tgindex
Oss Ahmad
@OssAhmadперсидский

بحر‌العلوم مناطق محروم. ارتباط با اوس احمد: @OssAhmadrezaAzimiKohnabi ارتباط ناشناس با اوس احمد: AnoMessBot.t.me?start=MPIjnoz وب سایت: ossahmad.org

Последний пост
29 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
360
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
717
20 постов
Вовлечённость
199,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
291
1/48двое суток
333
1/72трое суток
359

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پی‌دی‌اف برای کسانی که وبسایت رو نمی‌تانند یا تم دارکش رو دوست ندارن.

  • میام ولی تو منتظر نمون اولین جمله «همه چی خوشگلی نیست.» این اولین چیزی بود که به من گفت. خیلی هم به من بر خورد. آخر جلسه انجمن بود، خیلی دوست داشتم سخنگوی انجمن من باشم. هی گفتم من در اینستاگرام فلان میزان دنبال کننده دارم، قبلاً توی مدرسه گویندگی کرده‌ام و جایزه برده‌ام. این‌ها که جواب نداد به بقیه پریدم و فرافکنی کردم اما هرچه کردم کسی گوش نداد. نازنین فراهانی طاری را به عنوان سخنگوی انجمن انتخاب کردند. زشت نبود، اما کمی فربه و بی‌ریخت بود. اصلاً چاق نبود، ولی خوش‌تراش نبود مثل من. برجستگی‌های من دقیقاً همان‌جاهایی بود که باید باشد. اکنون که سال‌ها گذشته و بسیار پیرتر شده‌ام هنوز هم از اکثریت زن‌ها زیباترم. به این حقیقت آگاه بودم، اما چیزی که با تمام وجود دست و پا می‌زدم تا آن را قبول نکنم دقیقاً همان چیزی بود که حاج مجید کوبید توی صورتم: همه چی خوشگلی نیست. قبلاً هرگز با من حرف نزده بود، اما دیده بودم که آدم کله‌شقی است. یک بار وقتی در جمع ما بود همین نازنین می‌خواست پشت سر یکی از بچه‌ها چیزی بگوید اما مجید محکم جلوی او ایستاد: این حرف‌ها را نزن خواهر، چرا با حیثیت مردم بازی می‌کنی؟ مطمئنم علی راضی نیست من این عیوب او را بدانم. خدا ستار العیوب است، پوشاننده کاستی‌ها، خدا عیوب بندگان خود را مخفی کرده تا ما راحت‌تر بتوانیم با هم کار کنیم، ما بهتر بتوانیم به هم اعتماد کنیم. این حرفی که زدی را هم من نادیده می‌گیرم، اگر هم بیشتر از این چیزی هست نمی‌خواهم بدانم» برایم بی‌نهایت عجیب بود. چهار نفری که آنجا بودیم سه نفرمان دختر بود. بحث بعد از این حرف‌های مجید عوض شد. من ترم یک بودم، هجده ساله و کم‌رو، مجید اما با نازنین و نسترن گرم گرفته بود، از دوست‌های قدیمی بودند و عضو انجمن. کمی شوخی کرد، همه ما را خنداند و بعد رفت. راستش ما خیلی خوشحال شدیم وقتی که رفت، تندتند بحث را برگرداندیم و از نازنین خواستیم که غیبت علی را تکمیل کند. می‌خواستیم بدانیم دقیقاً چه شده، دختره کیست، علی چه گفته، نازنین از کجا فهمیده و باقی ماجرا. نازنین گفت «چه بدم میاد وقتی حاج مجید اینجوری خشکه‌مقدس می‌شه برامون!» من گفتم «وای آره چقد عجیب بود! ستارالعیوب دیگه چیه!؟ این واقعاً حاجیه؟» نسترن پاسخم را داد «آره باباش فرماندار لردگان یا نمی‌دونم کجا بود، همون وقتی نوزاد بود بهشون کمک هزینه می‌دن می‌رن حج. خودش می‌گه هیچی از حج یادش نیست. دین و ایمونی هم نداره، ولی سر غیبت و دروغ و این چیزا خیلی ادا و اطوار در میاره.» شب که برگشتم خانه، حس کردم چقدر تمام آنچه که در مذمت مجید می‌گفتیم پوچ و الکی بود. واقعاً هر سۀ ما مجذوب آن صلابت بودیم. چند پسر در کل این دانشگاه وجود دارد که بتواند بین سه دختر، آن هم سه دختر زیبا که کراش سه دانشکده بودند، بنشیند و اینگونه با آنها مخالفت کند!؟ واقعاً ستودنی بود، هر سۀ ما هم آن را خوب می‌دانستیم، آن حرف‌ها صرفاً برای گول زدن خودمان بود که کار زشتمان را توجیه کنیم، گول هم می‌خوردیم. خوب به یاد دارم وقتی که داشتم می‌خوابیدم مجید را به خاطر می‌آوردم و ناخودآگاه قربون صدقه‌ش می‌رفتم. به همین خاطر، آن روز کذایی جلسه رسمی که تمام شده بود و وقتی بچه‌ها داشتند برگه صورت‌جلسه را امضا می‌کردند تا ببرند معاونت و سخنگو شدن نازنین را اعلام کنند رفتم تا با حاجی حرف بزنم. کفری می‌شدم وقتی به خاطر می‌آوردم قرار است که عکس نازنین را پست کنند روی سایت و صفحه انجمن در حالی که من چندین عکس خیلی زیباتر داشتم. ناخودآگاه در جمع سُر خوردم پیش مجید تا غر بزنم، شاید او از من دفاع کند. او که یک‌بار به نازنین ریده بود، شاید مشکلی با نازنین دارد و بتوانم او را جذب تیم خودم کنم. اما مجید حرف‌هایم را برید، و با چیزی که گفت نفس را در سینه‌ام حبس کرد: همه چی خوشگلی نیست. آنجا بود که فهمیدم مجید در تیم خاصی نیست. او طرفدار من یا نازنین. خودش هم همیشه می‌گفت: من طرفدار هیچ کسی نیستم، حتی طرفدار خودم، من حقیقت رو می‌گم و کار درست رو می‌کنم، حالا شما می‌خوای گل نرگس باش وسط منجلاب یا یه جفت خایه باش تو اوج آسمون. به نرگس می‌گم نرگس، به خایه می‌گم خایه. حرفش به من مثل توهین نبود، عین توهین بود. ادامه هم داشت، احتمالاً گفته بود: «همه چی خوشگلی نیست. اینجا انجمن آزاداندیشی علوم انسانی هست، نه مزون یا مؤسسه مدلینگ» یا چیزی شبیه این. اما حقیقتاً آنقدر خشمگین شدم که ادامه حرفش را به درستی نشنیدم. خواستم پرخاش کنم. بگویم چه کسی حرف از زیبایی زد اصلاً چی می‌گی برای خودت؟ توهین کردن به نظر تو خطا نیست؟ اما یکی، شاید حتی خود نازنین، مجید را صدا زد و قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم رفت. وقتی شب به خانه برگشتم باز هم حس کردم که چقدر حرف‌هایی که می‌خواهم به مجید بزنم الکی هستند... مرتب کردن متن طولانی سخته، اگر مقدوره ادامه متن را از وبسایت بخوانید.

