- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 263
- 1/48двое суток
- 301
- 1/72трое суток
- 325
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
آرام کن آشفتگی های مرا آرامشم تنها تو می دانی که من دارم چه دردی می کشم آرام کن این صبح در تاریکی شب مانده را این آفتاب نیمه جان بی تو در تب مانده را تو هستی و این دردها بر من خدایی می کنند غم های غربت ادعای آشنایی می کنند باید ببخشی ای خدا من از تو هم تنهاترم عاشق شدم اما خودت دیدی چه آمد بر سرم قرار بی قراریم! خودت کنار من بمان به هر که می سپاریم خودت کنار من بمان ایرج خواجه امیری (۱۱دی۱۳۱۱_۲۱مرداد۱۴۰۵) به همراه سالار عقیلی شعر _محمد رضا یار
آنم که مؤانست نمی دانم چیست با هیچ کسی دمی نمیارم زیست القصه نه آشنا نه یاری دارم در می زندم کسی، نمی دانم کیست مغیث الدین محوی اسدآبادی
· بازیِ دوگانهٔ درباریان: به احتمال قوی، جهانگیر در ابتدا نیز چندان مایل به ریختن خون شاعر نبود، بههمین دلیل به دو سال حبس بسنده کرد. اما ساعیانِ درباری (که اغلب از شاعران و دیوانسالاران بومیِ رقیب بودند)، قصیدهٔ شفاعتآمیز نظیری را نه بهعنوان "توسلجویی"، بلکه بهعنوان "یادآوری جرم" و "احضار غائب" به گوش شاه رساندند. گویی با یادآوری این موضوع، به شاه فهماندند که به راحتی از کنار خیانت یک شاعر مهاجر گذشته است. · ماهیت جرم: در نگاه عرف سیاسی، جرم رشید وطواط، "جسارت ادبی در دفاع از ارباب خود" بود، که در نبرد قدرت، تا حدی قابل فهم است. اما جرم عبدالغنی، "تهنیت جلوس یک یاغی" بود؛ اقدامی که مستقیماً مشروعیت تاج و تخت را در منطقهای حساس نشانه رفته بود. قتل عبدالغنی اسدآبادی صرفاً یک دادگاه ادبی نبود، بلکه یک تسویهحساب سیاسی بود که در بستر رقابتهای شدید میان شاعران ایرانی و بومی هند رخ داد. جهانگیرشاه، شاید برای دلجویی از جناح قدرتمند بومی دربار، یا صرفاً به دلیل خشم از سادهانگاری "خیانت"، قربانیای تازه برای فیلهای خود فراهم کرد. داستان غنی بیگ، در حقیقت، پایان تلخ کشمکشی است که در آن، شاعر نه بر سرِ "شعر"، که بر سرِ "سیاست" و "رقابتهای قومی-درباری" قربانی شد. و در فاصلهٔ میان این دو روایت تاریخی، حقیقتی بزرگ دربارهٔ رابطهٔ ادب و قدرت نهفته است: قدرت هنوز از کلمه می ترسد جواد نوری ۱۴۰۵/۵/۱۰
رمزگشایی از یک قتل تاریخی در دربار هندوستان: تحلیل تطبیقی دو ماجرای شفاعت تقدیم به رحیم رسولی: ۱. دیالکتیک قدرت و قلم؛ تاریخ ادبیات مشحون از رویارویی قدرتِ بلامنازعِ شاهان و طبعِ عصیانگرِ شاعران است. این تنشِ دائمی، ریشه در پارادوکسی بنیادین داشت: شاعران از سویی نانخورِ دستگاه حکومت بودند و از دیگر سو، تحت سیطرهٔ عواطف و احساسات لجامگسیختهٔ هنری، مرتکب گردنکشیهایی میشدند که تاج و تخت را به لرزه میانداخت. فرجام این کشمکشها معمولاً از یکی از دو مسیر میگذشت: یا شاعر توبه میکرد و به سلک مدحسرایانِ تمامعیار درمیآمد، و شفاعتِ نزدیکانِ شاه، آتش خشم او را فرو مینشاند. با بقیه عمر متواری و آواره و نهایتا مقتول می شد نمونهٔ معروف این میانجیگریِ موفق، ماجرای رشید وطواط در قرن ششم هجری است. روایت چنین است: در سال ۵۴۲ هجری، سلطان سنجر برای سرکوب اتسز خوارزمشاه، قصبهٔ هزارسف را به محاصره درآورد. در این لشکرکشی، انوری نیز در رکاب سلطان بود. او این رباعیِ تهدیدآمیز را بر تیری نگاشت و به درون قلعه پرتاب کرد: ای شاه، همه مُلک زمین حَسْبِ تُراست وز دولت و اقبال، جهان کَسْبِ تُراست امروز به