شعرهایی که نخوانده ای...
Статистикаدر زندگی مطالعهی دل غنيمت است خواهی بخوان و خواه مخوان! ما نوشتهايم... ادمین: @mehdighasemi58
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 17
- Всего постов
- 48
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 99
- 1/48двое суток
- 113
- 1/72трое суток
- 122
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به بختِ تیشهی فرهاد زادهام، که مرا همیشه کار به دلهای همچو سنگ افتد #صامت_اصفهانی @hivadarman
هیزمِ دوزخ و بارِ گنه من! هیهات ترسم از ریشه درآرند درختان بهشت #مهدی_عقیلی @hivadarman
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمیماند چه باید گفت با آن کس که میدانی نمیماند بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمیماند برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست برای اهل دریا شوق بارانی نمیماند همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری برای غصهخوردن نیز دندانی نمیماند اگر دستم بهناحق رفته در زلف تو معذورم برای دستهای تنگ ایمانی نمیماند اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمیماند بخوان از چشمهای لالِ من امروز شعرم را که فردا از منِ دیوانه دیوانی نمیماند.. #حسین_زحمتکش @hivadarman
هزار و یک نفسم یک نفس نمیارزد نفس به بال زدن در قفس نمیارزد شراب در شب دلکُش مسکن است ولی به همپیالگی خار و خس نمیارزد کنار سفره بمیر و به سفرهدار بگو که نان به قیمت جان است پس نمیارزد خوش است وسوسهٔ قبضه کردن دنیا ولی به ریختن خون کس نمیارزد دلا به میل خود از خوان آرزو برخیز که این دو دم به هوا و هوس نمیارزد #غلامرضا_طریقی @hivadarman
چون خدا دلتنگیاش گُل کرد، آدم آفرید مثل من بسیار، اما مثل تو کم آفرید دست کم، از من هزاران شاعر چشمان تو دست بالا، از تو یک تن در دو عالم آفرید ریخت در پیمانهام روز ازل از هرچه داشت دید مقداری سرش خالیاست، پس غم آفرید زشت و زیبا، تلخ و شیرین، تار و روشن، خوب و بد خواست ما سرگرمِ هم باشیم، درهم آفرید من بد و زشتم، تو اما خوب و زیبا، باز شکر لااقل ما را برای هم نه، با هم آفرید در هوای عشق من را خلق کرد، اما تو را دید من هم عاشقی را دوست دارم، آفرید #محمدحسین_ملکیان @hivadarman
هر کی هم دوست نداره جمع کنه از اینجا بره
من عاشق آمریکا هستم عروس معصومه ابتکار پس از لغو اقامت دائم آمریکا، وکیل گرفت و شکایت کرد تا اقامتش برگردد. او در نامهای نوشت: من عاشق آمریکا هستم، فرزندانم فارسی بلد نیستند و مادرشوهرم مترجم سفارت آمریکا بود. فرزندان نباید بهجای والدین مجازات شوند. @moallemshad
من عاشق آمریکا هستم عروس معصومه ابتکار پس از لغو اقامت دائم آمریکا، وکیل گرفت و شکایت کرد تا اقامتش برگردد. او در نامهای نوشت: من عاشق آمریکا هستم، فرزندانم فارسی بلد نیستند و مادرشوهرم مترجم سفارت آمریکا بود. فرزندان نباید بهجای والدین مجازات شوند. @moallemshad
لذت مرگ، نگاهیست به پایین کردن بین روح و بدنت فاصله تعیین کردن نقشه میریخت مرا از تو جدا سازد شک نتوانست، بنا کرد به توهین کردن! زیر بار غم تو داشت کسی له میشد عشق بین همه برخاست به تحسین کردن آن قدر اشک به مظلومیتم ریختهام که نمانده است توانایی نفرین کردن با وفاخواندمات از عمد که تغییر کنی گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن "زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست" خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن! وزش باد شدید است و نخام محکم نیست! اشتباه است مرا دورتر از این کردن #کاظم_بهمنی @hivadarman
قسم به اشک من این روسپی خودمختار به نخ به نخ شدنم زیر پاکت سیگار! قسم به قلب من این بره ای که گرگ شده همین سلیطه که در سینه ام بزرگ شده! قسم به زلف تو آن موبهمو تماشایی همان ستاره ی دنباله دار رویایی که زندگی لقب یک درخت سوخته بود که عشق، یک زن غمگین خودفروخته بود قسم به پای من این جفت سخت بی بنیاد همین که می کشدم سمت هر چه باداباد قسم به گرده ام این زخمی نمک خورده همین عجوزه ی از هر کسی کتک خورده که در شکست من اینجا کسی سهیم نبود که در جهان چرندم خدا کریم نبود قسم به چشم تو آن دو سیاه خانه خراب همان دو مست تلوخورده گوشه ی محراب قسم به شانه ام این شاخه ی تبردیده همین دو کوه موازی دردسر دیده که از اصول که از چارچوب می ترسم! که مثل شعرم از روز خوب میترسم #محمد_جهانجو @hivadarman
گفتی؛ عقاب، بال و پرش درد می کند گفتم؛ برای قله سرش درد می کند دستی خدا به نقشه ی جغرافیا کشید با گریه گفت؛ بیشترش درد می کند! تبعیدی زمین شده اما به جرم سیب. آدم وجود دربهدرش درد می کند شد راز تلخنالی آن، روشنم شبی؛ نی، قلب خالی از شکرش درد می کند دیگر نپرس حال ندار دیار را سارا! قبول کن خبرش درد می کند با رقص مرگ، ماهی عاشق، پیام داد؛ این خاک را ببین خزرش درد می کند در زیر بار تهمت دوشیزهی شراب تاک خمیده هم کمرش درد می کند دکتر! نیاز نیست طبابت،که گربهمان از بیخ گوش، تا جگرش دردمی کند #جعفردرویشیان«غروب» @hivadarman
بنای عشق ما را وصل مستحکم نخواهد کرد دلت را پارهای کاغذ به من محرم نخواهد کرد تو و غم هر دو همپیمان من هستید و میدانم تو ترکم میکنی یک روز ، اما غم نخواهد کرد اگر از کوه رودی میشود جاری ملالی نیست که گریه از غرور مرد چیزی کم نخواهد کرد بیا با غنچهای زخم زمستان را مداوا کن یقین دارم که کار بوسه را مرهم نخواهد نکرد تبر تا آخرین ضربه نفهمید این حقیقت را که غیر از ریشه چیزی ساقه را محکم نخواهد کرد اگر چه قامتش خم میشود این مرد بعد از تو ولی هرگز برای هیچ کس سر خم نخواهد کرد #مهدی_دهاقین @hivadarman
مثنوی رقص چاقو خیال کن که کسی خودتر از خودت باشد تولد کس دیگر تولدت باشد به تختخواب بیفتی در آرزوی تنش و چشم باز کنی در میان پیرهنش کسی که گوش به ناگفتهی زبان بدهد و لابهلای سکوت تو سر تکان بدهد تو را عزیزتر از هر نشانه درک کند تو را عمیقتر از رودخانه درک کند تبت بگیرد و او واجبُ الطبیب شود تو در دیار نمانیّ و او غریب شود خیال کن که پریوارهای نزول کند زنی بیاید و در پیکرت حلول کند زنی که تاریکی را به چاه میریزد و نفت، داخلِ فانوس ماه میریزد زنی که آمده از قصهای شگفتانگیز زنی که آینه را پهن میکند بر میز زنی که گلّهی پروانهها پیامد اوست مُعلّقات عرب ابروان مُمتد اوست زنی که طوطی خود را مَثَل میآموزد و شاعران جهان را غزل میآموزد حضور جدّی او را چرا غیاب کنم؟ که قصدم اوست اگر صبح را خطاب کنم تو ای به شرقی بادام چشمهات سلام که هم به کابل و هم بلخ و هم هرات سلام نگاهِ نیمهی افسانهها به نیمهی توست درخت اگر حرکت میکند، اَنیمهی توست هزار دریا را غرق میکنم با خود زمان دیدن تو فرق میکنم با خود زمان دیدن تو بوی ماه میگیرم درخت را با خود اشتباه میگیرم بهشت میبینم هر کجای دنیا را و دوست میدارم خیلِ رهگذرها را زمان دیدن تو کافهها قشنگترند چراغهای خیابان خوشآبورنگترند شب تولد خود تازه کن فراسو را به من حواله کن ای ماه! رقص چاقو را به یاد خاطرههایی که داشتیم و گذشت و هر چه داغ که بر دل گذاشتیم و گذشت شب تولد خود پیش از آن که فوت کنی مقابل همهی شمعها سکوت کنی دوباره میبردَم زندگی به روز نخست شب تولد من یا شب تولد توست؟ بدون لکنت و انکار دوست میدارم تو را همیشه و هر بار دوست میدارم طلوع منظره بسیار دیدهام با تو ترانههای زیادی شنیدهام با تو چه بغضهای گلویی که گفتهایم به هم چه رازهای مگویی که گفتهایم به هم ولی، ولی، ولی اکنون تو نیستی دیگر به رغم گریهی مجنون تو نیستی دیگر ولی تو نیستی و شهر بیبهارتر است ولی تو نیستی و عشق گریهدارتر است ولی تو نیستی و عشق را چه کار کنم؟ چقدر فصل خزان را ادامهدار کنم؟ ولی... نه این شب زیبا برای خوشحالی است شب تولد تو حال و روز من عالی است اگرچه هدیهی من از خودم حقیرتر است سر من است در آن جعبهای که پشت در است #سعید_مبشر @hivadarman
