tgindex
با عماد
@BaEmadКнигиперсидский

نیمه‌ی پُرِ «با عماد» روان‌شناسی‌ست. • جهت تعیین وقت برای مشاوره‌ی آنلاین:👇 BaEmadnick@gmail.com • صفحه‌ی اینستاگرام من:👇 https://instagram.com/emadrezaienick?igshid=vi5vb32mw0me

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 462
−1 за 3 дн.
Сутки
−2
−0,08%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 260
22 постов
Вовлечённость
51,2%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 22
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
394
1/48двое суток
451
1/72трое суток
486

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • • می‌خواهم یک شعر بنویسم اما من که شاعر نیستم شاید بتوانم با فاصله‌انداختن میان جمله‌ها -که خود شاعرانه‌ است- و پس‌و‌پیش‌کردن کلمه‌ها شعری برای خودم دست‌و‌پا کنم. شعرم می‌خواهد درباره‌ی خودم باشد. درباره‌ی منی که امروز خیلی خوشحال بودم، ناهار کباب خوردم و کمی از وسیله‌های خانه‌ام را جمع کردم. ای بابا، از بالا تا پایین را خواندم به هرچیز شبیه است جز شعر پس لطفاً کمی با احساس بخوانید، مکث کنید و آب‌دهان‌تان را با خِسَت قورت دهید. امروز جارو کشیدم و زیر مبلم یک گردن‌بند زنانه پیدا کردم. خانه‌ام ماه‌ها است کسی نیامده! این گردن‌بند چه کسی است؟ نه نه نمی‌خواهم معمایی بشود. می‌خواهم شاعرانه باشد عزیزم نکند این گردن‌بند ۳ گرمی مال تو باشد؟ ولی تو که الان ماه‌ها است رفته‌ای و کلید اینجا را هم برنگرداندی! چرا شاعرانه نمی‌شود؟ عزیزم دیشب باران آمد، وسط تابستان! و من یاد آن شیشه‌عطری افتادم که آقای پیر عطرفروش گفت: «بوی باران تابستانی می‌دهد» من آن شیشه را ماه‌ها است گم کرده‌ام! راستش را بخواهم بگویم غیب شد آن‌قدر نزدمش فکر کنم قهر کرد من باور دارم شیشه‌های عطر پا دارند. می‌دانی چرا از آن عطر به خودم نزدم؟ بگذار نگویم تا بی‌جوابی‌اش شاعرانه شود. امروز فهرست کردم چه کارهایی فردا که روز اول هفته‌ست باید انجام بدهم. کشتن آن آدم سبیلوی ریغو را باز هم به‌تعویق انداختم. آخر به این فکر کردم اگر بکشمش همه می‌فهمند و من حوصله‌ی فرارکردن و پنهان‌شدن و استرس‌کشیدن ندارم. فردا به‌جایش ورزش می‌روم، باید خط سینه‌ام را گسترش بدهم و مرز‌بندی جدی‌ای میان‌شان برقرار کنم. سرشانه‌هایم باید فندقی شوند و بازوهایم بادام هندی. مربی‌ام می‌گوید فقط ۶ ماه دیگر. این‌ها اصطلاحات اوست دوست‌داشت آجیل‌فروش بشود اما حالا مربی زیبایی اندام است. فردا نوبت یخچال دارم؛ هر ماه می‌روم تا یادم نرود روزی پنگوئن بوده‌ام. نیمه‌های ظهر بستنی می‌خورم تا یادم نرود زندگی‌در‌قطب چگونه بود. فردا روز خوبی است اگر جنگنده‌ها نیایند. امشب خیلی زود می‌خوابم و خوشحالم که توانستم شعر بنویسم. امروز نیاز داشتم شعر بگویم. دوستان دورِ سفید‌و‌سیاهم که لابه‌لای برف‌ها روزگار می‌گذرانند همیشه به انتظار نوشته‌هایم هستند. آخرین‌بار از من خواستند شاعر شوم. امشب رویا می‌بافم. کاش یک شام خوشمزه هم گیرم بیاید. سیب‌زمینی تنوری با فیله‌ی مرغ، کمی هم سبزیجات تنگش باشد من جای عباس‌میرزا را در تاریخ خواهم گرفت. حرم‌سرا؟ نه، نه، نه در آیین ما پنگوئن‌ها عشق هنوز حرمت دارد. پس برای آن‌که این شعر، شعرتر شود، با این جمع‌بندی شب‌به‌خیر می‌گوییم و به انتظار عشق پنگوئنی به دیدار فردایی دیگر می‌رویم. • @BaEmad

  • 13 авг.3632610

    • زندگی بزرگسالی از دو بخش تشکیل می‌شود: مامان‌و‌بابایم اشتباه می‌کنند، مامان‌و‌بابایم درست می‌گفتند. • @BaEmad

