- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 52
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 203
- 1/48двое суток
- 232
- 1/72трое суток
- 250
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل تیر دیگر بزد و دوخت دل و دست به هم http://t.me/Naglemaani
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل تیر دیگر بزد و دوخت دل و دست به هم http://t.me/Naglemaani
رنجها بردیم و آسایش نبود اندر جهان ترک آسایش گرفتیم این زمان آسودهایم #سعدی در این بیت سعدی از یک پارادوکس بنیادین در زندگی انسان سخن میگوید او بر این باور است که انسان تا زمانی که در جستوجوی آسایش است، لزوماً آسوده نیست. «رنجها بردیم و آسایش نبود اندر جهان» تصویری از انسانی است که در جهان بیرونی به دنبال امنیت، راحتی و رهایی از درد میگردد، اما پیوسته با رنج و ناآرامی روبهرو میشود. در مصراع دوم، نقطهٔ چرخش اندیشه رخ میدهد: «ترک آسایش گرفتیم این زمان آسودهایم». گویی آرامش نه از تغییر جهان، بلکه از تغییر نسبت انسان با جهان حاصل میشود. تا وقتی آسایش را یک ضرورت و حق قطعی میدانیم، هر رنجی شکست و هر ناآرامی، فقدان تلقی میشود؛ اما وقتی از اصرار بر آسودهبودن دست میکشیم، رنج دیگر دشمن ما نیست و همین پذیرش، سرچشمهٔ آرامش میشود. از نگاه فلسفی، این بیت به اندیشهای نزدیک است که رهایی را نه در حذف رنج، بلکه در تغییر نگرش نسبت به رنج میداند. در اینجا «ترک آسایش» به معنای دوستداشتن رنج یا تسلیم منفعلانه در برابر زندگی نیست؛ بلکه به معنای رها شدن از وابستگی به آسایش است. انسان زمانی آزادتر میشود که خوشبختی خود را مشروط به فراهم بودن همهٔ شرایط مطلوب نداند. به همین دلیل، پارادوکس زیبای بیت این است که «ترک آسایش» به «آسودگی» میانجامد؛ یعنی وقتی انسان از طلب دائمیِ راحتی دست میکشد، آرامشی عمیقتر پیدا میکند. در یک جمله: تا زمانی که میخواهیم جهان مطابق میل ما باشد، گرفتار جهانیم؛ وقتی میپذیریم جهان الزاماً مطابق میل ما نیست، امکان آسودگی درون ما پدیدار میشود. در واقع شاعر میگوید ریشهٔ بسیاری از رنجهای ما، خودِ رنج نیست؛ بلکه اصرار ما بر اینکه زندگی باید بیرنج و آسوده باشد است. وقتی توقعِ آسایش مطلق را کنار میگذاریم، رنج همچنان ممکن است وجود داشته باشد، اما دیگر همان قدرت سابق را بر ذهن ما ندارد. ا. نادری http://t.me/Naglemaani
رنجها بردیم و آسایش نبود اندر جهان ترک آسایش گرفتیم این زمان آسودهایم #سعدی http://t.me/Naglemaani
بیا که بی تو شمالِ دلم جنوب شده غمِ تمام جهان در دلم رسوب شده به این امید که از قابِ در، درآیی تو دو دیده خیره به آن قاب و چارچوب شده هوای صبح که دلچسب در کنار تو بود کنون بدون تو دلگیر چون غروب شده فقط نه من شدهام محو چشم و ابرویت هر آنکه دیده سر جاش میخکوب شده مسلّح است به ناز و کرشمه چشمانت به این دلیل چنین فاتح قلوب شده مرا چه کار به آن بیبصر که در رویت ندیده این همه حُسن و پی عیوب شده نکوست هرچه به ما میرسد ز حضرت دوست نمیکنم گِلهای هرچه هست خوب شده احمد نادری http://t.me/Naglemaani
