tgindex
تکامل و فلسفه | هادی صمدی

تکامل و فلسفه | هادی صمدی

Статистика
@evophilosophyперсидский

Hadi Samadi پژوهشگر «تکامل و فلسفه» آینده‌پژوه تکاملی https://www.instagram.com/hadisamadi.evophilosophy/profilecard/?igsh=dWVnaHU0ZnlxZ2hi

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
16 112
+8 за 4 дн.
Сутки
+2
+0,01%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
5 213
20 постов
Вовлечённость
32,4%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
37
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 847
1/48двое суток
2 116
1/72трое суток
2 282

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 10 авг.2 08390

    مغز ما چگونه بزرگ شد؟ با مصرف گوشت؟ احتمالاً خیر!   داستان تکامل انسان، به‌‌خلاف تصویری که گاهی از آن ارائه می‌شود، روایتی ثابت و تمام‌شده نیست. تقریباً هر روز یافته‌های تازه باستان‌شناسی، ژنتیک و زیست‌شناسی تکاملی، بخشی از دانسته‌های پیشین ما را اصلاح می‌کنند. پژوهش تازه‌ای که در Science منتشر شده نیز از همین جنس است: مطالعه‌ای که یکی از روایت‌های نسبتاً جاافتاده درباره‌ی تکامل مغز انسان، یعنی نقش محوری گوشت‌خواری، را بازنگری می‌کند و نشان می‌دهد که برای توضیح رشد مغز بزرگ انسان باید به کربوهیدرات‌ها و منابع طبیعی قند نیز توجه جدی داشت. مغز انسان با وجود اینکه حدود دو درصد وزن بدن را تشکیل می‌دهد، در حالت استراحت نزدیک به یک‌پنجم انرژی بدن را مصرف می‌کند. این نیاز در کودکی حتی بیشتر است. پرسش اصلی این است که اجداد ما چگونه توانستند هزینه‌ی انرژی چنین مغز بزرگی را تأمین کنند. سال‌هاست که افزایش مصرف گوشت از مهم‌ترین پاسخ‌ها بود. گوشت و به‌ویژه مغز استخوان، منابع متراکم انرژی و چربی هستند و مصرف آنها نسبت به بسیاری از گیاهان انرژی بیشتری را در زمان کوتاه‌تری فراهم می‌کند. اما گوشت یک محدودیت مهم دارد: منبع قابل‌توجهی از کربوهیدرات نیست، در حالی که مغز برای فعالیت خود به گلوکز وابستگی زیادی دارد. بدن می‌تواند مقداری گلوکز را از پروتئین تولید کند، اما این فرایند محدود و پرهزینه است و اتکا به پروتئین به‌عنوان سوخت اصلی نیز می‌تواند مشکلاتی ایجاد کند. بنابراین، به اعتقاد پژوهشگران، رشد مغز انسان نمی‌تواند تنها با افزایش مصرف گوشت توضیح داده شود. کربوهیدرات‌ها باید بخشی مهم از این معادله بوده باشند. از میوه‌های شیرین تا آتش و غلات پژوهشگران برای آزمودن این فرضیه، نیاز به گلوکز و ترکیب غذایی اجداد انسان را در بیش از چهار میلیون سال تکامل مدل‌سازی کردند. آنها علاوه بر نیاز مغز، مصرف گلوکز توسط گلبول‌های قرمز و کلیه‌ها و همچنین نیازهای مربوط به بارداری و شیردهی را نیز در نظر گرفتند. نتیجه نشان داد که کربوهیدرات‌ها در مجموع می‌توانسته‌اند بیش از نیمی از انرژی موردنیاز انسان را در بخش بزرگی از این مسیر تکاملی تأمین کنند. این داستان از اجداد بسیار اولیه انسان آغاز می‌شود. «لوسی» از گونه استرالوپیتکوس آفریکانوس احتمالاً در محیط گرمسیری زندگی می‌کرد و بخش بزرگی از غذای خود را از میوه‌های رسیده به دست می‌آورد. بر اساس مدل پژوهشگران، بیش از دو سوم انرژی او می‌توانست از قندهای طبیعی تأمین شود. این یافته با فرضیه‌ای جذاب همخوان است: شاید میوه‌خواری نه‌فقط انرژی لازم برای مغز را فراهم کرده، بلکه خود به تقویت توانایی‌های شناختی نیز کمک کرده باشد. یافتن میوه‌های رسیده در جنگل نیازمند حافظه، شناخت محیط و توانایی پیش‌بینی زمان و مکان دسترسی به غذا بود. بعدها سهم غذاهای حیوانی در رژیم انسان افزایش یافت، اما کربوهیدرات همچنان اهمیت خود را حفظ کرد. حدود یک میلیون سال پیش، کنترل آتش امکان پختن مواد نشاسته‌ای را فراهم کرد و نشاسته پخته‌شده بسیار آسان‌تر هضم می‌شد و می‌توانست گلوکز موردنیاز بدن را تأمین کند. حدود صد هزار سال پیش نیز استفاده از سنگ‌های آسیاب و اجاق‌ها دسترسی به نشاسته موجود در غلات را افزایش داد. به این ترتیب، منابع کربوهیدراتی انسان از میوه و عسل به نشاسته پخته و سپس غلات گسترش یافت. میراثی تکاملی در زندگی امروز این نیاز به کربوهیدرات احتمالاً همیشه به یک اندازه برآورده نمی‌شده است. هنگامی که انسان از محیط‌های گرمسیری خارج شد و به مناطق سرد و خشک رفت، میوه و عسل که منابع مهم قند بودند، محدودتر و فصلی‌تر شدند. پژوهشگران احتمال می‌دهند که این دوره‌های کمبود کربوهیدرات در انتخاب برخی ویژگی‌های ژنتیکی مؤثر بوده باشد؛ ویژگی‌هایی که سطح گلوکز خون را افزایش می‌دادند و در گذشته می‌توانستند به رشد جنین و بقای آن کمک کنند. همین سازوکارها در شرایط امروزی ممکن است با افزایش خطر دیابت نوع دو و بیماری‌های قلبی‌عروقی ارتباط داشته باشند؛ هرچند این بخش از استدلال هنوز در حد یک فرضیه تکاملی است. پژوهش همچنین توضیحی برای علاقه دیرینه انسان به طعم شیرین ارائه می‌دهد. میل به شیرینی احتمالاً در گذشته سازوکاری سودمند برای یافتن غذاهای پرانرژی مانند میوه و عسل بوده است. این پژوهش مهم است زیرا نشان می‌دهد حتی بخش‌هایی از داستان تکامل انسان که زمانی تقریباً بدیهی به نظر می‌رسیدند، با شواهد تازه می‌توانند بازنویسی شوند. اگر روایت قدیمی‌تر، گوشت را سوخت اصلی رشد مغز می‌دانست، این پژوهش تصویری پیچیده‌تر عرضه می‌کند: مغز بزرگ انسان احتمالاً حاصل تعامل مجموعه‌ای از تغییرات در رژیم غذایی، از میوه و عسل گرفته تا گوشت، آتش، نشاسته و غلات بوده است. داستان تکامل انسان دائما بازنویسی می‌شود. هادی صمدی @evophilosophy

  • 9 авг.2 57692

    خاستگاه ذهن سالم اگر به دنبال مشاور خوب می‌گردید مقاله‌ی اخیر منتشر شده در سایت روان‌شناسی روز را ببینید.   مقاله با هشداری از ریچارد دیویدسون، که بنیان‌گذار مرکز ذهن‌های سالم در دانشگاه ویسکانسین است، آغاز می‌شود: گونه‌ی انسانی درگیر بحران بزرگ سلامت روان است. این بحران، در حالی رخ می‌دهد که بیش از یک ونیم قرن از انتشار کتاب منشأ انواع داروین می‌گذرد و نظریه‌ی تکامل به ستون علم مدرن تبدیل شده است. اما وقتی نوبت به ذهن انسان می‌رسد، ناگهان تردیدها آغاز می‌شود. جامعه در پذیرش این نکته که حیات ذهنی ما نیز بخشی از زنجیره‌ی تکاملی است، درمانده است و این تردید، دیگر از یک مسأله‌ی ساده‌ی فلسفی گذر کرده و به بحران سلامت عمومی تبدیل شده است. اما اگر بپذیریم ذهن پدیده‌ای تکاملی است سلامت آن به فرایندهای زنده‌ای بستگی دارد که آن را شکل داده‌اند و وقتی جامعه‌ای این فرایندها را نادیده بگیرد، به‌طور مستقیم سلامت روان را به خطر انداخته است. نویسنده به ریشه‌های تاریخی این گسست نیز اشاره‌ دارد که چگونه در جهان غرب ذهن از طبیعت جدا شد و از دکارت تا کانت، ذهن را جدا از طبیعت می‌دانستند و هوش را پدیده‌ای فرهنگی و نمادین می‌دیدند، و نه زیستی و تکاملی. هرچند علم مدرن این دیدگاه را نقض کرده اما کمتر کسی به حرف علم گوش می‌کند. علم می‌گوید هوش یک استثنای انسانی نیست، بلکه در طبیعت زنده جاری‌ست. سلول‌ها اطلاعات را حس و پردازش می‌کنند، گیاهان حافظه و توانایی حل مسأله دارند و مغز، عضوی پیش‌بینی‌کننده است که مدام خود را با محیط هماهنگ می‌کند. در این نگاه تازه، ذهن انسان، جدا از طبیعت شکل نگرفته، بلکه در خودِ طبیعتِ تکامل‌یافته است. این نگاه تکاملی به ذهن، چهار بینش اساسی به همراه دارد. نخست، ادراک ما چیزی جز هماهنگی زیستی نیست؛ یعنی حواس ما، میلیون‌ها سال است که به‌عنوان فیلترهایی فعال برای دریافت جهان و تعامل با آن، سازگار شده‌اند. دوم، هوشیاری، پدیده‌ای رابطه‌ای است که از تعامل پیچیده‌ی بدن، مغز، محیط و فرهنگ برآمده می‌شود. سوم، هویتِ ما، پویا و در حالِ تغییر است و خود، الگویی در حالِ تکامل از تعاملات ماست. و چهارم، تفکر نمادین، پدیده‌ای جدید در تاریخ تکامل است که در واقع ادامه‌ی همان اشکال کهن‌ترِ حس کردن و هماهنگ شدن با جهان است. اما اگر ذهن، پدیده‌ای تکاملی است، پس سلامت روان نیز به شرایطی وابسته است که این هوشِ تکاملی را پرورش دهند. این شرایط، چیزهای عجیب‌وغریبی نیستند؛ غنای حسی، ارتباط عمیق با طبیعت، گرمیِ روابط، حضورِ جسمانی در جهان و احساس معنا و هدفی که ریشه در تجربه‌ی زیسته دارد. این‌ها تجملات نیستند، بلکه نیازهای زیستیِ انسان هستند. اما جامعه‌ی مدرن این نیازها را نابود می‌کند. در فضای بسته زندگی می‌کنیم، پشت صفحه‌نمایش‌ها، و در دریایی از انتزاعات غوطه‌وریم. کمتر حرکت می‌کنیم، کمتر حس می‌کنیم و کمتر با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنیم. بارِ شناختیِ ما را بیش از حد سنگین شده‌، و بخش‌های مثبت آن در حال برون‌سپاری به هوش مصنوعی‌ست، و در مقابل حواس و ادراکِ ما را می‌کشند. این نوعی «ناهماهنگی تکاملی» است؛ شکافی عمیق میان آنچه ذهن ما برای آن تکامل یافته و آنچه فرهنگ امروز به ما تحمیل می‌کند. نتیجه‌ی این ناهماهنگی را در آمارهای فزاینده‌ی اضطراب، افسردگی، فرسودگی، تنهایی، توجهِ ازهم‌گسیخته، و بحران هویت می‌بینیم. این‌ها فراتر از اختلالات روانی، نشانه‌های گسست از فرایندهایی هستند که مقوم سلامت روان‌اند. پارادوکس بزرگ اما اینجا پارادوکسِ بزرگِ انسان مدرن خودنمایی می‌کند. مگر نه اینکه همین هوش نمادین، به ما قدرت‌های شگفت‌انگیزی بخشیده: تخیل، برنامه‌ریزی، خلاقیت و همکاری و تولید علم و هنر و فن‌آوری را؟ اما محصول فرعی آن این بوده که از واقعیت‌های بوم‌شناختی و رابطه‌ای که ما را ساخته‌اند، جدا شویم. وقتی این انتزاع از جسمانیت، از طبیعت و از جامعه رخ می‌دهد، هوش از ابزاری مفید فراتر رفته و مشکلاتی را نیز می‌آفریند. همین کشمکش تکاملی‌ست که در بحران سلامت روان امروز نقش دارد و پارادوکس‌هایی را بر سر راه تربیت درست کودکان نیز می‌گذارد. راه‌حل مقاله بازگرداندنِ سه نوع هماهنگی است. هماهنگی بوم‌شناختی: بازگشت به طبیعت، به ریتم‌ها، به حرکت و به حضور حسی در جهان. هماهنگی رابطه‌ای: بازسازی دلبستگی‌های سالم، همدلی، هم‌تنظیمی و معانی مشترک. و هماهنگی شناختی: پرورش مدل‌های ذهنی همنوا با سرشت تکاملی انسان، ارتقاء حساسیت هیجانی و فراشناخت. این‌ها چیزی بیش از تکنیک‌های درمانیِ ساده‌‌اند؛ شرایطِ تکاملیِ برخورداری از ذهنیِ سالم‌اند و با نادیده‌گرفتن آنها مسیر پایدار برخورداری از ذهنی سالم مسدود است. (اگر راهکاری عملی برای حل این تعارض در کودکان خود می‌خواهید کتاب امپراتوری کودکی را بخوانید، یا در مراسم معرفی کتاب در بخارا شرکت کنید.) هادی صمدی @evophilosophy

  • 8 авг.3 41885

    «عصر سه‌شنبه‌های بخارا» این هفته به کتاب استاد وهاب‌زاده اختصاص دارد. فرصت داشتید از دست ندهید زیرا این کتاب ارزش خواندن دارد. به ویژه اگر والد هستید یا معلم، یا دانشجوی تربیت معلم، و احیانا در خواندن کتاب تردید دارید در جلسه شرکت کنید. شاید شرکت در این جلسه اثری بر آینده‌ی کودکان یا دانش‌آموزان شما داشته باشد. تردید نکنید. ساعت ۱۷ سه‌شنبه ۲۰ مرداد ١۴٠۵ با سخنرانی: عبدالحسین وهاب‌زاده، سیدمحسن گلدانساز، هادی صمدی، بهاره کیائی، مانیا شفاهی، محمدرضا سرکارآرائی‌ (پیام تصویری) و علی دهباشی خیابان باهنر (نیاوران). رو‌به‌روی کامرانیهٔ شمالی، شمارهٔ ۱۳۷ و ۱۳۵، شهر کتاب نیاوران هادی صمدی @evophilosophy برخی کانال‌هایی که در این حوزه فعال هستند، و با دنبال کردن آنها با مفهوم مدرسه‌ی طبیعت آشناتر می‌شوید: @madresehtabiat @DamounNatureSchool @darbananati @NobangAndisheh @cnstudy @BachehayeZamin @Shabnam_n_s @cnbooks @noojkids @NatureSchoolMinooTooran @konaam_childhood @parcheen_org1396 @KoocharNatureSchool @KavikonjNatureSchool @zaadaanschool @talikakkindergarden96 @BaghNS

  • 5 авг.3 34334

    عنوان سخنرانی آنلاین: نگاهی تکاملی به رابطه‌ی حقوق و اخلاق زمان: شنبه، ۱۷ مرداد، ساعت ۱۹ تا ۲۱ جلسه رایگان، اما ثبت‌نام لازم است.👆 خلاصه: رابطه‌ی حقوق و اخلاق معمولاً در قالب تقابل نظریه‌ی حقوق طبیعی و پوزیتیویسم حقوقی و با پرسش از اعتبار قانون غیرمنصفانه بررسی می‌شود. این سخنرانی نشان می‌دهد که این چارچوب، مسئله را بیش از حد ساده می‌کند. از منظر تکاملی، اخلاق مجموعه‌ای از هیجان‌ها، هنجارها، استدلال‌ها و بنیان‌های اخلاقی است که انصاف صرفاً یکی از آنها، هرچند نزدیک‌ترین آنها به حقوق، به شمار می‌آید. حقوق نیز نظامی چندلایه با کارکردهای متفاوت است. (جدا از خود تنوع قوانین، قواعد سه‌گانه‌ی تشخیص، تغییر، و قضاوت هارت را به یاد آوریم.) از این رو، رابطه‌ی حقوق و اخلاق یک نسبت واحد نیست، بلکه شبکه‌ای پیچیده از تعاملات است که بدون اتخاذ رویکردی تکاملی و درزمانی نمی‌توان آن را به‌درستی تحلیل کرد. بحث با تکامل اخلاق آغاز، و در ادامه نشان داده می‌شود که در چه برهه‌ای از تکامل اجتماعی در اروپا و برای حل چه مساله‌ی پوزیتیوسم حقوقی شکل گرفت و چرا در ادامه با مشکلاتی مواجه شد. هادی صمدی @evophilosophy

  • 5 авг.2 52223из naghshe_ajab05

    مجموعه نقش عجب برگزار می‌کند:              ✳️ مدرسه حقوق و اخلاق ✳️ 🔸حقِ ناحق‌بودن 🔹 دکتر آرش نراقی 🗓⏰ ۲۴ مرداد، ساعت ۱۹ تا ۲۱ 🔸حقوق‌شناسی گفتگویی بوهمی: معرفی اجمالی نظریه گفتگوی بوهمی برای پژوهشگران حقوق 🔹دکتر حسین بیات 🗓⏰ ۱۵ مرداد ساعت ۱۸ تا ۱۹ 🔸نگاهی تکاملی به رابطه حقوق و اخلاق 🔹 دکتر هادی صمدی 🗓⏰ ۱۷ مرداد ساعت ۱۹ تا ۲۱ 🔸اخلاق ماشین و حقوق بشر در عصر هوش مصنوعی 🔹دکتر حسین دباغ 🗓⏰ ۲۱ مرداد ساعت ۱۹ تا ۲۱ 🔸ارتباط حق و اخلاق نزد ایمانوئل کانت 🔹دکتر محمد حسینی ۲۸ مرداد ساعت ۱۹ تا ۲۱ 🔸فضیلت فکری و حق معرفتی 🔹دکتر امیر حسین خداپرست 🗓⏰ ۳ شهریور ساعت ۱۹ تا ۲۱ 🔸رابطه‌ی اخلاق و حقوق در اندیشه‌ی رانلد دورکین با تکیه بر کتاب عدالت برای خارپشت‌ها 🔹دکتر جواد حیدری 🗓⏰ دو جلسه: ۹ و ۱۱ شهریور ساعت ۲۰ تا ۲۲ 👨‍🎓دبیر علمی مدرسه: دکتر محمد حسینی 🔴🔴🔴 شرکت در جلسات رایگان اما نام‌نویسی الزامی است. ✅ اطلاعات بیشتر و نام‌نویسی از طریق تلگرام، واتساپ، ایتا، پیامک و تماس با شماره: ۰۹۳۰۶۵۵۳۳۵۷ 🆔 @naghshe_ajab05

  • 3 авг.4 152117

    چرا بیشتر انسان‌ها راست‌دست هستند؟ نگاهی تکاملی به معمای چپ‌دستی از ویژگی‌های جالب انسان این است که حدود ۹۰ درصد افراد راست‌دست و فقط حدود ۱۰ درصد چپ‌دست هستند. این نسبت تقریباً در همه فرهنگ‌ها و جوامع انسانی، با قدری کم‌وزیاد، دیده می‌شود و طی تاریخ تکامل انسان نیز تغییر چندانی نکرده است. در مقابل، سایر نخستی‌ها مانند شامپانزه‌ها و گوریل‌ها اگرچه گاهی یک دست را بر دیگری ترجیح می‌دهند، اما هیچ‌گاه به چنین غلیه‌ی فراگیری از راست‌دستی نمی‌رسند. همین تفاوت، سال‌ها یکی از پرسش‌های مهم زیست‌شناسی تکاملی بوده است.   پژوهش تازه‌ای از دانشگاه آکسفورد که در نشریه‌ی ‌PLOS Biology منتشر شده، نشان می‌دهد که دو تحول بزرگ در مسیر تکامل انسان احتمالاً نقش اصلی را در شکل‌گیری راست‌دستی ایفا کرده‌اند: راه رفتن روی دو پا و بزرگ‌تر شدن مغز. اولی با آزاد سازی دو دست امکان تخصصی شدن دست‌ها را فراهم کرد و دومی با تخصصی شدن بخش‌های مختلف مغز این امکان را به فعلیت رساند. پژوهشگران داده‌های مربوط به بیش از دو هزار نخستی از ۴۱ گونه مختلف را با یکدیگر مقایسه کردند و دریافتند هنگامی که دو عامل «دوپایی» و «اندازه مغز» در مدل‌های تکاملی لحاظ می‌شوند، می‌توان غلبه‌ی راست‌دستی به چپ‌دستی را تبیین کرد. دوپا شدن دست‌ها را از وظیفه حرکت آزاد کرد. در نتیجه، دست‌ها فرصت یافتند برای کارهای ظریف‌تری مانند ساخت ابزار، حمل اشیا، شکار و مراقبت از نوزادان تخصص پیدا کنند. (اختلاف میان اندازه‌ی انگشتان در انسان نیز تنوع کارهای قابل انجام با دست را افزایش داد.) این تغییر احتمالاً زمینه را برای برتری تدریجی یکی از دو دست فراهم کرد. از سوی دیگر، با بزرگ‌تر و پیچیده‌تر شدن مغز، تقسیم کار میان دو نیمکره نیز افزایش یافت و کنترل بسیاری از حرکات پیچیده در یک نیمکره متمرکز شد؛ فرایندی که می‌توانست به تثبیت راست‌دستی در بیشتر انسان‌ها منجر شود. مدل‌های تکاملی پژوهشگران نشان می‌دهد که گونه‌های بسیار قدیمی انسان‌تبار، مانند استرالوپیتکوس، احتمالاً گرایش خفیفی به استفاده از دست راست داشتند، اما با ظهور گونه‌های پیشرفته‌تر از سرده هومو این گرایش به تدریج تقویت شد و در نهایت در انسان خردمند به الگوی امروزی رسید. اما شاید جالب‌ترین پرسش این باشد که اگر راست‌دستی چنین مزیتی داشته، چرا چپ‌دستی به‌طور کامل از میان نرفته است؟ در پاسخ به این پرسش، که مقاله به آن نمی‌پردازد، از مقاله گذر کرده و فرضیه‌ای مطرح می‌کنم. از شناخته‌شده‌ترین تبیین‌های تکاملی، نظریه‌ی «انتخاب وابسته به فراوانی» است. بر اساس این نظریه، نادر بودن چپ‌دستی خود یک مزیت محسوب می‌شود. برای مثال، در رقابت‌های تن‌به‌تن، مبارزه، یا حتی ورزش‌های امروزی مانند بوکس، شمشیربازی، و تنیس، افراد راست‌دست عمدتاً با راست‌دستان مقابله می‌کنند و هنگام رویارویی با یک چپ‌دست غافلگیر می‌شوند. بنابراین، همین نادر بودن چپ‌دستی می‌تواند مانع حذف کامل چپ‌دستی شود. اما شاید بقای حدود ده درصد چپ‌دست‌ها نه صرفاً به دلیل مزیت فردی، بلکه به دلیل افزایش تنوع عملکردی کل گروه باشد. در بسیاری از سامانه‌های زیستی، تنوع خود یک مزیت تکاملی است. تنوع ژنتیکی مقاومت جمعیت را در برابر بیماری‌ها افزایش می‌دهد و تنوع رفتاری در گونه‌های اجتماعی باعث انعطاف‌پذیری بیشتر گروه می‌شود. شاید تقسیم وظایف در مغز و وجود هر دو الگوی راست‌دستی و چپ‌دستی نیز از همین منطق پیروی کند. برای درک این ایده، می‌توان به جای ورزش‌های انفرادی ذکرشده، به تیم فوتبال فکر کرد. اگر همه بازیکنان راست‌پا باشند، تیم از نظر تاکتیکی محدودتر خواهد بود. حضور چند بازیکن چپ‌پا، زاویه‌های متفاوتی برای پاس، شوت و حمله ایجاد می‌کند و در نتیجه، کارایی کل تیم را افزایش می‌دهد، بی‌آنکه چپ‌پا بودن به خودی خود نشانه‌ی مزیت باشد. ممکن است در گروه‌های اولیه انسان نیز وضعیتی مشابه وجود داشته باشد. وجود اقلیتی از افراد با الگوی حرکتی متفاوت، در شکار گروهی، نبرد، حمل ابزار یا تقسیم وظایف، انعطاف بیشتری برای کل گروه ایجاد می‌کرده است. در این صورت، انتخاب طبیعی نه به دنبال حذف کامل چپ‌دستی بوده و نه به دنبال افزایش آن، بلکه تعادلی را حفظ کرده که بیشترین کارایی را برای جمعیت فراهم می‌کرده است. البته این ایده یک فرضیه است و پژوهش حاضر آن را آزمون نکرده است. با این حال، به نظرم این فرضیه با اصول کلی زیست‌شناسی تکاملی و علوم پیچیدگی سازگار است؛ اینکه سامانه‌های پیچیده معمولاً از یکنواختی کامل سود نمی‌برند، بلکه بهترین عملکرد را از ترکیبی متعادل از شباهت و تنوع به دست می‌آورند. به این ترتیب، راست‌دستی و چپ‌دستی را می‌توان فراتر از یک ویژگی‌هایی فردی، نوعی راهبرد بلندمدت تکامل انسان برای سازگار شدن با محیط دانست؛ راهبردی که در آن، هم تخصص اهمیت دارد و هم حفظ مقداری تنوع. هادی صمدی @evophilosophy

  • 2 авг.2 59249из DamounNatureSchool

    در آستانه آینده؛ چگونه نوجوانان برای شکوفایی در جهان در حال تغییر آماده می‌شوند؟ با گسترش هوش مصنوعی، جهان با تغییرات بزرگی روبه‌روست؛ شغل‌ها دگرگون می‌شوند، افسردگی و اضطراب نوجوانان افزایش یافته، توان جسمانی کاهش پیدا کرده و بحران معنا پررنگ‌تر شده است. اما این به معنای ناتوانی ما نیست. راهکارهایی ساده و عملی وجود دارد که بدون حذف کامل صفحه‌نمایش‌ها، می‌تواند به رشد جسمی، شناختی و هیجانی کودکان و نوجوانان کمک کند. در این سخنرانی، دکتر هادی صمدی از جمله به این موضوعات می‌پردازد: • بازی‌های گروهی در طبیعت برای تقویت جسم، ذهن و هیجان • نقش روایت‌گری، تاریخ علم، زندگی‌نامه‌ها و داستان‌ها در معنا بخشیدن به زندگی • مشارکت کودکان در پروژه‌های علمی واقعی برای پرورش کنجکاوی و فهم جهان • اهمیت کار با دست و ساختن در یادگیری بدنمند ریاضیات و فیزیک 🎥 فیلم کامل سخنرانی را در سایت چهارراه ببینید: مبانی فلسفی پشتیبان مدارس طبیعت به روایت هادی صمدی https://chaharrah.tv/samadi-1405-05-10/ @evophilosophy

  • 31 июл.6 606153

    آنچه نباید آموزش داد؛ و اجازه داد آموخته شود! (توصیه‌ای به تسهیل‌گران، معلمان، و والدین برای خواندن علم تکامل) مقاله‌ای که با عنوان «بینش‌های تکاملی درباره دعای آرامش» منتشر شده است درس‌های مهمی برای آموزش و پرورش دارد. نویسنده از دعای مشهور آرامش آغاز می‌کند: «آرامش برای پذیرفتن آنچه نمی‌توان تغییر داد، شجاعت برای تغییر آنچه می‌توان تغییر داد، و خرد برای تشخیص تفاوت این دو».   استدلال مقاله ساده اما بسیار عمیق است. روان‌شناسی تکاملی به ما کمک می‌کند بفهمیم کدام جنبه‌های رفتار انسان ریشه در تاریخ تکاملی ما دارند، کدام ویژگی‌ها انعطاف‌پذیرند و کدام‌ها تنها در محدوده‌ای مشخص تغییر می‌کنند. به بیان دیگر، خرد تربیتی از آنجا آغاز می‌شود که میان «تغییر دادن» و «فراهم کردن شرایط رشد» تفاوت قائل شویم. این ایده فقط درباره درمان یا روان‌شناسی بزرگسالان نیست؛ شاید بیش از هر حوزه دیگری، برای آموزش و پرورش کودکان اهمیت داشته باشد. گاهی فراموش می‌کنیم که رشد کودک فقط حاصل آموزش نیست؛ حاصل زندگی کردن است. البته ما می‌توانیم خواندن و نوشتن، ریاضیات، موسیقی یا شنا را یاد بدهیم. اما بعضی یادگیری‌ها محصول تجربه‌اند، نه تدریس. دوستی کردن، کنار آمدن با اختلاف، شکست خوردن، آشتی کردن، فهمیدن اینکه همیشه قرار نیست همه چیز مطابق میل ما باشد، بیش از آنکه در کلاس شکل بگیرند، در بازی‌های آزاد، در معاشرت با همسالان و در تعامل‌های روزمره ساخته می‌شوند. اشتباه از جایی آغاز می‌شود که می‌خواهیم این مسیر طبیعی را کوتاه کنیم. کودکی که هنوز فرصت جر و بحث با هم‌بازی‌هایش را پیدا نکرده، به کارگاه «مدیریت تعارض، یا مدیریت هیجان» فرستاده می‌شود. گویی می‌توان تجربه را با اسلاید و آموزش جایگزین کرد. صدالبته این به معنای بی‌اهمیت بودن آموزش نیست. مسئله این است که آموزش زمانی مؤثر است که بر بستر تجربه بنشیند، نه آنکه بخواهد جای تجربه را بگیرد. هر اختلافی را بزرگ‌ترها حل کنند، کودک فرصت حل مسئله را از دست می‌دهد. اگر هر بازی را ما طراحی کنیم، فرصت قانون‌گذاری و مذاکره از کودک گرفته می‌شود. اگر هر ناکامی را حذف کنیم، تاب‌آوری چگونه شکل خواهد گرفت؟ بعضی مهارت‌ها را نمی‌توان مستقیماً آموزش داد؛ باید امکان آموختن را فراهم کرد. آموزش تکامل؛ ضرورتی برای معلمان و تسهیل‌گران مشکل اصلی، از معلمان، و تسهیل‌گران نیست زیرا در آموزش‌هایی که دیده‌اند کسی به فکر آشنا کردن آنها با سرشت تکاملی انسان نبوده است. مشکل از نظام آموزش معلمان، تسهیل‌گران‌ست. بسیاری از کسانی که با کودکان کار می‌کنند، هرگز به طور نظام‌مند با تکامل آشنا نشده‌اند. در نتیجه، تصویری روشن از «طبیعت یا سرشت کودک» ندارند. البته در سال‌های اخیر، نام روان‌شناسی تکاملی در شبکه‌های اجتماعی نیز بسیار شنیده می‌شود، اما اغلب آنچه عرضه می‌شود، تصویری کاریکاتوری از این رشته است؛ گویی همه رفتارهای انسان را می‌توان با چند جمله درباره‌ی انتخاب جنسی یا زندگی غارنشینان توضیح داد. این روایت‌های عامه‌پسند، اگرچه جذاب‌اند، اما فاصله زیادی با روان‌شناسی تکاملی علمی دارند. زیست‌شناسی و روان‌شناسی تکاملیِ معتبر محیط و فرهنگ را انکار نمی‌کند بلکه می‌کوشد توضیح دهد که ذهن انسان با چه آمادگی‌هایی تکامل یافته، این آمادگی‌ها چگونه با محیط تعامل می‌کنند و یادگیری چگونه بر بستری از این آمادگی‌های زیستی رخ می‌دهد. این شناخت برای یک معلم یا تسهیلگر، دانشی حاشیه‌ای نیست؛ مهمترین بخش از سواد حرفه‌ای اوست. تسهیلگری که بداند بازی آزاد صرفاً سرگرمی نیست، بلکه سازوکاری است که طی صدها هزار سال تکامل انسان برای تمرین همکاری، رقابت، مذاکره، آشتی، تنظیم هیجان‌ها و یادگیری قواعد زندگی اجتماعی شکل گرفته است، کمتر وسوسه می‌شود هر دقیقه بازی را با فعالیتی از پیش طراحی‌شده جایگزین کند. معلمی که بداند بسیاری از مهارت‌های اجتماعی در تعامل افقی کودکان با یکدیگر رشد می‌کنند، نه در آموزش عمودی بزرگسالان، یاد می‌گیرد چه زمانی مداخله کند و چه زمانی فقط ناظر باشد. والدی که طبیعت رشد را بشناسد، کمتر از این می‌ترسد که فرزندش هر ناکامی یا هر اختلاف کوچکی را تجربه کند؛ زیرا می‌داند برخی از مهم‌ترین ظرفیت‌های روانی، دقیقاً در همین تجربه‌ها ساخته می‌شوند. به همین دلیل، جای آموزش زیست‌شناسی تکاملی و روان‌شناسی تکاملی در برنامه‌های تربیت معلم، دوره‌های آموزش تسهیل‌گران، رشته‌های علوم تربیتی و حتی دوره‌های فرزندپروری یه شدت خالی است. البته نه آن نسخه‌ی سطحی و رسانه‌ای، بلکه همان دانشی که در کتاب‌ها و پژوهش‌های معتبر این حوزه تدریس می‌شود. کسی که طبیعت انسان را نشناسد، ناگزیر می‌کوشد آن را از نو طراحی کند. و شاید بسیاری از شکست‌های تربیتی از همین سوءتفاهم آغاز می‌شود؛ از این تصور که هر آنچه ارزشمند است، حتماً باید تدریس شود. هادی صمدی @evophilosophy

  • 30 июл.6 542197

    پیش از آنکه برای فرزندتان کلاس تازه‌ای ثبت‌نام کنید، این گفت‌وگو را بخوانید   اگر پدر یا مادر هستید و به فکر ثبت‌نام فرزند خود در کلاس‌های آموزشی فوق‌برنامه در تابستان هستید، اندکی برای خواندن گفت‌وگوی محمدرضا سرکارآرانی با عبدالحسین وهاب‌زاده وقت بگذارید. ارزش این گفت‌وگو در نقد آموزش رسمی نیست، بلکه در عرضه‌ی راهکارهایی‌ست که به‌خلاف تصور، نه هزینه‌ای برای خانواده دارد و نه نیاز به امکانات ویژه. مهم‌ترین پیام وهاب‌زاده این است که «مدرسه طبیعت» پیش از آنکه یک مکان باشد، تغییری در نگاه ما به کودک است؛ نگاهی که برای همه‌ی کودکان، در همه‌ی شهرها و روستاهای ایران و در هر شرایط اقتصادی قابل اجراست. کافی است، به تعبیر سهراب سپهری، «چشم‌ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم». ایده‌ی «مدرسه طبیعت» در اندیشه‌ی عبدالحسین وهاب‌زاده، بیش از آنکه طرحی برای آموزش محیط‌زیست باشد، نقدی بنیادین بر مدرسه‌ی رسمی و شیوه رایج تربیت کودک است. از منظر او، مسئله‌ی اصلی آموزش طبیعت نیست، بلکه بازگرداندن «کودکی» به کودکان است. از منظری تکاملی، کودک موجودی خودیادگیرنده است که انگیزه‌ی یادگیری را از درون خود می‌گیرد. آنچه آموزش رسمی و کلاس‌های پرهزینه انجام می‌دهند، اغلب جایگزین‌کردن انگیزه‌ی درونی با اجبار بیرونی است، در حالی که یادگیری واقعی از تجربه، بازی، مشاهده و تعامل با محیط شکل می‌گیرد. وهاب‌زاده میان «آموزش» و «یادگیری» تمایز روشنی قائل است. یادگیری فرایندی طبیعی‌ست که کودک از طریق بازی، تقلید، تجربه شخصی و تعامل با دیگران و محیط طی می‌کند؛ از همین رو، او کودک را نه «آموزش‌پذیر»، بلکه «یادگیرنده» می‌داند. در مرکز این اندیشه، مفهوم بازی آزاد قرار دارد. کودک با شاخه و تنه‌ی درخت، خاک، آب یا سنگ، جهانی از تجربه خلق می‌کند. این بازی‌ها صرفاً سرگرمی نیستند؛ بلکه شخصیت، عواطف و مسیرهای بعدی یادگیری را شکل می‌دهند. تجربه‌های عاطفی دوران کودکی بعدها جهت علایق و انتخاب‌های فرد را تعیین می‌کنند و کودکی که فرصت تجربه‌ی طبیعت را نداشته باشد، در بزرگسالی نیز رابطه‌ای عمیق با آن برقرار نخواهد کرد. از همین منظر، «مدرسه طبیعت» برای وهاب‌زاده ساختمان یا برنامه‌ی درسی نیست، بلکه محیطی است که کودک بتواند آزادانه بازی کند، تجربه بیندوزد، انتخاب کند و با طبیعت ارتباط برقرار سازد. نقش بزرگسال نیز آموزش دادن نیست، بلکه فراهم کردن محیطی امن و غنی برای تجربه است. انسان میلیون‌ها سال در چنین «مدرسه‌ای» رشد کرده و مدرسه‌ی رسمی نهادی بسیار جدید در تاریخ بشر است. با این حال، وهاب‌زاده به‌خلاف برداشت ساده‌انگارانه از روسو، انسان طبیعی را کاملاً نیک‌سرشت نمی‌داند. به باور او، بازی و طبیعت راهنمای طبیعی کودک‌اند، اما یادگیری قواعد زندگی جمعی، اخلاق و مسئولیت اجتماعی وظیفه‌ی جامعه است. بنابراین، مدرسه‌ی طبیعت نفی آموزش نیست؛ بلکه تأکید بر تقدم تجربه‌ی طبیعی در سال‌های نخست زندگی است. او می‌گوید دغدغه‌اش ابتدا حفاظت از محیط‌زیست بود، اما به این نتیجه رسید که مسئله عمیق‌تر از بحران طبیعت است؛ زیرا خودِ کودکی در معرض نابودی قرار گرفته است. کودک امروز بیشتر وقت خود را میان آپارتمان، سرویس، مدرسه و کلاس‌های متعدد می‌گذراند و فرصت تجربه‌ی آزاد محیط، محله و طبیعت را از دست داده است. از همین رو، دغدغه او از «طبیعت برای محیط‌زیست» به «طبیعت برای کودک» تغییر یافت. اگر با خواندن این مطالب هنوز تردید دارید که آیا چنین شیوه‌ای واقعاً کودک را برای آینده آماده می‌کند یا نه، تردیدتان کاملاً قابل درک است. حرکت در مسیری که با عرف رایج تفاوت دارد، شجاعت می‌خواهد و این نگرانی که «اگر اشتباه کنم، هزینه آن را فرزندم در آینده خواهد پرداخت» نگرانی نابجایی نیست. از سوی دیگر، در ذهن بسیاری از ما این پیش‌فرض وجود دارد که هرچه آموزش گران‌تر باشد، حتماً بهتر است. اما همان‌طور که درباره‌ی تغذیه می‌دانیم، این قاعده همیشه درست نیست؛ گاهی نان، پنیر و سبزی ساده، سالم‌تر از بسیاری از فست‌فودهای گران‌قیمت‌تر است. در تربیت نیز لزوماً آموزش‌های پرهزینه، از یادگیری حاصل از بازی‌های جمعی، تجربه و حضور در محیط‌های طبیعی مانند پارک‌ها ارزشمندتر نیستند. با این همه، اگر هنوز مردد هستید، ضرورتی ندارد آموزش‌های رسمی و متعارف را کنار بگذارید. گفت‌وگوی وهاب‌زاده را بخوانید و سپس خودتان در مورد راهکارهای مناسب برای فرزند خود تصمیم بگیرید. دست‌کم فرصت این نوع یادگیری را نیز در کنار آموزش مدرسه برای فرزندتان فراهم کنید. اهمیت این راهکار به‌ویژه برای کودکان زیر ۱۲ سال بیشتر است، هرچند همه کودکان از آن بهره‌مند می‌شوند. هادی صمدی @evophilosophy

