روزهای خوب مریم بودن
Статистикаباید دوباره شکل خودم را عوض کنم یک "مریم" جدید بسازم که حظ کنم...
- Последний пост
- 10 янв.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تو دیدی دل بیرون از تن، کیلومترها دورتر از خودت بتپه...!؟ دیدی روح، با فرسنگها فاصله از خودت سرگردون باشه...؟! این منم... دور از خودم... دور از تنم... دور از قلبم... که جمع نمیشم یکجا و قرار ندارم... که آرام ندارم... و تا جنون دیگر هیچ، هیچ فاصلهای نیست از اینجا که... @donyayemaryami
این روزها... به هرجای وطن که دست میکشی درد دارد... @donyayemaryami پ. ن بغضم بذاره، حرفها دارم...
در حقیقت ما گناهکار نبودیم، پنجرههای شما کثیف بود؛ به هر کسی که نگاه کردید، تهمت زدید... جمال ثریا @donyayemaryami
مریمانهها... میونههای کار، یهو از پشت میزش بلند میشه و میاد میایسته کنار من: "ماریا... اینروزها همهش ته چشمات یه گودال آب میبینم...! خوبی؟" به چشمهاش نگاه میکنم که چند وقتی هست از عشق تازه و ازدواجش برق میزنن. صدایی در سرم میپیچه... بلیت مسافر رو میدم دستش و شروع میکنم به خوندن: "دو نینی چشات خیسه آدم میترسه بنویسه میترسه پاش به دل واشه آدم بیخود خاطرخواه شه..." و با شروع کار مسافر بعدی قطع میکنم... میگه:" این چی بود؟ به زبان خودتون؟ ترجمهش کن برام." همونطور که کار مسافر رو راه میندازم ترجمه ترانه رو به همون سَبک میخونم براش. خیلی ناگهانی مسافر بعدی نگاهم میکنه و به زبان پارسی میگه: " اوه این ترانه شاهرخ بود... یادش بهخیر... " و شروع میکنه به خوندن: " چشات از جنس مرغوبه چهقدر حال چشات خوبه... " و چهقدر یهو دلم گریه میخواد... @donyayemaryami
وقتی زخم بخواهد خودش را پنهان کند، هیچچیزی پُرصداتر از خنده برای ریا نیست... @donyayemaryami
میخواهم به جایی برگردم که هیچوقت در آنجا نبودهام اما دلم برایش تنگ است...! @donyayemaryami
دلم را پوشید، با خودش بُرد... سردم شد... @donyayemaryami هشتگ همانی که... همان!
چیزی در من سر جایش نیست که نمیدانم چیست...! @donyayemaryami
طی دو، سه هفتهی گذشته... هر روز بعد از کار از حوالی ساعت 3 ظهر تا 11 شب یا کمی بیشتر برای کمک در سازماندهی مسافران رفتم به یک ایستگاه متروی خیلی شلوغ و مهم. یک عالمه مناسبت و جشن هم پشتسرهم اتفاق افتاد تا شلوغتر هم بشه اوضاع... و احتمالا این روند تا سال نو هم ادامه داره. نهایتا یک ماه دیگه شاید شرایط سبکتر بشه. مغزم بیشتر از جسمم و جسمم بیشتر از مغزم دارن تلاش میکنن برای ادامه دادن و من چهقدر خستهم... انقدر این روزها خستهم و کارم زیاد شده که قادرم 29 سال متصل بدون غلت زدن و تکون خوردن بخوابم! فقط اگر کولر روشن باشه لطفا، سروصدا نباشه اصلا و مغزم کار نکنه ابدا! @donyayemaryami
نە منطق و فلسفە، نە موسیقی و شعر دلچسبترین کشف بشر آغوش است... جلیل صفربیگی @donyayemaryami هشتگ مخاطب خاص
«پیروی کورکورانه از عقاید و رسوم پیشینیان به این معنا نیست که آنها زندهاند؛ بلکه یعنی اینکه زندگانِ آن جامعه مردهاند!» ابن خلدون @donyayemaryami
"یاد روزهایی افتاد که آینده درخشان بود، ولی حالا دیگر هیچ آیندهای نداشت، هیچکس آیندهای نداشت، فقط گذشتهای بود که آدمها در آن گیر کرده بودند..." صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز @donyayemaryami
ولی وقتی چاوشی میخونه: " نیستی اما تموم این شبها روی پاهای تو خوابم برده..." خیلی درد داره... خیلی... @donyayemaryami تذکر مهم: وقتی الان در حال رفتن سرِ کار هستید و قرار هست دو شیفت بمونید، این رو توی مسیر گوش نکنید...!
بى تو دلتنگترین عابرِ اين شهر منم كاش پاييز تو را باز به من پَس میداد… @donyayemaryami فرامرز اصلانی بشنویم با هم...