♻️شُربالیهود احوال شیخ و قاضی و شُربالیهودشان کردم سوال صبحدم از پیر میفروش؛ گفتا: نگفتنیست سخن گرچه محرمی درکش زبان و پرده نگهدار و می بنوش #حافظ منظور از شُربالیهود، باده نوشیدن جُهودان است، چون جهودان در خوردن شراب افراط نمیکنند و به قدری میخورند که مست نشوند و تا حد امکان باده خوردنشان را مستور میدارند. منبع: واژهنامهی غزلهای حافظ، حسین خدیو جم. ص: ۷۹ ------------------- شرب الیهود: کنایه از پنهانی باده نوشیدن یهودیهاست زیرا به حکم شرع غیر مسلمانی که در مذهبش شراب حرام نیست نبایستی متجاهر به فسق باشد و آشکارا شراب بنوشد. بیت تعریضی به ریاکاری شیخ و قاضی دارد. http://t.me/Naglemaani
آن یکی را یار پیش خود نشاند نامه بیرون کرد و پیش یار خواند بیتها در نامه و مدح و ثنا زاری و مسکینی و بس لابهها گفت معشوق این اگر بهر من است گاه وصل این عمر ضایع کردن است من به پیشت حاضر و تو نامهخوان نیست این باری، نشانِ عاشقان! ( دفتر سوم مثنوی، ابیات ۱۴۰۶ به بعد) معشوقی، عاشق خود را پس از مدتها دوری به حضور میپذیرد و در کنار خود مینشاند، اما آن عاشق خام و ناپخته که به نظر میرسد بیشتر دلباختۀ اشتیاق خویش است تا دلباختۀ معشوقی که اشتیاقش را برانگیخته، به جای آنکه از شراب دیدار و لحظههای ناب و شورانگیز وصال و گفتوگو با معشوق، حظّ و نصیب بِبَرد، دست در گریبان خود میکند و نامههایی را که در ایام هجران و فراق برای او نوشته بود بیرون میآورد و با سوز و گداز شروع می کند به خواندن. معشوق، حیران و برافروخته و عتاب آلود می گوید: اگر این نامه ها را برای من نوشته ای اکنون که در کنار من نشسته ای، خواندن این نامه ها جز ضایع کردن عمر چه سود و حاصلی برای تو دارد؟! این کار در حقیقت نشان از آن دارد که تو عاشق صادق و راستین نیستی، بلکه عاشق احوال پریشان و متغیر خود هستی. این حکایت می تواند نقد حال کسانی باشد که به جای زندگی در اکنون، و پاس داشتن قدر و قیمت لحظه هایی که در آن به سر می بَرَند، غرق در احوال گذشته ی خویش اند و از همین رو چنان که باید توشه و بهره ای از سعادت و شادی در جان خود نمی یابند. ✍ایرج رضایی http://t.me/Naglemaani
آب کم جو تشنگی آور به دست #مولانا شنیدم که لقمان پسر را ز مهر به اندرز فرمود کای خوبچهر "مخور لقمه جز خسروانی خورش که تن یابدت زان خورش پرورش" مجو کام جز از بُتِ نوشخنند میارام جز در دواج پرند (=لحاف ابریشمین) به هر خطّهای خانه بنیاد کن وزان خاطرِ دوستان شاد کن بگفت ای پدر پندِ ممکن سرای بگفت ای پسر سوی معنی گرای چنان لقمه بر خویشتن گیرتنگ که گردد به کامت چو شکّر، شرنگ(=زَهر) ز وصل پری باش چندان بَری که در دیده دیوت نماید پری به راحت مخُسب آن قدر تا توان که خارت شود زیر تن پرنیان بدان گونه کن جای در هر دلی که هر جا روی باشدت منزلی صبای کاشانی گلشنِ صبا http://t.me/Naglemaani
ای بسا دست که مردم به ضرورت بوسند که اگر دست دهد، قطع کنند از شمشمیر لا ادری نیز همو گفته: از دست بوس میل به پابوس کرده ای خاکت به سر ترقی معکوس کرده ای سعدی هم می گوید: چو دستی نشاید گزیدن، ببوس که با غالبان چاره زرق است و لوس (=تملق، چرب زبانی) اما حافظ فرموده: مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن http://t.me/Naglemaani
#اکبر_عبدی
🖊 چرا هنرمندان اغلب چپگرا میشوند؟ ✍️ مرتضی نعمتی «آنچه در هنر فضیلت است، در سیاست فاجعهبار خواهد بود.» این جمله را میتوانید عصارهٔ یادداشت کوتاهی بدانید که میخواهم در نسبت هنر و سیاست طرح کنم. در این مورد که «چرا هنرمندان عمدتا چپگرا و حتی مارکسیست هستند؟» وضوح چندانی وجود ندارد. پاسخ به این پرسش روشن میکند که وقتی هنرمندان، سلبریتیها و بدتر از همه «رَپرها» را در جایگاه مرجع فکری قرار دهیم، باید منتظر چه پیامدهایی باشیم؟! گرایش و همنشینی هنرمندان با آبشخور فکری چپ در جهان مدرن صرفاً یک تصادف یا نمودی از حساسیت اخلاقی نیست. هنر نیز مانند چپگرایی، حاوی درجاتی از تخیل، آرمانگرایی و میل به آفریدن آرمانشهر است. هم گرایش چپ و هم هنر، از نارضایتی نسبت به وضع موجود آغاز میشوند و درنهایت امکانِ آفرینش جهانی تازه را پیش میکشند. هنرمند از نظر روانشناختی معمولاً نسبت به رنج، نابرابری و طردشدگی حساستر و در برابر اقتدار، سنت و نظم تثبیتشده بدگمان است. ازاینرو، روایت چپ از سیاست (ستمدیده در برابر ستمگر، حاشیه در برابر مرکز و رهایی در برابر سلطه) برای ذهن هنری جذابیت بیشتری دارد تا مسئولیتپذیری در چارچوب آزادیهای فردی و قانونگرایی. بحران از جایی آغاز میشود که هنرمند حساسیت اخلاقی خود را با فهم سیاسی اشتباه میگیرد؛ چون رنج را شناخته، خیال میکند علت بروز رنج را نیز بهدرستی شناسایی کرده است؛ چون بازار را مبتذل مییابد، خطر دولت ایدئولوژیک را دستکم میگیرد؛ و چون از وضع موجود ناراضی است، وعدهٔ آفرینش «جهانی نو» را بر وعدهٔ نهاد و قانون ترجیح میدهد. هنر به کنشگر سیاسی چپ، مشروعیتِ احساسی میبخشد و گرایش چپ هم به هنرمند نوعی از احساس رسالت تاریخی القا میکند. نتیجهٔ این بدهبستان، شاعرانگی سیاست است. هنرمند میتواند جهانی دیگر را تخیل کند، آن را روی بوم بکشد، یا در قطعهای موزیکال تصنیف کند و اگر مطلوبش نبود بیهیچ هزینهای دوباره آن را از نو بسازد. جامعه اما بوم نقاشی و انسان مادهٔ خام یک اثر هنری نیست! در هنر، «ویرانی» میتواند یک حرکت خلاقانه و آغازی دوباره باشد اما در سیاست فاجعهای انسانی و تاریخی و اخلاقی است. سیاست با محدودیتهای انسان، پیچیدگی جامعه و پیامدهای ناخواستهٔ تصمیمهایش روبهرو است، تخیل هنری اما حد و مرزی برای خود نمیشناسد. نتیجهٔ این رویکرد تبدیل حساسیت هنری به قطعیت سیاسی و تبدیل آرمانشهر به برنامهای برای مهندسی اجتماعی است. پس میتوان درک کرد که چرا هنرمندان چپ میشوند، اما نمیتوان پذیرفت که جامعه، سرنوشت خود را به دست کسانی بسپارد که جهان را بوم نقاشی میبینند و سیاست را قلموی اجرای ایدههای «هنریشان». رمانتیسمِ آرمانشهری، پیشدرآمد مهندسی اجتماعی و تمامیتخواهی است. «این فکر که حاکم باید مانند یک هنرمند پیکرتراش، جامعه را به عنوان مادهٔ خام در نظر بگیرد و آن را مطابق با یک ایدئال هنری شکل دهد، ریشهٔ اصلی توتالیتاریسم است.» (کارل پوپر) نقل از:👇 🆔 @sokhanranihaa http://t.me/Naglemaani
