tgindex
دفتر نو
@daftareno_naперсидский

می‌نویسم تا چیزی بماند.

Последний пост
29 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
195
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
275
20 постов
Вовлечённость
141,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
200
1/48двое суток
229
1/72трое суток
247

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پروژه‌ی سیاسی رضا پهلوی شهلا شفیق در این قسمت از پادکست زیرورو تعبیر مختصر و مفیدی از پروژه‌ی سیاسی رضا پهلوی ارائه داد که برایم جالب بود. او این پروژه را پلی از گذشته‌ی خواستنی امروز ایرانیان به آینده‌ای معرفی کرد که نقص‌های پروژه‌ی دو پهلوی قبلی را رفع می‌کند و در واقع پروژه‌ی مدرن‌سازی ایران را تکمیل می‌کند. و منظور او از این نقص، موردی است که قبلاً در اینجا نوشته بودم،:جای خالی دموکراسی. در واقع، نگاه منصفانه به حکومت پهلوی‌ها این است که آن‌ها بسیاری از اجزای توسعه‌ی ایران به سمت یک لیبرال‌دموکراسی، از جمله دولت مدرن و حکومت قانون را بسط دادند، به صورتی که بروکراسی نسبتاً کارا با تابع هدف منافع ملّی و حقوق شهروندی برابر برای نخستین بار در ایران ظهور جدی پیدا کرد. در چنین بستری و با تکیه بر ملّی‌گرایی واقع‌گرایانه‌ی نخبگان به‌کارگرفته‌شده توسط این دو پادشاه، روابط خارجی ممتاز از یک طرف و احیای هویت ملّی در خدمت اهداف مدرن از سمت دیگر قوّت گرفت. اما آزادی سیاسی به عنوان حق مشارکت سیاسی عموم شهروندان فرصت بروز جدی پیدا نکرد. حالا تنها فردی که ظرفیت رهبری دوران گذار در ایران را دارد، خود را مدافع یک ایران دموکراتیک معرفی می‌کند و کنش‌هایش نسبت به جایگاه شاهزادگی‌اش و پایگاه نخبگانی قدیمی این جایگاه نشان می‌دهد که نه تنها همچون دو پهلوی قبلی علاقه‌مند به استفاده از ظرفیت نخبگان جوان و ایده‌های مدرن است، بلکه روی اصول کنش‌ورزی دموکراتیک هم تأکید دارد. واقعیت این است که روح دفترچه‌ی گذار و استانداردهایی که سعی کرده بود درباره‌ی رهبری دوران گذار در نظر بگیرد، نمایش‌دهنده‌ی همین اهمیت به آزادی سیاسی بود. چرا که پیروزی یک انقلاب با حمایت توده‌ای یا یک تغییر رژیم با حمایت خارجی، نیازمند وعده‌دادن به دیگران درباره‌ی محدودیت‌های دوران گذار و چارچوب آزادی سیاسی مشخص نیست. با وجود این که بسیاری از مردم و روشنفکران در شرایط بحرانی فعلی ممکن است اولویت پایینی برای آزادی سیاسی در مقابل سایر نیازهای فوری قائل باشند، من این تأکید شاهزاده روی آینده‌ی دموکراتیک را بسیار ارزشمند می‌دانم؛ چرا که دموکراسی -جدا از ارزش ذاتی آزادی سیاسی- بهترین روش پایدارسازی دولت مدرن است. کافیست به تجربه‌ی تاریخی خودمان بازگردیم. کسی منکر شرایط بحرانی ابتدای قرن چهارده نمی‌شود اما غیر از این است که حکومت ملّاها که از ناپایداری دولت ملّی ایران سوءاستفاده کرد و بر سر کار آمد، هنر این را دارد که ما را در زمینه‌هایی حتی به قبل از ۱۳۰۰ برگرداند؟ پس از احیای دولت مدرن در ایران، پایداری‌اش مهم‌ترین مسئله‌ی ماست. شاید مهم‌ترین وظیفه‌ی جمع بزرگ روشنفکران و فعالانی از طبقه متوسط که طی سه سال گذشته به حمایت از رهبری گذار رضا پهلوی روی آورده‌اند، این باشد که به تقویت جنبه‌های دموکراتیک جنبش ملّی‌گرایانه‌ی فعلی بپردازند.

  • 28 июл.10893из mohammadaleph

    نادیا ماندلشتایم می‌گفت بسیار با خودم فکر می‌کردم که اصلا زنده ماندن زیر سایه تمامیت‌خواهی ممکن است و بعد مطمئن می‌شدم که نه، ممکن نیست. جایی که سرکوب، ارعاب، اعدام و وحشت به روتین حکمرانی تبدیل می‌شود، همه از پیش مُرده‌اند فقط زمان گرفتن جانشان فرا نرسیده است. طناب و گلوله به اندازه همه وجود دارد. آدم نباید آنقدر زنده بماند که دیگر نهایت هر کشتاری را ببیند، آدمی که این چیزها را از سر گذرانده است اگر زنده هم باشد چیزی در درونش مرده است که دیگر قرار نیست دوباره زنده شود. جهان را جور دیگری می‌بیند. اگر با اعدام در ملاعام به نتیجه دلخواه رسیده باشند احتمالا به زودی باز هم تکرار خواهد شد تا جایی که دیگر اهمیت اولیه‌اش را از دست بدهد. من شاید یک روز از عامل جنایت بگذرم اما هرگز از کسی که سفیدشویی کرد، مشروعیت بخشید و رنج ما را انکار کرد نمی‌گذرم هرگز، هرگز، هرگز.

  • 24 июл.2771410

    از دی‌ماه، چیزی که بیشتر از هر چیز حرص آدم را درمی‌آورد پزهای انتلکتی بی‌معنی یک سری نسبت به وقایع جامعه است. فکر کن! توماج صالحی، رپری که معروف‌شدنش به خاطر رپ «سوراخ موش بخر» بود به ما توصیه به کتاب‌خوانی می‌کند. یا یکی دیگر می‌آید از «روشنفکر»ستیزی جامعه…

  • از دی‌ماه، چیزی که بیشتر از هر چیز حرص آدم را درمی‌آورد پزهای انتلکتی بی‌معنی یک سری نسبت به وقایع جامعه است. فکر کن! توماج صالحی، رپری که معروف‌شدنش به خاطر رپ «سوراخ موش بخر» بود به ما توصیه به کتاب‌خوانی می‌کند. یا یکی دیگر می‌آید از «روشنفکر»ستیزی جامعه شکایت می‌کند و خیلی‌هاشان سر همین خودشیفتگی‌شان به آحاد مردم ایران می‌گویند فاشیست -که نشان می‌دهد حتی یک کتاب درباره‌ی این مفهوم نخوانده‌اند. گرایش سال‌های اخیر جامعه که مدت‌ها انکار و نهایتاً ظهور گل‌درشت و انکارناپذیری پیدا کرد، چیزی نبود که به مذاق بسیاری از اهالی جامعه‌ی «مدنی‌» عصر ج.ا خوش بیاید. هر کس ناخنکی به محتوای سیاسی زده بود، کتاب زندگی‌نامه‌‌ای، پادکست علی بندری‌ای، تاریخ آبراهامیانی چیزی خوانده بود، معتقد بود جامعه -که سه سال پیش از نظرش بسیار پیشرو بوده- دچار بی‌سوادی و ناآگاهی است و درک درستی ندارد! بررسی این اشتباه که دو جنبش ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ جدا از هم دیده می‌شوند، فرصت دیگری می‌طلبد اما در اینجا تمرکز من روی نقض این فرض است که مطالعه و فعالیت فرهنگی در سایه‌ی سنگین این حکومت شبه‌توتالیتر باعث شناخت و ادراک بهتر در جهت یافتن راه بهبود و نجات ایران می‌شود.

  • 18 июл.22663из bardiafrh

    1️⃣ چرا جمهوری اسلامی هرگز یک «دولت-ملت» نشد؟ جمهوری اسلامی از همان آغاز با یک امتناع ساختاری برای تبدیل شدن به یک «دولت-ملت» (Nation-State) روبه‌رو بوده است؛ چرا که هویت بنیادی آن نه به عنوان یک کشور با ایدئولوژی اسلامی، بلکه به عنوان تجسد مادی و تجلی سیاسی پروژه‌ای به نام «اسلام‌گرایی» (Islamism) یا اسلام سیاسی تعریف شد. این ساختار همواره درگیر یک دوگانگی بنیادین بوده است: از یک‌سو ناگزیر بوده در قالب یک دولت مستقر در مرزهای ایران عمل کند و وظایف کلاسیک حکمرانی (امنیت، اقتصاد و اداره جامعه) را بر عهده بگیرد؛ اما از سوی دیگر، مشروعیت خود را نه از ملت ایران، بلکه از یک مأموریت فراملی، یعنی تحقق حکومت اسلامی و رهبری امت اخذ می‌کرد. این دو منطق، هرگز به‌طور کامل با یکدیگر سازگار نشدند. از همین رو، مسئله اصلی جمهوری اسلامی را نباید در نسبت میان «جمهوریت» و «اسلامیت» جست‌وجو کرد؛ چنان‌که اصلاح‌طلبان در سه دهه گذشته کوشیدند. مسئله اصلی، تعارض بنیادین میان اسلامیسم و دولت-ملت مدرن است. جمهوریت، انتخابات، قانون اساسی و نهادهای دولتی، همگی در درون منطقی عمل می‌کنند که مرجع نهایی مشروعیت را نه ملت، بلکه حقیقت دینی، ولایت و امت می‌داند. برای فهم این ماهیت، باید میان «اسلام» به عنوان دین و «اسلام‌گرایی» به عنوان ایدئولوژی تفکیک گذاشت. اسلام یک سنت دینی متکثر است که در اشکال فردی، فرهنگی و اخلاقی تجربه می‌شود. اما اسلام‌گرایی، تلاشی برای ایدئولوژیک کردن دین و تبدیل آن به یک برنامه جامع سیاسی است که مدعی تعیین ساختار دولت، قانون، اقتصاد، فرهنگ و روابط خارجی است. اسلام‌گرایی برخلاف تصور رایج، صرفاً بازگشت به سنت نیست؛ بلکه پدیده‌ای مدرن و تلاشی برای بازسازی دین در قالب یک ایدئولوژی سیاسی است. این جریان از مفاهیمی مانند دولت، انقلاب، حزب، قانون اساسی و بوروکراسی استفاده می‌کند، اما مشروعیت نهایی قدرت را نه از ملت، بلکه از حقیقتی فراتر از اراده شهروندان می‌گیرد. @Bardiafrh

  • 17 июл.2571710

    در این وضعیت آدم نمی‌داند نوشتن چه کمکی می‌کند، اما برخی برعکس خیلی فعال شده‌اند و چنان به پرداختن روایت‌هایی وارونه از وقایع می‌پردازند که آدم با خودش می‌گوید نکند روایت‌های مسموم جایی بتوانند غالب شوند و کنش‌هایی در آینده را به سمت نادرستی شکل دهند. مثلاً…

  • در این وضعیت آدم نمی‌داند نوشتن چه کمکی می‌کند، اما برخی برعکس خیلی فعال شده‌اند و چنان به پرداختن روایت‌هایی وارونه از وقایع می‌پردازند که آدم با خودش می‌گوید نکند روایت‌های مسموم جایی بتوانند غالب شوند و کنش‌هایی در آینده را به سمت نادرستی شکل دهند. مثلاً محورمقاومتی‌ها خوب فعال شدند و دروس ضداستعماری‌شان را تفت می‌دهند. تقریباً همه در ایران می‌دانند که حرف وطن‌دوستانه خریدار دارد، بنابراین خود را پشت همین رویکرد پنهان می‌کنند و می‌خواهند خود را حافظ ایران و ایرانیان و رقبا را دشمن نشان دهند. در یک مورد، تحلیلگر سیاسی که در تحلیل‌های داخلی ظاهراً ضد قدرت حاکم بود و در تحلیل خارجی به نظر محور مقاومتی یواشکی بود، حالا استوری می‌کند که «شما که جنگ می‌خواستید، چرا حالا برای جنوب اشک تمساح می‌ریزید؟». این طرف در جنگ دوازده روزه از اصابت موشک‌های ج.ا در اسرائیل فیلم می‌گذاشت و از ذوق‌کردن تماشاچیان لبنانی این اصابت‌ها ذوق می‌کرد و بعدتر هم به لطف ایلان ماسک معلوم شد سیمکارت سفید دارد. مورد جالب‌تر به دوگانه‌سازی جنگ‌طلب و ضدجنگ برمی‌گردد.

  • 3 июн.292108из mohammadaleph

    صلح‌طلب کسی است که توانایی و قدرت انجام و اِعمال خشونت را دارد، اما در استفاده از آن فکر می‌کند. یک برده صلح‌طلب فقط یک قربانی قابل ترحم است. اخلاق داشتن و اخلاقی مبارزه کردن ویژگی مردان بزرگ است، کسانی که به نتایج اعمال و کرده‌هایشان بیش از برآوردن احساس لحظه‌ای بها می‌دهند. ویژگی‌های خوبی برای قهرمان یک رمان ادبی یا فیلم. در جهان واقعی، دائما اخلاق‌مدار بودن، خشونت پرهیزی و صلح‌طلبی به درد شعار سر در گالری‌های هنری فرانسوی می‌خورد. بزرگترین سد در مقابل انسان‌های خشونت‌طلب شروری که هیچ حد و مرزی برای اعمال خشونت ندارد، انسان‌‌های خیری هستند که قدرت اعمال خشونت بیشتری دارند.

  • 1 июн.30165из derafshmnv

    سوختن مزیت ژئوپولتیکی ایران حال می‌توان پیامدهای ناامن‌سازی تنگه هرمز توسط جمهوری اسلامی را به‌وضوح مشاهده کرد. تلاش دولت‌ها برای ایجاد هاب‌های انرژی، خطوط لوله و کریدورهای ترانزیتی جایگزین، صرفاً واکنشی مقطعی به تنش‌های امروز نیست؛ بلکه نشانه شکل‌گیری روندی بلندمدت است که می‌تواند به کاهش اهمیت راهبردی تنگه هرمز و در نتیجه کاهش بخشی از مزیت‌های ژئوپلیتیکی ایران منجر شود. جمهوری اسلامی طی دهه‌های گذشته به جای آن‌که از موقعیت ممتاز جغرافیایی ایران برای تولید ثبات و اعتماد استفاده کند، بارها کوشیده است این موقعیت را به ابزاری برای اعمال فشار و تولید نااطمینانی تبدیل کند. اما ژئوپلیتیک به خودی خود قدرت نمی‌آفریند. موقعیت جغرافیایی صرفاً یک سخت‌افزار است و ارزش آن زمانی آشکار می‌شود که بتوان از آن برای ایجاد امنیت، اتصال و اعتماد بهره برد. تنگه هرمز، کریدورهای ترانزیتی و موقعیت منحصربه‌فرد ایران میان آسیای غربی، آسیای میانه و شبه‌قاره هند، ظرفیت‌هایی بودند که می‌توانستند قدرت نرم ایران را بر پایه یک مزیت سخت‌افزاری استوار کنند. تأمین امنیت تنگه هرمز بدون مطالبه عوارض از شناورها، در نگاه نخست ممکن است نوعی «سواری مجانی دادن» به جهان تلقی شود؛ اما در واقع بخشی از یک راهبرد کلان‌تر است. کشورها اغلب بیش از آن‌که از کنترل گلوگاه‌های حیاتی سود ببرند، از تبدیل شدن به ضامن امنیت آن‌ها منفعت کسب می‌کنند. اعتبار بین‌المللی، نفوذ سیاسی، جذب سرمایه و تبدیل شدن به یک شریک قابل اعتماد، منافعی هستند که در بلندمدت ارزشی به مراتب بیشتر از درآمدهای مستقیم دارند. هاب‌های انرژی، خطوط لوله و کریدورهایی که امروز با هدف دور زدن ایران یا کاهش وابستگی به تنگه هرمز طراحی می‌شوند، صرفاً پروژه‌های اقتصادی نیستند؛ آن‌ها بازتاب یک تغییر ذهنیت‌اند. هرچه ایران بیشتر به عنوان بازیگری غیرقابل پیش‌بینی و تولیدکننده ناامنی شناخته شود، انگیزه دولت‌ها برای یافتن مسیرهای جایگزین نیز افزایش خواهد یافت. در چنین شرایطی، ایران نه تنها فرصت تبدیل شدن به لنگر ثبات منطقه را از دست می‌دهد، بلکه بخشی از مزیت‌های ژئوپلیتیکی خود را نیز به رقبایی واگذار می‌کند که توانسته‌اند تصویری باثبات‌تر و قابل اعتمادتر از خود ارائه دهند. با این حال، مسئله اصلی به دوران پس از جمهوری اسلامی مربوط می‌شود. تغییر رژیم به خودی خود اعتماد ازدست‌رفته را بازنمی‌گرداند. دولت آینده ایران ناگزیر خواهد بود نه تنها اقتصاد و نهادهای سیاسی کشور را بازسازی کند، بلکه پروژه‌ای بلندمدت برای بازسازی اعتماد ژئوپلیتیکی نیز در پیش بگیرد. ایران باید این اطمینان را به همسایگان و شرکای بین‌المللی خود بدهد که نیروهای بنیادگرا، ماجراجو و بی‌ثبات‌ساز دیگر قادر نخواهند بود سیاست خارجی و امنیتی کشور را به گروگان بگیرند. این هدف صرفاً از طریق اقدامات امنیتی محقق نمی‌شود. اعتماد پایدار زمانی شکل می‌گیرد که ثبات سیاسی، حاکمیت قانون، پیش‌بینی‌پذیری اقتصادی و تعهد به قواعد بین‌المللی به بخشی از هویت دولت ایرانی تبدیل شوند. در کنار آن، نهادهای امنیتی و سیاسی نیز باید توانایی مهار جریان‌هایی را داشته باشند که بقای خود را در بحران‌سازی و تنش‌آفرینی جست‌وجو می‌کنند. نباید فراموش کرد که ایده‌ها به سادگی از میان نمی‌روند. شکست یک حکومت لزوماً به معنای نابودی بنیان‌های فکری آن نیست. آنچه اهمیت دارد از میان بردن بسترهای اجتماعی، اقتصادی و نهادی‌ای است که امکان بازتولید این ایده‌ها را فراهم می‌کنند. اگر این بسترها حفظ شوند، نیروهای جدیدی دیر یا زود همان الگوهای قدیمی را با نام‌ها و شعارهایی تازه بازتولید خواهند کرد. دکترین سیاست خارجی و امنیت ملی ایران آینده باید بر یک اصل ساده استوار باشد: استفاده از ژئوپلیتیک برای تولید ثبات، نه تولید هراس. ایران زمانی خواهد توانست جایگاه طبیعی خود را بازیابد که از کشوری متکی بر اهرم‌های فشار، به کشوری تبدیل شود که همسایگان، سرمایه‌گذاران و قدرت‌های جهانی حضور و ثبات آن را بخشی از راه‌حل مسائل منطقه بدانند، نه بخشی از مشکل.