یک حمله هزارسف بگیر فردا خوارزم و صد هزار اسب تُراست وطواط که درون حصار بود، پاسخی دندان شکن سرود و بر تیری بستند و به اردوی سنجر انداختند: گر خصم تو ای شاه بُوَد رستم گُرد یک خَر زِ هزاراسب نتواند بُرد پس از فتح قلعه، خشم سنجر از این جسارت و نیز اشعار استقلالطلبانهٔ پیشین وطواط برای اتسز، به اوج رسید. او سوگند خورد که "چون او را بازیابد، هفت عضو او را از یکدیگر جدا کند." وطواط مدتی آواره و متواری شد و سرانجام برای نجات به منتجبالدین بدیع، کاتب مشهور دربار سنجر پناه برد. منتجبالدین که از ندیمان خاص و شیرینسخن سلطان بود، روزی در خلوت، پس از بیان حکایات مضحک، به ذکر وطواط رسید و گفت: «بنده را یک التماس است... وطواط مرغکی ضعیف است، طاقت آن ندارد که هفت پاره شود. اگر فرمان دهی، او را تنها به دو پاره کنند!» سلطان از این لطیفه به خنده افتاد و جان شاعر را بخشید. در این ماجرا، غضب شاه که تا مرز سوگندی مُغلّظ و خونین پیش رفته، اما یک لطیفهٔ باریکبینانه از سوی یک ندیمِ محرم، بهراحتی آن را فرو مینشاند. ۲. تیغِ بیشفقت؛ تراژدی عبدالغنی اسدآبادی اما ماجرای عبدالغنی اسدآبادی در دربار جهانگیرشاه، از جنسی دیگر است؛ تراژدیای که در آن، شفاعت نه تنها راهگشا نبود، که مُهر تأییدی بر حکم اعدام شد. در سال۰۱۰۰۰هجری، در منطقهٔ کشمیر، میرزا یادگار عَلَم طغیان برافراشت و آن ولایت را از چنگ منسوبان جلالالدین محمد اکبر بیرون راند. در روزی که این یاغیِ فاتح بر تخت مینشست، عبدالغنی شاعر که در آن مجلس حاضر بود، به رسم بدیههسرایی، این رباعی تهنیتآمیز را سرود: بر تخت مراد مینشینی، بنشین خوش خرم و شاد مینشینی، بنشین دولت به کنار مینشانی، بنشان بر جای قباد مینشینی، بنشین چرخ روزگار چرخید و سپاه گورکانی بازگشت و کشمیر را بازپس گرفت. سعایتکنندگان، رباعیِ شادباشِ غنی به فاتحِ یاغی را به گوش پادشاه رساندند. جهانگیرشاه فرمان به حبس عبدالغنی داد. شاعر دو سال در زندان خاکسترنشین شد و در نهایت مذلت و بدبختی به هر کس و ناکس رو انداخت و هیچ کس کاری نکرد، تا آنکه نظیری نیشابوری، استاد و ندیم خاص و محبوب پادشاه، قصیدهای بلند در استغاثه و شفاعت سرود و آن را با این بیتِ التماسآمیز به اوج رساند: گرسنه است، به دریوزه شفاعت من ببخش جرم غنی را به التماس فقیر اما همین که نجوای شفاعتآمیزِ نظیری به گوش ساعیان و ندیمان دربار رسید، بیدرنگ شاه را آگاه ساختند که "غنی زنده است." جهانگیر، بیاعتنا به مقام و منزلت استاد نظیری، فرمان داد تا عبدالغنی را زیر پای فیل انداختند. ۳. چرا شفاعتِ نخست رهایی آورد و شفاعتِ دوم، قتل؟ در خوانش سطحی، هر دو ماجرا ساختاری یکسان دارند: شاعری خطاکار، شاهی خشمگین و شفیعی بلندپایه. اما این همسانیِ ظاهری، تفاوتی تراژیک را در خود پنهان کرده است. چه عاملی سبب شد که شفاعت در دربار سنجر مایهٔ خنده و بخشش شود و در دربار جهانگیر، تسریعکنندهٔ اعدام؟ پاسخ را باید در زمینههای پنهان سیاسی و رقابتهای درباری هندوستان جستوجو کرد. عامل اصلی: بغض و حسادت درباریان بومی هند نسبت به شاعران مهاجر ایرانی. · موقعیت شفیع: در ماجرای سنجر، شفیع (منتجبالدین) یک دیوانسالار کهنهکار و محرم اسرار بود که از موضع قدرت، و با سازوکار طنز، غرور شاه را بازی داد. در مقابل، نظیری نیشابوری، با تمام عظمت ادبیاش، خود نیز یک شاعر ایرانی و جزو طبقهٔ مهاجران بود. شفاعت یک مهاجر برای مهاجری دیگر، در چشمان حسودان دربار، بهجای التیامبخشی، بر آتش سوءظن دامن زد.
видео или голосовое, без подписи
با سلام خدمت همراهان گرامی وطن از گیله اوخان 1 غریبه کی نایه تی خانَه بی ستم بدارهِ، خو بوقعه یَ موتِوَلی وا موحتَرَم بدارهِ اَسا کی َترکهَ دَرهِ بی ستاره دونیایهَ، اَ آسِمان چِرِه واستی ستاره کم بداره ورق ورق بخوان اَ سرزَمینه تاریخَ، بیدین کُ قومه ستم بیشتر از عجم بدارهِ وطن کولوشکَن اَما کیشکاییم، چقد خوبه خو کیشکانَ اَ کولوشکَن بدورِ هم بدارهِ اَجور کی اَبرانا خورشید داهاندِرِه میدان، چی تَرسَم کی اَ پیله گورخانه بَرقَ دَم بدارهِ اَلان می سعی دَخیله، بزین مُکافاتهِ، اَ ساق جیویشته امام زاده هم حَرَم بدارهِ تی غیرتَ بیمیرم اَی وطن، کی می شمشاد تانه خو پوشتَ به پوشتینهِ تو عَلَم بدارهِ کو چشمِ اَمرا تانه دِن تره فلاکت بار، مگر کی دوشمنِ جا دوست تیشین شکم بداره گُرُسنه خیلی داره شب، چره نواستی خاک، توفَنگِ لوله عوض فردا، باگِدَم بداره شَبَ اَویرَ کودیم تا سَحَر نوبُ آخر، ایتا ستاره خوروس خوانه پاقَدَم بداره پرنده جان، پرنده جان اَ بهاران تِرِه حلال، اما چره نواستی تی آزادیه قلم بداره
دستور زبان برای نجات زندگی : فعل "کُشتن" را صرف کنید می کُشم می کُشی می کُشد می کُشیم می کُشید می کُشند https://telegram.me/khertenagh
فریبا صادق ف.آتش شاعر و مترجم کابل _ آلمان
کبوتر بال نگشوده به چنگ باز می افتد دوباره اتفاق آخر از آغاز می افتد چه بازی های زشتی دارد این دوران شطرنجی که در هر جنگ اول از همه سرباز می افتد https://telegram.me/khertenagh
هر روز خدا دستخوش آشوب است آنقدر که خاورمیانه خوب است! عمریست که با مرگ بر این، مرگ برآن هر کس پی یک زندگی مطلوب است https://telegram.me/khertenagh
من یک گل نقاشی میکنم و آن هرگز نخواهد مرد. فریدا کالو
بزرگترین اشتباه زندگیم اونجا بود که فکر کردم اگه کاری با بقیه نداشته باشم، بقیه هم کاری با من ندارن. وودی آلن
شکم پیر کار نمیکرد در خود میپیچد و راه میرفت مریدان در پی وی روان بودند پیر خسته شد. تا بلکه رهایش کنند گفت برای تجدید وضو میروم مریدان اما تا درب موال همراهی اش کردند پیر ساعتی نشست و بعد برخاست سرخ و از نفس افتاده به وضو ایستاد مریدان جمع شدند یکی به خود جسارتی داد و پرسید جهان را چگونه میبینی فرمود بودی نبود هر چه بود باد بود و خستگی زانوان از این پند حکیمانه یکی از مریدان صیحه ای کشید و غش کرد دیگری فرار کرد و مابقی بر سر همیزدند پرسیدند در این احوال از ما چه بر میآید فرمود هیچ اگر میتوانید انجیر و زیتون فراهم کنید مریدان بانگ برآوردند که پیر ما میوههای بهشتی طلب کردهاند و غرق در تأملات و تألمات روانه ی بازار شدند حمیدرضا اقبالدوست
ایشان در جریان یک ضیافت هنگامی که جمله کذایی آیا کاری احمقانه تر از غدا خوردن وجود دارد را شنید داشت قاشق پر از برنج را به طرف دهانش می برد ولی به هیچ وجه ضرورتی ندید که قاشق را سر جایش بگذارد بلکه با کمال وقاحت قاشق را به دهانش فرو برد داشت لقمه اش را می جوید که متوجه شد سکوت ترسناکی بر مجلس سایه انداخته است پس با تعجب به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که همه دارند با تحقیر اورا نگاه می کنند چون هرچه فکر کرد علتی برای این تحقیر نیافت شانه بالا انداخت و لقمه دیگری به دهان انداخت این دیگر خیلی زیاده روی بود چون ناگهان جمع از جا برخاسته و از اتاق بیرون رفتند درحالی که دوباره کینه اورا به دل گرفته بودند یک بار برای اون که قاشق را در لحظه ناسزا گویی مرسوم در بشقاب نگذاشته بود یک بار هم بدین دلیل که فرصت نداده بود آداب ناسزا گویی به پایان رسیده و همه با خجالت و شرمندگی شروع یه غذا خوردن کنند در نتیجه علت گرسنه ماندن همه او بود اما وقاحت را ببینید این اقا هنگامی که غذایش را تمام کرد و مثل بقیه به اتاق مجاور رفت و دید جمعت با دلخوری و عصبانیت ناشی از گرسنگی دور اتاق نشسته اند او برای اینکه دل انهارا به دست اورد گفت حالا یکم برایتان تار می زنم بنابر این تارش را برداشت و شروع به نواختن کرد تازه دلنگ اول به دلنگ دوم رسیده بود که صدایی گفت به راستی که موسیقی وسوسه اور است و انسان را از راه به در میکند داستان های مردان تمدن های مختلف. شهرنوش پارسی پور ۲۸بهمن ۱۳۲۴ / ۱۲ تیر ۱۴۰۵
جز هیچ که صرف هیچ دیگر کردیم دنبال چه ایم و چه بدست آوردیم؟! کافیست نگرد، نیست، گشتیم،نبود ای عشق بیا به زندگی برگردیم https://telegram.me/khertenagh
دیریست هیچ کار ندارم مانند یک وزیر وقتی که هیچ کار نداری تو هیچ کاره ای من هیچ کاره ام ، یعنی که شاعرم گیرم از این کنایه هیچ نفهمی نصرت رحمانی
دستت را تكان ميدهی مثل هميشه مي خواهی ببينی ساعت چند است ولی ساعتی به دستت نيست ساعتت را برده اند مثل خيلی چيزهای ديگر دستت را تكان ميدهی با اينكه ساعتی به دست نداری با اينكه قراری با كسی نداری با اينكه كاری برای انجام دادن نداری ساعت های تورا دزديده اند زمانت را دزديده اند و تاريکی و ترس را برايت گذاشته اند مي ترسی سر وقت نرسی به قلبت به آرزويت به كارت به مرگت مي ترسی نرسی مي ترسی زمان از دست برود ....................... يانيس ريتسوس
نأنم آخر چی بهانه گیریدی شب پرندهنأ، جه لانه گیریدی دأنیدی حأجحأجینأ چی بهسره اوشان ٚ سینه ٰ نیشانه گیریدی . برگردان به فارسی: نمیدانم آخر چه چیز را بهانه میگیرند که پرندهها را شبانه از لانه میگیرند میدانند در سرِ پرستوها چه میگذرد و سینههاشان را نشانه میگیرند... محمد فارسی ۲۶ آذر ۱۳۱۸_۲۴ خرداد ۱۴۰۵
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد باد اومد و تو جنگلا قدم زد اسم تو رو از همه جا قلم زد ببین جدایی چه به روزش آورد چه سرنوشتی که براش رقم زد بهروز رضوی ۱۰ دی۱۳۲۶_۲۴ خرداد ۱۴۰۵