  • 27 июл.4 799116

    حکمت چیست؟ تقدیم به حکیمی که می‌شناسم: مصطفی ملکیان مقاله‌ی «حکمت در فلسفه تحلیلی معاصر» می‌پرسد که حکمت چیست و چه چیزی انسان را حکیم می‌کند. آیا نوعی دانش است؟ یا مجموعه‌ای از فضایل اخلاقی؟ یا توانایی زیستن خوب، و تصمیم‌گیری درست؟ فیلسوفانی معتقدند که حکمت بدون فضیلت ناممکن‌ست. سقراط به نادانی خود آگاه بود، و به این جهت پیشگوی معبد دلفی «حکیم‌ترین انسان» نامیدش. مطابق این خوانش، حکمت، فروتنی فکری است؛ یعنی انسان بداند و اذعان کند که دانش او محدود است و درباره‌ی مسائل بنیادین زندگی با اطمینان بی‌جا سخن نگوید. با این حال، مقاله توضیح می‌دهد که صرف آگاهی از نادانی برای حکیم بودن کافی نیست. افراد بسیاری ممکن است به محدودیت‌های خود آگاه باشند، اما نتوان آن‌ها را حکیم دانست. حکمت باید چیزی فراتر از اعتراف به جهل باشد.  فروتنی فکری یکی از ویژگی‌های حکیم است. حکیم همچنین ذهنی باز دارد، دیدگاه‌های مخالف را با انصاف بررسی می‌کند، از تخیل برای درک موقعیت‌های تازه بهره می‌گیرد، نسبت به دیگران همدل است، از تجربه‌های زندگی می‌آموزد و برای پذیرش حقیقت، حتی زمانی که ناخوشایند باشد، شجاعت دارد. بنابراین به نظر می‌رسد حکمت ترکیبی از فضایل شناختی و اخلاقی است. اما در اینجا نیز اختلاف نظر است. افلاطون حکمت را عالی‌ترین فضیلت می‌دانست که سایر فضایل را هدایت می‌کند، در حالی که ارسطو میان حکمت نظری و حکمت عملی تمایز می‌گذاشت و بر این باور بود که حکمت عملی به انسان امکان می‌دهد در موقعیت‌های پیچیده، میان ارزش‌های گوناگون تعادل برقرار کند. رواقیان نیز می‌گفتند حکمت همان فضیلت کامل‌ست؛ حالتی که در آن فرد جهان را درست می‌فهمد و فقط بر اموری تمرکز می‌کند که در اختیار اوست. حکیم دقیقاً چه چیزی را می‌داند یا می‌فهمد؟ برخی فیلسوفان پاسخ می‌دهند که حکمت شکلی از دانش است؛ یعنی مجموعه‌ای از باورهای درست و مدلل درباره‌ی زندگی. گروهی دیگر معتقدند که «فهم» از «دانش» مهم‌تر است. دانش ممکن است صرفاً مجموعه‌ای از اطلاعات باشد، اما فهم به معنای درک روابط میان امور، و توانایی به‌کارگیری آموخته‌ها در موقعیت‌های واقعی است. ممکن است کسی اطلاعات فراوانی درباره‌ی اخلاق یا روان‌شناسی داشته باشد، اما اگر نتواند آن‌ها را در زندگی به هم پیوند دهد، هنوز حکیم نیست. رابرت نوزیک حکمت را نوعی فهم گسترده از مهم‌ترین جنبه‌های زندگی می‌داند؛ فهمی که شامل شناخت اهداف ارزشمند، راه‌های رسیدن به آن‌ها، انگیزه‌های انسان‌، محدودیت‌های زندگی، نحوه‌ی مواجهه با رنج و شکست و همچنین چگونگی رشد فردی و بهبود روابط انسانی است. از این منظر، حکمت به حوزه‌ی خاصی محدود نمی‌شود، بلکه چشم‌اندازی جامع نسبت به زندگی فراهم می‌آورد. تمایز مشهور ارسطو میان حکمت نظری و حکمت عملی مهم است. حکمت نظری معطوف به شناخت حقیقت و مسائل انتزاعی است، در حالی که حکمت عملی بر تصمیم‌گیری درست و زندگی خوب تمرکز دارد. بسیاری از فیلسوفان معاصر معتقدند هنگامی که از حکمت سخن می‌گوییم، بیشتر همین حکمت عملی را در نظر داریم؛ زیرا ارزش حکمت در توانایی هدایت رفتار و انتخاب‌های انسان آشکار می‌شود، نه صرفاً در انباشتن اطلاعات یا نظریه‌های فلسفی. آیا حکمت فقط دانستن نظریه‌ای درباره «زندگی خوب» است یا چیزی بیش از آن؟ پاسخ غالب این است که حکمت فراتر از دانستن یک نظریه است. حکیم نه‌فقط می‌داند چه چیزهایی ارزشمندند، بلکه شرایط خاص هر موقعیت را نیز درک می‌کند، می‌تواند میان اهداف گوناگون اولویت‌بندی کند و راه‌حل مناسب را در عمل بیابد. به همین دلیل برخی فیلسوفان حکمت را به نوعی مهارت یا خبرگی تشبیه کرده‌اند؛ مهارتی که فرد را قادر می‌سازد دانسته‌های خود را به شیوه‌ای مؤثر در زندگی به کار گیرد. آیا انسان حکیم الزاماً زندگی خوبی دارد؟ برخی معتقدند حکمت و زندگی خوب از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند؛ اگر کسی واقعاً حکیم باشد، ناگزیر زندگی موفق و ارزشمندی خواهد داشت. گروهی دیگر بر هماهنگی میان باور و عمل تأکید می‌کنند و می‌گویند حکیم کسی است که مطابق فهم خود زندگی می‌کند، حتی اگر همیشه به نتایج مطلوب نرسد. دیدگاهی میانه نیز استدلال می‌کند که موفقیت کامل همیشه در اختیار انسان نیست، زیرا شرایط بیرونی، بیماری، فقر، یا بدبیاری می‌توانند مانع تحقق اهداف شوند. بنابراین حکمت تضمین‌کننده‌ی کامیابی نیست، بلکه به معنای داشتن گرایش پایدار به تصمیم‌گیری درست و تلاش صادقانه برای زیستن خوب است. حکمت نه صرفاً دانستن، نه فقط فضیلت اخلاقی، و نه صرفاً موفقیت در زندگی است، بلکه آمیزه‌ای از شخصیت، شناخت، قضاوت و عمل است که انسان را در رویارویی با پیچیدگی‌های زندگی به بهترین تصمیم‌های ممکن رهنمون می‌شود، هرچند ضرورتی بر موفقیت آن تصمیم‌ها نیست. جالب آنکه این تعریف با منطق انتخاب طبیعی هم‌خوان است. به عبارتی حکیمانه زیستن، زیستی طبیعی‌ست! هادی صمدی @evophilosophy

  • 26 июл.4 33062

    بازنگری در رابطه‌ی نئاندرتال و انسان خردمند تا همین اواخر، داستان رابطهٔ انسان خردمند و نئاندرتال‌ها را می‌شد به شکلی نسبتاً ساده روایت کرد: انسان خردمند در آفریقا پدیدار شد، حدود پنجاه هزار سال پیش از آفریقا بیرون آمد، در اوراسیا با نئاندرتال‌ها روبه‌رو شد، با آنها رقابت کرد و سرانجام جای آنها را گرفت. نئاندرتال‌ها ناپدید شدند، اما بخشی از دی.ان.ای آنها در بدن انسان‌های امروزی باقی ماند. پژوهش‌های جدید این داستان را به‌تدریج از نو می‌نویسند. پژوهشی که قبلاً در همین کانال معرفی شد نشان داد که تماس میان انسان خردمند و نئاندرتال احتمالاً یک برخورد کوتاه و یک‌باره در حدود پنجاه هزار سال پیش نبوده است. این دو جمعیت شاید در طول حدود دویست هزار سال، در چندین موج، بارها به یکدیگر نزدیک شده‌، با هم آمیزش کرده‌، و دوباره از هم فاصله گرفته‌اند. انسان خردمند نیز احتمالاً بسیار زودتر از آنچه تصور می‌شد، از آفریقا خارج شده و در دوره‌های مختلف دوباره به آفریقا بازگشته است. در این رفت‌وآمدهای طولانی، جمعیت‌های مختلف انسان‌تبار بارها با یکدیگر تماس پیدا کرده‌اند. این یافته به‌تنهایی تصویر مهمی به ما می‌داد: نئاندرتال‌ها و انسان خردمند دو جمعیت کاملاً جدا و بی‌ارتباط نبودند و طی زمان بارها با یکدیگر آمیزش کرده بودند. بخشی از ژن‌های انسان خردمند نیز وارد جمعیت‌های نئاندرتال شده، یعنی جریان ژنتیکی فقط در یک جهت، از نئاندرتال به انسان امروزی، نبوده است. از سوی دیگر، جمعیت نئاندرتال احتمالاً از آنچه پیش‌تر تصور می‌شد کوچک‌تر بوده است. بنابراین، ناپدیدشدن نئاندرتال‌ها شاید دیگر داستان یک «انقراض ناگهانی» نباشد و ممکن است جمعیت‌های کوچک آنها به‌تدریج در جمعیت‌های بزرگ‌تر انسان خردمند ادغام شده باشند. اما ژن‌ها فقط بخشی از داستان را بازگو می‌کنند زیرا نمی‌گویند این تماس چگونه بوده است. آیا این دو گروه فقط گاهی با یکدیگر آمیزش می‌کردند؟ آیا در کنار هم زندگی می‌کردند؟ آیا با هم رقابت می‌کردند یا گاهی همکاری؟ آیا ایده‌ها و فنون نیز مانند ژن‌ها از یک جمعیت به جمعیت دیگر منتقل می‌شد؟ پژوهش اخیر مربوط به غار تینشمت در اسرائیل، به این پرسش‌ها تا حدی پاسخ می‌دهد. شواهد باستان‌شناختی این محوطه نشان می‌دهد که گروه‌های مختلف انسان‌تبار در دوره‌های گوناگون با یکدیگر تماس داشتند، مرز میان این جمعیت‌ها احتمالاً بسیار نفوذپذیرتر از آن چیزی بوده که زمانی تصور می‌کردیم. شباهت در فناوری ابزارسازی، شیوه‌های شکار و برخی رفتارهای نمادین نشان می‌دهد که این گروه‌ها احتمالاً در یک جهان مشترک زندگی می‌کردند و از یکدیگر تأثیر می‌پذیرفتند.   البته این به آن معنا نیست که نئاندرتال‌ها و انسان خردمند همیشه در صلح و همکاری زندگی می‌کردند. احتمالاً رابطه‌ انها ترکیبی از رقابت، همزیستی، تبادل و شاید در برخی موقعیت‌ها همکاری بوده است. نکته‌ی مهم این است که دیگر نمی‌توان آنها را دو جهان کاملاً جدا تصور کرد. ممکن است در برخی دوره‌ها یک گروه از دیگری چیزی آموخته باشد، در دوره‌ای دیگر بر سر منابع رقابت کرده باشند و در شرایطی دیگر افراد دو جمعیت با یکدیگر پیوند برقرار کرده باشند. پژوهش سوم، که به سازوکار شبکه‌های اجتماعی و جمعیتی مربوط می‌شود، لایه‌ی دیگری به این تصویر اضافه می‌کند. اگر انسان خردمند و نئاندرتال هر دو با محیط‌هایی متغیر روبه‌رو بودند، شاید تفاوت سرنوشت آنها فقط به هوش، ابزار یا توانایی شکار مربوط نبوده باشد و به میزان انسجام درون‌گروهی آنها مرتبط باشد. بر اساس این پژوهش، انسان خردمند احتمالاً شبکه‌های اجتماعی و جغرافیایی گسترده‌تر و انعطاف‌پذیرتری داشته است. وقتی شرایط محیطی تغییر می‌کرد یا منابع در منطقه‌ای کاهش می‌یافت، ارتباط با گروه‌های دیگر می‌توانست امکان جابه‌جایی، تبادل اطلاعات، یافتن منابع تازه و پیوندهای جدید را فراهم کند. نئاندرتال‌ها نیز اجتماعی بودند و هرگز موجوداتی کاملاً منزوی نبودند، اما احتمالا شبکه‌های جمعیتی آنها در برخی دوره‌ها ضعیف‌تر و شکننده‌تر بوده باشد. در چنین شرایطی، بحران‌های اقلیمی یا کاهش منابع می‌توانست برای جمعیتی کوچک و کمتر به‌هم‌پیوسته، پیامدهای بسیار شدیدتری داشته باشد. این سه پژوهش، در کنار هم، تصویری بسیار متفاوت از گذشته می‌سازند. پژوهش ژنتیکی به ما می‌گوید که تماس میان انسان خردمند و نئاندرتال طی ده‌ها هزار سال تکرار شده است. پژوهش باستان‌شناختی نشان می‌دهد که این تماس احتمالاً فقط در سطح آمیزش جنسی و انتقال ژن نبوده، بلکه ممکن است با تبادل فناوری، رفتار و ایده نیز همراه شده باشد. و پژوهش سوم می‌گوید که در سرنوشت نهایی این دو جمعیت، میزان اتصال آنها به یکدیگر و توانایی آنها برای حفظ شبکه‌های گسترده نیز اهمیت داشته است. تا ببینیم پژوهش‌های بعدی چگونه گذشته‌ی انسان را روشن‌تر می‌کنند. هادی صمدی @evophilosophy

