tgindex
حافظ‌‌‌خوانی با محمدرضا کاکائی

حافظ‌‌‌خوانی با محمدرضا کاکائی

Статистика
@hafezaneha1Искусствоперсидский

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی کانال تلگرام محمدرضاکاکائی؛ در حوزه‌ی حافظ‌ خوانی و حافظ پژوهی؛ شرح غزلیات حافظ و مفاخر تاریخ و ادبیات و هنر ایران فعال است. @MR_KAKAEI https://telegram.me/hafezaneha1

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
78
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
7 055
−13 за 5 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
568
40 постов
Вовлечённость
8,1%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 78
Упоминаний
6
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
219
1/48двое суток
250
1/72трое суток
270

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ▪️ "سخنی چند با دوستان" گاهی می‌بینیم مطلبی از شاعری با گرایش سیاسی خاص منتشر می‌کنیم و به جای آن‌که درباره‌ی شعر و اندیشه‌اش گفت‌وگو شود، خود شاعر و گاهی فرستنده‌ی اثر نیز آماج توهین و نقد غیر منصفانه قرار می‌گیرد. این شیوه نه با روح نقد سازگار است و نه با اخلاق ادبیات. به گمان من، نباید زندگی شخصی یا گرایش سیاسی شاعران را معیار سنجش ارزش ادبیِ آثارشان قرار داد. اثر ادبی را باید با معیارهای شعر، اندیشه، زبان و جایگاهی که در فرهنگ دارد سنجید، نه با حاشیه‌های زندگی شاعر. البته این به معنای مصون بودن شاعران از نقد نیست. اگر شاعری در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی موضعی گرفته یا از جریانی حمایت کرده است، می‌توان آن دیدگاه و پیامدهایش را با استدلال و سند، نقد منصفانه و سازنده کرد، نقدی که عاری از هر گونه غرض‌ورزی، توهین و تخریب باشد. از سوی دیگر، انتشار شعر یا سخنی از یک شاعر، به معنای تأیید همه‌ی عقاید، مواضع یا رفتارهای او نیست. ما می‌توانیم شعری را به دلیل ارزش ادبی‌اش بخوانیم و از آن التذاذ ادبی ببریم و به اشتراک بگذاریم، بی‌آن‌که خود را با تمام جهان‌بینی و کارنامه‌ی صاحب اثر همدل بدانیم. همان‌طور که مخالفت با اندیشه‌ی یک شاعر نیز نباید ما را از دیدن ارزش‌های ادبی آثارش محروم کند. اگر قرار باشد هر شاعر را صرفاً بر اساس مسائل شخصی یا گرایش‌های سیاسی‌اش داوری کنیم، ناگزیر باید بخش بزرگی از ادبیات خود را کنار بگذاریم و بسیاری از آثار ارزشمند را نادیده بگیریم. بنابراین، می‌توان با اندیشه‌ی سیاسی یک شاعر مخالف بود، کارنامه‌اش را نقد کرد و حتی برخی مواضعش را نادرست دانست، اما همچنان برای شعر و جایگاه ادبی او حرمت قائل شد. و در پایان باید گفت: نقد، زمانی ارزشمند است که بر پایه‌ی آگاهی و استدلال استوار باشد؛ تعصب و یک‌سونگری چیزی به فهم ما از ادبیات اضافه نمی‌کند. ✍🏼شیرین‌ غزل @hafezaneha1

  • #آنلاین‌خوانی غزل ۳۰۰ حافظ هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می‌دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا لأن روحی قد طاب ان یکون فداک عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک 🎙#محمدرضاکاکائی ۱۴۰۰ خورشیدی @hafezaneha1

  • . رود به خواب، دو چشم از خیال تو؟ هیهات بود صبور، دل اندر فراق تو؟ حاشاک #حافظ @hafezaneha1

  • ▪️"رنگ / رسم" ندانم از چه سبب رنگِ آشنایی نیست سهی‌قدانِ سیه‌چشمِ ماه‌سیما را #حافظ   ـ اگر خواجه به جای «رنگِ آشنایی» از گزینه‌هایی چون «رسم آشنایی»، «روی آشنایی»، «خوی آشنایی»، «وضع آشنایی» بهره گرفته بود، بی‌گمان سخنش از شیوایی و زیبایی چیزی کم نداشت و کسی را نیز بر او گرفت و گیری نبود؛ خرده‌بینی‌های خواجه اما بدان‌ها خرسند نبوده و از میان همه‌ی گزینه‌ها «رنگ» را از این روی برگزیده که با «ماه‌سیما» پیوند نغز و نازکی دارد، و آن این باور پیشینیان است که: ـ در باورهای کهن و عامیانه رنگ گل‌ها و گیاهان و میوه‌ها و ... را از ماه می‌دانستند و از همین روی شاعران آن را صباغ (رنگرز) و مشاطه‌‌یِ (= آرایش‌گرِ) گل و گیاه می‌گفته‌اند. (مصفا، ۱۳۵۷: ۶۹۶) ▪️و شگفتی خواجه بر بنیاد همین باور است که اگر کار ماه رنگرزی است چرا سیمایِ ماهِ سهی‌قدانِ سیه‌چشم را به رنگ آشنایی نیاراسته است. ـ انوری در بیت زیر (دیوان ٩٤٠/٢) که چند ویژگی ماه را پیاپی برشمرده،  آشکارا از رنگ‌آمیزی آن یاد کرده است: ماه سرد و تر است و رنگ‌آمیز شب‌دو و بی‌قرار و هرجایی ـ چنان‌که نصرالله منشی نیز همین ویژگی را بدان باز خوانده است: آن حوالی مرغزاری بود که ماه رنگ‌آمیز از جمالِ صحن او نقش‌بندی آموختی و زهره‌ی مشک‌بیز، از نسیم اوج او استمداد گرفتی. (کلیله و دمنه، ص ۳۱۱) ـ جمال الدین عبدالرزاق نیز، این بیت‌های خویش را بر همین ویژگی ماه، بنیاد نهاده است: گل را چو مشاطه ماه باشد گر جلوه کند سزد که زیباست (دیوان جمال، ص ۴۳۱؛ نیز فرهنگ نجومی، ص ۶۹۶) تا دستِ قمر به گردِ گلزار است از مشک کمر بر ارغوان دارد (همان، ص ۴۳۴؛ نیز فرهنگ نجومی، ص ۶۹۶) تو آن مبین که رخ سیب سرخ شد از ماه قصب نگر که همی چون بریزد از قهرت  (همان، ص ۴۴ نیز فرهنگ نجومی، ص ۶۹۹) 📚منابع: ➖در پیِ آن آشنا، دفتر نخست، مهندسی سخن در سروده‌های حافظ، سیدمحمد راستگو، تهران: نشر نی ۱۳۹۵. ص۱۰۲ و ۱۰۳. ➖فرهنگ اصطلاحات نجومی همراه با واژه‌های کیهانی در شعر فارسی، ابوالفضل مصفی، تبریز، انتشارات تاریخ و فرهنگ ایران، شماره ۳۱، مهر ماه ۱۳۵۷. #محمدرضاکاکائی @hafezaneha1

  • محمدرضاکاکائی – غزل ۱ حافظ

  • 10 авг.6171512

    ▪️"ظرایف معنایی یکی از زیباترین ابیات حافظ" ز گِردْخوانِ نگونِ فلک طمع نتوان داشت که بی‌ملالتِ صد غصه، یک نواله برآید ـ آقای هاشم جاوید در شرح این بیت، به نکته‌ای مهم دربارهٔ ضبط و معنای «گِردْخوان» پرداخته است. این ترکیب گاه به صورت «گِردِ خوان» (اطراف سفره) ضبط شده، اما صورت درست آن «گِردْخوان» به معنای «سفره یا خوانِ گرد» است. «خوان» در فارسی کهن به معنی طبق یا سفره‌ای بوده که بیشتر از چوب و گاه از فلز می‌ساختند و در زبان پهلوی نیز به معنای سینی آمده است. میزهای پایه‌دار امروزی نیز در حقیقت ادامهٔ همان خوان‌های کهن‌اند؛ چنان‌که در داراب‌نامه آمده است: «بفرمود که خوان بیارید. رفتند و خوان بیاوردند به چهار قسم، تخته‌ای از او سرخ و تخته‌ای سبز و تخته‌ای زرد و تخته‌ای سپید یک گز در یک گز و پایه‌های وی هم از وی» (داراب نامه طرسوسی تصحیح دکتر ذبیح الله صفا، ج ۲، ص ۳۳۰) از همین رو، به خوانی که به شکل دایره ساخته می‌شد «گِردْخوان» می‌گفتند. این معنا با جهان‌بینی گذشتگان نیز هماهنگ است؛ زیرا آنان آسمان را گرد و فلک را دایره‌ای می‌دانستند که ستارگان بر آن یا با آن در گردش‌اند. تعبیرهایی چون «فلک دوّار» و «گردون گردان» نیز بر همین تصور استوار است. حافظ که همواره در گزینش واژگان به تناسب‌های معنایی و لفظی توجهی دقیق دارد، «گِردْخوان» را در کنار «فلک» به مناسبت گردی آن آورده است و خوانش «گردِ خوان» به معنای اطراف سفره را می‌توان در معنای ثانویه و ایهامی پذیرفت. ـ فرهنگ‌های معتبر و متون کهن نیز معنای گردْ بودن این خوان را تأیید می‌کنند: جز زهر نداد در نواله گردون که به شکل گِردْخوان است (زیاد اصفهانی) خلق از این گردخوان دیرینه خورده سیلی و هیچ سیری نه (سنایی) رحلِ اجزا و نان خشک بر او گردخوان من و کباب من است (انوری) ما جمله بر آن گردخوان نشسته جویان شده نان‌پارهٔ جدا را (سوزنی) حکمتت هر سال بر این گردخوان نقره‌کوب بره را از آتش خورشید بریان ساخته (خواجوی کرمانی) بیت زیر از صائب نیز شاهدی روشن بر درستی این ضبط است؛ زیرا حضور واژه‌های «مرکز» و «پرگار» آشکارا بر شکل دایره‌ای «گردخوان» دلالت دارد: دل خوردن است قسمتم از گردخوان چرخ از مرکز خود است چو پرگار دانه‌ام ـ در بیت حافظ، پیوند میان «گردخوان»، «نگون»، «طمع»، «غصه» و «نواله» با دقتی کم‌نظیر شکل گرفته است. حافظ آسمان را به «گردخوانی نگون» تشبیه می‌کند؛ سفره‌ای واژگون که طبعاً به دلیل واژگونی، لقمه‌ای از آن نصیب کسی نمی‌شود. این تصویر، هم به هیئت ظاهری آسمان اشاره دارد و هم کنایه‌ای از وارونگی کار جهان و بی‌وفایی فلک است؛ همان فلکی که زمام مراد را به نادانان می‌سپارد و داد اهل خرد را نمی‌دهد. واژهٔ «طمع» نیز با فضای سفره و خوردن تناسبی طبیعی دارد و در عین حال، معنای آز و چشم‌داشت را نیز در خود حفظ کرده است. ▪️اما ظریف‌ترین نکتهٔ بیت، که آقای جاوید به زیبایی به آن اشارت کردند؛ کاربرد واژهٔ «غصّه» است. امروزه این واژه بیشتر به معنای اندوه به کار می‌رود، اما در منابع کهن، معنای اصلی آن «چیزی است که در گلو گیر کند»، مانند استخوان یا لقمه‌ای که راه نفس را ببندد. لغت‌نامه‌ها چون دهخدا و ناظم‌الاطبا و فرهنگ بزرگ سخن از انوری و ترجمان‌القرآن زمخشری، اقرب‌الموارد، لسان‌التنزیل و دیگر منابع، همگی این معنا را ثبت کرده‌اند. چنان‌که در سندبادنامه آمده است: «این مرد را این ساعت استخوانی در مجرای حلق بماند... ترسیدم که مبادا از این غصه بمیرد.» در این عبارت، «غصه» به معنای اندوه نیست، بلکه همان استخوان یا لقمهٔ گلوگیر است. از همین رو، قرار گرفتن آن در کنار «نواله» که به معنای لقمه است، تناسبی دقیق و هنرمندانه می‌آفریند. همین کاربرد را در قرآن کریم نیز می‌توان دید؛ آنجا که در آیهٔ چهاردهم سورهٔ مزمل از «طعاماً ذا غصه» یاد شده است؛ یعنی خوراکی گلوگیر و جانکاه. بیشتر مفسران و مترجمان کهن، از جمله طبری، سورآبادی و جرجانی، «ذا غصه» را به «گلوگیر» ترجمه کرده‌اند. ✍🏼 بدین ترتیب، حافظ با بهره‌گیری از معنای اصیل «غصه»، شبکه‌ای از واژگان هم‌خانواده و هم‌فضا، مانند «گردخوان»، «طمع» و «نواله»، پدید آورده و تصویری آفریده است که در آن، هم بی‌مهری فلک و هم دشواری به دست آوردن روزی، با هنری کم‌نظیر در کنار یکدیگر نشسته‌اند. 📚منابع مورد بررسی: ➖حافظ جاوید، دکتر هاشم جاوید، تهران: نشر فروزان ۱۳۷۷، صص ۵۵۷-۵۶۰. ➖فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستی حسن انوری، تهران: سخن ۱۳۸۲، ج ۶: ۵۱۸۳ و ۶۱۱۷. ➖فرهنگ اصطلاحات نجومی همراه با واژه‌های کیهانی در شعر فارسی، ابوالفضل مصفی، تبریز، انتشارات تاریخ و فرهنگ ایران، شماره ۳۱، مهر ماه ۱۳۵۷، ص ۶۵۵. ➖شرح شوق، دکتر سعیدحمیدیان، تهران: نشر قطره، ج ۴: ۲۶۹۶. گردآوری: #محمدرضاکاکائی @hafezaneha1

