اشعار رهی معیری
Статистика- Последний пост
- 29 авг. 2021 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گر تو را با ما تعلق نیست، ما را شوق هست ور تو را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست…
یاد ایامی که در گلشن، فغانی داشتم در میان لاله و گل، آشیانی داشتم در خزان، با سرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمین با ماه و پروین، آسمانی داشتم…
لالهی داغدیده را مانم کشت آفت رسیده را مانم تو، غزال رمیده را مانی من، کمان خمیده را مانم…
ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است بال همت میگشایم تا بر افلاکم برد...
ز درد و عشق تو با کس حکایتی که نکردم چرا جفای تو کم شد؟ شکایتی که نکردم چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی؟ از آن اسیر بلا کش حمایتی که نکردم...
رهی، در بین اهل معنی و جمع سخن دانان تو را این هوشمندی بس، که میدانی نمیدانی...
دیشب به تو افسانهی دل گفتم و رفتم وز خوی تو چون موی تو آشفتم و رفتم...
عشق روز افزون من از بی وفایی های توست میگریزم گر به من یک دم وفاداری کنی...
محبت آتشی کاشانه سوز است دهد گرمی ولیکن خانه سوز است...
ای که پس از هلاک من پای نهی به خاک من از دل خاک بشنوی نالهی دردناک من...
تسکین ندهد شاهد و ساقی دل ما را مشکل که قدح چاره کند مشکل ما را...
با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک ای آه دل شکسته، کو تاثیرت؟
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی...
دردا که نیست زان بت نوشین لب ما را نه بوسهای و نه آغوشی...
به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من ودل همان که بودیم و تو آن نیی که بودی...
تابد از دلم شب ها پرتوی چو کوکب ها صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی...
چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن تا به هر چه روی آری روی آشنا بینی...
از هجر و وصلم حاصل همین بود یا انتظاری یا اضطرابی...
منم با ناله دمسازی به مرغ شب همآوازی منم بی باده مدهوشی ز خون دل قدح نوشی...
без подписи