tgindex
تو نقطه‌ی پایانِ دلتنگی...🫂

تو نقطه‌ی پایانِ دلتنگی...🫂

Статистика
@parwazbasoitoooперсидский

1401/6/20 ساخت کانال برای تو که آمدی، و دلتنگی را با آمدنت تمامش کردی... 1403_8_23💍 ✍️🏻#نسرین_جوادی _______________ به طور ناشناس سوال، نقد، نظر و... بپرسید، این‌جا به کانال جوابِ تان را خواهم داد...😊🌱 https://t.me/HarfChatBot?start=44ea92804fac

Последний пост
21 июн.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
35
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
363
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
270
35 постов
Вовлечённость
74,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 35
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • از فراغت از مکتب شش سال گذشته است. دو هفته قبل، وقتی طبق عادتِ هر صبح واتساپم را باز کردم، دیدم در یک گروه جدید اضافه شده‌ام. بازش که کردم، از میان تمام اعضا فقط شماره یکی از آن‌ها در گوشی‌ام ذخیره بود. نام گروه را که خواندم، فکر کردم همه باید آشنا باشند. از همان دوستی که شماره‌اش روی گوشی‌ام ذخیره بود، پرسیدم: «گروه برای چیست؟!» گفت: «چند تا از هم‌صنفی‌های دوران مکتب ماست.» با حرفش رفتم به روزهای قشنگ و پرمشغله درسی؛ به آن روزها که تنها دغدغه، درس خواندن و صبح زود بیدار شدن و لباس سیاه و چادر سفید و... بود. حالا با خود فکر می‌کنم که گذر زمان چقدر بازی عجیبی با عمر و حالِ آدمی دارد. یعنی تا به خودت می‌آیی، از اوج به زمین خورده‌ای و حالت، حتی زمانه، تغییر کرده است. حالا که نه شوقی برای صبح زود بیدار شدن داری، نه ترسی از دیر رسیدن به درس‌ها و غرغر استاد، و نه حتی ترس چرک شدن چادر سفید... زمان عجب همه چیز را دگرگون می‌کند. #نسرین_جوادی

  • :)🦢

  • :)🦢

  • «مه خو، اینه می‌رم خانه‌ی خود. تمام هوش و حواست طرف دخترت باشه. متوجه نظافت و شکمش و... باش. هوش کن که شبا خواب نمانی و دختر از گریه تلف شه.» وقتی بعد از سه شب ماندن در کنارم داشت می‌رفت خانه‌ی خود، نمی‌دانم چرا، ولی خیلی دلم گرفت. چشم‌هایم اشک‌آلود شد و انگار دنیا روی سر و شانه‌هایم سنگینی کرد. سرم را به مقصد خداحافظی بوسید و گفت: «مادر شدی، بخیر. کامل شدی، دگه خودت مادر خود شدی.» و از دیروز، وقتی مادر از پیشم رفت فهمیدم که مادری کردن آسان نیست، واقعاً آسان نیست. علاوه بر خودت، باید متوجه‌ی یکی دیگر هم باشی؛ آن هم از جنسِ کوچک‌تر و ظریف‌تر از خود آدم. 1405_3_26🍃

  • معرفی می‌کنم؛ "دُرسا" جان.🐣

  • و بالاخره؛ سفر نُه ماهه‌ی من و دخترم پایان یافت.🥹👼🏻 1405_3_22

  • و بالاخره؛ سفر نُه ماهه‌ی من و دخترم پایان یافت.🥹👼🏻 1405_3_22

  • 2 июн.196111

    ب قول زن همسایه که همین سه ماهه قبل ولادت کرده بود؛ کُلی ماه‌های بارداری یک سو، همین ماه آخر یک‌سو... هر روزش به اندازه‌ی سال می‌گذرد.😞

  • 🫀👼🏻

  • وقتی خودم، خود را نمی‌شناختم، تو مرا می‌شناختی. روزهایی که جز تکه‌ای گوشت، چیزی بیش در بطن تو نبودم، تو مرا «فرزند» خواندی؛ تکه‌ای از جانت. آن روزها که غیرقابلِ تحمل بودم _روزهای آخر بارداری‌ات _ روزهایی که لگدهایم چیزی نبود جز ضربه‌هایی سخت به پهلو و درونت، باز هم دوستم داشتی و به شوقِ آمدنم، قربان‌صدقه‌ام می‌رفتی... مادر! چقدر شرمنده‌ام، چقدر کوچکم پیشِ تویی که تمامِ خودت را تمام کردی تا مرا آغاز کنی. منی که جوانی‌ام، به بهای فرسوده‌شدنِ تن و روانِ توست. تویی که برای در آغوش کشیدنم، مرگ را در هیأتِ زایش تجربه کردی. مادر، مادر جانم: «ای خشت به خشتت، همه زیبایی و احساس سلول به سلولِ تنت، چیده چو الماس» #نسرین_جوادی ۱۴۰۵_۲_۱

  • در بزرگ‌راه با حضرت یار...🚌🛣👩‍❤️‍👨

  • عید و سال نو تان مبارک🍃🫀

  • احترام به عقایدِ دیگران هم وجیبه است...

  • جمعه الوداع🥺🍃

  • زندگی‌ست دیگر، جانِ من؛ گاهی با گریه و گاه با خنده باید سر کرد… مگر چاره‌ای بهتر از زیستنِ حوادث هست؟! #نسرین_جوادی 📌تو نقطه‌ی پایانِ دلتنگی

  • 8 March🍃

  • آمدم و چندتا بادرنگ "خیار" پوست کندم تا با آقای "جیم" جااانم یک جا میل کنیم، ولی او تا از بیرون بیاییه به اتاق؛ این‌قدر ماند برایش😕 مه خو فقط دستک‌دستک کردم، درست و حسابی خو نخوردم...🤤

  • 4 мар.2643из emadalnur

    فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ

  • 😭

  • منی که این اواخر بشدت خیلی بشدت از خواب نرفتن _بی‌خوابی_ گِله و شکایت دارم، دیشب بعد از ساعت ۱ شب چنان به خوابِ ناز رفتم که هرچه صدای فیر بوده و شلیک و... من اما بی‌خبر از عالم.