tgindex
خلل‌فرج

خلل‌فرج

Статистика
@KholalForajКнигиперсидский

نوشته‌های پراکنده‌ی مهران موسوی تماس با نویسنده: @MehranMousaV

Последний пост
5 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
966
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 351
20 постов
Вовлечённость
139,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 5 июл.328328

    در دفتر ناشر در دفتر «ناشر» نشسته‌ای، اما باید بدانی که او پیش و بیش از آنکه ناشر باشد ــ یعنی چاپ‌کننده و نشردهنده‌ی کتاب‌ها باشد ــ صادرکننده و واردکننده و دلال و بنگاه‌دار و سفته‌باز و رستوران‌دار است. همین دفتری که تویش نشسته‌ای جزء کوچکی از ساختمانِ رفیعی است که آن را با پول صادراتِ پوست و روده خریده. پوست و روده صادر کرده تا با آن‌ها کالباس و سوسیس درست کنند و همراه با خوراک‌های دیگر به ایران صادر کنند، تا ناشر این بار در نقش واردکننده ظاهر شود و مزه‌فروشی‌های لوکس را انباشته کند از کالباس‌های مرغوب و آبجوی بی‌الکل و مربای گردو. حالا که با اکراه به تو اجازه‌ی شرفیابی داده باید زودتر حرفت را بزنی و حق‌الزحمه‌ای را که از او طلب داری وصول کنی، وگرنه یک ربع دیگر با نقاش و مجموعه‌دارِ پیشکسوتی قرار دارد و می‌خواهد قراردادی با او امضا کند تا نقاش پیشکسوت در ازای چند میلیارد پرتره‌ی تمام‌قد ناشر را بکشد و به او پیشکش کند و ناشر آن نقاشی فاخر را به دیوار بزرگ دفتر شخصی‌اش، در کنار عکس‌هایی که در کنار بزرگان ادب و هنر مملکت گرفته، بیاویزد. حضرت سر ظهر هم با آقای کارگردانِ کن‌ و برلین‌دیده‌ای وعده‌ی ناهارِ چربی دارد تا او را مجاب کند رمان بنویسد، و قرار است بگوید که این رمانِ فرضی خوب می‌فروشد، هرچه که باشد، به‌شرطی که عکس کارگردانِ مشهور را روی جلد بیاورند و کارگردان لطف کند کمی هم از «پشت‌پرده‌»ی سینما قاطیِ ماجراها کند. قلیانِ زعفرانیِ بعدازظهر را هم می‌خواهد با روزنامه‌نگار و منتقد و داستان‌نویسِ مشهوری بکشد که تازگی‌ها به این نتیجه رسیده تصویر مهم‌تر از کلمه است (یا در واقع دیگر در نشر و نشریه پول‌و‌پله‌ای نیست) و می‌خواهد برای یک پلتفرم نمایش خانگی برنامه‌ای جذاب و جوان‌پسند بسازد، یا در واقع نویسنده و مجری‌اش باشد، و در آن کتاب بخواند و کتاب معرفی کند و از سلبریتی‌ها بپرسد کتاب محبوب‌تان چیست، و حالا از ناشر استدعا دارد اسپانسرِ برنامه باشد. ناشر هم می‌خواهد با منت بپذیرد، با این شرط که روزنامه‌نگار و داستان‌نویس واسطه بشود یک سری از اعاظم تألیف و ترجمه با ناشر همکاری کنند و به او کتاب بسپارند. قلیان خلسه‌آور را که کشید و روزنامه‌نگارِ کتاب‌ساز را که دک کرد، باید کمی بر تختِ یک‌و‌نیم‌نفره‌ی نیمه‌سلطنتیِ پستوی خصوصی‌اش چرت بزند تا فالوده‌ی عصر را، سرحال و قبراق، با کسی بخورد که با هرکسی فالوده نمی‌خورد و حالا می‌خواهد بارگاه ناشر را مشعشع کند، بازیگرِ خوش‌هیکل سینما که مرحمت کرده اولین دفترِ گزین‌گویه‌هایش را به ناشر سپرده تا ناشر آن را با کاغذِ مرغوب ــ کاغذی که در واتیکان با آن کتاب مقدس را در نسخه‌های محدود چاپ می‌کنند ــ و جلد زرکوب که استاد جلدسازی با دست خودش می‌سازد و قیطان ابریشمی که استاد قیطان‌دوزی شخصاً می‌بافد منتشر کند و برای آن مهمانی‌های عمومی و خصوصی بگیرد و از ورزشکارها و مجری‌های تلویزیون و روشنفکران دعوت کند تا همه‌چیز حسابی شلوغ بشود و کتاب بفروشد و بفروشد. سپرده است عکاس حرفه‌ایِ شخصی‌اش هم در جلسه‌ی دونفره‌شان حاضر باشد و عکس‌هایی مناسبِ انتشار در صفحه‌ی شخصی ناشر بگیرد. اما دیرگاه شب چای شبانه‌اش را با وکیلِ زبلش می‌نوشد که قرار است گزارشی بدهد از آپارتمان‌های اسپانیا و سرمایه‌گذاری در عمان و درگیری‌شان با شهرداری بابت خلافی مرکزخریدِ تازه‌ساز و البته شکایت ویراستار بی‌مقداری که ادعا کرده ناشر حق‌و‌حقوقش را نداده و حالا ناشر در دادگاهی که در آن شرکت نکرده محکوم به پرداخت خسارت شده، و ناشر می‌خواهد با قاطعیت بگوید باج به شغال نخواهد داد. بله، در دفترش نشسته‌ای، اما زمانت رو به پایان است. نقاشِ پیشکسوت با اعتبار بین‌المللی سر رسیده و منشیِ مخصوص ورود او را به اطلاع ناشر رسانده است.ــــ http://telegram.me/kholalforaj

  • 3 июн.5711310

    ‌ فاخته‌ی ما ‌  فاخته‌ی ما، زن چهل‌ساله‌ی زیبا و تنها، با زندگی‌ای در ظاهر ملال‌انگیز، داستان‌نویس است و فقط داستان‌نویس. نه شعر می‌گوید، نه فیلمنامه می‌نویسد، نه نقاشی می‌کشد. نه عکس می‌گیرد، نه ساز می‌زند، نه ترجمه می‌کند. می‌خواهد و باید داستان‌نویس باشد و بماند، داستان‌نویسِ تمام‌وقت. نمی‌خواهد در حال‌و‌هواهای دیگر تفننی کرده باشد، و دستِ ‌خالی بازگردد. نمی‌خواهد خودش را مضحکه کند ــ نه در برابر دیگران، که ــ نزد خودش. داستان‌نویسی برای او شوخی برنمی‌دارد. ‌ متوجه زیباییِ خودش، خانه‌اش و اسمش هست. خانه‌ای ویلایی دارد ارث‌رسیده از پدری بلورفروش، در یکی از کوچه‌های خیابان گلبرگِ تهران، نرسیده به میدان هفت‌حوضِ نارمک. صبح‌ها، اگر هوا آفتابی باشد، پاهایش را روی فرش کهنه‌ی اتاقِ کار جلو نور برهنه می‌کند تا از فوایدش بهره‌مند شود، اما این نور آفتاب است که از پاهای او رنگ می‌گیرد و تا غروب به خاطرش می‌سپارد، تا فردا که خورشید باز طلوع کند و نور مشتاقانه به خانه‌ی بلورین نارمک رهسپار شود. بعد از آن، نوبت صبحانه است و کمی پس از آن قدم زدن در نارمک: سبکبال مثل پر، از هشت تا نُه صبح، وقتی جنب‌و‌جوش تازه دارد پا می‌گیرد. حضورِ سیال و نیمه‌مرئیِ فاخته‌ی ما توجه کسی را جلب نمی‌کند، اما کافی‌ست زبان باز کند از نانوا یا بقال چیزی بخواهد ــ مریدِ ناخواسته‌ی دیگری به جمع مریدانش افزوده است. ‌ وقتی با او گپ می‌زنیم، شعفی به ما دست می‌دهد از اینکه چه نیک‌بختیم می‌شناسیمش. تُنگ بلورش را که نوشیدنیِ نارنجی‌فامِ خنکیْ دست‌سازِ خودش آن را سرشار کرده به ما تعارف می‌کند، نوشابه‌ی آمیخته‌ای که فقط خودش رمزش را می‌داند. و ما پیش از سر کشیدنِ پیاله‌هایمان هم می‌دانیم دامنِ او پناه ماست، اگر بخواهیم درد دلی بکنیم، یا گریه‌ای بکنیم، یا غرغری بکنیم. حرفی نمی‌زند، فقط سرِ ما را نوازش می‌کند، و بوی دارچین و پرتقالی که از دامنش منتشر می‌شود چنان تخدیرمان می‌کند که رنج‌ها را میان همان دامن وامی‌گذاریم و بشاش و سرحال باز پیاله می‌زنیم. سالن بزرگ خانه‌اش، نه‌چندان پرنور که چیزها را به رخ بکشد و نه‌چندان کم‌نور که دلتنگی‌ها را پنهان سازد، گرم و گیرا میزبان ماست. اما بعد نوبت رقص فاخته‌ی ماست. ‌ در همین سالن است که بر کاناپه‌های راحت و از‌مُدافتاده می‌لمیم و داستان می‌خوانیم و به داستان او گوش می‌دهیم. در فنجان‌های بلورش چای می‌خوریم و در آینه‌ی بزرگِ سالن کندوکاو می‌کنیم تا شاید سر دربیاوریم از صبح چه قاب‌هایی از فاخته به حافظه‌ی جیوه‌ای‌اش سپرده است، هرچند آینه آن‌قدر کهنه است که بازتابی امپرسیونیستی از بدن‌هایمان نشان می‌دهد. دیگر، به تلویزیون خاموش نگاه می‌کنیم، برای خودمان لقمه‌ی نان و سبزی می‌پیچیم، و می‌خندیم و به خنده‌های بی‌صدای او نگاه می‌کنیم. فاخته برای ما از آن زن‌های سالن‌دارِ رمان‌های فرانسوی نیست، اهل بریز و بپاش و محفل‌داری نیست؛ داستان‌نویسِ سلحشور ماست، فاخته‌ی عزیز ماست، فاخته‌ای که مستر هاکس در قاموس کتاب مقدس درباره‌اش گفته: «صدایش نرم و حزن‌انگیز است؛ چشمانش شیرین و خوش‌نگاه است.» ‌ ما روزی از او پرسیدیم که چطور است که فاخته‌ی ما چنین طبعِ منیعی دارد، چنین آزاد و رها و شیفته‌ی زندگی است، چنین بی‌گره و وارسته است. به ما، با آن صدای نرم و حزن‌انگیزش، گفت همه‌ی مصائب را به رود بزرگی سپرده که درست در پشت خانه‌اش هم جاری است. ما را به تماشای رود بُرد، رودی که ما همگی بارها از کنارش گذشته بوده‌ایم، اما نمی‌دانستیم رنج‌های او را با خود حمل کرده بوده است. سرمایی بود، آسمان گرفته بود، فاخته‌ی ما گفت خوب خودمان را بپوشانیم. از کوچه پس‌کوچه‌های نارمک گذشتیم و به بندرگاهی رسیدیم. مرغان دریایی، انگار مست، بالای کشتی‌ها حلقه‌وار پرواز می‌کردند. کشتی‌ها همگی ساکن مانده بودند. پیش‌تر که رفتیم، دیدیم آب رودِ بزرگ سراسر یخ بسته است. روی سطح بلوریِ یخ بچه‌ها سُر می‌خوردند و بازی می‌کردند. فاخته ما را به‌سوی دکه‌ای برد و سطح یخ را نشان داد. گفت درست همین‌جا بوده که آن‌ها را به آب سپرده. ما گفتیم اگر یخ رود باز شود، آن‌وقت چه. فاخته گفت باکی نیست. صدایش همچنان نرم و حزن‌انگیز بود. ما با خودمان گفتیم اگر روزی فاخته نباشد، اگر فاخته هیچ‌وقت نبوده باشد، آن‌وقت چه.  ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • 4 дек.900127

    ‌ گوشِ کتابفروشی ‌ به زمزمه‌های کتابفروشی گوش می‌سپاری، گوش می‌کنی. حتی فالگوش می‌ایستی. هر طور انتخاب توست. شاید هم انتخاب تو نباشد؛ آنچه به گوشَت می‌رسد خودش تعیین می‌کند به آن گوش کنی یا گوش بسپاری، یا گوش‌هایت را درز بگیری. شاید ناغافل چیزی به گوشَت بخورد، چیزی که تو هیچ‌گاه داوطلب شنیدنش نبوده‌ای، چیزی که خشمگین یا غمگینت می‌کند. مثلاً کتابفروش دارد برای یک مشتری از کتابی می‌گوید که انگار قهرمان یا ضدقهرمانش تویی. گوش‌هایت تیز می‌شوند، با گوش‌هایت صدای کتابفروش را می‌بلعی. انگار نویسنده از زندگی تو گرته برداشته، کودکی و نوجوانی و جوانیِ تو را بر کاغذ آورده، بی‌آنکه مطلعت کرده باشد یا از تو اجازه گرفته باشد. اما هولناک‌تر اینجاست که ماجرای کتاب به همین‌جا ختم نمی‌شود. داستان دارد تا میانسالیِ قهرمان پیش می‌رود، و دست آخر سرنوشتِ تراژیک او را وصف می‌کند. انگار کتابفروش دارد عاقبتِ تو را پیش‌پیش لو می‌دهد. کتابفروش ناگهان ساکت می‌شود. مشتری ترغیب شده است کتاب را بخرد. تو فرار کرده‌ای تا عاقبت داستان را نشنوی. ‌ اما همه‌ی صداها این‌طور بدخیم نیستند. گاهی در فضای کتابفروشی صدای موسیقی می‌شنوی، یا خیال می‌کنی می‌شنوی، اما به‌هرحال موسیقی دارد به وظیفه‌ی خودش عمل می‌کند. صدای همهمه‌ می‌آید، نه آن‌طور که در سالن‌های شلوغ می‌شنوی؛ با حدّت کمتر، با وضوح بیشتر. گاهی قهقهه‌ی کسی بلند می‌شود و در عوضِ آن، یا به‌تلافی‌اش، کسی هق‌هق می‌کند. گوش می‌سپاری به صداهایی که از کتاب‌ها می‌شنوی: نویسنده‌ها و شاعرها دارند خطوطی را که بر کاغذ آورده‌اند بلندبلند به صوت تبدیل می‌کنند. گاهی صدایشان به هم می‌آمیزد و چندصدایی محقق می‌شود. گاهی در جدال با یکدیگر می‌کوشند صدایشان بلندتر از دیگری بشود. گاهی هم از پس همدیگر برنمی‌آیند و گوشه‌ی رینگ بی‌حال و نزار می‌افتند. صدای نویسندگان و شاعران تا مدت‌ها در گوشَت می‌ماند. چندصدایی کم‌کم به تک‌خوانی تبدیل می‌شود. ‌ دیگر چه صداهایی؟ صدای جیرجیرِ قفسه‌های چوبی که تا امروز خیلی کار کرده‌اند و بار دانش بشریت را به دوش کشیده‌اند. صدای زمزمه‌ی زنی در گوشِ مردی، که خیال می‌کنی ابراز عشقی پرتب‌و‌تاب باشد؛ اما بروز تنفری است که زن لحظه‌ای از آن دست نمی‌کشد، حتی در کتابفروشی. صدای ورق خوردن کاغذ کتاب، برای سنجیدن اینکه کاغذ چقدر رام و انعطاف‌پذیر است. صدای لبخند پرتره‌ی شاعری که به دیوار میخکوب شده است. صدای گربه‌ای که برای گربه‌های خیابان رجز می‌خواند. صدای آخرین تقلاهای معده‌ای گرسنه برای اینکه فرو نپاشد. صدای گردش آب سرد در لوله که تیزتر است از صدای گردش آب گرم در لوله. ‌ اما اگر کتابفروشی ساکتِ ساکت باشد، می‌توانی صدای گربه‌ی سرامیکیِ بخت‌و‌اقبال را بشنوی، گربه‌ی خوشامدگو، گربه‌ی خوش‌یمن دعوت‌کننده، گربه‌ای که با حرکت مداوم دست و صدای تیک‌تاک‌وارش تو را فرا می‌خواند. هر کتابفروشی‌ای باید یکی از آن‌ها داشته باشد، تا مشتری‌ها ترغیب شوند و پا به آنجا بگذارند. گربه‌ی خوش‌یمن نیروی موردنیاز برای این حرکت مداوم را از نور طبیعی یا مصنوعی تأمین می‌کند. وقتی نوری در کار نباشد، گربه به خواب می‌رود، خاموش می‌شود. در آخر کار، وقتی مشتری‌ها کتاب‌هایشان را خریده‌اند و نویسند‌ها و شاعرها از رقابت دست کشیده‌اند و کتابفروش‌ها آماده‌اند که بروند خانه، و تمام چراغ‌ها بی‌رحمانه علیه کتاب‌ها خاموش می‌شوند، آخرین صدایی که به گوش می‌رسد صدای تیک‌تاک‌وارِ گربه‌ی بخت‌و‌اقبال است، تا فردا که نور روز طلوع کند. تیک... تاک... خاموشی. ‌ اما صداهای دیگری هم در کارند. کدام‌شان را می‌شنوی؟ ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • ‌ یک پرده و چند آپارات ‌‌ خوابیدن برایش ملال‌انگیز بود اگر رؤیا یا کابوسی نمی‌دید. رؤیا به‌ندرت پا می‌داد و کابوس‌هایش هم ناتمام می‌ماند، چون آن‌قدر زوزه‌ی بی‌صدا می‌کشید که سراسیمه بیدار می‌شد و پرده‌ی آخر کابوس را از کف می‌داد. پس، پرده‌ی آخر کابوس را خودش در بیداری توهم می‌کرد. اما بیشتر وقت‌ها خوابی که می‌دید مرور مکررِ حرف‌هایی بود که در آن روز گفته بود یا شنیده بود، یا مرور حرف‌ها‌یی که دوست داشت بشنود و ــ دریغا که ــ نشنیده بود. گاهی خواب می‌دید که خوابیده است و خواب می‌بیند، و نمی‌دانست این رؤیاست یا کابوس. گاهی در انتهای خوابی که می‌‌‌‌دید تیتراژ پایانی پخش می‌شد، گاهی خواب‌هایش زیرنویسی داشت که حرف‌هایش را به‌اشتباه ترجمه می‌کرد، گاهی همان خلأ تاریکی را که همه موقع خواب می‌بینیم ــ یا درست‌تر: نمی‌بینیم ــ خوابی می‌دانست که دیده است، هرچند نمی‌توانست تعریفش کند. خواب‌های کمدی می‌دید و به خنده می‌افتاد و قهقهه‌زنان بیدار می‌شد. دچار غبن می‌شد که این‌همه دستاوردِ فرمی در خواب‌هایش محلی برای انعکاس ندارند، نمی‌شود آن‌ها را ضبط کرد و بر پرده نمایش داد، وگرنه چه جایزه‌هایی که از جشنواره‌ها نصیب نمی‌بُرد. به نظرش این‌طور می‌رسید که خواب را نباید تعریف کرد، چون کلمه‌ها نمی‌توانند حق مطلب را ادا کنند. اما دچار حسادت می‌شد وقتی می‌شنید آدمی معمولی و گنگ، همین کارمند بی‌‌‌مقداری که میزش در اداره‌ی دخانیات چسبیده به میز او بود و جز طامات‌بافیِ شبانه‌روزی خاصیتی نداشت، خوابی دیده است که بورخس یا کافکا خوابش را هم نمی‌‌دیدند. به نظرش می‌رسید آن رؤیا یا کابوس حرام شده است، چون آن آدم معمولی قدرش را نمی‌دانست، زود فراموشش می‌کرد، یا اینکه در یک مهمانی خانوادگی به‌جای جوک تعریفش می‌کرد و دیگران را به خنده می‌انداخت تا نوبت‌‌شان بشود و جوک‌شان را تعریف کنند. هر خوابی بر هر شخصی نباید حلول کند. ‌‌ برای آنکه خواب‌های مرغوب‌تری ببیند، گردهای تازه و غریبی به بینی می‌کشید. مایعاتی می‌نوشید که الکل نزد‌شان آبِ چشم بود. در محافل تازه‌ای سرِ شب با کسانی می‌نشست و صبح فردا با دیگرانی برمی‌خاست. مهمانی‌هایی می‌داد که خودش قبل‌تر جرئت نداشت پا به آن‌ها بگذارد. خودش را با دوا بیهوش می‌کرد به‌‌‌امید روزی که به هوش بیاید. قرص‌های ضد افسردگی و ضد شیدایی را توأمان می‌خورد. سیگارش را به روزی دو پاکت می‌رساند و ناگهان تدخین را کنار می‌گذاشت. شب‌‌‌ها سورچرانی می‌کرد تا شکمش ورم کند و نتواند نفس بکشد. آرمانش این بود که اولین انسانی باشد که خواب‌هایش به جلوه‌های ویژه مجهزند. ‌‌ گفتن ندارد که عاقبت کار دست خودش داد. دیگر همان خواب‌های پیشین را هم نمی‌دید، کیفیت‌شان به کنار. آنچه می‌دید یک سری شبه‌تصویرِ گنگ بود که گاهی، در حد نیم‌ثانیه‌ای، چیز واضحی در آن‌ها مرئی می‌شد: چهره‌ی مرعوب خودش، چاقویی کُند، باغی سیاه، زنی زیبا، دشتی سرسبز، فنجانی چای. به‌جای صداهای واضح همهمه می‌شنید، وزوز می‌شنید، عربده‌هایی می‌شنید که به جیغ شبیه بودند، صدای سوختن هزاران سیگار می‌شنید. انگار چند آپارات، هر کدام با فیلمی متمایز، داشتند تقلا می‌کردند همزمان بر یک پرده بتابند، و پرده را از دیگری بدزدند. ‌‌ دیگر خوابیدن برایش ملال‌انگیز شد، انگار با یک بلیت همه‌ی فیلم‌ها را توأمان می‌دید. تصمیم گرفت دیگر نخوابد.ــــ ‌http://telegram.me/kholalforaj

  • ‌نوشیدنیِ نارنجی ‌‌ در تمنای آن نوشیدنیِ نارنجی، عمرش را باخت، همه‌چیزش را داد. کاش آقای ثبوت‌ هرگز لب به آن لیوانِ بلور نمی‌زد. متنی ترجمه کرده بود، داستانی کوتاه از نویسنده‌ای گمنام. دستنویس ترجمه را برده بود به دفتر فصلنامه‌ای که همه‌چیز به چاپ می‌سپرد. دفتر نشریه اتاق کوچکی بود در ساختمانی کهنه بالای بوتیکی قدیمی. در دفتر نشریه با دیوارهای چرکمردش، سردبیر پشت میزِ فلزی‌اش نشسته بود و، رو به منظره‌ی میدان هفت‌حوض، سیگار می‌کشید و دودش را به نعلبکی پر از چای رقیق پُف می‌کرد. چای آقای ثبوت هم سرد می‌شد، و او میلی به آن نداشت. اواخر شهریور ۱۳۷۲ بود و هوا همچنان گرم بود. سردبیر گفت: «اگر چای میل ندارید، الساعه چیزِ بخصوصی برایتان می‌آورم.» و کمی بعد با یک لیوانِ بلور برگشت. نوشیدنیِ نارنجی در لیوان می‌درخشید. سردبیر لیوان را از روی پیش‌دستی برداشت و روی هره‌ی پنجره گذاشت. آقای ثبوت آناً خوشرنگیِ نوشیدنی را نسبت داد به هوای دم غروب اواخر شهریور، که خورشید به سرخی می‌زند. سردبیر مشغول دستنوشته شد، صفحه‌ای را می‌خواند و به صفحه‌ی قبل بازمی‌گشت. اما آقای ثبوت خیال کرد جرقه‌هایی بر فراز لیوان دیده، ذره‌هایی شبیه اکلیل، گردی مرطوب که در پس‌زمینه‌ی شیشه‌ی آلوده می‌درخشیدند. خیال کرد سردبیر برایش قرص جوشانِ ویتامین ث در آب انداخته. اما ذره‌ها از جنس حباب نبودند، صدای فش‌فشی هم به گوش نمی‌رسید. رنگ نارنجیِ نوشیدنی هم به نظرش چیزی مصنوعی نمی‌آمد، از آن رنگ‌های خوراکی نبود که قنادها و شکلات‌سازها به کار می‌برند. سردبیر سر بلند کرد و با نوک سیگارِ تازه‌اش اشاره کرد به لیوان، و آقای ثبوت لیوان را برداشت و عمرش را باخت. سردبیر پرسید: «اینجا مرقوم فرموده‌اید "مختون". معنی‌اش؟» ‌ اولین جرعه از هر نوشیدنی یا زبان را می‌سوزانَد، یا دهان را خنک می‌کند، یا طعمِ مرگ می‌دهد؛ اما اولین جرعه‌ی نوشیدنیِ نارنجیْ آقای ثبوت را به وجد آورد. طعم تُرشش به دندان‌های نیمه‌زردش سوزشی لذت‌بار بخشید و ریشه‌های دندان را جنباند تا فوران کنند؛ طعم شیرین نوشیدنی را در قلبش حس کرد. تلخیِ نوشیدنی از آرواره‌هایش گذشت و دماغش را چین انداخت و ته‌اشکی به چشمانش نشاند. خنکی‌اش تا کف پای عرق‌کرده‌اش پیشروی کرد، و این‌بار خنکی را نه مثل چیزی مصنوعی و بیرونی ــ و لاجرم ناخوشایند ــ که همچون نوازشی طبیعی و درونی احساس کرد. لیوان را بو کشید و عطر نوشیدنی را با گوش‌هایش هم شنید. ریزه‌‌‌های اکلیل‌مانند روی زبانش بازی‌شان گرفته بود. نمی‌دانست جرعه‌جرعه نوشیدن لذت‌بخش‌تر است یا سر کشیدنش. اما سردبیر همچنان مشغول یافتن لغاتی بود که معنی‌شان را نمی‌دانست. ‌ آقای ثبوت نوشیدنی را هر چه که بود سر کشید، و چون خجالتی بود دستور تهیه‌ی آن را نپرسید. از دفتر بیرون آمد و سرپا بند نبود. به‌گمانش پاک و پاکیزه شده بود، شفاف و رخشان شده بود؛ فکر می‌کرد می‌تواند از دیوارها بگذرد، در تاریکیِ شب شبرنگی کند. دهانش هنوز ترشیِ نوشیدنی را ترشح می‌کرد، خیالش در دریاچه‌های نارنجی شنا می‌کرد. ‌ از آن روز در شهریور ۱۳۷۲ تا لحظه‌ی مرگش به هر کجا که رفت، به هر کس که برخورد، در هر کتابی که خواند، دنبال نوشیدنیِ نارنجی‌اش گشت. سردبیر کمی پس از دیدارشان سکته کرده بود و به دیاری دیگر رفته بود. از دوستانِ سردبیر پرس‌و‌جو کرد و کسی چنین نوشیدنی‌ای نخورده بود. به مغازه‌ها سر زد، به کافه‌ها، رستوران‌ها، هر چه نوشیدنیِ نارنجی بود چشید. به کارخانه‌های نوشابه‌سازی سر زد، به دوستانش در امریکا و اروپا سفارش کرد، انواع مایعات نارنجی‌رنگ را در قوطی و بطری و لیوان سر کشید و آن چیزی را نیافت که دنبالش بود. به مهندسان شیمی‌، به متخصصان تغذیه، به طعم‌شناسان مراجعه کرد و سفارش داد، اما آنی نشد که می‌خواست. ژورنال‌های تهیه‌ی کوکتل و نوشیدنی را زیر و رو کرد، در اینترنت عضو گروه‌های بحث در اقصیٰ نقاط دنیا شد، و دست آخر کیمیاگری را پیدا کرد و که مدعی بود آب حیاتِ گازدار تولید کرده است، نوشیدنیِ نارنجی که برایش کاری نداشت. پُف. ‌ آقای ثبوت، آقای ثبوتِ عزیز، مترجم بااستعدادی که ترجمه را در شهریور ۱۳۷۲ کنار گذاشت، یک عمر به‌دنبال بختِ نارنجیِ خویش بود. در شهریور ۱۴۰۴، در پارک لاله‌ی تهران، روی نیمکتی نشسته بود و به برگ‌های درختانی خیره شده بود که داشتند سبزی را پس می‌زدند و آماده‌ی نارنجی شدن می‌شدند. در هپروتِ نارنجیِ خودش، متوجه نشد زنی سینی‌به‌دست دارد به او شربت پرتقال تعارف می‌کند. از هپروت به لیوانِ پلاستیکی شربت رسید و، بی‌آنکه به خیراتِ اموات اعتنایی بکند، شربت را سر کشید: زبانش را سوزاند، دهانش را خنک کرد، و بعد طعمِ مرگ داد.ــــ ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • نازل ‌ جوان لاغر، با آن ریش مجعدِ نیمه‌بلندش، با صورت سبزه‌اش، با شلوارِ... شلوارِ... گیریم شلوارِ جین کهنه، یا مثلاً شلوار کتانیِ کم‌و‌بیش تنگش، اما حتماً و مخصوصاً جوان لاغر، و به‌ویژه با آن ریش مجعدِ نیمه‌بلندش، آمد و ایستاد وسط سالن کتابفروشی، که دورزمانی یحتمل سالن کوچک غذاخوری منزلِ پیش از این بوده بود، و اول چنگی به ریشش کشید تا اضطراب را از آن بروبد، و بعد دست برد به جیبش و لوله‌ای فلزی را از توی آن درآورد که کمی بعد معلوم شد در ادامه‌‌‌اش نازل بنزین است، یا چیزی است شبیه به نازل بنزین، همان که سر لوله‌اش درون باک ماشین‌های تشنه فرو می‌رود و می‌شود شستی‌اش را فشار داد تا بنزین از اعماق زمین استخراج و به شکم ماشین منتقل شود. جوان لاغر، با آن ریشِ...، بله، جوان سر لوله‌ی نازل را ــ که تهش می‌رسید به بقایای یک شلنگِ بریده‌شده ــ روی شقیقه‌اش گذاشت، نفسی به‌سختی کشید، و چنان آرایش گرفت که کسی که بخواهد با تفنگِ واقعی خودکشی کند آن‌طور آرایش می‌گیرد. مسئول بخش کتب روانشناسی و علوم وابسته در هپروت خودش، گوشه‌ی سالن، داشت با قرصی ور می‌رفت که نمی‌دانست جویدنی است یا بلعیدنی. گربه‌ی کتابفروشی زیر میزِ تازه‌ها مشغول زایمانی دردناک بود و همزمان داشت پلک چشم راستش را می‌لیسید. مسئول کتب ادبیات کهن نیشخندی نثار تصحیح تازه‌ی حافظ کرد و چشمکی به تصحیح قدیمش زد. صندوق‌دار بویی شنید که معمولاً در پمپ‌بنزین‌ها شنیده می‌شود، هر چند لغت «پمپ‌بنزین» به یادش نیامد، و البته سرش شلوغ‌تر از آن بود که کشف کند منشأ بو کجاست. خانمی با پیرهنی لیمویی، با کفش‌های ورزشی سفید، و شلوارِ... و شلوارِ... بله، با کفش‌های سفید، چند قدم از قفسه‌ی آثار داستانی روسی دور شد تا کل منظومه‌ی داستانی این زبان را در یک نظر ببیند و، بعد، از کل به جزء برسد. کسی برای خودش یک لیوان قهوه از قهوه‌جوش ریخته بود و داشت در لیوانش چند حبه قند می‌انداخت تا رنگ مایع کمی روشن‌تر شود. مسئول بی‌حوصله‌ی کتب موسیقی کتاب نُتی برداشت و با یک تورق سردستی همه‌ی قطعات را نواخت. اما وقت بیش از این نباید تلف می‌شد. جوان لاغر، با لوله‌ی نازلی بر شقیقه‌اش، چشم‌هایش را در اطراف گرداند و کسی را مطلقاً کسی را متوجه خود ندید. لابد کسی او را ندیده بود، یا تهدیدش را جدی نگرفته بود، یا اهمیتی به خودکشیِ احتمالی او نداده بود، یا اراده‌ای بر خودکشی در او ندیده بود. هر چه که بود، جوان لاغر تصمیم گرفت کمی دیگر صبر کند، تا شاید توجهی به‌سویش جلب شود. با دختری چشم‌به‌چشم شد که شلوار جین کهنه‌ای به پا داشت، اما تا آمد به دختر لبخندی بزند، او خم شد تا گربه‌ را که حالا در حال زایمان بعدیِ خود بود دستمالی کند. دیگر حقیقتاً اتلاف وقت بیش از این جایز نبود. سر لوله‌ را از شقیقه‌اش جدا کرد، محل تماس لوله و سرش را کمی مالش داد، و بعد نازل را مثل تفنگ آب‌پاش اول به‌سوی مسئول بخش کتب روانشناسی و علوم وابسته گرفت و شلیک کرد. تن مسئول بخش کتب... سراپا آلوده شد از مایعی لزج و سنگین. بعد به‌سوی گربه شلیک کرد، و بعد به‌سوی مسئول کتاب ادبیات کهن، و بعد چون خانمی با پیرهن لیمویی از کل به جزء رسیده و کتابفروشی را ترک کرده بود به‌سوی کسی شلیک کرد که همچنان داشت در قهوه‌اش قند حل می‌کرد و بعد... و بعد... و بعد... صندوق‌دار دانست منشأ بو کجاست. جوان لاغر، با آن ریش مجعدِ نیمه‌بلندش، نازل را رها کرد روی فرش کهنه‌ی کف کتابفروشی، رفت توی بالکن، و ته‌مانده‌ی اضطراب را از ریشش روبید، و یک نخ سیگار برای خودش روشن کرد و یک نخ هم برای کتابفروشی.ــــ http://telegram.me/kholalforaj ‌

  • لفاف زرد خطا از خودم بود، نباید یک نسخه از کتابم را به او هدیه می‌دادم. کتابم که از چاپخانه درآمد، ناشر معطل نکرد و چند نسخه برایم فرستاد. هر نسخه را با کاغذِ پلاستیکیِ ماتی روکش کرده بودند، طوری‌که درزی در آن لفاف پیدا نبود. درزها را با حرارت هم آورده بودند. اگر می‌خواستی کتاب را تورق کنی یا بخوانی، چاره‌ای نداشتی که آن لفاف مات را پاره کنی. من هم نسخه‌ای لفاف‌دار برای او بردم. بغلم کرد، مرا بوسید، و تبریک گفت. نگفت برایش امضا کنم. گفت آب دستش باشد زمین می‌گذارد و کتابم را می‌خوانَد، و عمداً یا سهواً جام سرخش را روی میز گذاشت. چند هفته بعد که باز در خانه‌اش بودم، گفت کتاب را خوانده و حسابی از آن تعریف کرد، از کلماتم که مسحورش کرده بودند، از جمله‌هایی که مثل مار دور تنش می‌پیچیدند و نفسش را بند می‌آوردند، و از صحنه‌هایی که هیچ‌گاه از یادش نمی‌روند. وقتی رفت توی دستشویی آب به صورتش بزند، اتفاقاً کتابم را دیدم، زیر یک ستون کتابِ تازه و کهنه. از زیر ستون نجاتش دادم. لفافش سر جایش بود، پاره نشده بود، درست با همان درزهای ندیدنی که با حرارت هم آمده بودند. وقتی اولین بار دست به لفاف کتابم کشیدم، یاد کاغذمانندِ زردی افتادم که نوعی آدامسِ موزیِ زرورق‌پیچ را با آن روکش می‌کنند. در بچگی از آن آدامس‌های نواری می‌جویدیم، و تا طعمش از دست می‌رفت دورش می‌انداختیم. در بزرگسالی آدامس را، پیش از آنکه طعمش از دست برود، در زیرسیگاری لهیده‌تر می‌کردیم و ته‌سیگارمان را در آن آدامس جویده خاموش می‌کردیم، و کافه قدری بوی موزِ سوخته می‌گرفت و با اولین استشمامش بو برای همیشه فراموش می‌شد. کاغذمانند رنگِ زرد رخشانی داشت و آدم را به هوس می‌انداخت تا آن را هم بجود و طعمِ شیمیایی‌اش را بچشد. نوک خودکار روی کاغذمانند لیز می‌خورد، و نمی‌شد اطمینان داشت شعری که بر آن می‌نویسی عمری طولانی داشته باشد، انگار بر کاغذ روغنی چیزی مکتوب کنی. کاغذ زرد تا مدت‌ها بوی موز می‌داد، انگار نه یک تکه کاغذ که لایه‌ای خیلی نازک از پوست موز بود. دورزمانی که کاغذ نایاب بود، این روکش زرد حتماً به درد فیش‌برداریِ لغت‌نامه‌نویسی می‌خورد که در زیرزمین نمورش مشغول کار بود، هرچند لغت‌نامه‌نویس مدت‌ها بود دندان‌هایش را از دست داده بود و نمی‌توانست چیزی بجود، سهل است با میوه‌ای به‌نام موز آشنا نبود و لغت‌نامه‌اش در این باره سکوت می‌کرد. می‌شد لفافِ زرد را گذاشت زیر ذره‌بین و مویرگ‌های نادیدنیِ سرخش را هم دید، مثل آنچه گاهی در زرده‌ی تخم‌‌مرغ یا خورشید رو به غروب دیده می‌شود. می‌شد در آن کاغذک مقداری علف نیمه‌خشک ریخت و آن را پیچید و یک سیگارِ دست‌ساز با طعم موز کشید. می‌شد تک‌تک این کاغذهای زرد را بایگانی کرد تا روزی که موزه‌ی موزشناسی برپا شود، و همه‌ی لفاف‌ها را به آن موزه اهدا کرد. می‌شد کسی هر روز یک آدامس نواریِ موزی بجود و کاغذشان را در آلبومی جمع کند، تا حساب آدامس‌های جویده‌ی عمرش را داشته باشد. اما خطا از خودم بود، نباید یک نسخه از کتابم را به او هدیه می‌دادم.ـــ ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • اما همه می‌میرند، حتی مردی مجموعه‌دار با دستی کره‌ای. آقای مودّت مشغول تماشا کردن کره‌ی دستش بود که سازنده‌اش قول داده بود تا دنیا دنیاست و حتی تا دنیا دنیا نیست می‌گردد، بدون آنکه نیازی باشد آن را بگردانند. آقای مودّت در این حال بود که مُرد. به این مناسبت، همان کره‌ی همیشه‌گردان را بر بالای مزارش ــ با سنگی سرخ و شفاف که می‌شد رگه‌های عمیق و قطورش را در لایه‌های زیرین به‌وضوح دید ــ نصب کردند، کره‌ای که در میان عزاداران چو افتاد اگر به آن خوب نگاه کنی، می‌توانی کل زندگی آقای مودّت را در یک آن ببینی؛ اما تا به آن کره خیره می‌شدی سرت پاک به دوار می‌افتاد.ــــ http://telegram.me/kholalforaj

  • ‌ کُره‌ها‌ی مچی ‌ درست همان‌ روزی که دست چپ آقای مودّت از مُچ قطع شد، به جسم خاک‌آلودی در کف خیابان بر‌خورد که به‌گمانش می‌توانست کار دست چپ را بکند، هرچند کاری ناتمام. جسمِ خاک‌آلود عبارت بود از نیم‌حلقه‌ای فلزی با قطرِ چهار انگشت که متصل بود به کاسه‌واری از همان جنس که کار پایه را می‌کرد. می‌شد گفت بقایای یک کره‌ی جغرافیای رومیزی با اندازه‌ی متوسط است. در اطراف چشم چرخاند تا شاید کره‌‌ی فرضی را بیابد، اما اثری از آن ندید. شاید کسی کره‌ی رومیزی را خریده بوده و به نظرش پایه و تکیه‌گاهِ کره زائد آمده و فقط کره را نگه داشته و زوائد را دور انداخته. شاید کل مجموعه ــ شامل کره، تکیه‌گاهِ نیم‌حلقه و پایه ــ از دستش رها شده بوده و کره غلت‌زنان به میان خیابان رفته و چرخ ماشینی آن را نابوده کرده. طرف هم با عصبانیت پایه و تکیه‌گاه را به زمین کوبیده و رفته. هرچه که بود، آقای مودّت تشخیص داد که می‌تواند پایه را به باقیمانده‌ی مچ دست چپش متصل کند و اجازه دهد نیم‌حلقه‌ی فلزی کار هر پنج انگشت را توأمان بکند. ‌ اولین کاری که به نظرش رسید می‌شود با این دستِ جدید می‌شود کرد این بود که از آن به‌جای علامت سؤال استفاده کند. همین‌طور می‌شد آن را از میله‌ی اتوبوس یا قطار مترو آویخت تا تعادل آدم بر هم نخورد. اگر پیشخدمت کافه فنجان قهوه را کمی دورتر از آقای مودّت روی میز می‌گذاشت، او می‌توانست با نیم‌حلقه‌ی فلزی فنجان را پیش بکشد. می‌توانست پس گردنش را بخاراند، و همین‌طور سر زانویش را. می‌شد آن را با شعله‌ی اجاق گرم بکند و دوستانش را محض شوخی بسوزاند. یا می‌شد در تاریکی شب، وقتی دزدی به آقای مودّت حمله می‌کرد، آن را از نیامش بیرون بکشد و نشان دزد بدهد، تا شاید او بترسد و پا به فرار بگذارد. می‌‌توانست با نوک نیم‌حلقه تحریک‌پذیرترین نقطه‌ی بدنی کسی را تحریک کند و با ارتعاش فلزْ خودش هم تحریک بشود. لبه‌ی داخلی نیم‌حلقه آن‌قدر تیز نبود که جای داس را بگیرد ــ هرچند به فکر آقای مودّت رسید که بدهد آن را تیز کنند ــ اما کیسه‌های خرید به‌درستی از آن آویخته می‌شدند. ‌ تا به خانه برسد، پایه‌ی کره‌ی خیالی دیگر به باقیمانده‌ی مچ جوش خورده بود. می‌شد گفت نیمی از پایه از جنس فلز است و نیمی دیگر از گوشت ـ فلز. آقای مودّت محض سرگرمی تخم‌مرغی روی میز آشپزخانه گذاشت و با نوک نیم‌حلقه آن را غلتاند و بعد سعی کرد تعادلش را روی میز حفظ کند. تصمیم گرفت همین کار را با یک طالبی نسبتاً درشت بکند. در هر دو بار، به نتیجه‌ی خوبی رسید. طالبی و تخم‌مرغ هم خوب می‌غلتیدند و هم صاف نگه داشته می‌شدند. برای اینکه باز هم نیم‌حلقه را محک بزند، در تابه‌ی بزرگی مقداری روغن ریخت و اجاق را روشن کرد. وقتی روغن داغ شد، نیم‌حلقه را درون آن گذاشت و با دست سالمش تخم‌مرغ را توی نیم‌حلقه شکست. صبر کرد تا سفیده و زرده ببندند. نتیجه نیمرویی شد شبیه ستاره‌ی دنباله‌دار. ‌ اما آقای مودّت بالأخره تصمیمش را گرفت. پرس‌و‌جو کرد و کسی را که می‌خواست یافت. آقایی بود که در زیرزمین خانه‌اش کره‌ی جغرافیا می‌ساخت. حتی کره‌ی تاریخ و ادبیات و موسیقی می‌ساخت. اگر سفارش می‌دادی، کره‌ی خیال می‌ساخت. هرطور هم که مایل بودی آن را رنگ می‌زد. اصلاً اگر می‌خواستی رنگ نمی‌زد. کره‌ای از بلور می‌ساخت، یا از گچ و سیمان، از چوب و عاج. کره‌ی فلزی می‌ساخت، کره‌ی آبی می‌ساخت. کره‌ای می‌ساخت که در آفتاب آب می‌شد و در سرما می‌بست. کره‌‌ی شکلات و شکر می‌ساخت. با هر قطری هم که می‌خواستی می‌ساخت. پس آقای مودّت در کمال شعف یک کره، با اندازه‌ای که نیم‌حلقه‌اش را پر کند، سفارش داد. ‌ روزی که آقای مودّت کره‌ی سفارشی‌اش را در آن زیرزمین بر پایه‌ی نیم‌حلقه نصب کرد، چنان سر ذوق آمد که فوراً چند کره‌ی دیگر هم سفارش داد. بعد همین‌طور سفارش داد، و باز سفارش داد، تا دیگر مجموعه‌دار شد. در هر مناسبتی، از یک کره‌ استفاده می‌کرد: دورهمی‌ها، مهمانی‌های رسمی، جلسات اداری. وقتی با خانم‌های زیبا قرارِ دیدار می‌گذاشت، کره‌ی بلورش را که از خودش نوری اغواگر ساطع می‌کرد می‌بست. کره‌ای داشت که جنسش از پوست آدم بود و گاهی آن را نوازش می‌کرد. وقتی به سفر می‌رفت، کره‌ی جغرافیا را با خود می‌برد. گاهی کره‌ی ماه را به مچ می‌بست، گاهی مریخ را. یک زحل هم داشت که هاله‌ای دودآلود به دورش آن را چشمگیرتر می‌کرد. کره‌ای شهوانی داشت که هر وقت دلش می‌خواست می‌لیسیدش یا جای سرزمین‌های گمشده را در آن حدس می‌زد. کره‌ای داشت که در قلب آن چیزی می‌تپید. کره‌ای داشت که جنسش از آینه بود و همه‌چیز را مشعشع بازمی‌تاباند. کره‌ای داشت با پوسته‌ای شبیه تخم پرندگان و صدای ناله‌ای از آن به گوش می‌رسید، انگار قرار بود جوجه‌ای به دنیا بیاید. آقای مودّت صاحب خاص‌ترین کره‌های جهان بود. کره‌‌ای داشت از پوست و گوشت و استخوان. ‌

  • ‌ دارندگان «دار» ضمیمه‌ی معرکه‌ای است برای کلمه‌ها، به‌شرط آنکه جزء پسین باشد، نه پیشین. وقتی در موضع پسین قرار گیرد، معنایی می‌دهد شبیه به «نگهدارنده»، «محافظ»، یا «دارنده». به این ترتیب، کلمه‌هایی بر کاغذ می‌آیند همچون: حسابدار، کتابدار، آرشیودار، انباردار، دفتردار، و جز آن. این الفی که میان دال و ر قرار می‌گیرد ــ هرچه کشیده‌تر بهتر ــ همچون دستاویزِ استواری است که صاحبِ منصبِ «دار»دار، بگوییم مثلاً کتابدار، به آن می‌آویزد تا حق شغل شریفش را، که مستلزم نهایی دقت و انضباط و صبوری و اعتقاد به اصول اداری است، به‌نحو احسن ادا کرده باشد. می‌شود این الف استوار را اصلاً نماد چنین مناصبی دانست، مثل یک چوب‌دست که کوهنورد همواره به آن تکیه می‌کند تا قله‌ها را به زیر بکشد، یا عصایی که از آن معجزه‌ها برمی‌خیزد. اما شغل‌هایی که ماهیت‌شان در گرو این جزء پسینِ گرامری است ظاهراً واجد چند خصلت‌اند: اداره‌جاتی‌، مستلزم سرسپردگی به حد اعلای بوروکراسی و صورت‌برداری از موجودی‌ها و کمبودها، و تلاشی مجدانه برای اینکه کسری‌‌‌ها جبران، بدهی‌ها وصول، و موجودی‌ها افزودن گردند. برای مثال، کتابدار باید بداند کدام کتاب را به چه‌کسی امانت داده، موعد برگرداندن کتاب کِی است، جریمه‌ی خواننده‌ای که در امانت خیانت می‌کند به چه ترتیب محاسبه می‌شود، و... همه‌ی این‌ها البته پس از آن است که کتابدار کتاب‌ها، نشریه‌ها، نقشه‌ها، کره‌های جغرافیایی، میکروفیلم‌ها، و... را طبق قواعدی خاص آرایش داده است تا یافتن‌شان در هزارتوی کتابخانه سهل گردد. یا حسابدار حسابِ سکه‌به‌سکه‌ی خزانه را دارد، سررسید چک‌ها در چنگش است، از کسری‌ها مطلع است، و خُردترین صورت‌حساب‌ها را هم در اسناد خود منعکس می‌کند، تا پس‌‌فردا که باید گزارش سود و زیان را روی میز رئیس بگذارد. پس «دار» نزد کارمند شریف معنایی فراتر از نگهدارنده می‌یابد؛ شاید «حافظ» است، نگهبانِ نیمه‌مسلح خزانه‌‌ی چیزهاست، نباید بگذارد یک قلم از انبار بی‌دلیل خارج شود، یا قلمی سر از انبار درآورد بی‌آنکه در دفتر مخصوص منظور گردد. او می‌داند هر عملی را که مرتکب می‌شود باید در جایی ثبت کند، چون ذهن بشر آن‌قدرها توانا نیست که حسابِ مبالغ و کتاب‌ها و کسری‌های مخزن را همیشه در حافظه‌اش داشته باشد. چنین بارِ سنگینی باعث شده است حسابدارها مدام با خودشان حرف بزنند و اعداد را زیر لب زمزمه کنند چنان‌که موسیقی‌دان‌ها ملودی‌ها را با سوت می‌زنند، کتابدارها کابوس ببینند که کتابخانه آتش گرفته و کتاب‌ها یکی‌یکی از سیاهه خط خورده‌اند، و انباردارها هنگام خروج حتی جیب خودشان را هم بگردند تا به صورت اموال خدشه‌ای وارد نشود (اما باید به مرزدارها مفصل‌تر پرداخت، چون آن‌ها حسابِ چیزی شبه‌انتزاعی را دارند). این‌ها آتش می‌گیرند وقتی با سندی مواجه می‌شوند که روی میز رئیس همین‌طور بی‌منظور رها شده؛ سند یا باید ثبت‌وضبط و در زونکن‌ها بایگانی شود، یا اینکه امحا گردد. سند رهاشده روی میز معنا ندارد، چنان‌که چراغ راهنماییِ رانندگیِ سر چهارراه اگر چشمک بزند معنا ندارد. ‌ پس از همه‌ی این‌ها می‌شود به این پی برد که چرا این موجودات نحیف، این‌هایی که همیشه باید موجودیت چیزها را «داشته باشند»، این‌قدر در ادبیات داستانی خوش می‌درخشند، هرچند درخشش‌شان توأم با حالتی از غصه‌داری است که بر خواننده غلبه می‌یابد و ترحمش را برمی‌انگیزد. و آخر، برای اینکه دفع دخل مقدر کرده باشیم، باید اشاره کنیم به الفاظی همچون پو‌‌لدار، بنگاهدار، بانکدار و موارد مشابه، و برای آنکه دارِ «دارندگی»‌شان را متمایز سازیم آ‌ن‌ها را با این املا می‌‌نویسیم: پول‌ـ‌‌دار، بنگاه‌‌‌‌ـ‌‌دار، و بانک‌ـ‌دار. خدانگهدار .ــــ ‌‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • کراوات سرخ ‌‌ آقای محمدرضا شوکتی دماوند، مردی کم‌و‌بیش جوان در عرصه‌ی «فرهنگ و ادب»، در راسته‌ی ناشران و کتابفروشان خیابان انقلاب دیگر هیچ محبوب نبود. از جایی به بعد، هربار سروکله‌اش در دفتر ناشر یا دکان کتابفروشی پیدا می‌شد، آدم‌ها از دوروبرش پراکنده می‌شدند، انگار بیمار صفر حصبه‌ای را دیده باشند. غیر از بوی سرشاری که از زیربغل‌های عفنش به مشام می‌رسید، عادت داشت در هرجا که پا می‌گذارد چیزی ـــ کتاب، سررسید، یک پرس غذا، یک فنجان قهوه ـــ از میزبانِ ناخواسته تلکه کند. کسی ندیده بود بی‌کراواتِ سرخش ـــ که مرحمتیِ یکی از ناشرها بود که ورشکسته شد و کارگاه دوخت‌ودوز کراوات و پاپیون باز کرد ـــ پا از درِ خانه‌اش بیرون بگذارد، هرچند کراوات برای آن قامت بلندش کوتاه بود و بیش از آنکه کوتاه باشد مضحک بود. به‌مجرد آنکه بر صندلیِ جای مسقفی می‌لمید، شروع می‌کرد به شرح دادن دیدارهای تازه‌اش به‌زبانی مطنطن، دیدار با اعاظم عرصه‌ی ادب، استادانِ عصابه‌دست، اهل‌قلمی که فراموش نمی‌کردند در گرمای مرداد هم بی‌کت‌و‌شلوار در عرصه حاضر شوند. از التفات «جناب دکتر» به خودش می‌گفت، از تعریفی که آن‌یکی دکتر از کراواتش کرده بود، و همین‌طور گزارش می‌داد که چطور دانشجویان ادبیات پیگیرانه دعوتش می‌‌کرده‌اند برای سخنرانی، و او دعوت را رد می‌کرده چون جایی مهمانِ استاد گرانقدری بوده. اگر کسی تصادفاً از آن محل می‌گذشت، گمان می‌کرد ناشر یا کتابفروش سال‌ها دویده تا استاد جوان را راضی کرده یکی‌دو ساعت منت بگذارد و وقتش را زیر آن سقف بگذراند. استاد جوان بلد بود خوی طفیلی‌اش را سرشتی ارباب‌منشانه جا بزند، و طوری وانمود کند انگار برای سرکشی از پاپتی‌هایش نزول اجلال کرده، نه اینکه آمده تا باز چیز مفتی نصیب ببرد. حاصل عمرش چند فقره «کتاب‌سازی» بود ـــ جمع‌آوری مقالات اساتید در یک کتاب در مقام «خواستار»، نوشتن مقدمه و پانوشت‌هایی مهمل برای چاپ تازه‌ی فلان رساله‌ی کهن ـــ که هرکدام را به یکی از «چهره‌های ماندگار» تقدیم کرده بود، با عباراتی شنیع و چاپلوسانه که خود آن چهره‌های ماندگار را به وسوسه می‌انداخت یک شکم استفراغ کنند. تا کتاب(سازی) تازه‌اش به دستش می‌رسید، فوراً خدمت چهره‌ی ماندگار می‌رفت و کتاب را تقدیم حضورش می‌کرد و عکس‌های دونفره می‌گرفت، تا اسناد و مدارک موجود در آرشیوش ناقص نمانند. ایده‌های تازه‌ای برای کتاب‌سازی در سر می‌پخت (مصاحبه با استاد گران‌قدر چطور است؟)، چون برای تقدیم‌نامه‌هایش نیاز به کتاب‌ها داشت و چهره‌ی ماندگار در فهرستش کم نبود. ‌ اما از جایی به بعد، هربار سروکله‌اش در دفتر ناشر یا دکان کتابفروشی پیدا می‌شد، آدم‌ها از دوروبرش پراکنده می‌شدند، اگر نامحترمانه عذرش را نمی‌خواستند. آتش از آنجا شعله کشید که روزی به دفتر ناشری رفت و به‌حسابِ مدیریت نشر برای خودش چلوکباب سلطانی سفارش داد (تأکید هم کرد پیاز فراموش نشود). خبر به‌سرعت در راسته‌ی انقلاب پیچید. ناشران و کتابفروشان انزجارشان از استاد جوان را علنی کردند. کمی بعد چو افتاد از دفتر ناشری دو جلد کتاب نفیس دزیده شده، و دوربین‌های مداربسته ثابت کرده‌اند کار شوکتیِ کتاب‌ساز بوده. کارکنان یک کتابفروشی هم متنی شبیه به تکفیرنامه نوشتند و به صاحب دکان گفتند اگر شوکتیِ کتاب‌ساز پا به اینجا بگذارد، ما همگی کار را تعطیل می‌کنیم. نامه به امضای همه‌ی کارکنان رسید، و حتی یکی از آن‌ها نامه را با خونِ خودش مُهر کرد (از قضا در آن لحظه انگشت شستش با لبه‌ی تیز کاغذ زخمی شده بود). ناشری دیگر ورودش را کلاً و جزئاً قدغن اعلام کرد. و دست آخر ناشری بود که از فرط عصبانیت کراوات سرخ استاد جوان را در حلقش فرو کرد و او را با لگد ـــ لگد به‌معنای حقیقی کلمه ـــ از دفترش بیرون کرد. ‌ کار دیگر به اتحادیه‌‌ی ناشران و کتابفروشان نکشید. شوکتیِ کتاب‌ساز هم کمتر در راسته‌ی انقلاب پیدایش می‌شد، و اگر می‌شد از جبهه‌ی شمالی تردد می‌کرد. دنبال فرصتی می‌گشت تا دوباره عرضی اندامی بکند، و آدم‌های هالویی را بیابد که از روی عکسی که او با استادان گران‌قدر داشت به دانایی و فرزانگی او شهادت دهند. تا پیش از آن، فرصتی بود تا برای دانشجویانی که دعوت‌شان را رد کرده بود پایان‌نامه‌های باسمه‌ای بنویسد و به فکر کراواتی تازه باشد. به‌مفت که چه بهتر.ــــ ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • وعده‌گاه ‌ وقتی چشم‌هایش را بست، خطوط نازکِ متلونی را در پس‌زمینه‌ای قیرآلود تماشا کرد. خط سرخی که خط زردی را قطع می‌کرد، خطی آبی که به‌موازات خطی سبز داشت از کادرِ معوجِ تاریک خارج می‌شد، و او گمان می‌کرد دارد از چشمِ راستش خارج می‌شود. این‌ها را ـــ ساده‌لوحانه ـــ گذاشت به پای اشکِ بی‌حسابی که ریخته بود. آن‌قدر اشک داشت که سرریز کرد، و از دماغ و گوش‌هایش هم جاری شد، و به‌شکل آبِ کدرِ رقت‌انگیزی از منافذ پوست سرانگشتانِ دستش هم بیرون زد و تهِ سیگارش را مرطوب‌تر و بدمزه‌تر کرد. آن خطوط متلون عارضه‌ی اشکی بود که همین‌طور ریخت و پس داد؟ غرق در بازی خط‌های نازک، انگشتی به پلکش کشید، و نمِ انگشت را به پلک منتقل کرد، یا خیال کرد چنین کرده است. به این نتیجه رسید که آدم‌آهنی‌ها ـــ شاید هم آدم‌فضایی‌ها ـــ اگر اندوهگین بشوند و بخواهند اشک بریزند، به این سرنوشت مبتلا می‌شوند: اشک‌شان سرریز می‌کند، و در بیداری خوابِ خطوط متلونِ نازک می‌بینند؛ سرانگشتان فلزی یا لزج‌شان هم اشک‌آلود می‌شود. اما خطوط داشتند هرچه نازک‌تر می‌شدند، محو‌تر. داشتند رنگ می‌باختند، و در سیاهچاله‌شان حل می‌شدند، یا می‌رفتند تا در موقعیتی بهتر دوباره از اعماق بازگردند، گویی ریشه‌های اشکی باشند که هر از چندی باید ریخته می‌شد، یا پس داده می‌شد. اما بالأخره چشم‌هایش را باز کرد، و ردّ محوی از آن خطوط ـــ این‌بار بی‌رنگ ـــ چیزها را تَرَک انداخت، از جمله صفحه‌ی عمیق تلویزیون را. اشکی نمانده بود، فعلاً. دیگر باید مهمانش سر می‌رسید، و پس از آن مهمان دیگرش، دیرتر، سر می‌رسید؛ چون خانه‌اش وعده‌گاه همه‌ی دوستانی بود که می‌خواستند کمی غر بزنند، شکایت کنند، خشم‌شان را تف کنند، یا از کابوس‌هایی که تازگی دیده بودند روایت‌هایی جعلی به دست بدهند. چشم‌هایش را یک لحظه بست و به‌قدر نیم ثانیه آن خطوط نازکِ متلون را دید، که بعد مثل برق‌و‌باد در دام سیاهچاله افتادند، و باز چشم باز کرد. چند بار پلک زد تا تَرَک صفحه‌ی تلویزیون ـــ به‌جای تاریخ ـــ به خیال بپیوندد. سگش خمیازه‌ی پوزه‌داری کشید، بی‌خبر از اتفاق‌هایی که در چشمان صاحبش می‌افتاد، وگرنه این‌قدر آسوده نلمیده بود. صدای زنگِ دربا‌ز‌کُن بلند شد. بلند شد و خودش را تا درباز‌کن کشاند. تصویر کدرِ دوستش در صفحه‌ پیدا بود. دیگر اولین مهمانش سر رسیده بود. دکمه را زد، با انگشتی که به نظر نم‌دار می‌رسید، و دید درِ آپارتمان با تردید باز شد.ــــ ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • ‌ مهمانی بزرگ ‌ وقتی حین این مهمانی بزرگ برق می‌رود، اول همه‌ی چراغ‌ها بی‌استثنا خاموش می‌شوند و کمی بعد، شاید در حد چند لحظه، موسیقی‌ای که از بلندگوهای باریک اما قدرتمند پخش می‌شد به دود سیگارهایی می‌پیوندد که به هوا می‌رود. کسی خنده‌ی ناباورانه‌ای می‌کند، گویی انتظار نداشته برق مهمانی‌ها هم برود. رقصنده‌ها دوسه لحظه درجا می‌ایستند، به این امید که برق به همین ‌زودی برگردد تا حرکت ناقص‌مانده‌ی رقص‌شان را کامل کنند و اثرشان ناتمام نماند. رقصنده‌ای که نمی‌رقصد بلکه شلنگ‌تخته می‌اندازد نفسی به‌آسودگی می‌کشد و غفلتاً روی صندلی‌ای می‌نشیند که پیش‌تر مردی روی آن نشسته بوده. کمی بعد، همگی می‌پذیرند برق پاک رفته است. به این ترتیب، مهمان‌ها شوخی‌های معمول در زمان برق‌رفتگی را به‌سوی یکدیگر پرتاب می‌کنند، و باز هم کمی بعد چشم‌ها ملتفت می‌شوند تاریکی آن‌قدرها هم مطلق نیست. نوشابه‌ی فسفری در بطری شفافش نوری را که پیش‌تر از چلچراغ‌ها در شکم گازدار خود پنهان کرده بود حالا سخاوتمندانه ساطع می‌کند. شمّه‌ای از این نور کدرِ فسفری را حلقه‌ی ازدواج زنی تنها دریافت می‌کند و رونوشتی از آن را به هیچ‌کجا می‌تاباند: مقری چنان توانا و صیقلی نیست که نوری به این خردی را بپذیرد. دندان‌های لمینت‌شده‌ی مردی به‌خودی‌خود منبع نور شده، گیریم بر اثر افراط در نوشیدن نوشابه‌ی سرخ پرتوی کهربایی متصاعد می‌کند، نه نور سپیدِ خیره‌کننده‌ای که دندان‌پزشکِ طماع وعده‌اش را داده است. فندک‌ها این‌بار وظیفه‌ی مضاعفی را می‌پذیرند، اینکه غیر از روشن کردن سیگارها به دور کردن تاریکی، هرچند در حد نیم لحظه، یاری برسانند. می‌شود دود حاصل از سیگار کشیدن را هم نوعی «روشنایی» به حساب آورد. ‌ اما همه‌ی ماجرا این نیست. ‌ بامزگی وضعیت مهمانی بزرگ کمی بعد با کلافگی توأم می‌شود. برق که برود، نه‌تنها روشنایی و موسیقی را با خود می‌برد، بلکه دستگاه‌های خنک‌کننده را هم از کار می‌اندازد. چشم که وظیفه‌ای برای انجام دادن نداشته باشد به کمک بویایی می‌آید تا بوهای ناشناخته‌مانده، بوهایی که پیش از این زیرِ عطرهای گران‌قیمت پنهان شده بودند، کشف شوند. گوش هم بعد از کمی استراحت ــ چون خیلی تقلا کرده بوده سرسام موسیقی را بشنود ــ دست‌به‌کار می‌شود و پچ‌پچ‌ها را واضح‌تر می‌شنود: حرف‌های وقیح، سخنان زننده، گله‌های بی‌شرمانه. دندان‌ها هم مجبورند بجوند، هرچند این‌بار خودشان هم نمی‌دانند دارند چه می‌جوند. لب‌ها موقعیت را غنیمت می‌دانند و دنبال بوسه‌ای سرگردان می‌گردند، اما جز تاریکی‌ چیزی نمی‌یابند. زبان‌ها در تاریکی سست‌تر می‌شوند، و موها چرب‌تر. دست‌ها به‌سوی ریسمان‌های کراوات می‌روند تا گلو‌ها را آزاد کنند. هوا دیگر تفتیده است. حالا وقت گردن‌کشی‌های مستانه است، وقت شوخی‌های جدی، وقت هق‌هق کردن دم پنجره‌ها و در بالکن‌ها. این تاریکی که طولانی شده است وقت مناسبی است تا حساب‌ها تسویه شود، یقه‌ها پاره شود، پاشنه‌ی کفش‌ها شکسته شود. همهمه و فریاد از این‌سو تا آن‌سو، اما مردی که دندان‌های لمینت‌شده دارد همچنان با لبخندِ گشاده‌اش مهمانان را مستفیض می‌کند، چون به‌خاطر همین بوده که آن‌قدر پول داده است. بله، مهمانی مغلوبه شده است. کوب‌کوبِ زمین خوردنِ مهمان‌ها یک لحظه قطع نمی‌شود، و بعد یکدفعه قطع می‌شود، مثل برق که دفعتاً می‌رود. آن‌کسی که خنده‌ی ناباورانه‌ای کرده بود ــ «گویی انتظار نداشته برق مهمانی‌ها هم برود» ــ این‌بار فریاد خفه‌ی جنون‌آمیزی می‌کشد، گویی انتظار نداشته تن‌به‌تن شدن آدم‌ها این‌قدر به درازا بکشد. ‌ پس کفایت مهمانی. گربه‌ی صاحبخانه که تاریکی و روشنایی برایش یکی است خمیازه‌کشان از لانه‌اش بیرون می‌آید و اثری از کسی حتی صاحبش نمی‌یابد. با چشم‌های رخشانش کمی اطراف را می‌کاود، اما زود حوصله‌اش سر می‌رود. لیسه‌ای به نوشابه‌ی فسفری ریخته بر کف سرامیک می‌زند و از مزه‌ی آن خوشش نمی‌آید. تصمیم می‌گیرد یکی‌دو خمیازه‌ی دیگر بکشد و به لانه‌اش بازگردد. ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • خاقان چین خوابی که نمی‌دانم کابوس است یا رؤیا هر از چندی بر من نازل می‌شود، اما می‌دانم که از آن حظّ می‌برم. مگر می‌شود خواب مهمانی دید و از آن لذت نبرد؟ مهمانی‌های خواب‌آلودم بسیار وسیع‌اند، با مهمان‌های بسیار، رنگ‌به‌رنگ. میزبان همگی‌شان اغلب خان‌عمویم است، خان‌عمویی که تا زنده بود هر از چندی خواب می‌دید خاقان چین است. خانه‌اش در نظرِ کودکی‌ام آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد عروسی ده زوجِ عروس‌و‌داماد را در آن گرفت. اما در کابوس ـ رؤیایم خانه‌اش چندطبقه می‌شود، شاید هم چندین‌و‌چند طبقه. مهمانی آن‌قدر بزرگ است که بعضی از مهمان‌ها اصلاً نمی‌دانند میزبان کیست، و میزبان خیلی از مهمان‌ها را نمی‌شناسد، و اصلاً فرصت نمی‌کند سری به میزشان بزند تا ببیند کم‌و‌کسری دارند یا نه. مهمانی آن‌قدر وسیع است که نمی‌شود غذاهای واحدی را برای همه‌ی مهمان‌ها کشید. می‌بینی در هر طبقه پیش‌غذاها و غذاهای اصلی و پس‌غذاها با طبقه‌ی دیگر فرق دارند. می‌بینی در طبقه‌ای کسانی مستانه دارند پایکوبی می‌کنند، در طبقه‌ی دیگر ساکت نشسته‌اند و به سخنرانی خان‌عمو گوش می‌دهند، که ظاهراً از بلندگوهایی نیمه‌جان پخش می‌شود. در طبقه‌ای زن‌ها لباس‌هایی پوشیده‌اند همه از پارچه‌ی سیاهِ ظلمات، در دیگری زن‌ها لباس‌شان الوان شده است. گویی مهمانی‌ای است که مهمانی‌های دیگر از آن منشعب شده‌اند. یا مهمانی‌ای است که می‌خواهد همه‌جور مهمانی را راضی نگه دارد. در طبقه‌ای عملاً سورچرانی برپاست، در طبقه‌ای دیگر مجلس اندوه گرفته‌اند. آن‌قدر همه‌چیز به‌ظاهر بی‌دروپیکر است که لاجرم اشتباهاتی هم رخ می‌دهد: دیس‌های خرمای تلخ سر از محفل سورچرانی درمی‌آورد و تنگ‌های نوشابه‌ی شادی‌بخش از مجلس اندوه. طبقات بی‌نظم‌و‌ترتیبی آرایش یافته‌اند، یا بهتر است بگوییم شیوه‌ی آرایش طبقات را صرفاً خان‌عمو می‌داند و بس. با این بی‌نظمیِ ظاهری، ممکن است صدای موعظه‌ی کسی در طبقه‌ای بیامیزد با نعره‌های آوازخوانی که می‌خواهد صلابت حنجره‌اش را به رخ بکشد. اما اگر پیشخدمت‌ها در طبقه‌ای مشغول کشیدن شام سوم مهمان‌ها هستند، شاید در طبقه‌ای دیگر مهمانی پایان یافته باشد و مهمان‌ها داشته باشند کت و پالتویشان را از رخت‌داری تحویل بگیرند. خان‌عمو قدم رنجه می‌کند و شخصاً سری به دوسه طبقه می‌زند، و به این فکر می‌کند که دفعه‌ی دیگر باید مهمانی‌ها و مجالس را نه به‌شکل عمودی ـــ طبقه‌ی ... منفی سوم، منفی دوم، منفی‌ اول، همکف، اول، دوم، سوم ... ـــ که به‌شکل افقی، در پهنه‌ای وسیع و دشت‌مانند، برگزار کرد. به این فکر می‌کند که اما این‌طوری چطور مرز هر مهمانی را معین بکند. و به یک راه‌حل دم‌دستی می‌رسد و آن اینکه اصلاً همه‌ی مهمانی‌ها را در هم ادغام کند. گاهی هم ممکن است در طبقه‌ای که نه دوزخ‌وار است نه بهشتی قدری چرت بزند، گوشه‌ای از سالنی بزرگ که نیمه‌تاریک است و از دیدرس مهمان‌ها و اغیار دور، و خواب ببیند که مجدداً خاقان چین است.ـــــ https://telegram.me/kholalforaj

  • ‌ تک‌گوییِ مکتوب در جلسه‌ با روان‌کاوِ زبان‌شناس ‌ دستخطم به‌مرور ناخواناتر شده، چون کمتر با قلم چیزی می‌نویسم ــ جز سیاهه‌ی خرید، یا چند کلمه‌ای قلم‌انداز در حاشیه‌ی کتاب، محض اظهار لحیه. گاهی که با قلم می‌نویسم، شکل بعضی از ترکیب‌ها (مثلاً «کا» در دستگاه نستعلیق) چند لحظه فراموشم می‌شود. احساس می‌کنم نوشتن با قلم، روی کاغذ، باعث می‌شود متنی سخیف تولید شود (از بس در دم‌و‌دستگاه ناشران کار کرده‌ام این فعل «تولید کردن» از دهان و قلمم نمی‌افتد)؛ نوشتن با ماشین شکل متن را به نسخه‌ی چاپی نزدیک‌تر می‌کند، و این باعث می‌شود ساده‌لوحانه هر متن ماشین‌شده‌ای را به متنِ دست‌نویس ترجیح بدهم. زبان نوشتارم، به‌دلایل اقتصادی، رو به وضوح داشته؛ در واقع، شغلم این‌طور ایجاب می‌کرده است. ناشر بابت متن «روان» و کم‌غلط است که پول می‌دهد. اما من عذاب می‌کشم، چون کلنجاری که بابت روان بودن بعضی متن‌ها می‌روم باعث می‌شود متن شخصی خودم متأثر بشود. من مایلم ــ یا ایده‌ای که در ذهنم نضج یافته چنین ایجاب می‌کند ــ که متنم گاهی مبهم، سخت‌خوان، ناروان یا حتی غلط باشد. در متنِ دیگران چماق به دست می‌گیرم و هر خطایی را با محک غلط ننویسیم مجازات می‌کنم، اما در متن خودم کم‌و‌بیش روادار می‌شوم و با خیال راحت می‌گویم بگذار کمی غلط بنویسیم. البته خیالم چندان راحت نیست. سایه‌ی شغلم بر متن خودم می‌افتد و هرچه می‌نویسم به نظرم پاکیزه و تر و تمیز می‌آید، اما ملال‌آور و کلیشه‌ای. گاهی این شبه‌تناقض را این‌طور حل کرده‌ام که: غرابت متن خودم باید در کلیت آن باشد، یا در شخصیت‌هایش، یا در فرم روایی‌اش، نه در کلمه‌ها و جمله‌ها و دستورزبانی که به کار می‌برم... اما این‌هم ساده‌لوحی است. زبان گفتارم الکن‌تر از همیشه شده. تعبیر مناسب در لحظه‌ی مناسب به ذهنم خطور نمی‌کند... متنفرم از اینکه ضرب‌المثل به کار ببندم، یا به این حکمت‌های دستمالی‌شده بیاویزم، اما مثل «نقل‌و‌نبات» (می‌بینید! این‌هم یک جور زبانزدی که ازش متنفرم) خرج‌شان می‌کنم، چون کیسه‌ی حرف‌هایی که «باد هوا» (باز هم...) نباشند، حرف‌هایی که محضِ حرف زدن نباشند، خالی است... قبلاً تواناتر بودم، اما حالا ماشین لق‌لقوی زبان گفتارم به «ریپ زدن» افتاده... انگار گاهی زبانم منفصل از ذهنم کار می‌کند، چون ذهنم قویاً همه‌ی این حرف‌های توخالی را رد می‌کند و همه‌شان را در گفتار دیگران به مسخره می‌گیرد. در جست‌وجوی زبانی منحصربه‌فرد در نوشتار و کمی هم در گفتار، نه آن‌چنان نامتعارف یا پر از چیزهایی که به‌شان می‌گویند «زبان‌آورانه»، حسابی تقلا می‌کنم؛ اما حاصل چیزی جز خشکیِ مزاج نبوده. تا می‌آیم به وضعیتم فکر کنم، یک جور ضرب‌المثل یا کنایه‌ای ادبی از هیچ‌کجا سر می‌رسد و می‌خواهد وضعیتم را توضیح بدهد. اما این‌ها، این کلمه‌ها و تعابیر دم‌دستی که هزار سال است همه به کار می‌برند، وضعیت من را برای خودم روشن نمی‌کنند؛ تازه بغرنج‌ترش هم می‌کنند. فکر می‌کنم بهتر است به یک جور زبان اداره‌جاتی گرایش پیدا کنم، یک جور زبان خنثی و بی‌روح و مکانیکی، و با همان هرچیزی را که می‌خواهم بنویسم. این‌طوری کم‌دردسرتر است. اما آنچه امروز می‌نویسم و می‌گویم، چه در کار خودم چه در کار دیگری، یک لحاف چهل‌تکه است (افسوس که این استعاره‌ی لحاف چهل‌تکه را بسیار به کار برده‌اند و من هم آن را بی‌نصیب نگذاشته‌ام ــ «بی‌نصیب گذاشتن»... چقدر بی‌مایه! ــ و انگار ذهن خطیّ من ول‌کنِ آن نیست) که نه مال خودم است نه مال آن‌هایی که از بخت بدشان متن‌شان زیر دست من می‌آید. حرف آخر آنکه تشبث به نثر و زبان دیگران را دون شأن خودم نمی‌دانم، اما می‌کوشم این‌کار را طوری انجام دهم که کسی متوجه نشود. البته مطمئنم همیشه در این‌کار شکست می‌خورم و تشت رسوایی‌ام... (بهتر است این‌یکی را دیگر کامل ادا نکنم). ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • شورآفرین باطن‌بین (با نامی شناسنامه‌ای غیر از این، که خودش هم فراموشش کرده بود) خوب می‌نوشت و هیچ منتشر نمی‌کرد. از آن نویسنده‌ها بود که برای کشوی میزتحریرشان می‌نویسند، یا برای حافظه‌ی کامپیوترشان. اما آشنایی غیرمترقبه‌ای با سردبیر باهوشِ ماهنامه‌ای ادبی باعث شد میل مبهمی به انتشار نوشته‌هایش پیدا کند. سردبیر پیشنهاد داد داستان‌های او را به چاپ بسپارد، اما خانم باطن‌بین با خودشیفتگی‌ای که پیش‌تر در خود نمی‌شناخت فکر کرد باید این ماهنامه را با مطالب بی‌اهمیت‌تر محک بزند تا اگر صلاحیتش احراز شد، داستان‌هایش را مرحمت کند. سردبیر پیشنهاد مرورنویسی و نقد کتاب داد. شورآفرین درجا پذیرفت، اما بلافاصله این فکر غریب به ذهنش رسید که در شأنش نیست درباره‌ی کتابی واقعی، کتابی که در عالم واقع منتشر شده است، بنویسد. پس اولین ــ و آخرین ــ مرور کتابش را نوشت، با امضایی مستعار. ‌ ژرژ سیمنون، کمی پس از مرگ صادق هدایت در ۱۹۵۱، تحقیقات گسترده‌ای به عمل آورد و چکیده‌ی تحقیقاتش را، آمیخته با خیال و وهم، در رمانی شبه‌‌‌جنایی منتشر کرد. رمان مرگ نویسنده‌ی بوف کور او در ۱۹۵۴ منتشر شد، و این‌بار، علاوه بر خوانندگان، منتقدان هم به آن روی خوش نشان دادند. سیمنون در اینجا کمیسر ژول مگره را برای گشودن معمای مرگ نویسنده‌ی ایرانی به آپارتمان او در شماره‌ی ۳۷ مکرر کوچه‌ی شامپیونه‌ی پاریس فرستاده است. شواهد و قرائن همگی حاکی از آن‌اند که نویسنده‌ی مالیخولیایی ایرانی خودکشی کرده است: اما حقیقت ماجرا چیست؟ مگره از چند جبهه به سوژه‌اش یورش می‌بَرد: رابطه‌ی او با رزم‌آرا، شوهرِ خواهرش و نخست‌وزیر ایران که کمی پیش از مرگ هدایت ترور شد، چه کیفیتی داشته؟ چرا هدایت از خاندان ثروتمند خود بریده بوده؟ نظر مؤمنین ایران و مسلمانان فرانسه درباره‌ی نوشته‌های هدایت چه بوده؟ مگره به اسناد و مآخذ متعددی رجوع می‌کند، از جمله شیفته‌ی ترجمه‌ی فرانسوی بوف کور به‌قلم روژه لسکو می‌شود، و در میان مرده‌ریگ هدایت به دست‌نوشته‌ای برمی‌خورد که نویسنده‌ی ایرانی قصد امحایش را داشته، اما برحسب اتفاق نجات یافته‌ است ــ رمانی که هرگز منتشر نشده. رمان سیمنون، به‌شکلی بطی‌ء، سوژه‌ی مرگ هدایت را به فراموشی می‌سپارد و مگره درگیر کشف زندگی هدایت می‌شود. کارآگاه جنایی کارآگاه ادبی شده است. ‌شورآفرین در پایان مطلبش گمانه‌زنی می‌کند رمانی که مگره کشف کرده همان اثری است که هدایت همواره شوق نوشتنش را داشته بوده، اما در تلخکامی‌های پایان عمر از صرافت انتشارش گذشته است، رمانی صریح، سراپا انتقاد از همه‌چیز و همه‌کس، رمانی تلخ. شورآفرین می‌نویسد مگره اولین سطر از این رمان را با کمک مترجم سفارت کبری ایران در فرانسه می‌خوانَد: «پرنده‌ی خاکستری بی‌نام و بی‌صدا محبوس در قفسی که در حیاط خانه‌ آویزان بود آن‌قدر خیس از باران بود که مثل تکه‌ای لجن شده بود.» شورآفرین ابراز تأسف می‌کند که از آن رمان تنها همین سطر منتشر شده، آن‌هم در رمانی از یک نویسنده‌ی بلژیکیِ فرانسوی‌زبان که فارسی نمی‌دانسته، از زبان شخصیتی داستانی که او هم فارسی نمی‌دانسته و دست به دامان مترجمی شده که خواسته بوده همکاری‌اش با پلیس فرانسه مخفی بماند، و آن سطرِ فارسی به فرانسه ترجمه شده ــ به‌قول مگره، دست‌و‌پاشکسته‌ ــ و مجدداً به فارسی برگردانده شده. فقط همین‌ مقدار. و در انتها، چنان‌که مناسب چنین مرورنویسی‌هایی است، نویسنده ابراز امیدواری می‌کند دست‌کم رمان سیمنون به فارسی ترجمه و منتشر شود. ‌‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • آقای صیرورت بطری عطرِ تندش را به لب برد و کمی نوشید. عطرِ تلخ و گس را در فضای تنگ دهانش کمی قرقره کرد و قورت داد. نت آغازینِ عطر معده‌اش را قلقلک داد و باید منتظر می‌ماند تا ببیند نت پایانی با نشیمنگاهش چه می‌کند. بادِ گلویش، بیش از آنکه به عطری خوش معطر شده باشد، بخارِ سیر و سرکه‌ی جوشیده بود. با یک دستش ناخن پنج انگشتش را گرفت، با دست دیگرش ناخن چهارده انگشت دیگرش را ـــ نوزده ناخن بیشتر نداشت. ریشش را با سنگ‌پا سایید تا برق بیفتد و بعد با کمی لوسیونِ بعد از اصلاح آن ریش بلند را مرطوب و ضدعفونی کرد. از کار خود تا به اینجا که راضی بود. نیمه‌لخت به مستراح رفت و سیفون را کشید و بعد تیزی در کرد، با صدایی شبه‌الکترونیک، انگار موجودی فضایی تیزی در کرده باشد. هنوز خبری از نت پایانی نشده بود. جلوی رخت‌آویزِ چوبی، کراواتش را به گردن گره زد و اول کتش را پوشید و بعد پیراهن و آخر شلوارش را. پشت میز فلزی آشپزخانه، چای را شیرین‌تر از همیشه کرد ـــ امروز از دستش در رفته بود و بیش از همیشه عطر قرقره کرده بود. لقمه‌ی نان و کره‌ و شکر پیچید و با چایش خورد. قبل از آن، شیرابه‌ی سیر و سرکه و عطر تا بیخ گلویش رسیده بود و پس نشسته بود. حالا نوبت سیگار بود. یکی از پاکت درآورد، فیلترش را شکست و دور انداخت، و چوب‌سیگار را متصل کرد به آنچه از سیگار باقی مانده بود. یک‌دستی کبریت کشید. سیگار که به نیمه رسید، دیگر وقت رفتن بود. تصمیم گرفت یک بار دیگر بختش را بیازماید: نه، هنوز همان بخارِ سیر و سرکه‌ی جوشیده بود. تصمیم نگرفت بار دیگر عطر بنوشد. دسته‌گل مخصوصی را که همین دو روز پیش سفارش داده بود و تأکید کرده بود به آن روبان ارغوانی ببندند از روی طاقچه برداشت و خاکش را تکاند. ریشش را هم در آینه معاینه کرد، چیزی از آن کم‌و‌کسر نشده بود. سرفه‌ای جعلی کرد تا صدایش قوام یابد، خودش را شاداب دانست و ساعت مچی‌اش را بست. حالا دیگر واقعاً وقت رفتن بود.ــ ‌ http://telegram.me/kholalforaj

  • ما انتشارات‌مان را به باد دادیم. فکر کردیم همه‌ی کار و بارِ نشر قلمِ خوب است که ما داریم. آن‌قدر جفتک انداختیم که به باد رفتیم. دفتر نشرمان دزاشیب بود، در اصل خانه‌باغی مرحمتیِ آقایی ازفرنگ‌برنگشته و به‌مفت اجاره‌اش کرده بودیم، چون آقا می‌خواست به فرهنگ و هنرِ وطن خدمتی کرده باشد. آنجا آن‌قدر روح نیمایوشیج و منصور حلاج را احضار کردیم و آن‌قدر آت‌و‌اشغال قاطی توتون سیگارمان کشیدیم که بیعار شدیم. بیچاره حلاج چقدر نصیحت کرد از این منجلاب خودمان را پس بکشیم. یک روز بوی تریاک سوخته‌مان کل محله را برمی‌داشت، یک روز صدای آوازمان توی آب‌انبار پیِ ساختمان‌های نیمه‌کاره را می‌لرزاند. صبح تا عصر خواب بودیم و جوابِ انبار پخش و کتاب‌فروش و سانسورچی وزارتخانه را نمی‌دادیم. اصلاً دوستان‌مان به ما می‌گفتند کتاب‌هایمان را هیچ‌کجا پیدا نمی‌کنند. ما هم نشانی کتاب‌فروشی‌ای خیالی را می‌دادیم و می‌گفتیم حتماً آورده، بگو از طرف ما می‌آیی تخفیف هم می‌دهد. یک شب هم که گاز شهری را قطع کردند و خانه‌ی فرتوتِ باغ یخ بست، کتاب‌های خودمان را توی حلب روغن خوراکی سوزاندیم، اما باز هم گرم نشدیم. کنسرت سازهای ممنوع گذاشتیم، نمایشگاه خصوصی عکس‌های اروتیک برقرار کردیم، حتی دیگ هلیم بار گذاشتیم و کاسه‌کاسه فروختیم و کلی سود به جیب زدیم و با پولش گیاهی مرغوب خریدیم که کف‌مالش کنیم و با توتونِ سیگارمان بپیچیم و دیگر زباله نکشیم. تخم آن گیاه را هم در باغ کاشتیم تا خودمان عملش بیاوریم. اتاق را گاهی به عشاقی کرایه می‌دادیم که دوست داشتند در جایی وهم‌آلود پیش هم بخوابند ـــ ما هم برای اینکه حظ ببرند صداهای وهم‌آمیز از خودمان درمی‌آوردیم و زوزه می‌کشیدیم ـــ و گاهی پیرمردهای سناتورمسلکی اتاق را اجاره می‌کردند و ما پول چای و نبات و کمپوت آناناس را ازشان نمی‌گرفتیم، چون پشم‌و‌پیله‌شان دیگر ریخته بود. دیگر شوی لباس گذاشتیم، مدتی قمارخانه‌اش کردیم، و بعدها در حجمی محدود قارچ غیرخوراکی پرورش دادیم. ماهی‌های سرخ حوض زیر ته‌سیگارهایمان دفن شدند. گربه‌هایی که در انباری نگه‌شان می‌داشتیم تا مشتری پول‌و‌پله‌داری برایشان دست‌وپا کنیم فکر کردند آنجا هم مزرعه‌ی حیواناتی است و قفس‌ها را شکستند و فرار کردند. اما عاقبت آقای ازفرنگ‌برنگشته از فرنگ برگشت و دید باغش پاک سوخته. ما را با لگد بیرون کرد. ما اما نمی‌رفتیم. چیزهایی که کاشته بودیم تازه داشتند بار می‌دادند. جز آب‌انبار هم هیچ‌کجا صدایمان شش‌دانگ نمی‌شد. اما ما را از باغ سیاهش بیرون کرد. کتاب‌هایی را هم که به چاپ سپرده و نسپرده بودیم همه را پشت سرمان توی راه‌آبِ کوچه ریخت. آن آخر که داشتیم می‌رفتیم، فلانی‌مان هنوز پشت میزش نشسته بود و داشت تایپ می‌کرد ـــ همیشه تایپ می‌کرد ـــ با ماشین‌تحریری که هیچ کاغذ نداشت. او را هم بلندش کردیم تا با خودمان ببریم. دیگر انتشارات را به باد داده بودیم.ــ ‌ https://telegram.me/kholalforaj

  • آقای عالی از همان سی‌سالگی که در مقام ویزیتور یکی از پخش‌کننده‌های کتاب در خیابان ادوارد براون تهران استخدام شد هیچ‌چیز مطبوعی در راسته‌ی کتابفروشی‌های انقلاب و حوالی ندید: نه کتاب‌ها و نه اهل‌قلمی که گاهی به آن‌ها برمی‌خورد و انتظار داشتند نوع بشر جلویشان خم شود و نه تظاهراتی که گاهی جلوی دانشگاه و در شانزدهم آذر برپا می‌شد و نه گاز اشک‌آور و نه هیچ‌چیز دیگر. اما در همان‌روز اول استخدام، وقتی موظف شد کتابی تازه از نویسنده‌ای جاسنگین را که انوارِ قلمش به نور خردِ لیزری تقلبی تبدیل شده بود به کتابفروش‌ها حقنه کند، برخورد به گزارشگر تلویزیون که جلوی کتابفروشی خوارزمی مشغول شکار طعمه‌ها بود. از قضا، معلوم شد گزارشگر هم اولین بار است جلوی دوربین می‌ایستد و حسابی مشعوف است. آن دو آماتور به‌سرعت به هم متصل شدند و تا بیست‌و‌چند سال بعد در موقعیت تبادل پیام‌های مؤدبانه و خنک با یکدیگر قرار گرفتند. اولین سؤال را هردو فراموش نکرده‌اند: نظرتان درباره‌ی طرح دولت پیرامون ارتقای اختیارات رئیس‌جمهور چیست؟ از آن‌روز، آقای عالی هیچ سؤالِ گزارشگر را بی‌جواب نگذاشت. گاهی از خودش جواب‌هایی صادر می‌کرد، گاهی جواب‌های گزارشگر را تکرار می‌کرد، گاهی به‌جای آنکه جواب سؤال را بدهد درددل می‌کرد با این نیت که درددلش ربطی به سؤال پیدا کند، گاهی جوابی می‌داد که جواب سه یا ده سال پیشش را نقض می‌کرد، گاهی می‌گفت تورم بیداد می‌کند، گاهی می‌گفت ادعای وجود تورم نقشه‌ی دشمنان است، گاهی مقام شهردار را به لجن می‌کشید، گاهی مجیز شهردار را می‌گفت. همیشه حوصله داشت با گزارشگر، که با او رفیق شده بود و گاهی بعد از مصاحبه همراهش به دیزی‌سرا می‌رفت، گپ بزند، به‌اقتضای شرایط یا طبق سناریوی شفاهیِ گزارشگر محزون یا شادمان باشد، و یقه‌ی پیرهنش را همیشه بسته نگه دارد. هربار لازم بود، از اغتشاشات حرف می‌زد؛ هربار لازم بود از اعتراضات حرف می‌زد. حاصل بیست‌و‌چند سال مصاحبه‌ی او در آرشیو موجود است، گذر سالیان را می‌شود بر چهره‌اش تشخیص داد، مثل اغلب آدم‌ها به‌مرور مو سفید کرده، سبیل درشتش کم‌کم خاکستری و کوچک شده، و پشتش قوز برداشته است. اما همچنان می‌تواند دسته‌ی کتاب‌هایی را که با نخ قنادی بسته‌بندی‌شان کرده کناری، خارج از قاب دوربین، بگذارد و با گزارشگر روبوسی کند و از او بپرسد امروز چه سؤالی دارد: کتاب می‌خوانید؟ قرمز یا آبی؟ نظرتان درباره‌ی حیازدایی از جامعه؟ نظرتان درباره‌ی مطبوعات زنجیره‌ای؟ پیام‌تان به مسئولین؟ نقشه‌های شوم دشمن؟ کشف میدان گازی «هما» در جنوب فارس؟ پیوستن ایران به جمع هشت کشور صاحب فناوری ژیروسکوپ؟ یکسان‌سازی حقوق بازنشستگان؟ آزادسازی قیمت‌ها؟ موضع اخیر البرادعی؟ توافق اتمی؟ بزرگراه تهران ـ چالوس؟ ‌‌ ‌‌حالا آقای عالی و گزارشگر هردو بازنشسته شده‌اند، اما هفته‌ای یکی‌دو بار در خیابان انقلاب روی نیمکتی کنار هم می‌نشینند و گپ می‌زنند. حالا که خبری از دوربین و میکروفون نیست، و دیگر لازم نیست لبخندهای تصنعی بزنند، فرصتی دست داده تا با هم تبادل اندوه و رؤیا بکنند. آقای عالی سال‌هاست در فکر تأسیس یک انتشارات بزرگ است و می‌خواهد کار را با کتاب قلعه‌ی حیوانات شروع کند، و گزارشگر هم می‌خواهد خاطراتش را بنویسد، و آقای عالی قول داده این کتاب را منتشر کند، با کاغذ اعلا، جلد ضخیم، و عکس آتلیه‌ای گزارشگر را هم در صفحه‌ی چهارم درج کند، و روی جلد هم با خط نستعلیق شکسته بنویسد: ناگفته‌ها، با میکروفون خاموش، یا یک چنین چیزهایی. ‌ https://telegram.me/kholalforaj

  • جاروبرقیْ جنّی شد و به‌جای آنکه بمکد می‌دمید. جاروجنّی را اگر رو به صفحات گشوده‌ی کتاب می‌گرفتی، چنان کلمه‌ها را در هوا می‌پراکند انگار بال داشته باشند: خوش به حال کلمات مرکب که سنگین‌تر بودند و می‌توانستند خودشان را در فضا کمی مهار کنند و بی‌محابا سقوط نکنند. جاروجنّی را می‌شد جای سشوار استفاده کرد، هرچند هوای پرغباری می‌دمید و موها را گردآلود می‌کرد. اگر دسرٍ شیر و کره را می‌خواستی کاری کنی تا رویه‌اش ببندد و کمی تُرد بشود و با لایه‌ی زیرینش تنافر خوشمزه‌ای ایجاد کند، می‌توانستی بر سطح آن دسر جاروجنّی بگیری، یا به‌تعبیر دیگر، مسامحتاً، بر آن جاروبرقی بکشی. شاید حتی طعم غبار مزه‌ی خاص‌تری به دسر می‌بخشید. جاروجنّی به‌درد بازی کودکان هم می‌خورد تا به این ترتیب با مفهوم دَمش آشنا شوند، چون کودکان مفهوم مکیدن را خوب می‌شناسند. می‌توانستی لوله‌ی دمنده‌ی جاروجنّی را رو به لوله‌ی مکنده‌ی جاروبرقی بگیری و در باب این رابطه‌ی پیچیده تعمق کنی (کار جهان مکیدن است یا دمیدن یا «دکیدن»؟). می‌توانستی لوله‌ی آن را رو به انسان‌های بی‌مزه و ملال‌آور بگیری به این امید که پراکنده شوند، آن‌ها که جاروبرقی نتوانسته جارویشان کند. می‌توانی همین‌طور به جاروی جنّی فکر کنی که اگر می‌دمد به‌جای آنکه بدمد، دور نیست که بشود با آن گلوله‌باران کرد، عطر خوشی را با آن در همه‌جا پراکند، با آن تصاویری ضبط کرد که با دوربین‌های معمولی نمی‌توان برداشت، یا حتی با آن جنی را در بدنی دمید که سال‌هاست منتظر است جن در او حلول کند، اما دریغ که به جاروی مکنده امید بسته بوده است.ـ ‌ http://telegram.me/kholalforaj

خلل‌فرج — tgindex