🔻پویــايــىِ رَوان🔻
Статистикаباهم یاد میگیریم کتاب، مقاله، کتاب صوتی …📚📖📝 “مریم زمانیان؛ درمانگر تحلیلی” 09129278415 https://www.instagram.com/maryam.zamanian.psy?igsh=MXM2bmdpMThpYTcxMg==
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 100
- 1/48двое суток
- 114
- 1/72трое суток
- 123
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آیا کسی واقعاً مرا میفهمد؟ یکی از عمیقترین آرزوهای ما در عشق این است که کسی پیدا شود که ما را بفهمد. نه فقط حرفهایمان را؛ بلکه سکوتمان را، دلگیریمان را، ترسهایمان را و حتی چیزهایی را که خودمان هنوز نتوانستهایم به زبان بیاوریم. شاید به همین دلیل است که در آغاز بعضی رابطهها، وقتی دیگری با دقت عجیبی حالمان را میفهمد، احساس میکنیم: «بالاخره یکی من را پیدا کرد.» این تجربه یکی از لذتبخشترین بخشهای صمیمیت است؛ اینکه احساس کنیم ذهن دیگری، جایی برای تجربهی ما دارد. اما مشکل از جایی شروع میشود که «فهمیدهشدن» آرامآرام از یک خواسته، به یک انتظار مطلق تبدیل میشود: «اگر واقعاً دوستم داشته باشد، خودش باید بفهمد.» باید بفهمد چرا ساکت شدهام. باید بداند الان به آغوش احتیاج دارم یا تنهایی. باید از لحنم بفهمد چه چیزی آزارم داده. و اگر مجبور شوم توضیح بدهم، پس لابد آنقدر که فکر میکردم مرا نمیشناسد. اما عشق، ذهنخوانی نیست. حتی دو نفری که سالها یکدیگر را دوست داشتهاند، دو ذهن جدا باقی میمانند. در روانکاوی، یکی از دستاوردهای مهم رشد روانی، توانایی تحمل جدایی روانی (Separateness) است؛ اینکه بتوانم بپذیرم تو کسی بیرون از منی، با ذهنی که کاملاً در اختیار من نیست؛ گذشتهی خودت را داری و ممکن است همان اتفاقی را که من تجربه کردهام، به شکلی کاملاً متفاوت تجربه کنی. این جدایی گاهی دردناک است. چون بخشی از ما هنوز آرزوی رابطهای را دارد که در آن فاصلهای میان «من» و «تو» نباشد؛ دیگری آنقدر با من یکی باشد که بدون گفتن بداند، بدون خواستن بدهد و بدون توضیحدادن بفهمد. اما بلوغ عاطفی با پذیرفتن حقیقتی دشوار گره خورده است: دیگری، امتداد من نیست. او یک «دیگری» است. و شاید یکی از دشوارترین لحظات عشق، لحظهای باشد که این حقیقت را واقعاً میفهمیم. اما این به آن معنا نیست که در یک رابطهی خوب، فهمیدهشدن اهمیتی ندارد. اتفاقاً اهمیت دارد؛ بسیار هم اهمیت دارد. مسئله این است که میان «مرا بفهم» و «باید بدون گفتن مرا بفهمی» فاصلهی بزرگی وجود دارد. در یک رابطهی سالم، من تلاش میکنم تجربهام را برای تو قابلفهم کنم و تو نیز نسبت به جهانی که در ذهن من میگذرد، کنجکاو میمانی. اینجاست که مفهوم ذهنیسازی (Mentalization) اهمیت پیدا میکند؛ توانایی اینکه رفتار دیگری را فقط یک رفتار نبینیم، بلکه به یاد داشته باشیم پشت آن ممکن است احساس، فکر، ترس، میل یا معنایی وجود داشته باشد که هنوز از آن خبر نداریم. بهجای اینکه فوراً بگوییم: «باز داری منو نادیده میگیری.» شاید بتوانیم لحظهای مکث کنیم و فکر کنیم: «نمیدونم الان توی ذهنش چی میگذره.» و گاهی همین «نمیدانم»، آغاز فهمیدن است. چون کنجکاوی، جایی آغاز میشود که از خیالِ دانستنِ کامل دست میکشیم. حتی در بهترین رابطهها هم لحظاتی هست که دو نفر یکدیگر را گم میکنند. یکی چیزی میگوید و دیگری چیز دیگری میشنود. یکی نزدیک میشود و دیگری عقب میرود. یکی میخواهد فقط شنیده شود و دیگری، از سرِ محبت، شروع میکند به راهحل دادن. این لحظهها لزوماً نشانهی خرابشدن رابطه نیستند. شاید مسئلهی مهمتر این باشد که بعد از گمکردن یکدیگر، آیا راه برگشت را پیدا میکنیم؟ در رواندرمانی رابطهای به این لحظهها «گسست و ترمیم» (Rupture & Repair) گفته میشود؛ لحظاتی که ارتباط میان دو نفر ترک برمیدارد و آنچه اهمیت پیدا میکند، امکان بازگشت به رابطه است. سلامت یک رابطه را نمیشود فقط با این سنجید که دو نفر چند بار یکدیگر را درست میفهمند؛ گاهی بیشتر باید دید وقتی نمیفهمند، با این نفهمیدن چه میکنند. تحقیر میکنند؟ فاصله میگیرند؟ قهر میکنند؟ به این نتیجه میرسند که «تو هیچوقت منو نمیفهمی»؟ یا هنوز جایی برای بازگشت باقی میماند: «فکر کنم حرفت رو یه جور دیگه فهمیدم؛ دوباره برام بگو.» شاید رابطهی امن رابطهای نباشد که در آن هرگز یکدیگر را گم نمیکنیم؛ رابطهای باشد که بعد از گمکردن هم، هنوز میتوانیم راهی به سوی یکدیگر پیدا کنیم. ✍🏻مریم زمانیان
#عشق واقعی ، پس از ناامیدی آغاز میشود هیچ رابطهی خوبی، فقط از قسمتهای خوب ساخته نشده است. اگر به اندازهی کافی به کسی نزدیک شوید، بالاخره چیزی در او پیدا میکنید که دوست ندارید؛ عادتی که آزارتان میدهد، نیازی که نمیتواند برآورده کند، بخشی از شخصیتش که تغییر نمیکند، یا جایی که هرقدر توضیح میدهید، باز هم آنطور که آرزو دارید شما را نمیفهمد. این لزوماً نشانهی انتخاب اشتباه نیست. گاهی فقط نشانهی این است که با یک انسان واقعی وارد رابطه شدهاید. یکی از دشوارترین لحظات هر رابطه، جایی است که تصویر آرمانیِ دیگری ترک برمیدارد؛ وقتی میفهمیم کسی که دوستش داریم قرار نیست پاسخ تمام نیازهای ما باشد. و شاید بلوغ رابطه دقیقاً از همینجا آغاز شود. در روانکاوی، یکی از نشانههای بلوغ روانی، توانایی تجربهی دیگری بهعنوان یک ابژهی کامل (Whole Object) است؛ یعنی بتوانیم خوبی و بدی، لذت و ناکامی، عشق و خشم را در یک نفر کنار هم نگه داریم. کسی میتواند گاهی عمیقاً ناامیدتان کند و همچنان آدمی باشد که در بسیاری از لحظات زندگی کنارتان ایستاده است. میتوانید از بخشی از او عصبانی باشید، بدون اینکه تمام او در ذهنتان به «آدم بد» تبدیل شود. این همان چیزی است که در سنت کلاینی با حرکت از دوپارهسازی به سوی ظرفیت تحمل دوسوگرایی (Ambivalence) پیوند پیدا میکند: توانایی اینکه بگوییم: «از این بخش تو متنفرم، اما هنوز میتوانم بخشهای دوستداشتنیات را ببینم.» مشکل اینجاست که ذهن انسان هنگام رنج، معمولاً منصف نیست. یک دعوای حلنشده میتواند صدها لحظهی آرام را ببلعد. یک ویژگی آزاردهنده میتواند تمام ویژگیهای دوستداشتنی دیگری را به حاشیه ببرد. و کمکم رابطه را نه آنگونه که «هست»، بلکه از دریچهی چیزی که در آن کم است، تجربه میکنیم. آنوقت مکالمهی زوج به فهرستی دائمی از ایرادها تبدیل میشود: چرا اینطوری هستی؟ چرا این کار را نمیکنی؟ چرا هنوز تغییر نکردهای؟ چرا شبیه چیزی که من نیاز دارم نیستی؟ و شاید در میان این همه تلاش برای تعمیر رابطه، فراموش کنیم ببینیم چه چیزهایی هنوز نیاز به تعمیر ندارند. اما اینجا یک مرز مهم وجود دارد: دیدن بخشهای خوب یک رابطه، به معنای ندیدن بخشهای آسیبزای آن نیست. قرار نیست به نام «پذیرفتن نقصهای دیگری»، خشونت، تحقیر، بیاحترامی، کنترلگری، خیانت مکرر یا ناامنی مزمن را تحمل کنیم. بعضی مشکلات، صرفاً «نقصهای انسانی» نیستند؛ آنها دربارهی امنیت، حرمت و حتی امکان ادامهی رابطه چیزی اساسی به ما میگویند. بلوغ عاطفی یعنی بتوانیم زمانی که بدیها را میبینیم خوبیها را هم به یاد داشته باشیم؛ نه اینکه برای حفظ رابطه، یکی را به نفع دیگری انکار کنیم. اما در یک رابطهی اساساً سالم، سؤال فقط این نیست: «چه چیزی میان ما خراب است؟» گاهی سؤال مهمتر این است: «چه چیزی میان ما خوب است که آنقدر به بودنش عادت کردهام که دیگر نمیبینمش؟» شاید یکی از نشانههای بلوغ در عشق همین باشد: اینکه از دیگری بخواهیم رشد کند، اما تمام رابطه را در انتظار تغییر او معلق نکنیم. نقصهایش را ببینیم، اما خوبیهایش را از حافظهمان پاک نکنیم. و بپذیریم که انتخاب یک رابطهی واقعی، تا حدی یعنی سوگواری برای رابطهی بینقصی که هرگز وجود نخواهد داشت. رابطهی خوب، رابطهای نیست که بخشهای بد ندارد؛ رابطهای است که بخشهای بد، تمامِ حقیقت رابطه نمیشوند. ✍🏻مریم زمانیان
روان در زمانهی فقدان یکی از عجیبترین ویژگیهای زمانههای دشوار این است که آدمها کمکم خودشان را نمیشناسند. کسی که همیشه صبور بوده، زود عصبانی میشود. کسی که همیشه اهل برنامهریزی بوده، دیگر نمیتواند برای چند ماه بعد تصمیم بگیرد. کسی که توان اعتمادکردن به آدمها را داشته، بدبینتر شده است. اغلب تصور میکنیم این تغییرات نشانهٔ ضعف شخصیت یا آسیب روانیاند. اما گاهی مسئله چیز دیگری است. روان ما در خلأ زندگی نمیکند. در رابطه با جهان زندگی میکند. وقتی جهان برای مدتی طولانی غیرقابل پیشبینی میشود، روان نیز ناچار است خود را با آن تطبیق دهد. به همین دلیل است که بسیاری از آدمها این روزها احساس میکنند ظرفیت سابق را ندارند. نه به این دلیل که ضعیفتر شدهاند، بلکه چون بخش مهمی از انرژی روانشان صرف کنار آمدن با واقعیتی شده که مدام در حال تغییر است. اما شاید یکی از کمتر دیدهشدهترین پیامدهای زندگی در زمانهٔ فقدان، تغییری باشد که در رابطهٔ ما با امید، آرزو و دلبستگی ایجاد میشود. وقتی انسان بارها با از دست دادن مواجه میشود، گاهی فقط سوگوار نمیشود؛ کمکم محتاطتر هم میشود. کمتر دل میبندد. کمتر آرزو میکند. کمتر برای آینده سرمایهگذاری عاطفی میکند. نه به این دلیل که چیزی برای دوست داشتن وجود ندارد، بلکه چون روان میکوشد از خود در برابر فقدانهای احتمالی بعدی محافظت کند. گاهی این تغییر آنقدر تدریجی است که متوجه آن نمیشویم. متوجه نمیشویم که دیگر با اشتیاق سابق وارد رابطه نمیشویم، برای آینده مثل گذشته خیالپردازی نمیکنیم، یا موفقیتها و لذتها را با همان عمق گذشته تجربه نمیکنیم. گویی بخشی از روان در حالت انتظار باقی مانده است؛ در انتظار آنکه ببیند این بار چه چیزی از دست خواهد رفت. شاید به همین دلیل، یکی از مهمترین پرسشهای روان در زمانهٔ فقدان این نباشد که چگونه زنده بمانیم. بلکه این باشد که چگونه همچنان دل ببندیم. چگونه همچنان امیدوار بمانیم. چگونه همچنان بتوانیم چیزی را دوست داشته باشیم، بسازیم، یا برای آن رؤیاپردازی کنیم؛ در حالی که میدانیم هیچ چیز از فقدان مصون نیست. درمان تحلیلی نیز تا حد زیادی با همین مسئله سروکار دارد. اینکه چگونه تجربههای دردناک زندگی را به جای حذف کردن، انکار کردن یا بیحس شدن نسبت به آنها، در زندگی روانی خود جای دهیم. چگونه بتوانیم بدون فرار از واقعیت فقدان، ظرفیت عشق ورزیدن، اندیشیدن و امید داشتن را حفظ کنیم. شاید یکی از مهمترین نشانههای ترمیم روان، از بین رفتن درد نباشد. شاید زمانی بتوان از ترمیم سخن گفت که انسان دوباره بتواند به چیزی دل ببندد. دوباره بتواند آرزو کند. دوباره بتواند بخشی از خود را در رابطهای، کاری، رؤیایی یا آیندهای سرمایهگذاری کند؛ بیآنکه مطمئن باشد چیزی را از دست نخواهد داد. ✍🏻مریم زمانیان
سوگ های بی نام این روزها بسیاری از ما عزاداریم. نه فقط برای کسانی که از دست رفتهاند. گاهی برای امنیتی که دیگر مثل قبل احساس نمیشود، برای آیندهای که مبهمتر شده، برای شغلی که از دست رفته، برای توان اقتصادیای که هر روز محدودتر میشود، و برای بخشی از خودمان که زیر فشار این همه اتفاق، خسته و فرسوده شده است. بعضی فقدانها مراسم ندارند. کسی برایشان تسلیت نمیگوید. اما روان ما آنها را ثبت میکند. جامعهای که مدتها زیر فشار زندگی کرده، کمکم شبیه ذهنی میشود که فرصت هضم تجربه را از دست داده است. خبرها، نگرانیها، ناامنیها، از دست دادنها و ابهام آینده، یکی پس از دیگری وارد روان میشوند؛ اما فرصتی برای مکث، فکر کردن و سوگواری فراهم نمیشود. آنچه هضم نمیشود، از بین نمیرود. خودش را در قالب اضطراب نشان میدهد. در بیحوصلگی. در خشمهای ناگهانی. در احساس کرختی. در فرسودگیای که گاهی هیچ استراحتی آن را برطرف نمیکند. و در این حس مبهم که چیزی در زندگی تغییر کرده، اما دقیقاً نمیدانیم چه چیزی. در اتاق درمان بارها دیدهام آدمهایی که با این نگرانی میآیند: «حالم بد است چون ضعیفم.» اما گاهی مسئله ضعف نیست. گاهی روان در حال حمل کردن فقدانهایی است که هنوز دیده نشدهاند. فقدانهایی که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر حتی نامی برایشان نداریم. سوگ فقط واکنش به مرگ نیست. سوگ واکنش به هر گسستی است که پیوندی مهم را در زندگی ما قطع میکند؛ پیوند با یک انسان، یک رابطه، یک خانه، یک شغل، یک احساس امنیت، یا حتی با آیندهای که زمانی تصور میکردیم در انتظار ماست. شاید به همین دلیل، مهمترین کار این روزها عجله نکردن برای «خوب شدن» باشد. پیش از ترمیم، معمولاً چیزی باید دیده شود. چیزی باید به زبان بیاید. چیزی باید امکان فکر شدن پیدا کند. روان زمانی میتواند خود را بازسازی کند که فقدان انکار نشود؛ وقتی بتوانیم به جای فرار از درد، اندکی کنار آن بمانیم و برای آنچه از دست رفته، جایی در ذهن پیدا کنیم. بخش مهمی از کار درمان تحلیلی نیز همین است: فراهم کردن فضایی که تجربههای هضمنشده بتوانند به فکر تبدیل شوند؛ جایی که فقدانهای بینام، کمکم نام پیدا کنند، و آنچه فقط به شکل اضطراب، خشم یا فرسودگی تجربه میشود، بتواند به روایتی قابلتحمل از زندگی تبدیل شود. شاید همیشه نتوان آنچه را از دست رفته بازگرداند، اما گاهی میتوان رابطه دیگری با آن برقرار کرد؛ رابطهای که به جای متوقف کردن زندگی، امکان ادامه دادن آن را فراهم کند. ✍🏻مریم زمانیان
ما زندهایم،؛ اما در میانهی ترومایی هولناک ایستادهایم. خیلی از ما آدمها که امروز خسته، بیحس یا بیامید به نظر میرسیم، بیمار نیستیم؛ ما وسط یک ترومای پیچیده و حلنشده زندگی میکنیم. روان انسان در مواجهه با خطر، بهطور طبیعی وارد «حالت بقا» میشود. در این حالت، اولویت نه رشد است، نه لذت و نه معنا؛ اولویت این است که فرو نپاشیم. توجه محدود میشود، احساسات مهار یا کرخت میشوند، و روان یاد میگیرد انرژی خود را صرف حداقلِ لازم برای دوام آوردن کند. این واکنش در ذات خود سالم و ضروری است. مسأله از جایی آغاز میشود که خطر پایان نمییابد. وقتی ما—هم بهعنوان فرد و هم بهعنوان یک جمع—برای مدت طولانی در معرض خشونت، تهدید، فقدان و بیعدالتی قرار میگیریم، حالت بقا از یک واکنش موقت به یک سازماندهی پایدار روان تبدیل میشود. روان دیگر منتظر بازگشت به زندگی نمیماند؛ خود را با نزیستنِ کامل تطبیق میدهد. در چنین وضعیتی، بسیاری از آنچه امروز با نام افسردگی، بیانگیزگی یا فرسودگی تجربه میکنیم، درواقع زندگی در وضعیت اضطراریِ دائمی است. ما ممکن است کار کنیم، تصمیم بگیریم، حتی بخندیم، اما در لایهای عمیقتر، احساس زنده بودن تضعیف شده است. رابطهها محتاط میشوند، آینده تهی به نظر میرسد، و امید مدام به تعویق میافتد. آنچه این وضعیت را پیچیدهتر و سنگینتر میکند، همزمانی آن با سوگهای جمعیِ پردازشنشده است. معمولاً سوگواری پس از وقوع تروما امکانپذیر میشود؛ اما ما اکنون در میانهی تروما ایستادهایم—ترومایی پیچیده، فرساینده و سهمگین. در چنین شرایطی، سوگ نه پایان دارد و نه فاصلهای برای پردازش؛ فقدانها یکی پس از دیگری رخ میدهند، بیآنکه روان فرصتی برای معنا دادن به آنها پیدا کند. در این وضعیت، بیحسی عاطفی یا خستگی مزمن نشانهی بیتفاوتی نیست؛ نشانهی اشباع روان از درد است. روان ما برای ادامه دادن، ناچار میشود بخشی از احساس را خاموش کند تا بتواند باقی بماند. از منظر روانکاوانه، مهم است این را روشن کنیم: مشکل بسیاری از ما ناتوانی در کنار آمدن با زندگی نیست؛ مسأله این است که زندگی، به شکلی مزمن، به تجربهای تهدیدکننده تبدیل شده است. وقتی امنیت—نه بهعنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه بهعنوان تجربهای زیسته—از بین میرود، روان ناچار است هزینه بدهد. این هزینه اغلب به شکل فاصله گرفتن از میل، خلاقیت، صمیمیت و امید ظاهر میشود. این بخشها خاموش میشوند، نه چون بیاهمیتاند، بلکه چون قربانی میشوند تا بقا ممکن بماند. در فضایی که ناامنی، فقدان و ترس به تجربهای روزمره بدل شدهاند، این سازماندهی روانی قابل فهم است. اما قابل فهم بودن، به معنای بیهزینه بودن نیست. زیستنِ طولانیمدت در حالت بقا، ما را از تجربهی زندگی تهی میکند، حتی اگر ظاهراً به زندگی ادامه دهیم. فهم این وضعیت، نه برای توجیه رنج، بلکه برای نامگذاری درست آن ضروری است. نامگذاری، اولین گام خروج از انزوای روانی است. تا زمانی که حالت بقا با زندگی اشتباه گرفته شود، ما از خودمان توقعی خواهیم داشت که با واقعیت روانمان همخوان نیست. بازگشت به زندگی یک تصمیم ناگهانی نیست؛ فرآیندی تدریجی است. از جایی آغاز میشود که روان ما—even در مقیاسی کوچک—فرصت پیدا کند از حالت آمادهباش پایین بیاید، احساس دوباره معنا پیدا کند، و سوگ امکان دیدهشدن و پردازش بیابد. ✍🏻مریم زمانیان
حال ما حالیست که نام ندارد…
سندروم Survivor’s Guilt: حالتی روانی که فرد پس از زنده موندن از یک فاجعه یا تجربهی مرگبار، با وجود بیتقصیر بودن، دچار احساس گناه از زنده موندن میشه؛ بهویژه وقتی دیگران آسیب دیدن یا عزیزانی رو از دست داده. این احساس گناه الزاماً حاصل فکر منطقی یا قضاوت اخلاقی نیست. بیشتر وقتها واکنشیست به مواجههی مستقیم با مرگ، بیعدالتی و فقدانی که توضیحپذیر نیست. وقتی تعداد مرگها زیاد میشه، وقتی رنج جمعی میشه و امکان سوگواری سالم، اعتراض مؤثر یا حتی بیان آزادانهی خشم وجود نداره، ذهن انسان دنبال راهی میگرده تا این فشار رو قابل تحمل کنه. یکی از شایعترین راهها، برگردوندن تقصیر به خوده. کسی احساس گناه میکنه که ناهشیار، برای خودش نوعی عاملیت قائل میشه؛ گاهی احساس گناه، تلاشی ناآگاهانهست برای فرار از این واقعیت دردناک که آنچه رخ داده، در کنترل ما نبوده و کاری از دستمان برنمیآمده. در چنین وضعیتی، مقصر دانستن خود، از پذیرفتن ناتوانی و بیقدرتی قابل تحملتر به نظر میرسه. «چرا من زندهام؟» «نکنه کاری میتونستم بکنم؟» «اگه من زندگی کنم، یعنی بیرحمم؟» در این حالت، احساس گناه بهطور ناآگاهانه تبدیل میشه به نوعی پیوند با عزیزان از دسترفته. انگار رنج کشیدن، تنها راهِ وفادار موندنه. انگار اگر خودمون رو مجازات کنیم، فقدان بیمعنا نبوده. در شرایط امروز ایران، این تجربه فقط فردی نیست؛ خیلیها با بدنی زنده و روانی خسته زندگی میکنن. ادامه میدن، کار میکنن، میخندن، اما همزمان احساس میکنن حق این ادامه رو ندارن. باید بدونیم این واکنش نشانهی ضعف نیست. برعکس، نشانهی حساسیت بالا، همدلی عمیق و درگیری عاطفی عمیق با رنج جمعیه. مسئله از جایی شروع میشه که این احساس گناه، جای سوگواری، خشم و معنا دادن رو میگیره و بهتدریج زندگی فرد رو منجمد میکنه. واقعیت اینه که زنده موندن انتخاب نبوده؛ و ادامه دادن، تصمیمی علیه دیگران نیست. لحظههای کوتاهِ آرامش یا شادی، نشانهی فراموشی یا بیاحترامی به عزیزان از دسترفته نیست. گاهی مهمترین کاری که یک بازمانده میتونه بکنه اینه که اجازه بده زنده بمونه؛ نه بهعنوان خیانت، بلکه بهعنوان شهادت زنده به رنجی که اتفاق افتاده. اگر این احساس گناه رو تجربه میکنی، بدون که تنها نیستی؛ و مهمتر از اون، بدون که این حس قابل فهمه — اما لزوماً حقیقت نیست. مریم زمانیان
آنچه را میتوان نابود کرد آگاهی از واقعیت است نه خود واقعیت. #ویلفرد_بیون
چون بیرون سرده برنگرد به خونهای که آتیش گرفته آدم میفهمه اون خونه داره میسوزه. ولی بیرون که میاد، یه سرما میخوره بهش که باهاش غریبه ست. و همین غریبه بودن، سرما رو غیرقابل تحمل میکنه. چرا سرما قابل تحمل نیست؟ چون جدیده. ذهن ما با چیز جدید، اولش مهربون نیست. جدید یعنی بی نقشه. یعنی نمیدونم الان باید چی کار کنم. یعنی هیچ الگویی ندارم که باهاش خودم رو جمع کنم. و چون رنج آشنا، از آرامشِ ناآشنا کم تر میترسونه. خیلی وقتا ما به همون مدلِ قدیمی عادت داریم؛ بدنمون ریتمش رو بلده. برای همین وقتی از اون فضا میای بیرون، به جای آرامش، اولش گیجی میاد، خلأ میاد، بی قراری میاد. توی یه رابطه ی ناسالم، هرچقدر دردناک، قوانینش رو بلدی. حتی میدونی کی قراره بهت توهین بشه. میدونی کدوم جمله ها شروعِ تحقیره. میدونی کی باید ساکت شی که دعوا بزرگ نشه. میدونی کی باید توضیح بدی، کی باید کوتاه بیای، کی باید نقشِ آرومِ عاقل رو بازی کنی. این «دانستن» یه جور حس کنترل میده—کنترلِ یک فاجعه ی قابل پیش بینی. و برای ذهن، فاجعه ی قابل پیش بینی گاهی از اضطرابِ نامعلوم راحت تره. چون بیرون، آدم باید با تنهایی خام روبه رو بشه. داخلِ اون خونه، حتی اگه زخمی میشی، یه چیزی هست: دیگری هست. بیرون ممکنه برای اولین بار با این حس تنها بمونی که “منم و خودم.” و اگه توی تاریخچه ی روانیِ آدم، «دیگری» بیشتر وقتا منبع امنیت نبوده، ذهن یاد نگرفته تنهایی رو تحمل کنه. تنهایی براش میشه سقوط. وقتی دیگری هیچ وقت امن نبوده، جدایی فقط قطع رابطه نیست؛ قطعِ تکیه گاهِ روانیه. برای همین آدم گاهی به آشنا ترین درد برمیگرده، چون نبودنِ دیگری رو مثل فروپاشی تجربه میکنه. چون جدا شدن فقط جدا شدن از یه نفر نیست؛ جدا شدن از یه امید قدیمیه. این خیالِ قدیمی که: این بار شاید درست بشه… این بار شاید بفهمه… این بار شاید من بالاخره دوست داشتنی باشم. پس سرما فقط سردی نیست؛ سوگواریه. و سوگواری درد داره. آدم ترجیح میده برگرده به همون جای قبلی و بسوزه تا فقط این فقدان رو حس نکنه. پس این جمله یه مرزگذاریه: اگه فقط به خاطر جدید بودنِ بیرون میخوای برگردی، بدون که داری به آشنا پناه میبری، نه به امن. حق داری گرما بخوای… فقط نه گرمایی که ازت خاکستر میسازه.
اگر واکنش تو شدیدتر از اتفاق باشد، بدان، داستان، داستان امروز نیست… گاهی «اتفاقِ امروز» فقط جرقه است، نه سوخت. شدت واکنش میتواند نشانه ی بالا آمدن احساسات از یک رابطهی درونی قدیمی باشد؛ جایی که روان، موقعیت فعلی را با الگوی آشنای گذشته میخواند و نه با واقعیت اینجا و اکنون. در این لحظه ها، ما صرفا با رفتار طرف مقابل مواجه نیستیم؛ داریم با معنایی مواجه میشویم که ذهن و تاریخچهی رابطههای درونی ما به آن رفتار میدهد. مثلا: • یک سین نشدن یا دیر جواب دادن ناگهان حسِ ابژهی بدِ سردِ بی اعتنا و رها کننده فعال میشود. • یک تغییر لحن، انگار دیگری خطرناک، تنبیه گر یا سرد میشود. • یک نه گفتن ساده یا مرزبندی، مثل این تجربه میشود که دوست داشتن مشروط بود و حس «من اضافیام»، «من زیادیام» تجربه میشود. • یک نقد کوچک، تبدیل میشود به حمله به «کل خود»، نه یک رفتار؛ اینطور شنیده میشود که «کافی نیستی»، نه صرفا «این کار جای بهتر شدن دارد». • یک لحظه مشغول بودنِ دیگری، در روان ما ممکن است معنای «تنها میمانم مثل همیشه» بگیرد، حتی اگر واقعیتِ بیرونی چنین نگوید. و هزاران هزار مثال از این دست. وقتی این اتفاق میافتد، ابژه ی بیرونیِ امروز ناخواسته جای ابژه ی درونیِ دیروز مینشیند و روان ممکن است آنچه تحملش سخت است را به بیرون بفرستد تا در دیگری دیده و حس شود؛ خشم، بی ارزشی، حسِ طرد، یا ترس از نابودی رابطه. و همین، واکنش ما را یکباره سنگین و انفجاری میکند. از نگاه بیون، گاهی مساله این است که تجربه ی خامِ هیجانی هنوز قابل فکر شدن نشده. اتفاق امروز فقط آن ماده ی خام را تحریک میکند؛ چیزی که اگر «در بر گرفته» و قابل معنا شدن نشود، به جای فکر، به شکلِ واکنش فورانی برمیگردد. شاید سوالِ کارساز این باشد: این اتفاق، کدام اضطراب قدیمی را بیدار کرد؟ من الان با دیگریِ امروز طرفم، یا با ابژه ی درونیای که دوباره جان گرفته؟ تفکیک «امروز» از «دیروز»، کمک میکند دیگری را واضح تر ببینیم، و رابطه را از اسارتِ تکرارهای ناهشیار، به سمت تجربه ای تازه تر و بالغ تر حرکت دهیم.
اگر واکنش تو شدید تر از اتفاق باشد، بدان، داستان، داستان امروز، نیست…
وحشت از صمیمیت و نارسیسیزم نارسیسیزم از دل تجربههای اوليهای میآید که در آن کودک نميتواند احساس کند يک مراقب ثابت، قابل اعتماد و قابل پيشبينی وجود دارد. وقتی رابطهی اوليه پر از گسست، سردی يا ناپيوستگی باشد، ذهن کودک نمیتواند تصويری درونی از يک ابژهی خوب و امن بسازد. در نتيجه دنيای درونی او پر ميشود از ابژههای دوپاره، شکافخورده و غيرقابل اعتماد. برای تحمل اين وضعيت، کودک به دفاعهای ابتدايی پناه میبرد: ايدهآلسازی افراطی، انکار نياز، و ساختن يک تصوير بزرگشده و خيالی از خود. به اين ترتيب يک خودِ بزرگشدهی دفاعی شکل میگيرد؛ خودی که قرار است روی زخم کمبود و وابستگی را بپوشاند. اين «خودِ نارسيسيستک» واقعا بزرگ نيست؛ متورم است! روی خلاء ساخته شده و با کوچکترين تماس با واقعيت ميتواند سوراخ شود. وقتی چنين فردی وارد رابطهی صميمانه میشود، نزدیکی برايش تهديدکننده است، چون: 1) ابژهی ناکامکنندهی اوليه دوباره فعال میشود ديگری نزديک میتواند يادآور همان مراقب ناپايدار گذشته باشد. در ناهشيار: نزدیکی = تکرار آسيبهاي اوليه. 2) نزدیکی، دوپارگی را از بين میبرد. ديگر نمیشود طرف مقابل را کاملا خوب يا کاملا بد نگه داشت. ادغام واقعيت یعنی: • پذيرش نقص در ديگری • پذيرش نقص در خود • رها کردن همهتوانی و اين برای ساختار نارسيسيستیک بسيار دردناک است. 3) نزدیکی انسجامِ خودِ دفاعي را تهديد ميکند صميميت یعنی اجازه دادن به دیگری برای ورود به فضای درونی. اما اين فضا با دفاعها پر شده، نه با يک خودِ واقعی و امن. بنابراين نزدیکی يعنی خطر ديده شدن شکنندگی، پوچی و زخمهای پنهان. برای حفاظت از اين خودِ ناپايدار، فرد از دفاعهای زير استفاده میکند: splitting، projective identification، چرخهی ايدهآلسازی/بیارزشسازی، همهقدرتی و حمله به هر چيزي که پيوند را ميسازد. در عمق روان فرد نارسيسيستیک يک ترس بنيادين وجود دارد: «اگر کسی زیادی نزديک شود، مرا تجزيه میکند، میبلعد يا رها میکند.» به همين دليل دور شدن از صميميت بیميلی واقعی يا بیعاطفگی نيست؛ دفاعی است برای جلوگيری از فروپاشی درونی. و اگر بخواهيم ساده بگوييم: فرد نارسيسيستیک از صميميت میترسد، چون صميميت او را لو میدهد؛ زير ظاهر قوی، با يک خودِ بسيار آسيبپذير روبهرو میشود.
چقدر برای فکر کردن فضا داریم!؟ ظرفيت ايگو و حل مساله وقتی از ظرفيت ايگو حرف ميزنيم، داريم درباره توان ذهن برای نظم دادن به هيجانها، نگاه واقعبينانه به موقعيت و پيدا کردن راه درست برای روبهرو شدن با دردسرهای زندگی صحبت ميکنیم. اين فقط يک مهارت شناختی نيست؛ بيشتر شبيه يک فاصله سالم ميان احساس و تصميمه. يعني فرد ميتونه حسش رو داشته باشه، اما در حسش غرق نشه. وقتي ظرفيت ايگو بالاتره، ذهن ميتونه شدت هيجان رو تحمل کنه، بدون اينکه دنيا رو سياه و سفيد ببينه. در نتيجه حل مساله هم آرامتر پيش ميره. فرد ميتونه خودش و ديگري رو واقعیتر ببينه، نه فقط خوب خوب يا بد بد. همين نگاه چندوجهي کمک ميکنه بدونه چه ميخواد، چه چيزي امکانپذيره و چه چيزی به رابطه يا خودش آسيب ميزنه. وقتی ظرفيت ايگو پايين مياد، داستان فرق ميکنه. هيجانها سکان رو دست ميگيرن. فرد شايد نتونه موقعيت رو همانطور که هست ببينه. خشم، ترس يا رنجش تصوير رو تيره و روشن ميکنن. تصميمها شتابزده، دفاعی يا تکانشی ميشن. رابطهها هم شکنندهتر ميشن چون فرد ديگری رو يا خطر ميبينه يا ناجی. در کار تحليلی، اين ظرفيت کمکم رشد ميکنه. رابطه درمانی مثل يک فضاي امن عمل ميکنه که ذهن در اون ياد ميگيره احساسهای سخت رو تحمل کنه، ديدگاههای افراطی نسبت به خودش و ديگری رو نرمتر کنه و نگاهي ثابتتر و واقعبينانهتر بسازه. انگار درون فرد بزرگتر ميشه و برای فکر کردن پيش از واکنش جایی باز ميشه. همين رشد آروم اما ماندگار، پايه حل مساله بهتر، تصميمهای سنجيدهتر و رابطههای بالغانهتر ميشه.
رشک؛ از حمله به ابژهی خوب تا ظرفیت عشق در روانکاوی کلاینی، رشک (envy) نه یک هیجان اجتماعی، بلکه یکی از نخستین نیروهای روانی نوزاد است. رشک زمانی زاده میشود که نوزاد در فانتزی (phantasy) ناهشیارش، سینهی مادر را بهعنوان منبعِ لذت و نیکی مطلق تجربه میکند، و در عین حال نمیتواند تحمل کند که این منبعِ نیکی، خارج از اوست. در همین لحظه، نخستین حمله به ابژهی خوب (good object) شکل میگیرد. کودک در خیال، ابژه را میبلعد، گاز میگیرد، یا آلوده میکند تا آن را در اختیار خود بگیرد. به تعبیر ملانی کلاین (Melanie Klein)، رشک نخستین بیانِ «میل به تخریب» است که از احساسِ کمبود تغذیه میکند. در بزرگسالی، این ساختار اولیه در روابط انسانی تکرار میشود. فرد ممکن است در سطح آگاه، خود را مهربان و خیرخواه بداند، اما در سطح ناهشیار، به محض مواجهه با نیکی، خلاقیت یا آرامش دیگری، رشک، میل به تباهسازی را بیدار میکند: بیاعتنایی، تمسخر، یا تخریبِ ارزشِ دیگری. بتی جوزف (Betty Joseph) در مقالهی «رشک در زندگی روزمره» نشان میدهد که این میل، در درمان نیز ظاهر میشود. مراجع ممکن است بینش تحلیلگر را کوچک بشمارد، تا احساس وابستگی را انکار کند؛ زیرا وابستگی، همانقدر که عشق میآورد، رشک نیز برمیانگیزد. هدف روانکاوی نابودیِ رشک نیست، بلکه «شناخت و تحملِ آن» است. وقتی رشک بهجای انکار، در میدانِ تحلیل «تجربه» میشود، آنگاه میتواند دگرگون شود— به تحسین، به سپاسگزاری (gratitude)، و در نهایت، به ظرفیتِ عشق (capacity for love). ✍🏻مریم زمانیان
без подписи
«مهم نیست چی میگیم، مهمه چطور میگیم و چه تجربهای پشتشه» در فرایند تحلیل، چندان مهم نیست که دربارهی چی حرف میزنیم؛ میتونه جملهای باشه که ذهنمون رو درگیر کرده، داستانی که تازه خوندیم، اتفاقی که دیروز افتاده، یا حسی که نسبت به رفتار کسی داریم. تحلیل محدود به موضوعاتی مثل کودکی، روابط جنسی یا خوابها نیست. اون چیزی که اساسیه، شیوهی گفتوگو و تجربهی پشتشه: اینکه چطور روایت میکنیم، چه تداعیهایی دنبال میاد، کجاها سکوت میکنیم یا مکث داریم، چه لغزشهای زبانی پیش میاد، و پشت همهی اینها چه تصویری از «داستان زندگی ما» خودش رو نشون میده. نحوهی گفتن، خودش حامل تجربهی درونی ماست و به تحلیلگر اجازه میده که با هم بیشتر تجربهای که رخ داده رو بفهمم. در تحلیل، محتوای گفتوگو تنها نمای ظاهری تجربه درونی ماست؛ ولی چیزی که تحلیلگر دنبالش میگرده، الگوهای تکراری، ساختارهای دفاعی و روابط درونیه که توی فرم گفتوگو خودشون رو نشون میدن. حتی یه جملهی ساده و بیاهمیت میتونه نقطهی شروع عمیق تر شدنمون باشه؛ چون نه به خاطر ظاهرش، بلکه به خاطر «چطور گفتنش» و تداعیهایی که دورش شکل میگیره، معنای تازه پیدا میکنه، در واقع معنای اصلیش رو میفهمیم. فرایند تحلیل فضاییه که توش «هر چی به ذهن بیاد» میتونه مادهی کار بشه. این فضا با شنیدنِ بدون قضاوت و حضور تحلیلی ساخته میشه؛ جایی که کلمات، سکوتها و حتی ناتوانی در بیان، پر از معنا هستن. برای همینه که روانکاوی یادمون میده: مهمتر از اون چیزی که میگیم، نحوهی گفتن و تجربهایه که پشتش هست
ذهنی که عمیق فکر میکند، دیر قضاوت میکند. _لئو تولستوى
هر از دست دادنی، به تمامی از دست دادنها گذشته جان تازه میدهد. هر از دست دادنی فقط همون از دست دادن رو جلوی چشممون نمیاره؛ یه جوریه که درِ همهی از دست دادنای قدیمی رو هم باز میکنه. وقتی کسی رو از دست میدیم یا یه رابطه رو تموم میکنیم، رنجش فقط به «الان» مربوط نیست. انگار تمام فقدانایی که یهجایی تو وجودمون خوابیده بودن ــ از اولین جداییهای کودکی گرفته تا مرگ عزیزای قبلی ــ ناگهان بیدار میشن. برای همینه که بعضی وقتا حالمون خیلی بدتر از چیزی میشه که انتظار داریم. فروید میگفت روان برای اینکه بتونه ادامه بده، یه سری سازوکار داره به اسم مکانیسمهای دفاعی. این مکانیسمها مثل دیوار یا فیلتر عمل میکنن، تا چیزای خیلی دردناک یا تهدیدکننده مستقیم نیان سراغمون. دفاع ها میتونن به صورت آگاهانه و یا ناخودآگاه عمل کنن مثل مکانسیم سرکوب و واپسرانی اما تفاوت مهمی هست بین (سرکوب) suppression و (واپسرانی) repression. • توی suppression ما بهطور آگاهانه یا نیمهآگاهانه تصمیم میگیریم یه احساس یا فکر رو فعلاً بذاریم کنار. مثلاً میگیم: «الان وقت گریه نیست، بعداً سر فرصت بهش فکر میکنم.» یعنی ردی از اون فکر یا احساس توی ذهنمون هست، ولی موقتاً نگهش میداریم پشت در. • ولی توی repression، داستان کاملاً ناخودآگاهه. یعنی چیزی که خیلی دردناک یا غیرقابلتحمله، بدون اینکه بفهمیم، از سطح هشیار رانده میشه و میره توی ناهشیار. اونجا گم نمیشه، بلکه زنده میمونه و دنبال فرصته. به همین خاطره که وقتی یه فقدان تازه سر راهمون سبز میشه، تمام زخمای قدیمی که سالها پیش به ناخودآگاه تبعید شده بودن دوباره صدا درمیارن. فروید اینو return of the repressed یا «بازگشت امر واپس رانیشده» مینامید. یعنی چیزی که یهبار برای حفظ انسجام روانمون واپس رانده شده بود، حالا با یه اتفاق مشابه دوباره برمیگرده، معمولاً شدیدتر و به شکلی دیگه. پس وقتی بعد از یه مرگ یا شکست یا جدایی حالمون خیلی بد میشه، این حال لزوماً فقط مال همون اتفاق نیست. اغلب صدای تمام فقدانهاییه که از قبل تو وجودمون جا خوش کرده بودن و الان با هم برگشتن. و خب، شاید همینجاست که میشه فهمید چرا گاهی لازمه این صداها و پژواکها پیش یه آدم امن شنیده بشن؛ کسی که طاقت بیاره و کمک کنه این حجم رنج قابلتحملتر بشه.
کودکانی که اسباب بازی والدینشان شدهاند! در بسیاری از خانوادههای ایرانی، مسیر فرزندان از همان آغاز در چارچوبی شکل میگیرد که تنها یک تعریف از «ارزشمندی» را معتبر میداند: برای مثال «دکتر شدن». در این گفتمان، کودک نه به عنوان یک سوژه با هستی مستقل، بلکه همچون یک ابژه در خدمت میل والدین تجربه میشود؛ ابژهای که وظیفه دارد بار آرزوهای ناکام، شکستهای حلنشده و فقدانهای نسلی را جبران کند. اگر در گذشته، کودک بهمثابه «ابزار کار» در مزرعه یا معیشت خانواده عمل میکرد، امروز جایگاه او به سطحی دیگر انتقال یافته است: تبدیل شدن به ابزار تفاخر و نماد حیثیت اجتماعی. این جابهجایی صرفاً تغییر شکل همان سازوکار قدیمی است؛ همان شیشدگی کودک در خدمت نیازهای والد، اما اینبار در عرصه سرمایه نمادین. در همین راستا، میل به داشتن پسر در گذشته، بیش از هر چیز به دلیل قابلیت او برای «کار کردن» و ایفای نقش اقتصادی در خانواده بود. اما امروز، دختر نیز به همان اندازه میتواند ابزاری برای تفاخر والدین شود؛ زیرا از نظر تحصیلی «موفقتر» یا «درسخوانتر» تصور میشود. بنابراین، چندان نباید بهسادگی خوشحال باشیم که از جامعه مردسالار گذشته عبور کردهایم یا به پیشرفتی فرهنگی دست یافتهایم؛ چرا که شیشدگی فرزند همچنان پابرجاست، تنها صورت و جنسیت ابژه تغییر کرده است. از منظر روانکاوی، چنین ساختاری بازتابی از خودشیفتگی والدین است. والد، با ناتوانی در تحمل محدودیتها و شکافهای درونی خود، کودک را به آینهای بدل میسازد که باید تصویر باشکوه او را بازتاب دهد. در این فرآیند، رابطهی اصیل والد–کودک قربانی میشود و جای خود را به رابطهای مبتنی بر کنترل و همانندسازی تحمیلی میدهد. بدینترتیب، «افتخار» در سطح اجتماعی و خانوادگی، در پیوندی ناگسستنی با «حقارت» و «شرم» قرار میگیرد: • والد، از طریق دستاوردهای فرزند، شرم و احساس حقارت ناپذیرفته خود را میپوشاند. • فرزند، به جای آنکه تجربهی «دوستداشتگی بیواسطه» را درونی کند، با پیام روانی تهدیدکنندهای زیست میکند: • اگر مطابق میل والد شوی، «مایه افتخار» خواهی بود. • اگر نشوی، وجودت با «بیارزشی و شرم» تعریف خواهد شد. این چرخه در نهایت به تثبیت یک ساختار آسیبزا میانجامد: چرخهای که در آن افتخار به ابژهسازی کودک، خودشیفتگی والد و حقارت درونیشدهی فرزند به هم گره میخورند. نتیجه، فردی است که در سطح نمادین و اجتماعی شاید «مایه مباهات» باشد، اما در سطح ناخودآگاه با اضطراب فروپاشی، ترس از ناکافیبودن و از دست دادن ارزش خود در غیاب دستاوردها، دستبهگریبان است. و این پرسش همچنان باقی است: اگر کودکان نسل گذشته ابزار کار بودند و کودکان امروز ابزار تفاخر، نسل آینده در خدمت چه نوع شیشدگی قرار خواهند گرفت؟
رابطه سالم، حوصله فرد ناسالم را سر میبَرد آیا اگه ما نتونیم آرامش و ثبات در رابطه رو تحمل کنیم فرد ناسالمی هستیم؟ برای خیلیا نزدیکی امن و پیوستگی پایدار نه منبع آرامش، بلکه تجربهای تهدیدکنندهست، چون آنچه برای روان سالم امنیت میاره، برای روان آسیبدیده احساس خفگی، پوچی یا اضطراب ایجاد میکنه. به همین دلیل، فرد آسیب دیده ناخودآگاه جذب روابطی میشه که تنش، بیثباتی یا آشوب در اون وجود داره—چون تنها در این فضاهاست که او «هیجان آشنا» و نوعی احساس زنده بودن رو تجربه میکنه. زیگموند فروید این پدیده رو «اجبار به تکرار» (Repetition Compulsion) نامید: میل ناخودآگاه به بازآفرینی روابط ناکام و پرتنش گذشته. ورود به یک رابطه امن، این چرخه رو مختل میکنه و جای «هیجان آشنا» رو با آرامشی پر میکنه که برای فرد، غریب و حتی کسالتبار هست. ملانی کلاین نشان داد که در ساختارهای روانی شکننده، نزدیکی امن (Secure Attachment) میتونه اضطراب شدیدی انگیزه. در این وضعیت، فرد در ناخودآگاه خود از دست دادن «شیء خوب» (Good Object) رو تهدیدی قریبالوقوع تجربه میکنه، و برای کاهش این اضطراب، رابطه سالم رو بیارزش یا خفهکننده میبینه. ویلفرد بیون بر ظرفیت روان برای «نگهدارنده» (Containment) تجربههای هیجانی تأکید داره. در روانهایی که این ظرفیت را نیافتهاند، آرامش و ثبات نه بهعنوان امنیت، بلکه بهعنوان پوچی و بیمعنایی ادراک میشه. در نتیجه، تمایل به ایجاد آشوب و بازگرداندن تنش فعال میشه. دونالد وینیکات این وضعیت رو به فقدان «محیط تسهیلگر» (Facilitating Environment) در کودکی نسبت میده. وقتی چنین محیطی وجود نداشته باشه، نزدیکی امن برای فرد ناآشنا و حتی تهدیدکننده خواهد بود. این افراد تنها در بستر تنش و بیقراریه که احساس زنده بودن میکنن. در ساختار نارسیستیک، این الگو پیچیدهتر میشه. «خودِ کاذبِ» (False Self) فرد نارسیستیک با تحسین، کنترلگری و اجتناب از آسیبپذیری تغذیه میشه. رابطه سالم، کم کم این نقاب را برمیداره و بهجای بازتابِ تصویری آرمانی، آینهای واقعی در برابر او قرار میده—آینهای که دیگر سوخت روانی (Narcissistic Supply) او رو تأمین نمیکنه. در نبود درامهای هیجانی، فرد نارسیستیک آرامش رو بهعنوان خلأ و تهدید تجربه میکنه و به اجبار به تکرار روابط آشفته بازمیگرده. بنابراین، رابطه سالم برای فرد ناسالم نه تنها جذابیت نداره، بلکه میتونه تجربهای تهدیدکننده باشه، زیرا با فروپاشی الگوهای آشنا، روان رو وادار به مواجهه با خلأهای درونی و واقعیتهای دردناک خود میکنه.