  • 11 авг.5274725

    • می‌دانید اسف‌بار‌بودنش کجاست؟ شب، خسته‌و‌کوفته و بدن‌‌خالی‌کرده، وقتی پاهایت را دراز می‌کنی و می‌فهمی چه‌قدر امروز سر پا بوده‌ای و چه‌قدر بدو‌بدو داشته‌ای و چه‌قدر حرف زده‌ای و چه قدر مثل دیروز و پری‌روز و روزهای قبل رُس خودت را کشیده‌ای و یک‌دانه برنج هم تهِ بشقاب انرژی‌ات نگذاشته‌ای، پیش خودت می‌گویی هر اتفاقی که هم بیفتد، حتی آن بهترینِ بهترینش، حتی آن رویایی‌ترین‌هاش، حتی همان‌هایی که عمرت را پایشان گذاشته‌ای و به‌خاطرشان صبح‌های زود بیدار شده‌ای و از تمام تنبلی‌ها فرار کرده‌ای، تو خوشحال نخواهی شد، تو حس «آهان، حالا شد!» را تجربه نمی‌کنی، تو یک‌دل سیر «خیال‌راحتی» گیرت نمی‌آید. تو محکوم به «وضعیت کلیدهایم را جا گذاشته‌ام و پشتِ در مانده‌ام »هستی. زندگی تو را گیر آورده عزیزم. نمی‌گذارد تو پیراهن سفید بپوشی. بپوشی هم شیاطین سر راهت پیتزا می‌گذارند. تو سس کچاپ را با دندان باز می‌کنی و ازاین‌جا‌به‌بعد هم معلوم است چه می‌شود. تو محکوم به وضعیت «با دست باز نمی‌شد، دندان هم که‌ پوف» هستی. تو شب‌ها که می‌خوابی فهمیده‌ای اسف‌بار‌بودن ماجرا کجاست. • @BaEmad

  • • رسیده‌ام به سنی که باید حتماً همراهم ظرف کشمش و بادام داشته‌باشم. @BaEmad

  • 8 авг.9566627

    • یادتان باشد سی سالگی را که رد می‌کنید در رفتارهای حرفه‌ای و کاری به‌تدریج پخته‌تر و کاربلدتر می‌شوید و در مراودات عاطفی و عاشقانه به‌مرور خنگ‌تر و دست‌و‌پا‌بسته‌تر. اصلاً به یک جایی می‌رسید که در کسری از ثانیه یک جلسه‌ی کاری را از آب‌و‌گل درمی‌آورید و میخ‌تان را محکم می‌کوبید و دم غروبش موقع حرف‌زدن و پیام‌بازی با کسی که از او خیلی خوش‌تان می‌آید گند می‌زنید و هی اخم‌هایتان توی هم می‌رود که چرا این‌طور پیش می‌رود؟ تا قبل از ۳۰سالگی آدمیزاد احتمالاً چون به عواقب کارها اهمیت نمی‌دهد، بهتر پیش می‌رود و در روابط عاطفی چموش‌تر و بازیگوش‌تر عمل می‌کند. نزدیک ۳۵سالگی، بامزه‌بازی‌ها وقتی نمی‌گیرد، آدم می‌رود در لاک دفاعی‌اش و پرده‌ها را می‌کشد. خواستم بگویم حواس‌تان باشد، هر اندازه مهارت کسب می‌کنید و ماهر می‌شوید، به‌همان‌اندازه در جایی دیگر خرفت و یک‌لنگ‌درهوا خواهید شد. غصه هم نخورید. همین است. بالاخره یک جایی به تعادل می‌رسد. • @BaEmad

  • 6 авг.1 0944516

    • متأسفانه مغز، سختی راه‌هایی که رفته‌ایم را به آب خوردن فراموش می‌کند. • @BaEmad

  • 4 авг.1 307378

    • اگر همه‌ی راه‌ها را رفته‌ایم اما نتیجه نگرفته‌ایم، دلیل نمی‌شود راه‌های خرکی و الابختکی را تنها شانس ممکن بدانیم. • @BaEmad

  • 3 авг.1 4616452

    • همان شبی که دنیا روی سرت آوار شده، باز هم تکرار می‌شود. و تو دفعه‌‌های بعد، نه که قوی‌تر شده‌باشی، فقط عادت می‌کنی و یاد می‌گیری گیر‌افتادن زیر آوار چه‌طوری است. فقط یادت باشد خو نگیر. حق خودت بدان که این شب‌ها یک دفعه‌اش هم زیاد است ولی وقتی پیش آمد شانه بالا بینداز و بگو نوبت من بود دیگر! فردای این شب‌ها انگار‌نه‌انگار که اتفاقی افتاده بگذار جوش بخورد. • @BaEmad

  • 2 авг.1 301815

    @BaEmad

  • 2 авг.1 2623523

    • هر گاه به باور «هیچ چیز پایدار نیست» اقتدا می‌کنم، از شرِ گرفتگی‌ها و گرفتاری‌ها خلاص می‌شوم. • @BaEmad

  • Channel photo updated

  • 1 авг.1 3824226

    • بعضی آدم‌ها یک زرنگ‌بازی‌هایی دارند که نمی‌توانی ثابت‌شان کنی. البته حالش را هم نداری. فقط می‌فهمیم‌شان و عقل حکم می‌کند که به رویشان هم نیاوری. مثل زرنگ‌بازی‌های همراه اول و اسنپ که هر روز می‌بینی و لمس می‌کنی اما خب همین که می‌خواهی به رویشان بزنی، به این نتیجه می‌رسی چه فایده! • @BaEmad

  • 1 авг.1 2125017

    • تلخی مرگ عزیزان می‌دانید کجاست؟ وقتی یکهو وسط جمع فامیل نشسته‌اید‌ و آدم‌ها خیلی راحت شبیه به این که «هفته‌ی بعد، سه‌شنبه تعطیل رسمی است» درباره‌ی مرگ پاره‌ی تن‌تان حرف می‌زنند. • @BaEmad

  • 31 июл.1 2142411

    • مشکل بزرگ بعضی از آدم‌ها این است که در جریان نیستند. همین. حالا به این جمله فکر کنید. سه تا معنی می‌دهد. و آن معنای سومش تصویر خیلی از آدم‌ها را به ذهن‌تان می‌آورد. • @BaEmad

  • 31 июл.1 5348024

    • ولی من وقتی ۱۲ سالم بود، یک بار سر سفره که با مامان و بابا و مامان‌بزرگم و برادرم و دایی‌ و پسردایی‌ام نشسته‌بودیم و ناهار می‌خوردیم، یک لحظه به بهانه‌ی پریدن غذا توی گلویم از سر سفره بلند شدم و رفتم توی دست‌شویی گریه کردم. چون وقتی همه‌چیز داشت خیلی خوب پیش می‌رفت و عزیزانم همه جوان و قبراق و خوشحال بودند، من برای لحظاتی با مغز تازه‌نوجوان‌شده‌ام قدر زندگی و آن لحظات را دانستم و گریه‌ام گرفت اگر من این لحظات را از دست بدهم چه می‌شود؟ آدمیزاد همین‌جوری پوست‌کلفت و پیر می‌شود. • @BaEmad

  • 4 июл.2 0245942

    • آدمیزاد عمیقاً بیچاره است؛ فقط یا نباید از این راز باخبر بشود یا نباید کسی به رویش بیاورد. مابقی‌اش هلک‌و‌هلک یک‌جوری جلو می‌رود. • @BaEmad

  • 3 июл.2 1823926

    • از مبحث نیازها باخبر بود. می‌دانست آدمیزاد برای زنده‌ماندن و خوب‌زندگی‌کردن مجبور است نیازهایش را برآورده‌کند. برای همین هرچه سن‌اش بالاتر رفت، کمبود یک نیاز را بدجور احساس می‌کرد. آن نیاز گاه‌و‌بی‌گاه و وقت‌و‌بی‌وقت اهمیت‌اش را خاطرنشان می‌ساخت. و این آدمی که درباره‌اش حرف می‌زنیم، با تمام وجود، مواقع بسیاری در زندگی‌اش در طلب رفع این نیاز دست‌و‌پا می‌زد: نیاز به ناپدید‌گشتگی. «گشتگی» را چسبانده‌بود به خیک «ناپدید» تا ور علمی پیدا کند. هرچه‌ بود هیچ‌جا از این نیاز حرفی به میان نیامده‌بود. در وصف این نیاز نوشته‌بود: «میل به دوری‌جستن از محیطی که یادت می‌اندازد تو چه‌قدر تنهایی.» که آدم مشتاق به ناپدیدگشتگی، تنهایی‌اش را برمی‌دارد می‌برد به دورها و می‌گوید حالا شد. حالا می‌شود با درنظرگرفتن تمام جوانب، حقاً و عقلاً نتیجه‌گیری کرد که تو تنهایی. اما راستش آدم‌های نیازمند به ناپدیدگشتگی همیشه در صحنه باقی می‌مانند و رخ محکم ماجرا را حفظ می‌کنند و نمی‌گذارند کسی متوجه درون چسب‌کاری‌شده‌‌شان بشود. هر روز که بیدار می‌شوند، به جاده فکر می‌کنند. هر شب که می‌خوابند، یک سنگینی ماورایی را تحمل می‌کنند و نیمه‌های شب برای چندم‌بار که از خواب می‌پرند به این فکر می‌کنند کاش مرا محبوبی بود تا به آغوش می‌گرفت. • @BaEmad

  • 25 июн.2 1292621

    • پوران‌خانم می‌گفت سرِ بدبیاری‌های زندگی شیره بمال. می‌گفتم مثلاً چه‌طوری؟ می‌گفت آدمِ عاقل کلک را نمی‌گوید، یکهو رو می‌کند. • @BaEmad

  • 24 июн.2 0495324

    • ورزش من را نجات نداده، ورزش چشم‌های من را باز کرده تا بفهمم زندگی‌ام را دوست دارم. • @BaEmad

  • 18 июн.2 4703729

    • طوری زندگی کن که دردها بیایند و بروند. • @BaEmad

با عماد — tgindex