اکهارت تله
Статистикаرقص زندگی ،حضور، مراقبه خودشناسی، تسلیم، مشاهده گری اولین پست کانال https://t.me/eckharttoll/1 کانال دوم. معلم های معنوی @eckharttoll1 ارتباط با ادمین @eckhart12
- Последний пост
- 31 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 78
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 3 087
- 1/48двое суток
- 3 537
- 1/72трое суток
- 3 815
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خلوت نشینی چیست ؟ به نظرم خلوتنشینی فقط تنها بودن نیست. خیلیها تنها هستند، اما ذهنشان از شلوغترین میدانهای دنیا هم شلوغتر است. و گاهی هم آدم میان جمع است، اما درونش آرام و خلوت است. خلوتنشینی یعنی مدتی از هیاهوی بیرون و درون فاصله بگیری؛ نه برای فرار از زندگی، بلکه برای اینکه دوباره خودت را بشنوی. خلوتنشینی زمانی عمیق میشود که نیازی نباشد مدام گوشی را چک کنی، خودت را سرگرم کنی یا از سکوت فرار کنی. ابتدا ممکن است بیقراری، فکرهای پراکنده یا حتی غم بالا بیاید، اما اگر فقط شاهدشان باشی، کمکم سکوتی متفاوت خودش را نشان میدهد. خلوتنشینی این نیست که چند ساعت تنها بودهای، بلکه اینه که آیا در آن خلوت، لحظهای تونستی بدون فرار، با خودت باشی یا نه. خلوتنشینی یعنی فرصتی برای دیدنِ خود، بدون فرار. خلوتنشینی این نیست که فقط از آدمها فاصله بگیری؛ اگر ذهن همچنان درگیر گذشته، آینده، قضاوت و خیال باشد، حتی در دلِ کوه هم تنها نیستی. خلوتنشینی واقعی از جایی شروع شود که انسان، بدون اینکه بخواهد خودش را تغییر دهد یا به آرامش برسد، فقط آنچه را در درونش میگذرد ببیند؛ ترس، تنهایی، بیحوصلگی، شادی یا هر احساس دیگری. در آن دیدنِ بیقضاوت، ذهن کمکم آرام می شود؛ نه چون مجبورش کردهای، بلکه چون دیگر با خودش در جنگ نیست. خلوتنشینی مقصد نیست؛ فرصتی است برای دیدنِ آنچه همیشه در هیاهوی زندگی از آن فرار میکنیم. گاهی باید از هیاهوی جهان فقط چند قدم دور شد... نه برای فرار، برای شنیدنِ صدای آرامی که همیشه درونِ ما بوده و زیرِ شلوغیِ ذهن گم شده است. 🥲🥲 #نگاه_دوست @eckharttoll
یک انسان سالم از نگاهت چه کسی هست؟ انسان سالم کسی نیست که همیشه شاد، موفق یا بیدرد باشد. بلکه کسی است که بتواند با واقعیتِ زندگی، همانگونه که هست، روبهرو شود. نشانههایش شاید اینها باشد: از احساساتش فرار نمیکند؛ غم، ترس و خشم را میبیند، اما اسیرشان هم نمیشود. مسئولیت زندگیاش را میپذیرد و مدام دیگران را مقصر نمیداند. میتواند دوست بدارد، بدون اینکه مالکِ دیگری شود. میتواند تنها باشد، بدون اینکه احساس پوچی کند. اشتباه میکند، اما هویتش را با اشتباهاتش یکی نمیداند. برای آینده برنامه دارد، اما زندگیاش را به آینده موکول نمیکند. میداند که همهچیز را نمیداند و از این ندانستن وحشت نمیکند. اهل یاد گرفتن است، اما برای اثبات برتری خودش یاد نمیگیرد. میتواند در زمان لازم «نه» بگوید و در زمان لازم «ببخشید» هم بگوید. شاید مهمتر از همه این باشد که انسان سالم، با خودش در جنگ دائمی نیست. نه خودش را کامل میداند، نه خودش را حقیر. خودش را همانگونه که هست میبیند و از همین نقطه زندگی میکند. انسان سالم با خودش در صلح است . سلامت، نداشتنِ زخم نیست؛ بلکه تواناییِ زندگی کردن، حتی با زخمها است.
آنچه بیش از هر چیز زندگیِ ما را شکل میدهد، اتفاقهای بزرگ نیست. تکرارهاست. تکرارِ یک فکر. تکرارِ یک نگاه. تکرارِ یک روایت. آرامآرام به همهچیز عادت میکنیم. به آدمهایی که دوستشان داریم. به رنجهایی که با خود حمل میکنیم. به ترسهایی که سالهاست همراهمان هستند. حتی به تصویری که از خودمان ساختهایم. بعد از مدتی، دیگر اینها را انتخاب نمیکنیم. از پشتِ آنها به جهان نگاه میکنیم. انسان ممکن است سالها با یک جمله زندگی کند، بیآنکه دیگر متوجه حضورش باشد. «من به اندازهی کافی خوب نیستم.» «من همیشه دیر میرسم.» «من آدمِ مضطربی هستم.» «زندگی همین است.» این جملهها، مثل صدای باران روی سقفی قدیمی، آنقدر تکرار میشوند که دیگر شنیده نمیشوند. فقط زندگی میشوند. شاید عمیقترین زندانهای انسان، همین زندانهایی باشند که دیگر دیوارهایشان را نمیبیند. ما جهان را همانگونه که هست نمیبینیم. جهان را از پشتِ واژههایی میبینیم که سالها برای تجربههایمان انتخاب کردهایم. اگر هر ناتوانی را شکست بنامی، جهان پر از شکست میشود. اگر هر ندانستنی را تهدید ببینی، زندگی به میدانِ دفاع تبدیل میشود. گاهی هیچچیز در بیرون تغییر نکرده است. فقط نامی که بر تجربههایمان میگذاریم، عوض میشود. و ناگهان، جهان چهرهی دیگری پیدا میکند. زندگی هم عادت عجیبی دارد. چیزهایی را که نادیده ماندهاند، دوباره و دوباره پیشِ روی ما میآورد. در آدمهای متفاوت. در رابطههای متفاوت. در موقعیتهای متفاوت. تا روزی که برای اولین بار به جای تکرار کردن، آنها را ببینیم. شاید تغییر، از پیدا کردنِ پاسخهای تازه آغاز نشود. از دیدنِ تکرارهای قدیمی آغاز شود. از لحظهای که متوجه میشوی هر صدایی که درونت میشنوی، صدای حقیقت نیست. بعضی صداها، فقط سالهاست در ذهنت تکرار شدهاند. امروز، میانِ شلوغیِ روز، فقط یک بار مکث کن. وقتی فکری دربارهی خودت از ذهنت گذشت، فوراً دنبالش نرو. فقط نگاهش کن. انگار اولین بار است که آن را میشنوی. شاید همان فاصلهی کوتاه، آغازِ آزادی باشد. شاید زندگی، هر بار که بتوانی بدونِ عادت نگاه کنی، از نو آغاز میشود. #نگاه_دوست @eckharttoll
همدلی از درک درد خویش آغاز میشود ما معمولاً فکر میکنیم عزیزان مان را بسیار خوب می شناسیم و درک می کنیم، ولی شاید این طور نباشد. اگر ما درد و رنج و ادراکات خود را درک نکرده باشیم چگونه می توانیم درد و رنج شخص دیگر را درک کنیم؟ ما نباید بیش از حد مطمئن باشیم که همه چیز را درباره شخص دیگر درک میکنیم. باید از خودمان بپرسیم: «آیا من خودم را آن قدر که باید میشناسم؟ آیا درد و رنجم و ریشه هایش را می شناسم؟» وقتی که قدری درک و شناخت درباره درد و رنج خود کسب کرده باشید، به تدریج در درک و برقراری ارتباط با شخصی دیگر ماهرتر می شوید. اگر نتوانید خودتان را باور کنید - اگر از خودتان نفرت داشته باشید و از دست خودتان عصبانی باشید - چگونه میتوانید شخصی دیگر را دوست داشته باشید و محبت خود را به او منتقل کنید؟ خودادراکی امری ضروری برای درک شخص دیگر است؛ خوددوستی امری ضروری برای دوست داشتن دیگران است. وقتی که درد و رنج خود را درک کرده باشید، کم تر عذاب می کشید و قادرید درد و رنج شخص دیگر را بسیار راحت تر درک کنید. وقتی که بتوانید درد و رنج و علت آن را در شخص دیگر تشخیص دهید، محبت به وجود می آید. دیگر تمایل ندارید شخص دیگر را تنبیه یا سرزنش کنید. میتوانید با دقت به حرف هایش گوش کنید، و وقتی صحبت میکنید در گفتارتان محبت و همدلی هست. شخصی که با او صحبت میکنید احساس راحتی بیشتری خواهد کرد چون در صدای شما محبت و همدلی وجود دارد. آمدن به خانه به نزد خود برای درک درد و رنج مان و ریشه هایش نخستین گام است. وقتی که ما درد و رنج مان و دلیل به وجود آمدنش را بشناسیم، در وضعیتی هستیم تا با دیگران به گونه ای ارتباط برقرار کنیم که آنها هم کم تر رنج بکشند. روابط ما به ظرفیت هر یک از ما برای درک آرزوها و مشکلات خاص خود و دیگران بستگی دارد. وقتی بتوانید به راستی به خانه و نزد خود بیایید و به حرف های خود گوش کنید، میتوانید از هر لحظه ای که برای زندگی کردن به شما عطا شده منتفع شوید. می توانید از هر لحظه لذت ببرید. با ارتباط درونی خوب تسهیل شده بر اثر تنفس آگاهانه، میتوانید بنا کنید به درک خویش، درک درد و رنج خویش، و درک شادی خویش. وقتی که بدانید چگونه با درد و رنج خود برخورد کنید، همزمان میدانید چگونه شادی ایجاد کنید. و اگر به راستی خوشحال باشید، همه ما از شادی شما منتفع میشویم. ما به وجود افراد شاد در این دنیا نیاز داریم. تیک نات هان @eckharttoll
وقتی شما به گذرایی همۀ شکل ها پی ببرید، وابستگی تان به آنها کاهش می یابد و تا اندازه ای، از هویت گرفتن از آن شکل ها فاصله می گیرید. وابسته نبودن، به این معنا نیست که نمی توانید از نعمت های این جهان بهره مند شوید، برعکس، از آنها بیشتر لذت خواهید برد. پس از آن که شما گذرا بودن همه پدیده ها و ناگزیر بودن تغییر را ببینید و بپذیرید، می توانید از موضوعات شادی آفرین این جهان، تا وقتی که باشند، لذت ببرید، بدون آن که از دست دادنشان شما را بترساند یا تشویش آینده را داشته باشید. وقتی شما وابسته نیستید، دیدگاهی بهتر پیدا می کنید و رویدادهای زندگی را از آن جایگاه می بینید، اما در آن ها گرفتار نمی شوید. #اکهارت_تله @eckharttoll
یک سوال ☺️😉 چی میشه که در روابط انسانها بحران ایجاد میشود؟ واز کجا این بحران اغاز میشه؟ ممنون که پاسخگو هستید🙏🫶. فکر میکنم بحران در رابطهها معمولاً از خودِ اختلاف شروع نمیشه؛ از جایی شروع میشه که آدمها دیگر واقعاً همدیگر را نمیبینند 😔 یعنی کمکم: تصویرِ ذهنی جایِ انسانِ واقعی را میگیرد، انتظار جایِ فهم را، ترس جایِ عشق را، و طلبکاری جایِ ارتباط را. خیلی وقتها هر دو نفر هنوز میگن: «دوستت دارم» اما در عمل بیشتر دنبالِ اینن که: فهمیده شوند، تأیید شوند، کنترل کنند، یا زخمی نشوند. و از آنجا بحران آرامآرام شکل میگیرد. بعضی بحرانها هم از نگفتن شروع میشوند 😅 از حرفهایی که سالها خورده میشوند: ناراحتی، نیاز ، خشم ، ترس ، یا حتی دلتنگی. و بعد یک روز، رابطه زیرِ وزنِ چیزهایی که هیچوقت گفته نشدهاند ترک میخورد. گاهی هم بحران از اینجا شروع میشود که آدمها میخواهند دیگری را مطابقِ تصویر ذهنیِ خود تغییر دهند، نه اینکه واقعاً او را ببینند. و شاید تلخترین بخشِ رابطه این باشد که: ما اغلب فکر میکنیم مشکل از «رفتار طرف مقابل» است، در حالی که خیلی وقتها بحران از ناتوانیِ ما در دیدن، شنیدن و بودنِ واقعی با یکدیگر آغاز میشود 🌱 #نگاه_دوست @eckharttoll
آدمی فکر میکند دردِ اصلیاش «انتخاب کردن» است، اما بعد از مدتی میفهمد چیزی که بیشتر از همه تحلیلش برده، خودِ بلاتکلیفی بوده… چون ذهن انسان برای مدت کوتاه میتواند بین چند مسیر معلق بماند، اما وقتی این حالت طولانی میشود، انگار بخشی از انرژیِ روانی دائم…
آدمی فکر میکند دردِ اصلیاش «انتخاب کردن» است، اما بعد از مدتی میفهمد چیزی که بیشتر از همه تحلیلش برده، خودِ بلاتکلیفی بوده… چون ذهن انسان برای مدت کوتاه میتواند بین چند مسیر معلق بماند، اما وقتی این حالت طولانی میشود، انگار بخشی از انرژیِ روانی دائم در حال مصرف شدن است. مثل موبایلی که حتی وقتی ازش استفاده نمیکنی، دهها برنامه در پسزمینه باز ماندهاند و آرامآرام باتری را خالی میکنند. برای همین آدمهایی که مدتها در وضعیتِ «نمیدانم چه کنم» هستند، بعضی وقتها بدون اینکه کار سختی کرده باشند، عمیقاً خستهاند. مثلاً: کسی سالها در یک رابطه مانده، نه میتواند با دلِ آرام ادامه دهد، نه جرئتِ تمام کردنش را دارد. هر روز ذهنش بین شاید درست شود و شاید باید بروم رفتوآمد میکند.حالا میپذیرم واقعیت الان را ، بیرون شاید زندگی عادی به نظر برسد، اما درونش مدام در حال جنگ است. یا کسی که مهاجرت کرده… نه کاملاً به کشور جدید تعلق پیدا کرده، نه دیگر آدمِ سابقِ کشور قبلی است. بین دو هویت معلق مانده. حتی خوشیها هم کامل خوشحالَش نمیکنند، چون بخشی از ذهنش هنوز درگیر این سؤال است: «واقعاً جای درستی آمدهام؟» یا آدمی که کاری را ادامه میدهد که دیگر دوستش ندارد، اما از شروع دوباره میترسد. هر روز صبح فقط کار نمیکند؛ همزمان دارد با ترسِ آینده، قضاوت دیگران، نگرانی مالی و حسِ عقبافتادن هم میجنگد. این فرسودگی آرامآرام خودش را نشان میدهد: بیحوصلگی گریههای ناگهانی خستگیِ بیدلیل نداشتن اشتیاق یا حتی حسِ بیمعنا شدنِ چیزهایی که قبلاً مهم بودند. و عجیب اینجاست که ذهن معمولاً خیال میکند: «اگر هنوز تصمیم نگیرم، شاید کمتر آسیب ببینم…» در حالی که گاهی نرفتن به سمتِ هیچ مسیر مشخصی، آدم را بیشتر از خودِ شکست خسته میکند. خیلی وقتها آدم دنبال «انتخابِ بدون درد» میگردد، اما زندگی معمولاً چنین گزینهای ندارد. بیشترِ انتخابهای واقعی، همراهِ از دست دادناند. وقتی یک مسیر را انتخاب میکنی، همزمان داری از دهها امکانِ دیگر خداحافظی میکنی. و این خداحافظی همیشه غم دارد. برای همین «یکدل شدن» همیشه حسِ پیروزی نمیدهد. گاهی فقط یعنی: دیگر نمیخواهم تمام عمرم را وسطِ در بایستم. مثل کسی که مدتها کنار استخر ایستاده، آب سرد است، میترسد، هزار بار شرایط را بررسی کرده… اما بالاخره میفهمد که این ایستادنِ طولانی، از خودِ پریدن خستهکنندهتر شده. شاید بعد از پریدن هم آب هنوز سرد باشد، اما دستکم آن کشمکشِ پایانناپذیر تمام میشود. و بخشی از آرامشِ واقعی، نه در مطمئن بودن، بلکه در پایان دادن به این جنگِ دائمیِ درون باشد جنگِ دائمی درونی ....🤨🤔
بسیاری از انسانها تصور میکنند زندگی باید هدفی مشخص، معنایی قطعی یا مقصدی نهایی داشته باشد؛ اما شاید خودِ این جستوجوی دائمی برای «شدن» باعث دور شدن از زندگی واقعی شود. ذهن همیشه میخواهد به چیزی برسد: موفقتر، آرامتر، کاملتر یا مهمتر شود. و همین میلِ همیشگی به تبدیل شدن، نوعی نارضایتی پنهان ایجاد میکند؛ گویی اکنون کافی نیست. شاید زندگی بیشتر از آنکه «هدف» باشد، یک جریان زنده برای مشاهده کردن باشد. زیستن، پیش از هر تعریفی، در لحظه اتفاق میافتد؛ در دیدن، احساس کردن، شنیدن و آگاه بودن. اما ذهن انسان معمولاً به جای مشاهدهی مستقیم زندگی، مدام در حال ساختن داستان دربارهی خودش است. به همین دلیل بسیاری از افراد وقتی از دردها، غمها یا آرزوهایشان صحبت میکنند، در واقع احساس واقعی خود را بیان نمیکنند؛ بلکه فقط وقایع زندگیشان را تعریف میکنند. آنها ساعتها از اتفاقات بیرونی حرف میزنند، اما شاید هرگز مستقیماً با ترس، تنهایی، خشم یا وابستگی درون خود روبهرو نشده باشند. وقتی انسان خود را درست نمیشناسد، طبیعی است که از دیگران قضاوتها، انرژیها و راهنماییهای نادرست دریافت کند؛ زیرا دیگران معمولاً به «روایت ذهنی» واکنش نشان میدهند، نه به حقیقت درونی انسان. گاهی سکوت، صادقانهتر از توضیح دادن است. نه به خاطر ترس از قضاوت یا چشمزخم، بلکه چون انسان دیگر نیازی ندارد مدام تصویری از خودش به دنیا ارائه دهد. در این حالت، نوعی سادگی و آرامش به وجود میآید؛ جایی که فرد نه در حال پنهان کردن خود است و نه در حال نمایش دادن خود. شاید آزادی واقعی زمانی آغاز میشود که انسان بدون فرار، بدون تفسیر و بدون تلاش برای تبدیل شدن به چیزی دیگر، فقط بتواند خودش و زندگی را همانگونه که هستند مشاهده کند.
گاهی رنج، درِ ورودیِ بیداریست. انگار زندگی اول ما را میشکند، بعد آرامآرام از لابهلای ترکها، نور خودش را نشان میدهد. و شاید به همین خاطر است که بعضی آدمها بعد از درد، مهربانتر میشوند؛ عمیقتر نگاه میکنند؛ کمتر قضاوت میکنند. چون چیزی را لمس کردهاند که فقط با فکر فهمیده نمیشود، باید زیسته شود. زندگی قرار نیست همیشه مطابق میل ذهن پیش برود. او بارها درباره این حرف میزند که انسان وقتی خسته میشود از جنگیدن با لحظه، تازه شروع میکند به دیدن. دیدنِ همین اکنون؛ همین نفس؛ همین آدمهایی که وارد زندگیاش میشوند. و چقدر عجیب است که هر رابطه، مثل یک آینه است. بعضیها زخمی را در ما بیدار میکنند، بعضیها عشقی فراموششده را، بعضیها ترس را، بعضیها کودک درون را. ما فکر میکنیم داریم دیگری را میبینیم، اما در حقیقت بخشی از خودمان را ملاقات میکنیم. آدمها فقط “اتفاقی” وارد زندگی ما نمیشوند. هرکدام حامل پیامی هستند؛ یکی میآید تا به تو صبر را یاد بدهد، یکی مرز گذاشتن را، یکی رها کردن را، و یکی یادآوری میکند که هنوز قلبت توان عشقورزیدن دارد. و شاید زیباترین لحظه وقتیست که میفهمی حتی دردناکترین رابطهها هم دشمن تو نبودند. آنها بخشهایی از تاریکیِ نادیدهی تو را به سطح آوردند تا دیده شوند. تا دیگر از خودت فرار نکنی. در این نگاه، “دیگری” کمکم محو میشود. مرز بین من و تو نرمتر میشود. میبینی که همه، به شکلی، در حال حمل رنجی پنهاناند؛ همه دنبال عشقاند، دنبال دیدهشدن، دنبال آرامش. و ناگهان دل انسان نرم میشود. شاید آگاهی واقعی همین باشد: اینکه وسط بیثباتیِ زندگی، وسط رفتنها و تغییرها، هنوز بتوانی زیبایی را ببینی. بتوانی بگویی: «بله… حتی این درد هم بخشی از رقص زندگیست.» و چه آرامشی دارد وقتی دیگر لازم نیست زندگی را کنترل کنی. فقط لمسش میکنی. همانطور که هست. با تمام تلخیها، اشکها، عشقها، دلتنگیها و دیدارها. شاید در نهایت، تمام این مسیر، بازگشت به خود باشد. اما نه آن “خودِ ذهنی” که مدام تعریفش کردهای؛ بلکه آن حضورِ خاموش و زندهای که همیشه اینجا بوده… پشت تمام داستانها. #نگاه_دوست 😊
هیچ انسانی نباید اینقدر غم و تنهایی به دوش بکشه، اینو کامل درک میکنم و برات متأسفم. ولی باید خیلی رک و پوستکنده بهت بگم: من نمیتونم بیام درمان درد دلت، دلشکستگیهای قدیمیت، تنهایی شبهات و زخمهایی که از گذشته مونده. این بار واقعاً خیلی سنگینه برای من. نه ظرفیتش رو دارم، نه انرژیش رو، نه حتی تمایلش رو. چون درد و تنهایی واقعیت رو هیچکس از بیرون نمیتونه برای همیشه پر کنه. این خالی بودن، این فقدان، دعوتیه که خودت باهاش روبهرو بشی و باهاش دوست بشی. اگه من بیام و سعی کنم نجاتت بدم، فقط درد رو به تأخیر میندازم و در نهایت تو آسیب میبینی وقتی درد درونی با وابستگی به دیگری گره میخوره، قویتر میشه، نه ضعیفتر. وابستگی عاطفی و جستجوی کامل شدن از طریق یکی دیگه، بزرگترین