توبه گویندم از اندیشهی معشوق بکن هرگز این توبه نباشد که گناهیست عظیم #سعدی @hivadarman
خنده میبینی ولی از گریهی دل غافلی خانهی ما اندرون ابرست و بیرون آفتاب #فصیحی_هروی @hivadarman
. او کوچ نشین بود نیامد که بماند رفت وبه دلم زخم چنان زد که بماند من سخت که دلبسته شدم او به گمانم وابسته شد اما نه در آن حد که بماند می رفت و دل ساده ام آنقدر به خود گفت: شاید که مردد شده شاید که بماند دیروز خدا خواست به من عشق ببخشد امروز هم ای کاش بخواهد که بماند تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد داغی که بماند که بماند که بماند #حسین_عباسپور @hivadarman
بعد از تواین جهانِ پر از التهاب را کابوسهای چِرکِ در اندام خواب را پروانه های منجمدِ در خشاب را اصلا نمی شود که تحمل کنم اِلی...! این جای خالی از تن تو [مانده روی تخت ] احساس گرم ریزشِ آن آبشار لَخت فواره ی خیال تو در این غِشای سخت اصلا نمی شود که تحمل کنم اِلی...! تَصعیدِ بغض در ریه هایم به حکم دود تنهاییَم که مانده در آن گنبد کبود این حالتِ معلّقِ بینِ نبود و بود ... من را به بند می کِشد و می کُشد اِلی... من از کدام پنجره پیدا کنم تو را ؟ تو در منی ! نخواه که حاشا کنم تو را این دردِ بی امان، اگر افشا کنم تو را... من را به بند میکشد و میکُشد اِلی... پیچیده شاخه هات به اندام باورم یعنی که از خودت به خودت مبتلاترم با چشمهای تو، به قلم دست می برم من شعرِ آخرم که تو می خوانیَم اِلی... در سوگواریت لب مردن نشسته ام مانند چارپاره ی درهم شکستهام پرواز می دمد به پر و بال بسته ام من شعر آخرم که تو می خوانیَم اِلی... #مهدی_رحیمی @hivadarman
ما چند نفر در کافه ای نشسته ایم با موهایی سوخته و سینه ای شلوغ از خیابان های تهران با پوست هایی از روز که گهگاه شب شده است ما چند اسب بودیم که بال نداشتیم یال نداشتیم چمنزار نداشتیم ما فقط دویدن بودیم و با نعل های خاکی اسپورت ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم درخت ها چماق شده بودند و آنقدر گریه داشتیم که در آن همه غبار و گاز اشک های طبیعی بریزیم ما شکستن بودیم و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم عاقبت بر میز کوبیدیم و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم... باز کن مشتم را ! هرکجای تهران که دست می گذارم درد می کند هرکجای روز که بنشینم شب است هرکجای خاک... دلم نیامد بگویم ! این شعر در همان سطر های اول گلوله خورد وگرنه تمام نمی شد #گروس_عبدالملکیان @hivadarman
شعر تازهای از سیدعلی صالحی پایان شما چه میدانید منظورِ من از او، کدامِ شماست...!؟ او دریا بر دوش خشکسالیِ چشمهایِ شما را شفا خواهد داد. او نزدیک است، و ما را از دلواپسیِ دریا به کرانهی آرامِ کلمات خواهد رساند. این... آخرین خلاصِ ما از ملالِ منتظر ماندگانِ مردد است. آن روز رویابینِ بزرگ... ما را بشارت خواهد داد: تمام...! تمام، تمام خواهد شد! #سید_علی_صالحی @hivadarman
چهام...؟! خطوطِ غمی رویِ صورتِ پدرم و ابرِ گریۀ مادر حوالیِ سحرم چهام...؟! غبارِ نشسته به چشمهایِ جهان کجاست مرگ... که ننگی به قامتِ بشرم بهجز شکست چه بوده نصیبم از بودن؟ منی که ابراهیمِ شکسته از تبرم گلوله میتپد انگار جایِ دل در من چهقدر جنگ درونم بهپا و بیسپرم... اگرچه پرت شدم زیرِ پنجههایِ زمین سقوط سایه کشانده هنوز پشتِ سرم بهجز سیاهیِ مطلق ندیدهام چیزی بهجز چراغِ شکسته نبوده دُور و برم بهجبر کوهم و هرگز ندیدهاست کسی چهگونه غرق شدم در گدازه تا کمرم چه بود زندگیام...؟! خوابِ بد دلم میخواست ـ ـ پرنده باشم و از خواب زودتر بپرم... #لیلا_کریمی @hivadarman