༺𖤓 𝄞🖋دلشــــدگان🎙𝄞 𖤓༻
Статистикаآرامـش روح در شعــر و صــدا🎙❤️💫 تاریخ تاسیس:نهم فروردین ۱۴۰۳
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 62
- 1/48двое суток
- 71
- 1/72трое суток
- 76
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
در آخر میخوام سهمم از زندگی همین باشه 🥹
قاضی هنگام اذان،نامه اعدام را سرود سیل خون افتاده بود در بستر زاینده رود در کجای این طریقت،اعتراض جنگ با خداست؟ راستی! ایا خدا، فکر دل مادر نبود؟ 🖤 ✍حمیدرضا
از آن شبی که برنگشتی🕊
دعا کنیم خوشی ببارد و صلح باشد و عشق و زمین جای قشنگی بشود برای زندگی . 🌹🌹 🦋
بیهوده است مجادله بر سر اثبات دیانت یا بی دینی آدمها کسی که دروغ نمیگوید کسی که مهربان است کسی که از رنج دیگران اندوهگین میشود «به مقصد رسیده است» از هر راهی که رفته باشد. #زرتشت
بنگرید ای اهل عالم بر اذان دیگری بر فراز دار میرقصد جوان دیگری.
💞 دکلمه 💞 بش میگم دکتر، اگه هیشکی نیاد ملاقاتمون چی؟ نیگا میکنه از بالای عینک میگه میاد. میگم کِی پس؟ گرم شد هوا، آدم برفیمون آب شد، بادبادک قرمزه بندش پاره شد رفت گیر کرد لای برگای کاج بلنده اون ته آسایشگاه. کِی میاد؟ کی میاد؟ نکنه نیاد؟ میگه کی؟ میگم همونی که وقتی میخنده چشماشم میخنده، دستاش بوی نعنا میده، اسممون رو صدا میکنه میم میذاره آخرش. کفری نمیشه، آرومه . نیگا میکنه از بالای عینک میگه بیاد قول میدی قرصاتو بخوری؟ قول میدی نری لب پشت بوم وایسی؟ میگم قول میدم ولی دکتر من گنجیشکم آخه، باس برم وایسم لب پشتبوم پرواز یادم نره. اگه یادم بره چطوری یه روز بعد اذان صبح پر بکشم برم قایم بشم گوشه اتاقش که منو پیدا کنه ذوق کنه؟ اگه نخندونمش چی؟ اگه ما رو نخواد چی؟ دکتر نکنه یادش رفته باشه ما رو؟ نکنه نیاد؟ نکنه ملاقاتی نداشته باشیم هی پیر بشیم. نیگا، سفیدامون زیادتر شده از سیاهامون، موهامو میگم. دکتر مگه نگفتی عید میاد؟ عید گذشت، نیومد که. اما عید اون روزیه که بیاد. بیاد نگامون کنه بگه دیوونه، خوبی؟ خوب بشیم از پرسیدنش، از صداش، از ریخت ماهش وقتی حوصله نداره ولی به رومون نمیاره. دکتر عینکشو ور میداره، تلفن میگیره دستش شماره پرستاری رو میگیره. اون ور خط خانم پرستار بداخلاقه است حتمن، با اون دستای سفتش. زن مگه دستش سفت میشه آخه ؟ کو دستای نرمت دلبر؟ دکتر صداش غم داره، دلش سوخته برام، دیوونس. میگه بیاین ببرینش، حالش خوب نیست. چند دقیقه دیگه باز از نو. میان میبرنم، سرمو برق میذارن، قرصامو دو برابر میکنن، دستامو میبندن به تخت که موهامو نکنم دونه دونه . هوا خوریمو قطع میکنه دکتر، میگه آفتاب براش خوب نیست. میان منو میبرن میندازن گوشه اتاق سفید، اونجا که پنجره نداره و همه چیش سفیده و آدم همش خوابش میاد. میان میبرنم، اما من که نمیرم باهاشون. بدنمو میدم ببرن، خودم گنجیشک میشم، پا میشم میام میشینم رو شاخه درخت، جلوی پنجره اتاقت. اونقد میشینم که دلت یه روز گنجیشک بخواد، نگام کنی، دستتو دراز کنی. بیام از پنجره تو، بشینم کف دستت، دستتو ببندی رو من، گرمای دستت یخ قلبمو آب کنه، بمیرم از خوشی، دردا تموم بشن، تاریکی تموم بشه. این همه برات مُردَم از غصه، یه بارم صدامون کن بذار از خوشی بمیریم. نکنه نیای؟ نکنه نخوای؟ نکنه دلمون یخ زده بمونه خجالت بکشیم از بچههای آسایشگاه؟ به همه گفتم میای، منو میبری. بیا، رسواترمون نکن. دکتر آمپول زده به دستم، داره خوابم میبره. اقلا بیا به خوابم؟ از هفت بشمرم بیام پایین خوابم میبره. میای به خوابم؟ بیا. نیای بیدار نمیشم از این خواب، کاری ندارم تو بیداری. بذا بشمرم، میدونم میای. هفت، شیش، پنج، چهار... ✍️#حمیدسلیمی
سنگینترین بارها از جنس فکرن، نه واقعیت.