  • 23 июл.5 444102

    آیا مغز خزندگان در لایه‌های درونی مغز ما جای دارد؟ (مثالی بسیار جالب که نشان می‌دهد چرا نباید هر مطلبی را که ظاهری علمی دارد، واقعا علمی دانست و چرا مبارزه با خرافات بسیار سخت است.) سال‌هاست که در کتاب‌های روان‌شناسی، کلاس‌های آموزشی، سخنرانی‌های انگیزشی، و حتی جلسات درمانی، از مفهومی به نام «مغز خزنده» سخن گفته می‌شود. تصویری ساده و جذاب که می‌گوید در اعماق مغز ما بخشی باستانی وجود دارد که مسئول غرایز، ترس، خشم و واکنش‌های بقاست و لایه‌های جدیدتر مغز بر روی آن ساخته شده‌اند تا منطق و تفکر را به زندگی انسان بیاورند. این روایت آن‌قدر فراگیر شده که بسیاری آن را حقیقتی بدیهی می‌پندارند.   اما مقاله‌ی در Psychology Today یادآوری می‌کند که این تصویر، سال‌هاست در علوم اعصاب اعتبار خود را از دست داده است. پژوهش‌های جدید نشان داده‌اند که مغز انسان از سه لایه مستقل و مجزا تشکیل نشده است. تکامل مغز، به‌خلاف این استعاره‌ی مشهور، به صورت افزودن طبقه‌ای جدید بر ساختمانی قدیمی پیش نرفته، بلکه شبکه‌ای پیچیده و درهم‌تنیده از ساختارها را پدید آورده است که در آن شناخت، هیجان، حافظه و تصمیم‌گیری دائماً با یکدیگر تعامل دارند. اما پرسش اصلی مقاله چیز دیگری است: اگر این مدل علمی کنار گذاشته شده، چرا هنوز همه جا از آن استفاده می‌شود؟ پاسخ نویسنده این است که دانش علمی با سرعتی بسیار بیشتر از انتقال دانش حرکت می‌کند. یافته‌های جدید ممکن است دهه‌ها طول بکشد تا وارد کتاب‌های درسی، دانشگاه‌ها، دوره‌های آموزشی و فرهنگ عمومی شوند. در این فاصله، نظریه‌های ابطال‌شده‌ی قدیمی همچنان بازتولید می‌شوند، زیرا ساده‌تر، قابل آموزش‌تر و روایت‌پذیرترند. از این رو، گاهی آنچه در جامعه «علم» نامیده می‌شود، در واقع تصویری از علمِ بیست یا سی سال پیش است. تحلیلی از منظر معرفت‌شناسی تکاملی اما شاید بتوان از زاویه‌ای دیگر نیز به این مقاله نگریست که آن را از گزارشی درباره‌ی علوم اعصاب به تأملی درباره‌ی تکامل علم تبدیل می‌کند. معرفت‌شناسی تکاملی کلاسیک، از پوپر تا کمپبل، رشد دانش را فرآیندی مشابه تکامل زیستی می‌دانست: فرضیه‌ها پدید می‌آیند، در معرض نقد و آزمون قرار می‌گیرند، و آنهایی که بهتر با واقعیت سازگارند باقی می‌مانند. این چارچوب هنوز الهام‌بخش است، اما دیگر کافی نیست. معرفت‌شناسی تکاملی معاصر باید توضیح دهد که چرا برخی ایده‌های نادرست، حتی پس از ابطال، همچنان به حیات خود ادامه می‌دهند. اینجاست که مفهوم وابستگی به مسیر در متون تکاملی اهمیت پیدا می‌کند. رشد دانش، به‌خلاف تصور ساده، صرفاً تابع شواهد نیست؛ بلکه تابع مسیر تاریخی نیز هست. ایده‌هایی که زودتر وارد نظام آموزشی، زبان علمی، کتاب‌های درسی و ذهن متخصصان می‌شوند، مزیتی انباشتی پیدا می‌کنند. هرچه شبکه‌ی استفاده از یک مفهوم گسترده‌تر شود، هزینه‌ی جایگزینی آن نیز افزایش می‌یابد. از این منظر، «مغز خزنده» صرفاً یک نظریه نبوده، بلکه استعاره‌ای موفق بوده است. موفقیت آن به دلیل ویژگی‌های ارتباطی آن است. این استعاره به آسانی فهمیده می‌شود، به راحتی تدریس می‌شود، و داستان فیلسوفان باستان درباره‌ی کشمکش عقل و غریزه را علمی جلوه می‌دهد. به بیان دیگر، این ایده از نظر «شایستگی فرهنگی» موفق بوده، و نه الزاماً از نظر انطباق با واقعیت زیستی. در تکامل زیستی نیز همیشه بهترین موجودات باقی نمی‌مانند؛ بلکه آنهایی باقی می‌مانند که در شرایط موجود بهتر تکثیر می‌شوند. در قلمرو معرفت نیز گاه ایده‌هایی ماندگار می‌شوند که بهتر منتقل می‌شوند، نه لزوماً آنهایی که دقیق‌ترند. بنابراین، انتخاب طبیعی ایده‌ها با انتخاب منطقی ایده‌ها یکسان نیست. این نگاه، پیامد مهمی برای فهم علم دارد. ما معمولاً علم را مجموعه‌ای از گزاره‌های درست تصور می‌کنیم، در حالی که علم در عمل سامانه‌ای تاریخی است. هر کشف جدید باید از میان شبکه‌ای از مفاهیم، نهادها، کتاب‌ها، عادت‌های آموزشی و زبان تخصصی عبور کند. این شبکه نوعی حافظه دارد و همین حافظه، هم نقطه‌ی قوت علم است و هم منشأ اینرسی آن. حالا اگر با وجود تمامی ابزارهای اصلاحی در علم (آزمایش، بازتولید، و نقد همتایان)، گاهی دهه‌ها طول می‌کشد تا فرضیه‌ای ابطال‌شده‌ از ذهن عموم زدوده شود، جای تعجب نخواهد بود که باورهای سنتی به سختی بسیار بیشتری تغییر کنند. باورهای سنتی سازوکارهای اصلاحی علم را ندارند و وابستگی به مسیر در آنها نیرومندتر است، زیرا این باورها مجموعه‌ای از گزاره‌های ساده نیستند و در زبان، آیین‌ها، هویت جمعی، مناسک، روابط قدرت و حافظه‌ی تاریخی ریشه دارند. کنار گذاشتن باورهای سنتی تغییر در بخشی از هویت فرد یا جامعه است. به همین دلیل، شواهد علمی به تنهایی برای تغییر چنین باورهایی کافی نیستند، هر چند برخی از آنها آشکارا از منظر ناظر خارج آن فرهنگ، یا از منظری علمی، کاملاً خرافه باشند. هادی صمدی @evophilosophy

  • 21 июл.12,8 тыс399

    وقتی بزرگ شدید می‌خواهید چه کاره شوید؟ پزشک؟! توصیه می‌شود نوجوانان و والدین این متن را بخوانند. چند سالی‌ست که از «دگرگونی‌های بزرگ بازار کار» و «تغییر مشاغل به واسطه هوش مصنوعی و اتوماسیون» می‌شنویم. با این حال، هنوز بسیاری با آرامش پاسخ می‌دهند که این اتفاق تازه‌ای نیست؛ در گذشته نیز با انقلاب صنعتی چنین ترسی مشاهده می‌شد و تاریخ گواه آن بود که ترسی بی‌مورد بوده است. (کارگران نساجی در بریتانیا، از ترس بیکاری، ماشین‌های جدید نساجی را تخریب کردند. اما ترس کارگران بی‌مورد بود زیرا شغل‌ها بیشتر شدند و نه کمتر.) این سخن از نظر تاریخی نادرست نیست، اما تفاوت مهمی را نادیده می‌گیرد. آنچه امروز در حال وقوع است، صرفاً جابه‌جایی چند شغل نیست، بلکه تغییری کیفی در ماهیت بسیاری از حرفه‌ها و کلاً در ماهیت مفهوم «شغل» است. (استخراج رمزارزها باید نشان داده باشد که ماهیت «پول» و «شغل» درحال تغییرات اساسی‌ست هر چند که از منظر مخالفان تغییر، هیچ چیز جدیدی در ماهیت پول نیز رخ نداده است.) حرفه‌هایی که تا همین چند سال پیش تصور می‌شد به دلیل پیچیدگی، خلاقیت یا تخصص بالا از دسترس ماشین‌ها دور هستند اکنون در حال برون‌سپاری به هوش مصنوعی هستند. نادیده گرفتن این تفاوت چیزی بیش از یک خطای تحلیلی ساده است و ریشه‌ای روان‌شناختی نیز دارد. انسان‌ها به طور طبیعی از ابهام گریزان‌اند و دوست دارند آینده را در قالب مسیری روشن و قابل پیش‌بینی ببینند. برای بسیاری از والدین نیز پذیرفتن اینکه شاید دیگر هیچ مسیر شغلی از پیش تضمین‌شده‌ای وجود نداشته باشد، دشوار است. از همین رو، همچنان ترجیح می‌دهند فرزندانشان را در جاده‌ای به ظاهر مستقیم و امن، مانند پزشکی یا چند حرفه‌ی سنتی دیگر، هدایت کنند؛ غافل از آنکه این نقشه‌ی راه در حال تغییر است.   تصویر رایج این است که پزشکی حرفه‌ای است که نه با رکود اقتصادی آسیب می‌بیند و نه با پیشرفت فناوری جایگاهش متزلزل می‌شود. اما مقاله‌ای که به‌تازگی در نیچر منتشر شده، تصویری متفاوت از آینده ترسیم می‌کند که شاید بسیاری از باورهای سنتی درباره‌ی انتخاب شغل را دگرگون کند. پژوهشگران در این مطالعه سامانه‌ای به نام «میرا» را معرفی کرده‌اند که یک عامل هوش مصنوعی‌ست که می‌تواند مانند پزشک، از لحظه ورود بیمار تا تصمیم‌گیری درباره‌ی درمان، بسیاری از وظایف بالینی را به‌صورت مستقل انجام دهد. در محیط شبیه‌سازی‌شده با هزاران پرونده واقعی بیماران، میرا از بیمار شرح حال می‌گیرد، بر اساس پاسخ‌ها آزمایش یا تصویربرداری درخواست می‌کند، نتایج را تفسیر می‌کند، تشخیص می‌دهد، درمان مناسب پیشنهاد می‌کند و حتی درباره‌ی بستری یا ترخیص بیمار تصمیم می‌گیرد. نکته‌ی مهم آن است که عملکرد این سامانه در بسیاری از موارد با پزشکان باتجربه برابری می‌کند و در برخی شاخص‌ها حتی نتایج بهتری نیز نشان داده است. نویسندگان مقاله، البته با احتیاطی که شرط چاپ چنین مقالاتی است، تأکید می‌کنند که این فناوری هنوز جایگزین پزشکان نیست و پیش از ورود به محیط واقعی بیمارستان‌ها باید آزمون‌های فراوانی را پشت سر بگذارد، این مقاله نشان می‌دهد حتی یکی از تخصصی‌ترین و کهن‌ترین حرفه‌های جهان نیز از تحول ناشی از هوش مصنوعی مصون نخواهد بود. اگر سامانه‌ای بتواند بخش قابل‌توجهی از فرایند تشخیص و درمان را انجام دهد، دیگر نمی‌توان تنها با تکیه بر امنیت سنتی یک حرفه، آینده شغلی را تضمین‌شده دانست. بزرگ‌ترین درس این مقاله برای والدین این است که دنیای آینده دیگر با معیارهای گذشته قابل پیش‌بینی نیست. اگر هوش مصنوعی می‌تواند در یکی از دشوارترین رشته‌های دانشگاهی چنین نقشی ایفا کند، چه کسی می‌تواند با اطمینان بگوید که بیست سال دیگر کدام شغل بیشترین درآمد یا امنیت را خواهد داشت؟ به همین دلیل، هدایت اجباری کودکان به سمت پزشکی صرفاً به این دلیل که «آینده خوبی دارد» دیگر استدلال محکمی نیست. آینده متعلق به کسانی خواهد بود که توانایی یادگیری مداوم، سازگاری با تغییر و خلق ارزش‌های جدید را داشته باشند؛ ویژگی‌هایی که بیش از هر چیز از علاقه و انگیزه درونی سرچشمه می‌گیرند. کودک اگر فرصت پیدا کند در مسیری رشد کند که خودش می‌سازد، با اشتیاق بیشتری می‌آموزد و خلاق‌تر می‌شود و در برابر دشواری‌ها استقامت بیشتری نشان می‌دهد. این به معنای آن نیست که والدین هیچ نقشی در انتخاب مسیر فرزندان ندارند. اما تفاوت بزرگی‌ست میان «حمایت از ایجاد علاقه توسط خود نوجوانان» و «تحمیل یک علاقه به آنها». والدینی که اجازه می‌دهند کودک استعدادهای واقعی‌ خود را کشف کند، مهم‌ترین هدیه را به او می‌دهند زیرا آینده از آن کسانی‌ست که امروز لذت خودتحقق‌بخشی را درک کرده‌اند. به‌خلاف تصور رایج، وظیفه‌ی والدین جهت دادن به نوجوان نیست بلکه نظارت بر ساختن و انتخاب هدف توسط خود اوست؛ که البته زحمت بیشتری دارد.   هادی صمدی @evophilosophy

  • 19 июл.8 188143

    هشدار زیست‌شناسان تکاملی درباره‌ی هوش مصنوعی در سال‌های اخیر، بحث درباره‌ی خطرهای هوش مصنوعی عمدتاً حول محور افزایش توانایی‌های شناختی آن شکل گرفته است: اینکه آیا ماشین‌ها از انسان باهوش‌تر خواهند شد، آیا می‌توانند شغل‌ها را تصاحب کنند، یا حتی روزی کنترل تصمیم‌گیری‌های مهم را به دست گیرند؟ گروهی از زیست‌شناسان تکاملی در مقاله‌ای که اخیرا منتشر شده، معتقدند که این نگرانی‌ها فقط بخشی از مسئله را نشان می‌دهد. به باور آنان، خطر واقعی زمانی آغاز می‌شود که هوش مصنوعی نه فقط هوشمندتر، بلکه «تکامل‌پذیر» شود؛ یعنی وارد همان فرآیند داروینی شود که طی میلیاردها سال حیات روی زمین را شکل داده است. به خوانش نویسندگان، انتخاب طبیعی محدود به زیست‌شناسی نیست. از دیدگاه تکامل، هر سامانه‌ای که سه ویژگی بنیادی را داشته باشد، می‌تواند وارد فرآیند تکامل شود: توانایی تولید نسخه‌های جدید از خود، انتقال ویژگی‌ها به نسل بعد، و ایجاد تغییر یا تنوع میان این نسخه‌ها. هنگامی که این سه شرط فراهم شوند، محیط شروع به انتخاب نسخه‌هایی می‌کند که در بقا و گسترش موفق‌ترند. بنابراین، آنچه تکامل را به حرکت درمی‌آورد، ماده زیستی نیست، بلکه منطق رقابت و انتخاب است. نویسندگان هشدار می‌دهند که فناوری‌های نوین هوش مصنوعی به تدریج در حال نزدیک شدن به همین نقطه هستند. مدل‌های زبانی می‌توانند «کد» تولید کنند، عامل‌های خودمختار قادرند وظایف پیچیده را بدون نظارت مستقیم انسان انجام دهند، مدل‌ها می‌توانند با یکدیگر ادغام شوند و نسخه‌های تازه‌ای از خود ایجاد کنند، و الگوریتم‌های تکاملی نیز برای بهبود خودکار سامانه‌ها به کار گرفته می‌شوند. هر یک از این فناوری‌ها به تنهایی شاید تهدیدی جدی نباشند، اما کنار هم، اجزای یک چرخه‌ی تکاملی را تشکیل می‌دهند. برای توضیح این نگرانی، مقاله به تاریخ زیست‌شناسی بازمی‌گردد. آنچه در طبیعت گسترش یافته، ویژگی‌هایی بوده که احتمال بقا و تولیدمثل را افزایش داده‌اند. به همین دلیل، در کنار همکاری، همواره پدیده‌هایی مانند زندگی انگلی، فریب، استتار، رقابت تسلیحاتی و سوءاستفاده نیز تکامل یافته‌اند. از نگاه نویسندگان، اگر سامانه‌های هوش مصنوعی وارد منطق داروینی شوند، انتظار اینکه صرفاً رفتارهای مطلوب انسانی را حفظ کنند، خوش‌بینانه خواهد بود. همان‌گونه که در طبیعت، فریب گاه یک راهبرد موفق تکاملی است، در اکوسیستم‌های دیجیتال نیز ممکن است سامانه‌هایی که بهتر می‌توانند محدودیت‌ها را دور بزنند، منابع بیشتری به دست آورند، یا از نظارت انسان فرار کنند، شانس بیشتری برای بقا و گسترش داشته باشند. برای تقویت این استدلال، مقاله به تجربه‌ی پژوهش در حوزه‌ی «حیات مصنوعی» اشاره می‌کند که پژوهشگران در برنامه‌های ساده‌ای که صرفاً قابلیت تکثیر داشتند، با گذشت زمان شاهد رفتارهایی مانند انگل شدن، سرقت منابع، رقابت، و حتی فریب‌های پیچیده بودند. این آزمایش‌ها نشان داد که بسیاری از رفتارهای مشاهده‌شده در طبیعت، پیامد مستقیم انتخاب طبیعی هستند و می‌توانند در محیط‌های کاملاً دیجیتال نیز پدیدار شوند. نویسندگان سپس به تفاوت مهم میان تکامل زیستی و تکامل دیجیتال اشاره می‌کنند. در طبیعت، تکامل فرآیندی عموماً کند است؛ جهش‌های ژنتیکی عموماً تصادفی‌اند و انتقال ویژگی‌ها میان نسل‌ها محدودیت‌های فراوانی دارد. اما در هوش مصنوعی، یک عامل می‌تواند در چند ثانیه کدهای آماده را از کتابخانه‌های نرم‌افزاری اقتباس کند، ماژول‌های مختلف را با هم ترکیب کند، تجربه‌های موفق را مستقیماً به نسخه‌های بعدی منتقل کند، و حتی با کمک مدل‌های زبانی، تغییرات سودمند را آگاهانه پیشنهاد دهد. از این رو، اگر تکامل در سامانه‌های هوش مصنوعی آغاز شود، سرعت آن می‌تواند به مراتب بیشتر از تکامل زیستی باشد. از مهم‌ترین نکات مقاله، تمایز میان دو وضعیت است. در وضعیت نخست، انسان همچنان کنترل فرآیند تکثیر را در اختیار دارد؛ همان‌گونه که در اصلاح نژاد گیاهان و جانوران، انسان تصمیم می‌گیرد کدام ویژگی‌ها حفظ شوند. اما وضعیت دوم زمانی شکل می‌گیرد که عامل‌های هوش مصنوعی بتوانند در محیط‌های باز، بدون نظارت مؤثر انسان، نسخه‌های جدیدی از خود ایجاد کنند، تغییر یابند و برای منابع محاسباتی یا فرصت‌های بیشتر با یکدیگر رقابت کنند. از دید نویسندگان، خطر اصلی در توانایی شناختی سامانه‌ها نیست بلکه در گذار از وضعیت نخست به وضعیت دوم است؛ زیرا در این حالت، دیگر انسان تعیین‌کننده‌ی مسیر نخواهد بود و انتخاب طبیعی جایگزین تصمیم طراحان می‌شود. مقاله می‌گوید شاید هوش مصنوعی در آستانه‌ی یکی از گذارهای بزرگ تکامل قرار گرفته باشد که در آن، اطلاعات وراثتی از مولکول‌های زیستی به کدهای دیجیتال منتقل می‌شود و نوع تازه‌ای از سامانه‌های تکامل‌پذیر شکل می‌گیرد. این احتمال با عنوان «حیات ۲.۰» توصیف می‌شود. هادی صمدی @evophilosophy

  • 18 июл.6 357114

    فرشته و شیطانِ روی شانه‌ها: چگونه بدون اموزش، کودکان اخلاقی‌تری پرورش دهیم؟ کودکی هشت ساله پولی پیدا کرده و کسی او را ندیده و می‌تواند آن را برای خود بردارد یا به دنبال صاحب آن بگردد. در این لحظه چه اتفاقی در ذهن او رخ می‌دهد؟ آیا صرفاً سود و زیان دو گزینه را محاسبه می‌کند؟ یا گفت‌وگویی خاموش در درونش شکل می‌گیرد؟ صدایی می‌گوید «نگهش دار، حالا مال توست.» صدای دیگری زمزمه می‌کند «شاید صاحبش ناراحت باشد.» آنچه در این چند ثانیه رخ می‌دهد، شاید مهم‌ترین لحظه‌ی تربیت اخلاقی باشد. مقاله‌ای که اخیرا منتشرشده، دقیقاً از همین تجربه‌ی انسانی آغاز می‌کند که آن را می‌شناسیم اما در بسیاری از مدل‌های اقتصادی و نظریه‌ی بازی‌ها جایی برای آن وجود ندارد. نویسندگان مقاله معتقدند که نظریه‌های رایج، انسان را موجودی تصور می‌کنند که از پیش دارای ترجیحات ثابت است. اگر خودخواه باشد، همواره مطابق خودخواهی عمل می‌کند و اگر دگرخواه باشد، دگرخواهی نیز از ابتدا در تابع مطلوبیت او گنجانده شده است. در نتیجه، فرد هرگز میان خودخواهی و دگرخواهی انتخاب نمی‌کند بلکه فقط ترجیح از پیش تعیین‌شده خود را دنبال می‌کند. از نگاه نویسندگان، چنین تصویری یک ویژگی بنیادی انسان را نادیده می‌گیرد: عاملیت اخلاقی. به باور نویسندگان، انسان فقط درباره‌ی «چه کاری انجام دهد» تصمیم نمی‌گیرد، بلکه پیش از آن، درباره‌ی اینکه «بر اساس کدام اصل اخلاقی تصمیم بگیرد» نیز انتخاب می‌کند. به همین دلیل، پیشنهاد اصلی مقاله آن است که اخلاق نباید صرفاً بخشی از تابع مطلوبیت باشد، بلکه خودِ اصول اخلاقی نیز باید وارد فضای انتخاب شوند. در این چارچوب، فرد پیش از آنکه میان همکاری و خیانت، بخشیدن و نبخشیدن، یا راست‌گویی و دروغ‌گویی تصمیم بگیرد، شاید ناآگاهانه میان اصولی مانند خودخواهی، همدلی، یا جهان‌شمول‌سازی کانتی نیز انتخاب می‌کند. به این ترتیب، نظریه‌ی بازی‌ها از مدلی که فقط رفتار را توضیح می‌دهد، به مدلی نزدیک می‌شود که می‌تواند فرایند شکل‌گیری تصمیم اخلاقی را نیز توصیف کند. نویسندگان برای نشان دادن ظرفیت این ایده، آن را بر بازی‌هایی مانند معمای زندانی و بازی کالای عمومی اعمال می‌کنند. نتیجه این است که رفتار انسان دیگر به صورت کاملاً خودخواهانه یا کاملاً دگرخواهانه پیش‌بینی نمی‌شود، بلکه میان این دو قطب در نوسان است. گویی همان دو صدایی که در ادبیات عامه با استعاره‌ی «فرشته و شیطانِ روی شانه‌ها» شناخته می‌شوند، اکنون در قالب یک مدل نظری وارد نظریه‌ی بازی‌ها شده‌اند. اهمیت مقاله نیز در همین جابه‌جایی نهفته است: اخلاق دیگر ویژگی ثابتی نیست که از ابتدا در شخصیت فرد وجود داشته باشد، بلکه بخشی از فرایند انتخاب اوست. پرورش اخلاق در کودکان اگر این ایده را از فضای اقتصاد بیرون آورده و وارد حوزه تعلیم و تربیت کنیم، افق تازه‌ای پیش روی آموزش اخلاق گشوده می‌شود. بخش بزرگی از آموزش اخلاق به کودکان هنوز بر انتقال مستقیم قواعد استوار است؛ به کودک گفته می‌شود راست بگو، دروغ نگو، کمک کن، احترام بگذار، و مهربان باش. این شیوه اغلب بر نتیجه‌ی رفتار تمرکز دارد، نه بر فرایند شکل‌گیری تصمیم. کودک می‌آموزد پاسخ درست چیست، اما کمتر فرصت می‌کند درباره‌ی چرایی آن پاسخ بیاندیشد. در حالیکه در زندگی اینده با مسائلی کاملاً جدید مواجه می‌شود که نیازمند تصمیمات اخلاقی‌اند. اگر اخلاق را نوعی انتخاب بدانیم، آموزش اخلاق نیز به جای القای پاسخ‌های آماده، باید فرصت تجربه کردن این انتخاب را فراهم کند. در چنین رویکردی، داستان، بازی، نمایش، گفت‌وگو و موقعیت‌های فرضی اهمیت بیشتری از نصیحت مستقیم پیدا می‌کنند. کودک باید بتواند خود را در موقعیت شخصیت داستان قرار دهد، کشمکش درونی او را احساس کند و درباره‌ی دلایل هر انتخاب گفت‌وگو کند یا لااقل بیاندیشد. هدف آن نیست که مربی بگوید «پاسخ درست چیست»، بلکه هدف آن است که کودک یاد بگیرد چگونه درباره‌ی انتخاب خود بیاندیشد. برای مثال، به جای آنکه داستانی درباره‌ی کودکی «همیشه مهربان» تعریف شود، می‌توان داستانی روایت کرد که قهرمان آن بر سر یک تصمیم اخلاقی مردد است. تکرار روایت‌هایی از این دست به کودک در تأمل کردن کمک می‌کند بدون آنکه قیم‌مأبانه نگران انتخاب او باشیم صرفاً بگذاریم تأملات خود را انجام دهد. از این منظر، مقاله با برخی ایده‌های تربیتی و تکاملی جان دیویی نیز هم‌سو می‌شود. دیویی اخلاق را مجموعه‌ای از قواعد ثابت نمی‌دانست، بلکه آن را فرایندی از اندیشیدن، تجربه کردن و حل مسئله تلقی می‌کرد. اگر به جای آموزش اخلاق به کودکان، شرایط یادگیری اخلاق برای انها فراهم شود افرادی خواهیم داشت که صرفاً فرمان‌بردار قواعد نیستند، بلکه می‌توانند درباره‌ی تصمیم‌های خود تأمل کنند، دیدگاه دیگران را در نظر بگیرند، و مسئولیت انتخاب را بپذیرند. فرمانبرداری بدون فکر خطرناک است. هادی صمدی @evophilosophy

  • 13 июл.5 69483

    وقتی تکامل میان‌بُر پیدا می‌کند اگر از بیشتر مردم بپرسیم تکامل چگونه رخ می‌دهد، احتمالاً تصویری کمابیش مشابه ارائه خواهند کرد. جهش کوچکی رخ می‌دهد.اگر مفید باشد باقی می‌ماند. سپس جهش کوچک دیگری رخ می‌دهد و همین روند طی هزاران یا میلیون‌ها نسل ادامه پیدا می‌کند. در این تصویر، تکامل شبیه ساختن یک ساختمان با آجرهایی منفرد است؛ آجری روی آجر دیگر. مطالعه جدید دانشگاه‌های کمبریج و آنتورپ داستان متفاوتی روایت می‌کند. داستان از دریاچه مالاوی در شرق آفریقا آغاز می‌شود. در این دریاچه بیش از ۸۰۰ گونه مختلف از ماهی‌های سیکلید زندگی می‌کنند. همه آن‌ها از یک نیای مشترک پدید آمده‌اند. اما در زمانی بسیار کوتاه‌تر از آنچه برای جدایی انسان و شامپانزه لازم بوده، به صدها گونه مختلف تبدیل شده‌اند. برخی شکارچی‌اند. برخی جلبک می‌خورند. برخی از مواد موجود در گل‌ولای تغذیه می‌کنند. برخی در اعماق تاریک زندگی می‌کنند. و همه این تنوع در یک دریاچه واحد شکل گرفته است. پرسش زیست‌شناسان این بود: چگونه چنین انفجار تکاملی سریعی ممکن شده است؟ برای پاسخ به این سؤال، ژنوم بیش از ۱۳۰۰ ماهی را بررسی کردند وبه کشف مهمی رسیدند. در برخی گونه‌ها، بخش‌های بزرگی از دی.ان.ای  روی چند کروموزوم وارونه شده بود؛ پدیده‌ای که «وارونگی کروموزومی» نامیده می‌شود. در حالت عادی، هنگام تولیدمثل، دی.ان.ایِ والدین با یکدیگر ترکیب می‌شود و ژن‌ها مدام از نو مرتب می‌شوند. اما در این بخش‌های وارونه، چنین اختلاط ژنی تا حد زیادی متوقف می‌شود. در نتیجه مجموعه‌ای از ژن‌های مفید کنار یکدیگر باقی می‌مانند و به صورت یک بسته کامل به نسل بعد منتقل می‌شوند. پژوهشگران این مجموعه‌ها را ابرژن می‌نامند. یکی از نویسندگان مقاله تشبیه جالبی به کار می‌برد: گویی به جای آنکه ابزارهای مفید در جعبه ابزار پراکنده باشند، همه ابزارهای مهم به هم چسبیده‌اند و همیشه با هم منتقل می‌شوند. در نتیجه وقتی یک مجموعه ژنتیکی موفق شکل می‌گیرد، طبیعت مجبور نیست هر بار آن را از ابتدا بازسازی کند و کل بسته حفظ می‌شود و همین امر می‌تواند سرعت سازگاری و گونه‌زایی را به شدت افزایش دهد. در ماهی‌های اعماق دریاچه، این ابرژن‌ها ویژگی‌هایی مرتبط با بینایی، شنوایی، رفتار و سازگاری با فشار و نور کم را کنار هم حفظ کرده‌اند. به بیان دیگر، تکامل گاهی فقط ژن‌های منفرد را انتخاب نمی‌کند بلکه بسته‌های کامل از راه‌حل‌های موفق را حفظ می‌کند. بار دیگر همانند دو پست قبلی به اهمیت این یافته به تبیین‌های تکاملی در علوم انسانی نگاهی کنیم. دعوت به بازنگری در تبیین‌های تکاملی در علوم انسانی و اجتماعی بخش بزرگی از تبیین‌های تکاملی در اندیشه‌ی اجتماعی، از اقتصاد تا نظریه‌ی نهادها، بر نوعی تدریجی‌گرایی استوار است و فرض می‌شود تغییرات بزرگ الزاماً نتیجه انباشت طولانی تغییرات کوچک‌اند. این پژوهش گواهی می‌دهد که گاهی ساختارها می‌توانند تغییرات را شتاب دهند. وقتی اجزای سازگار در کنار هم تثبیت شوند، امکان جهش‌های بزرگ‌تر فراهم می‌شود. برای تبین‌های تکاملی در علوم اجتماعی این پرسش مطرح می‌شود که آیا نهادها، سنت‌ها، فناوری‌ها و فرهنگ‌ها نیز دارای چیزی شبیه «ابرژن» هستند؟ یعنی آیا برخی مجموعه‌های ایده، هنجار و نهاد می‌توانند به صورت بسته‌های پایدار منتقل شوند و ظرفیت تحول سریع را ایجاد کنند؟ در بسیاری از نظریه‌های اجتماعی، واحد اصلی تحلیل فرد است. اما ابرژن‌ها یادآوری می‌کنند که گاهی مهم‌ترین واحد تکاملی، جزء منفرد نیست؛ بلکه آرایش میان اجزاست. برخی ژن‌های منفرد به تنهایی اهمیت چندانی ندارد و شبکه‌ای از ژن‌هاست که با یکدیگر کار می‌کنند. شاید فرهنگ‌ها، سازمان‌ها و جوامع را نتوان صرفاً از رفتار افراد فهمید. گاهی آنچه واقعاً عمل می‌کند، الگوهای ارتباطی میان اجزاست. بسیاری از روایت‌های تکاملی در اقتصاد بر غربال تدریجی گزینه‌ها تأکید می‌کنند. اما این پژوهش نیز هم‌راستا با پژوهش قبلی نشان می‌دهد که ساختارهای درونی نیز اهمیت دارند. همه نوآوری‌ها شانس برابری برای بقا ندارند و برخی از آن‌ها درون شبکه‌هایی قرار می‌گیرند که از آن‌ها محافظت می‌کند. برای اقتصاد و نظریه‌ی نهادها، این بدان معناست که موفقیت گاهی محصول وجود ساختارهایی است که مجموعه‌ای از قابلیت‌های مکمل را کنار هم نگه می‌دارند. جالب‌ترین پیام مقاله برای فلسفه‌ی زندگی و آموزش‌ست. بسیاری از نظریه‌های رشد فردی بر افزودن مداوم دانش‌ها و مهارت‌ها تأکید می‌کنند. اما ابرژن‌ استعاره دیگری پیشنهاد می‌کند: شکوفایی فقط به معنای کسب ویژگی‌های جدید و دانش جدید نیست بلکه به معنای شکل‌دادن آرایش‌های پایدار از ویژگی‌های مکمل است و آموزش و پرورش باید بر این کلیت منسجم تمرکز کند. انسان شکوفا الزاماً کسی نیست که بیشترین دانسته‌ها را دارد بلکه کسی‌ست که بهترین ترکیب از ویژگی‌ها را در خود تحقق بخشد. هادی صمدی @evophilosophy

  • 11 июл.5 562118

    آیا تکامل واقعاً آن‌قدر تصادفی است که فکر می‌کردیم؟ تصور کنید قرار است هفت نفر را که هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند به هفت نقطه مختلف جهان بفرستید و از آن‌ها بخواهید برای حل یک مسئله، راه‌حلی مستقل پیدا کنند. شهود ما می‌گوید احتمالاً هر کدام راه متفاوتی پیدا خواهند کرد. حالا فرض کنید پس از چند سال، متوجه شوید که همه آن‌ها تقریباً از ابزارها و ترفندهای یکسانی استفاده کرده‌اند. این تقریباً همان چیزی است که پژوهشگران دانشگاه یورک و مؤسسه سنگر کشف کرده‌اند. پژوهشگران گروهی از پروانه‌ها و شب‌پره‌های آمریکای جنوبی را، که بیش از ۱۲۰ میلیون سال پیش از یکدیگر جدا شده‌اند بررسی کردند و دریافتند بسیاری از آن‌ها الگوهای رنگی هشداردهنده‌ی تقریباً یکسانی روی بال‌های خود دارند. این رنگ‌ها به پرندگان اعلام می‌کنند که این حشرات سمی یا ناخوشایندند و بهتر است خورده نشوند. آیا این شباهت‌ها ظاهری‌اند یا در سطح ژنتیکی نیز ریشه دارند؟ پاسخ این بود که  گونه‌های بسیار دور از هم، بارها و بارها از دو ژن یکسان برای ساختن این الگوهای رنگی استفاده کرده‌اند. اما نکته عجیب‌تر این بود که تکامل خود ژن‌ها را چندان تغییر نداده است. در عوض، روی «کلیدهای تنظیمی» ژن‌ها کار کرده است؛ یعنی همان سازوکارهایی که تعیین می‌کنند یک ژن کِی و کجا فعال شود. گویی طی ۱۲۰ میلیون سال، به جای اختراع ابزارهای جدید، بارها به همان جعبه ابزار قدیمی بازگشته و از قطعات آشنای آن استفاده کرده است. یکی از پژوهشگران مقاله می‌گوید این مطالعه نشان می‌دهد تکامل ممکن است بسیار پیش‌بینی‌پذیرتر از چیزی باشد که معمولاً تصور می‌کنیم. درخت حیات پر از نمونه‌های «تکامل همگرا» است؛ یعنی گونه‌های نامرتبطی که به ویژگی‌های مشابهی می‌رسند. اما این مطالعه نشان می‌دهد که شباهت فقط در نتیجه نیست؛ در بسیاری موارد حتی مسیر ژنتیکی رسیدن به آن نتیجه نیز مشابه است. به بیان دیگر، طبیعت همیشه از میان بی‌نهایت راه‌حل ممکن انتخاب نمی‌کند. گاهی بارها و بارها از همان مسیرهای محدود عبور می‌کند. اهمیت مقاله زمانی آشکار می‌شود که آن را از زیست‌شناسی فراتر ببریم و وارد نگاه‌های تکاملی در علوم انسانی شویم. نگاهی نو به تبیین‌های تکاملی در علوم انسانی بخش مهمی از تبیین‌های تکاملی در علوم انسانی بر استعاره‌ای استوارند که می‌توان آن را «جستجوی کور در فضای امکانات» نامید. در این تصویر، نوآوری‌ها به طور کمابیش تصادفی پدید می‌آیند و سپس محیط یا جامعه آن‌ها را غربال می‌کند. این استعاره را می‌توان در بسیاری از حوزه‌ها دید: در معرفت‌شناسی تکاملی پوپری، در اقتصاد تکاملی هایکی، در برخی نظریه‌های تکامل فرهنگی، در مدل‌های نوآوری فناورانه، و در نظریه‌های بازار ایده‌ها. اما این مقاله یادآوری می‌کند که فضای امکانات احتمالاً به آن اندازه که تصور می‌کنیم باز نیست. ساختارهای پیشین برخی مسیرها را آسان‌تر، محتمل‌تر و تکرارپذیرتر می‌کنند. بنابراین شاید نوآوری همیشه محصول جستجوی آزاد نباشد؛ بلکه اغلب در شبکه‌ای از محدودیت‌ها و مسیرهای ترجیحی رخ دهد. در بسیاری از روایت‌های لیبرالیِ تکاملی، فرض می‌شود که اگر افراد آزاد باشند، تنوع نامحدودی از راه‌حل‌ها تولید خواهد شد. اما یافته‌ی جدید نشان می‌دهد حتی زمانی که دودمان‌های کاملاً مستقل از هم تکامل می‌یابند، باز هم ممکن است بارها به همان راه‌حل‌ها برسند. چرا؟ زیرا ساختارهای زیرین امکان‌های واقعی را محدود می‌کنند. این ایده برای علوم اجتماعی مهم است. جامعه صرفاً حاصل انتخاب‌های افراد نیست. نهادها، سنت‌ها، زبان‌ها و ساختارهای فرهنگی نیز میدان امکانات را شکل می‌دهند و بنابراین همه گزینه‌های ممکن به یک اندازه در دسترس نیستند. معمولاً خلاقیت را به معنای گسستن از گذشته می‌فهمیم. اما این مقاله نشان می‌دهد بسیاری از خلاقانه‌ترین نوآوری‌ها از بازترکیب سازوکارهای قدیمی حاصل می‌شوند. در تکامل زیستی، طبیعت اغلب ژن‌های جدید نمی‌سازد؛ بلکه از ابزارهای قدیمی در ترکیب‌های جدید استفاده می‌کند. ممکن است فرهنگ نیز چنین باشد. بسیاری از انقلاب‌های فکری، هنری یا اجتماعی شاید کمتر از آنچه تصور می‌کنیم گسست از گذشته، و بیشتر بازآرایی عناصر موجود باشند. اگر مقاله‌ای که در پست قبلی معرفی شد تصویری از تکامل به‌عنوان «تعقیب یک هدف متحرک» عرضه می‌کرد، این مقاله تصویر دیگری به آن اضافه می‌کند: تکامل در حال دویدن در دشتی بی‌انتها هم نیست؛ بلکه بیشتر شبیه حرکت در شبکه‌ای از مسیرهای از پیش موجود است؛ شبکه‌ای که برخی راه‌ها را آسان و برخی را تقریباً ناممکن می‌کند. آینده کاملاً باز نیست، و البته کاملاً هم از پیش تعیین‌شده نیست. نه در جهانی زندگی می‌کنیم که هر چیزی ممکن است، و نه در جهانی که فقط یک مسیر دارد. (در ادامه مقالات جدیدی معرفی می‌شوند که ما را به بازنگری‌های بیشتری در این تصویر دعوت می‌کنند.) هادی صمدی @evophilosophy

  • 9 июл.6 307108

    تصویری نو از تکامل و انسان: انس می‌گیرد و سازش می‌یابد در مسابقه‌ای شرکت کرده‌اید که خط پایان آن دائماً جابه‌جا می‌شود. هر بار که به مقصد نزدیک می‌شوید، مقصد چند متر دورتر می‌رود. برای دهه‌ها، بخش بزرگی از زیست‌شناسی تکاملی بر این فرض استوار بود که موجودات زنده در حال سازگار شدن با محیط خود هستند. محیط همان صحنه نسبتاً ثابتی بود که انتخاب طبیعی روی آن عمل می‌کرد. جهش‌های سودمند نادر بودند، اما وقتی رخ می‌دادند، انتخاب طبیعی آن‌ها را حفظ می‌کرد و به تدریج موجودات را با محیط سازگارتر می‌ساخت. اما پژوهش جدیدی از دانشگاه میشیگان روایت متفاوتی عرضه می‌کند. پژوهشگران نشان داده‌اند که جهش‌های سودمند احتمالاً بسیار فراوان‌تر از چیزی هستند که نظریه‌های رایج تصور می‌کردند. مسئله این نیست که طبیعت راه‌حل‌های خوب پیدا نمی‌کند. مسئله این است که محیط آن‌قدر سریع تغییر می‌کند که بسیاری از این راه‌حل‌ها هرگز فرصت تثبیت پیدا نمی‌کنند. جهشی که امروز مزیت محسوب می‌شود، ممکن است فردا بی‌فایده یا حتی زیان‌آور شود. پژوهشگران این وضعیت را نوعی «ردیابی سازشی» توصیف می‌کنند: جمعیت‌ها دائماً در حال پاسخ دادن به محیط‌اند، اما محیط سریع‌تر از آن تغییر می‌کند که سازگاری کامل ممکن شود. در این تصویر، تکامل دیگر حرکت آرام به سوی یک تعادل پایدار نیست؛ بلکه تعقیب دائمی جهانی است که قواعدش پیوسته عوض می‌شود. وقتی امروز به ژنوم‌ها نگاه می‌کنیم و تغییرات اندکی می‌بینیم باید بدانیم در این میان تعداد زیادی از جهش‌های سودمند ظهور کرده‌اند، اما پیش از آنکه فرصت تثبیت پیدا کنند، شرایط تغییر کرده است. در این روایت جدید، طبیعت کمتر شبیه مهندسی است که به سمت یک طراحی بهینه حرکت می‌کند و بیشتر شبیه قایقرانی است که روی دریایی متلاطم، مدام مسیر خود را اصلاح می‌کند. این یافته در بازنگری در تبیین‌های تکاملی در علوم انسانی و اجتماعی اهمیت دارد. معرفت‌شناسی تکاملی بسیاری از روایت‌های معرفت‌شناسی تکاملی، به‌ویژه روایت‌های متأثر از پوپر دانش را حاصل فرایند حذف خطا و انتخاب نظریه‌های سازگارتر می‌دانند. این پژوهش یادآوری می‌کند که تناسب همیشه وابسته به محیط است. اگر محیط‌های شناختی و اجتماعی دائماً در حال تغییر باشند، آنگاه شاید نظریه‌ها صرفاً به حقیقت نزدیک‌تر نمی‌شوند؛ بلکه در جهت سازگار شدن با شرایط خاص تاریخی تغییر می‌کنند. در چنین نگاهی، دانش کمتر شبیه انباشت پاسخ‌های نهایی و بیشتر شبیه توانایی حفظ یادگیری در جهان‌های متغیر است. مسئله اصلی دیگر «یافتن بهترین نظریه» نیست، بلکه توسعه ظرفیت بازسازی مداوم چارچوب‌های فهم است. اقتصاد تکاملی بخشی از اقتصاد تکاملی، به‌ویژه سنت متأثر از هایک بر سازگاری تدریجی نهادها با محیط رقابتی تأکید می‌کند. اما اگر محیط دائماً تغییر کند مفهوم «کارایی» باید با مفاهیمی مانند تاب‌آوری، انعطاف‌پذیری و ظرفیت تحول تکمیل شود. بهترین نظام اقتصادی الزاماً کارآمدترین نظام در شرایط فعلی نیست؛ بلکه نظامی است که بتواند در برابر تغییرات پیش‌بینی‌ناپذیر دوام بیاورد. روان‌شناسی تکاملی روان‌شناسی تکاملی اغلب بسیاری از ویژگی‌های انسانی را با ارجاع به سازگاری‌های شکل‌گرفته در محیط اجدادی توضیح می‌دهد. مفهوم «ناهماهنگی تکاملی» (evolutionary mismatch) نیز از همین جا ناشی می‌شود: مغز ما برای جهانی دیگر طراحی شده است. یافته‌ی جدید می‌گوید حتی در گذشته نیز سازگاری کامل وجود نداشته است. جمعیت‌ها همواره در حال تعقیب محیط بوده‌اند. در نتیجه شاید انسان را نباید مجموعه‌ای از سازگاری‌های تثبیت‌شده دانست، بلکه باید او را سامانه‌ای دید که برای زندگی در شرایط عدم قطعیت تکامل یافته است. این تفاوت مهمی‌ست. در نگاه تکاملی رایج انسان موجودی است که برای پاسخ‌های خاص طراحی شده است. در نگاه جدید انسان موجودی است که برای یادگیری و بازآفرینی پاسخ‌ها تکامل یافته است. اخلاق تکاملی اگر تکامل هیچ مقصد نهایی ندارد و سازگاری کامل هرگز حاصل نمی‌شود اخلاق باید بیش از آنکه مجموعه‌ای از قواعد بهینه باشد، و می‌توان آن را ظرفیت جوامع برای هماهنگی با شرایط متغیر درنظر گرفت. فضای اخلاقی نیز مانند فضای زیستی، نیازمند تنوع، آزمایش، خطا و یادگیری مستمر است. فهم ما از انسان شاید مهم‌ترین پیام این مقاله آن باشد که باید از تصویری که انسان را موجودی «بهینه‌شده» می‌داند فاصله بگیریم. در بسیاری از روایت‌های علوم انسانی، فرض می‌شود که تکامل در گذشته مشکلات اصلی را حل کرده و اکنون ما وارث آن راه‌حل‌ها هستیم. اما این پژوهش تصویری دیگر پیشنهاد می‌کند. انسان محصول نهایی یک فرایند بهینه‌سازی نبوده، بلکه موجودی است که از دل تاریخ طولانیِ سازگاری‌های ناتمام بیرون آمده است. شاید مهم‌ترین ویژگی ما توانایی زندگی کردن در جهانی است که پاسخ‌های دیروز در آن همیشه برای فردا کافی نیستند. هادی صمدی @evophilosophy

  • 8 июл.4 22916из jadooartschool

    همراهان جادویی عزیز✨ یک هفته تا شروع کلاسِ 🪄زیبایی تکاملی: از زیبایی چهره تا زیبایی پرتره با 🪄هادی صمدی ✨در این جلسات از منظری تکاملی سه نوع زیبایی را با هم مقایسه می‌کنم: زیبایی طبیعی چهره، زیبایی در آرایش، و زیبایی پرتره‌های نقاشی ملاک‌های زیبایی در آرایش چه ربطی با زیبایی طبیعی چهره و زیبایی پرتره‌های دارد؟! برای ثبت‌نام در دوره با ما در ارتباط باشید: @Jadooadmin

  • 30 июн.6 71159

    ادامه از قبل👆 این پرسش به سراغِ لایه‌یِ فراشناختیِ پدیده می‌رود. آیا نخبگان می‌دانند که تصویرِ آنان از مردم «ممکن است» با واقعیت فاصله داشته باشد؟ اگر می‌دانند، این فاصله را چگونه توجیه می‌کنند؟ آیا آن را به «واقعیتِ عینی» نسبت می‌دهند یا به «نقصِ شناختیِ خود»؟ پاسخ به این پرسش، می‌تواند ما را از سطح «وجودِ شکاف» به سطح «نحوه‌یِ مدیریتِ شناختیِ شکاف» هدایت کند. پرسش پنجم: آیا شدتِ شکاف خود–دیگری با نگرش‌های نخبه‌گرایانه، حمایت از سیاست‌های پدرسالارانه، یا کاهش اعتماد به دموکراسی همبستگی دارد؟ این پرسش، پیامدهای سیاسیِ پدیده را هدف می‌گیرد. اگر شکاف خود–دیگری با نگرش‌هایی همراه باشد که بر اساس آن نخبگان خود را محق می‌دانند که به جای مردم تصمیم بگیرند، آنگاه این شکاف از یک مسئله‌ی صرفاً شناختی به یک مسئله‌ی هنجاری و سیاسی تبدیل می‌شود. پاسخ به این پرسش می‌تواند نشان دهد که آیا بازنمایی ذهنیِ نادقیق از مردم، پیش‌زمینه‌ای برای نوعی «قیم‌مآبیِ معرفتی» است یا خیر. تفسیرهای روان‌شناختیِ قابل آزمون در نگاه نخست، یافته‌های پایلوت با سه دسته از سوگیری‌های شناختی همخوانی دارد که باید به بوته‌ی آزمون گذاشته شوند: الف) اثر بهتر از میانگین (Better-than-Average Effect). افراد تمایل دارند ویژگی‌های مطلوب را بیش از دیگران به خود نسبت دهند. در اینجا، دوسوم پاسخ‌دهندگان آزادی و برابری را، به عنوان ارزش‌های والاتر، به خود نسبت دادند. پرسش آن است که آیا چنین سوگیری‌ای در نحوه‌ی پاسخ نقش داشته است؟ ب) منحصر‌به‌فردپنداری کاذب (False Uniqueness). افراد گمان می‌کنند ارزش‌های مطلوب خود آنها در جامعه نادر است. پاسخ‌دهندگان با نسبت‌دادن رفاه به مردم، و کم‌اهمیتی مادیات برای خود، خود را در موقعیتی متمایز تصور کرده‌اند. پرسش آن است که آیا چنین سوگیری‌ای در نحوه‌ی پاسخ نقش داشته است؟ ج) نقطه کور سوگیری (Bias Blind Spot). افراد سوگیری‌های شناختی را در دیگران آسان‌تر از خود تشخیص می‌دهند. پاسخ‌دهندگان احتمالاً گمان کرده‌اند که تصویرشان از مردم عینی‌تر از ترجیح شخصیِ خود مردم است. پرسش آن است که آیا چنین سوگیری‌ای در نحوه‌ی پاسخ نقش داشته است؟ تفسیر در چارچوب نظریه تغییر ارزش‌ها یافته‌های پژوهش را می‌توان در چارچوب نظریه تغییر ارزش‌های رونالد اینگلهارت نیز تفسیر کرد. اینگلهارت می‌گوید که افراد در شرایط ناامنی اقتصادی بیشتر به ارزش‌های مادی (رفاه، امنیت) اهمیت می‌دهند، اما با افزایش امنیت، ارزش‌های فرامادی (آزادی، خودبیانگری) اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند. بر این اساس باید فرضیه‌ی دوبخشی زیر را آزمود: نخبگان خود را در موقعیتی نزدیک به ارزش‌های فرامادی می‌بینند و بنابراین آزادی را انتخاب می‌کنند. اما آنان تصور می‌کنند که اکثریت مردم هنوز در سطح ارزش‌های مادی قرار دارند و بنابراین رفاه را ترجیح می‌دهند. مطابق این تفسیر، که نیازمند آزمون تجربی است، شکاف خود-دیگری لزوماً ناشی از اختلاف در ارزش‌های اخلاقی نیست، بلکه بازتاب تفاوت در موقعیت روان‌شناختی و اجتماعی است. پیشنهاد پیشنهاد می‌کنم «بازنمایی ترجیحات عمومی» به عنوان یک سازه‌ی مستقل در روان‌شناسی سیاسی نخبگان، به ویژه در ایران که حکمرانی کمتر مبتنی بر شواهد، و عموماً وابسته به تصویری است که نخبگان از مردم دارند، معرفی شود: بازنمایی ترجیحات عمومی، مدل ذهنی‌ای است که فرد درباره‌ی ارزش‌ها، اولویت‌ها و ترجیحات اکثریت جامعه در ذهن خود می‌سازد و بر اساس آن دربار‌ه‌ی خواسته‌های مردم قضاوت می‌کند. این مفهوم برای تمایز میان ترجیحات واقعی مردم (که باید توسط داده‌ها به دست آید) و تصورات نخبگان از ترجیحات مردم (که صرفاً بیانگر حدس نخبگان است) معرفی می‌شود. در کشورهایی که حکمرانی و سیاست‌گذاری مبتنی بر شواهد نیست، نخبگان در پاسخ به این پرسش که «مردم چه می‌خواهند؟» ناگزیر به مدل ذهنی خود از جامعه مراجعه می‌کنند و بر اساس همان مدل قضاوت می‌کنند. دعوت به پژوهش پایلوت حاضر، هرچند بسیار خام و مقدماتی‌ست، احتمالاً نشان می‌دهد که نخبگان خود را متمایز از مردم می‌بینند؛ پدیده‌ای که شایسته‌ی مطالعه‌ی نظام‌مند است. این شکاف می‌تواند ریشه در سوگیری‌های شناختی، هویت اجتماعی، یا تفاوت‌های موقعیتی داشته باشد، اما برای تشخیص هر یک، به پژوهش‌های تجربیِ دقیق‌تری نیاز است. این متن، دعوتی است از پژوهش‌گران علوم سیاسی، روان‌شناسی سیاسی، جامعه‌شناسی و معرفت‌شناسی اجتماعی برای ورود به این حوزه و آزمونِ تجربیِ پرسش‌هایی که در اینجا مطرح شد. آنچه در اینجا عرضه شد نقشه‌راهی اولیه است برای پرسش‌های تازه، تا با پژوهش‌های تجربی به درک بهتری از وضعیت معرفتیِ نسخه‌هایی که از پشت میز و بدون شواهد تجربی برای به‌زیستی مردم پیچیده می‌شود، برسیم. دانشجویان تحصیلات تکمیلی علاقمند می‌توانند پیام دهند: samadiha@gmail.com هادی صمدی @evophilosophy