مریمانههای زلزده به افق! یک خانواده هندی خیلی بامزهی سوال بپرس! بودن، مادر و پدر، دختر و پسر نوجوان. صبح؛ وقتی رسیدن فرودگاه خودم کارهاشون رو ردیف کردم و راهنماییشون کردم. ازم تشکر کردن برای برخورد خوب و لبخندم، بعد هم رفتن. حوالی ساعت 2 ظهر آلارم گوشیها و دستگاهها فعال شد. خبر دادن یک نمایشگاه بزرگ و مهم هستش، سریعا نیرو نیاز دارن برای یکی از ایستگاههای مترو. منیجر اومد گفت بدو برو. تو همیشه اعصاب داری و میخندی، به عنوان CSS برو. گفتم بابا خستهم، سرجدت ول کن یکی دو ساعت دیگه شیفتم تمومه، برم خونه. جلسه دارم، کلاس دارم. گفت بدو دیگه، امتیاز ویژه بهت میدیم! منم غر میزدم بابا اون ایستگاه همیشه فاجعهست؛ 16 نفر کارمندثابت داره، بهجز متغیرها که اونا هم حدود 22 نفر هستن. برای چی 15 نفر دیگه درخواست کردن؟ من CTO میرم نهایتا، پلتفرم تعطیل. ایشون هم اصرار که برو، فقط چندزبانهها رو نیاز دارن، ویزیتورها از ملیتهای مختلفن... یکساعت طول کشید تا برسم به ایستگاه موردنظر، همکاران اونجا آشنا بودن و کلی ذوق کردن از دیدنم، خودمم دلم تنگ شده بود براشون. بعد از حدود 6-7 ماه دیدنشون خوب بود. تا حوالی 10:30 شب یکسره ایستادم سرپا و مشغول بودم. حتی ثانیهای فرصت استراحت پیش نیومد. حدود ساعت 8 شب، بعد از اینکه حداقل چندهزار بار گفته بودم: next plz ، انقدر لهجه و زبان مختلف شنیده بودم و ترجمه کردهبودم که مغزم error 404 داشت میداد دیگه... سرم رو کمی پایین انداختم تا مغزم شاید آروم بگیره که 4 جفتپا ایستادن روبهروم، خانم هندی با هیجان گفت: وایییی، چه جالب! صبح خواهرت رو توی فرودگاه دیدیم، خیلی مهربون بود، کلی کمکمون کرد! خندیدم و گفتم خودم بودم، اینجا به نیروی کمکی نیاز داشتن، crowed control plan اجرا شده. گفت نه، مطمئنم خواهرت بود، لباسش فرق میکرد! راهنماییشون کردم و کمکشون کردم کارت مترو بخرن و شارژ کنن، با کلی هیجان که اوه چه nice! اینم مثل خواهرش مهربونه رفتن... آخرش هم قانع نشدن که فقط روپوش-جلیقهی صبح با غروب متفاوت بوده. وقتی شیفت تموم شد، حوالی 11:30 یا حتی بیشتر بود که رسیدم به ایستگاه نزدیک خونه. SM مسوول که من رو دید گفت بهبه ماریا جان، شنیدم امروز رفته بودی کمک واسه این نمایشگاه شلوغ. بیا یه لیوان چای با هم بخوریم، تو هم واسم تعریف کن اون ایستگاه چهخبر بود. گفتم بابا خستهم، داغانم. فردا دو شیفتم. الان فقط قهوه، کتاب، خواب... مدتی داشتیم جلوی گیت خروجی حرف میزدیم، واگن بعدی رسید و مسافران اومدن سمت در خروج. من لباس معمولی و نرمال خودم تنم بود. یهو صدای جیغ هیجانزدهی یک خانم اومد که گفت واییییی پس شما سه تا خواهر هستین که هر کدوم یک قسمت از شهر مشغولین!؟ همون خانواده هندی بودن، هتل رزرویشون هم دقیقا نزدیک همین ایستگاه! حس سیامک انصاری رو درک میکردم که زل میزد به دوربین! * * * * * پ. ن یک فرم نظرسنجی بهمون دادن برای بررسی و سنجش رضایت مسافران از خدمات. ازمون خواستن بههیچوجه جنسیت مسافر رو از خودش نپرسیم که به شخصیتش توهین نشه. خودمون با توجه به شمایلی که از مسافر میبینیم پاسخ رو ثبت کنیم. چون فقط نتیجهی نظرسنجی با توجه به فراوانی جمعیت مهم هست. خیلی اتفاقی یکی از مسافران گردن کشید و صفحهی تبلت رو دید. اعتراض کرد چرا فقط دو جنس زن و مرد و گزینهی bigender/intersex هست؟ با خوشرویی ازش خواستم پیشنهادش رو بده برای تغییر پاسخ، گفت چرا گزینهی گیاه ندارین؟ من علف هستم! اصلا من عنکبوتم! قاعدتا باید مامور مستقر رو خبر میکردم تست ازش بگیره که های نباشه. با همین سبیل نداشتهم، زیرسبیلی رد کردم! پ. ن بعدی اگر بدونید چه خاطرههای بامزهای با مسافران مختلف ساخته میشه... فکر نکنم حوصلهی خوندن داشته باشید وگرنه مینوشتم براتون... @donyayemaryami
کمی اگر تامل کنید و زمانی برای بازخوانی و ویرایش به من بدهید، کانال استیصال را بهروز خواهم کرد. با احترام و سپاس از همراهانم در آن کانال. @donyayemaryami
کمی اگر تامل کنید و زمانی برای بازخوانی و ویرایش به من بدهید، کانال استیصال را بهروز خواهم کرد. با احترام و سپاس از همراهانم در آن کانال. @donyayemaryami
The Kite Runner فیلم بادبادکباز. بر اساس کتاب بینظیری از خالدحسینی همایون ارشادی. روانش آسوده... @donyayemaryami
Hayedeh – Haft Aseman
"هرچه كه سن بالاتر میره، آدمهای بيشترى تو گذر زمان جا میمونن... یکوقتی به خودت ميای، میبينی كه يادت نمياد بعضیها رو كجا، جا گذاشتی! چون نه اون طرف صِدات كرده تا برگردی و نه تو كمبودش رو حس کردى تا بهخاطرش حاضر باشی به پشت سرت نگاه كنی...!" @donyayemaryami