tgindex
مرورگر | Moroorgar

مرورگر | Moroorgar

Статистика
@moroor_garКнигиперсидский

علیرضا اکبری روزنامه‌نگار تماس با ادمین: @alireza_akbari_1363 توییترِ «مرورگر»: https://twitter.com/moroor_gar

Последний пост
5 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
23
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 350
−3 за 3 дн.
Сутки
−2
−0,15%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
961
23 постов
Вовлечённость
71,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 23
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • پایانِ فرید! منوچهر فرید که در تبعید زندگی را وداع گفت جایی خواب غریبی از دوران کودکی‌اش را روایت می‌کند. در ۹ سالگی منوچهر خوابی دیده بود. خود را در حیاط خانه‌ی پدرس دیده بود در حالی که دورتادور حیاط عکس‌های خودش را به دیوار زده بودند و وقتی او به هر عکسی نگاه می‌کرد لب‌ها در عکس شروع می‌کردند به جنبیدن و چهره‌ به حرکت در می‌آمد. انگار خیلی زودتر از این‌که بازی در نمایش‌های مدرسه را در خرمشهر، در نوجوانی آغاز کند این سرنوشت را در رؤیای شبانه به چشم دیده بود. منوچهر فرید در سال ۱۳۱۶ د‌ر تهران به دنیا آمد. پدرش در تئاترهای لاله‌زار کار می‌کرد و کودکی فرید در پشت‌ صحنه و در میان تماشاگران این تئاترها سپری شد. بعدها به خاطر کار پدر به خرمشهر کوچ کردند و فرید در نوجوانی بازیگری در تلویزیون آبادان را آغاز کرد اما اوایل دهه‌ی چهل دیگر بازی در نمایش‌های سبک تلویزیونی در آبادان طبع او را راضی نمی‌کرد و به تهران رفت. در تهران خیلی زود از طریق پرویز کاردان به حمید سمندریان معرفی شد و کارش را در اداره‌ی هنرهای دراماتیک به عنوان بازیگر آغاز کرد. مدتی سیاهی لشکر بود تا اینکه دعوای محمدعلی کشاورز با پری صابری موقع تمرین تئاتر «پایانِ وحشت» باعث شد فرید نقش اول را به دست آورد و دوران طلایی‌اش در تله‌تئاترها آغاز شد. با این‌همه توجه‌ ویژه‌ی مهدی فروغ به فرید و احتمالاً برخی خصلت‌های بازیگری فرید که صحنه را تماماً از آن خودش می‌کرد و بازیگر مقابل را به سایه می‌برد کم‌کم او را تا حدی در اداره‌ی هنرهای دراماتیک منزوی کرد. در همین اثنا ابراهیم گلستان و فروغ او را بر صحنه‌های نمایش «مرده‌های بی‌کفن و دفنِ» سمندریان پسندیدند و مسیری جدید در سینما با بازی در «خشت‌ و آینه» برای منوچهر فرید آغاز شد. فرید در سینما هم کله‌شقی‌های خودش را داشت و امتناعش از بازی در «شازده احتجاب» در نقش جد کبیر سبب اختلافش با فرمان‌آرا شد که نزدیک بود سرنوشت فیلم «کلاغ» بیضایی را تغییر دهد. چریکه‌ی تارا آخرین فیلمی بود که فرید در ایران بازی کرد و یکی دو سال بعد از انقلاب به دلیل بهائی بودن و تهدیدی که احساس می‌کرد، ایران را برای همیشه ترک کرد و سال‌ها در استرالیا در یک کارخانه‌ی نساجی کارگری می‌کرد! مرد تاریخی جایی در «چریکه‌ی تارا» خطاب به تارا می‌گوید: من رفتم چنان‌که باید رفت تمام قبیله رو گردانْد… و این انگار مثل همان خواب کودکی‌ منوچهر فرید، پیشگوییِ دیگری بود از سرنوشتی که در تبعید انتظارش را می‌کشید! ✍🏻 علیرضا اکبری #منوچهر_فرید @moroor_gar https://tinyurl.com/4kktvd9h

  • без подписи

  • без подписи

  • یادِ سهراب؛ پنجاه‌ سال بعد! به مناسبت پنجاهمین سالگردِ اکران در غربتِ سهراب شهیدثالث در برلیناله، مطلبی در مرور کارنامه‌ی سینمایی او در آلمان نوشته‌ام که در اشپیگل منتشر شده است. سهراب شهیدثالث از ۱۹۷۴ تا ۱۹۹۲ بیش از ۱۴ فیلم در آلمان ساخت که هرگز چندان به آن‌ها پرداخته نشده است. شهیدثالث جایی گفته بود: «زندگی ما هر روز بهتر نمیشه، یعنی این دنیایی که ما توش زندگی می‌کنیم یک دنیایی شده، که راجع به این دنیا یک فیلم خوش‌بینانه ساختن یا نادانی‌ست یا حقه‌بازی! من اینو یاد نگرفتم. من فقط اونور زندگی رو دیدم که سیاهه! سیاه‌تر‌ هم‌ داره میشه، ولی به عمقِ سیاهی هنوز نرسیدم!» آقای شهیدثالث عزیز شما رفتید و ما ماندیم و عمقِ سیاهی را دیدیم. همین یک ماهِ پیش، به چشم خودمان عمقِ سیاهی را دیدیم! 🔗 لینک مطلب اصلی: https://shorturl.at/EI32l ✍🏻 علیرضا اکبری @moroor_gar

  • без подписи

  • без подписи

  • در این روزهای تاریک… ▪️گفت‌وگوی بلندم‌ با واروژ کریم‌مسیحی درباره‌ی تجربه‌ی طولانی دستیاری‌اش برای بهرام بیضایی که چند سال پیش در تهران انجام شده بود، در ویژه‌نامه‌ی فیلم امروز برای بهرام بیضایی منتشر شده. در این روزهای تاریک حرف زدن از سینما بی‌معناست اما حرف زدن از بیضایی بی‌معنا نیست. بیضایی خودش روشنابخشِ ایام تاریک ما بود و زنده نگه داشتن یاد بیضایی و بیضایی‌ها پاس داشتنِ آن روشنایی‌ست! این گفتگو را از رگبار آغاز کردیم و تا شاید وقتی دیگر پیش رفتیم؛ جایی که سانسورچیان به کریم‌مسیحی گفتند: «در این فیلم یا باید سوسن تسلیمی بازی کند یا بیضایی کارگردانی!» ✍🏻 علیرضا اکبری @moroor_gar

  • 27 дек.1 57220

    بیضایی و مردمی که شنیده نمی‌شوند! بهرام بیضایی عمر به کمال کرد! کمال هنری. به سختی بتوان در یک عمرِ انسانی دستاوردهایی والاتر از آن‌چه بیضایی در بیش از شش دهه عمر هنری‌اش کسب کرد، به دست آورد. اگر تیغ سانسور‌ نبود حتماً فیلم‌های بیشتری می‌ساخت و نمایش‌های بیشتری به صحنه می‌برد و حتماً در وطن خودش با زندگی بدرود می‌گفت اما همین‌ها که نوشته و ساخته و بر صحنه برده، برای چند عمر بسنده است چه رسد به یک عمر و یک انسان! بیضایی از اولین نمایشنامه‌اش، آرش، که ملهم از آرشِ سیاوش کسرایی نوشت تا آخرین روز زندگی هنری‌اش هم جریان‌ساز بود و هم ضدجریان! در دهه‌ی چهل جلال آل‌احمد و جریان منسوب به او بیضایی را به خاطر همکاری با تئاتر «حکومتی» سنگلج تخطئه کردند اما او این مخالف‌خوانان را به چیزی نگرفت و به حرفه‌اش ادامه داد. در شب‌های شعر‌ گوته که همه تیغ نقد را رو به حکومت گرفته بودند بیضایی پیکان نقدش را رو به جامعه‌ی روشنفکری گرفت که طاقت آراء مخالف را نداشت. سال‌ها بعد که با بیضایی درباره‌ی شب‌های شعر گوته مصاحبه کردم باز نقدش را متوجه همان جماعت کرد و گفت: «آزادی می‌خواستند برای سانسورِ دیگران!». بیضایی با آثارش نقطه‌گذاری تاریخی می‌کرد. وقتی انقلاب شد مرگ یزدگرد را نوشت. وقتی جنگ از راه رسید باشو را از مهلکه‌ی جنگ در جنوب جلو چشم مخاطب آورد. وقتی قتل‌های زنجیره‌ای اتفاق افتاد مجلس شبیه؛ در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رُخشید فرزین را بر صحنه برد و برای هر لحظه و هر بزنگاه تاریخ این مردم نمایشنامه‌ای نوشت و فیلمی ساخت یا نساخت و در کشوی میزش مدفونش کرد برای آیندگان! در این ده سال اخیر سه چهار باری فرصت این را پیدا کردم با بهرام بیضایی مصاحبه کنم. هر بار این مصاحبه‌ها به لطف مژده شمسایی ممکن می‌شد که سؤالات را از من می‌گرفت و بعد پاسخ‌های بهرام بیضایی را برایم اسکن می‌کرد و می‌فرستاد. گاهی هم این مصاحبه‌ها تلفنی بود. آخرین بار موقع قطع سراسری اینترنت در آبان ۹۸ با بهرام بیضایی تلفنی صحبت کردم. می‌گفت تمام ذهن و دلم پیش شماست. آن‌شب وقتی در مورد آرش با او گفت‌وگو می‌کردم، گفت «آرش حرف مردمی‌ست که شنیده نمی‌شوند» و این چکیده‌ی عمرِ هنری بهرام بیضایی بود. بیضایی صدای مردمی بود که شنیده نمی‌شوند! ✍🏻 علیرضا اکبری #بهرام_بیضایی @moroor_gar https://ibb.co/KHbKdCq

  • ترانه علی‌دوستی و تراژدیِ رهایی‌بخش! تراژیک است که بازیگری جلو دوربین مرگ حرفه‌اش را اعلام کند، اما در دل این تراژدی تجربه‌ای رهایی‌بخش هم اتفاق می‌افتد. این رهایی در همان جمله‌ها جاری می‌شود وقتی ترانه علی‌دوستی می‌گوید: «احساس امنیت دارم چون دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم!». حالا بازیگر بودن برای ترانه تعریفی دیگر پیدا کرده و آن تعریفْ خرج کردنِ سرمایه‌ی اجتماعی به دست‌آمده از سینما برای مخاطبان همان سینمایی‌ست که حالا دیگر انگار دارد از دست می‌رود! سال‌ها بود از خودمان می‌پرسیدیم چرا رخشان بنی‌اعتماد دیگر فیلم نمی‌سازد؟ چرا رخشان بنی‌اعتماد سینما را رها کرده و فعال اجتماعی شده. امروز اما مسیری که رخشان بنی‌اعتماد و امثال او آغاز کردند، ترانه علی‌دوستی، باران کوثری، پگاه آهنگرانی و بازیگرانی که جریان‌سازانِ سینمای اجتماعی-سیاسی دهه‌ی هفتاد و هشتاد بودند، ادامه می‌دهند. بی‌اختیار به یاد مستندِ روزگار ما رخشان بنی‌اعتماد می‌افتم و سکانس‌های طولانی از تلاش پگاه آهنگرانی و باران کوثری که برای متقاعد کردنِ مردم به رأی دادنی که آن روز معقول‌ترین گزینه به نظر می‌رسید، کوچه به کوچه و خیابان به خیابان را زیر پا می‌گذاشتند و به ما نشان می‌دادند که وظیفه‌ی بازیگر تنها در فاصله‌ی میان نشستن پشت میز گریم تا نقد کردن چک‌ها خلاصه نمی‌شود! حالا همان نسل که پگاه و ترانه و باران چهره‌های کلیدی‌اش بودند دوباره به میدان آمده تا سینمای جدید ایران، سینمای آینده را از نو تعریف کند. این بار نه با حضورشان که با غیاب‌شان! حتی اگر چشم‌انداز تولدِ چنان سینمایی امروز محو و مبهم باشد. در انتهای مستند، ترانه از تجربه‌ی بیماری‌اش می‌گوید، تجربه‌ای که شبیه به «پوست انداختن» است و اتفاقاً همزمان شده با یک پوست‌اندازی اجتماعی و فرهنگی. شاید سینمای ایران هم باید این پوست انداختن را تجربه کند تا دوباره بتواند سینمای مردم باشد! ✍🏻 علیرضا اکبری #ترانه_علیدوستی #پگاه_آهنگرانی #مستند_ترانه⁩⁩ @moroor_gar https://ibb.co/1JT9vHFn

  • باشو و کنایه‌ی تاریخ! دیشب جشنواره‌ی ونیز بار دیگر اهمیت باشو غریبه‌ی کوچک را به ما و به سینمای دنیا یادآوری کرد. شاید از کنایه‌ی تاریخ باشد که ۴۰ سال بعد از ساخت باشو، درست زمانی‌که ‌ما به تازگی از جنگی دیگر رها شده‌ایم، فیلم ضدجنگ بهرام بیضایی در ونیز قدر می‌بیند! بیضایی سال ۶۳ در حال تدوین دونده‌ی امیر نادری در کانون پرورش فکری بود که از طرف کانون به او پیشنهاد دادند خودش طرحی برای ساخت بدهد. ۱۲ سال می‌شد که به بیضایی اجازه نداده بودند در کانون فیلم بسازد و او هم امیدی نداشت که این طرح مثل قبلی‌ها رد نشود، با این‌همه در نوروز ۶۴ طرح ساخت باشو را سوسن تسلیمی پیش کشید. خودش طرح اولیه را نوشت و بیضایی طرح را کامل کرد و منتظر شدند تا پاسخ بیاید. بیضایی قبل از این‌که فیلمنامه را به کانون بدهد شرطی گذاشت. گفت در هیئت تصویب فیلمنامه کسانی هستند که ۱۲ سال است جلوِ فیلم ساختن او را در کانون گرفته‌اند و اگر قرار است آن‌ها دوباره فیلمنامه را بخوانند تمایلی به ارائه‌ی فیلمنامه به کانون ندارد. شرط او پذیرفته شد و فیلمنامه در کانون تصویب و ساخته شد. اگر چه فیلم سه سال به محاق رفت و گرفتار سانسور شد اما در نهایت در کارنامه‌ی‌ بیضایی و سینمای ضدجنگ ایران ماندگار شد. بیضایی خودش درباره‌ی این وجه فیلم می‌گوید: «مهم‌تر است که بشکافیم جنگ با ما چه می‌کند و ما با جنگ چه می‌کنیم... من راجع به مردمی حرف می‌زنم که معلول جنگ‌اند نه علت آن. و پُر روشن است که دوست‌دار جنگ نیستم و حرف اصلی‌ام در مورد آن را در نمایشنامه‌ی فتحنامه‌ی کلات زدم و خیال می‌کنم در نوشته‌های دیگر هم... جنگ دست بالای منطق جهان مرد‌محوری است، که تنها به سود اسلحه‌فروش و قاچاقچی و دلال اسلحه و گران‌فروش و محتکر تمام می‌شود نه به سود هیچ‌یک از مردم عادی دو طرف... اما تحلیل وضع مردمی که فاجعه نخواسته بر آن‌ها فرود می‌آید همیشه مورد علاقه‌ام بوده» ⁩⁩ ✍🏻 علیرضا اکبری #بیضایی #باشو_غریبه_کوچک @moroor_gar https://ibb.co/B56LnR8M

  • هشتادسالگی امیرو! هر جا که مشکل هست من اونجام، هر جا که غیرممکن هست من اونجام، هر جا که میگن نمیشه، آخ جون! من اونجام! هر جا که امکان عقلی نداره من اونجام! غیر از این برام boring میشه! این جمله‌ها را امیر نادری در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید: شالوده‌ی فلسفه‌ی زندگی و فیلمسازی‌اش. او حالا هشتادساله شده اما آن ذات بازیگوش و آن جنون و التهاب همیشگی که امضای او بر فیلم‌هایش است هنوز در او زنده مانده است. نادری جایی در مورد کودکی‌اش گفته تنها چیزی که از کودکی‌ام‌ به یاد دارم فیلم‌هاست! او خیلی زود کار کردن در سینما را در کودکی شروع کرد و در سینماهای آبادان؛ سینما تاج، سینما شیرین، سینما متروپل، سینما ایران و سینما خورشید تخمه و پپسی و سینالکو می‌فروخت. در ده دوازده‌سالگی به تهران کوچید و شاگرد عکاس‌خانه شد. با آن سن کم می‌دانست که می‌خواهد وارد سینما شود، آشنایی با علیرضا زرین‌دست پای او را به پروژه‌های سینمایی باز کرد. در حسن کچل، بیگانه بیا و قیصر برای حاتمی و کیمیایی عکاسی و دستیاری کرد. در آن سال‌ها هر روز باید برای صاحب عکاس‌خانه‌ی فوکس روزنامه می‌خرید و در یکی از همان روزها خبر دزدی از یک طلافروشی در چهارراه استانبول نظرش را جلب کرد. بریده‌ی آن روزنامه را نگه داشت و پنج سال بعد با کمک احمدرضا احمدی اولین تهیه‌کننده‌اش را پیدا کرد و خداحافظ رفیق را ساخت. نادری که با دستیاری و عکاسی در فیلم‌های موج نو کارش را شروع کرده بود خودش با ساخت خداحافظ رفیق و بعدتر تنگنا دو تا از مهم‌ترین فیلم‌های این جریان را به کارنامه‌اش اضافه کرد. بعد از این دو تجربه‌ی آوانگارد نادری با کمک گلستان تنگسیر را ساخت اما دید در این سینما نمی‌تواند نفس بکشد. یک‌شب که مست و لایعقل در لاله‌زار راه می‌رفت و عربده می‌کشید، تصمیم گرفت سینمای جریان اصلی را برای همیشه بدرود بگوید. سینمای کانون پرورش فکری مأوای بعدی نادری بود. انتظار، دونده، و آب، باد، خاک محصول آن نوع نگاه به فیلسمازی بودند که شالوده‌ی دوره‌های بعدی فیلمسازی نادری را هم گذاشت. نادری در اواخر دهه‌ی شصت به امریکا مهاجرت کرد و برای چند دهه در نیویورک فیلم ساخت. منهتن از روی شماره، ABC منهتن، ماراتن و دیگر فیلم‌هایی که نادری در امریکا و ژاپن ساخت ادامه‌ی همان نگاه کولی‌وار و وحشی به سینما بودند و روایت‌ نبرد شخصیت‌های تنها برای پیروزی بر تقدیر! این نبرد، نبرد شخصی نادری هم بوده است از خداحافظ رفیق تا آخرین فیلم‌هایش؛ نبردی جنون‌آمیز برای به دست آوردن و بعد رها کردن و ویران کردن و رفتن به سراغ سوداهای تازه! ✍🏻 علیرضا اکبری #امیر_نادری⁩⁩⁩ @moroor_gar https://ibb.co/4ZCd8KYW

  • без подписи

  • без подписи

  • روشن‌فکر آخرالزمان در شماره‌ی تازه‌ی کتاب‌نامه در مورد ماریو بارگاس یوسا نوشته‌ام. نوشتن از ماریو بارگاس یوسا برای من فراتر از رفتن به دل زندگی و آثار‌ یک نویسنده بود. آشنایی من با یوسا و فوئنتس و مارکز و کورتاثار و کارپانتیه و دورفمن و بقیه‌ی غول‌های امریکای لاتینی از حدود بیست سال قبل شروع شد؛ از آن عصرهای روشنی که این بخت بلند را داشتم که هفته‌ای یکی دو بار با عبدالله کوثری وقت بگذرانم و حین آن قدم‌ زدن‌های طولانی خُردخُرد داستان این ادبیاتِ درخشان را از زبان او‌ بشنوم. این نوشته‌ در مرور زندگی و کارنامه‌ی‌ یوسا که در شماره‌ی تازه‌ی کتاب‌نامه منتشر شده، بیش از هر چیز، ادای دینی‌ست به خاطره‌ی آن سال‌ها و آن عصرهای روشن که با عبدالله کوثری گذشت و مُهر خودش را برای همیشه بر زندگی من نقش کرد. تمامِ این نوشته ترجمانِ یکی از گفته‌های خودِ یوساست: «رسالت اصلی زندگی کردن نیست، نوشتن است!» ✍🏻 علیرضا اکبری @moroor_gar

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи