الف میمی که من باشم
Статистикаدست نوشته های #الیماه_محمودی استفاده از متنها با ذکر نام نگارنده، سبب شادمانی وی خواهدبود.. www.coffeete.ir/elimaham ناشناس؛ https://t.me/BChatBot?start=sc-8c15a01bfd
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 40
- 1/48двое суток
- 45
- 1/72трое суток
- 49
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تصدقٌت گردم شاه مقصود در چشمانت پادشاهی میکند و کوهستان به شانههایت رشک میورزد بی پناه است این جان، به بازار بیا و جانم را بخر. #الهام_محمودی
تصدّقت گردم لبانت شور بود، دریا را بلعیده بودی. چشمانت سبز بود، دشت را دویده بودی. دستهایت میسوخت، خورشید را خاموش کردهبودی. گیسوانت تاریک بود، شب را دزدیده بودی. من خاک بودم و گیاهی در من کاشته بودی. #الهام_محمودی
без подписи
без подписи
قلب که جای تپیدن بود روزی، حالا فقط قلب است و دیگر «دل» نیست. #الهام_محمودی
قلب که جای تپیدن بود روزی، حالا خانه سردرگمیها و فکر و خیالهاست. حالا تنگ و سخت گرفتهاست غم زندگی را در بر. حالا سرودی ندارد و حالا برای زندهگی، خودش را به در و دیوار این سینه نمیکوبد. حالا فقط قلب است و دیگر «دل» نیست. #الهام_محمودی
مگر جایی این حوالی کسی بیشتر از من دوستت داشته که ستارهی چشمانت غروبی شده و کویر دستانت زمهریری. #الهام_محمودی
تاریکخانه است اینجا هنوز، برمیگردیم پردهها را کنار میکشیم، پنجره را کمی باز میگذاریم و خداخدا میکنیم تا بهار چند روزی دوام بیاورد… چهارشنبه ۶خرداد۱۴۰۵ #الهام_محمودی
سلام از پس هزار سال نوری در تاریکی..
https://t.me/elham_mahmoudy?direct
پیش آمده مرده باشید و یک یاد، یک عطر، یک صدا، یک دلتنگی، یک نور، یک شعر یا یک رهگذر زنده تان کرده باشد؟
یکسال هم بارون بباره، شسته نمیشه. 🖤💔 #هجدهم
ای جان خفته در بطن این زن ای بینهایت، فرزند آدم ای با اصالت، رویا و رویت در قلب این من، هم جان و هم تن ای نور سبزم، ای روشنایی بر درد قلبم، مرهم شو مرهم #الهام_محمودی #پناه
غم، غم زیاد و خشم بیشتر و بیشتر و بیشتر. همین
میدانستم در ناکجاآبادِ زندگی گم شدهام اما نمیدانستم چطور خودم را نجات دهم! آنقدر پیشروی کردم تا پاهایم را از دست دادم و قلبم را و اشکهایم را و زیبایی چشمانم را… زندگی از دست دادن است و از ساعت شش و پنجاه و سه دقیقهی یک غروبِ دم کرده شروع میکنی به؛ از دست دادن.. درست همان لحظهایکه اصلا حواست نیست. #الهام_محمودی
سي سالي گذشته ازون خاطره ته ذهنم، كه رو بالكن نشسته بودم پشت به تو، بُرِس بنفشرنگ رو روي موهام ميكشيدي و قربونصدقه موهاي طلاييم ميرفتي، ميبافتي و نزديكيهاي كمر با يه كش قرمز سفت ميكردي.. آفتاب خسته روي موهاي قهوهايم افتاده بوده و در چشم تو يك عروسك…
🎼 مادر
تصدّقت دوستداشتنت به درازا کشیده به شب یلدا به سالی دریغ از پارسال به اگر نیاید، اگر نبینم، اگر نگوید به خستگی استخوان ترقوه به دو چشمه خشکیده در کوهستان به شهامت اولین سقوط پرندهها به طناب رخت همسایهها به خردهیادداشتهایم در حاشیه کتاب دوستداشتنت به درازا کشیده به عمری که بیشترش رفته و کمترش مانده.. #الهام_محمودی
کجا باید بریم؟
تنگاست چشمم و دلم و آغوشت و کوچهباغی که قرار بود کوچه آشتیکنان باشد و هیچ نبود. غروب بود و باران نمیبارید. و من بودم که باران بودم و باریدن پیشانینوشت منها بود. منتها آن من؛ تنها بود. #الهام_محمودی