- Последний пост
- 18 июн.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
امشب خیلی خسته شدم. کلی پیاده روی کردم. خودم خودمو خسته کردم تا یادم بره دنبال چاره برای بهتر کردن زندگیم باشم.
@zaarvaaraagh
بریم یه جای دور که فقط خودمون بدونیم چقدر برامون مهم بود و چقدر بقیه خبر نداشتن. @zaarvaaraagh
خب اگر فرض بگیریم دلمون خواست ولی نشد چیزی که میخواستیم، پس چرا بهش فکر کردیم مادر قحبه؟ @zaarvaaraagh
با سرمای باد کولر از خواب نچندان با کیفیتم بیدار میشم و بعد از خاروندن پشت پام یاد این میفتم اکثر چیزهای غمگین توی سرم ترسهایی بودن که خیلی دیر از بین رفتن. @zaarvaaraagh
без подписи
این روزها در فکر فقدان دوستی هستم که روزگاری دست همدیگه رو به نشانه صمیمیت فشار میدادیم. تجربه مرگ اطرافیان برای من کم اتفاق افتاده اما با این وجود هیچوقت ذهنم رو اونطور که باید رها نکرده. از اون روزها فقط خاطراتی مونده که جز شرمنده کردن چیزی عاید من نکرده. تنها چیزی که متوجهش شدم این بوده که اطرافیانم رو بیشتر از گذشته دوست داشته باشم. به شمام همین توصیه رو دارم. تا زنده هستید مهر بورزید که عمر آدم به گوز بنده و در انتهای مسیر تنها شرمندگی و تاسف و حسرت در انتظارتونه. به اینکه چی میشه و سر کدومتون کلاه میره فکر نکنید. در روزهای سخت کنار هم باشید. این زندگی برای خیلی از ما تنهایی قاب نمیشه و آدمیزاد هیچوقت دلش به چیزهایی که توی تنهایی بدست میاره خوش نمیشه.
شاید دفعه بعد برات قصه تموم اونایی که روزگاری وجود داشتن و امیدوارمون کردن رو تعریف کردم تا ناامیدی از آدما آخرین چیزی باشه که ناراحتت میکنه.
اینم که یهو سر ظهر تصمیمای باحال میگیرم و شب موقع خواب متوجه میشم که از من دیگه گذشته هم به نوع خودش بامزست.
چه جالب. منم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم ولی مگه زندگی کشف همین لحظات نیست؟
چه جالب. منم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم ولی مگه زندگی کشف همین لحظات نیست؟
در آینده دور در جایی که نمیدونستیم وجود داره در ساعتی که هیچوقت نرسید همدیگه رو به آغوش میگیریم. منتظرم باش و به خودت مهربونی کن و غم رو از یاد نبر و الا وقتی که به هم رسیدیم، به خاطر نداریم چه چیزی یک عمر ما رو به هم گره زد.
هر روزی که از خواب بلند میشم با روز قبل متفاوته اما به قول خودت نه تا وقتی که در مواجهه با گذشته سر جام وامیستم و سرم رو میچرخونم تا به این فکر کنم که چه کاری رو میکردم الان آدم خوشحال تری بودم. انگار هر روز باید هیولای حسرت رو از توی آغوشم جدا کنم و از زیر پتو در بیام. دیشب برای خودم زیر دوش تعریف میکردم که احتیاج به شانس دوباره ندارم. فقط کاش میشد همه اینا دوباره تکرار بشه تا ببینم بعد اینهمه پس گردنی، زور من بیشتره یا هیولایی که شبا یادم میندازه من به دنیا اومدم تا برای بقیه دست بزنم. اگر باز هم بازنده من بودم قبول میکنم که زندگیم چیزی بود که خودم خواستم. اینطور شاید یه دلیل کمتر برای گریه کردن داشتم. فعلا تنها کاری که ازم بر میاد خیال کردنه. کاش اونم ازم بگیری که هیچی برای آدمی که نتونست درست تصمیم بگیره بدتر از رویای رضایت نیست. من دیگه برم که وقت خوابه. هیولا داره صدام میکنه.
نه عزیزم. این زندگی نبود که میخواستم. ولی در حد قدم زدن باهات و تعریف از چیزهایی که دوست داشتم که کنارم باشی تا اتفاق بیفته میتونم روش حساب کنم. من موفق شدم بعد از چند هفته دیروز رو یادم بمونه. کاش وقتی داشتم خودم رو از یاد میبردم هم کنارم باشی تا به یه دلیل قوی دست از فرار کردن بکشم.
بنظرت يه قطعه ساده موسيقى اين توانايى رو داره كه چنتا ميخ بزرگ زنگ زده رو به پيكر آدميزاد بكوبه و همزمان كه به مرور خاطراتش مشغوله اون رو ازيه ارتفاع تاريك وبلند به پايين پرتابش كنه؟ به نظر من:
فرقی نداره. یک روز در سالهای کم رنگ جوانی آدم متوجه میشه که فرق خیلی زیادی با بقیه نداره. لباس ساده میپوشه، با دوست خیالیش که عکس توی آب افتادهاش شبیه به رویاهای کودکی هست دست خداحافظی میده و توی تاکسی و اتوبوس، برای رسیدن به آخر هفته و فقط چند ساعت بیشتر خوابیدن لحظه شماری میکنه.
без подписи
بالاخره انگار قبول کردم که زندگی یکنواخت چیز بدی نیست و برای اکثر آدما اتفاق میفته. شاید تاریکی لباس نو پوشیده و دست از جنگیدن برداشته. اگر زندگی همین باشه و اونی نباشه که توی دفتر انشا سوم ابتدایی بعد خسته شدن از موضوع تکراری تابستون خود را چگونه گذراندید نوشته شد، قبول میکنم که گوشم پیچیده شده. شاید یه روز بازم به قهرمان زندگیم سر زدم و صورتش رو توی آینه بوسیدم. تا اونموقع انتظارم رو از یه ادم معمولی پایین میارم.
без подписи
без подписи