tgindex
O𝗇𝗒𝗑𝗂𝖺

O𝗇𝗒𝗑𝗂𝖺

Статистика

شنوای توام مروارید من: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7331523881

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 103
−6 за 3 дн.
Сутки
−1
−0,09%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
216
21 постов
Вовлечённость
19,6%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
77
1/48двое суток
88
1/72трое суток
95

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • این دفترچه، خاطراتِ آدمی‌ست که از تمام آدم‌ها گریخته و از ترسِ قضاوت شدن، به دنیای خیال پناه برده؛ به شخصیت‌هایی که خودش ساخته، با آن‌ها حرف زده و میانشان جایی برای تمام حرف‌های نگفته‌اش پیدا کرده است. هر صفحه، تکه‌ای از یک دلِ خسته است؛ هر کلمه، زخمی‌ست که روی کاغذ جا مانده و هر نامه، حرفی‌ست که هیچ‌وقت جرئتِ گفتنش نبوده. همه از زیباییِ نوشته‌هایم حرف می‌زنند، اما هیچ‌کس نپرسید چه چیزی و چه حسی این کلمات را این‌چنین زیبا و عمیق کرده است؛ نپرسید چرا هر نامه بوی دلتنگی می‌دهد و چرا پشت هر جمله، چیزی بیشتر از چند واژه پنهان شده. شاید اگر روزی به آخرین صفحه‌ی این دفتر برسی، آن‌وقت بفهمی تمام این شخصیت‌های خیالی، تمام این شب‌های نوشته‌شده و تمام این نامه‌ها، از ابتدا فقط یک مخاطب داشته‌اند؛ تو.

  • без подписи

  • без подписи

  • جای گلوله هارو می بوسم و برای شلیک های بعدی ات سپر می شم.

  • وقتی زخم‌هایت را دیدم، دلم خواست لب‌هایم مرهمِ جای گلوله‌هایت باشند؛ تک‌تکشان را مثل ردِ باران روی شیشه ببوسم و تمام دردشان را از تنت بردارم. اگر باز هم روزگار اسلحه‌اش را به سمتت گرفت، من همان سپری می‌شوم که میان تو و گلوله می‌ایستد؛ مثل دیوار مقابل طوفان، مثل سایه‌ای که آفتاب را از سرت دور می‌کند، حتی اگر سهم من از این دنیا، تمام زخم‌هایی باشد که قرار بود به تو برسند.

  • без подписи

  • گاهی آدم خیلی دیر می‌فهمه که کسیو دوست داشته... اون‌قدر دیر که وقتی بالاخره دلش به زبون میاد، دیگه برای شنیده شدنش دیر شده. عیبش این بود که سال‌ها بعد فهمید دوستش داشته؛ درست وقتی که عشق، توی دلِ اون آدم، آروم‌آروم خاموش شده بود. انگار یه چراغی که یه زمانی با تمام وجود روشن بوده، سال‌ها پیش خاموش شده و حالا فقط بوی دودش مونده بود و خاطره‌ی نوری که یه روزی وجود داشت. شاید دردناک‌ترین نوعِ دوست داشتن، همون دوست داشتنیه که هیچ‌وقت نمرد؛ فقط اون‌قدر دیر بهش فرصتِ زندگی کردن رسید که دیگه جایی برای موندن نداشت. مثل بذری که سال‌ها زیر خاک منتظر بارون مونده، اما وقتی بارون بالاخره می‌رسه، زمین دیگه توانِ سبز شدن نداره. احساساتی که باید همون روزها گفته می‌شدن، سال‌ها توی سینه موندن؛ مثل نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نشد و گوشه‌ی کشوی یه میز، خاک خورد. و وقتی بالاخره جرئتِ گفتنشون پیدا شد، دیگه چیزی برای گفتن باقی نمونده بود... یکی هنوز امید داشت؛ اما اون امید دیگه شبیه امید نبود، بیشتر شبیه کسی بود که کنار یه خونه‌ی متروکه ایستاده و هنوز منتظره در باز بشه؛ غافل از اینکه سال‌هاست کسی اونجا زندگی نمی‌کنه. شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین باشه... اینکه هنوز دلت بخواد برگردی، هنوز تهِ دلت یه «شاید» کوچیک زنده باشه، اما برای اون آدم، همه‌چیز مدت‌ها پیش تموم شده باشه. درست مثل فصلی که تو هنوز دلت می‌خواد ادامه داشته باشه، ولی تقویم مدت‌هاست ورقش زده و رفته سراغ فصل بعد. بعضی وقت‌ها آدم نه به خاطر اینکه دوست نداشته، بلکه به خاطر اینکه دیر فهمیده، می‌بازه... و چه سخته وقتی می‌فهمی تمام چیزی که امروز آرزوش رو داری، همون چیزی بوده که یه روز، بی‌خبر از ارزشش، کنارت داشته‌ بودی

  • یادداشت هایِ نیلوفری دیگه شکی ندارم که تو رفتی… وقتی دیدم از نبودنم حتی ذره‌ای ناراحت نشدی، فهمیدم قصه‌ی ما خیلی وقت پیش تموم شده بود و من فقط هنوز تهِ این قصه، منتظر برگشتنت مونده بودم. وقتی دیدم شب و روز و من یکی شد، تو نیومدی…وقتی خنده‌هام آروم‌آروم رنگ…

  • без подписи

  • без подписи

  • _اون به من اهمیت می‌داد _پس چرا ترکت کرد؟

  • без подписи

  • یادداشت های نیلوفری من نمی‌بخشمت... نه برای رفتنت؛ رفتن، رسمِ خیلی‌هاست. من تو را برای بویی که بعد از تو در جانم ماند، نمی‌بخشم؛ بویی که نه شبیه عطرِ بهار بود و نه بوی باران... بویی شبیه گلی که پیش از رسیدن به دستِ صاحبش، لای کتابِ دیگری خشک شده باشد؛ بویی…

  • i wanna i wanna i wanna i wanna i wanna go back home

  • без подписи

  • без подписи