توهمه. من نمیخوام نقش نجاتدهنده رو بازی کنم، چون این کار نه به تو کمک واقعی میکنه، نه به من آزادی میده. تو خودت اون پتانسیل رو داری که با آگاهی، پذیرش کامل و حضور در لحظه، با تنهاییت آشتی کنی به جای اینکه ازش فرار کنی. زخمها وقتی شفا پیدا میکنن که کاملاً دیده بشن، بدون اینکه بخوای فوری یکی بیاد و درستشون کنه. من فقط میتونم یه دوست معمولی باشم، بیشتر از این نه. امیدوارم این حرفها رو از روی محبت بشنوی، نه رد شدن. تو لیاقت این رو داری که خودت به آرامش درونی برسی، نه اینکه دنبال پر کردن خالیهات با یکی دیگه باشی. #نگاه_دوست
#کاش #کاشکی وقتی میگی «کاش»، در واقع از این لحظه جدا میشی و میری به: گذشتهای که دیگه وجود نداره یا آیندهای که هنوز نیومده و در هر دو حالت، یک «مقاومت» نسبت به واقعیتِ الان شکل میگیره. یعنی: «این چیزی که هست، کافی نیست… باید جور دیگهای میبود.» «کاش» معمولاً سه تا حالت داره: حسرتِ گذشته (کاش اونطور میشد…) ترس یا آرزوی آینده (کاش بشه…) نپذیرفتنِ حال (این کافی نیست) اما نکته مهم اینجاست: در لحظهای که «کاش» میاد، تو دیگه با زندگیِ واقعی در تماس نیستی؛ با یک تصویر ذهنی در تماسی. این به این معنی نیست که «کاش» بده یا نباید بیاد. خودِ این کلمه هم یک احساسه… یک موج درونی. فرقش اینجاست: یا در «کاش» گم میشی و تبدیل به ناراحتی و کمبود میشه یا متوجهش میشی و میبینی که فقط یک فکره که اومده و میره وقتی فقط ببینیش، بدون اینکه دنبالش بری، یه اتفاق جالب میافته: یه فاصلهای ایجاد میشه بین «تو» و اون حسرت. و اونجا، یک آرامش عمیقتری هست که وابسته به «اگرها» و «کاشها» نیست. «کاش» یعنی ذهن میخواد زندگی رو عوض کنه، اما آرامش وقتی میاد که برای یک لحظه، همون چیزی که هست رو بدون شرط بپذیری حتی اگر کامل و ایدهآل نباشه. #نگاه_دوست 😍😍😍😍
اون لحظهای که تصمیم میگیری تغییر کنی، بدنت و ذهنت شروع به لرزیدن میکنند. ترس میآید، مقاومت بالا میگیرد، نه چون این تغییر اشتباه است، بلکه چون کاملاً ناآشنا و غریبه است. ذهن قدیمیات فریاد میزند: «نمیتونی!» «قبلاً هم امتحان کردی و نشد» «برگرد به همون نسخهٔ امن و آشنا» «این راه خیلی سخته، تو آماده نیستی» اما حقیقت عمیقتر این است: اون صداهای بلند و پر سر و صدا، صدای عادتها، ترسها و الگوهای تکراری گذشتهات هستند... نه صدای واقعی آگاهی و وجود درونت. تغییر، در واقع مرگ نسخهای از توست که دیگر به کارت نمیآید. مرگی که لازم است تا فضای تازهای برای تولد «تو»ی جدید باز شود. و اگر بتوانی فقط چند لحظه در این ناآرامی، در این فضای نامطمئن و مبهم بمانی، بدون اینکه فرار کنی یا به الگوهای قدیمی برگردی، یه «تو»ی کاملاً جدید، قدرتمندتر و آزادتر متولد خواهد شد. تغییر سخت نیست؛ ترس از ناشناخته بودنش سخت است. وقتی این ترس را بپذیری و از آن عبور کنی، میبینی که همه چیز از همان لحظه آغاز شده بود.