  • منتظرم به هر حال...

  • شکل دیگری که می‌توان این پدیده را بررسی کرد این است که به جای بررسی خود پدیده، نتیجه آن را بررسی کنیم. در مورد به سرعت مشاهده می‌کنیم که «اکتساب امتیاز استراتژیک» در صورتی که موفقیت آمیز باشد منجر به «تحمیل حقیقت نامطلوب» می‌شود. خلق حقیقت از دیرباز توسط انسان‌ها شناخته شده است. مقصود پدیده‌هایی است که در آغاز حقیقت ندارند، اما چون انسان‌ها آنها را باور کردند تبدیل به حقیقت می‌شوند. برای مثال ما اگر بنا به دلایلی به پسر متوسط دانشکده حقوق نگوییم گوه نخور و از او قبول کنیم که دختران خواهان او هستند، ممکن است که دیگران هم این مسئله را از ما قبول کنند تا جایی که این حرف که دروغی بیش نبود به دختران دانشکده روان‌شناسی برسد و آنها هم به طریقی آن را باور کنند، احتمالش زیاد است که دفعه بعدی که این فرد به دانشکده روان مراجعه می‌کند واقعاً دختران، از سر کنجکاوی هم که شده با او گرم بگیرند تا ببینند چه چیزی او را برای باقی دختران جذاب می‌کند. این کار یعنی «خلق حقیقت» اما چرا این حقیقت حداقل برای دیگر پسران دانشگاه نامطلوب است؟ چون دسترسی آنها به دختران دانشکده روان را محدود‌تر می‌کند و یک امتیاز استراتژیک برای پسر تخمی‌فیس محسوب می‌شود. توجه کنید که در این حالت، دروغی که گفته می‌شود در مورد حقیقت عینی ساده‌ای نیست. مثل قد یک فرد یا میزان درآمد او در ماه گذشته. در این موارد دروغ در مورد اتفاقاتی است که مشخصاً امکان احراز دسته اول را ندارند، می‌شود قد یک فرد را به آسانی اندازه گرفت، اما آیا واقعاً کسی حاضر است برود دانشکده روان‌شناسی و از دختران آنجا بپرسد شما خبر دارید هفته قبلی که دوست ما آمده اینجا با او گرم گرفته‌اید؟این امر اتفاقاً بخش زیادی از علت گوه‌خوری این افراد است. این افراد به این امید در مورد وقایع گذشته دروغ می‌گویند که چون احراز آنها سخت است کسانی پیدا شوند که آن را باور کنند. در نتیجۀ این باورپذیری انسان‌های خام، از طریق گوه‌خوری برای خودشان امتیاز استراتژیک ایجاد کنند. این امر مصادیق فراوانی هم دارد. یک مصداق جالب آن که برای وضعیت امروز ما آموزنده است این قسمت از پروپاگاندای جمهوری اسلامی است که ادعا می‌کند «جمهوری اسلامی در جنگ پیروز شده است و هرگز شکست نمی‌خورد». طبق تعاریف ارائه شده، این حرف مصداق کاملی از گوه‌خوری است. صد البته که جمهوری اسلامی سقوط نکرده است، موشک‌های بالستیک (مخصوصاً موشک‌های بالستیک خوشه‌ای نیروهای نظامی جاعل(۲)) براستی قابلیت ایجاد خسارت‌های شدید و گاهاً جبران ناپذیری بر زیرساخت‌های کشورهای منطقه و حتی اسرائیل را دارند. اما آیا نتیجه منطقی این حقیقت این است که جمهوری اسلامی هرگز سقوط نمی‌کند؟ خیر. واضح است که جمهوری اسلامی از همیشه شکننده‌تر شده است. تنها متحد واقعی آن (روسیه) خود درگیر جنگی است که قابلیت آن برای کمک را به شدت کم می‌کند؛ اقتصاد آن فروپاشیده است، نیروهای نظامی آن تمام قابلیت‌های پدآفندی خود را از دست داده‌اند و تنها امیدشان برای ادامه جنگ این است که دشمنان‌شان اراده مهمی برای مقابله با آنها از خود نشان نمی‌دهند. پس چرا هی گوه می‌خورند؟ چرا در روضه‌های خود با گریه می‌گویند که برای بقا می‌جنگند و هر لحظه می‌ترسند که پرچم اسلام را از دست بدهند اما در عالم بیرون با یقین می‌گویند ما هرگز نابود نمی‌شویم چون تا الان نابود نشده‌ایم؟ چون اگر آحاد مردم این گزاره را به هر دلیلی قبول کنند شانس بقای جمهوری اسلامی بیشتر می‌شود. اگر من قبول کنم که جمهوری اسلامی نابود نمی‌شود، امارات هم قبول کند، آمریکا هم قبول کند، آنگاه واقعاً هم جمهوری اسلامی باقی می‌ماند. لب مطلب: وقتی کسی حقایق مشخص را کمی، یا حقایق نامشخص را تا حد زیادی تغییر می‌دهد، به شکلی که با این تغییر حقیقت برای خودش ایجاد امتیاز استراتژیک می‌کند، آن فرد در حال گوه خوردن است. -احمدرضا عظیمی کُهنابی –––––––––––––––––––––––––––––––– پی‌نوشت: این متن به عنوان مصداقی از اینکه در برخی مواقع استفاده از الفاظ رکیک برای بیان واقعیت لازم است نگاشته شده است. ۱. fuzzy logic ۲. جمهوری اسلامی عراق و لبنان

  • در دستکاری جزئیات و تحمیل حقیقت تحلیل گوه‌خوری ابعاد زیادی دارد. یک راه این است که لفظ «گوه خوردن» را بررسی کرد: این لفظ مجازاً به معنای بیان حرف‌های اشتباه و خطا به کار می‌رود. اما حقیقت این است که الفاظ نسبت یک‌به‌یک و دقیقی با معانی ندارند و یک منطق مکدر(۱) بر تمام مداخل لغت‌نامه‌ها حاکم است. گوه‌خوری هم از این اصل استثناء نیست: گاهی مصداقی از دروغ‌گویی است، گاهی به معنای فرافکنی است و.‌‌.. راه دیگر این است که تک‌تک «معنی‌هایی» که برای این لفظ به کار می‌روند را برشماریم و هر کدام از آنها را بشناسیم. اما هر دوی این کارها از وظایف لغت‌شناس هستند و ما در این یادداشت به دنبال این هستیم که مبانی گوه‌خوری انسان‌ها را بررسی کنیم. برای ساده‌تر شدن بحث، من لفظ گوه‌خوری را در دو معنای منحصر به کار می‌برم: کتمان عامدانه حقیقت برای ایجاد تصور اشتباه، خلق عامدانه حقیقت نامطلوب برای دیگران. همانطور که ملاحظه می‌کنید، هردوی این معانی هرچند دقیق، اما گنگ و نارسا هستند. در ادامه این متن مقصود من از هر دوی آنها روشن‌تر می‌شود. اما پیش از آغاز باید بگویم که در ذهن من لفظ گوه‌خوری همان معنایی را می‌دهد که دوستان کازرونی من در شیراز در نظر داشتند. در شیراز وقتی یکی از دوستان بسیجی روز حمله هفت اکتبر برای پیروزی جبهه مقاومت شیرینی پخش می‌کرد و می‌گفت «پیروزی قاطع حماس در عملیات طوفان الاقصی کمر اسرائیل را خواهد شکست» یا یکی از پسرهای نه چندان خوشگل دانشکده حقوق می‌گفت «من رفته بودم دانشکده روان دختراش همینجوری بهم نخ می‌دادن» دوست کازرونی من با ریشخندی بر لب خطاب به آنها می‌گفت: کاکو تو چرا ایقد گوه می‌خوری!؟ در تقریباً تمام مواردی که دوست کازرونی من از لفظ گوه خوردن در مورد گفته‌های کسی استفاده می‌کرد چند ویژگی مشهود بود: اولاً کسانی که گوه می‌خورند حقایق را به شکل محتاطانه و هدفمندی تغییر می‌دهند. مثلاً کسی که ۱۷۵ سانت قد دارد می‌گوید من ۱۸۰ سانت هستم. یا کسی که معدلش ۱۷/۷۰ هست می‌گوید معدل من ۱۸/۰۰ هست یا کسی که با یکی-دو دختر در دانشکده روان لاس‌لاسکی زده می‌گوید «حاجی همه دخترا تو روان به من پا می‌دن». اتفاقاً به نظر می‌رسد که همین انحراف کوچک اما هدفمند از حقیقت است که دوست کازرونی مرا به استفاده از لفظ گوه نخور وا می‌دارد. وقتی کسی قد خود را ۴ سانت بلندتر از چیزی که هست ابراز می‌دارد، دوست کازرونی من می‌گوید «تو چرا گوه می‌خوری؟» نه به این خاطر که دروغ فاحش است، بلکه به این خاطر که اتفاقاً حقیقت به شکل باورپذیری اما با سوءنیست تغییر داده شده است. اما اگر کسی که ۱۶۹ سانت است بگوید من ۲ متر قد دارم، دوست کازرونی من می‌گوید «کاکا تو قرصاتو خوردی؟ حالت خوبه؟» و از الفاظی به مراتب کم شدت‌تر از «گوه خوری» استفاده می‌کند، چرا که این دروغ، به دلیل فاحش بودن دروغ کم‌خطری است. اگر بپذیریم که خطر اصلی دروغ‌گویی انحراف ذهن دیگران از اصل حقیقت است، قابل تصور است که برخی دروغ‌های باورپذیر با انحراف کمتری از حقیقت خطر بسیار بیشتری برای اذهان مردم دارند تا دروغ‌هایی که انحراف زیادی از حقیقت دارند اما باورپذیری کمتری هم دارند. پس در فرض ما دروغی مصداق گوه‌خوری است که خطر بیشتری داشته باشد، نه اینکه انحراف بیشتری از حقیقت داشته باشد. یعنی اگر کسی بگوید من ماهی ۲۰۰ دلار خرج می‌کنم دوست کازرونی من به او می‌گوید تو داری گوه می‌خوری، اما اگر همان شخص بگوید من ماهی ۲۰ میلیون دلار هزینه دارم، دوست کازرونی من هرگز از لفظ گوه‌خوردن برای این ادعا استفاده نمی‌کند. ثانیاً گوه خوردن برای سخنانی به کار می‌رفت که حقیقت مشخصی را کتمان نمی‌کرد، اما برای گوینده‌ش امتیاز استراتژیک دربر داشت. حتی اگر مستقیماً همراه با کتمان حقیقت نباشد. بگذارید این مفهوم را بررسی کنیم: امتیاز استراتژیک: در جوامع انسانی، بسیاری منابع، از جمله طلا، زمین، سکس و توجه محدود هستند. به شکلی که همیشه تقاضا برای این اموال بیشتر از میزان موجود است. لذا تک تک افراد جامعه انگیزه کافی دارند که با حربه‌هایی مقدار از این منابع را که نزد دیگران است را از ایشان بستانند و به خودشان منتقل کنند. به هر ابزاری که به افراد این قابلیت را بدهد که منابع محدود را از دیگران بگیرند و به خودشان منتقل کنند یک امتیاز استراتژیک است. یعنی به افراد در رقابت بر سر منابع امتیاز می‌دهد تا استراتژی برتری اتخاذ کنند و سهم بیشتری از منابع را برای خود بردارند.

  • self actualizing prophecy is a truth-claim that increases its own chances of validity.

  • مخ-۵: ابطال جزئی. اینجا کم‌کم می‌رسیم به جاهای خوب داستان. این سطح از مخالفت چیزیه که همه ما دوست داریم، همه سازندگان اینترنت آرزو داشتن که اینترنت باهاش پر بشه اما متأسفانه به خاطر اینکه سخته خیلی نادر هست و کمتر اتفاق میافته. ابطال جزئی سه قسمت داره: ۱. بررسی مبانی مفهومی طرف مقابل. ۲. ارائه استدلال معارض بر اساس داده‌های جدید. ۳. تطبیق استدلال فرد مخالف با گوینده و نشان دادن اینکه لااقل بخشی از ادعای گوینده اشتباه بوده. اما همینطور که می‌بینید این کار بسیار زمان‌بر هست، اما سطح بعد حتی از اینم سخت‌تره. مخ-۶: ابطال کامل. این سطح همون سطح مخ-۵ هست، فقط کامل‌تره، یعنی در اینجا فقط به ارائه یک استدلال برای رد گفتۀ گوینده بسنده نمی‌کنیم. بلکه تمام گفته‌های گوینده رو بررسی می‌کنیم و با ارائه استدلال‌های معارض متعدد سعی می‌کنیم ادعای اصلی گوینده رو رد کنیم و یا تکمیل کنیم و نشون بدیم چرا مدلی که گوینده از حقیقت ارائه داده صحیح نیست یا لااقل کامل نیست. اما همونطور که می‌بینید رسیدن به سطوح مخ-۵ و مخ-۶ بسیار سخت و زمان‌بره. آقای گراهام می‌گه که اگر نگاه کنیم می‌بینیم که مخالفت‌های در شبکات مجازی نوعی هرم رو تشکیل می‌کن که پایینش مخ-۱ هست و بالاش مخ-۶. برای همین هست که خیلی هم کم مخالفت‌هایی در این سطح در فضای مجازی می‌بینیم. خیلی افراد هوش و سواد رسیدن به مخ-۵ رو ندارن، اگر داشته باشن هم عموماً وقت و انگیزه کافی برای ایجاد چنین مخالفت‌های با کیفیتی ندارن. ولی برای همه ما مفیده، و ما وظیفه اخلاقی داریم که هرگز مخالفت‌هایی در سطوح کمتر از ۴‌ تولید نکنیم. هنگامی هم که با چیزی مخالفیم، کمی وقت بذاریم و اگر به نظرمون ممکنه، مخالفت سطخ ۴ رو به سطح ۵ یا حتی ۶ ارتقاء بدیم. نه به این خاطر که حتماً این کار مفید خواهد بود، بلکه به این خاطر که اگر بقیه این کار رو تکرار کنن در نهایت به نفع همه ما خواهد بود، اونم نه یه کم، بلکه یه کلی. -احمد ––––––––––––––––––––––––––––––––– 1. اما می‌دونم همین کار رو هم نمی‌کنید چون هرچند می‌دونم که خودم کون گشادم اما شما از من کون گشادترید. 2. آقای گراهام از عبارت DH برای اختصار متریک خودش استفاده می‌کنه، من از عبارت «مُخ» استفاده می‌کنم چون هم اول کلمه «مخالفت» هست، و هم اینکه هرچی بیشتر باشه نشون دهنده هوش بیشتر گوینده است.

  • من اینو ترجمه ساده می‌کنم، کسی اصل داستان رو خواست متن رو بده هوش مصنوعی ترجمه کنه بخونه (۱). خلاصه داستان اینه: بیاید برای حرف زدن توی فضای مجازی یه معیار درست کنیم. مثل ریشتر که معیارهای زلزله رو درست کرد. توی فضای مجازی، انسان‌ها ایده‌های خودشون رو مشترک می‌کنن، این ایده‌ها می‌تونن صحیح و مفید باشن، یا می‌تونن اشتباه و مضر باشن. اما کشف اینکه کدوم ایده راسته کدوم ایده ماسته خیلی سخته. برای همین آقای گراهام فرض می‌کنه که برای کشف شدن صحت هر گزاره نیاز به مکالمۀ دقیق و عمیق داریم، به سبک «بازار ایده‌های» جان استوارت میل و این چیزا. اما برای اینکه این بازار، مثل هر بازار دیگه‌ای به خوبی کار کنه، نیاز به تنظیم‌گری داریم، نیاز داریم بدونیم کدوم خیار گوشتیه، کدوم خیار تخمیه، کدوم خیار اصل جنسه برای سالاد، کدوم خیار فقط ارزش خریدن برای خوراک دام و طیور داره. اگر هر باری که می‌ری خیار می‌خری ندونی وقتی خیار رو پوست می‌کنی زیرش شیار می‌بینی یا نه، خب کاری که می‌کنی اینه که دیگه نمی‌ری خیار بخری، یا فقط می‌ری از آشنای خودت خیار می‌خری. این اتفاقیه که در شبکات مجازی هم افتاده، نمی‌دونیم حرف کصه کدوم حرف چسه کدوم حرف هم حقیقت اظهر من الشمس. فلذا خیلی به کسی اعتماد نمی‌کنیم، جز دوست و آشنای خودمون رو فالو نمی‌کنیم و سخت ایده‌های کسی رو قبول می‌کنیم. و این خوب نیست، به قول اقتصاددان‌ها با این کارمون بازار ایده‌ها رو «لاغر» می‌کنیم. یعنی ایده‌هایی که خیلی برامون خوب بودن اگر اونا رو از چندتا آخوند یاد می‌گرفتیم رو یاد نمی‌گریم و آخوندها هم ایده‌هایی که خیلی براشون خوب بود اگر به چارلز داروین گوش می‌دادن رو یاد نمی‌گیرن، و اینجوری هم ما و هم آخوندها فقیرتریم، و باید کلی هزینه کنیم که همدیگه رو نابود کنیم چون بودن ما در یک جهان با هم متعارض می‌شه. معیارهای که آقای گراهام ارائه می‎ده هفت دسته است. اما به سبک برنامه‌نویس‌ها شمارش رو از 0 شروع می‌کنه (۲) و می‌گه: مخ-0: یعنی تمسخر و تنابز به القاب. یعنی ما به آخوند بگیم بچه شیعه‌کص‌مغز، آخوند به ما بگه غرب زده خودفروش. این القاب هیچ داده‌ای رو منتقل نمی‌‌کنن جز اینکه مخالفت شدیدی در مورد حقایق بنیادین بین گویندگان این گزاره‌ها وجود داره. فلذا بهتره همیشه از فحش و فضحت دوری کرد، مگر جایی که اصل مکالمه نیازمند فحش دادن باشه. مخ-۱: حمله شخصی. یعنی به جای اینکه به اصل موضوع بپردازیم، شروع می‌کنیم به شخص گوینده حمله می‌کنیم. گاهی استناد به شخصیت گوینده برای تحلیل گفته‌هاش لازمه، اما خیلی اوقات وقتی این اتفاق میافته هدف فرافکنی هست. خیلی اوقات کسایی که میان غلط املایی می‌گیرن یا یه نکته جزئی که تو آمارها گوینده یه ۱ رو ۲ گفته بود و داده‌های دارای ۰/۲% خطا شده بود، در اصل دارن به شخص گوینده حمله می‌کنن، دارن می‌گن شما عقل نداری پس حرف نزن، ولی خب ما انسان‌های ذی‌شعور باید متوجه باشیم که این گفته‌ها حتی وقتی که درست هستن در سطح «مخ-۱» هستن و اونا رو نادیده بگیریم. مخ-۲: مناظره بر سر لحن. اینجا اولین جاییه که می‌بینیم به جای اینکه به گوینده پرداخته بشه به گفته پرداخته می‌شه. اما عموماً بر سر این متوقف می‌شه که «باورم نمی‌شه گوینده به عنوان یه لر اومد گفت بیش از 30% ترک‌ها یه مشت ریتارد هستن» که هرچند بهتر از پرداختن به خود گوینده است، بازم از سطوح پایین مخالفت محسوب می‌‌شه و باید ازش پرهیز کرد. مخ-۳: ارائه مصداق متعارض. هرچند در اینجا ممکنه وارد مکالماتی بشیم که برای دو طرف سودمند باشن، اما بازم عموماً کمکی به حالمون نمی‌کنن. مثل ممکنه کسی بگه چطور می‌گی ایرانی‌ها قومی کم‌هوش هستن وقتی اعجوبه‌ای مثل مریم مریزاخانی ایرانی بود. اما خب این گفته باز هم سود چندانی نداره، چون نه به استدلال‌های گوینده می‌پردازه نه به اصل حرف گفته شده. صرفاً مصداقی رو بیان می‌کنه که شاید بتونه حرف گوینده رو رد کنه، شاید هم نتونه. مخ-۴: استدلال معارض. اینجا بحث جدی شکل می‌گیره و می‌شه گفت که مخ-۴ اولین سطحی هست که ما باید بپذیریم، بهش فکر کنیم و بهش بپردازیم. هرچند باز هم یک پاسخ ایده‌آل نیست. چون یک استدلال معارض هم نمی‌تونه اصل استدلال طرف مقابل رو رد کنه. مثلاً کسی استدلال می‌کنه به دلایل مضموم ایرانی‌ها ملتی کم‌هوش هستن. اما در مقابل یکی می‌گه ملت ایران احتمالاً هوش زیادی دارن چون مقاله‌های علمی زیادی تولید می‌کنن و سطح سواد و تحصیل در ایران به شدت بالاست. این دو استدلال به احتمال زیاد هر دو درست هستند، تعارض گفته‌ها در استفاده مشترک اونها از لفظ «هوش» برای دو مفهوم متفاوت هست. اگر این دو طرف بخوان همینجوری بدون بررسی مبانی مفهومی خودشون به حرف زدن ادامه بدن هیچ سودی به حال هیچ کدوم نخواهد داشت.

  • без подписи

  • در آخر، به نظرم فضای مجازی هرچه جلوتر می‌رویم دلنشین‌تر و زیباتر می‌شود. بسیاری از ما متوجه نیستیم، اما تمام شبکات مجازی، امروزه فضایی دوستانه‌تر از ده سال پیش دارند. من امیدوارم که این ترند به همین شکل ادامه پیدا کند و ده سال بعد فضای مجازی از این هم دلنشین‌تر شود. به جای رقابت‌های غیرمفید و بدون بازده، مکانی برای دوست‌یابی و همکاری‌های هدفمند باشد، سرگرمی و تولید دانش در آن بیشتر و بیشتر شود و رسیدن به چنین فضایی، تنها در سایه احترام متقابل، رواداری و صداقت محقق می‌شود. -احمدرضا عظیمی کُهنابی ––––––––––––––––––––––––– پی‌نوشت: این متن هم متن به درد نخوری است. آنقدر که حتی دوست ندارم یک بار هم آن را بازنویسی کنم. ولی چون برخی دوستان مرا باد می‌کنند گاهی جوگیر می‌شوم و از این متن‌ها هم منتشر می‌کنم. امیدوارم که لااقل این دسته از رفقا از این متن بهره ببرند. دیگران هم که دیگرانند. ۱. فکر کنم مولکولی که باعث تندی فلفل است کپسیسین است، و برخی شرکت‌ها هستند که ملکول خالص کپسیسین را تولید می‌کنند و می‌فروشند، و این ماده، تندی خالص است. یعنی هیچ مزه و بافت خاصی ندارد، صرفاً به محض برخورد با زبان مزه تندی را منتقل می‌کند. البته تندی مزه نیست و نوعی درد است، اما آن بحث دیگری است. ۲. کلمه فرمالیته در فارسی معادل کلمه formalize انگلیسی است، که یعنی شکل (فرم) دادن به امور. در فارسی مجازاً به معنای ماسمالی کردن به کار می‌رود. اما معنای اصلی آن نیست. ۳. قبلاً در این متن اشاره کرده بودم که چه مواقع حتی در مکالمات رسمی هم می‌توان از الفاظ رکیک استفاده کرد. اما واضع است که این موارد نادر هستند و اصولاً باید از این استفاده از این الفاظ در مکالمات رسمی خودداری کرد. ۴. یعنی عبور از اقتصاد labor به اقتصاد leisure ۵. کتاب The Anxious Generation از جاناتان هایت.

  • اما به نظرم مکالمات حمایتی همچنان ناشناخته‌اند. بخش کمی از مکالمات انسان‌ها برای رقابت بر سر منابع است. اکثر مواقع انسان‌ها صرفاً برای سرگرمی و تولید دانش از زبان استفاده می‌کنند. اکثر گروه‌های گیم، سینما، ورزش و غیرهم که در شبکات مجازی هستند، چیزی جز سرگرمی تولید نمی‌کنند. دکتر آریا همیشه می‌گفت که اقتصاد انسانی از کار به سمت استراحت حرکت می‌کند(۴) و با مرور زمان تعداد کسانی که برای کار بار برمی‌دارند بسیار کم می‌شود تا جایی که در جامعه هیچ کارگری باقی نمی‌ماند اما میلیون‌ها فرد برای سرگرمی دیگران وزنه بلند می‌کنند. به نظرم این استفاده از زبان، کاملاً هم پسندیده است، اما افراد باید یاد بگیرند که برای سرگرم کردن یکدیگر نیاز به تخریب و رقابت نیست. می‌توان جک گفت، می‌توان ویدیو‌های جذاب ساخت و... همانطور که در یک خانواده جمعی از برادران حق ندارند همدیگر را واقعا بزنند اما می‌توانند ساعت‌های متمادی با هم کشتی بگیرند، باید به خاطر داشته باشیم که می‌توانیم ساعت‌های طولانی در شبکات مجازی یکدیگر را دست‌بیاندازیم اما حق نداریم محض تفریح مال و آبروی دیگران را بازیچه قرار دهیم. از طرف دیگر، خیلی اوقات هم مکالمات برای تولید دانش و هماهنگی است. افراد تجربیات یک‌دیگر را یاد می‌گیرند. در مورد فیلم‌ها، کتاب‌ها و مقالات مختلف تبادل نظر می‌کنند و در حین این سخن گفتن‌ها از همدیگر یاد می‌گیرند. هرچند کشف دانش و ترویج آن یک فراینده رسمی و دقیق دارد، اما از نظر من بسیاری از ما در بستر غیررسمی همان اندازه‌ای یاد می‌گیریم که در بسترهای رسمی، چه بسا بیشتر. لکن نباید فراموش کنیم که در بستر غیررسمی، اصل بر رواداری است. گروه‌های علمی یا هنری در شبکات مجازی بیشتر از اینکه شبیه سمینار علمی یا دادگاه باشند، شبیه فضای کلاس هستند قبل از اینکه معلم وارد شود. در مورد حقایق بحث بکنیم، اما مچ‌گیری ممنوع. اگر کسی نکته‌ای را اشتباه به خاطر آورد یا نمی‌توانست داده‌ها و منابع خودش را به دقت نقل‌قول کند باید از او بگذریم، چرا که هرچند این اصول در مکالمات رسمی بسیار سودآور و مهم هستند، در مکالمات روزمره اگر وارد شوند جلوی ایجاد مکالمات مفید و کاربردی را می‌گیرند. تصور کنید در هر گروه، هر صفحه، هر سایت، در مورد هر مطلبی که می‌خواستید نظری بدهید باید نظر خودتان را یا از اصول اولیه تبیین می‌کردید یا با نقل‌قول از دیگر یافته‌های علمی آن را سازماندهی و اعلام می‌کردید؛ آیا در چنین جهانی آیا شما کلاً نظر می‌دادید؟ بله می‌دادید اما احتمالاً خیلی کمتر از آن چیزی که کارآمد است. من دوست ندارم انسان‌ها نظرشان به من نگویند چون که نمی‌توانند آن را به شکل رسمی تنظیم کنند. خیلی افراد نظرات مفید و دقیقی دارند، اما دانش تکنیکال کافی برای تنظیم آن را ندارند، نباید خودمان را از دانش این افراد محروم کنیم. از طرف دیگر، حتی کسانی که دانش تکنیکال دارند، خیلی مواقع وقت و هزینه تنظیم دقیق نظرات خود را ندارند. آیا شما ترجیح می‌دهید سر میز صبحانه با برتراند راسل حرف نزنید چون او نمی‌تواند هرچیزی که می‌گوید را با مآخذ و منابع برای شما شرح دهد؟ من حس می‌کنم چنین کاری خلاف عقل است. چرا که بسیاری از ما، شاید حتی همه ما، دقیقاً همین جاها، یعنی سر میز صبحانه، توی رخت‌خواب، روی کاناپه و حتی گاهی داخل مستراح و حمام در شبکات مجازی چت می‌کنیم. اما آیا این مکالمات ما بی‌ارزش هستند؟ یقیناً اینگونه است. البته یک چیز دیگر هم که لازم است بیشتر به آن توجه کنیم، سلامت روان کودکان و نوجوانان در این فضاست. به نظرم یافته‌های پروفسور هایت(۵) باید جدی گرفته شوند، دسترسی کودکان به این محیط‌ها باید محدود، تحت نظارت و عاری از هرگونه سواستفاده باشد. در این زمینه هنوز تا رسیدن به یک شرایط پایدار بسیار فاصله داریم، اما به نظرم آینده در این مورد هم بسیار روشن است.

  • در تلطیف مکالمات به نظرم نسل جدید خیلی زندگی بهتری در شبکات مجازی دارند تا ما. البته ما هم تجربیات بهتری داشتیم تا نسل‌های قبل از خودمان، و امیدوارم نسل‌های بعدی تجربیات‌شان از این هم بهتر شود. یکی از تلخ‌ترین تجربیات هر کسی در شبکۀ مجازی مکالمات دردناک است. زبان بخش مهمی از زندگی ماست، ما از زبان و بازخورد مکالماتمان استفاده می‌کنیم تا موقعیت خودمان در اجتماع را ارزیابی کنیم. از مکالمات استفاده می‌کنیم که ببینیم ارزشمان چقدر است و چقدر برای دیگران احترام داریم و چقدر آنها برای ما حریم قائل‌اند. لکن تمام این چیزها، مثل تندی فلفل است. مسلماً فلفل قبل از اینکه تند باشد، یک سبزی است، یا میوه است؟ نمی‌دانم، خلاصه فلفل فقط تندی نیست، پوست دارد، بافت دارد، رنگ دارد، شکل دارد، حتی به جز تندی مزه‌های دیگر هم دارد، اما خب تند است، مهم‌ترین ویژگی‌اش تندی است. به نظرم کاری که شبکات اجتماعی با زبان کردند، مثل این بود که فلفل را بگیرند، تمام اجزاء آن را حذف کنند و فقط تندی آن را منتقل کنند.(۱) زبان دیگر نه صدا دارد، نه زمان دارد، نه مکان دارد. فقط فرستنده و گیرنده مشخص هستند و متن. هیچ چیز دیگری نیست، نه لحن، نه حس، نه سفیدی چشم نه سیاهی مو. امروزه ما ابزارهای زیادی داریم که این کاستی‌های زبان دیجیتال را جبران کنیم: ایموجی‌ها، استیکرها، ری‌اکشن‌ها، همه باعث می‌شوند آنچیزی که از زبان از دست رفته را به آن باز گردانیم. لابد نسل‌های قبل از ما خیلی عذاب کشیدند تا این ابزارها را ساختند. خدا می‌داند چند شوهر همسر خود را دلمرده کردند وقتی در جواب پیامی که از آن‌ها می‌خواست برای خانه وسیله بخرند نوشتند «باش» یا چند پسر شب‌های بی‌خوابی به سر کردند وقتی به معشوق خود پیام می‌دادند اما تنها با کلمات سرد و سربالای دخترانه مواجه شدند. اما به هر حال آن دوران هرچه بود، به سر آمد. امروزه اگر شوهری برای همسر خودش ❤️ و 😘 نفرستد آگاهانه دارد ابراز ستیز می‌کند. پسرکان و دخترکان هم بهتر روابط خودشان را تنظیم می‌کنند. دختران می‌دانند یک سلام در شبکات مجازی به اندازه صدا کردن در دنیای واقعی انرژی ندارد و نباید حواس ایشان را زیاد پرت کند، پسران هم می‌دانند «سین زدن بدون جواب دادن» آخر دنیا نیست. تمام این‌ها دانش و مناسکی هستند که در این ۱۰-۱۵ سال یاد گرفته‌ایم و زندگیمان را زیباتر کرده‌اند. اول باید بابت تمام این آگاهی‌ها سپاسگزار بود، که هستم، اینترنت یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بوده و هست، اما بعد از آن باید به دنبال راه‌هایی بود که کارآیی شبکات اجتماعی را از این هم بیشتر کرد. به نظرم یک راه ساده برای افزایش کارآیی مکالمات در سطح شبکات اجتماعی فرمالیته کردن مکالمات رقابتی و تسهیل مکالمات حمایتی است. فرمالیته به معنای ماسمالی کردن نه؛ به معنای رسمی‌سازی.(۲) مکالمات بین انسان‌ها منحصراً یکی از این دو حالت را دارند: مکالمات رقابتی و حمایتی. مکالمات رقابتی همانطور که از نام‌شان پیداست به منظور رقابت بین انسان‌ها شکل می‌گیرند. مناظره‌های انتخاباتی و دعاوی حقوقی و حتی مصاحبه‌های کاری از این نوع مکالمات هستند. افراد در این مکالمات حرف می‌زنند، اما قصدشان همکاری نیست، هدفشان برنده شدن در یک بازی استراتژیک است. مثلاً دو نفر می‌خواهند نماینده مجلس باشند، تنها یکی از این دو نفر می‌تواند یه عنوان نماینده انتخاب شود پس هر دو طرف انگیزه دارند که به شکلی از کلمات و عبارات خود استفاده کنند که شانس دیگری را کاهش دهد و شانس خودش را افزایش دهد. در این مکالمات زبان ابزار کشف، ضبط و پخش دانش نیست؛ بلکه ابزار دفاع و حمله است. لکن دعوا و مرافعه هزینه‌بر است، به همین دلیل جوامع مکالمات رقابتی را رسمی‌سازی می‌کند. مناظرات انتخاباتی، نحوه شرح دفاعیات در دادگاه و حتی شیوه برگزاری مصاحبه کاری و تحصیلی، همه‌گی قانون دارند. عموماً قوانین سخت‌گیرانه‌ای هم هستند. دروغ‌گویی بالکل ممنوع است، و اگر کسی دروغ بگوید عموماً بسیار بیشتر از میزان خسارتی که به بار آورده مجازات می‌شود، تا این مجازات قدرت بازدارندگی داشته باشد. استفاده از الفاظ شدید‌اللحن و رکیک،(۳) یا حتی عبارات گنگ و نامفهوم اگر مستقیماً ممنوع نباشد، مذموم و مشکوک است. این سخت‌گیری هم دلیل دارد. کلمات در این مکالمات مانند پول و اعتبار هستند. مال، آبرو یا حتی جان انسان‌ها را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. اگر به افراد اجازه داده شود که دلبخواهی از الفاظ نامناسب در مکالمات رسمی استفاده کنند حقوق انسان‌ها ضایع می‌شود. خوشبختانه تا حدود زیادی هم فرهنگ و رسوم این مکالمات رسمی در شبکات اجتماعی ایجاد شده است. در صفحات رسمی ردیت یا کوارا، افراد اجازه ندارند هرچه می‌خواهند بگویند. اشاره به نوشته‌های پیشین باید مستند و دقیق باشد و استفاده از کلمات دیگران باید همراه با نقل‌قول باشد و از همه مهم‌تر، دروغ گفتن ممنوع است.

  • مکالمات حمایتی، مکالماتی هستند که از یکدیگر حمایت می‌کنیم تا سرمان گرم شود یا حقیقتی را کشف کنیم.

  • پیش‌نویس: از نتیجه‌گیری این متن عبور کرده‌م و صرفاً برای راستگویی و تعهد به شفافیت آن را از این صفحه پاک نمی‌کنم. اولین پیروز این انقلاب، اسلام است توضیح عبارت عربی: ترجمه عبارت بدین شکل است: چرا که ممکن است با مردمانی مواجه شوند که زندگی را همانقدر…

  • 22 мар.8961310

    جنگ ایده‌ها: مرثیه‌ای برای خامنه‌ای یک متنی نوشته‌ام به طراوت کویر و به نظم شعله‌قلم‌کار. بشتابید و بخوانید، بلکه خوشتان آمد. چاردیواری بی‌اختیاری دیر وقتی است که بدون اختیار خودم جبرگرا شده‌ام. حس می‌کنم خیلی قبل از اینکه کتابی در مورد جبرگرایی بخوانم…

  • 23 февр.1 1081110

    پیش‌نویس: از نتیجه‌گیری این متن عبور کرده‌م و صرفاً برای راستگویی و تعهد به شفافیت آن را از این صفحه پاک نمی‌کنم. اولین پیروز این انقلاب، اسلام است توضیح عبارت عربی: ترجمه عبارت بدین شکل است: چرا که ممکن است با مردمانی مواجه شوند که زندگی را همانقدر دوست دارند که ایشان مرگ را دوست می‌دارند. زمانی که خالد بن الولید به قصد فتح ایران به عراق امروزی لشکرکشی کرد، به حاکمان فارس نامه فرستاد که تسلیم لشکر مسلمانان شوند، زیرا اگر چنین نکنند با مردانی مواجه می‌شوند که مرگ را همانقدر دوست دارند که ایرانیان زندگی را دوست دارند. از نظر من عکس این جمله نیز به همان میزان ترسناک است: مردانی که زندگی را دوست می‌دارند به همان میزان کسانی که مرگ را دوست دارند خطرناک هستند. قدرت افراد از هوش و اطلاعات و بازوی ایشان ناشی می‌شود، نه از ایده‌های خام. این هشدار من البته استدلالی در دفاع از زندگی نیست، زندگی اگر ظالم‌تر از مرگ نباشد، برای بسیاری مهربان‌تر هم نیست. اما صرفاً خواستم صریحاً بیان کنم که دو ایده‌ای که در این نبرد در مقابل هم ایستاده‌اند زندگی و مرگ هستند. محسن کدیور از کسانی مثل آقای ذوالمجد و مصطفی محقق‌داماد نقل کرده است که علامه طباطبائی در مورد انقلاب اسلامی ۵۷ گفته است که «نخستین شهید این انقلاب اسلام بود»(۱) این که علامه به چه دلیلی این حرف را زده است، و آیا اصلاً این حرف از ایشان صادر شده یا نه، محل اختلاف است، اما به هر حال، در این حرف حقیقتی هست که قابل انکار نیست. واقعاً امروز، اسلام در ایران در ضعیف‌ترین وضعیت خود قرار دارد، و براستی که بزرگترین ضربۀ جمهوری اسلامی به خود اسلام شیعی بود. جمهوری اسلامی پیش از هر چیزی اسلام را ورشکسته کرده است؛ نه نظام پهلوی، نه نظام امپرالیست آمریکا. با آنچه که من در این روزها می‌بینم، حس می‌کنم که اولین پیروز این انقلاب ملی ایرانیان، اسلام خواهد بود. نه برابری جنسیتی یا بازار آزاد یا حتی توسعه‌گرایی و ملی‌‌گرایی. هیچ‌کدام از این ایده‌ها در قد و قواره‌ای نیستند که حفرۀ دین را در جامعه پر کنند. هرچند تلاش خواهند کرد، اما موفق نخواهند بود. نمی‌دانم این رشد دوبارۀ اسلام خوب است یا بد، اما لازم است که دو هشدار حداقل به خودم بدهم: ۱. باید از ایمان بر حذر بود. گزاره‌های ابطال‌ناپذیر قدرت شگفت‌آوری در تسخیر اذهان انسان‌ها و تبدیل آنها به ماشین‌های نابود کننده‌ دارند. باید اسلام عقل‌ستیز را شناسایی کرد و با آن به اشد لوازم جنگید. اذهانی که می‌شود با کلام هدایت کرد، باید هدایت کرد، اذهانی که باید زندانی شوند و امیدی به گفتگو با ایشان نیست را باید تبعید و محاصره کرد و اذهانی که مسلح و خطرناک می‌شوند را باید نابود کرد. اما در این توسل به خشونت نباید سریع بود، چرا که نتیجۀ عکس می‌دهد. به قول فقها «الأسهلُ فالأسهل»؛ باید با کمترین هزینه با این ایده‌ها مقابله کرد. ۲. ایمان، مناسک و رسوم دینی جایگاه و کارکردهایی در اجتماع دارند که انکارپذیر نیستند، این کارکردها باید شناسایی شوند. باید بکوشیم و ببینیم چگونه می‌شود مناسک را به شکلی بر عقل استوار کرد که دنیاستیز نمی‌شوند و زندگی را به ورطۀ مرگ سوق نمی‌دهند. باید جایگزین‌های دین عقل‌ستیز را شناسایی کرد و به آنها گروید. در آخر هم آرزو می‌کنم که خداوند حقیقت، هرچه که هست، اسلام را در زیباترین خلعت خود به نزد ایرانیان بازگرداند.(۲) و یک بار برای همیشه شر تروریست‌ها و دنیاستیزان و جهنم دوستان کم‌خرد را از سر مردم این سرزمین کم کند. -احمدرضا عظیمی کهنابی –––––––––––––––––––––––––– ۱. تحقیقات آقای کدیور را در این صفحه اینترنتی مشاهده کنید. ۲. شاید کسانی به حق بگویند که هیچ زیبایی‌ای در اسلام نیست، و نه تنها اسلام، که تمام ادیان را افیون بدانند و آنها را طرد کنند. سخنان ایشان از من دارای وزن است، باید به ایشان هم گوش داد، اما در آخر من هرگز توسط ایشان قانع نشده‌ام که براستی دین، نهادی سراسر ضرر است.

  • مراقب باشید که در نبرد بین زندگی و مرگ، کدام طرف را انتخاب می‌کنید: وقد جئتکم بقومٍ یحبون الحیاة، کما تحبون أنتم الموت.

  • 6 февр.1 14563

    آیا ایده‌های این افراد برای آنها ایده‌های خوبی بودند؟ آیا موطن رضا شاه شکوهند شده است؟ آیا او را بزرگ و دلیر و شهیر به یاد می‌آورد؟ وعده‌هایِ ایدۀ خمینی و خامنه‌ای از این هم بعیدتر و بدتر هستند: آیا وقتی این پیران مریض و خسته سر به بالین مرگ گذاشتند وارد جنات…

  • 5 февр.1 12196

    آیا ایده‌های این افراد برای آنها ایده‌های خوبی بودند؟ آیا موطن رضا شاه شکوهند شده است؟ آیا او را بزرگ و دلیر و شهیر به یاد می‌آورد؟ وعده‌هایِ ایدۀ خمینی و خامنه‌ای از این هم بعیدتر و بدتر هستند: آیا وقتی این پیران مریض و خسته سر به بالین مرگ گذاشتند وارد جنات تجری تحتها الانهار شدند؟ آیا به خدای خود رسیدند؟ آیا امام زمان‌شان دست‌شان را در دست گرفت و ورودشان به دارالسلام را تبریک گفت؟ آن سوی ایده‌ها برخی ایده‌ها در عصر ما مانند خدایان عصر جاهلی هستند. عموماً نه وفا دارند، نه مواخذه را می‌پذیرند. اگر هم اشتباه باشند نهایتاً باورمندان خود را به سخره می‌گیرند که آیا عقل نداشتید تا ببینید که بنای ما بر آب است؟ بسیاری هم مثل ایدۀ دین تن به امتحان نمی‌دهند مگر با مرگ. چه خدایان ترسناکی، چه خدایان ظالمی. اگر کلمات من می‌توانند طلسم این خدایان را بشکنند، بگذارید طلسم ایده‌های خودخواه انسان‌سوزی را آتش بزنند که بی‌توجه به حقیقت جز نابودی بشر چیزی در پی خود ندارند. من اگر مخالف علی خامنه‌ای هستم به همین خاطر است. ایده‌اش از حقیقت دور شده و به او اجازه نمی‌دهد که حقیقت را ببیند. از ایده‌هایی که به جای راهنمایی انسان را مطیع می‌کنند بی‌زارم. اما می‌دانم که می‌گویند که این ایدۀ من هم خودش یک ایدۀ دیگر است و نام دارد و مشکلاتی دارد. بعد بسته به اینکه ایدۀ خودشان چه باشد شروع می‌کنند و برای ناکارآمدی‌های ایدۀ من برهان و سند و بیّنه اقامه می‌کنند. راست هم می‌گویند. از ایده‌ها رهایی نیست. مگر اینکه مثل بودا و دیگر زاهدان بزرگ تاریخ بخواهیم که چیزی نخواهیم. ایده این باشد که ایده‌ای نباشد و خلاص. که البته ایدۀ غریب و بدفهمی است. شاید هم حق با مولاناست و ما باید بندۀ خالص حضرت عشق باشیم. دوست بداریم و دوست داشته شویم. اما معنای این ایده از ایدۀ قبلی هم غریبه‌تر است. به هر حال، جنگ ایده‌ها بر سر اینکه کدام یک اذهان بیشتری را تصاحب می‌کنند ادامه دارد. امیدوارم که شما، هر کجای این طوفان قرار بگیرید، به سلامت از آن گذر کنید. چرا زندگی با ایده‌ها، زندگی پرخطری است اما پر از زیبایی هم هست. امیدوارم این ایده‌ها هرچه که هستند، حقیقت را ترک نکنند. انسان‌های خودشان را گمراه نکنند و اگر وعدۀ سعادت می‌دهند، واقعاً آن را محقق کنند. جگر شیر نداری سفر عشق مکن سبزه تیغ در این ره ز کمر میگذرد دل دشمن به تهیدستی من می‌سوزد برق از این مزرعه با دیدهٔ تر میگذرد گرمی لاله ‌رخان قابل دل بستن نیست که به یک چشم زدن همچو شرر می‌گذرد در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیست خار دیوار تو را آب ز سر می‌گذرد عارفان از سخن سرد پریشان نشوند عمر گل در قدم باد سحر میگذرد همین. -احمدرضا عظیمی کُهنابی –––––––––––––––––––––– [^1]: لکس فریدمن پادکستر معروف آمریکایی، وی دکتری علوم کامپیوتر دارد و اصالتاً یهودی-روسی است.

  • اگر شامۀ نگراندۀ این متن به درستی بو بکشد. دوران حکومت علی خامنه‌ای به سر آمده. این همه روده درازی کردم که در آخر در مرثیه‌اش بگویم که سرباز اسلام بود. به اندازۀ خمینی صلابت نداشت، اما خالی از استحکام هم نبود. ایستاد به پای آنچه که دوستش داشت، حتی اگر آن را به درستی نمی‌فهمید. امام خمینی ادعا می‌کرد که اسفار اربعه را بارها انجام داده است. خودش را ولیِّ فقیه بالفعل می‌دانست و همان جایگاهی برای خود در این دنیا متصور بود که برای خدا و رسولش تصور می‌کرد. خامنه‌ای از این ادعاها هرگز نداشت. از اختیاراتش به عنوان ولیّ فقیه بسیار معدود و محدود استفاده کرد. این به خاطر این نبود که از مردم این دنیا می‌ترسد، به خاطر ترس و خشیت او از خدا بود. ته دلش هرگز حرف خمینی در مورد ولایت مطلقه را باور نکرد و هیچ وقت واقعاً از چهارچوب صُلب احکام شرعی خارج نشد، احتمالاً همین هم او را در نهایت به زمین زد. اما مرد خوبی بود یا بد؟ چه می‌دانم. به نظرم مرد خوبی بود. چه‌گوارا هم مرد خوبی بود. هیتلر هم همینطور. همه خادمان بسیار خوبی بودند برای ایده‌های خودشان. دارم معنای «خوب» را هم مثل «شرور» از بین می‌برم. چه می‌دانم. شاید واقعاً آدم خوب و بد وجود ندارد. شاید اگر هم خوب و بدی هست، در ایده‌های ایشان است، آدم‌ها که کاره‌ای نیستند. طبق این معیار اسلام به نظر ایدۀ خوبی نیست، چون حال همه را گرفت، از جمله حال خامنه‌ای را. شاید زیاد دارم برای خامنه‌ای دل می‌سوزانم. بعید می‌دانم که بعد از تمام این ماجاراها به حقانیت اسلام شکی کرده باشد، ولی یقین دارم که از این حقانیت شکایت دارد. گمان می‌کنم او هم این روزها غرق در افکاری است که حافظ را در برابر فقر به خود مشغول می‌کرد. انگار که خدایش به او پشت کرده است. انگار که شدت امتحان‌ها و آزمایش‌ها رمقش را بریده باشد. اما با این وجود باز هم دست از آن ایده نمی‌شد... چه بسا این سختی‌ها او را در ایمان خودش مصمم‌تر هم می‌گردانند. زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت