- Последний пост
- 20 июл.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 242
- 1/48двое суток
- 277
- 1/72трое суток
- 299
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
باید از کارل پوپر شروع میکردم، کارل پوپر میگفت زندگی سراسر حل مسئله است. اتاق درمان هم همین را دنبال میکند، بدون حل مسئله درمان دیگر موضوعیت ندارد. بیمار بیمار است چون نمیتواند اگر خواسته باشم زمان فعل را درستتر صرف کنم بهتر است بگویم نتوانسته است مسائل زندگی خود را تا حدی به اندازه کافی حل کند. مهمترین مسئله بیمار چه بوده است که حالا او را به اتاق درمان کشانده؟! او اینجاست نه به این خاطر که خودش را بشناسد. او آمده چون زیستن را نزیسته است. او اینجاست به این خاطر که خودش نبوده است. چیزی نبوده است که میتوانست باشد. او حالا آمده با خودی که میتوان آن را یک دیگری نامید. دیگری که نتیجه آسیبها، فقدانها و تعارضها بوده است. حال او میخواهد خودش باشد نه یک دیگری، خودی که نتیجه حلمسئله است.
تجربه زیسته همه آن چیزی است که بیمار آن را از دست داده است یا بهتر بگوییم هرگز آن را نداشته است. بیمار بیمار است برای اینکه هیچوقت زندگی را نزیسته است. خود بودن، بودن چیزی که میتوان بود، تجربه رابطه اصیل چه با خود چه با دیگری، توان دوست داشتن و دوست داشته شدن، حس زنده بودن و یکی بودن با طبیعت این همه آن چیزی است که میتوان به اصطلاح اوتو رنکی در پایان درمان آن را تولد دوباره نامید. و این تجربه زیسته با فروید خواندن، با دانش روانکاوی هرگز به دست نخواهد آمد. بلکه شکل گرفتن ذهن روانکاوانه در فرآیند درمان است که به بیماران کمک میکند روایت روانکاوانهای از خود داشته باشند تا بتوانند فرای گذشته و آسیبهای خود باشند، مسائل خود را حل کنند و درنهایت زیستن را تجربه کنند.
без подписи
بهار نزدیک است و همچنان روزها به سنگینی سپری میشوند. و من دوباره برایت میخوانم: «بهار در من اثر خود را میکرد. من با حرص و ولع مترصد دیدار دنیای خارج از ماورای شکافهای پرچین بودم. آنجا میایستادم، سر خود را به یکی از دستکهای پرچین تکیه میدادم، و با لجاجتی پایانناپذیر علفهایی را که گودال خندق اطراف قلعه را سبزرنگ کرده بود و آسمان دوردستی را که هر لحظه بیش از پیش آبیرنگ میشد مینگریستم. در کرانه رودخانه ایرتیش، انسان فراغتی داشت که میتوانست تمام این چیزها را از یاد ببرد و روبهروی این پهنه بیپایان بایستد و همانطور که زندانی از روزن سلول خویش دنیای آزاد را مینگرد، به این دشت بنگرد… تمام این مناظر، فقیرانه و وحشی، اما آزاد است.»
در میان همه این داستانها شیفته چند کتاب شده بودم، یکی از آنها برای داستایفسکی بود. بارها نام کتابش را برایت بازگو کرده بودم. دوباره از کتابش میخوانم. «تمام این بیچارگان چقدر دلشان میخواست که خوشحال باشند و این عید را به شادی بگذارند؛ اما خداوندا، این عید چه سنگینی خردکنندهای برای همه آنان داشت! هر کس میخواست که در این روز بزرگ خود را با امیدی گول بزند؛ اما این امید به وجود نیامد.»
چرا ادبیات میخوانیم؟ اگر میخواستم جوابی کوتاه برای این پرسش بدهم باید میگفتم که روانکاوی و ادبیات دو روی یک سکه هستند. هر دو به جهانی ناخودآگاه تعلق دارند، جایی که به صدای ناگفتهها و آنچه در سکوت پنهان مانده گوش فرا داده میشود، و زبانی را شکل میدهند که پیشتر بیشکل یا ممنوع بوده است. میدانستم که خود فروید شیفته گوته است. نقلقولهای گوته در نوشتههایش بسیارند. و اگر باری دیگر فروید فرصتی را مییافت که روانکاوی را از نو اختراع کند، بسیار محتمل است که به جای روانکاوی، رمان بنویسد.
شاید که فردایی دیگر خورشید طلوع کرده باشد 💔
چقدر بهجا بود که یادآور میشدم درمان با رسیدن بیمار به آزادی انتخاب هم پایان مییافت، و این اشتیاق همیشه باقی میماند که بیمار بتواند این آزادی خود را به تجربه زیسته بدل کند. مطمئنا این دوتایی که همواره درهمسایگی هم به پیش میرفتند.
آری آنچنانکه گوته در فاوست مینویسد: من مصرانه بر این فکر پایبندم و خود نیز موید آن میباشد که و تنها کسانی آزادی خود را به دست میآورند که هر روز فاتح آن باشند.
کمی کتاب بهمانند قهوه داغ در سوز زمستان همیشه جواب میدهد. آدام فیلیپس در کتاب حسرت خود مینویسد، واقعیت وجود داشتن سرخوردگی قطعا نشان از آن دارد که رضایتمندی هم وجود دارد، حال چه واقعی باشد و چه ساختگی. میتوان گفت حقیقت سرخوردگی در خودش چیزی دارد که موجب دلگرمی است: نوید به آیندهای خوش.
درمان زمانی به پایان میرسد که بیمار دیگر نیازی به درمان نداشته باشد، نه چون همهچیز را فهمیده، بلکه چون بالاخره زندگی کردن را تجربه کرده است. برای همین است که مسئله درمان دانستن نیست، بلکه توان زیستن است.
کمی فکر کرد و حرفی را که برای مدتها نزد خودش نگه داشته بود به زبان آورد. گفت تو نمیتوانی همه بیماران خودت را نجات بدهی. اینطور نیست؟! گفتم پس اجازه بده، نگاه خودم را با داستانی که سالها پیش خوانده بودم برایت بازگو کنم. داستان برای مردی است که صبح زود تصمیم میگیرد کنار ساحل قدم بزند. او همانطور که در کناره اقیانوس به پیش میرفت، نگاهش از دور به پسربچهای جلب میشود. پسربچه بارها کنار ساحل خم میشد، چیزی را از زمین برمیداشت و به اقیانوس پرتاب میکرد. کمی که به او نزدیکتر شدم، دیدم خورشید بالا آمده و مد پایین آب را در اقیانوس فرو میبرد. و حالا ستارههای دریایی روی شنها گیر افتادهاند. بیشتر که نزدیک شدم، گفتم ای مرد جوان، هزاران ستاره دریایی دیگر در کرانه ساحل وجود دارند و تو نمیتوانی همه آنها را نجات بدهی. همانطور که به حرفهایم گوش میداد، دوباره خم شد، ستاره دیگری را در دست گرفت و به اقیانوس پرتاب کرد. حالا رو به من کرد و گفت «ولی برای این یکی واقعا فرق کرد.» میدانستم داستان را لورن آیزلی بهگونهای دیگر نوشته است، ولی برای من همیشه حرف آن روز در خاطرم باقی مانده است.
خودم را میسفرم از آن کتابهایی است که هنوز نیمهتمام رهایشان کردهام، فردا به سراغش خواهم رفت. فردایی که بیشتر از امروز زیستهام، بیشتر خواندهام و راههای بسیار پیمودهام. گاهی به کتابها کمی زود میرسم. اغلب، کتابها در آخرین کلمات خود به پایان میرسند و گاهی برای همیشه همسفر خواننده خود هستند. ژولیا کریستوا برایم تداعی زیستن زنیست در یک جامعه کمونیستی. از او میخوانم: «نادرند مردانی که از زن نمیهراسند و فراتر از لذت جنسی، تحمل این پیوند متقابل اما مبهم، میان دو «تفاوت» مطلق را دارند: نوعی عشق روشنبینانه که «در سایه خود عشق» به وجود میآید، عشقی بزرگ، همان عشق تودههای احساساتی، که کولت این نویسنده درخشان به سخرهشان میگیرد. آنهایی که فکر میکنند به این نوع عشق دست یافتهاند، اغلب همراه با آن، تخیل زیر پا گذاشتن ممنوعیت زنا با محارم را، که شکلدهنده بشریت است، نیز تجربه میکنند؛ ژرژ باتای شاهد نیرومندی بر این ادعاست؛ شامل حال من اما نمیشود.»
без подписи
«اجبار به تکرار» یکی از جدیترین گرفتاریهای روان بشر است که از یک نوع رابطه فرار میکند، اما گرفتار رابطهای دقیقا مشابه میشود.