- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 145
- 1/48двое суток
- 166
- 1/72трое суток
- 179
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
تا ز خط عنبرین، حسن تو شد بیشتر عاشق روی توام، بیشتر از پیشتر ای به تو میل دلم هر نفسی بیشتر خوبی تو هر زمان بیشتر از پیشتر پرسش اگر میکنی عاشق درویش را از همه عاشقترم وز همه درویشتر با غم ایوب نیست رنج مرا نسبتی صبرم ازو کمترست، دردم ازو بیشتر…
در کوچه قدم گذاشتی از خانه این کفش نه شر بود که بر پا کردی #اکرام_بسیم @ikrsim
تا ز خط عنبرین، حسن تو شد بیشتر عاشق روی توام، بیشتر از پیشتر ای به تو میل دلم هر نفسی بیشتر خوبی تو هر زمان بیشتر از پیشتر پرسش اگر میکنی عاشق درویش را از همه عاشقترم وز همه درویشتر با غم ایوب نیست رنج مرا نسبتی صبرم ازو کمترست، دردم ازو بیشتر عشق تو اندیشه را سوخت، که رسوا شدم ور نه کس از من نبود عاقبتاندیشتر کیش بتان کافریست، مذهب ایشان ستم و آن بت بدکیش من از همه بدکیشتر غمزهزنان آمدی، سوی هلالی بهناز سینه او ریش بود، آه! که شد ریشتر «هلالی جغتایی» با صدای خالص هانیه احمدی @ikrsim
من خوبم و جمع است حواسم به خدا از گفتنِ حق نمیهراسم به خدا آییه دروغ مضحکی میگوید این آدم را نمیشناسم به خدا #اکرام_بسیم @ikrsim
فریاد در اوج خشم تیغِ دولب است برخاست اگر رگت سرش جیغ بکش #اکرام_بسیم @ikrsim
مردیم به حسرت دلِ جمع این غنچه گلِ چه باغ باشد گویند بهشت جای خوبیست آنجا هم اگر دماغ باشد بیدل در بیت اول دل به گل و متعاقباً دلِ جمع به غنچه تشبیه شده است. غنچه همان گلیست که جمع است در واقع. @ikrsim
بر گوشیِ خویش سر که پایین کردی چشمان مرا بر یخنت پین کردی خندیدی و خطهای موازی بشکفت یعنی که پیام دادم و سین کردی #اکرام_بسیم @ikrsim
#سه_گانی ماندهست بعدِ جنگ با صفحهای سیاه خودکارِ بیکلاه #اکرام_بسیم @ikrambasim_3
در کنار یکی از منارههای مدرسهٔ سلطانحسین بایقرأ، مجموعهٔ مصلای هرات @ikrsim
در هوای گرم هرات، یک رانندهٔ سهچرخه با کلاهی که از پوست هندوانه درست کرده بود در بازار میگشت. یک طنز تلخ زندهٔ به تمام معنا بود. راننده با کمال بیتفاوتی به مردم ره میسپرد. در یک نگاه کلاه هندوانهای دستسازش در حین شباهت جالب به کلاهِ ایمنی، پوزخندی بود به شرایط سخت کار، فقر وحشتناک، قوانین ترافیک، کودهای ایمنی و دنیا و ما فیها. @ikrsim
با چهچهههات خواب صد گربه پرید مرغِ سحر ای همیشه بی/دار خفه! #اکرام_بسیم @ikrsim
برداشت سر از دست من اما یادش یک ثانیه برنداشت دست از سر من #اکرام_بسیم @ikrsim
#بیادبیات ۱۳ روزی اندر حلقهٔ یاران شدیم در سرای دوستی مهمان شدیم گفتوگو گردید داغ از هر دری بُرد از باغِ سخن هرکس بَری تا فشارِ گشنگی بر تن رسید رفت گفتن، فرصتِ خوردن رسید میزبان کو در سخن جرار بود لب ببست و لیک دسترخوان گشود بر غذا روشن شد آخرسر نگاه بود رنگارنگ، لیکن از گیاه فیالمثل ترپ و پیاز و بادرنگ اسفناج و بامیه بنشسته تنگ هر طرف در جلوه نعناع و شوید پونه، مرزنگوش با ریحان مزید یار ما گویی که سبزیخوار بود آن که گفتم در سخن جرار بود گفت باشد سبزی از آهن غنی سازد از هر مُرده، مردِ آهنی سبزههایی را که چیدم بر سماط کِشتهام فصل بهاران در حیاط مثل رنگ خوبرویان تازه است فایده در جمله بیاندازه است اینچنین راکد نشستن هست حیف لقمه بردارید و بنمایید کیف یکتن از یاران که بُد حاضرجواب گفت افکندی خودت را در عذاب بی که رنجانی تو دست و پات را باز میگفتی که سبزیجات را -تا بیاری و در اندازی بساط- میچریدیم از همان صحنِ حیاط اکرام بسیم @ikrsim
بادِ صبحی که چنین با ناز گیسوی سروِ سهی را میزند شانه چند گامی پیش سخت گرمِ یکهتازی بود با سرِ یک قاصدک در حال بازی بود اکرام بسیم @ikrsim
صبح گریه، شب گریه، روز در عمق آشفتگی و سرگردانی. با همین چشمها باید زل بزنم به نگاه خیرهٔ خواهرم که حالا ترس از یادش رفته است. بیچادر خانه را ترک کردیم با آنکه مادر گفته بود در سمتی از شهر مردم جمع شدهاند و خواسته بود بیرون نرویم حداقل امروز را. و بعد خیرهسریمان را که دید توصیه کرد هرجا خطری حس شد چادر را روی سر بندازیم. زیر نگاه رهگذرانِ متعجب قدم زدیم و برای خواهرم خواندم که «این شهر پر شبح چه نیاورده بر سرم!» و راه رفتیم تا چشمهای متعجب به دیدنمان خو کنند. تا شهر پر نشود از قدمها و صداهای مردانه. چادر در دستم سنگینی میکرد، پلاسی از رنج بود. قدم زدیم و هرچه شعر بلد بودم به خواهرم خواندم و گفتم: «روزهایی بود که با دخترها در هر گوشهای از شهر شعر میخواندیم.» و باز خواندم: «باز کن روسریتو موهاتو به باد بده!» گفت: «دوست دارم در تمام کوچهها با موی باز راه بروم.» جمله در دهانش شکست و پرید پشت سرم: «موتر سفید.» سنگ شدم در جا، و کاش سنگ میماندم تا پناهش بدم. او اما بالبال زد و بعد بالهایش زیر چادر شکست و چشمهایش لبالب از اشک و حیرت به من خیره شد. چادر را روی سرم انداختم. خواهرم گفت: «انگار سنگ روی سرم است.» روی سرمان سنگ بود، به پاهایمان که نه. در کوچههای بیجانِ شهر خاکزده راه رفتیم. بلندبلند حرف زدیم. نمیخواستیم خودمان کوچهها را از خود بگیریم. یاد مینا افتادم؛ یک روز قبل از بستهشدن دانشگاه، پیشنهاد داده بود پیاده از مستوفیت برویم جادهٔ مهتاب. اذانِ شام را داده بودند، آسمان تاریک بود و شهر شلوغ و مردانه. گفته بودم: «خستهام و کفشهایم هم راحت نیست.» دستم را گرفته بود: «این وقتِ شب بیرونماندن تابوشکنیست. همین قدمزدن را هم از ما میگیرند؛ بیا تا فرصت است راه برویم.» با خواهرم راه رفتم تا آفتاب وسط آسمان رسید و هرات غبارآلودتر شد. با تماس مادرم راه برگشت را پیش گرفتیم. خیلی دورتر از خانه چادر را از سر برداشتم، شالم پایین افتاد و دستهای از موهایم بهدست باد. خواهرم هنوز پیچیده در چادر بود، موتورسواری از کنارمان گذشت و در صورتمان فریاد زد: «حجاب! حجاب! حجاب!» خواهرم صدایش را بالا برد: «مرگ! مرگ! مرگ!» یک روز بعد از بستهشدن دانشگاه، من و مینا و ریتا و عاطفه دمِ دروازهٔ بستهٔ کتابخانهٔ عامه ایستاده بودیم. مردی از کنارمان گذشت و گفت: «چقدر دلم به شما میسوزد.» قرار بود برویم جبرئیل پیش نرگس، آتش روشن کنیم و چای بخوریم. در جواب آن مرد چه گفته بودیم؟! دست لرزان خواهرم را گرفتم. چادرش را برداشت. گفتم: «بیا برایت فال حافظ بگیرم: دائما یکسان نباشد حال دوران...» جبرئیل در سرم نقطهای شد روشن، سرخسرخ. تماسهای مکرر مادرم مرا از خیال جبرئیل درآورد و به خانه رساند.
اما فراموشی چیست. فقدان حافظه؟ پس فراموشی به چه نحو حضور دارد که من آن را به خاطر میآورم، در حالی که وقتی حاضر است نمیتوانم به خاطر بیاورم. اما اگر آنچه را به یاد میآوریم در حافظه نگه داریم -و با این حال اگر فراموشی را به خاطر نداشتیم هرگز با شنیدن اسم آن نمیتوانستیم معنی آن را تشخیص بدهیم- پس فراموشی را حافظه نگه داشته است. پس اینکه فراموش نمیکنیم از حضور آن است و چون چنین است فراموش میکنیم.😊 از این موضوع باید فهمید که فراموشی وقتی که آن را به یاد میآوریم، توسط خود در حافظه حضور ندارد، بلکه با نقشِ خود حاضر است، زیرا اگر توسط خود حاضر میبود باعث نمیشد که به یاد آوریم، بلکه سبب میگردید که فراموش کنیم. «عصر اعتقاد، به نقل از سنت آگوستین فیلسوف قرن پنجم میلادی، نوشتهٔ آن فرمانتل، ترجمهٔ احمد کریمی» چو غفلت، غافلیم از غفلتِ احوال خود بیدل فراموشی، فراموشی به یادِ کس نمیآرد «غزلیات بیدل» هرقدر گردید رنگم، ساغرم آمد به یاد ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی «غزلیات بیدل» +نکتهای در مورد بیت دوم بیدل: بیدل تقریباً در همهجا، فراموشی را با یاد میآورد که تضاد و در مواردی متناقضنمایی ایجاد کند، چنانکه در همین بیت نخست. اما در بیت دوم که این کار نکرده، یعنی واژهٔ یاد به عنوان عکسِ فراموشی نیامده، استفادهٔ هدفمند از «فریاد» چنان است که باز هم «یاد» را تداعی میکند. از این شگردها به وفور در کار بیدل وجود دارد. @ikrsim
امروز چندین و چند شعر و یادداشت بسیار خوب از شاعران و نویسندگان عزیز ایرانی خواندم. توان شاعران و نویسندگان ایران در شعر و نثر، در بیان حقایق و قدرت تشخیص سیاسی و در نتیجه جهتگیریهای شان واقعاً مثال زدنی است. وصل شدن اینترنت مردم ایران برای ما افغانستانیها که مستقیم به آن وصل نیستیم هم نعمتی است بزرگ. خیلی خوشحالم که میبینم این عزیزان تندرستاند و البته همچنان با انگیزه و تدبیر. در این مدت سه ماه به نزدیکترین دوستانم هم پیام احوالپرسی نگذاشتم چون نمیخواستم دریافت پیام برونمرزی ولو با محتوای شخصی احیاناً برای این عزیزان دردِ سر ساز شود. از همین جا درود و سلام تقدیم یکایک تان🧡 با آرزوی سلامتی و بهروزی برای همسایهٔ فهیم و ادیب و مقتدر مان.
👆کانال آثار دوست عزیزم استاد مستمند غوری از خوشنویسان خوب هرات. در این شرایط هنرمندان ارجمند ما به کمک هنردوستان نیازمندند. از دوستان گرامی و یاران همراه اگر کسی علاقمند تابلوهایشان بود لطفاً پیام بگذارد. با اظهار سپاس
ابعاد تابلو: 1,10*90 سانتی متر نوع خط: کوفی اولیه با گرایشهای نوین متن تابلو: هر دایره یک غزل از حافظ مثال: جامِ می و خونِ دل هر یک به کسی دادند در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد