- Последний пост
- 26 июн.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
در روایت اومده که وَ أَمَّا الْقَصَّابُ فَإِنَّهُ یذْبَحُ حَتَّی تَذْهَبَ الرَّحْمَةُ مِنْ قَلْبِهِ؛ یعنی وقتی میکُشی قلبت سخت میشه. برای قصاب گفتن ولی حالا این کُشتن یعنی چی و کِی حتی میشه کاری کرد که از کشتن هم بدتر باشه. مردم. مردم قصابی کردن؟ علی رو کشتن، حسن رو کشتن، حسین رو کشتن، خانواده هاشون رو کشتن و البته که دین دار بودن. میشه نماز بخونی و قلبت انقدر سخت بشه که امام، نه چون امامه، چون انسانِ لطیفیه و نمیشه راحت کشتش، رو بکشی؟ به قول نیچه وقتی نمیفهمم و تعجب میکنم، میتونم آرزو کنم. آرزو میکنم که اشک هایی که برای امام حسین ریختید (شایدم برای دین، کی میدونه؟! مثلِ مسلمون های زمانِ امام) قلب هاتون رو بشوره که نرم بشه که بتونید بفهمید. آرزو میکنم اگر این اشک ها قلب هاتون رو نمیشوره حداقل چشم هاتون رو بشوره که بتونید دنیا رو متفاوت ببینید. یه طوری نبینید که فقط خودتون تویِ این دنیا باشید و احکام و فِرقتون! یه طوری نبینید که بقیه بی ارزش باشن و کُشتنشون رو توجیه کنید. فکر میکنید که چنگ زدن به یه اعتقاد نجات بخشه ولی ترس اینجاست که همیشه سپاه خوارج و معاویه و بنی عباس هم همین فکر رو میکردند. به قول امیرالمومنین که اِعتَبِر بِما مَضى مِنَ الدُّنيا لِما بَقِيَ مِنها ؛ فَإِنَّ بَعضَها يُشبِهُ بَعضا ، وآخِرَها لاحِقٌ بِأَوَّلِها ، وكُلُّها حائِلٌ مُفارِقٌ. یعنی همه چی تکرار میشه. اون چیزی که گذشتگان باهاش مواجه شدند و الان برای شما بدیهیه براتون، با یه سناریوی جدید تکرار میشه و شما هم همون تصمیمِ اونها رو میگیرید! این خیلی ترسناکه، مثلِ کُشتنِ امام. حتما نیاز نیست امام رو بکشی، میتونی طوری باشی که اگر امام بود میکُشتیش! میگه نه ولی ملزومات داره! ببین ملزوماتش رو داری یا نه؟ مثل آزاده نبودن، متعصب بودن، خود حق پندار بودن، توجیه کردن، و ده ها تیکِ دیگه که میتونی بزنی.