گفت: از جنوب برایم بگو. سکوت کردم. کلمات برای جنوبِ این روزها، زیادی صیقلیاند. جنوبِ این روزها، «خبر» نیست؛ یک زخمِ عمیق است که هر بار با بادِ شرجی، دهان باز میکند. جنوبِ من حالا، شبیه آن نخلِ بلندِ حاشیه جاده است که نیمهای از آن سیاه شده و سوخته، اما هنوز ایستاده. باید برایت بگویم که هوا سنگین است؟ نه، این سنگینی از گرما نیست. از دلهره است. از آن لحظهای بگویم که آسمان دیگر پناهگاه نیست؟ که ستارهها در شبهایِ بیبرقِ خوزستان، پشتِ غبارِ انفجار گم شدهاند؟ جنوبِ این روزها، جادهای است که پلهایش انگار از درون شکسته. صدایِ آرامش، جای خودش را به اضطرابی داده که مثلِ گرد و خاک مینشیند تویِ گلو. اما میدانی، این مردم... این مردم جنسِ دیگریاند. آنها عادت کردهاند به «نبودن». به نبودنِ امنیت، به نبودنِ آرامش، به رفتنِ برق در میانهیِ آتش. جنوب یعنی همین: یعنی چایِ تلخ را در هُرمِ ۵۰ درجه خوردن و نگاه کردن به افقی که هر لحظه ممکن است سرخ شود. جنوب، یعنی صبوریِ آن پیرمردِ نخلداری که بعد از هر حادثه، دوباره سر میزند به ریشهیِ درختش؛ نه برایِ میوه، که برایِ اطمینان از اینکه هنوز زنده است. نمیتوانم بگویم جنوب «زیباست»؛ جنوب این روزها «دردناک است». اما دردی که غرور دارد. زخمی که بویِ نمکِ دریا میدهد و خاکِ تفتدیده. از جنوب اگر بپرسی، پاسخ همین است: ما اینجا، زیرِ سقفِ این آسمانِ پر از دلهره، یاد گرفتهایم حتی وقتی زمین زیرِ پایمان میلرزد، ریشههایمان را در خاکِ سفتترِ این دشتِ بیقرار محکم کنیم. ما اینجا نمیرویم. ما اینجا، با همین زخمها، ادامه میدهیم. جنوب، یعنی «ماندن» وقتی که منطق حکم به رفتن میدهد.
