tgindex
• رایمون

• رایمون

Статистика
@raymonismКнигиперсидский

«از حیّز انتفاع ساقط شده» @raymonizm

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
9
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
11 512
−16 за 4 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 615
28 постов
Вовлечённость
22,7%
к подписчикам
Постов в день
1,3
всего 28
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 956
1/48двое суток
2 241
1/72трое суток
2 417

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • عکس‌های زیبا و خفن اینجاست. https://t.me/+uYKtNSqjdBkwZWE8 جوین.

  • عکس‌های زیبا و خفن اینجاست. https://t.me/+uYKtNSqjdBkwZWE8 جوین.

  • «انتظار داشتن» نوعی اسارت است.

  • خونه‌ی مورد علاقه جهت بازسازی.

  • 14 авг.641удалён 14 авг.

    без подписи

  • 14 авг.1321удалён 14 авг.

    کی بیداره؟

  • 14 авг.1321удалён 14 авг.

    کی بیداره؟

  • 11 авг.2 51737

    کاشکی بودی! سه‌شیفت کار می‌کردم پول کوکائین‌ت رو در می‌آوردم.

  • 11 авг.2 32613

    без подписи

  • 11 авг.2 33013

    без подписи

  • 11 авг.2 29713

    без подписи

  • 11 авг.2 20621

    без подписи

  • 9 авг.2 51551

    کلوزآپ / عباس کیارستمی / ١٣۶٨

  • 7 авг.3 23530

    من هیچ‌وقت آدمی نبودم که پلی‌لیست‌های خارجی داشته باشد. همیشه بیشتر دنبالِ ترانه بودم تا ملودی. اگر هم آهنگی گوش می‌دادم، دلم می‌خواست بفهمم دارد چه می‌گوید. برای همین، سال‌ها از کنار خیلی از آهنگ‌های خارجی رد شدم، شاید از روی تنبلی. حوصله‌ی ترجمه کردن نداشتم. در واقع دوست نداشتم لذتِ گوش دادن به کلمات موزون و ریتمیک را با ترجمه کردن کلماتِ خشک، از بین ببرم. دلم می‌خواست موسیقی را با همان زبانی که خیلی خوب می‌فهمم، خیلی خوب گوش کنم. امشب اما وقتی دیدم یکی این آهنگ را برام فرستاده، گوشش کردم و دوستش داشتم و یک‌جوری یقه‌ام را گرفت و رفت روی دور تکرار. از آن‌هایی شد که حتی اگر یک کلمه‌اش را هم نفهمی، باز می‌دانی یک نفر، یک جای دنیا، داشته دقیقن همان زخمی را می‌خارانده که تو سال‌هاست از بس خارانده‌ای‌ش، زخم شده. زخمی که شده زبان مشترک تو و اوی خواننده و احتمالن بسیار بسیار دیگران. عجیب نیست؟ هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر، یکی نشسته، با زندگی خودش درگیر بوده، عاشق شده، از دست داده، خسته شده، بعد چند دقیقه صدا ضبط کرده و سال‌ها بعد، من این‌ور دنیا، نصفه‌شب، با یک لیوان چای سرد، دارم به همان صدا گوش می‌دهم و احساس می‌کنم زیادی مرا می‌شناسد. دنیایِ بی‌منطقِ عجیبِ قشنگ! احتمالن فردا دوباره برمی‌گردم به همان عادتِ فارسی گوش کردن. دوباره تمرکز کردن روی ترانه و شعر؛ ولی امشب را می‌دهم به همین آهنگ. به همین چند دقیقه‌ای که هیچ نیازی ندارم همه‌چیز را بفهمم. آدم که همیشه مجبور نیست معنیِ همه‌چیز را بداند.

  • 7 авг.2 616132

    без подписи

  • 7 авг.2 4115

    بعد از مدت‌ها؛ ماسه.

  • 7 авг.2 85857

    داشتم فکر می‌کردم چقدر از زندگی، صرفِ کارهایی می‌شود که هیچ‌وقت در خاطره‌مان نمی‌مانند. هیچ‌کس سال‌ها بعد از خودش نمی‌پرسد «آن سه‌شنبه‌ای که خریدِ خانه را مرتب داخل کابینت گذاشتی یادت هست؟» یا «آن روزی را که دو بار آشغال را بردی پایین؟» اما جالب این‌جاست که زندگی دقیقن همین کارهای فراموش‌شدنی‌ست. اتفاق‌های بزرگ، مهمان‌اند. کارهای کوچک اما زندگی را می‌سازند. امروز داشتم لیوانی را می‌شستم که سال‌هاست هر روز از آن چای می‌خورم. حین شستن‌ش تازه فهمیدم روی لبه‌اش یک تَرَک افتاده که احتمالن مدت‌هاست همان‌جا بوده و من ندیده بودمش. آدم هم شاید همین‌طور باشد. پیر شدن هم احتمالن همین‌جوری باشد. با هزار ترکِ باریکی که روی روح و ذهن و روان آدم افتاده، نه با شکستن‌های بزرگ. هر خانه‌ای بعد از مدتی، اخلاقِ صاحبش را یاد می‌گیرد. درِ اتاقی که بیشتر از همه باز و بسته می‌شود، صدای مخصوص خودش را پیدا می‌کند. فرشی که همیشه روی یک قسمت از آن می‌نشینی، زودتر رنگ می‌بازد. دسته‌ی لیوان محبوبت کمی تیره‌تر می‌شود. حتی دستگیره‌ی یخچال هم می‌فهمد کدام ساعتِ شب، سراغش می‌آیند. وسایل، بیش از آن‌چه خیال می‌کنیم، زندگی را بلدند. فکر می‌کنم بخش بزرگی از بزرگ شدن، از دست دادنِ خودِ شگفت‌زدگی و ذوق نیست؛ عوض شدنِ موضوعِ شگفتی و ذوق است. مثلن کودکی که با دیدنِ رنگین‌کمان ذوق می‌کرد، حالا بزرگ شده و با پیدا کردنِ یک ساعتِ خالی در میانِ یک هفته‌ی شلوغ ذوق می‌کند. مدت‌ها گمانم این بود که زندگی باید یک روایتِ بزرگ داشته باشد؛ یک پیروزی، یک نقطه عطف، یک جمله‌ی اسطوره‌ای که آخرِ داستان زیرش خط بکشند. حالا اما شک کرده‌ام. شاید زندگی هیچ‌وقت نخواسته شاهکار باشد. شاید تمام همین چیزهای کوچک و بعضن بی‌اهمیت‌اند که زندگی می‌خواسته باشد. شاید نیازی نبوده که همیشه دنبالِ معنای زندگی بگردیم. شاید زندگی کردن همین‌هایی‌ست که همه دارند در اکثر مواقع انجام می‌دهند. بدون خلق‌های بزرگ. بدون اسطوره‌های تکرار نشدنی. بدون قهرمان‌های نامدار.

  • 4 авг.2 90825

    امروز باهاش خداحافظی کردم. کاناپه‌ی قدیمی‌ام را گذاشتم سرِ کوچه و شش سال خاطره را. کاناپه‌ای که شش سال یک گوشه‌ی ثابت در زندگی‌ام بود. همزمان با اولین خانه‌ی مجردی‌ام باهام هم‌خانه شد تا همین چند ساعت پیش. از روزهایی که هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانستم؛ ولی زندگی قشنگ‌تر بود، تا امروز که احتمالن خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌دانم؛ ولی زندگی ظالم‌تر است. چقدر وقت باهاش گذرانده‌ام. ساعت‌ها روی‌ش نشسته‌ام و به سقف نگاه کرده‌ام. کتاب خوانده‌ام و بعضی کتاب‌ها را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. فیلم دیده‌ام و گاهی وسط فیلم خوابم برده. چای خورده‌ام و لکه‌هایی روی دسته‌اش افتاده که هیچ‌وقت درست پاک نشده. شب‌هایی که خسته از کار برمی‌گشتم و هنوز لباس‌هام را در نیاورده همان‌طور رویش می‌افتادم. صبح‌هایی که دیر بیدار می‌شدم و تازه می‌فهمیدم گودرفتگیِ بیش از اندازه‌یِ یک‌طرفِ کاناپه، باعث کمردردم شده. و هزار هزار خاطره‌ی کوچکِ این‌طوری. آدم‌ها هم زیاد رویش نشسته بودند. بعضی‌ها هنوز هستند و بعضی‌ها مدت‌هاست از زندگی‌ام رفته‌اند. بعضی حرف‌ها که روی کاناپه زده شد؛ بعدن خیلی‌چیزها را عوض کرد. کاناپه هیچ‌وقت چیزی نپرسید. چیزی نخواست. ادعایی نکرد. فقط تحمل کرد. وزن آدم‌ها را؛ وزن بدن‌شان را؛ و گاهی وزن چیزهایی را که با خودشان آورده بودند. امروز که جابه‌جایش کردم، زیرش چیزهایی پیدا شد که یادم رفته بود وجود دارند. یک تکه کاغذ، چند سکه، فندک، یک بسته سیگار قدیمی با چند نخ سیگار تویش، گرد و خاکی که معلوم نبود از کدام سال مانده. امروز در واقع یک کاناپه را عوض کردم، اما انگار تکه‌ای از شش سالِ گذشته‌ام و خاطره‌هام را برداشتم و گذاشتم سرِ کوچه. چیزی که دیگر به دردِ زندگیِ جدیدم نمی‌خورد، اما تمامِ زندگیِ قدیمی‌ام بود. آن‌لحظه نتوانستم ولی حالا می‌خواهم باهاش خداحافظی کنم. خداحافظ. ممنون که این همه سال خستگی‌هام را تحمل کردی؛ بدون سوال پرسیدن، بدون قضاوت کردن، بدون غر زدن.

  • 4 авг.3 08444

    هیچ اتفاقِ مشخصی برای تعریف کردن ندارم، اما تمام بدنم خسته است. از آن خستگی‌هایی که اگر کسی دلیلش را بپرسد نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. نمی‌شود گفت از کدام خبر، کدام حرف، کدام آدم. یک جایی در درونم شلوغ و مه‌گرفته شده و هیچ‌چیز سرِ جای خودش نمی‌نشیند. انگار چای تازه‌دم ریخته‌ای و یادت رفته بخوری. بی‌مزه می‌شود و ضدحال می‌شود و تلخ و سرد می‌شود و خلاصه خوب نمی‌شود. بعضی وقت‌ها خانه آن‌قدر ساکت است که مجبورم می‌کند به درد و دل‌های یخچال گوش کنم. راه می‌روم بی‌دلیل. چراغ اتاق را روشن می‌کنم، بی‌دلیل. خاموشش می‌کنم، بی‌دلیل. و نمی‌دانم دقیقن دنبال چه می‌گردم. شاید هم دنبال چیزی نیستم. شاید فقط دلم می‌خواهد مطمئن شوم هنوز می‌توانم از این اتاق به آن اتاق بروم و هیچ‌کس جلویم را نگیرد. شاید برای احساسِ زنده بودن، به همین حرکت‌های کوچک احتیاج دارم. شب‌هایی هست که خسته‌ام، اما خوابم نمی‌برد. گوشی را برمی‌دارم، چند دقیقه بی‌هدف صفحه را بالا می‌کشم، بعد می‌گذارمش کنار. دوباره برمی‌دارم. انگار دنبال خبری هستم که هیچ‌کس منتشرش نکرده؛ خبری که بگوید همه‌چیز قرار است کمی آسان‌تر شود. اما خبری نمی‌آید و من به سقف نگاه می‌کنم و با فکرهایی حرف می‌زنم که روزها اجازه نداده بودم صدایشان را بشنوم. و حال این فکرها از لایه‌ی نازکی گذشته‌اند و به من رسیده‌اند. اگر امروز هیچ کاری نکردم، اگر جواب بعضی پیام‌ها را ندادم، اگر اتاق به‌هم‌ریخته ماند و لباس‌هام روی صندلی جمع شدند، اگر حوصله‌ی حرف زدن نداشتم و از خودم هم خسته شدم، اشکالی ندارد. نه اینکه شبیه این روان‌شناس‌ها الکی حرف بزنم. نه واقعن. همه‌ی روزها قرار نیست به چیزی تبدیل شوند. فهمیده‌ام که لازم نیست همیشه آن آدمِ محکم و فهمیده‌ای باشم که همه رویش حساب می‌کنند. لازم نیست هر بار که زمین خوردم، سریع بلند شوم تا کسی نگران نشود. بعضی وقت‌ها حق دارم همان‌جا بنشینم، دست‌هام را روی صورتم بگذارم و اعتراف کنم که دیگر نمی‌دانم چه کار باید بکنم. فهمیده‌ام که گاهی باید همینطور بود و رفتار کرد؛ شکلِ صادقانه‌ی ادامه دادن. ادامه می‌دهم با همین‌ها. و اگر هیچ‌کدام جواب نداد، باز هم اشکالی ندارد. نمی‌خواهم بگویم همه‌چیز درست می‌شود. بعضی چیزها شاید هیچ‌وقت مثل قبل درست نشوند. اما می‌شود با جای خالی‌شان زندگی کرد؛ می‌شود آرام‌آرام برای غم‌ها اتاقی ساخت که تمامِ خانه را نگیرند.

  • 31 июл.4 22581

    من هیچ‌وقت آدمِ قابل‌اعتمادی نبودم. آینده‌ای که من به کسی قول می‌دادم، واقعی نبود، اصلن شاید حتی وجود نمی‌داشت. نه این‌که بخواهم دروغ بگویم یا به قول‌هایم عمل نکنم؛ بلکه هیچ‌وقت نتوانستم به فردایی که هنوز نیامده، وفادار بمانم. دوست‌هام و همکارهام و آن همسایه‌ی طبقه‌ی پایینِ روی مخ، خانه می‌ساختند یا با هزارجور وام خانه می‌خریدند و من پولِ آخر ماه را خرجِ شبی می‌کردم که شاید دیگر هرگز تکرار نمی‌شد. شاید هم تکرار می‌شد و من با فکر کردن به این‌که قرار نیست تکرار شود، عیش و عشرتم را موجه می‌کردم. می‌گفتند بی‌فکری و بی‌برنامه. بودم. اما من از آن‌هایی که تمام عمرشان را برای روزهای بهتر پس‌انداز می‌کردند و وقتی روزهای بهتر رسید، دیگر خودشان آن آدمِ سابق نبودند، می‌ترسیدم. زیاد عاشق شدم و هیچ‌کدام را تا آخر نرسیدم. نرسیدم یا نگذاشتند برسم. فرقی نداشت. بعضی‌ها رفتند، بعضی‌ها را خودم فراری دادم و بعضی‌ها آن‌قدر در زندگی‌ام ماندند که دیگر نفهمیدم هستند یا نه. اسمش را هرچه می‌خواهی بگذار؛ بی‌ثباتی، هوس، ترس. من بلد نبودم آدم‌ها را به آینده‌ای دعوت کنم که خودم هم به وجودش مطمئن نبودم. همیشه فکر می‌کردم زندگی چیزی شبیه خیابان است؛ راه می‌روی، هرجا دلت خواست می‌ایستی، هرجا خسته شدی می‌نشینی و اگر از مسیر خوشت نیامد، کوچه را عوض می‌کنی. بعد فهمیدم مردم برای خیابان‌ها اسم گذاشته‌اند، تابلو نصب کرده‌اند و از تو می‌خواهند تا آخر عمر، همان مسیری را بروی که یک روز انتخاب کرده‌ای. من اما چندین‌بار مسیرم را عوض کردم. گم هم شدم. فقط نخواستم به مقصدی برسم که دیگر دوستش نداشتم. خیلی‌ها از من دلخورند. احتمالن حق دارند. من آدمِ ماندن نبودم. گاهی وسطِ حرف، وسطِ عاشقی، وسطِ زندگی، ناگهان احساس می‌کردم چیزی درونم دارد خاموش می‌شود و باید بروم. نه این‌که بیرون بهتر بود؛ احتمالن چون ماندن، کم‌کم شبیه خیانت به خودم می‌شد. حالا اگر از من بپرسند از این همه رفتن، از این همه اشتباه، از این همه زندگیِ بی‌نقشه چه چیزی مانده، جواب بزرگی ندارم. چند خاطره مانده، چند آدم که دیگر اسمشان را نمی‌آورم، چند شب که هنوز بویشان در ذهنم هست و بدنی که کمی خسته‌تر از قبل شده. ولی دست‌کم می‌دانم هیچ‌وقت تمام عمرم را صرفِ تبدیل شدن به آدمی نکردم که دیگران دوست داشتند. نمی‌خواهم یک روز به آخرِ زندگی برسم و بفهمم تمام عمر، آدمِ خوبی بوده‌ام؛ فقط برای این‌که هیچ‌وقت جرئت نکرده‌ام خودم باشم.