«جهنم خالی است. همه شیاطین همین جا هستند.» (ویلیام شکسپیر)
без подписи
.شب یلدا یک گذر روانیِ ترسِ روحِ جمعیِ ما ایرانی ها از تاریکیه. ترس از تاریکی، ترسی از یک فضای ناشناخته، تنهایی و ناامیدیه. از اینکه نمیدونیم دو قدم بعد زندگیمون قراره با چی روبرو بشیم؟ قبل از لویاتانِ اروپایی ها ما هم دیو و ددهای زیادی داشتیم. اما چرا این ترس باید از در کنارِ هم جمع شدن از بین بره؟ با انار، با حافظ، با خانواده؟ انگار که ما یه چیزایی رو میتونیم انتزاع کنیم (با ذهن بسازیم) که ساختنش تنهایی ممکن نیست. انگار وجودش نیاز به تایید بقیه داره. باید دور هم باشیم تا باور کنیم اون چیزِ انتزاعی واقعیت داره. ما با جمع، اعتبار رو واقعیت میبخشیم و اینطوری از اون تاریکی و تنهاییِ ذاتی که خیلی واقعی تر بود فرار میکنیم. اما یادمون میره که مگه انتزاع و وهم به معنیِ تاریکی نزدیکتر نبودن؟! بالاخره یه روزی این جمع از بین میره و ما و تاریکی و تنهاییِ بدون انار. جایی که انقدر واقعیه که الان خودِ حافظ هم اونجاست! انگار یه خونه ایه که فعلا نمیخوایم بشناسیمش. یا شاید انقدر توش بودیم و خوب میشناسیمش که نمیخوایم بهش برگردیم. همه نمیخوایم و همه کمک میکنیم با این ساخت های قراردادی، معنا بخشی کنیم. این معناها حس زندگی میدن. ولی بذار مرور کنیم: اگر از یه جایی حس کردی این معناها تهی شدن چی؟ اگر فهمی پیدا کردی که معناهایی غیر از جمعِ اطرافت تویِ ذهنت انتزاع میکرد چی؟ انار خوردن با اونها دیگه نمیتونه تو رو از تاریکیِ تنهایی خارج کنه. حتی کلماتِ حافظ هم همون چیزی رو به ذهنِ تو متبادر نمیکنه که به ذهن اون جمع. درواقع با از دست دادنِ معناهایِ مشترک جمعی، داری خودِ جمع رو از دست میدی. همه همونجا هستند ولی انگار تویِ سرت کسی نیست، کافیه چند لحظه پلک هات رو ببندی و به صدای نفس هات توجه کنی، یا شاید کمی ضربانِ قلبت، صدایِ زمین. همین فیک بودنِ جمع بودن رو نشون نمیده؟ واقعیتی که با تغییر معناها فروبپاشه چطور میتونست واقعیت باشه؟ اگر نگی که چون معنیِ واقعیت رو هم به صورتِ جمعی انتزاع کردیم! کنایه آمیز اینکه همه اینها رو میفهمی ولی باز جایِ خالیِ کسی رو حس میکنی که در کنارت همین فروپاشی معانی رو درک کنه. انگار توی همین فروپاشی هم نیاز به تایید داری تا بتونی حس کنی فهمیدی. این کنایه آمیز نیست که به درک شدن و فهمیده شدن نیاز داریم تا فهممون برای خودمون اعتبار پیدا کنه؟ این زبان عجب زنجیریه ... و این نیازِ به تنها نبودن ... یلداتون مبارک!
میدونستید یه نظریه نوری داریم در دین؟ که میگه اگه از جنس نور نباشی هرچی به سمت خورشید بری بیشتر میسوزی. خب این درواقع از جایی اومد که دیدن چرا انقدر عجیبه که هرچی به حضرات نزدیکتر میشی عوضی تری، سیاه تری، کثیف تری. چرا روشن نمیشی ولی داری میسوزی. یعنی انگار خودت باید روشنتر بشی تا بتونی جلوتر بری. درواقع فرقه ها هم مشکلشون اینه که مثل سفینه فضایی دزدای دریایی میمونن. تو رو میبرن جلوتر ولی با یه سری پیشفرض هایی که تو خودت بهشون نرسیدی برای جلوتر «رفتن»، تو رو جلوتر «بردن». مسلمونِ بد، بدتر از نامسلمون میشه برای اهل بیت، شیعه ی بد، بدتر از سنی میشه، باطنیِ بد، بدتر از فقیهش. اینجاست که معمولی بودن نزدیکترت میکنه چون حداقل خودتی.
بررسی تحقیقی و تاریخی پیرامون حضور دختری کوچک متعلق به امام حسین علیه السلام در کربلا (فایل صوتی) @Economic_Religion
آزاداندیشی pinned «در تمام این سالها با باور به این اصل قابل اثبات که حق تنها در دستانِ امامِ غائب است سعی نه در نقد فرقه های زمینی بلکه پاک کردن نام اهل بیت از دهان و کتب همه مدعیان داشتیم. ظاهرا الان زمان پاک کردن نام مبارک امیرالمومنین از دهانِ ناپاکِ باطنیون و علوی ها رسیده.…»
در تمام این سالها با باور به این اصل قابل اثبات که حق تنها در دستانِ امامِ غائب است سعی نه در نقد فرقه های زمینی بلکه پاک کردن نام اهل بیت از دهان و کتب همه مدعیان داشتیم. ظاهرا الان زمان پاک کردن نام مبارک امیرالمومنین از دهانِ ناپاکِ باطنیون و علوی ها رسیده. یا علی
در نکوهشِ واقعیت این خورشید نیست، ماهِ کامله، در جزیره ی هرمز، ساحل نقره ای. ماه از قدیم نمادِ وهم بوده، در مقابل خورشید به معنیِ حقیقت. البته درجایی مثل تاروت یا با اون تِم از تفسیرِ جهان. ولی خب اینجا تو عرفان اسلامی گفتیم یکیش بشه الهی، محمدی، جمالی زیبایی. یکیش بشه شیطانی، جلالی قدرتی. البته این وهم که واقعا تاثیر هم داره یعنی ساحل رو ده ها متر جابجا میکرد مثل ذهنِ مریض من. قبل از این عکس میخواستم دیگه از جزیره بیرون نیام ولی بعد از این شب فقط منتظر بودم صبح بشه بیام بیرون. چی میشه که کلِ حقیقت یکهو برات وَهم میشه؟ اصلا این طرزِ وهم و حقیقت مثل اینه که وسط خواب بشینی تجربیاتت رو طبقه بندی کنی. میدونی یه سری چیزا فی نفسه در ذاتِ خودش ناممکنه یا روانتر بگم در ذاتِ خودش مسخرس. مثل اینکه در واقعیت راجع به وهم صحبت کنیم یا درون وهم باشیم و فکر کنیم بیرونی به اسم واقعیت هست. بعد قصد و نیتِ سازنده ی این وهم چیه؟ آزمایش میکنه؟ این نورون ها و شبکه ها و حس ها و تجربیات و خاطره و هزارتا کوفت دیگه که حالات ما رو میسازه ترسناک تره یا موش آزمایشگاهی؟ اون موش رو میتونی در قفس رو باز کنی بالاخره بره. ربات رو چی؟ وقتی بفهمه رباته از کجا میخوای آزادش کنی؟ از خودش؟! نه دیگه اینم از اون چیزاییه که در ذات خودش مسخرس. سرگرمیه. مثل آزادی! یه مفهومِ قراردادیِ سلبی که نه جامعِ نه مانعِ . توی این زبانِ دوم فکریِ زبان شناسان یه اسم نمادین برای خودمون درست کردیم دور هم باشیم. یه سری واقعیت رو هم با همدیگه در وهمِ خودمون درست کردیم. یهو بگین وهم فردیه واقعیت جمعیه خلاصمون کنید. همه با هم وهم کنیم بین الاذهانی درست میشه؟ اگر فردیش رو بیماری روانی میدونید پس اینا هم بیماری های جمعی ماست. فقط چون خودمون همه داریمش عادیه. مثل دیوونه ها توی دیوونه خونه. برا همین واقعی ها رو بیماری میدونید. مثل بی معنی بودن یا افسردگی؟ مثل یه عاقل توی دیوونه خونه. ما که سرخوشیم زندگیمون رو میکنیم شمام بکنید ولی قشنگیش اینه که وقتی تموم میشیم این واقعیت های بین الاذهانی هم تموم میشن. مثل دایناسورها. الان میدونید دایناسورها به چیا معتقد بودن؟ نویسنده هاشون کیا بودن؟ دانشمنداشون؟ هیچی فکر میکنیم یه مشت حیوون بودن. یه سرما اومد صفرشویی کرد رفت. بعدیای ما هم همینن خب. حالا تا صبح بشین به دیکتاتوری فکر کن و مهاجرت. اصل دیکتاتوری طبیعته و ورژن های روشنفکر ما هم حامیاشیم که یه وقت ذغالامون روی زمینش جا نمونه گیاهای بعدی نروین! بعد دایناسورهای حامی محیط زیست خودشون اون پایین الان ذغال شدن. همینقدر مسخره.
در مذمتِ فیک، در ستایشِ رهایی فیک یعنی چیزی که ساخته شده، خلق شده. مثل ماکِت. یعنی در واقعیت چیزی نیست. واقعیت یعنی یک خالیِ با اصالت، ساخته نشده. و چیزی ساخته میشه که دیده میشه. ابعاد داره، «ساختار» داره. میتونه چندتا باشه. با تعداد، با کیفیت، با قابلیت لمس، قابل مشاهده. و نور اون رو نشون میده. ماکِت و فیک، سر گرم کننده هست، وابستگی میاره، تنوع داره. و خیلی مشخصه: مُبین. این مشخصات آشنا نیست؟ وقتی در تاریکیِ با اصالت هستیم، یک دنیای ساخته شده با نور خیلی متمایز و مشخصه. از هرجای تاریکی میتونیم ببینیمش. مثل دنیا! فیک، تاریخ انقضا داره چون چیزی اون رو نگه داشته. حافظ بودن هم باید مخلوق باشه، یعنی خودِ بقا هم فیکه. نور، بقا، آگاهی ... و کلماتی مقدس. اصلا مقدس، مقدس شده چون تثبیت کننده ی عواملِ وجودیِ فیک باشه. براشون مرز تعیین کنه تا دست نخورده بمونن، ادامه داشته باشن. و ما با وابستگی از حرکتی که از اصالتِ تاریکی به سمت نور داشتیم، تشنه ی بقایِ اون میشیم. تشنه ی کلماتِ مقدسش. همه چیز در یک ساختارِ فیک تبدیل میشه. و ذهنِ ما در اون ساختار به اجزایِ فیک و تبدیل شده عادت میکنه، از زبان تا ذهن. عادتی که با یک ترس حمایت میشه. ترسِ از دست دادن و رها شدن. و لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ...
آیا صحبت از آزادی برای موجوداتی شبیه به انسان، ضعیف ترین در طبیعت، با انعطاف و حرکاتی بسیار محدود که نمی پرد، در آب غرق میشود، در سرما و گرما می میرد، با پوستی ضعیف، عمری کوتاه، معده هایی ناسازگار و به دنیا آمده در یک زمانی «اتفاقی» در جغرافیایی «اتفاقی» با جنسیتی «اتفاقی» یک شوخی نیست؟ البته این پایین ترین حد از آزادیست که اصلا صفتیست ساخته شده توسط همین ها که بگویند چیزی را دارند که صرفا انتزاعش کرده اند! همین خاریدن سرت هم دست خودت نبود که خاراندنش را اختیاری بدانی. در دنیایی که همه چیزش تاریخ انقضا دارد. حتی زمینش، یا ستارهایی عظیم تر از ما که آن بالا میبینیم درحالیکه دیگر سرجایشان نیستند، مرده اند، خرد شده اند، از بین رفته اند. همان فنایی که برای ستارگان هست اما انسانِ آزادی خواهِ خودبرتر بینِ اشرف مخلوقات با خود وَهم میکند که آن ستاره رفته و این پوست و گوشت باقی می ماند. به توهمی، چیزی، انتظاری، که آن را اختیار میداند. اختیاری خود اختیار کرده که حتی اگر در کودکیِ سه ساله اش به آن نمی آموختند شاید حتی انتزاعش هم نمیکرد همانگونه که قرن ها به برده ها نیاموخته بودند که شاید آزادی هم باشد. این مَجازها البته در آنچه آن بیرون رخ میدهد نمایان میشود حال آنکه همان ذهنِ محدودِ انسانی، خود بزرگترین دلیل بر زندانی به کوچکیِ عضله های مغز است که آن تصورِ بی کران از اختیار را تصور کرده است. تصور کردنِ تصور، خود جبر نیست؟! عجیب نیست که اراده میکنیم به نام آزادی درحالیکه نمیتوانیم اراده را اراده کنیم؟! برایِ بیرونی آزادی را اراده میکنیم که زنجیرهایی تاریک و پنهان، آن پشت سرِ ما مثل نخ های مترسک های خیمه شب بازی در ذهن مان اراده های ما را اراده میکنند. عقل و ایمان و اخلاقی که نه از دلِ اراده های ما و نه حتی زنجیرهای خودِ ما! بلکه از زنجیرهای پنهان و تاریکِ «دیگران» ما را می راند. پس این رانه های جمعی هستند که تمامِ زنجیره های تقدیرات ما را رقم میزنند، از رانه ی لذت برای بقا تا رانه ی مرگ. اگر واقعیت پیوندی با آزادی داشت آن وقت همین واقعیت هم دیگر حاصل رانه های جمعی بود. یک تخیل و وَهمِ جمعی که ما در انتزاع مان نام آن را دنیا گذاشته ایم. آن هم با زبانی قراردادی و انتزاعی...
📚جلسه نقد و بررسی با موضوع: «عرفان: نقدها و فرصت ها» سه شنبه ۱۱ دی ساعت ۲۰:۰۰ به صورت آنلاین در گوگل میت (شرکت در جلسه رایگان است، لینک پس از تکمیل صحیح فرم به ایمیلِ گوگل شما (gmail) ارسال میشود، بدون فیلترشکن متصل شوید، با همان جیمیلی که در فرم پر کرده اید وارد لینک شوید، ویدیو خود را روشن کنید، ظرفیت محدود است، در صورت عدم رعایت شرایط از جلسه خارج میشوید) فرم ثبت نام جلسه: https://forms.gle/Q4tgwJtxuNCTu3Rp7
без подписи
без подписи
این رو درک کنید که ما خیلی وقت ها نمیدونیم چه چیزی درسته اما برای تصمیم گیری حداقل میدونیم چه چیزی غلطه. ما باید بیش از اونچه به دانسته هامون و درست ها اعتماد داریم، به نادرست ها اعتماد داشته باشیم.
وقتی به اوضاع بسیاری از درگیری ها و جنگ ها نگاه میکنیم فکر میکنیم چقدر تعصب به خشونت ربط دارد. و چقدر اخلاق در مقابل تعصب رنگ میبازد. ولی من این را نه به تعصب بلکه به ایدئولوژی ربط میدهم. این حتی در رفتار ما با طبیعت صادق است مثلا اینکه چرا کشتن انسان اخلاقی نیست اما کشتن حیوان و خوردنش برای ما لازم و مفید هم میشود؟! چرا که در بسیاری از ایدئولوژی ها اخلاق نسبت به «من» تعریف میشود. ایدئولوژیِ برتر بودنِ من میتواند چهارچوب اخلاق را دگرگون کند. برای همین میبینید که برای بسیاری از یهودی ها که نسل و ذات خودشان را برتر از سایر انسان ها میدانند دیگر صحبت از اخلاق یا حتی عادلانه بودن نوع انتقام از دهها هزار کودک بی معنی میشود. مثل وقتی که خوردن مرغ با خوردن جوجه برای شما فرقی نکند! این حسِ خودبرتر بینی در عمقی ظریف تعریف میشود و شاید اصلا هم به همین سادگی قابل دیدن نباشد. مثلا اینکه آیا ما صلاحیتی را در نظامِ خلقت به دست می آوریم (با تلاش، مثقالِ خیرا، اتقاکم یا هرچیز) یا اینکه حُکم میکنیم نظامِ خلقت باید صلاحیتی را برای ما در نظر بگیرد؟! آنچه که به طور ظریفی در نظام کلامیِ ما (شاید برایِ توجیهِ قدرت) رسم شده بیشتر از نوعِ دوم است. مثلا اکثرِ آنچه در مورد حکمت و عدالتِ خدا پیشفرض گرفته شده. وضعیتِ ما، پوزیشنِ من، جایگاه و سندیتِ اعتقاداتم همه به خاطر این است که خدا «باید» حکیم و عادل باشد. سوال این است که در مقابلِ چه کسی؟ حکیم و عادل باشد برای من، چون این «من» است که حتی برای خدا تصمیم ساز است. . . گاهی در بیابان به ستاره ها نگاه میکنم و خلافِ متونِ کلامی، وَهم میکنم که منطقا پشمِ خلقت هم نیستیم ...
. چند روز از کشته شدن کارگران طبس گذشت، اما در این روزها چه اتفاقاتی رخ میده؟ برای رانت خوارانِ سرمایه دار. از بیمه ها استفاده میکنند تا خسارت هاشون رو برگردونن، بهترین موقع برای دریافت وام های کلان از بانکها هست برای بازسازی و نوسازی معادن و تجهیزاتشون، کمک های مالی هم از ذیل ردیف بودجه های کمک به رشد و تولید دریافت میکنند و نهایتا در یک فراخوان هم پنجاه نفر کارگر ساده جدید استخدام میکنند! بچه هاشون همچنان در بهترین مدارس میرن، مدیران بهترین ماشین ها رو سوار میشن، و خانواده هاشون قراره با سودهای آخر سال سفرهای خارجی بیشتر برن و زمین های بیشتری رو بخرن. در آینده بچه های اینها همون مدیران جدید همین معادن خواهند شد! برای خانواده ی کارگران. بدهی های پدران و برادران کشته شده که صرفا برای گذر از هزینه های خانه و سلامت امسال بود حالا گردن زنان و بچه ها و پدربزرگ های بازنشسته این خانواده ها قرار داره. احتمالا خیلی از مادران بیوه خونه ها رو تحویل میدن و میرن خونه پدر شوهر یا پدر خودشون تا بچه هاشون بدون داشتن اتاق و تخت مستقل و بی پدر مدرسه مهرماه رو شروع کنن. بدهی ها قراره بدون حمایت یک مرد به مرور زیاد بشه و بچه هایی که سختی مادر رو میبینن هر لحظه منتظر ورود به بازار کار و کمک به خانوادشون هستند نه تحصیل. چند میلیون تومن پول کارگری بیشتر هم کمکه. پس این بچه ها همون کارگران آینده ی همین معادن هستند! و هیچ کس نمیپرسه چرا سی میلیون تومن پول خرید سنسور گاز متان انقدر برای مدل اقتصادِ رانت خوارِ «رشد محور» بی اهمیت بود؟
#خشونت سیصد سال پیش مونتسکیو حقوقدان و اشراف زاده فرانسوی در کتاب روح القوانین گفت که «حکومت جبار خشن ترین و کم قدرت ترین نوع حکومت است.» درواقع در ادبیات فلسفه سیاسی بین قدرت و خشونت تفاوت ذاتی وجود دارد. قدرت ماهیتی جمعی دارد و از در کنارهم قرارگرفتن نیروهای انسانی متحد جان میگیرد. بنابراین فرد یا حاکم قدرتمند نیز از این حیث قدرت دارد که نماینده افراد زیادیست که پشتوانه او هستند. اما خشونت یک ابزار است و به معنی داشتن قدرت نیست. خشونت میتواند موجب حکومت یک عده قلیل به جامعه شود اما این استفاده ابزاری به معنی قدرتمند بودن آن حکومت نیست. از اینجاست که هانا آرنت میگوید که یک حکومت تمامیت خواه یا توتالیتاریسم در دو مرحله به طوری افراطی دست به خشونت میزند. یکی قبل از رسیدن به حکومت و دیگری قبل از فروپاشی. زیرا در هردو خلأ قدرت وجود دارد و او ناگزیر به اعمال خشونت است. با توجه به روابط بین الملل پس از دو جنگ جهانی، تشکیل سازمان های بین المللی و درهمتنیدگی اقتصاد جهانی میخواهم این تعبیر از قدرت و خشونت را به کشورها در سطح فراملی بسط دهم. کشورهای دارای مقبولیت عمومی به هر علتی مثل اقتصاد قوی، روابط فرهنگی یا حتی عقیدتی دارای قدرت هستند. این خلا هرگز اسرائیل را رها نمیکند. کشوری که با خشونت و بدون مقبولیت و پشتوانه عمومی تشکیل شد در سال ۱۹۷۵ در مجمع عمومی سازمان ملل به عنوان حکومت نژادپرست محکوم شد و امسال نیز همین مجمع در حرکتی نمادین علیه سیاست خارجی اسرائیل، کشور فلسطین را با فقط پنج درصد رای مخالف به رسمیت شناخت. خشونت علیه مردم فلسطین با بیش از چهل هزار کشته در یکسال تا ترور دانشمندان یا چهره های سیاسی در کشورهای مختلف همه نه تنها نشان دهنده قدرت سیاست خارجی نیست بلکه کاملا نماد ضعف و استیصال یک حکومت برای رسیدن به اهداف خود است که البته این سیاست خارجی بازتابی از عدم قدرت دولت وقت در داخل خاک خود نیز هست. در سالهای گذشته دیدیم که چگونه اعمال خشونت توسط داعش به سرعت قدرت او را نابود کرد و چطور جنگ افغانستان از قدرت آمریکا کاست و همینطور جنگ اخیر روسیه. این درحالیست که چین روز به روز قدرت و نفوذش را در همه جای این کره خاکی با پرهیز از خشونت و با روابط اقتصادی و فرهنگی گسترش میدهد. این می تواند الگویی باشد برای سیاست خارجی ما. خشونت شاید سلطه ایجاد کند اما قدرت نمی آورد و با دوام نیست.
نکته سوم اینکه وای بر مردم ایران اگر فقهای سنتی میخواستند برای سیاست ایران تصمیم بگیرند. مثل یکی از پست های قبلم الان هم تاکید میکنم که فارغ از اینکه چرا و چگونه مردم ایران به رهبری و ساختار اسلامی در ایران رای دادند، باید به این نکته توجه کنیم که بخت با مردم یار بود که از قضا روشنفکر ترین های حوزه بر مسند قدرت نشستند. همین باعث شد افرادی مثل آقای مکارم و بسیاری دیگر دیدگاه های فقهی خود رو به مرور تغییر بدند و نزدیک به ساختار قدرت کنند. این مسئله بسیار مهم هست چراکه بسیاری از متدینینی که مخالف وضع موجود هستند مرید فقهای سنتی اند و پای منبر اونها تربیت میشن درحالیکه این یک تناقض آشکار هست.
نکته دوم اینکه این آقایون امروزه طرفدار مشارکت در انتخابات هستند و به نوعی تسلیم نظر اکثریت جامعه شدند و این مطالعه ی خیلی ظریفی میخواد. درواقع ما با سه دسته از افراد در حوزه طرف هستیم. سنتی، متجدد و وسط باز. افرادی که به دنبال مقلد و قدرت هستند بسته به شرایط جامعه نظرات فقهی خود رو تغییر میدن نه بر اساس ادله، استدلال ها و باورهای فقهی. یک نگاه تاریخی به مسئله فقاهت و مخصوصا در نقاط عطف تغییرات سیاسی میتونه این مسئله رو روشن کنه. این شیوه فقاهت باعث میشه اعتماد عمومی به اینکه ادله واقعا از قرآن و روایات برداشت شدند از دست بره. البته به درستی همین هم هست چرا همونطور که قبلا نشون دادیم بسیاری از احکام انعطاف پذیر و قابل تفسیرهای گوناگون هستند و در آخر این شم فقهی یا نظر شخصی هست که حکم رو تعیین میکنه. برخلاف ادعای آقایون در قطعیت احکام صادره.