  • 🔴خبرگزاری میزان وابسته به قوه قضاییه ساعتی پیش اعلام کرد که حکم اعدام «ساسان آزادوار»، معترض دستگیرشده در جریان اعتراضات دی‏ماه در شیراز به اجرا درآمده است. براساس ادعای قوه قضاییه او به جرم همکاری موثر با دشمن از طریق حمله به ماموران نیروی انتظامی در زمان…

  • 1 мая31621из Followupiran

    🔴خبرگزاری میزان وابسته به قوه قضاییه ساعتی پیش اعلام کرد که حکم اعدام «ساسان آزادوار»، معترض دستگیرشده در جریان اعتراضات دی‏ماه در شیراز به اجرا درآمده است. براساس ادعای قوه قضاییه او به جرم همکاری موثر با دشمن از طریق حمله به ماموران نیروی انتظامی در زمان اعتراضات دی‌ماه با قصد مقابله با نظام، تخریب خودرو نیروی انتظامی، تحریک مردم به جنگ و کشتار با یکدیگر به قصد برهم زدن امنیت کشور و تشویق دیگران به اغتشاشات و آشوب در کشور به دار مجازات آویخته شد. 🔹️خبرگزاری میزان نوشته است:«ساسان آزادوار، در یکی از خیابان‌های اصفهان در حالیکه نیرو‌های انتظامی داخل خودرو بوده‌اند با سنگ و چماق به مینی‌بوس حامل ماموران و وهمچنین مینی بوس‌های عمومی شهری حمله‌ور شده و شیشه‌های خودرو‌ها را شکسته است، با حضور نیرو‌های حافظ امنیت از محل گریخته است، اما مجددا اقدام به پرتاب سنگ و آجر به سوی ماموران کرده است. » 🔹️ساسان آزادور، ۲۱ ساله و قهرمان کاراته کیوکوشین، در ۱۳ دی‌ماه ۱۴۰۴ در اصفهان بازداشت شد. 🔹️به گزارش سازمان حقوق بشر ایران، ‌پرونده او در شعبه اول دادگاه انقلاب اصفهان به ریاست قاضی کاظم‌زاده بررسی و در ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ به اتهام «محاربه» از طریق «قصد اخلال در امنیت ملی در جریان اعتراضات و مقابله با نیروهای نظامی با سلاح سرد» به اعدام محکوم شد. این حکم را شعبه ۳۹ دیوان عالی کشور تأیید کرد. خانواده ساسان آزادور در ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ برای ملاقات آخر فراخوانده شده بودند. 🔹️گزارش خبرگزاری میزان از اتهامات ساسان آزادوار نشان می‌دهد که او هیچ آسیبی به فرد یا افرادی وارد نکرده و جرم او تنها حمله به خودروی حامل ماموران بوده است. 🆔️@Followupiran

  • آمار اعلامی حکومت راجع به جان‌های از دست رفته در ۱۸ و ۱۹ دی دچار کم‌برآوردی شدید است، با دلیل واضح. از طرف دیگر، آمار اعلامی جان‌های از دست رفته در جنگ هم به احتمال زیاد دچار بیش‌برآوردی است و احتمال احتساب تعداد زیادی از مسئولان امنیتی و سیاسی که به خصوص در منزل مسکونی کشته شده‌اند به عنوان کشته غیرنظامی وجود دارد. جان تک‌تک شهروندان عادی ایرانی از دید نیروی ملّی ارزشمند و بسیار مهم است اما مسئله اینجاست که با چشمان باز ببینیم حتی با وجود تمام اریب‌های شدید آماردهی در حکومت اسلامی، باز هم تعداد غیرنظامیان کشته‌شده در این دو واقعه حدود هم است. یعنی عمق فاجعه خیلی از این بزرگ‌تر است. وحشتناک نیست؟ چه بخواهیم، چه نه، نظام بین‌الملل هنوز هم تا حد زیادی نزدیک به وضع طبیعی است؛ به این معنا که کشورها بخشی از حقوق خودمختاری خود را مثلاً به یک سازمان مشترک واگذار نکرده‌اند که به جایش حقوق اساسی و امنیتشان را تأمین کند. این شاید هیچ‌وقت هم ممکن نشود. اما هر انسان به خاطر عضویت یک دولت-ملت دارای حقوق شهروندی اساسی است و در بسیاری نقاط جهان قرن‌هاست که این مسئولیت و جایگاه حقوقی دولت، بدیهی شده است. برای همین، مطالبه از یک کشور خارجی برای حفاظت از جان شهروند کشور من، هر چند موضع سیاسی درستی است، اما می‌دانیم که به یک مسئولیت اخلاقی تکیه می‌کند و چندان روی زمین نیست. نهایتاً برای حفاظت از جان شهروند ایرانی، مطلقاً هیچ سازوکاری جز دولت ملّی کار نمی‌کند. برای همین است که فرق می‌کند وقتی اشغالگران دولت ایران شهروند ایرانی را می‌کشند و وقتی بیگانگان. بحث سر این است که بدانیم ما در واقع کجا را می‌توانیم تغییر دهیم و اشکال کار در اصل کجاست. دوگانه‌گرایی‌های شیعه‌وار که صحنه را مثل کربلا می‌بینند که در هر موضوعی حق و باطل، ظالم و مظلومی وجود دارد، هیچ کمکی به جز برای روضه‌خوانی نمی‌کند. برای همین، من مسئول قتل کیان پیرفلک و بچه‌های معصوم میناب را یکی می‌نامم؛ گروهی که دولت ما را اشغال کرده‌اند. دولت ایران قاعدتاً نه شهروند ایران را می‌کشد و نه در شرایطی که کشور هیچ سازوکار دفاعی‌ای ندارد، تهدید ساخت ۱۲ بمب اتم را روی میز ابرقدرت نظامی دنیا می‌گذارد. دولت ایران جان ایرانیان را برای ایدئولوژی مقاومت رادیکال اسلام‌گرایانه گروگان نمی‌گیرد. طبیعتاً ارتش خارجی را باید روزی که دولت داشته باشیم، از طریق سازوکارهای موجود بین‌المللی در حد توان پاسخگو کرد، اما حالا چه کار کنیم که هیچ قدرتی نداریم؟ اگر بتوان در جنگی که نتیجه‌ی محتوم رویکرد سال‌های سال نظام سیاسی موجود است، در همان وضع طبیعی که هر بازیگر فقط به منافع خود می‌اندیشد، مؤتلفی پیدا کرد که در احیای یک دولت نرمال در ایران با ما هم‌منفعت باشد، آن‌وقت در برخی ابعاد ممکن است لابی‌های سیاسی مؤثر باشد و اتفاقاً تا جای ممکن تلفات غیرنظامی را کمینه کند. اما هیچ تضمینی وجود ندارد. چیزی که قطعی است، نیاز به احیای دولت مدرن در ایران است.

  • 20 апр.22172из derafshmnv

    در پی ۴۰ روز بمباران سنگین هوایی، ۳۲۷۳ غیرنظامی کشته شده‌اند؛ حتی مرگ یک نفر هم فاجعه‌بار است. پیش‌تر نیز گفته‌ام که جان انسان ایرانی بی‌ارزش شده است. با این حال، این پرسش همچنان باقی است: در ساعات جهنمی ۱۸ و ۱۹ دی چه رخ داده که آمار کشته‌شدگان دی‌ماه خونین از آمار کشته‌های غیرنظامی در ۴۰ روز بمباران سنگین نیز فراتر می‌رود؟ مسئله اصلی همچنان پابرجاست: چرا حکومت خود را موظف به حفاظت از جان ایرانیان نمی‌داند؟ چرا ما به اعداد تقلیل یافته‌ایم؟ پاسخ را بارها گفته‌ایم، اما لازم است دوباره بر آن تأکید شود: نظام سیاسی ایران دولت-ملت نیست؛ در نتیجه ما نیز شهروند محسوب نمی‌شویم. در چنین وضعیتی، هیچ دولتی حفاظت از جان ما را وظیفه نخست خود نمی‌داند. جان ما، در پی بی‌خردی سال ۵۷، بی‌ارزش شده است.

  • 14 апр.2741из derafshmnv

    سیاست خارجی انقلاب اسلامی و چرخه ناپایداری در سیاست خارجی جمهوری اسلامی، می‌توان با یک الگوی تکرارشونده مواجه شد که بیش از آنکه بیانگر یک راهبرد منسجم باشد، نشان‌دهنده نوعی کنش واکنشی و موقعیت‌محور است. این الگو بر بهره‌گیری از شکاف‌های مقطعی در نظم بین‌الملل و جست‌وجوی فرصت‌های لحظه‌ای برای اثرگذاری استوار است، اما در سطح ساختاری فاقد توان انباشت قدرت و تبدیل این لحظات به موقعیت پایدار در نظام جهانی است. در پس این وضعیت، منطق انقلاب اسلامی قرار دارد که از اساس با نظم دولت-ملت‌محور و قواعد تثبیت‌شده آن در تنش است؛ نظمی که بر پیش‌بینی‌پذیری، نهادسازی و انباشت تدریجی قدرت استوار است، در حالی که کنش انقلابی به‌جای درون‌ماندن در این چارچوب، گرایش به گسست و برهم‌زدن قواعد تثبیت‌شده دارد. در این چارچوب، مواجهه با شکاف‌های درون بلوک‌های قدرت جهانی، اعم از اختلافات درونی سیاست آمریکا، تنش‌های فراآتلانتیکی میان آمریکا و اروپا، یا شکاف‌های نمادین در سطح ترامپ و پاپ‌لئو، بیشتر به‌صورت فرصت‌هایی برای واکنش سیاسی سریع مورد استفاده قرار می‌گیرد. نمونه‌هایی از موضع‌گیری‌ها در فضای رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی نیز در همین منطق قابل فهم‌اند: نه به‌عنوان بخشی از یک طراحی راهبردی پایدار، بلکه به‌عنوان تلاش برای سوار شدن بر لحظات تنش در نظم جهانی و تبدیل آن به پیام سیاسی کوتاه‌مدت. مسئله اما این است که این الگو حتی در سطح تاکتیک نیز به معنای دقیق کلمه قابل دفاع نیست، زیرا تاکتیک در معنای حرفه‌ای آن نیازمند جهت‌گیری روشن به سمت هدفی پایدار و قابلیت تبدیل دستاوردهای مقطعی به قدرت انباشتی است. در اینجا اما آنچه مشاهده می‌شود بیشتر نوعی گردش در موقعیت‌های گذراست: ورود به شکاف‌ها، تولید پیام و خروج بدون تثبیت هیچ دستاورد ساختاری. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری چرخه‌ای از کنش‌های ناپایدار است که در آن، سیاست خارجی به جای تبدیل شدن به ابزار تولید قدرت، به استفاده کودکانه مداوم از موقعیت‌های اضطراری و فرصت‌های زودگذر تقلیل می‌یابد. به همین دلیل، ضعف اصلی این الگو در کمبود منابع یا فشار محیطی نیست بلکه در ناتوانی بنیادین در تبدیل کنش‌های لحظه‌ای به انباشت قدرت است. از این منظر، این فقدان توانایی در ساخت موقعیت پایدار در نظم بین‌الملل را می‌توان به این واقعیت نسبت داد که جمهوری اسلامی به‌مثابه یک «بازیگر یاغی» در نسبت با نظم دولت‌ملت‌محور عمل می‌کند؛ بازیگری که به دلیل ماهیت نظم‌ستیز و بیرون‌زننده‌اش، امکان تبدیل شدن به یک بازیگر نرمال در درون قواعد تثبیت‌شده نظام بین‌الملل را ندارد. در نتیجه، کنش خارجی آن نه در مسیر ادغام در نظم و بهره‌گیری انباشتی از قواعد آن، بلکه در مسیر استفاده مقطعی از شکاف‌ها و لحظات بی‌ثباتی شکل می‌گیرد؛ امری که در نهایت، به تداوم همان چرخه ناپایداری و فقدان انباشت قدرت منتهی می‌شود.

  • 8 апр.23964из sargomaan

    هیچ جنگی بدون یک فرآیند سیاسی به نتیجه نمی‌رسد و پایان نمی‌پذیرد. مگر آن‌که یک طرف، طرف دیگر را تا آخرین نفر بکُشد. این حالت اگرچه ممکن است باحال و‌ کول و ارضاکننده به نظر برسد، اما در واقعیت ممکن نیست. آتش بس می‌تواند فرصتی‌ باشد برای نتیجه‌گیری از جنگ، افزایش منافع و کاهش هزینه‌ها.

  • لازمه این امر آن است که طرف داخلی، آرمان‌های پنجاه‌وهفت را کامل کنار بگذارد و شاهزاده نیز برای ایران، محدودیت قدرت خود را بپذیرد.

  • 4 апр.25724из derafshmnv

    بازی بر سر زمان: استراتژی انقلاب اسلامی، شکاف در آمریکا و یک ضرورت مغفول درک رفتار جمهوری اسلامی در مواجهه با ایالات متحده، بدون توجه به یک متغیر کلیدی ناقص است: افکار عمومی آمریکا. برخلاف تصور رایج که تمرکز را بر توازن نظامی می‌گذارد، بخشی از راهبرد حاکمان انقلابی تهران نه در میدان سخت، بلکه در میدان ادراک و سیاست داخلی آمریکا تعریف شده است. طولانی‌سازی تنش، در این چارچوب، صرفاً واکنش تدافعی نیست؛ تلاشی است برای فرسایش اراده سیاسی در واشنگتن. نوعی جنگ فرسایشی که در آن، بازیگر ضعیف‌تر می‌کوشد هزینه‌های سیاسی و روانی طرف مقابل را آن‌قدر بالا ببرد که ادامه مسیر برای او دشوار شود. در این میان، شکاف‌های درونی آمریکا اهمیت تعیین‌کننده‌ای پیدا می‌کنند. درون حزب جمهوری‌خواه، تنشی واقعی میان گرایش‌های مداخله‌گرا و انزواگرا وجود دارد. شکافی که در سال‌های اخیر و به‌ویژه با ظهور دونالد ترامپ برجسته‌تر شده است. چهره‌هایی مانند تاکر کارلسون این گرایش انزواگرایانه را در سطح رسانه‌ای نمایندگی کرده‌اند و البته ونس در سطح سیاسی؛ جریانی که نسبت به درگیری‌های خارجی بدبین است و بر اولویت مسائل داخلی تأکید دارد. فرض محوری نگارنده در این تحلیل آن است که تهران تلاش کرده، ولو با موفقیت محدود، از این شکاف بهره‌برداری کند و هزینه سیاسی هرگونه مداخله را افزایش دهد. با این حال، این تلاش‌ها تا اینجا به نتایج تعیین‌کننده‌ای نرسیده‌اند. در سطح کلان‌تر، سیاست آمریکا در قبال ایران را نمی‌توان به موفقیت یا شکست یک کابینه یا حزب خاص تقلیل داد. هرچند نحوه مواجهه با ایران مهم است، اما متغیرهای اصلی سیاست داخلی آمریکا، از اقتصاد تا مسائل فرهنگی، دامنه‌ای بسیار گسترده‌تر دارند. در چنین فضایی، گزینه مطلوب برای واشنگتن نه جنگ تمام‌عیار است و نه انفعال کامل، بلکه نوعی «راه میانه» است: اعمال فشار حداکثری بدون ورود به یک اشغال پرهزینه. تجربه جنگ عراق نشان داده که مداخله نظامی گسترده، حتی در صورت موفقیت اولیه، می‌تواند به تعهدات بلندمدت و پیش‌بینی‌ناپذیر منجر شود، سناریویی که در مورد ایران، به‌مراتب پیچیده‌تر خواهد بود. در این چارچوب، ایده‌ای که گاه مطرح می‌شود، امکان نوعی هم‌گرایی میان نیروهای دارای قدرت در داخل و نیروهای دارای مشروعیت در خارج از کشور است. بر اساس این تصور، بخشی از ساختار داخلی توان اعمال تغییر را دارد اما با بحران مشروعیت مواجه است؛ در مقابل، شاهزاده از سرمایه نمادین مشروعیت‌بخش برخوردار است اما ابزار عملی برای تغییر در اختیار ندارد. با این حال، تحقق چنین هم‌گرایی‌ای با موانع جدی روبه‌روست: بی‌اعتمادی عمیق، نبود سازوکار مشترک، و البته شکاف‌هایی که منجر به پنجاه‌وهفت شد. و با این‌حال، یک واقعیت تعیین‌کننده باقی می‌ماند: اگر این دو سوی معادله به یکدیگر نرسند، نه تغییری پایدار رخ خواهد داد و نه آینده‌ای قابل اتکا شکل خواهد گرفت. در آن صورت، ایران بیش از پیش به میدان بازی قدرت‌هایی تبدیل می‌شود که دغدغه‌شان پیش از هر چیز، منافع خودشان است. مسئله دیگر فقط تقابل حاکمان انقلابی تهران و واشنگتن نیست؛ مسئله، آینده ایران است. و راه‌حل، هرچه هست، از یک نقطه آغاز می‌شود: این‌که هر دو طرف، چه در داخل و چه در خارج، برای یک‌بار هم که شده، نه به حذف یکدیگر، بلکه به ایران و آینده ایران بی‌اندیشند. لازمه این امر آن است که طرف داخلی، آرمان‌های پنجاه‌وهفت را کامل کنار بگذارد و شاهزاده نیز برای ایران، محدودیت قدرت خود را بپذیرد.

  • 28 мар.4031719

    نولته در کتاب «اسلام‌گرایی‌»اش بعد از مرور دو جنبش رادیکال قبلی -کمونیسم و فاشیسم- و سپس مرور تاریخ اسلام‌گرایی و گذر از اخوان‌المسلمین و سید قطب و غیره، به گمانم آنجا به اوج شگفتی از شناخت اسلام‌گرایی می‌رسد که می‌گوید نقل شده عده‌ای از رزمندگان ایرانی پس از مرگ خمینی، پای مزارش زار می‌زدند که ما را ببخش که «شهید» نشدیم. او می‌گوید از دید یک متفکر غربی این اوج تعصبی است که می‌شود بر یک عقیده داشت و از این رو، نیروی اسلام‌گرا در وضعیتی بسیار ضعیف‌تر از غرب، در صورت رویارویی باز هم بسیار خطرناک است. ما با چنین مرگ‌خواهی باورنکردنی‌ای در بخش ایدئولوژیک بدنه و وفاداران حکومت طرفیم که باعث می‌شود بدون ارتباط با واقعیات یا بدون گرفتن تصمیمات واقع‌گرایانه تا واپسین لحظه هم لجوجانه بخواهند به تخریب ایران ادامه دهند. شاید بشود گفت ما با بدبدن‌ترین دشمن مدرنیته کشتی گرفته‌ایم و می‌بینیم که حتی ابرقدرت‌ها را هم می‌تواند برای مدتی معطل خودش بکند. می‌شود مطمئن‌تر از هر وقت گفت این ایدئولوژی هیچ‌وقت زمینه‌ای برای عقب‌نشینی آن‌ها در برابر شهروندان عادی کشور ایجاد نمی‌کرد و نخواهد کرد، حتی در سخت‌ترین تنگناهای وجودی‌اش. قدرت سخت باید جلوی آن‌ها تا آخر را برود و بعد از نابودی‌شان، تا همیشه در این خاک باید هوشیار بود که رگه‌هایی از این خطرناک‌ترین عقاید، زمینه‌ای برای گرفتن قدرتی ناچیز هم پیدا نکند. پنجاه سال نابودی یک کشور هزینه‌ی زیادی برای فهمیدن این موضوع بود.

  • این روزها همه ملّی‌گرا شده‌اند! درباره‌ی یک دنیا فاصله میان پیامدهای ملی‌گرایی عقلایی و ملی‌گرایی رومانتیک اپورتونیست‌های حکومت باز نگران وطن، زیرساخت‌هایش و مردمش شده‌اند. خط تبلیغات حکومتی برای بسیج وفاداران در خیابان‌ها هم نوعی ملّی‌گرایی است. حتی بخشی…

  • این روزها همه ملّی‌گرا شده‌اند! درباره‌ی یک دنیا فاصله میان پیامدهای ملی‌گرایی عقلایی و ملی‌گرایی رومانتیک اپورتونیست‌های حکومت باز نگران وطن، زیرساخت‌هایش و مردمش شده‌اند. خط تبلیغات حکومتی برای بسیج وفاداران در خیابان‌ها هم نوعی ملّی‌گرایی است. حتی بخشی از سمپات‌های اصلاحطلبی و بخشی از چپ‌های ایرانی هم حول این گفتمان، در حال نقد مداوم مخالفان نظام هستند. پیش‌تر چنین رویکردی با عنوان «وطن‌پرستان دوازده‌روزه» مطرح شده بود اما حالا بد نیست کمی بیشتر روی این خوانش ملی‌گرایی و تفاوتش با ملی‌گرایی‌ای که به ایده‌ی غالب اپوزیسیون حکومت تبدیل شده، فکر کنیم. حتماً بخشی از نیروهایی که در سال ۵۷ با اسلام‌گرایان رادیکال ائتلاف کردند هم خوانشی ملی‌گرایانه از رویکرد خود داشتند. خوانشی که عقب‌نشینی‌های جهان‌سومی کشور را می‌خواهد نه با تکرار مسیر توسعه‌ی غربی‌ها، بلکه برعکس، با «استقلال» اهداف ملّی از اهداف غربی و بومی‌سازی تعریف پیشرفت حل کند؛ در واقع صورت مسئله را پاک کند. این ملّی‌گرایی رومانتیک تفسیر خود از استقلال و رهایی ملت را به غایتی با اهمیتِ بی‌نهایت تبدیل می‌کند؛ وطن نباید زیر بار «زور» برود، وطن نباید با کمک بیگانه آزاد شود و در طرف دیگر، احساس استقلال و غرور ملّی باید با مقاومت و ایستادگی محقق شود. این نوع ملی‌گرایی که به گمانم محل اثر اصلی‌اش سیاست خارجی کشور است، صدمه‌های بی‌امانی به ایران در طول تاریخ وارد آورده؛ آنجا که دولت ایران خواسته به هر قیمتی گرجستان یا افغانستان را از روی احساسات ملی‌گرایانه و الحاق‌گرایی ارضی از چنگ امپراتوری‌های استعمارگر بگیرد، آنجا که مجلس مشروطه در مقابل «واقعیت» هم‌پیمان‌شدن روسیه و انگلیس روی «استقلال کامل» پافشاری کرد، آنجا که اتخاذ «سیاست بی‌طرفی» در جنگ جهانی اول تحت تأثیر هیجانات ملی‌گرایانه نتوانست آسیب وارده به کشور را کمینه کند، و حتی آنجا که رضاشاه (با وجود این که دوره‌ی او در مجموع نماد سیاست خارجی عقلانی ایرانی است) روی سیاست بی‌طرفی در جنگ جهانی دوم اصرار ورزید، ایران و ایرانیان به زوال استقلال، حاکمیت و به‌روزی‌شان نزدیک‌تر شدند. ملی‌گرایی گاهی آنچنان نقطه مشترک رقبای سیاسی در ایران بوده، که مجبور بوده‌اند حتی با کمک تئوری توطئه یک‌دیگر را بی‌اعتبار کنند؛ مانند اتهاماتی که بعضاً اعضای جبهه «ملی» بعدتر به رضاشاه پهلوی می‌زدند و مسیر راه‌آهنی را که دلایلی به شدت ملی‌گرایانه باعث طراحی و اجرایش شده بود، به خواسته‌های بیگانگان مربوط می‌کردند (یا اصلاً به سبک مصدق احداث کارخانه‌ی قند را ارجح بر راه‌آهن می‌دانستند!). اما ملی‌گرایی عقلایی ایرانیان دوره‌ی نسبتاً موفقی را برای کشور از حدود سال ۱۳۰۰ و در دوره‌ی پهلوی‌ها رقم زد (به جز استثنائاتی مثل اتفاق ۱۳۲۰ که ذکر شد). استقلال و پیشرفت ملّت در مدرنیزاسیون و توسعه دیده شد و بر خلاف سیاستگذاری سنتی که دچار عدم تطابق اهداف و ابزارهای واقعاً موجود بود، دولت هوشیارانه و صبورانه نفوذ قدرت‌های خارجی را با دیپلماسی، سیاست صنعتی-تجاری و ساختن دولت مدرن، از بین برد. اگر ملی‌گرایی رومانتیک باعث قرارداد ترکمانچای و بازشدن پای کاپیتولاسیون بود، ملی‌گرایی عقلایی توانست آن را از قدرتمندترین کشورهای دنیا پس بگیرد. ملی‌گرایی رومانتیک بالذات ظرفیت بیشتری برای بسیج عمومی و کسب محبوبیت میان مردم داشته، طوری که جنبش ملی‌کردن صنعت نفت، به عنوان مثال کلاسیک رویکردی که بدون توجه به ابزار در دست و واقعیت‌ها، هدفی بی‌نهایت‌گونه را می‌خواست محقق کند، در بسیج عمومی و ایجاد نفرت نسبت به سیاستمداران کارکشته‌ی کشور موفق بود. اما حالا که سیاست‌های حکومتی که ایران را به زوال اساسی کشانده، علاوه بر اسلام‌گرایی و امت‌گرایی، در مواردی آغشته به ملی‌گرایی رومانتیک بوده، ملی‌گرایی عقلایی توانسته محبوبیت عمومی بیابد و بسیج بی‌سابقه‌ای را در خیابان هم رقم بزند. این که این جنبش نمی‌خواهد تا ابد با ابزاری که هزینه‌های انسانی‌اش را دیده تلاش کند، و به هم‌منافع‌شدن با دشمنان بین‌المللی حکومت برای پیروزی فکر کرده، باعث شده بار دیگر دو نوع ملی‌گرایی روبه‌روی هم صف‌آرایی کنند. ملی‌گرایی رومانتیک در خدمت بقای حکومتی قرار گرفته که با سرعت زیادی منافع مردم ایران و آینده‌ی کشور را به سمت تباهی می‌برد (از جمله همین که تغییر یا کناره‌گیری‌اش را فقط و فقط نیازمند جنگی تمام‌عیار و پرهزینه برای کشور کرده) و ملی‌گرایی عقلایی که در خدمت «زندگی» قرار دارد و می‌خواهد با ابزارهای در دسترس نهایتاً به هدف اصلی که به‌روزی ملّت ایران است، برسد.

دفتر نو — tgindex