tgindex
سپیدگاه

سپیدگاه

Статистика
@sepidgahКнигиперсидский

کلمه‌ها نجات‌دهنده‌اند. سپیده بیگدلی

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
13
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 769
+1 за 3 дн.
Сутки
+2
+0,11%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
394
26 постов
Вовлечённость
22,3%
к подписчикам
Постов в день
1,9
всего 27
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
288
1/48двое суток
330
1/72трое суток
355

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • این رو توی توییتر تابان خوندم و به فال نیک گرفتم؛ این روزها به جسارت نیاز دارم و همه‌جا دنبال نشونه‌م که اون زن جسور و یاغی قدیم رو برگردونم که گرد و خاک کنه، تصمیم‌های بزرگ بگیره، تصمیم‌های سخت‌بازگشت، تصمیم‌های طوفانی. زنی که از احتیاط بزرگسالی این روزهام خالی بودی، صدای من رو می‌شنوی؟ می‌شه تو رو برگردوند؟

  • видео или голосовое, без подписи

  • رمان «مرگ و پنگوئن» که یکی از محبوب‌ترین رمان‌های منه، داستان مردیه به نام ویکتور. ویکتور نویسنده‌ایه که هیچ روزنامه‌ای حاضر به چاپ آثارش نمی‌شه و در نهایت به عنوان «آگهی‌تسلیت‌نویس» در یک نشریه شروع به کار می‌کنه و آگهی مرگ می‌نویسه. این کار پول خوبی برای ویکتور داره ولی عین فروختن قلمه. بعضی روزها که زیاد برای این و اون می‌نویسم و متن‌هایی برای کارفرما می‌نویسم که باب سلیقه‌م نیست، دلم می‌خواد برم ویکتور رو بغل کنم و دوتایی اشک بریزیم.

  • رمان «مرگ و پنگوئن» رو اولین بار ۲۳ سالگی خوندم و بعد از اون به هر کی رسیدم گفتم بخون. حالا بعد چند سال باز خوندمش و حسودی کردم به آقای کورکف. واقعا دلم می‌خواست این رمان رو من نوشته باشم.🥲

  • چرا این شتر رنج همیشه جلوی در خونه‌ی ما می‌خوابه؟ چرا خوابش انقدر عمیقه؟ چرا اهلی این‌جا شده؟ دلم یه خبر خوب جمعی می‌خواد، یه چیزی که تو شنیدنش با میلیون‌ها آدم دیگه شریک باشم.

  • بیداران را جهانی‌ست مشترک، اما به‌خواب‌رفتگان هریک به جهان خصوصی خود بازمی‌گردند. هراکلیتوس

  • توی رمان «میرا» نوشته‌ی کریستوفر فرانک، برای این‌که آدم‌ها رو کنترل کنن نقابی رو به صورتشون می‌دوزن و همه شبیه هم می‌شن، چون فردیت خطرناکه و امکان عصیان رو زیاد می‌کنه. وقتی این رمان رو در سنین بسیار کم خوندم خیلی به شبیه شدن آدم‌ها فکر کردم و ترسیدم؛ این روزها حس می‌کنم اون رمان تخیلی پادارمانشهری اطرافم زنده شده، آدم‌ها خیلی خیلی شبیه هم شدن. توی لباس پوشیدن، فکر کردن، حرف زدن و حتی نوشتن. از بین رفتن فردیت کابوس قدیمی منه.

  • روزهای آخر مرداد، روزهای منتهی به اولین روز شهریور را همیشه آماده‌باش می‌گذرانم. آماده برای چه چیزی؟ نمی‌دانم. گوش به زنگ چه اتفاقی؟ نمی‌دانم. این انتظار را از مامان دارم. از وقتی یادم می‌آید، هفته‌ی آخر مرداد هرروز صبح که بیدار می‌شدم، مامان آهنگ تولدت مبارک را پلی می‌کرد؛ تولدت مبارک اندی، تولدت مبارک شماعی‌زاده. شکل دوستت دارم گفتن مامان با همه مامان‌های دنیا فرق می‌کرد؛ این هم یکی‌اش بود که من و خواهرم بدانیم از چند روز قبل حواسش به تولدمان هست، که بدانیم آن روز را دوست دارد. انتظار آخر مرداد امسال با سال‌های دیگر فرق دارد؛ در چند ماه گذشته آن‌قدر اتفاق‌های بزرگ جمعی و فردی را از سر گذرانده‌ام که جنگ همیشگی بین مرگ و زندگی در درونم بالا گرفته؛ بالاتر و خونین‌تر از تمام این سال‌ها. هرروز باید تمام امیدها و رویاهای هنوز مانده‌ام را بغل بگیرم و روی پنجه راه بروم تا پایم به دم دراز ناامیدی‌ها گیر نکند. اولین بار نیست که ناامیدی تا این حد وقیحانه روی همه‌چیز سایه انداخته، اما اولین بار است که دیگر منتظر آن دست نجات دهنده‌ی نامرئی، آن اتفاق خوبی که یک دفعه بلندم می‌کرد ننشسته‌ام و خودم راه افتاده‌ام و در گوشه و کنار زندگی دنبالش می‌گردم. اولین بار است که ترسیده‌ام دستی برای نجات دادن نباشد، اولین بار است داوطلبانه می‌خواهم خودم را نجات دهم، می‌خواهم خودم را برگردانم و نمی‌خواهم منتظر بمانم. می‌خواهم نگهبان و مراقب شعله‌های کم‌جان زندگی در درونم باشم، ناطور آنچه از زندگی برایمان باقی مانده و از چنگشان بیرون کشیده‌ایم.

  • видео или голосовое, без подписи

  • گالری گوشیم پره از عکس‌هایی که از داستان‌ها و شعرها گرفته‌ام که یک روز در این‌جا تایپ کنم اما فراموشم شده:)

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 10 авг.4001010

    دلم می‌خواد برگردم عقب و به خودِ نوجوانم که کتاب پشت کتاب می‌خوند و توی رمان‌ها زندگی می‌کرد بگم واقعا و عمیقا متاسفم که زندگی شبیه ادبیات از کار درنیومد.

  • 8 авг.4601012

    «این آرزوی خلل‌ناپذیر تو است. دوست داری در هر شرایطی، حتی در شرایطی سخت و دشوار همچون گل مروارید زندگی کنی، حتی چنانچه آن گل مروارید لهیده‌ای باشد و زخمی.»

  • 8 авг.5361920

    بهمن فُرسی تو شب‌یک شب‌دو نوشته: «ممدل جون، شاهکار همیشه توی کار خلق می‌شه. اگه بخوای بشینی به امید شاهکار هیچ‌وقت هیچ گهی نمی‌خوری.» ‏ خواستم به شما هم یادآوری کنم.

  • 7 авг.5911619

    جیب‌هایت را پر کن ‏از سپیده و آفتاب ‏وقتی به دیدارِ کسی می‌روی ‏که در گودترین جای شب ‏در انتظارِ توست. ‏رضا چایچی

  • ظاهرا کارور عزیز هم میونه‌ی چندان خوبی با زندگی کارمندی نداشته.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 4 авг.582142

    خیلی خسته‌ام و خیلی دلم می‌خواست بخش‌هایی از کتاب توی دستم رو باهاتون به اشتراک بگذارم، پس به جای تایپ به مقاومتم در برابر ویس گذاشتن غلبه کردم. شاید به دردتان بخورد:)

سپیدگاه — tgindex