اميد انسانها با اميد زندگي مي کنند. با اميد ميخوابن، با اميد بيدار ميشن، با اميد حرکت مي کنند ولي هيچ موقع به خودشون توجه نکردند شايد همين اميده که بهشون اجازه زندگي کردن نمي ده، وعده يک روز خوب چرا انسان به اميد نياز داره؟ آيا انسان با اميد در حال فريب دادن خودشه، براي تحمل مصائب زندگی اين نيازمند يک صداقت درونيه. انسان داره از واقعيت و آنچه که هست فرار مي کنه به اميد يک روز بهتر و انسان در زمان حال فقط منتظره با دنيايي از استرس و آشفتگي و نگراني براي به تحقق رسيدن اميدهاش. زندگي رو نمي پذيره چون فکر مي کنه زندگي يجاي ديگه اس،چیزی دیگه اس؟ از يک جاي ديگه بايد شروع بشه ؟ انسان عاجزه و عجز اون عدم پذيرش واقعيت زندگيه. اميد اون نوعي توهم زيباست يعني فرد با يک توهم زيبا داره زندگي مي کنه و اسمشو گذاشته اميد. حالا اگه اين توهم زيبا رو بزاره کنار قابليت زندگي نداره . ميگه با چي زندگي کنم؟ دقيقا مشکل انسان اينه. انسان بدون توهم انگار قادر نيست احساس بودن بکنه. وقتي بهش ميگي اين اميدي که تو دنبالشي توهمه قبول نمي کنه. من با اين مي خوابم، با اين بيدار ميشم. فرد به شکلي به توهم خودش معتاد شده. ميل به زندگي نداره چون با تصويري ذهني اميدوار شده. بايد چيزي جلوش باشه که اونو کشون کشون وارد زندگي کنه. دچار نوعي خود ارضايي ذهني شده. توهم يک روز خوب . واسه همينه که آينده واسش مهم شده و مدام تو آينده داره زندگي مي کنه. اگه مي خوايد آزاد بشيد از شر اميدي که ريشه در توهم و آينده داره خلاص بشيد . وقتي تو لحظه زندگي کنيد اميد حقيقي از دل واقعيت شما رو پرورش ميده
سال نو ، فرصتی تازه نیست… بلکه یادآوریِ بازگشت به «لحظهی اکنون» است. در این آغاز نو ، آرزو میکنم ذهنات آرامتر ، قلبات آگاهتر و حضورت در هر لحظه، عمیقتر شود… بگذار گذشته رها شود و آینده، بدون اضطراب بیاید؛ چرا که زندگی، فقط همین «اکنون» است. سال نو مبارک 🌿 سرشار از سکوت، حضور و نور درون ✨ @eckharttoll
بیداری بالاترین اولویت در زندگی #اکهارت_تله @eckharttoll
#انرژیای که از شما نشت میکند فرسایش نامرئیِ میدان شخصی اکثر آدمها دنبال «افزایش انرژی» هستند؛مدیتیشن، سنگ، عدد، تغذیه، تکنیک. اما تقریباً هیچکس دربارهٔ «نشت انرژی» حرف نمیزند. انرژی همیشه کم نمیشود؛ بلکه از سوراخهای نامرئی بیرون میرود( #موش ) اولین نشتی: توضیح دادنِ بیش از حد. وقتی مدام احساس میکنی باید خودتان را روشن کنید، توجیه کنید، اثبات کنید — در واقع دارید میدان شخصیتان را میشکافید. هر توضیح اضافی یعنی انتقال بخشی از نیروی درونی به جایی که لزوماً ظرفیت دریافتش را ندارد. دومین نشتی: گفتوگوی ذهنیِ تکراری. بازبینی مکالمهها، ساختن سناریوهای فرضی، تمرین بحثهایی که شاید هرگز رخ ندهند. ذهن در حال مصرف انرژی واقعی است؛ بدن تفاوتی میان خیال و واقعیت نمیگذارد. سیستم عصبی درگیر میشود، بدون اینکه اتفاقی در بیرون افتاده باشد. سومین نشتی: واکنش فوری. هر بار که بدون مکث پاسخ میدهید، بخشی از اختیار میدانتان را واگذار میکنید. مکث کوتاه پیش از واکنش، مثل بستن دریچهای است که جلوی خروج انرژی را میگیرد. چهارمین نشتی: حضور دائمی در میدانهای هیجانی دیگران. وقتی بیوقفه در اخبار، اینستاگرام، در بحثها، در بحرانهای جمعی غوطهور میشوی، میدان عصبیتان مرز خود را از دست میدهد. مرز، اولین شرط حفظ انرژی است. انسانی که مرز ندارد، مخزن ندارد. و انسانی که مخزن ندارد، نمیتواند عمق بسازد. قدرت واقعی از افزایش نمیآید؛ از جلوگیری از نشت میآید . #موش تا انبار ما حفره زدست و از فنش انبار ما ویران شدست اول ای جان دفع شر #موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن @eckharttoll
وجودم ساکت ساکت ، درونم حُکم آتش بس میان این همه آشوب،جهانم خوب و آرامست نَه راهِ پشت سر خواهم،نَه شوقِ پیش رو دارم همان حالم که زندانی، برون میآید از محبس رها ،آرام، معمولی، بدون ایده های خاص به دور از کُلِ آدمها، فقط هستم همین و بس نه ترسی در دلم دارم، نه فکری در سرم دارم هنوز چیزی نمی دانم، شبیه کودکی نورس رها چون قایقی، بی سرنشین و بی سرانجامم نه میل ساحلی دارم، نه از امواج دلواپس به قدری ساکتم انگار ، نبودم از همان اول و اینگونه نبودن را، چگونه گفت با هر کس؟؟ #هیچ_کس
آهسته زندگی کن... بگذار طعم یک فنجان چای، همهی حواست را پر کند... بگذار خیابان را نه برای رسیدن، که برای دیدن قدم بزنی... زندگی در شتاب، فقط عبور است اما زندگی در آهستگی، تجربه کردن است. وقتی آهسته میروی، صداها واضحتر میشوند، رنگها پررنگتر و لحظهها واقعیتر. گاهی آهسته زندگی کردن نوعی شجاعت است. شجاعتِ بیرون آمدن از مسابقهی بیپایان "بیشتر داشتن و سریعتر رسیدن" و انتخابِ راهی که آرامش، وضوح و حال خوب را برایت بیشتر به ارمغان می آورد آرامش در شتاب پیدا نمیشود. آرامش درست همانجا منتظر توست که مکثی کوتاه می کنی، به آرامی قدم برمیداری و لحظاتت را آهسته میگذرانی. آهستگی را تمرین کن. آهسته غذا خوردن، آهسته حرف زدن، اهسته راه رفتن، و آنگاه،آهسته آهسته به خودت نزدیکتر خواهی شد.
آزادی را به کسی نمی دهند؛ آزادی چیزی است که وقتی به جست وجویش نروید پا به عرصه حیات می گذارد. تنها وقتی هستی می یابد که بدانید محبوس شده اید، که شخصأ و کاملا حالت شرطی بودن را بشناسید، وقتی بدانید که چگونه در چنگ اجتماع، فرهنگ، سنت و در چنگ آن چه به شما گفته اند افتاده اید. آزادی یعنی نظم؛ آزادی هیچ گاه بی نظمی نیست و انسان باید از آزادی کامل، چه درونی و چه برونی برخوردار باشد. بدون آزادی، صراحت وجود ندارد، نمی توان عاشق بود، بدون آزادی به حقیقت نمی توان دست یافت، نمی توان از محدوده ذهن فراتر رفت. باید آزادی داشت و باید آزادی را با تمام وجود طالب شد. وقتی این گونه طالب آزادی شویم شخصا به ماهیت نظم پی می بریم؛ نظمی که پیروی از الگو و طرح نیست، نظمی که حاصل عادت نمی باشد. لطفا به همه این حرف ها گوش کنید؛ فقط گوش کنید بدون آن که بپذیرید یا رد کنید. بدون آزادی فقط بی نظمی وجود دارد و بس بی نظمی در درون اجتماع، هرگز اخلاق به حساب نمی آید. اجتماع، به صورتی که هست در بی نظمی رشد و نمو می کند، مراقب باشیدا ببینید چه طور هرکس با دیگری رقابت می کند، چه طور هرکس به دیگری حسادت می ورزد، چگونه هر کس به فکر امنیت خود است، هرکس به فکر قدرت طلبی، مقام و اعتبار برای خود و خانواده خویش است و آن وقت انسان در میان این کشمکش و تعارض برای خود به نوعی اخلاق خاص رسیده است - اخلاق تطابق با بی نظمی - این اخلاق تقوا نام دارد و قابل احترام به شمار می رود. اما این اخلاق، این اخلاق اجتماع، به هیچ وجه اخلاق نیست چیزی است غیراخلاقی که الگوی اجتماع، فرهنگ آن، تعلیم و تربیت و حکومتش وجود آورده است. اگر قدری توجه کنید می بینید که چگونه آدم ها وحشت زده شده اند، چگونه هرکس به فکر امنیت خویش است، هرکس می خواهد خود را به کمال برساند (با وجود این، هرگز سعی نمی کند دریابد آیا چیزی به نام کمال وجود دارد یا خیر)، هرکس می خواهد به نوک کوهی که نامش توفيق است برسد. ما باید برای ایجاد نظم، آزادی داشته باشیم؛ زیرا جامعه، به صورتی که هست، کاملا بی نظم است و از این گذشته مادر درون خود هم نظمی نمی بینیم. ما باید نظم ایجاد کنیم، نه نظم دولتی ، نه نظم قانون، نه نظم در حال از هم گسیختن اجتماع، بلکه نظمی که حاصل آگاهی و درک انسان از بی نظمی درونی و بیرونی است. بدون نظم هیچ تقوایی وجود ندارد. تنها همان چیز كذایی وحشتناک وجود دارد که اسمش محترم بودن است. کریشنامورتی 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