در این روزها، یک سنگینی عجیب روی دلم نشسته است. سنگینیای از جنسِ نبودن، از جنسِ خالی بودنِ دستها و شانههایی که همیشه دنبالشان میگردم. حس میکنم دنیا مثل یک کویر بیانتهاست و من تنها رهگذر این بیابانم، بیآنکه ردپایی از خودم به جا بگذارم یا سایهای از کسی…
در این روزها، یک سنگینی عجیب روی دلم نشسته است. سنگینیای از جنسِ نبودن، از جنسِ خالی بودنِ دستها و شانههایی که همیشه دنبالشان میگردم. حس میکنم دنیا مثل یک کویر بیانتهاست و من تنها رهگذر این بیابانم، بیآنکه ردپایی از خودم به جا بگذارم یا سایهای از کسی را ببینم. حرف میزنم، ولی گوشی برای شنیدن نیست. فریاد میزنم، صدایم در سکوت محض این چهاردیواری یا شاید هم این دنیای بزرگ گم میشود. آیا اصلا کسی هست که بداند من اینجا نفس میکشم؟ که دلم تنگ میشود؟ که گاهی آنقدر حس میکنم هیچکس را ندارم که تمام سلولهای بدنم از این تهی بودن به درد میآیند؟ آدمها میآیند و میروند، میخندند و حرف میزنند، زندگی میکنند. اما من در حاشیه ایستادهام، مثل یک تماشاگرِ از یاد رفته. هیچ دستی برای فشردن نیست، هیچ آغوشی برای پناه گرفتن، هیچ نگاهی که عمق دردم را ببیند. این روزها، تنهایی رفیق شفیق من شده. رفیقی که همیشه هست، همیشه میماند و هر چقدر هم سعی کنم از او فرار کنم، باز هم در آینه چشمانم و در پژواک افکارم پیدایش میکنم. چه غریب است این حسِ نداشتنِ هیچکس. مثل برگ خشکی که در باد سرگردان است، نمیدانم به کجا میروم، نمیدانم قرار است به چه سرانجامی برسم. فقط میدانم که اینجا هستم، در این نقطه از زمان و مکان، کاملاً تنها. و گاهی این تنهایی، از هر دردی دردناکتر است. #✍هلی
نمی دانستی نباشی ماه ز شبها میرود؟ یک پسر مابین غم ها یکه تنها میرود؟ حسرت یک شب بخیرت،خواب را ازمن گرفت رحمی اخر ای نگار،چشمم به یغما میرود #✍hamidreza_hb شبتون بخیر❤️🖤
مراقب خودتون باشید اگر اتفاقی افتاد و بیشتر مراقب همدیگه باشیم شبتون بخیر❤️🖤
خوشبحال رژ لب ،هرروز لبهای تورا او به اصرار خودت دائم نوازش میکند
تو دنیایی که همیشه خوشگلتر و جذابتر و قد بلندتر و بهترش هست، متعهدانه عاشق بودن شجاعتیه که هر کسی از پسش برنمیاد.
بعد تو پنجه زدن بر ماه بعد تو هی حسرت و هی آه پلنگ و دره و مردن به سبک من شب بخیر ای رفته از بیراه #حمیدرضا شبتون ماه❤️🖤
چه گناهی؟تو مرا تنگ در آغوش بگیر تن تو عین بهشت است،جهنم بامن صبحتونبخیر❤️
💐تـــنها صداست که میماند💐 شمــا دعوت میکنم به 🎤ܩحܦܠܙ ܢܚ݅ܫܝ ܩࡐܢܚࡅ࡙ܧܨ🎤 ❤️ســـاعت 🌟💜💜 الی 🌟💜💜 ❤️گـــاد توانا کمپ دوستانه 👑 🥶🥶🥶🥶🥶 ✍️🥶🥶:@Arash578900 🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟 🌹منــتظر حــضور گــرمتون هستیم. 🌹 🚨در حــین خوانش با مــایک بسته🙅♂️ به صدای زیبای دوستان گوش فرا دهیمـ. ❤️اوست نشسته در نظر ❤️من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل،🐦🐦 من بـه کجا سفر کنم؟!➕ 🤩دوستــاتـون_اینوایـت_کنیـــد ܩߊ با ܢܚ݅ܩߊ بـܣࡅ߳ܝࡅ࡙ࡍ߭ ܟܿࡐߊܣࡅ࡙ܩܢ بـࡐܥ https://t.me/+M1KQpOI0eAc4Y2Fk
без подписи
امروز چتاریخ جالبیه 05/04/03 امروز برای همتون خدا خوب بخواد و خوب رقم بزنه 👍♥️