tgindex
بانو سیمین بهبهانی

بانو سیمین بهبهانی

Статистика
@siminbehbahanipoetперсидский

این‌جا سخن ز سیمین است! 💠 کانال نشر آثار بانوی غزل ایران، سیمین بهبهانی 💠

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 169
−2 за 4 дн.
Сутки
−3
−0,14%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 508
26 постов
Вовлечённость
69,5%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 26
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
164
1/48двое суток
187
1/72трое суток
202

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • صدای او، آوازی در شبانگاه بیابان بود، بیابان اندوه و تنهایی ما، و ما - مسافران تنهای شب - که بار هول سکوت بر دل داشتیم، با دهان او و صدای او آواز می‌خواندیم تا بر هراسمان غالب آییم. صدای او، آواز ما بود و - دریغا! - که ما نمی‌دانستیم و یا اگر می‌دانستیم رنج یادآوری‌اش را بر خود هموار نمی‌کردیم‌... نوشته‌ی زیبای نادر نادرپور به یاد قمرالملوک وزیری مجله‌ی موسیقی - شهریور ۱۳۳۸ https://t.me/siminbehbahanipoet

  • حضور سیمین بهبهانی در مراسم بدرقه‌ی پیکر احمد شاملو پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۷۹ https://t.me/siminbehbahanipoet

  • خطابه‌ی تدفین احمد شاملو گل نبود، که خزانش برند پرنده نبود، که بالش بکنند درخت نبود، که طوفانش بی‌افکنند بامداد بود آخر، طلیعه‌ی آفتاب بود. مرگ، امروز از او چه خواهد گرفت که فردا بازش بدهد؟ بامداد، نقره‌باران برکت بود برکت را فزونی هست و مرگ نیست مپندار که از نفس، باز مانده باشد تبسمی خواهد شد با وزش عاشقانه‌ترین واژه‌ها بر بناگوش عشق. روزی خواهد شد روانه تا ابد لرزان بر تفکر صخره‌ها طوفانی خواهد شد ویرانگر ستم، مهیب و پرغوغا مرگ، امروز از او چه خواهد گرفت که فردا بازش بدهد؟ ✍🏼 سیمین بهبهانی 🗞️ روزنامه‌ی ندای ایران 🗓️ یکشنبه ۹ اَمرداد ۱۳۷۹ https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 19 июл.1 102915

    ••• ... بهارِ شعرِ تو را برگ‌ریز در پی نیست که جاودانه پر از رنگ و بوست، سیمین جان! به غیر دُرد ننوشم زِ جام شعرِ زمان خوشا مِی‌ای که تو را در سبوست، سیمین جان! به زادروز تو شاید که بر خود از شادی به جای جامه بِدَرّیم پوست، سیمین جان! خوش آمدی به جهان، گرچه چون تویی در آن نشانِ تیرِ غم از چارسوست، سیمین جان! زِ دشمنان نگون‌بخت داد و آزادی‌ست به جان هر آن که تو را نیست دوست، سیمین جان!... . . ✍🏼 #اسماعیل_خویی عکس از امیر امیری - واپسین زادروز #سیمین_بهبهانی‌، بیست و هشتم تیرماه ۱۳۹۳، یک ماه پیش از کوچش به سرای جاودانگی ••• https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 17 июл.1 5691734

    ••• خوزستان من دیرینه خوزستانِ من / یاد از نیاکانم تویی والاترین، زیباترین / بخشی زِ ایرانم تویی بادا روان کارونِ تو / چونان به رگ‌ها خون تو ای عمر و جانت جاودان / عمرم تویی، جانم تویی کردی سیاهی را طلا / دور از تو بادا هر بلا آن کز چنین اعجازِ خود / کرده‌ست حیرانم تویی یک چند مهمانت شدم / مرهون احسانت شدم در خاطر از آن روزها / یک عمر مهمانم تویی ای خسته از جورِ عرب / یا از سکندر در تَعَب هرجا که می‌خوانم چنین / در چشمِ گریانم تویی ای رسته هر دم از خطر / غم را نهادی پشتِ سر رشک جهان گشتی کنون / تاج درخشانم تویی نادان به اظهار نظر / بوده‌ست میلش با شکر گویم به او کِای بی‌خبر / آنی که می‌دانم تویی* ای فارغ از قهرِ خدا / در میهنم خوش کرده جا باید برونت افکنم / تا گویِ مِیدانم تویی... اسفند ۹۱ ✍🏼 #سیمین_بهبهانی 📖 جلد دوم مجموعه‌ی اشعار . . . * بهمن‌ماه ۱۳۹۱ ٬ مهدی طائب، ريیس قرارگاه عمار (نهاد مقابله با جنگ نرم) در دیدارش با دانشجویان بسیجی گفت: «سوريه استان سی‌وپنجم و یک استان استراتژيك برای ماست... اگر دشمن به ما هجوم كند و بخواهد سوريه يا خوزستان را بگيرد اولويت با اين است كه ما سوريه را نگه داريم...» این سخنان واکنش‌های زیادی برانگیخت که از آن جمله‌ می‌توان به واکنش دختر شهید مهدی باکری اشاره کرد که خطاب به طائب یادآور شد: «هنوز پیکر پدر و عمویم در آب‌های هور است...» چند روز بعد، سیمین بهبهانی بانوی غزل ایران، شعر بالا را در پاسخ به سخنان مذکور سرود. ••• https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 23 февр.2 1151811

    احساس مسئولیت تخصص‌شان این است که هدف قرار بدهند شمارش کشته‌شدگان را به چشم‌های غارت‌شده از صورت نیز مُحوّل نمی‌کنند لبخند بزنیم دهن داریم و دندان سرهای بریده شده را جمع و تفریق و ضرب در هم می‌کنیم (طراحی کنیم و نقاشی نیز!) هر کس باید گوشه‌ی کاری بگیرد رفقا! آبِ قوی جارویِ قوی صحنه را پاک کنیم از اجساد لت و پار شده زود! قالی پهن کنیم زود! زود! جشن عروسی باید فردا برپا شود درست همین جا! فاصله‌ی سوگواری و خندیدن را کم کنیم از این پس زود! خیلی کم زود! سقراط افراط نکرد عجله کن! انواع دیگری هم داشت و دارد عجله کرد! خوشبختیِ مفرط اما دارد مرا خفه می‌کند می‌بینید که انفجار کامل دودِ سیاه سیاهِ کاملِ کامل صبحانه‌ی کامل! عجله کنید! ▪️ #علی_باباچاهی ▪️ 🌱 ۲۰ آبان ۱۳۲۱ - کنگان 🥀 ۴ اسفند ۱۴۰۴ - کرج https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 23 февр.1 889210

    حضور سیمین بهبهانی در مستند «باور کنید این هم یک شوخی بود» - درباره‌ی زندگی و شعر علی باباچاهی - ساخته‌ی محسن میرکلایی https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 23 февр.1 78272

    علی باباچاهی شاعر، نویسنده، پژوهشگر و منتقد ادبی از میان ما رفت. یادش گرامی باد. 🖤🥀 https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 11 февр.2 6762436

    ••• پای راه‌پیمایی • • دوش، یاری درِ سرا زده بود: بخت بیدار از در آمده بود. پیش ازین می‌نشاندمش به نشاط برِ خوانی که رشک مائده بود. ماحَضَر هیچ، گرچه پیش از این، ناز و نعمت به محضرم رده بود. مِی؟ چه گویم که شرم بود و عرق، گرچه زین پیش، خانه میکده بود. گوشت؟ - دیدم که خُردَکی چربی، خُردَکی استخوان یخ‌زده بود. کره شاید نصیب من می‌شد؛ گر امیدم به عمر یک سده بود! میوه چون شهد، لیک در بازار؛ بهره ما را از او، مشاهده بود! حال، ناگفته آشکارا شد، که زبان مُرده بود و زائده بود. . . . گفت: کو پای راه‌پیمایی‌ت؟ گفتم: ای کاشکی قلم شده بود!... • • مرداد ۶۵ #سیمین_بهبهانی منتشر در جلد دوم مجموعه‌‌ی اشعار ••• https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 8 янв.2 3671034

    دوباره می‌سازمت وطن! شعرخوانی بانو سیمین بهبهانی ۱۸ آذر ۱۳۶۹ بنیاد پژوهش‌های زنان ایران (IWSF) سن‌دیه‌گو - آمریکا https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 8 янв.2 4451549

    ••• دوباره می‌سازمت، وطن! اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می‌زنم اگرچه با استخوان خویش. دوباره می‌بویم از تو گُل به میل نسل جوان تو دوباره می‌شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش. دوباره یک روزِ روشنا سیاهی از خانه می‌رود به شعر خود رنگ می‌زنم زِ آبی‌یِ آسمان خویش. اگرچه صد ساله مرده‌ام به گور خود خواهم ایستاد که بردَرَم قلب اهرمن زِ نعره‌ی آن‌چنان خویش. کسی که «عظم رمیم» را دوباره انشا کند به لطف چو کوه، می‌بخشدم شکوه به عرصه‌ی امتحان خویش. اگرچه پیرم، ولی هنوز مجال تعلیم اگر بُوَد جوانی آغاز می‌کنم کنار نوباوگان خویش. حدیث «حُبُّ‌الوَطَن» ز شوق بدان روِش ساز می‌کنم که جان شود هر کلام دل چو برگشایم دهان خویش. هنوز در سینه آتشی به جاست کز تاب شعله‌اش گمان ندارم به کاهشی زِ گرمی‌یِ دودمان خویش. دوباره می‌بخشی‌ام توان اگرچه شعرم به خون نشست دوباره می‌سازمت به جان اگر چه بیش از توان خویش... اسفند ۶۰ #سیمین_بهبهانی از دفتر «دشت ارژن» ••• https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 29 дек.2 2451511

    بیضایی در ملتقای نور و کلام از نوجوانی، بهرام بیضایی بود. معنای سخنم این است که فرّهی آشکار در سرشت او، از همان روزگار، نبوغ و هوشیاری و کامیابی را در هنر امروزینش گواهی می‌داد. نخستین بار در تالار ورودی‌ی دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران دیدمش ــ اگر اشتباه نکنم در ۱۳۳۸. آمد، با دریایی تفکر در نگاهی آرام و چشم‌هایی آبی. دوری زد و بازگشت. دانشجویان گفتند: «بهرام بیضاییست.» امروز می‌گویم شاید می‌خواست بداند در این تالار چه می‌یابد تا بر مبنای آن، نمایشی بیافریند. بعدها نیز به آن‌جا می‌آمد ــ با همان آرامش و تفکر. «فارغ‌التحصیل» شدم، اما قاضی نشدم. به کار معلمی ادامه دادم. دیگر بیضایی را نمی‌دیدم، اما آوازه‌ی شهرتش را می‌شنیدم. نوشته‌هایش را می‌خواندم و به یادش می‌آوردم، با همان چهره‌ی جوان و همان تفکر آبی در چشمان. بار دیگر در مراسم سوگ و تشییع غزاله علی‌زاده دیدمش: مردی بود کامل، با همان تفکر در چشمی که این بار درخششی لرزان از اشک داشت. اندوه و تفکر در هم آمیخته بود: من گریان و او آشفته‌حال. با این همه یکدیگر را یافتیم: درودی بود و بدرودی که در گرماگرم آن مصیبت بیش از این جایز نبود. اما چهره‌ی تازه‌اش در خاطرم ماند: سیمایی نجیب و اندوهگین و سری با انبوه موهایی که زمانه بیشتر رشته‌هاش را به سیم اندوده بود. جلالِ میان‌سالی کم از جمالِ جوانی نبود ــ با برگ‌های هنر که بر زمین زده بود. باری دیگر، او را در مراسم بزرگداشتش در خانه‌ی هنرمندان دیدم. در صف مقدم نشسته و به صحنه چشم دوخته و به کلامی گوش سپرده بود که همسرش آن را اجرا می‌کرد. داستان سوگواری‌ی تهمینه بود در مرگ سهراب: بازپردازی‌ی سوگ‌سرودی ابدی در حماسه‌یی ازلی از فردوسی‌ی بزرگ. و چه ماهرانه بازآفریده بود آن شاهکار گران‌سنگ را که نزدیک شدن به آن دل شیر می‌خواهد و بهرام دلی داشت دلیرتر از دل شیران. از آثارش خاطره‌ها دارم: باشو، غریبه‌ی کوچک گاه در کنارم می‌نشیند و گاه سوسن تسلیمی او را در آب رودخانه می‌شوید و می‌گوید: «چه سیاهی!» بیضایی باید چه خونی خورده باشد تا آن داستان را روی پرده بگذارد. خدا می‌داند! سخت است قلم گذاشتن بر کاغذ یا جان دادن به تخیل، هنگامی که می‌اندیشی آن کس که باید مُهرِ قبول بر اثرت بگذارد، چگونه سراپای آن را به ناخن شک می‌خراشد و خون‌آلود می‌کند. تازه‌ترین دیدارم با بهرام همین چند روز پیش بود. دلم می‌خواست نوترین اثری را که روی صحنه آورده است ببینم. شنیده بودم افرا شاهکاری‌ست. بهرام قصّه‌ی اشتیاقم را از دوستان شنیده بود. می‌دانست در میان هجوم شیفتگانی که به دیدن هنرش می‌روند، من بی‌دست و پا‌تر از آنم که بتوانم پروانه‌ی ورودی به دست آورم. با محبت او و یاری‌ی دوستان این مشکل آسان شد. به دیدن نمایش رفتم. وه، که چه حالی داشتم آن شب! حدیث نور و ظلمت بود و، سرانجام، پیروزی‌ی نور. زمان را پیش و پس می‌بردم. سنخ‌های نمایش را نمادین می‌کردم. صحنه را گستره‌ی سرزمینم می‌دیدم: هرچه بود ایران بود با ستمگرانش، ستمبَرانش، بازرگانانش، عزیزپروردگانش، فرصت‌جویانش، جاهلانش و سرانجام، ساده‌دلانِ نژاده‌ی مهربانش چون «افرا» که خود را فدای پاکیزه‌سرشتی‌ی خویش می‌کنند و حبس و بند را به جان می‌خرند تا دلی نشکند و روانی رنجه نگردد. در طول مدت نمایش نتوانسته بودم چشم را از ریزش اشک بازدارم. تا در میان مردمت نباشی، تا دردهای آن‌ها را با دل خود نسنجی، تا ساده‌دلی‌ها را با فریبکاری‌ها قیاس نکنی و، خلاصه، تا در میان گود نباشی، نمی‌توانی چنین اثری بیافرینی. هنگام خروج از تالار نمایش دو نازنین را دیدم، دو هنرمند گرامی: نصرت کریمی و عباس جوانمرد. غم‌ها را فراموش کردم و مشتاقانه اعجاب و تحسینم را از کار تازه‌ی بهرام با آنان بازگفتم. گفتند: «اگر می‌خواهی او را ملاقات کنی، آن سوی تالار در پشت صحنه است.» با اشتیاق دویدم. دیدمش، یادم نیست چه گفتم و چه شنیدم. مگر می‌توان پنجاه سال خاطره را در یک دم به خاطر آورد؟ فقط چهره‌ی او در خاطرم مانده است. انگار که یکی از استادان دانشکده‌ی حقوق بود، یا یکی از شاگردان که می‌گفت: «بهرام بیضایی‌ست.» ــ یا اصلاً خود او بود که در تالار قدم برمی‌داشت، نه، هیچ‌کدام! هنرمندی بود با پشتوانه‌‌ی بیش از پنجاه سال تلاش صادقانه در راه اعتلای نمایش و فیلم و هنر کلامی، با قریحه‌‌یی که ادامه و تکامل آثار غلامحسین ساعدی و اکبر رادی‌ست. شناختی دارد از نوآوری در شگرد کار تئاتر و سینما و برای قلم زدن و قدم زدن در گستره‌‌یی که جان ما، ایمان ما، ایران ماست. ✍🏼 سیمین بهبهانی 📆 زمستان ۱۳۸۶ 📖 از کتاب «یادها و فریادها» (منتشرشده در مجموعهٔ داستان‌ها و یادنوشت‌ها) #سیمین_بهبهانى #بهرام_بيضايى https://t.me/siminbehbahanipoet

  • 29 дек.1 6875

    без подписи

  • 29 дек.1 9135

    без подписи

  • 29 дек.1 9445

    без подписи

  • 29 дек.1 6955

    без подписи

  • 29 дек.1 6425

    без подписи