مشقهای معنوی
Статистика🔸 برای ارسال بازخوردها و پیشنهاد همکاری: @nazmashghhayemanavi
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 48
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 129
- 1/48двое суток
- 147
- 1/72трое суток
- 159
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
پروردگارا ضمیرم را نیرویی تازه دِه و همهٔ رغبتِ مرا به سوی امور آسمانی معطوف گردان تا هرگاه طعمِ شیرینِ سُرورهای سَرمَدی را یک بار در کام چشیدم، دیگر از همهٔ لذایذ ناپایندهی این دنیا بیزاری جویم. -تشبه به مسیح، توماس آکمپیس، ترجمهٔ سایه میثمی، نشر هرمس،ص۱۹۵. چون خوری یک بار از مأکولِ نور خاک ریزی بر سرِ نان و تنور -مثنوی معنوی، دفتر چهارم https://t.me/mashghhayemanavi
جانِ مطلب، آغاز کردن و گشودن چشمهاست خود را عادت دهید که هر روز صبح دمی به آسمان بنگرید؛ در این حال ناگهان هوای پیرامون خود و نسیم فرحبخش بامدادی را که در فاصله میان خواب و آغاز کار به شما ارزانی شده است، احساس خواهید کرد. اندکی در آن تأمل کنید و برای باقی روز، ذخیرهای از احساس خوشی و ذرهای همزیستی با طبیعت را با خود همراه سازید. اندکاندک، دیدگان بیهیچ کوششی خودبهخود برای تماشای طبیعت و خیابانها و درک طنز پایانناپذیر این زندگی کوتاه، تربیت خواهد شد. جانِ مطلب، آغاز کردن و گشودن چشمهاست. — هرمان هسه و شادمانیهای کوچک https://t.me/mashghhayemanavi
«تشبه به مسیح»؛ کتابی که قرنهاست خوانده میشود. از زمان انتشارش در قرن پانزدهم، این اثر توماس آ کمپیس، یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین کتابهای معنوی در سنت مسیحی بوده است. چهرههایی چون توماس مور، ایگناتیوس لویولا، اراسموس و جان وسلی با این کتاب مأنوس بودند و در دورههای بعد نیز نویسندگانی چون توماس مرتون از آن تأثیر پذیرفتند. اما شاید مهمتر از همه این باشد که این کتاب، برای بعضی خوانندگان فقط یک اثر تاریخی یا مذهبی نبوده؛ بلکه تجربهای شخصی و دگرگونکننده بوده است. مصطفی ملکیان درباره نخستین مواجههاش با این کتاب میگوید: «من اگر این کتاب را ندیده بودم، زندگیام یک چیز خیلی مهمی را نداشت…» شاید بعضی کتابها را نباید فقط خواند؛ باید دید با زندگی ما چه میکنند. 📖 تشبه به مسیح | توماس آ کمپیس برای تهیه کتاب، دایرکت بدهید: «مسیح» https://t.me/mashghhayemanavi
٢١. اگر بينگارى كه چيزهاى بيرون از اختيارت براى تو نيك يا بدند، هنگام آزار ديدن از چيزى بد يا از دست دادن چيزى نيك، ايزدان را خواهى نكوهيد و از مردمان بيزار خواهى شد؛ چه آنان را مايهی تيرهروزى يا از دست دادن چيز نيك مىپندارى و يا مىانگارى كه ممكن است علتْ آنها باشند. به راستى با چنين پندارها مرتكب چه بىعدالتى مىگرديم. اما اگر تنها درباره چيزهايى داورى كنيم كه ممكن است نيك يا بد باشند، ديگر علتى براى عيبجويى از ايزد يا خصومت ورزيدن با مردمان نمىماند. تاملات مارکوس اورلیوس ترجمهی مهدی باقی و شیرین مختاریان کتاب ششم بند ۴۱ این بند از تأملات مارکوس اورلیوس یکی از روشنترین بیانهای رواقی دربارهی مرز اختیار و رنج است. 🌿 حرف اصلی مارکوس چیست؟ مارکوس میگوید مشکل ما اغلب خودِ اتفاقات بیرونی نیست؛ داوری ما دربارهی آنهاست. اگر پول، شغل، رابطه، موقعیت اجتماعی، سلامتی یا نظر دیگران را ذاتاً «خوب» بدانیم، وقتی آنها را از دست میدهیم، احساس میکنیم به ما بدی شده است. آنوقت دنبال مقصر میگردیم: خدا را سرزنش میکنیم؛ از دیگران متنفر میشویم؛ و جهان را ناعادلانه میبینیم. اما از نگاه رواقی، اینها چیزهایی نیستند که به خودی خود خیر یا شر اخلاقی باشند. آنچه واقعاً خوب یا بد است، چیزی است که به شخصیت و انتخاب ما مربوط میشود: درستکاری، خرد، عدالت و نحوهی واکنش ما. مثلاً از دست دادن پول، به خودی خود «شر» نیست؛ همانطور که به دست آوردن پول به خودی خود «خیر» نیست. مسئله این است که من با داشتن یا نداشتن پول چگونه انسانی میشوم و چگونه رفتار میکنم. نکتهی عمیقتر بند مارکوس در واقع میخواهد بگوید: وقتی چیزی را که در اختیار ما نیست، خیر یا شر مطلق بدانیم، ناچار جهان و آدمها را متهم خواهیم کرد. اما اگر خوب و بد را در درجهی اول به انتخاب و کردار خودمان مربوط کنیم، بسیاری از خشمها و گلایهها فروکش میکنند. این نگاه البته به معنای انکار رنج نیست. رواقی نمیگوید از دست دادن عزیز، شکست، بیماری یا فقر دردناک نیست؛ میگوید نباید علاوه بر دردِ اتفاق، یک رنج اضافی هم از این باور بسازیم که: «این اتفاق نباید برای من میافتاد؛ پس جهان علیه من است.» شاید بتوان خلاصهی این بند را اینگونه گفت: رنج همیشه از آنچه اتفاق افتاده نمیآید؛ گاهی از داوری ما دربارهی آنچه اتفاق افتاده میآید. https://t.me/mashghhayemanavi
دوستانه کنار واسودوا زندگی میکرد. گاهی با هم گفتوگویی سر میگرفتند؛ گفتوگویی کوتاه و خوبسنجیده. واسودوا پرگو نبود. سیدارتا کمتر میتوانست او را به حرف وادارد. روزی از او پرسید: «تو هم از رود آموختی که زمان واقعیت ندارد؟» چهرهٔ واسودوا شکفت. لبخند بر لب گفت: «به گمانم منظورت این است که رود همزمان همهجا هست، هم در سرچشمه، هم در دهانهٔ دریا، هم در آبشار، هم در گذرگاه، هم در کوهستان، هم در تنداب و هم در دریا؛ همهجا همزمان، و فقط زمان حال را میشناسد، نه سایهٔ آینده را.» سیدارتا گفت: «همینگونه است. و چون به این راز پی بردم، در زندگی خود نظر کردم و دیدم زندگی من هم یک رود است، و فقط یک سایه سیدارتای کودکی را از سیدارتای بالغ و سیدارتای کهنسال جدا میکند، نه واقعیت. زادهشدنهای پیشین سیدارتا هم گذشته نیستند، و مرگ و بازگشتش به سوی برهما آینده شمرده نمیشود. هیچ چیز نبوده، هیچ چیز نخواهد بود، همه چیز هست، همه چیز حاضر است و هستی دارد.» سیدارتا با شور و شوق سخن گفته بود، از این شناخت سخت به وجد آمده بود. اوه، راستی که رنج خود زاییدهٔ زمان بود، راستی که خودخوری و دلنگرانی فرزند زمان بود، راستی که همگی دشواریها، همهٔ نامرادیها به یک آن از میان میرفت، نیست میشد، اگر بر زمان چیره میشدی، اگر زمان را از حافظهات بیرون میکردی. سیدارتا با شور و شوق سخن گفته بود. اما واسودوا فقط شادمانه به او لبخند زد، لب فروبسته به نشان تأیید سری تکان داد، دستی بر شانهٔ او کشید. سر برگرداند و به کار خود سرگرم شد. سیدارتا — هرمان هسه ۱۷۴ https://t.me/mashghhayemanavi
چندی به حال دگرگونشدهی خود اندیشید و آوای پرنده را شنید که از شادی آواز سر داده بود. مگر این پرنده در درونش نمرده بود، مگر او خود مرگ آن را حس نکرده بود؟ نه، چیز دیگری در درونش مرده بود، چیزی که از مدتها پیش شوق مردن داشت. این همان چیزی نبود که خود در سالهای سوزان توبه کوشیده بود آن را فروبکوبد؟ این همان «من» او نبود، من حقیر، بیمناک و مغروری که سیدارتا سالها با آن به مبارزه برخاسته بود، منی که بارها فروکوبیده شده بود، اما هر بار پس از فروکوبیده شدن از نو سر بلند کرده و شادی را ممنوع کرده بود؟ این همان چیزی نبود که سرانجام امروز مرده بود، اینجا در جنگل، کنار این رود دوستداشتنی؟ به سبب مرگ این «من» نبود که سیدارتا اکنون به کودکان میمانست، سرشار اعتماد، فارغ از ترس، شاد و سرخوش؟ سیدارتا اکنون درمییافت چرا در مقام برهمن، در مقام ریاضتکش بیابان، بیهوده کوشیده بود بر این «من» چیره شود. بسیاری دانش سد راهش بود، بسیاری اوراد مقدس، بسیاری قواعد قربانی، بسیاری تنآزاری، بسیاری جدوجهد. سری پرنخوت داشت، همواره باهوشترین، همواره کوشاترین، همواره یک گام بیش از دیگران، همواره دانا و اندیشمند، همواره راهب یا خردمند… «من» سیدارتا در این راهبمنشی، در این اندیشمندی، رخ پنهان کرده بود، آنجا بست نشسته و رشد میکرد، حال آنکه او میپنداشت با روزهداری و ریاضت آن را فرو میکوبد. اما اکنون چشم گشوده بود، میدید که حق با آن ندای درونی بوده است و هیچ آموزگاری نمیتوانسته او را برهاند. پس باید به دنیا میآمد، غرق لذت و قدرت میشد، دلبستهی زن و پول، باید بازرگان، قمارباز، شرابخوار و پولدوست میشد تا راهب و شمن در وجودش بمیرد. پس باید آن سالهای نفرتانگیز را همچنان تحمل میکرد، باید بیزاری را، بیهودگی و خلأ زندگی کسالتبار و ازدسترفتهی خود را به جان میخرید، آن را تا انتهای ناامیدی تلخ تجربه میکرد، تا آن سیدارتای کامجو، سیدارتای پولدوست هم نابود شود. اکنون سیدارتای دیگری چشم از خواب گشوده بود. این سیدارتا هم زمانی میمُرد. سیدارتا فانی بود، هر صورتی فانی بود. اما این سیدارتا امروز جوان بود، کودک بود، سرشار شادمانی بود. سرگرم این اندیشهها، غُرغُر شکم خود را میشنید، قدرشناسانه به وزوز یک زنبور گوش سپرده بود. شادمان به رود مینگریست. تاکنون هیچ آبی او را به این اندازه مسحور خود نکرده بود، تاکنون صدا و تمثیل آب جاری را اینگونه روشن و زیبا نشنیده بود. احساس کرد رود رخداد و راز خود را با او در میان میگذارد، رخدادی که او بیخبر بود، رخدادی که آمدن او را انتظار میکشید. سیدارتا میخواست در این رود غرق شود، سیدارتای پیر، خسته و مأیوس امروز در این رود مرده بود. اما این سیدارتای تازهبرخاسته محبتی ژرف به این آب خروشان حس میکرد و بر آن بود که به این زودیها از کنار آن نرود. — سیدارتا، هرمان هسه صص. ۱۶۸–۱۶۹ https://t.me/mashghhayemanavi
«خوب است آدمی هر آنچه را باید بداند، خود بچشد. کودک که بودم، آموختم لذت دنیا و ثروت نعمت نیست. این را از قدیم میدانستم، اما اکنون آن را تجربه کردهام. اکنون بر آن آگاهم، نه فقط به کمک حافظه؛ خود آن را به چشم دیدهام، با دل خود، با شکم خود. خوشا به حال من که به این راز آگاهم!» سیدارتا هرمان هسه ص. ۱۶۸ https://t.me/mashghhayemanavi
زندگی را با سود و زیان نسنج روزی رهسپار دهکدهای شد تامحصول برنج دهكده راخر يدارى كند، جون به وهكله رسيد، محصول را بازركان ديكرى خريدارى كرده بود. يااين همه جند روزى در دهكده ماند، أز كشاورزان يذيرايى كرد، به كودكان آنان سكه هاى مسين داد، دريك جشن عروسى شركت كردو شاد و خوشحال از سفر بركشت. كاماسوامى سرزنشش كردكه جرا زود برنكشته و وقت وبول را هدر داده است. سيدارتا ياسخ داد: دوست عزيز، ترشرويى نكن إبا ترشرويى هركز كارى از بيش نرفته است. اكر زيانى بار آمده، آن رابر عهدهى من بكذار. من ازاين سفر بسيار خشنودم. با مردمان بسيارى آشناشدم، برهمنى دوست من شد، كودكان بر زانوانم سوارى كردند، كشاورزان شاليزارهاى خود را نشانم دادند، كسى به من به حشم بازركان نكاه نكرد. ) بازركان با اكراه كفت: (اين همه به جاى خود خوب است. اما مكرتو در حقيقت بازركان نيستى؟ يا نكند به قصد تفريح به اين سفر رفته بودى؟، سيدارتا خنديد. ((بله، البته كه به قصد تفريح به سفر رفته بودم. حه كمان مر كنى؟ با مردم و آن حوالى آشنا شدم، محبت و اعتماد نصيب بردم، طرح دوستى ريختم. دوست من، ببين، اكر من كاماسوامى بودم، همين كه مى ديدم خريدم از دست رفته است، بى درنك خشمكين وناخر سند برمى كشتم، ودر آن صورت بول و وقتم بهراستى از دست رفته بود. اما من ماندم، حند روزى خوب وخوش بودم، آمو ختم، از محبت بهره مند شدم و باجوش وخروش بيهوده نه به خودم زيان رساندم،نه به ديكران. واكر روزى به قصد خريد محصول بعدى ياهر قصد ديكرى به آن جابر كردم، از سوى مردم با محبت تحسين خواهم شد، زيرا در سفر نخستيز شتاب و تندخويى به خرج ندادهام. پس دوست من، آرام باش وباترشرويى به خود زيان نرسان! اما اكر روزى ديدى: اين سيدارتا برايم زيان آور است، يك كلام بكوو سيدارتا به راه خود خواهد رفت. يس تا آن زمان بكذار هريك از ديكرى خشنود باشيم. )» سیدارتا هرمان هسه کلاین و واگنر سیدارتا. گشت و گذار ص۱۴۸ این بخش از سیدارتا در ظاهر دربارهی یک معاملهی ناموفق است، اما در عمق، تقابل دو نوع نگاه به زندگی را نشان میدهد: کاماسوامی همهچیز را با سود و زیان، وقت و پول میسنجد؛ بنابراین وقتی معامله از دست میرود، احساس میکند زندگی هم چیزی را از دست داده است. اما سیدارتا تجربه را فقط با نتیجهی اقتصادی نمیسنجد. او میگوید اگر معاملهای شکست خورده، میتوان از سفر چیزهای دیگری به دست آورد: آشنایی، دوستی، محبت، شناخت و تجربه. جملهی کلیدی او این است: «با جوشوخروش بیهوده نه به خودم زیان رساندم، نه به دیگران.» یعنی شکست واقعی فقط از دست دادن پول نیست؛ گاهی واکنش ما به شکست، خسارت بزرگتری از خودِ شکست ایجاد میکند. سیدارتا در اینجا هنوز یک بازرگان است، اما مثل یک بازرگان زندگی نمیکند. او میتواند در جهانِ سود و زیان باشد، بیآنکه تمام ارزش زندگی را به سود و زیان تقلیل دهد. و شاید مهمترین پیام این بخش همین باشد: آدم میتواند چیزی را از دست بدهد، بیآنکه زندگیاش را باخته باشد. https://t.me/mashghhayemanavi
جهان زیبا بود، اگر اینگونه نگاهش میکردی، بینگاهِ جستوجوگر، ساده، کودکانه. سیدارتا در راه تازهاش گامبهگام چیزی نو میآموخت، زیرا جهان دگرگون شده بود و دل او مفتون. خورشید را میدید که بر فراز کوهستان جنگلی طلوع میکرد و آنسوی نخلستان، ساحل دوردست فرو مینشست. شبهنگام، ستارهها را در پهنه آسمان میدید و داس ماه را که همچون زورقی در آن کبودرنگ شناور بود. درختها را میدید، ستارهها را، حیوانات، ابرها، رنگینکمان، صخرهها، علفها، گلها را میدید؛ جویبار و رود را، برق شبنم را بر بوتههای بامدادی، کوههای بلند دوردست، نیلگون و پریدهرنگ. پرندگان آواز سر میدادند و زنبورها. باد در شالیزارها نقرهگون میوزید. این همه، هزارنقش و رنگارنگ، همواره بوده بود، خورشید و ماه همواره طلوع میکردند، شرشر رودها همیشه بود، وزوز زنبورها همیشه. اما این همه پیش چشم سیدارتا چیزی نبود جز حجابی کدر و فریبنده، سوءظنبرانگیز و درخور آنکه به همت اندیشه در آن رسوخ کنی و از میانش برداری، زیرا ماهیت نبود، زیرا ماهیت فراسوی دیدنیها قرار داشت. اما اکنون چشمِ از بند رهایییافته او در اینسو سیر میکرد، دیدنی را میدید و میشناخت. در این جهان خانمان میجست، در بند ماهیت نبود، به آنسو نظر نداشت. جهان زیبا بود، اگر اینگونه نگاهش میکردی، بینگاهِ جستوجوگر، ساده، کودکانه. ماه زیبا بود و ستارگان، جویبار زیبا بود و ساحل، جنگل و صخره، بُز و کشتی زرین، گل و پروانه. اینگونه در جهان گشتن زیبا بود و خوشایند، اینگونه کودکانه، بیدار، پذیرای دیدنیهای نزدیک، به دور از بدگمانی. خورشید سر را به گونهای دیگر داغ میکرد، سایهسار جنگل به گونهای دیگر خنکا میبخشید، جویبار و آبانبار طعمی دیگر داشت، کدو و موز مزهای دیگر. روزها کوتاه بودند، شبها کوتاه، هر ساعت همچون شرعی برافراشته در پهنه دریا بهسرعت میگذشت، زیر شرع زورقی بود انباشته از گنجینه، سرشار شادی. سیدارتا گروهی بوزینه دید که در کُند بلند جنگل، میان شاخههای بلند میگشتند و آواز سرکش و حریصانهشان را شنید. قوچی را دید که سر در بیمیشی گذاشته بود و با او جفت میشد. میان نیزارهای دریاچه، گرگِ شامگاهی اردکماهیای را به شکار آورده بود و خیل ماهیهای جوان، وحشتزده، شتابان از برابرش میگریختند و بالزنان و درخشان به هوا میپریدند. گردابهای پرشتابی که آن صیاد سرکش در میان آب پدید میآورد، عطر نافذ قدرت و شور و شرِ شکارکننده را در خود داشت. این همه همیشه بوده بود، اما او این همه را نمیدید، ذهن و دلش غایب بود. اما اکنون حضور داشت، خود جزئی از آنها بود. نور و سایه در چشمش جاری میشد، ستاره و ماه در دلش. — سیدارتا هرمان هسه کلاین و واگنر سیدارتا. گشت و گذار صص. ۱۳۲–۱۳۳ https://t.me/mashghhayemanavi
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
https://t.me/mashghhayemanavi
درسِ ناآموختهی زندگی با کمی تأمل در متن… ما چیزهای زیادی میآموزیم؛ چگونه اندازه بگیریم، حساب کنیم، مالک شویم و بیشتر به دست آوریم. اما کمتر کسی به ما میآموزد که چه اندازه کافی است. سنکا در این بخش از مکتوبات رواقی یادآوری میکند که میان دانستن و خردمند شدن فاصلهای عمیق وجود دارد. ممکن است انسان راههای افزایش دارایی را بداند، اما نداند چگونه آرامش خود را حفظ کند. ممکن است وجببهوجب زمینش را بشناسد، اما هنرِ بخشیدن، گذشتن و رها کردن را نیاموخته باشد. از نگاه سنکا، مسئله داشتن یا نداشتن نیست؛ مسئله این است که آیا ما صاحبِ داراییهایمان هستیم، یا داراییها صاحبِ ما شدهاند. شاید یکی از مهمترین درسهای زندگی این باشد: یاد بگیریم چه چیزهایی را باید به دست آورد، و چه چیزهایی را باید رها کرد. ⸻ ۱۰ هندسهدان میآموزدم که چگونه ابعاد مزرعهام را اندازه گیرم، لیک نمیآموزدم که چگونه حدّ بسندهی ثروت را بیابم. شمردن میآموزدم؛ انگشتانِ دستم را به طمع خو دهد، اما نمیآموزدم که این حساب و کتابها فرعِ زندگیست و تکاپوی حسابداران در محاسبهی درآمد، انسان را شادتر نمیسازد. و بهراستی نمیآموزدم که اگر کسی از بداقبالیِ خود بداند که به محاسبهی مایملک خویش باید نشست، آنچه دارد جمله اضافی و زائد نیست. ۱۱ مرا چه سود از دانستنِ اینکه زمین را چگونه تقسیم باید کرد، چون ندانم چگونه آن را با برادرم قسمت کنم؟ مرا چه سود از محاسبهی موشکافانهی ابعاد باغ و اندازه زدنِ وجببهوجبِ آن، اگر در رنج باشم که همسایهی سرکشم وجبی از آن تصرف کرده؟ میآموزدم که چگونه نگذارم آن نوارِ باریکِ حاشیهی زمین از دست برود، لیک آنچه میخواهم دانست این است که: چگونه همه را از دست بدهم و همچنان دلشاد بمانم. — سنکا مکتوبات رواقی 🌿 https://t.me/mashghhayemanavi
«نفوذ در اسرار عالَم و شرح آن یا حقیر دانستن آن ممکن است کار متفکران و حُکَما باشد. برای من مهم فقط آن است که بتوانم دنیا را دوست بدارم و آن را خوار نشمارم، و به آن و خودم کینه نورزم و دنیا و خود و همهٔ موجودات را با شگفتی و احترام و عشق نگاه کنم.» (سیدارتها، هرمان هسه، ترجمه سروش حبیبی، نشر ماهی، ص۱۶۹) https://t.me/mashghhayemanavi
سیدارتا گفت: «آری، اندیشههایی در سر پروردهام و گاهگاه به این یا آن شناخت راه بردهام. گاهی به درازای ساعتی یا روزی، حضورِ دانش را درون خود احساس کردهام؛ آنگونه که آدمی حضورِ زندگی را در دل حس میکند. برخی اندیشهها را اندیشیدهام، اما بازگفتن آن برای تو کاری آسان نخواهد بود. گوویندای من، نگاه کن؛ این یکی از اندیشههای من است: حکمت انتقالدادنی نیست. آن حکمتی که فرزانهای میکوشد به دیگری منتقل کند، طنینی همچون ابلهی دارد.» گوویندا گفت: «شوخی میکنی؟» سیدارتا پاسخ داد: «شوخی نمیکنم. چیزی را میگویم که اندیشیدهام. دانش را میتوان منتقل کرد، اما حکمت را نمیتوان. میتوان آن را یافت، میتوان آن را زیست، میتوان توسط آن هدایت شد، میتوان با آن معجزه کرد، اما نمیتوان آن را بازگفت و به دیگری آموخت. این همان چیزی بود که در نوجوانی به حدس درمییافتم و احساسم مرا از آموزگاران گریزان میکرد. گوویندا، من به اندیشهای راه بردهام که تو آن را شاید شوخی یا دیوانگی بپنداری؛ اما این بهترین اندیشهی من است: عکسِ هر حقیقتی، به همان اندازه حقیقت است. یعنی هر حقیقتی را تنها زمانی میتوان در قالب واژگان بیان کرد که یکسویه باشد. هر اندیشهای که بتوان آن را به زبان آورد، یکسویه و ناقص است؛ از کلیت، جامعیت و وحدت بیبهره است. آن زمان که گوتامای والامقام درس میداد و از جهان سخن میگفت، ناگزیر جهان را به سانسارا و نیروانا، به حقیقت و مجاز، به رنج و رهایی بخش میکرد. چارهای نیست؛ آنکس که میخواهد بیاموزاند، جز این راهی ندارد. اما جهانِ موجود، هستیِ پیرامون ما و درون ما، هرگز یکسویه نیست. هیچ انسان یا عملی هرگز یکسر سانسارا یا نیروانا نیست؛ هیچ انسانی هرگز یکسر قدیس یا یکسر گناهکار نیست. البته اینگونه مینماید، زیرا ما به خطا تصور میکنیم که زمان امری واقعی است. گوویندا، زمان واقعیت ندارد. من این را بارها و بارها تجربه کردهام. حال که زمان واقعیت ندارد، پس فاصلهای که میپنداریم جهان را از ابدیت، رنج را از سعادت، و بدی را از خوبی جدا میکند، خود خطایی بیش نیست.» گوویندا هراسان پرسید: «چگونه؟» سیدارتا گفت: «خوب گوش کن، دوست من، خوب گوش کن! گناهکاری که من هستم، که تو هستی، گناهکار است؛ اما همین گناهکار، یک روز دوباره برهما خواهد بود، به نیروانا خواهد رسید و بودا خواهد شد. اما این «یک روز» خیالی باطل است؛ فقط یک تمثیل است. گناهکار در راه رسیدن به بودا گام برنمیدارد و تحول نمیپذیرد؛ گرچه اندیشهی ما قادر نیست مسائل را به گونهای دیگر تصور کند. بودای آینده، هماکنون و امروز در وجود گناهکار حضور دارد. آیندهی او همین اکنون حی و حاضر است. بر توست که در وجود او، در وجود خودت و در وجود همگان، بودای آینده، بودای محتمل و ناپیدا را ارج بگذاری. جهان ناقص نیست و به کندی در راه تکامل پیش نمیرود؛ جهان هر لحظه کامل است. هر گناهی هماکنون بخشایش را در خود دارد؛ هر کودک خردسال، سالخوردگی را؛ هر نوزاد شیرخوار، مرگ را؛ و هر محتضر، زندگی جاوید را. هیچ انسانی نمیتواند بداند دیگری در راه خود تا کجا پیش رفته است. بودا در وجود هر راهزن و هر طاسباز منتظر است، و در هر برهمن، راهزن به انتظار ایستاده است. در مراقبت ژرف است که میتوان زمان را از میان برداشت و همهی زندگیِ گذشته، اکنون و آینده را همزمان دید. آنگاه همهچیز خوب است، همهچیز کامل است، همهچیز برهما است. از همین رو، من میپندارم آنچه هست، خوب است. به پندار من، مرگ به زندگی میماند، گناه به تقدس، و هوشمندی به ابلهی. فقط بر من است که بر همهچیز صحه بگذارم، با همهچیز موافقت کنم، همهچیز را عاشقانه بخواهم. در این صورت، همهچیز برای من خوب است و هرگز برایم زیانبار نیست. من با جان و تنم تجربه کردهام که سخت به گناه، به کامجویی، به خودپسندی و کوشش در راه کسب ثروت نیازمند بودهام؛ به ننگینترین ناامیدیها نیاز داشتم تا دستکشیدن از مقاومت را بیاموزم؛ تا جهان را با جهانی که آرزومندش بودم، با جهانِ پندارهای خود و کمالی که زاییدهی ذهنم بود، مقایسه نکنم؛ بلکه آن را همانگونه که هست بپذیرم، دوست بدارم و با رغبت، خود جزئی از آن باشم. ای گوویندا، این برخی از اندیشههایی است که من اندیشیدهام.» کلاین و واگنر سیدارتا. گشت و گذار هرمان هسه علی اصغر حداد https://t.me/mashghhayemanavi
اندیشهی کرمه میگوید هیچ بدی در جهان گم نمیشود و هیچ خوبی نیز. این جهان کوه است و فعلِ ما ندا سویِ ما آید نداها را صدا (مثنوی، دفتر اول) عمل و کوششِ ما شرطِ لازمِ رسیدن به هدف است، نه شرطِ کافیِ آن. مولانا میگوید هنگامِ عمل، گویی در دلِ کوهی فریاد میزنیم؛ هر ندایی که از ما برآید، سرانجام پژواکش به سوی خودِ ما بازمیگردد. هیچ کنشی بیاثر نمیماند و هیچ اثری نیز بیپاسخ نمیماند. کسانی هستند که به وجود خدا باور ندارند، اما جهان را دارای نظمی اخلاقی میدانند. Walter Terence Stace، فیلسوف انگلیسی، در مسئلهی وجود خدا ندانمانگار (آگنوستیک) بود؛ با این همه، به وجودِ نظمی اخلاقی در جهان باور داشت و برای این باور دو استدلال ارائه میکرد که به گمان من، هر دو قابل تأمل و قانعکنندهاند. https://t.me/mashghhayemanavi
بر هستی گشاده باش، تنگ مگیر، آسمانی قدم زن. فصلهای درون جوانگ دزو ترجمهی بهزاد برکت و هرمز ریاحی «بر هستی گشاده باش، تنگ مگیر، آسمانی قدم زن.» بر هستی گشاده باش؛ یعنی در برابر زندگی مقاومت نکن. جهان را همانگونه که هست بپذیر؛ نه آنگونه که میخواهی باشد. ذهنِ گشاده، داوریهای شتابزده را کنار میگذارد. تنگ مگیر؛ یعنی خود را در زندانِ ترس، قضاوت، تعلق و کنترلِ افراطی گرفتار نکن. بسیاری از رنجهای ما از تنگنظریِ ذهن سرچشمه میگیرد، نه از خودِ زندگی. آسمانی قدم زن؛ یعنی سبکبار، آزاد و هماهنگ با جریانِ هستی زندگی کن. «آسمانی» بودن در تائوئیسم به معنای بریدن از زمین نیست، بلکه یعنی در عین حضور در جهان، اسیر آن نشدن. پیام این جمله را میتوان در یک عبارت خلاصه کرد: هرچه جانِ انسان گشادهتر باشد، زندگی روانتر از او عبور میکند؛ و هرچه تنگتر باشد، حتی نعمتها نیز به رنج بدل میشوند. https://t.me/mashghhayemanavi