  • 8 авг.495102

    . شب که آرام‌تر از پلک تو را می‌بندم با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست #محمد_علی_بهمنی @hafezaneha1

  • 7 авг.7412515

    #آنلاین‌_خوانی از جملهٔ رفتگان این راه دراز بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز هان‌ بر سر این دو راهه از روی نیاز چیزی نگذاری که نمی‌آیی باز #خیام پیری دیدم به خانهٔ خماری گفتم نکنی ز رفتگان اخباری گفتا می خور که همچو ما بسیاری رفتند و کسی بازنیامد باری (همان) ای بس که نباشیم و جهان خواهد‌ بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد‌ بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد‌ بود (همان) 🎙#محمدرضاکاکائی ۱۵ امرداد ۱۴۰۵ خورشیدی @hafezaneha1

  • 6 авг.7041313

    چالش حافظانه در گروه حافظ پژوهی: فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن که رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد این بیت رو چگونه می‌توان خواند که دو مفهوم متضاد از آن استنباط بشود؟ برداشتتون از این بیت چیست؟ 🎙 #محمدرضاکاکائی ۱۴ امرداد ۱۴۰۵ خورشیدی @hafezaneha1

  • 4 авг.9261515

    ▪️«بازتاب باورهای سحر و جادو در بیتی از حافظ» خواب بیداران ببستی وآن گه از نقش خیال تهمتی بر شب‌روان خیل خواب انداختی #حافظ در این بیت، حافظ از یکی از باورهای رایج فرهنگ عامه و ادبیات کهن درباره‌ی «سحر و افسون» بهره گرفته است. ▪️"خواب بستن" یعنی با افسون و جادو، خواب را از چشم کسی ربودن و او را از خواب محروم ساختن. در فرهنگ‌ها نیز این تعبیر چنین معنا شده است: «شوراندنِ خوابِ کسی و مانع خواب او شدن» (انوری، ۱۳۸۲، ج ۴: ۲۸۴۱) و «به افسون کسی را خواب‌بند کردن تا همواره بیدار بماند» (آنندراج). این باور در برخی متون کهن علوم غریبه نیز بازتاب یافته است. از جمله در نسخهٔ خطی بحرالعجائب، روشی برای «بستن خواب» با نوشتن سورهٔ حمد و انجام آیینی خاص ذکر شده و نویسنده آن را بسیار مجرب دانسته است: «سوره‌ی حمد را به طریقی که ذکر شده؛ نوشته و میخ فولادی در میان کاغذ از بالا بکوبد که در کاغذ فرو رود و بعد سوراخ را از خاک چهارراه پر کند.» (اردبیلی جرجانی، بحرالعجائب، ص ۷۳). ▪️نمونه‌هایی از بازتاب این باور در شعر فارسی: ز بس که بی تو نشینم دو چشم حیرت باز گمان برم که مگر بسته‌اند خواب مرا (حیاتی گیلانی از آنندراج) به چنین خواب‌ها که من مستم خواب خاقان نگر که چون بستم (نظامی، ۱۳۶۲: ۱۲۹) سحر چرخ از دو قوارهٔ مه و خور خوابم بست بند این ساحر هاروت‌سیر بگشایید (خاقانی، ۱۳۷۹: ۱۰۸) خوابم ببسته‌ای بگشا ای قمر نقاب تا سجده‌های شکر کند پیشت آفتاب (مولانا، ۱۳۷۶: ۱۶۰) چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی که سلطان قوی‌دستی و هش بخشی و هشیاری (مولانا، ۱۳۷۶: ۹۴۳) گویی دو چشمِ جادویِ عابدفریبِ او بر چشم من به سِحر ببستند خواب را (سعدی، ۱۳۸۲: ۳۸۳) ▪️بدین‌سان، حافظ با تکیه بر این باور کهن، معشوق را به ساحری افسونگر تشبیه می‌کند که خواب را از چشم عاشقان می‌رباید؛ اما با هنرمندیِ تمام، این بی‌خوابی را به خیالات فرار و عاشقانه‌‌ای نسبت می‌دهد که رهزن خواب و آرام عاشق هستند. خیالاتی که خود نیز زاده‌ی حضور اوست. گردآوری و پژوهش #محمدرضاکاکائی 📚منابع مورد بررسی: ➖ فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستی حسن انوری، تهران: سخن ۱۳۸۲، ج ۴. ➖نسخه خطی گنج‌العرش کامل (بحرالعجائب)، ملا رضا اردبیلی جرجانی (قرن ۱۱ هجری) ➖هفت پیکر نظامی، به اهتمام وحید دستگردی، تهران: امیرکبیر ۱۳۶۲. ➖دیوان خاقانی، به تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران: نشر گل‌آرا، چاپ اول ۱۳۷۹. ➖دیوان شمس، مولانا، بدیع‌الزمان فروزانفر، تهران: امیرکبیر ۱۳۶۷. ➖دیوان سعدی، به تصحیح محمدعلی فروغی، تهران: قفنوس، چاپ پانزدهم ۱۴۰۰. ➖شرح شوق، دکتر سعیدحمیدیان، تهران: نشر قطره، ۱۳۸۹، ج ۵: ص ۳۷۷۶. @hafezaneha1

  • 3 авг.683114

    ‌ شب خسته بود از درنگ سیاهش من سایه‌ام را به میخانه بردم هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم خود را به آن لحظهٔ عالیِ خوب و خالی سپردم. با هم شنیدیم و دیدیم میخواره‌ها و سیه‌مستها را و جامهایی كه می‌خورد بر هم و شیشه‌هایی كه پر بود و می‌ماند خالی و چشمها را و حیرانی دستها را. با جرعه و جام‌های پیاپی من سایه‌ام را چو خود مست كردم همراهِ آن لحظه‌های گریزان از كوچه‌پس‌كوچه‌ها بازگشتم با سایهٔ خسته و مستم افتان و خیزان مستیم، مسیتم، مستیم مستیم و دانیم هستیم ای همچو من بر زمین اوفتاده، برخیز، شب دیرگاه‌ست، برخیز دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست دیگر نه پای و نه رفتار تنها تویی با من ای خوب‌تر تكیه‌گاهم چشمم، چراغم، پناهم. من بی‌تو از خود نشانی نبینم، تنهاتر از هرچه تنها همداستانی نبینم. با من بمان ای تو خوب، ای یگانه برخیز، برخیز، برخیز با من بیا ای تو از خود گریزان من بی‌تو گم می‌كنم راهِ خانه. با من سخن سركن ای ساكتِ پُرفسانه آیینهٔ بی‌كرانه. می‌ترسم ای سایه، می‌ترسم ای دوست، می‌پرسم آخر بگو تا بدانم نفرین و خشم كدامین سگِ صرعیِ مست این ظلمتِ غرقِ خون و لجن را چونین پر از هول و تشویش كرده‌ست؟ ای‌ كاش می‌شد بدانیم ناگه غروبِ كدامین ستاره ژرفای شب را چنین بیش كرده‌ست؟ هشدار ای سایه ره تیره‌تر شد دیگر نه دست و نه دیوار دیگر نه دیوار نه دوست دیگر به من تكیه كن، ای من، ای دوست، امّا هشدار كاین‌سو كمینگاهِ وحشت وآن‌سو هیولای هول است وز هیچ‌یک هیچ مهری نه بر ما ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد، افسرد ای‌ كاش می‌شد بدانیم ناگه كدامین ستاره فرو مرد؟ تهران ـ دی ۱۳۴۳ #‌مهدی_اخوان‌_ثالث، گزینه اشعار، تهران: مروارید ۱۴۰۰، از کتابِ «از این اوستا»، صص ۱۷۶-۱۸۰. @hafezaneha1

  • 1 авг.626171

    محمدرضاکاکائی – عاشقانه‌ای از فروغ فرخزاد

  • 1 авг.8862835

    ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادی‌ام بخشیده از اندوه پیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک ای تپش‌های تن سوزان من آتشی در سایۀ مژگان من ای ز گندمزار‌ها، سرشارتر ای ز زرین شاخه‌ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردید‌ها با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست ای دلتنگ من و این بار نور؟ های هوی زندگی در قعر گور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من بیش از اینت گر که در خود داشتم هر کسی را تو نمی‌انگاشتم درد تاریکی ست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن  سرنهادن بر سیه دل سینه‌ها سینه آلودن به چرک کینه‌ها در نوازش، نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن زر نهادن در کف طرارها گم شدن در پهنه بازارها آه ای با جان من آمیخته ای مرا از گور من انگیخته  چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دوردست آسمان از تو تنهاییم خاموشی گرفت پیکرم بوی همآغوشی گرفت  جوی خشک سینه‌ام را آب تو بستر رگ‌هایم را سیللاب تو...... عاشقانه‌ای از #فروغ‌فرخزاد 🎙 #محمدرضاکاکائی ۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ @hafezaneha1

  • 31 июл.6762010

    ▪️آیا اشخاص و رویدادهای شاهنامه، واقعی/ تاریخی است یا افسانه‌ای؟ برای پاسخ به این پرسش مهم، توجه دقیق به تعریف و تفاوت دو اصطلاح «تاریخ واقعی» و «تاریخ ملی/روایی/داستانی»، لازم و ضروری است. "تاریخ واقعی" چنان که از خود این ترکیب نیز بر می‌آید گزارش حوادثی…

  • ▪️ "تعریف اسطوره و چرایی پیدایش آن" ـ واژه‌ی «اسطوره» صورتی معرّب از واژه‌ی یونانیِ historia است؛ واژه‌ای که در اصل به معنای «جست‌وجو»، «آگاهی» و «داستان» به کار می‌رفته است. بازمانده‌ی آن در زبان انگلیسی، واژه‌ی story است که همچنان معنای «داستان» و «حکایت»…

  • 31 июл.4871211

    ▪️ "تعریف اسطوره و چرایی پیدایش آن" ـ واژه‌ی «اسطوره» صورتی معرّب از واژه‌ی یونانیِ historia است؛ واژه‌ای که در اصل به معنای «جست‌وجو»، «آگاهی» و «داستان» به کار می‌رفته است. بازمانده‌ی آن در زبان انگلیسی، واژه‌ی story است که همچنان معنای «داستان» و «حکایت» را حفظ کرده است. انسانِ نخستین در برابر نیروهای ناشناخته‌ی طبیعت، خود را ناتوان و هراسان می‌یافت. در آن روزگار که هنوز اندیشه‌ی فلسفی و تحلیل عقلانی مجال شکل‌گیری نیافته بود، آدمی برای فهم جهان پیرامون خود به نیروی خیال پناه می‌برد. از همین رهگذر، برای پدیده‌ها و رویدادهای طبیعی، روایت‌هایی خیال‌انگیز می‌آفرید؛ روایت‌هایی که در آن‌ها خدایان زاده می‌شدند و سپس در قالب شهریاران، پهلوانان و دیگر شخصیت‌های زمینی جلوه می‌کردند. از این منظر، اسطوره بازتاب ناآگاهی انسان از علل حقیقی حوادث است. ذهن آدمی، به پیروی از نیروی تخیل، برای هر رخداد، علتی می‌تراشد و میان خیال و واقعیت پلی می‌زند. بدین‌گونه اساطیر پدید می‌آیند. البته اسطوره تنها به شخصیت‌ها محدود نیست، بلکه پدیده‌ها، رویدادها و حتی عناصر طبیعی را نیز در بر می‌گیرد. با این همه، کارل گوستاو یونگ از چشم‌اندازی متفاوت و ژرف به اسطوره می‌نگرد. او بر این باور بود که افزون بر ضمیر ناخودآگاه فردی که هر انسان به طور مستقل از آن برخوردار است، لایه‌ای ژرف‌تر نیز وجود دارد که آن را «ضمیر ناخودآگاه جمعی» می‌نامید؛ میراثی مشترک که در همه‌ی انسان‌ها وجود دارد و از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌یابد. یونگ در پژوهش‌های خود نزدیک به یک‌صد هزار رؤیا را در انسان‌هایی از ملت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون، بررسی کرد و دریافت که عناصر مشترکی در رؤیاهای آنان تکرار می‌شود. او همچنین با مطالعه‌ی اساطیر اقوام مختلف، حتی ملت‌هایی که هیچ پیوند جغرافیایی با یکدیگر نداشتند، به این نتیجه رسید که بسیاری از بن‌مایه‌های اسطوره‌ای میان آن‌ها مشترک است. برای نمونه، روایت هبوط با وجود تفاوت در جزئیات، در فرهنگ‌های گوناگون دارای شباهت‌های بنیادین است. همین بررسی‌ها یونگ را به نظریه‌ی «کهن‌الگوها» یا «آرکی‌تایپ‌ها» رساند؛ الگوهای ازلی و ژرفی که در ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان جای دارند و اسطوره‌ها بازتاب بیرونی آن‌ها به شمار می‌آیند. ـ یکی از این کهن‌الگوها، کهن‌الگوی «مادر» است. این الگو در ژرفای روان انسان حضور دارد و در فرهنگ‌های مختلف به صورت‌های گوناگون تجلی یافته است؛ از جمله در سیمای ایزدبانوی زمین. مادر سرچشمه‌ی زایش، پرورش و باروری است و انسان نیز همین ویژگی را در زمین مشاهده کرده است؛ زمینی که از دل خاکِ به ظاهر مرده، گیاهان سر برمی‌آورند و زندگی دوباره آغاز می‌شود. از همین رو، زمین در ذهن انسان صورتی مادرانه یافته و در قالب ایزدبانوی زمین در اسطوره‌ها تجسم پیدا کرده است. ـ نمونه‌ی دیگر، کهن‌الگوی «نوزایی» یا «تولد دوباره» است. انسان در مقاطع مختلف زندگی، احساس ورود به مرحله‌ای تازه و تجربه‌ی حیاتی نو را در درون خود لمس می‌کند و این احساس در اسطوره‌ها به صورت‌های گوناگون نمود یافته است؛ همچون داستان یونس پیامبر که به شکم نهنگ فرو می‌رود و دوباره از آن بیرون می‌آید، یا سرگذشت یوسف که با فرو افتادن در چاه، مسیر تازه‌ای از زندگی خویش را آغاز می‌کند. ـ نوروز نیز جلوه‌ای از همین کهن‌الگو به شمار می‌آید؛ نمادی از نوزایی و بازتاب نیاز همیشگی انسان به رشد، دگرگونی و تعالی معنوی. ـ کهن‌الگوی «پیر خردمند» نیز از دیگر الگوهای بنیادین روان انسان است. گویی آدمی در دشوارترین لحظات زندگی، در انتظار ظهور شخصی است که با دانشی ژرف و رازآمیز راه را به او بنمایاند. از همین رو، هرگاه در جهان بیرون با انسانی فرزانه و آگاه روبه‌رو می‌شود، ناخودآگاه به سوی او کشیده می‌شود و میل می‌یابد از دانش و تجربه‌ی او بهره گیرد. این گرایش، بازتاب همان کهن‌الگوی پیر خردمند است که در وجود شخصیتی بیرونی تجلی یافته است؛ همچون پیر مغان در غزل‌های حافظ یا زال در شاهنامه. ▪️بر پایه‌ی این دیدگاه، اسطوره‌ها حاصل انعکاس کهن‌الگوهای نهفته در ژرفای روان انسان‌ها بر جهان بیرون‌اند؛ بازتاب‌هایی که در گذر هزاران سال، توسط انسان‌ها پذیرفته شده و سینه به سینه نقل شده و در حافظه‌ی فرهنگی ملت‌ها ماندگار مانده‌اند. انسانِ نخستین با آفرینش اسطوره، در حقیقت خویشتن را در آیینه‌ی جهان بازمی‌شناخت. از همین رو، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای شناخت اساطیر، راه یافتن به لایه‌های ژرف ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان و فهم ساختارهای بنیادین روان اوست. منابع: ➖ژاله آموزگار، تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت، چاپ بیست‌ویکم، ۱۴۰۱. ➖آموزه‌های دکتر قاسم قربانی در شرح و تفسیر فلسفی شاهنامه. ✍🏼شیرین‌ غزل @hafezaneha1

  • . نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی #حافظ @hafezaneha1

  • 📽دکتر #سپیده_موسوی «سخنی در باب شوق و اشتیاق و وصل و هجران....» گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم #سعدی هر چند که هجران ثمر وصل برآرد دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی #حافظ @hafezaneha1

  • مهر میهن شعر: زنده‌یاد مصطفی سرخوش صدا: فریدون فرح اندوز انتخاب موزیک و میکس: شاپور بخشی از شعر: دراین خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان…

  • مهر میهن شعر: زنده‌یاد مصطفی سرخوش صدا: فریدون فرح اندوز انتخاب موزیک و میکس: شاپور بخشی از شعر: دراین خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان…