tgindex
Haroon Behyar/هارون بهیار

Haroon Behyar/هارون بهیار

Статистика
@haroon_behyar1368Книгиперсидский

شعر؛ ادبیات و موسیقی ارتباط با من @Hbehyar68

Последний пост
1 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
472
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
491
20 постов
Вовлечённость
104,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
172
1/48двое суток
197
1/72трое суток
212

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 1 авг.146151

    پدر بزرگ بنده زنده‌یاد استاد سلطان احمد پرویزی شاعر بودند و طبیب یونانی از شعر ایشان دفتری به جا مانده بود که با سهل‌انگاری دوستان در همان موقع ناپدید می‌شود و دیگر پیدا نمی‌شود هرگز. یکی دو شعر نصفه و نیمه از ایشان در ذهن برادرم اکرام بسیم مانده بوده است که یکی از آنها اینگونه شروع می‌شود سرو خرامان به کجا می‌روی ای مه تابان به کجا می‌روی لحظه‌گکی نیست که باز آمدی باز شتابان به کجا می‌روی؟ از بر پرویز خود ای ماهرو شمسه‌ی خوبان! به کجا می‌روی این چند بیت و خاص ردیف شاید سال‌ها در ذهنم بوده است و به این شکل در آمده است. باز معذور می‌روی به کجا؟ از من ای دور! می‌روی به کجا؟ مثلِ سایه، شبیهِ ابر ای دوست جور وا جور می‌روی به کجا؟ از دلِ صخره‌ها چنین سرکش رودِ مغرور می‌روی به کجا؟ عطرِ نارنجِ رویِ دوشِ نسیم! مست و مسحور، می‌روی به کجا؟ چشمی و نیمه‌باز دمدم صبح سست و مخمور می‌روی به کجا؟ پشتِ دیوارِ باغ آمده‌یی شاخِ انگور می روی به کجا؟ از کدامین مسیر می‌آیی؟ بادِ رنجور می‌روی به کجا؟ از گذرگاه خواجه عبدالله شهرِ مشهور! می‌روی به کجا؟ چشم می‌بندی از میان قفس! مرغ محصور! می‌روی به کجا؟ جانِ گل‌های باغ، جان من است نیشِ زنبور! می‌روی به کجا؟ پیش رویِ تو چند دهکده است بهمنِ کور! می‌روی به کجا؟ از ازل ای زمین نمی‌دانی! طبق دستور، می روی به کجا؟ گیرم ای روحِ خفته برخیزی! از دلِ گور می‌روی به کجا؟ آفتابی و در شبانگاه ای- امپراتور ! می‌روی به کجا...؟ #هارون_بهیار

  • با من و تو و این و آن حرکت... به کجا می‌کند جهان حرکت؟ از گذشتن نمی‌شود خسته تا به کی می‌کند زمان حرکت... می‌زنی‌ام به تیر، جانبِ تو می‌کنم باز خون‌چکان حرکت من و تو با همیم، همواره می‌کند کون با مکان؛ حرکت کوهم و از من انتظاری نیست رودی و می‌کنی روان، حرکت رودی و می کنند، سوی تو هی جویباران، دوان دوان، حرکت کرد دیشب خیالم از اینجا جانبِ "جوی مولیان" حرکت بهمنِ من! چه می‌شود بکنی سوی این دره ناگهان، حرکت باغی و می‌کنند بلبل‌ها در میانِ تو نغمه‌خوان؛ حرکت شادم و رو به رشد، تا بکند.. آب، در ریشه‌ام، نهان، حرکت تا که حرف از نگاه محشر شد چشم تو کرد از میان؛ حرکت اینکه گاهی تو هم به فکر منی هست از جانبت، کلان حرکت شعر نابی و عشق، تا به ابد در تنم می دهی به جان، حرکت زیرِ شلاق، هم نخواهم کرد سمت دنیای دیگران، حرکت باز می‌گردد آه! باز به خویش می‌کند تا که فوران، حرکت جلوه‌یی و ابهتی ای دوست! پیش رویت، نمی‌توان؛ حرکت... تو شکوهی، به جز به راه سکوت در دهان کی کند زبان حرکت رفتی و رنج اتفاق افتاد کرد مضمون داستان، حرکت چند سال است که بخاطر نان می‌کنم از خروس‌خوان، حرکت کفتری روی بام می‌خواهد بکند سوی آسمان، حرکت جای منِ در حریم توست، بخیر می‌کنم زووود ازین جهان، حرکت #هارون_بهیار

  • без подписи

  • حکمتی ای نورِ در آفاق؛ غرق! شعری و اندیشه، در اوراق، غرق زل زده‌‌ام بی‌خبر از خود، مرا چشم تو کرده‌ست در اعماق غرق در تو شرافت متجلی شده گشته‌یی ای دوست در اخلاق غرق حیرتِ محضی و در آن بیکران می‌شود آرایۀ اغراق، غرق محو تو ام آن قدر ای دوست که در شبِ گیسوی تو سنجاق، غرق داغ تو مانده‌ست به جانم فقط دوری تو گشته درین داغ، غرق می‌گذرد خوابِ زمستانی‌ات باز به خود می‌شوی ای باغ! غرق مثلِ شکایت به نظر می‌رسد گشته در آوازِ خودش زاغ، غرق خیمه‌یی اینجاست، به وقت غروب هست در آرامشِ قشلاق؛ غرق دست خودش نیست اگر می‌شود پیش تو این شاعر خلاق؛ غرق #هارون_بهیار

  • 4 июл.370132

    یارب کجا بودم؟ می‌آیم از کجا بی‌خود؟ اصلاً سوال این است: من باشم چرا بی‌خود؟ هر دم به شکلی در میایم، می‌شوم پیشت چون شعلۀ آتش در آغوشِ هوا بی‌خود هی از سکوتت عطر بر می‌خیزد آهسته ای از خودت مانند گل وقتِ دعا بی‌خود! ای مثل نور! ای مثل عطر! ای مثلِ موسیقی! ای مثلِ حیرانیِ من؛ سر تا به پا بی‌خود چون برگ‌های خشک با بادی سبک پیهم این سو و آن سو می‌روم در کوچه‌ها بی‌خود تکثیر کردم خویش را از فرطِ تنهایی یک داستان خواندم برای چندتا بی‌خود وقتی نباشی آنقدر بی‌اختیارم که با گریه‌هایم می‌کنم اندوه را؛ بی‌خود من عاشقِ آن لحظه‌یی هستم که می‌گردد در چشم‌های باوقارِ تو، حیا بی‌خود تو امرِ والایی، شهودی، می‌شوند ای دوست با دیدنِ تو اولیا و انبیا بی‌خود این رودخانه مقصدش آغوشِ یک دریاست این رودخانه می‌رود تا انتها بی‌خود شب‌های مهتابی چه می‌شد من هم ای دریا! چون نور می‌کردم میانِ تو شنا بی‌خود تو مثل شعری؛ مثل عشقی؛ مثل رازی تو تو چون وجودی؛ هم سوالی هم جوابی؛ خود او من نباشم!؟ حیرت و الهام می‌گویند: دیوانه‌یی پیدا شده در ماورا، بی‌خود.. دوری برایت بهتر است ای هوش! از این پس دور و برِ شعرم دگر هرگز نیا بی‌خود #هارون_بهیار

  • هرگز تو را بیرون ندیدم از جهانِ شعر در هیچ جایی نیستی جز در میانِ شعر چیزی نماند اصلا به جا جز حفره و فقدان وقتی تو را بیرون کشیدم از دهانِ شعر وقتی که مضمون، چشم‌های نافذت باشد پس ناگزیر از ضعف می‌نالد زبانِ شعر گفتم برایش رفته‌یی و بر نمی‌گردی با این دروغ انداختم آتش به جانِ شعر وقتی خودم را می‌کشم یک گوشه از متن‌اش بیرون می‌آید از پریشانی روانِ شعر وقتی نباشی؛ پاک دیوانه‌ست، در ذهنم- با مصحلت بی‌گانه می‌گردد جوانِ شعر حالا شهود و شب، من و زیبایی‌ات؛ هستیم در یک سکوتِ با شکوهی، میزبانِ شعر قبلاً تناقض بود و تنهایی ولی این بار خوشحالم از اینکه تو هستی میهمانِ شعر تو فرم دادی رنج‌هایم را، غیابش را دنیا به کامت ای زبان! ای قهرمانِ شعر! از من سراغم را نگیر اصلا؛ چه می‌دانم جز تو نمی‌بیند خیالم در زمان شعر ... بیرون شد از سقفِ زبانِ فارسی، حیران- از آن زمانی که تو را دادم نشانِ شعر اسطوره‌ام، فقدانم و خاموشی و حسرت موسیقی‌ام، ایماژم، از وابستگانِ شعر... اصلا چگونه می‌کشی رنجِ مرا بر دوش! یعنی هزاران آفرین بر تو، توانِ شعر! آنقدر زیبایی که با چشمان حیرانم حیرانی‌ام را دیده‌ام در آستان شعر #هارون_بهیار

  • 8 июн.425257из haroon_behyar1368

    مباش‌ منتظر منجی و نجات؛ هرات! پر از رباتی عزیزم! پر از ربات؛ هرات! هنوز مزدحم استی؛ گذاره هست ولی به مرگ می‌ماند چهره‌ی حیات؛ هرات بگو که تا به کجا شهر علم و عرفانی؟ بدت نیامده از این خصوصیات؛ هرات!؟ چگونه‌ خوشبین باشد دلم به شایعه‌ها تو را قبول ندارند شایعات؛ هرات به خانه خانه ات‌ ای دوست ختم قرآن است! چقدر کردی این سال‌ها وفات؛ هرات!؟ بایست راهی پیدا کن و «مزار» نباش نیفت مثل من از چشم کائنات؛ هرات به نام نامی سرباز با تو بازی کرد به حیله کرد تو را مات کیش و مات؛ هرات شبانه رفتم و دیدم چقدر غمگینی به بام تو که نباشند بچه‌هات؛ هرات جوان نمانده برایت دگر؛ کجا باشیم!؟ به گوشه گوشه‌ات‌ افتاده‌ایم؛ لات؛ هرات کی ام که این همه با تو سر جنون دارم؟ ربات منفعلی از همین هرات؛ هرات! #هارون_بهیار https://t.me/haroon_behyar1368

  • 12 мая565151

    دکلمه فوق را قاری صاحب الطاف‌الحق شهابی اجرا کرده‌اند؛ شهابی صاحب یکی از قاریان برجسته و خوش‌صوت و خوش‌لحن هرات است شعر هم از سال‌های دور... به دریا ریخت اشکم؛ سخت دریا را به درد آورد و دریا هم به هرجا رفت آن جا را به درد آورد نسیمی سر رسید "آنجا" به خود پیچید و تندی کرد شبیه گردبادی گشت و صحرا را به درد آورد و صحرا جایِ مجنون بود، مجنون را گرفت این درد گرفت این دردِ نادان، قلب لیلا را به درد آورد خبر از درد لیلا ناگهان از شهر بیرون رفت به دستِ قاصدان افتاد و دنیا را به درد آورد نشد طاقت بیارد درد، دنیا را، قیامت شد جهان در آن جهان کوچید و عقبی را به درد آورد و عقبی هم پس از تفکیکِ آدم‌ها به خوب و بد بهشت و دوزخ و هر چه در آنها را به درد آورد هیاهویی شد و منظومه‌ها بی حوصله گفتند: بس است ای عرش! فریادت سرِ ما را به درد آورد به فردایی که شاید حالِ خوبی داشت یک لحظه نشستم فکر کردم، فکر، فردا را به درد آورد که دیدم درد فردا را، دریغا گفتم و دیدم دریغا گفتنم در جا دریغا را به درد آورد به خود گفتم خدا این درد را درمان کند شاید ندایی آمد و "لاریب فیها" را به درد آورد #هارون_بهیار

  • без подписи

  • تو بارش برفی و صدا ، از تو بعید است جز عشق درین آب و هوا، از تو بعید است تو مثلِ منی؛ در شب و در طول خیابان.. دیوانه نگشتن همه جا؛ از تو بعید است بیدار نکن ذهنِ مرا خوابِ عمیقش! آرامشی و جور و جفا از تو بعید است عریان شده‌یی باز در آغوشِ خیالم این موقعِ شب! وقتِ دعا! از تو بعید است بینِ لب اویی و در آن بین؛ "نمردن" ای بوسۀ در حال کما، از تو بعید است محکوم به لطفی و وزیدن به ظرافت آشفتگی ای بادِ صبا! از تو بعید است تو آینه‌یی آبی و اشکی و رهایی تو فطرتِ پاکی و ریا از تو بعید است برخیز! روان شو دگر ای رودِ هریرود اینگونه نشستن به عزا، از تو بعید است تو چشم منی چشمِ دلم؛ چشمِ مسیرم! در جا زدن ای راهنما! از تو بعید است تو حجب و حیایی؛ هنری؛ لایه به لایه یعنی که فقط ناز و ادا ؛ از تو بعید است بارانی و بی‌سابقه‌یی؛ لطفِ خدایی "رنجاندن" از الطافِ خدا ، از تو بعید است من محو تماشای تو و اهل فنایم تو شعری و رفتن به فنا از تو بعید است #هارون_بهیار

  • без подписи

  • احمدظاهر زنده یاد و نابغه و استاد بنده این آهنگ را با سرمستی و جنون فراوان اجرا کرده است من هم در حد توان و بضاعت سعی خودم را کردم ضرب را یکی از خوش‌دست‌ترین های هرات فرهاد جان ساحل نواخته است ایشان در کنار این هنر والا یکی از جوانان نامدار و خوش‌آواز و غزل‌خوان هرات عزیز نیز هستند. سلام و سلامتی.

  • آه! میایی به زبان از کجا؟ آمده‌یی چون به میان؟ از کجا؟ نام خدا خوب جوان مانده‌یی می‌خری ای دوست! زمان از کجا؟ از دل کوه از برِ برف از نشیب می‌رسی ای رود روان از کجا؟ کرده‌یی از مرز تحمل گذر می‌کنی ای درد! فغان، از کجا تا ابد و قبل ازل را، ببین! داده ام از دست عنان از کجا نیستی و حالِ دلم خوب نیست برده‌یی اینگونه گمان از کجا؟ نیستی و حال بیارد تو را آینۀ چشم‌چران از کجا؟ آمده‌ام در دلِ تنهایی‌ام باز خبر شد خفقان از کجا؟ زنده ام و مانده ام آورده ام- در بغلت این همه جان از کجا؟ اولی یا دومی یا سومی چشم گشودی به جهان از کجا آمده اینگونه به تکرار، در شعرِ نوین تیر و کمان از کجا؟ از عدم از فلسفه از نیستی آمده این کون و مکان از کجا؟ بی‌تو نمی‌فهمم! می‌آورند جان و جهان، جان و جهان از کجا #هارون_بهیار

  • اندازۀ درنگی هرگز نکن زرنگی وقتی که روبرویی با یک جوانِ ساده حرفِ سکوت من را حق داشتی نفهمی پیچیده است گاهی فهمِ زبان ساده پرواز کرد و هرگز در این میان نفهمید باد مخالفش را گودی‌پرانِ ساده #هارون_بهیار

  • گمم بین سکونِ چشم‌های تو، صداواری رهایم بین تردید و یقین ؛ گاهی، دعا واری چه‌ای؟ مرز افق؟ یا سایه؟ یا گرما؟ چه هستی تو که هی گم می‌شوی هنگام باران، رد پا واری تو باید انتقامم را بگیری از غمِ دوری زمانی و عدالت پیشه‌ات، چوب خدا واری تو بارانی و من پُر آه و پُردوری تو، ای کاش مرا می‌شستی از آلودگی‌هایم، هوا واری میان خواب، لب‌هایم چه غوغایی به پا کردند؟ که جای بوسه‌هایم مانده بر جانت، حنا واری برای اینکه ننشینم کماکان از تماشایت کنارت ایستاده گاه می‌خوابم، عصاواری بپرواز آ، برقص! آتش به پا کن دور این آتش به آرامی و لیکن دیدنی، پروانه‌ها واری کجایم من؟ معلق در زمان، یا در مکان؟ یا هیچ...؟ نمیدانم ولی بیرونم از خود، ناکجا واری کجایی عطرِ موهایش کجایی!؟ کاشکی امشب تو هم از خانه بیرون می‌شدی بوی غذا واری به لبخندت، به رفتارت، به موهایت به گفتارت به چشمانت، به تو وابسته ام، ناز و ادا واری به غیر از نیستی و هیچی ای جان در جهان بی تو دگر انگار از هر چیز خالی‌ام، خلا واری تو را در بین شعرِ شاعرانِ خوب می‌بینم شبیه "آن" شبیه"کشف" انصافا سزاوری من و عشقم "دو" تا دیوانه‌ایم ای دوست! می‌دانی میانِ داستان‌ها هم نخواهی یافت ما واری که را باید ببینم هان! اگر من ای مترسک‌ها! نخواهم بگذرانم روزگارم را، شما واری #هارون_بهیار

  • 10 мар.650227из haroon_behyar1368

    قرار بی‌تو ندارم، مگر قرار منی؟ نه! بهتر است بگویم که روزگار منی اگر شبیهِ قدم‌هایِ تو دچار تو ام تو هم شبیهِ نفس‌های من دچار منی "تو را هزار امید است و هر هزار، "دگر" مرا هزار امید است و هر هزار منی" به دوست‌داشتنت من همیشه می‌بالم به دوست داشتن تو که افتخار منی تو را همیشه مزین به محتوا دیدم تو از تبار غز‌ل‌های باوقار منی تو را ببین چقدر شاعرانه می‌بوسم تو بوسه‌ هستی و شب تا به صبح کار منی چقدر داغ  به گردن گرفته‌ای، حالا- گلویِ فاخته یا قلب داغدار منی؟ همیشه شعر بخوان جایِ من در آغوش‌اش ای آنکه نیمه‌شبان مست در دیار منی به او بگو که نفسگیر دوستش دارم اگر که شعر من و پیشِ‌ چشم یارِ منی به این نتیجه رسیدم که بگذرانم عمر به این خیال که چون سایه در کنار منی ............... دوباره زنده شدم، آه با تمام وجود گمان کنم که دوباره سر مزار منی #هارون_بهیار

  • روی لبم نشسته یک میهمانِ ساده یک خندۀ دروغین، یک مهربانِ ساده با من همیشه بودی مانند سنگ سرسخت بارانِ شوق بودم یک جانفشان ساده موهای تو اگر چه صاف اند و یشم، اما پیچده است کارم در آن جهانِ ساده هرگز نمی‌توانی از خود مرا برانی من سایۀ تو هستم یک سخت‌جانِ ساده در جستجوی دریا افتاده بین مرداب خود را خراب کرده آبِ روانِ ساده در حالِ پایکوبی دورِ تو اند، ای شمع! پراونه‌های عاشق، دیوانگانِ ساده پل زد میان بام و روی زمین چسان کرد؟ کاری به این بزرگی یک ناودانِ ساده از جان و دل به حقم همواره داشتی، لطف قربانِ لطفت ای آب! ای قهرمانِ ساده اندازۀ درنگی هرگز نکن زرنگی وقتی که روبرویی با یک جوانِ ساده حرفِ سکوت من را حق داشتی نفهمی پیچیده است گاهی فهمِ زبان ساده بو برده از گذشته من عاشق تو هستم بد گشته است بی‌تو حالِ "زمان ساده" پرواز کرد و هرگز در این میان نفهمید باد مخالفش را گودی‌پرانِ ساده ای دوست کاش باشد! چون کودکان برایت این روزگار مشکل؛ یک داستانِ ساده #هارون_بهیار

  • جوانم آه! لک زده، دلم برایِ زیستن نزیستن همیشه می‌کنم به جای زیستن تو را که برده با خودش؛ دلم! بگو که از نخست میانِ سینه‌ام نداشتی بنایِ زیستن پیام قطره‌های اشک؛ روی گونه روشن است: میان چشم‌های من نبوده جای زیستن به گریه استحاله شد، وگرنه در گلو؛ گلم! هنوز داشت بغضِ من به سر هوای زیستن پناه می‌برم به تو؛ تو که خیالِ بودنت برای حس و حال من شده عصای زیستن مدام در نزیستن حضور دارم و خوشم که شعرهای من گم اند لابلای زیستن به چشم خویش دیده‌ام: به من که فکر می‌کنی به گوش خانه می‌رسد صدای پای زیستن زبانِ مادریِ چشمِ تو سکوت بوده است همین سکوت می‌شود خودش صدای زیستن سزای زندگی بدون تو به غیر رنج نیست اگر که رنج نیست چیست پس سزای زیستن؟ تو آمدی و در شگفت مانده‌‌ام؛ خودت ببین شده میانِ جان من؛ "خداخدایِ" زیستن بدونِ شان نزیستن شده‌ست کار من، بگو! به چشم‌های خود؛ به آن بهانه‌‌های زیستن نگاهی و حقیقتی، شهودی و شهادتی به جز نظارۀ تو نیست؛ ماجرای زیستن سپاس ازینکه: شعر من! برای قرن‌های قرن برای نامِ خویش می‌کنی دعای زیستن درون گنج شعر یا میان رنج‌های خود؟ بگو دقیق! دیده‌یی مرا کجای زیستن قرار بود با تو زندگی کنم ولی نشد نشد که با تو باشم و شدم فدای زیستن هزینه می‌کنم برای دیدن تو عمر را زیاد نیست پیشم آن قدَر بهای زیستن نداری از دلم خبر؛ بیا خودت ببین دگر بدون تو برای من نمانده نای زیستن مرا نموده منقلب؛ شنیدنش، گلم! شده نگاه نافذ تو ضامن بقای زیستن کنار دیگرانی و در این میان برای من مشقت است در بیاورم ادای زیستن #هارون_بهیار@haroon_behyar1368

  • جز رحمت یاران، باقی نمی‌ماند از ابر جز باران، باقی نمی‌ماند سخت است می‌دانم، اما تحمل کن این روزها این‌سان! باقی نمی‌ماند یک روز می‌فهمی من عاشقت بودم این حرفِ حق پنهان باقی نمی‌ماند جان مرا بردار از پیش روحم مفت جان اینقدر ارزان باقی نمی‌ماند با باد می‌لرزد؛ وقتی نباشد باد.. این بید هم لرزان باقی نمی‌ماند از روحم از جانم، لذت ببر ای دوست! این دشت و این دامان باقی نمی‌ماند از چشم می‌افتم وقتی حضورت نیست دیگر به من امکان، باقی نمی‌ماند فکرم به جای سر همواره پیش توست جای خودش یک آن باقی نمی‌ماند یک روز می‌دانم از هوش خواهم رفت این آدم آویزان باقی نمی‌ماند در خواب می‌بینم می‌بوسمت... تا که دیگر برایم جان باقی نمی‌ماند بازی‌ست؛ آسان است؛ ای کودکان! افسوس این زندگی آسان، باقی نمی‌ماند حال از همین لحظه لذت ببر ای دوست این لحظه با انسان باقی نمی‌ماند این زندگی بی‌تو، لذت ندارد، هیچ لذت در این فقدان باقی نمی‌ماند یک روز می‌دانم با تو می‌آمیزد این روح سرگردان باقی نمی‌ماند ای شعر! ماندم که بعد از تو را خواندن آن کیست که حیران باقی نمی‌ماند #هارون_بهیار

  • 16 янв.50410из ikrsim

    برای دوستان ایرانی‌ام آرزوی تندرستی و سلامتی دارم. متاسفانه به خاطر قطع اینترنت خبری از هیچ‌ عزیزی نداریم. انگار سرنوشت ما کشورهای فارسی‌زبان با جنگ، محرومیت و اختناق گره خورده است. کوچک‌تر از آنم که در باب تحولات اخیر کشور زیبای تان حرفی بزنم. امیدوارم هرچه خودتان دوست دارید و حق است همان را داشته باشید. برگردید و بنویسید که بدون شعرها و نوشته‌های شما عزیزان گرانقدر چیزی برای ما هم باقی نمی‌ماند. کوچک یکایک تان @ikrsim