پرچنان
Статистикаجهان یادگار است و ما رفتنی به گیتی نماند مگر مردمی فردوسی بزرگ سهیل نامم است و از لحظه هایم مینویسم دوچرخه ای دارم نامش چنبر، با آن سفر میکنم. عاشق کوه، نورخورشید و آبی آسمانم آیدی تلگرام: @Soheil362 وبلاگ: Www.parchenan.blogfa.com
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Путешествия
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 111
- 1/48двое суток
- 127
- 1/72трое суток
- 137
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
این هفته نمایش اتاق وروونیکا را گوش دادم. چند سال قبل آن را در پرده تاتر دیده بودم. به گمانم نمایشی پر از خلاقیت است و به کار هر جوان و نوجوان می آید. یک لایه پر رنگ و چندین لایه کم رنگ روانشناخت و جامعهشناسی میتوان از آن یافت اما لایه برجسته آن چیست؟ به…
🎙پوشۀ شنیداری سخنرانی : «جدال زبانی ایران و هند» محمود فتوحی رودمعجنی تهران: انتشارات خوارزمی
کتاب زندانیان جغرافیا نوشته تیم مارشال را هفته پیش تمام کردم. برای فهم این روزهای جهان میتواند مفید باشد، البته کتاب برای نزدیک به ده سال پیش است و در این ده سال بسیاری تغییرات در جهان روی داده است که بسیاری را این کتاب پیشبینی کرده بود. چند نکته که از کتاب دریافتم: - جهان بیش از آنچه که فکر میکردم خشن و نظامی است آن هم به دلایل جغرافیایی - برای ابر قدرت بودن ناوگان دریایی نظامی مهمترین است - پایگاه های نظامی آمریکا بیش از تصور من بود - تمدن مصر نابود شد چون جغرافیای آن درخت نداشت!! - ما با کشوری در حال جنگیم که جمله ای منسوب به بیسمارک وجود دارد: صورت مشهور انگلیسی آن چنین است: “There is a Providence that protects idiots, drunkards, children and the United States of America.” ترجمهٔ دقیقتر: «مشیتی الهی وجود دارد که از احمقها، مستها، کودکان و ایالات متحدهٔ آمریکا محافظت میکند.» یا به شکل روانتر: «خداوند مراقب احمقها، مستها، کودکان و ایالات متحدهٔ آمریکاست.» https://t.me/parrchenan
یک در پیست خلوت بوستان در حال دویدنم چند صباحی است که نفری دیگر هم ورزش میکند. دوستش را که سگ بی قلاده اش را در بوستان ول داده، میبیند و با هم گفت و گو میکنند و از بچه های نمک به حرامشان می نالند. میگوید اگر آن اندازه که خودم برای بچه ام هزینه کردم بابام…
فرمانده فرمان داده که نمیخواهم کالسکه سوار شوم و با انگشت نشانه به آغوشی اشاره کرده که با من ورزش کن به گونه ای که انبساط خاطر ما را فراهم آوری 😊 https://t.me/parrchenan
این هفته نمایش اتاق وروونیکا را گوش دادم. چند سال قبل آن را در پرده تاتر دیده بودم. به گمانم نمایشی پر از خلاقیت است و به کار هر جوان و نوجوان می آید. یک لایه پر رنگ و چندین لایه کم رنگ روانشناخت و جامعهشناسی میتوان از آن یافت اما لایه برجسته آن چیست؟ به دیگری زود اعتماد نکن. عامیانه آن میشود: زود پسر خاله دختر خاله نشو! در ارتباط با دیگری درنگ کن. گمان مبر خیلی کوول هستی. خیلی اجتماعی هستی و... گاهی برای مواجهه با نوجوانان یا در اصلاح «تینیجی ها»، برای فهماندن همین سخن مجبور در افتادن لوپ نصیحت، پند اندرز و از آن سو پشت گوش انداختن، بی توجهی و کم توجهی و... خواهیم بود. این نمایشنامه قوی میتواند آنچه که باید گفت و باید شنید که آن را «آگاهی» مینامم را انجام دهد. از این رو پیشنهاد دارم دختر، پسران جوان که تازه وارد جامعه و اجتماع میشوند این نمایش را بخوانند یا ببینند یا گوش دهند. https://t.me/parrchenan
در ماشین تنها هستم شیشه پایین و دستانم نصفه گونیا شده از آرنج لمیده به لبه پنجره است و باد نیمه گرم تابستانه در هوای ماشین معلق.باید به مقصد برسم اما عجله ای ندارم خیلی آرام و شُل در ترافیک سنگین پل صدرم. نزدیک خروجی به سمت مدرس به آینه نگاه میکنم و میبینم…
در ماشین تنها هستم شیشه پایین و دستانم نصفه گونیا شده از آرنج لمیده به لبه پنجره است و باد نیمه گرم تابستانه در هوای ماشین معلق.باید به مقصد برسم اما عجله ای ندارم خیلی آرام و شُل در ترافیک سنگین پل صدرم. نزدیک خروجی به سمت مدرس به آینه نگاه میکنم و میبینم ماشین پشت لاین نخست عقب است و میتوانم بروم آن سو به آرام میپیچم به چپ. متاسفانه چراغ راهنما نزدم شاید چون آن دست لمیده بر پنجره را حسفم آمد تکانی دهم. و اینکار راننده آن خودرو را معترض کرد و بوق ممتدی کشید. دستم را از حالت گونیا شده از آرنج خارج میکنم و نصفه بالا میبرم و از مچ میچرخانم گویی که لامپ سقفی را بخواهم سفت کنم به این معنا که چته؟ از آینه نگاه میکنم، راننده با دست و مچ ای که شبیه عروس دریایی در آب تاب بخورد بهم میفهماند که چراغ راهنما بزن. ترافیک و سرعت کم و توقف های متوالی دلیل این بی انظباطی ام است. همان دستی که چند ثانیه قبل حرکت لامپی را انجام داده بود را تکان میدهم بر صورتم که گویی مگسی بر رُخم تاب میخورد و میخواهم بپرانمش به این معنی که: بابا بی خیال. چند ثانیه بعد از این فضای اشاره ای که از طریق آینه با راننده آن خودرو داشتم خنده ام میگیرد. اینکه چگونه بدون آنکه هم را ببینم و صدایی بشنویم توانسته بودیم گفتگو کنیم. حال این مقدمه را از بی انضباطی رانندگی خود نوشتم تا برسم به این جا داستان که: این روزها با ماهور اینگونه دیالوگ داریم! او یک صدایی مثل إِاِ در میآورد و با انگشت نشانه به سوژه مد نظرش اشاره میکند و کار را با همین دو حرکت در میآورد و فرمانبرداران، فرمانش را اجرا میکنند. مثلاً به یخچال اشاره میکند و میفهمیم که آب میخواهد. باورش سخت است که بی واژه میتوان گفتگو کرد و اراده خود را به فرد مد نظر نشان داد و فهماند. شاید بتوان گفت زبان اشاره کهن ترین زبان بشری باشد که نه از طریق گوش که از راه نگاه و چشم منتقل میشود. پی نوشت: یک روزگاری که مددکاری اجتماعی بودم تمایل داشتم زبان اشاره ناشنوایان را آموزش ببینم. دو بزن. اون چراغ راهنما رو بزن ، خوب و بد زدن هم ندارد. https://t.me/parrchenan
یک سال و چند ساعت از شبی که کباب و پیاز خوردم گذشت ( : اکنون کاملاً به نقش بابا خو گرفته ام و شعر های گوناگون را از حفظ بلدم و با لحنی کودکانه میخوانم: یواش یواش رو نوک پا دارم میرم پیش بابا دلم میخواد بوسش کنم یه بوس نرم و بی صدا... اگر بخواهم چکیده…
یک سال و چند ساعت از شبی که کباب و پیاز خوردم گذشت ( : اکنون کاملاً به نقش بابا خو گرفته ام و شعر های گوناگون را از حفظ بلدم و با لحنی کودکانه میخوانم: یواش یواش رو نوک پا دارم میرم پیش بابا دلم میخواد بوسش کنم یه بوس نرم و بی صدا... اگر بخواهم چکیده…
چه مستی است؟ ندانم که رو به ما آورد که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟ تو نیز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گیر که مرغ نغمهسُرا سازِ خوشنوا آورد دلا چو غنچه شکایت ز کارِ بسته مَکُن که بادِ صبح نسیمِ گرهگشا آورد رسیدنِ گل و نسرین به خیر و خوبی باد بنفشه…
🔴 روایت ایرانِ پساجنگ | گفتوگوی حسین جنتی و احسان عبدیپور @MonazeratChannel – روایت ایرانِ پساجنگ | گفتوگوی حسین جنتی و احسان عبدیپور
@bankema کانال بایگانی – رویایِ پیشاجنگ، کابوس پساجنگ
کانال بایگانی | کانال بایگانیپژوه
🔴 روایت ایرانِ پساجنگ | گفتوگوی حسین جنتی و احسان عبدیپور @MonazeratChannel
خانه ادریسی ها نوشته غزاله علیزاده را با صدای سلمی الهی تمام کردم. نزدیک به دو هفته شنیدن آن طول کشید و من در این دو هفته عشق آباد بودم. نمیدانم چرا این اثر به شهرت رمان های مشهور فارسی نرسیده است. رمان در کشش و پر از شخصیت است که در نهایت هر کدام را به سرانجام میرساند. شاید یک درد نامه از نابودی آن سوسیالیستی آرمانی بود که قرار بود آزمون و خطا کند، بالا و پایین برود اما به آرمان شهر خود برسد. کتاب چیزی شبیه فیلم ریش قرمز کوروساوا است اما اینجا آدم های داستان در هم استحاله میشوند. در اثر مواجهه با هم چیزی چون ترکیب شیمیایی دیگر آنی که پیش تر بوده اند نیستند. ارزش داوری اخلاقی خاصی بین دو طبقه ندارد، تلاش دارد از سوی یک ناظر بیرونی ماجرا را ببیند. اما آنچه در این روزهای سرزمین این رمان را برای من با شکوه کرد بیان این دو قطبی است. این دو قطب مخالف و به خون هم تشنه چگونه به واسطه بودن و ماندن در یک خانه و مواجهه با هم تغییر کردند .از قهرمان شوکت تا اوج زیبای این تغییر لقا. پیشنهاد خواندن یا شنیدن این رمان را بخصوص به مردمی از سرزمینم دارم که خود را دو سوی مطلق تقسیم بندی میبینند. https://t.me/parrchenan
без подписи
راستش تمایلی داشتم اگر مقدور میشد در تشییع رهبر دوم، شرکت کنم به یک دلیل: آن را عنصری تاریخی میدیدم، رهبری سی و هفت سرزمین ایران را بر دوش داشت و تمایلم بود در آن فضا تاریخی حضور داشته باشم اما با پرچم خودم، نه آن پرچم های قرمز حکومتی که دست مردم آن روز ناباورانه تاب خورد. پرچم من قرمز نبود، سفید بود و روی آن با خط خوش بیتی از حافظ نقش میبست: درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد و با فونتی( کلکی) ریز تر بیت دیگری از همین غزل: شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد اما خوب با توجه به رصدی که از فضای آن روزها داشتم، دیدم این امر، فراهم نیست .در واقع از دیدی تاریخی تشییع پیکر را مینگریستم و دوست داشتم در آینده به این معاصرت که دیگر عنصری تاریخی شده باز نگرم. و دیدیم آنچه شد، به کشتی ها حمله شد و جنگ سوم از سرگرفته شد و جنوب در آتش افتاد. آیا جنگ چهارم خواهد آغازید؟ پی نوشت: محمدرضا ظفرقندی، وزیر بهداشت ایران گفته است که در حملات اخیر آمریکا به استانهای جنوبی کشور ۶۰ نفر کشته شدهاند. به گفته او «در ۱۰ تا ۱۲ روز درگیریهای اخیر در مجموع حدود ۶۷۰ نفر مصدوم» شدند. https://t.me/parrchenan
یک دایره دف زنان و یک دایره مست می رفت تمامِ آسمان دست به دست یک دایره در دایره ای کرد طلوع یک دایره در " نیست " در آن دایره " هست " 💠 رباعیات ایرج زبردست 💠 https://t.me/baghe_moosighi
شاید عمیقترین معنای انتظار، یاد گرفتن زندگی در خلأ باشد، نه تلاش برای پر کردن آن. عصر غیبت، تمرینِ تحملِ اضطراب بیمرجعی و بیپناهی تاریخی شیعه است؛ پذیرفتن اینکه تا پیش از ظهور، هیچ انسان، هیچ نهاد و هیچ اندیشهای قرار نیست مرجع نهایی حقیقت و پاسخ همه پرسشهای بشر باشد. منتظر واقعی کسی نیست که برای فرار از این اضطراب، هر بار جای خالی امام را با فقیه، روشنفکر، حزب یا ایدئولوژی پر کند؛ منتظر کسی است که این خلأ را به رسمیت بشناسد، آن را تاب بیاورد و مسئولانه در دل همین بیمرکزی زندگی کند.... #انتظار #غیبت @Imamiya_identity این متن را خواندم و خوشم آمد، از این زاویه الی الابد به روایت امام غایب نگاه نکرده بودم و پیوندم داد با این روزهای ماهور. ماهور تا چند روز دیگر یکساله میشود. این روزها بیشتر دوست دارد در آغوش مادر یا پدرش باشد. چهار دست و پا بود به سمت آنها و بچسبد به پای آنها. لقب این روزهایش « سریشماهی» است. با خودمان گفتیم کم کم مستقل شود. ای شد که بعد از یکسال تصمیم گرفتیم شبها هنگام خواب برگردیم روی تخت و او در زمین بماند و بخوابد.نیمه های شب گریه کرد، گریه ای ناشی از فراق، نگرانی، تنها ماندگی و درنتیجه مجبور شدیم دوباره با هم باشیم. گریه او را ترجمانی از گریه «انسان» کردم: من تا الی الابد تنهام، سرگشته، پرتابی، معلق بین دو زمان آمدن و رفتن. پرتاب شده از عدم به عدم. بسیاری از «انسان»، تاب این پرتابی بودن را ندارند، این عظمت معلق بودگی را، این چرخ خوردن در زمان و مکان، این چرخش الی الابد را و نیاز به پایه و بن مایه ای سفت دارند تا تابدار این زیستن شوند، در نتیجه دست به دامان فقیه یا پندار یا گروه یا باور یا ایدولوژی یا شخص میشوند. به داستان قصه روایت رنگی از حقیقت مطلق میپوشانند تا تاب بیاورد زیستن را این انسانِ پرتابی. و دلم برای این انسانِ پوست و گوشت و خون دار پرتابی، پیشامدی، کلک خوردهِ تکثیری گونهء خود، سخت میسوزد. در خودم پرتاب شده ام. سیبی در سراشیبی تن. بی تاب شده ام شتاب لطافتم رامی خراشد ای من آن سیب پرتابی بی تابم که شیرینی ام بر سنگ بشکند یا شربتم در آن بنشیند. بی تاب این دو پایان شیرین و خیسم. چقدر نگاه، نگران این رقص سرخ در آسمان آبی ست محمود فتوحی https://t.me/parrchenan