مولوی میگوید هر عملی اعم از این که خوب باشد یا بد، مجازات و مکافات دارد و هر چه به ما میرسد نتیجه اعمال ماست: گرچه دیوار افکند سایه دراز باز گردد سوی او آن سایه باز این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا ** چونکه بد کردی بترس ایمن مباش زانکه تخم است و برویاند خداش ** ای دریده پوستین یوسفان گر بدرد گرگت آن، از خویش دان این جهان کوه است و گفت و گوی تو چون صدا هم باز آید سوی تو ** خاربُن دان هر یکی خوی بدت بارها در پای، خار آخر زدت ** گریه و خنده، غم و شادیِ دل هریکی را معدنی دان مستقل http://t.me/Naglemaani
در پهنهی زمین و زمان غیرِ درد نیست گشتم نبود شادی و شوری، نگرد نیست وقتی که ذهن باغ ز فکرِ ثمر تهیست فرقی میان شاخهی سرسبز و زرد نیست از دستِ سردمهری مردم خزیدهام در لاک خود، وگرنه هوا هیچ سرد نیست افسانه گشت مردی و مردانگی، بلی هرکس گذاشت ریش و سبیلی که مرد نیست با آنکه گرد و خاک به پا میکند، بگو مرد آن که کرده است به پا خاک و گرد، نیست "شیر خدا و رستم دستانم آرزوست" هرکس که داشت اسلحه، مرد نبرد نیست از راهرو تهیست کنون شاهراه عشق صد مدعیست حاضر و یک رهنورد نیست احمد نادری http://t.me/Naglemaani
آیا فردوسی آگاهانه از به کارگیری واژگان عربی درشاهنامه پرهیز کرده است؟ شاهنامه فردوسی بزرگترین حماسه ملی ایرانیان و یکی از مهمترین آثار ادبی جهان است. از دیرباز این سخن میان مردم رواج داشته که «فردوسی حتی یک واژه عربی در شاهنامه به کار نبرده است. این گزاره بارها در کتابها سخنرانیها و فضای مجازی تکرار شده اما پژوهشهای زبان شناختی نشان داده اند که این ادعا به شکل مطلق درست نیست. با این حال همین پژوهشها بر نکتهای مهم تأکید دارند فردوسی بیش از هر شاعر هم روزگار خود کوشیده است زبان شاهنامه را بر پایه ظرفیتهای زبان فارسی استوار کند و تا حد امکان از گسترش بی رویه واژگان بیگانه جلوگیری نماید؛ از همین روی شاهنامه یکی از فارسیترین آثار کلاسیک به شمار میرود. سه قرن از حمله اعراب به ایران گذشته بود. زبان عربی زبان دین ،فقه علوم فلسفه و دیوان سالاری بود بسیاری از نویسندگان ایرانی آثار خود را به عربی می نوشتند در مقابل حکومت سامانیان از احیای زبان فارسی حمایت میکرد و همین زمینه پیدایش آثار و بزرگی مانند شاهنامه را فراهم ساخت. در شاهنامه واژگان عربی هست ولی نسبت به حجم اثر بسیار اندک است. جلال خالقی مطلق http://t.me/Naglemaani
یک جهان نقصان چیست گیتـی؟ محفـــلی با قیـــل و قــال آمیخته ذرههــــــائــی، از وجــــــــــودِ بـــــا زوال آمیختـه این تــلاشِ آرزوآمیــــزِ هستـــی نــــام چیست؟ خـــواب بـیتـعـبـیـر گـنـگـی با خـیــــــال آمیخته وین گنهآلــــودهکردارِ پر از تـشــــویش چیست؟ اشـتـیــــــاق لــــذتـی بـــــا انـفـعـــــــال آمیخته چیست این مخلوق لایشعر که دارد شوق فیض؟ یک جهـــان نقصـان، به یک ارزن کمــــال آمیخته قهـــر و مـــهر بی دلیل روزگارِ سفلـــه چیست؟ زشت خــــــوئی هــایِ با غنــــج و دلال آمیخته این همه کــــاوش برای درک ابهامـات چیست؟ فـــرض مجهـــــولی به سودای محـــال آمیخته هــــر دم از بهر دمـــی دیگـــــر که گردد زندگی وه چه عزت ها که با صد هـــا ســـــوال آمیخته معینی کرمانشاهی http://t.me/Naglemaani
هر بار دل سپردنت از روی دشمنی ست دیگر نیا! اگر چه که آن روی دیدنی ست هرگز به بازگشتن تو دل نبسته ام باید قبول کرد،سفر کرده رفتنی ست حرمت نگه نداشت دلت،جایِ شکوه نیست شیشه به چشم سنگ متاعی شکستنی ست در چشم خلق متهمی بیش نیستم بی آبرویی ام ثمر پاکدامنی ست آخر عزیز می شوم اینجا به دست مرگ پایان شاهنامه من نیز خواندنی ست #علیرضا_آصفی http://t.me/Naglemaani
✅ پایان تلخ یا تلخیِ بیپایان (نکتهای دربارۀ روابط سمّی) یکی از واقعیتهای مهم در روابط انسانی این است که گاه ما در کنار افرادی قرار میگیریم که به شدت حساس و زودرنج و بدگمان هستند. آنها آن قدر حساسند که هر چیزی به پر قبایشان برمیخورد و فوراً احساس خطر میکنند. در کنار چنین کسانی ما باید مراقب کوچکترین سخنان و جزئیترین رفتارهایمان باشیم، وگرنه ممکن است از ما برنجند. گاهی هم شخص زودرنج و حساس نیست، ولی متعصب است و بر اساس باورهای بسیار سفت و سخت خود به قضاوت دربارۀ دیگران میپردازد. او تاب کوچکترین تفاوت یا اختلافِ نظری را ندارد و همین باعث میشود حفظ کردن رابطه با او کار دشواری باشد. حال پرسش اصلی این است که بهترین شیوۀ مواجهه با چنین کسانی چیست؟ آیا ما باید دائماً اندیشهها و احساساتِ خودمان را سانسور کنیم و برای رعایت حال آنها از عواطف و خواستههای خودمان بگذریم، یا این که ما باید بدون هیچ ملاحظهای خودمان را آن گونه که هستیم، نشان دهیم و نگران واکنشهای آنها نباشیم؟ در پاسخ میتوان گفت که اگر پنهان کردنِ اندیشهها و احساساتِ خودمان آگاهانه و مقتدرانه انجام گیرد و علتی جز شفقت و مهر نداشته باشد، البته این کار پسندیده است؛ به این معنا که ما این توانایی را داریم که اندیشهها و باورهای خودمان را آشکارا بیان کنیم و ترسی هم از واکنشهای دیگران نداریم، اما برای رعایت حال آنها و به جهت این که باعث بدحالیشان نشویم، انتخاب میکنیم که احساسات و افکارمان را نزد خود نگاه داریم. چنین واکنشی پذیرفتنی است. اما اگر پنهان کردن اندیشهها و احساسات و افکارمان از سر ترس و نگرانی و وابستگی انجام شود، درست نیست. ما نباید برای حفظ دیگری خود را نادیده بگیریم و مدتی طولانی با ترس و لرز زندگی کنیم. این کار به تدریج ما را به وادی دروغگویی و پنهانکاری و تزویر سوق میدهد و به ما آسیب میزند. بهتر این است که ما صادقانه و شجاعانه افکار و خواستههای خود را ابراز کنیم و از بابت واکنشهای طرف مقابل نگران نباشیم. اگر طرف مقابل واقعاً ما را دوست دارد و برای دوستی با ما احترام قائل است، به هر حال در کنار ما میماند، اما اگر ما آن قدر برای او بیارزشیم که با یک اظهار عقیدۀ کوچک جایگاه خود را در نزد او از دست میدهیم، بهتر است این اتفاق زودتر بیفتد. چنین کسی دیر یا زود از ما میرنجد و ما را رها میکند، پس دلیلی ندارد که ما با پنهانکاریهای خود زمان بیشتری را در ابهام و ترس و تردید بگذرانیم. مشاهدات روزمره نشان میدهند که افراد متعصب یا اشخاص زودرنج و حساس، هر قدر هم که ما سعی در جلب دوستی آنها داشته باشیم، بالاخره دلیل یا بهانهای برای رنجیدن از ما پیدا میکنند و ما را تنها میگذارند. حال که چنین است، بهتر است که با پنهانکاریهای بیحاصل و نمایشهای بیهوده این حادثه را به عقب نیندازیم. چنین روابطی میتوانند سرمایههای ما را به غارت ببرند و رنج زیادی را بر ما تحمیل کنند؛ بنابراین هر چه زودتر تمام شوند، به سود ماست. ما برای این که زودتر از چنین رابطههای سمّی و ویرانگری بیرون بیاییم، میتوانیم عمداً برخلاف میل چنین کسانی سخنی بگوییم یا کاری انجام دهیم. اگر دوستی ما برای چنین کسانی ارزشمند باشد، در کنار ما میمانند، وگرنه زودتر رابطه پایان مییابد و به این ترتیب میتوانیم خود را از آسیبهای آنها در امان نگاه بداریم. البته پایان یافتن چنین رابطههایی، به ویژه اگر با وابستگی عاطفی همراه باشند، بسیار دردناک است، ولی تحمل این پایان دردناک، به مراتب بهتر از تحمل دردِ بیپایانی است که ادامۀ چنین روابطی بر ما تحمیل میکند. به قول استاد اصغر فرهادی: «یک پایان تلخ بهتر از یک تلخیِ بیپایان است». ادامۀ رابطه با افراد حساس، زودرنج، بدگمان و متعصب حقیقتاً ما را گرفتار یک تلخی بیپایان میکند. پس بهتر است که با پنهانکاری و نمایش بازی کردن به این تلخی بیپایان دامن نزنیم و هر چه زودتر تکلیف خود را با آنها روشن کنیم. از چنین چشماندازی است که مولانا به ما بگوید برای قطع شدن برخی از رابطهها نه تنها نباید ناراحت نباشیم، بلکه باید خدا را شکر کنیم و شکرانه بدهیم: اين دم ار يارانْت با تو ضد شوند وز تو برگردند و در خَصمى روند، هين، بگو: «نَك روزِ من پيروز شد آنچه فردا خواست شد، امروز شد ... پيش از آن كه روزگارِ خود بَرَم عمر با ايشان به پايان آورم كالة مَعيوب بخريده بُدَم شُكر كز عيبش پگه واقف شدم پيش از آن كز دست سرمايه شدى عاقبت مَعيوب بيرون آمدى». يار تو چون دشمنى پيدا كند گَرِّ حِقد و رشكِ او بيرون زند، تو از آن اِعراضِ او افغان مكن! خويشتن را ابله و نادان مكن! بلكه شُكْرِ حق كن و نان بخش كن! كه نگشتى در جوالِ او كهُن (مثنوی، د ۵/ ۱۵۱۶ - ۱۵۰۳) ایرج شهبازی ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ @irajshahbazi
«این جهان پُرِ از صدای حرکتِ پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند در ذهن خود طناب دارِ تو را میبافند». #فروغ_فرّخزاد http://t.me/Naglemaani
گفتم: لبِ تو را که دلِ من تو بردهای گفتا: کدام دل؟ چه نشان؟ کِی؟ کجا؟که بُرد؟ #سعدی http://t.me/Naglemaani
تنها دل من است گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دلِ شادمان کم است؟ #سعدی http://t.me/Naglemaani