کتاب گمشده
Статистикаگیلگمش مصمم به رفتن شد . او گفت : اگر شکست هم بخورم ، حداقل مرابه عنوان کسی به خاطر خواهند آورد که کوشش خود را کرده است. @nibiru01
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 21
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 518
- 1/48двое суток
- 593
- 1/72трое суток
- 640
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کتاب ورود به تالار اسناد ادامه کتاب غار باستانی ها اثر لوبسانگ رامپا هست که به ضمیمه کتاب دیدار از آگارتا منتشر خواهد شد . https://t.me/thelostbook
کتاب گمشده ابتدا یه وبلاگ بود بعد یه صفحه در فیس بوک شد بعد کانالی در تلگرام و الان بعد از بیش از دو دهه سایتی هم به همین نام راه اندازی شده .الهام بخش بسیاری بودیم. راه درازی پیموده شده تا اینجا و دوستان بسیاری به شیوه های مختلف کمک کردند تا سرپا بمونیم که سپاسگذار همه هستیم . برای تداوم و دوام و بقا همچنان به کمک های شما عزیزان نیازمندیم و امیدوارم بتوانیم در آینده آثار برجسته تری را تقدیم شما کنیم با تشکر .🙏 6104-3377-4636-9584 حمزه محمد پور بانک ملت
گردونههای آسمانیِ خدایانِ کهن برای آنان که با این نام آشنا نیستند، ویماناها ماشینهای پروازِ بس پیشرفتهای در هندِ باستان بودند که نامشان در حماسه عظیمِ مهاباراتا آمده است. مهاباراتا داستانِ نبردی دیرپای میانِ کورَوان و پاندَوان را روایت میکند؛ جنگی که ظاهراً به خواستِ خدایانِ باستان درگرفت تا بارِ فزونیِ جمعیت را از دوشِ زمین بردارد. در همین مهاباراتا است که از بهیما یاد میشود؛ او که با ویمانای خویش بر فرازِ پرتویی درخشان چون خورشید به پرواز درآمد و صدایی چون غرّشِ تندرِ طوفان برآورد. و باز در همین حماسه شکوهمند، از عروجِ جنگجویِ نامدار آرجونا به آسمانِ ایندرا سخن میرود. بر پایه روایات، آرجونا خدا نبود، بلکه نامآوری از جنسِ فناپذیران بود. با این حال، در شرحِ سرگذشتش آمده که او در گردونهای که با صدایی چون رعد به سویِ ابرها اوج میگرفت، به آسمان عروج کرد. آرجونا در راهِ آسمان، گردونههای پرانی را دید که نگونسار و از کار افتاده بودند و گردونههایی دیگر که ایستاده بر جای بودند، در حالی که گروهی دیگر آزادانه در سینه آسمان میپریدند. شگفت آنکه در مهاباراتا، اشاراتی به سلاحهای هولناکِ خدایانِ کهن وجود دارد که در روشناییِ دانشِ امروزینِ ما، بهطرزی تکاندهنده یادآورِ سلاحهای هستهای است. در رامایانا، که پس از مهاباراتا دومین حماسه بزرگِ هند شمرده میشود، سخن از ویماناهایی است که به یاریِ سیماب (جیوه) و بادهایِ پیشرانِ عظیم، در ارتفاعاتِ سرسامآور اوج میگرفتند. این ویماناها قادر بودند مسافتهای بس دراز را در پهنه آسمان یا در دلِ زمین بپیمایند و به بالا، پایین و جلو مانور دهند؛ ماشینهایی بس شکوهمند که تنها شایسته پادشاهان و خدایان بود. شاید چالشبرانگیزترین بخشِ اطلاعات درباره این ویماناهای افسانهای در متونِ کهن، دستورالعملِ دقیقِ ساختِ آنها باشد. در متنِ سانسکریتِ سامارانگانا سوتراذارا چنین آمده است: بدنه ویمانا باید استوار و پایدار ساخته شود، همچون مرغی بزرگ و سبکبال که آماده پرواز است. در درونِ آن باید پیشرانه جیوهای را جای داد و دستگاهِ گرمایشیِ آهنین را در زیرِ آن تعبیه کرد. به نیرویِ مکتوم در جیوه که گردبادِ پیشران را به جنبش درمیآورد، انسانی که در درون نشسته میتواند مسافتی دراز را در پهنه آسمان طی کند. حرکاتِ ویمانا چنان است که میتواند عمودی اوج گیرد، عمودی فرود آید، و مورّب به پیش و پس حرکت کند. به یاریِ این ماشینها، آدمیان میتوانند در هوا بپرند و آسمانیان میتوانند بر زمین فرود آیند. در کتیبه هاکاتا (قوانین بابلیان) بی هیچ ابهامی ثبت شده است: موهبتِ راندنِ مرکبِ پران، موهبتی بس بزرگ است. دانشِ پرواز از دیرینهترین میراثهای ماست؛ هدیهای از جانبِ 'آنان که از فراز آمدهاند'. ما آن را از ایشان فراگرفتیم تا وسیلهای برای نجاتِ جانهایِ بسیار باشد. شگفتآورتر از این، مندرجاتِ اثرِ کلدانیِ کهن، یعنی سیفرالا است که بیش از صد صفحه جزئیاتِ فنی درباره ساختِ ماشینِ پرواز در بر دارد؛ واژگانی در آن یافت میشود که میتوان آنها را به 'میله گرافیت'، 'کلافهای مسین'، 'نشانگرِ بلورین'، 'گویهای لرزان'، 'زوایای پایدار' و مانند آن ترجمه کرد. در اندیشه دیدنِ آن ماشینهای پرانِ شگفتانگیز که روزگاری در دالانهای کهنِ میانِ دنیایِ زیرین و زبرین بالا و پایین میرفتند، غرقِ حیرت شدم. اینک آن راهروها متروک افتاده و جز رفتوآمدهای گاهبهگاهِ پیادگان به سویِ خروجیهای پنهانِ سطحِ زمین، بیاستفاده مانده بودند. لئو البته میگفت که هنوز هم گهگاه خودروهای عجیبی دیده میشوند که در طولِ این تونلها میپرند. اما همچون مشاهده بشقابهای پرنده در بالایِ زمین، دیدنِ آنها در دالانها نیز بیشتر به قصههای عامیانه میماند. با این همه، اگر در ژرفترین نهانگاههای این سیاره هنوز کسانی باشند که رازِ بهکارگیریِ فناوریهایِ باستانیِ پیشینیان را بدانند، هرگز شگفتزده نخواهم شد. دیدار من از آگارتا لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
یکی از ارکانِ اصلیِ اساطیرِ آفرینش در بینالنهرین، مصر، یونان و سرخپوستانِ آمریکا این است که انسان در جهانِ زیرین خلق شد و سپس به سطحِ زمین فرستاده شد یا مهاجرت کرد. دیدار من از آگارتا لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
اندکاندک دریافتم که اشکال و صورتها در حالِ هویدا شدن هستند. تیرگی آرامآرام جای خود را به درخششی شگفتمیداد. نور، طیفِ زیبایی از رنگهای ملایم و لطیف بود که روزِ گرمِ تابستانی را با آسمانی چنان نیلگون به یاد میآورد که آدمی میتوانست تا ابد خویشتن را در آن گم کند. به بالا نگریستم، به این امید که مدخلی به بیرون ببینم، اما گویی هیچ منبعِ مستقیمی برای این نورِ شگرف وجود نداشت؛ چنان بود که گویی خودِ هوا تابناک و نورانی گشته است. با بهت و شگفتی فریاد برآوردم: چه زیباست! این نور از کجا میتابد؟ پاسخ داد: این فنآوریِ انسانهایی است که روزگاری بس دراز پیش از آنکه موجوداتِ مولدِ نسلِ بشر حتی از دریاها به روی خاک بخزند، بر زمین زیست میکردهاند. واژهها را درمییافتم، اما معنایِ ژرفِ آن همچنان از کمندِ درکم میگریخت. با صدایی بلند و شگفتزده پرسیدم: «اما چگونه چنین چیزی ممکن است؟ پیش از ما هیچ انسانی بر روی زمین نبوده است؛ تنها حیاتِ ساده در دریاهای باستانی وجود داشته. این امر ناشدنی است. لاما گفت: چنین نیست لوبسانگ! زمین سخت کهنسال است؛ بس کهنسالتر از آن چیزی که دانشمندان میپندارند. آنچه به ما به عنوانِ زمانِ پیدایشِ سیارهمان آموختهاند، تنها جدیدترین موجِ حیاتی است که بر آن گذشته. موجهای بیشمارِ دیگری وجود داشتهاند، همانگونه که موجهای بیشمارِ دیگری نیز در پی خواهند آمد. ما نه نخستین گروهیم و نه آخرینِ آنان خواهیم بود. لاما روی از من برتافت و گام در انحنایِ گذرگاه نهاد و به راه افتاد. گفت: بهتر است به راهِ خود ادامه دهیم. گذرگاهی که اینک در آن گام برمیداشتیم، مقطعی تقریباً دایرهایشکل داشت و چنان فراخ بود که ده تن پیاده میتوانستند دوشادوشِ یکدیگر به آسودگی در آن طیِ مسیر کنند. کف، دیوارها و سقف از صخرهای یکپارچه ساخته شده بود که بافتی عجیب و شیشهگون داشت. اما بر خلافِ شیشه، کفِ گذرگاه لغزنده نبود و گام برداشتن بر آن بس آسان مینمود. میتوانستم چنین حدس زنم که این تونل به طریقی ذوب شده و شکل گرفته است؛ شاید با دستگاهی با انرژیِ بالا، شبیه به پرتوِ لیزر. خاموشانه، ما دو تن در آن تونلِ یکدست و بینشان به راهِ خویش ادامه دادیم. میپوییدم و فرامییافتم که مسیر، آرامآرام ما را به سوی پایین و به اعماقِ قلبِ کوهستان هدایت میکند. مینگیار دوندوپ ناگهان لب به سخن گشود و گفت: هیچ کس بهراستی نمیداند چه کسی این گذرگاه را در دلِ صخره شکافته است. این راه چنان روزگارانی بس دور ساخته شده که هیچ اثری از آن تمدن بر جای نمانده است. آنان در غبارِ اعصارِ بیشمار، یکسره ناپدید گشتهاند. حتی نامی از کسانی که در روزگارِ طفولیتِ این سیاره بر آن گام میزدند، بر جای نمانده است. همچنان که دیواره صیقلی را مسح میکردم، پاسخ دادم: اما استاد، این تونل با شیوههای امروزی ساخته شده است. هیچ کس جز در همین چند سالِ اخیر نمیتوانست چنین چیزی پدید آورد. داستانهایی از دژهای ناپیدای زیرزمینی که به دستِ حکومتها و ارتشها ساخته شده بودند، شنیده بودم. برخی را به عنوانِ پناهگاهِ بمب و برخی دیگر را به عنوانِ پایگاههای ناپیدای عملیاتی افراشته بودند. این تونل بیتردید میبایست به چنین تأسیساتی راه میبرد؛ یا ساخته دستِ کمونیستهای چین بود و یا در جسورانهترين حالت، کارِ اتحادِ جماهیرِ شوروی یا ایالاتِ متحده. براقتر و نوتر از آن مینمود که چیزی جز یکی دیگر از نابخردیهای انسانهای متجاوز و خودبين باشد. لاما خندید و گفت: «ای دوستِ من، هیچ فنآوریِ انسانی این تونل را نساخته است. این تونل و هزاران نمونه دیگر از آن در سراسرِ جهان، اینجا بودهاند و آنگاه که انسان نخستین بار از آفریقا پای بیرون نهاد، خود کهنسال و باستانی بودند. در واقع، این گذرگاهِ بهخصوص، روزگارانی بس دراز پیش از پیدایشِ کوههای بالای سرمان اینجا بوده است. این راه از مادهای ساخته شده که میتواند با تغییراتِ زمین و چینخوردگیهای حاصل از فشارهای زمینساختی، کِش بیاید و خویشتن را شکل دهد. پرسیدم: به کجا راه میبرد؟ لاما پاسخ داد: این تونل سرآغازِ سفری دراز است که ما را به اعماقِ قلبِ جهانمان خواهد برد. ما این امتیاز را یافتهایم که اجازه دیدار از سرزمینهای رازآلود و ناپیدای مرکزِ سیاره را داشته باشیم. ما به سوی "آگارتا"ی محبوب میرویم. دیدار من از آگارتا لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
صدا گفت: به هیچوجه پررویی نیست. ما با پرسیدن میآموزیم و بالنده میشویم. خرسندم که تا حدِ توانم به هر پرسشی که داشته باشی پاسخ گویم. با شادمانی گفتم: بس عالی! من هرگز موجودی چون شما ندیدهام. آیا شما یک هوشِ مصنوعی همچون ربات هستید؟ دیدار من از آگارتا لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook
در میانِ احساساتِ متضادِ خویش — آمیزهای از بهت و بیم — درگیر بودم. پارهای از وجودم میخواست به سوی نور برود و تا ابد با آن یگانه شود؛ در حالی که نیمه دیگرم، که کهنتر و غریزیتر بود، میخواست از دهشت فریاد برآورد و تا جای ممکن بگریزد. گرچه ذاتِ روشنضمیرترم میدانست که هیچ آسیبی به من نخواهد رسید، اما عمیقترین و دیرینهترین غرایزم چنان فعال شده بودند که لرزهای عمیق بر تمامیِ وجودم افکندند. نور آرامآرام فرود آمد. حرکتش چنان بود که گویی برگی پاییزی از درختی بر زمین میافتد. در همان حال، رنگش از سپیدیِ سوزان به طیفهایی از سرخ، نارنجی و بنفش گرایید. زیباییِ بیپایانِ رنگهایی را که از آن دستگاهِ شگفت ساطع میشد، در کلام نمیتوان گنجاند. گویی برای نخستین بار در حیاتم این رنگها را به نظاره مینشستم. چه در ساختههای دستِ بشر و چه در طبیعت، هرگز پیش از آن و پس از آن، چنین رنگهای شگرفی ندیده بودم. این تصویری است که هرگز از یاد نخواهم برد. بر من آشکار گشت که شاهدِ تغییر و کند شدنِ میدانِ ارتعاشیِ انرژی هستم تا به مادهای سخت و صلب تبدیل شود. نیروی عظیمی که برای چنین کارِ شگرفی نیاز بود، مرا در این اندیشه فرو برد که آیا ذهنِ ساده انسانیام هرگز قادر به درکِ مفهومِ پسِ آن خواهد بود؟ با این حال، انکارهای متصوَّر رنگ میباخت، چراکه با چشمانِ خویش تحققِ چنین معجزهای را میدیدم. با تغییرِ شکلِ شیء، رنگها همچنان درخشانتر و متحول میشدند. اینک سفینه همچون حبابِ صابونی رنگارنگ، در فاصلهای نه بیش از بیست متر جلوتر فرود آمد و در اندکفاصلهای بالای سطحِ زمین شناور ماند. درخششِ تابناک و پروینگونِ آن که گویی از درون میتابید محو شد و اکنون میتوانستم ببینم که سفینه، دیسکمانند است؛ همچون دو کاسه تبتی که لبه به لبه هم نهاده باشند. سطحِ آن خاکستریِ مات بود، قدری شبیه به مفرغ یا سرب. گاهگاه تپشی از جنسِ انرژی بر سطحش موج میزد و بدان ظاهری از فلزِ سیال، همچون جیوه منجمد، میبخشید. نتوانستم جلوِ این اندیشه را بگیرم که شاید به چیزی مینگرم که فرسنگها فراتر از آن چیزی است که ما فلز یا پلاستیک مینامیم. حسی که همچون موجهای گرمای روزِ تابستان از سفینه ساطع میشد، نشانِ واضحی از آگاهی و حتی هوشمندی داشت. سفینه نه تنها زنده بود، بلکه دارای «شعور» بود. میتوانستم احساس کنم که اندیشههایش مرا پرتوافشانی میکند و با آگاهیِ خویش، ژرفای وجودم را میکاود. برای طرفهالعینی با این هوشمندیِ والای شکوهمند یگانه شدم و آفرینش و مقصودش را دریافتم. اما به همان سرعت، از ذهنم عقب نشست و من دگربار تنها شدم. سفینه که ظاهراً اطمینان یافته بود شخصِ موردِ نظر را یافته است، درگاهی بر بخشِ زیرینش پدیدار ساخت. درگاه ابتدا مهآلود و شفاف شد و سپس کاملاً ناپدید گشت و مستطیلی از نورِ سپید بر جای گذاشت که گویی مرا به درون میخواند. چگونه میتوانستم در برابرِ چنین دعوتِ آشکاری مقاومت کنم؟ حتی اگر منتظرِ چنین پیشامدی هم نبودم، اطمینان دارم که تسلیمِ کنجکاویِ طبیعیام میشدم و به درون میرفتم. با گام نهادن از میانِ درگاه، هنگامی که از آستانه گذشتم، حسی شبیه به شوکِ الکتریکیِ خفیف را تجربه کردم. ظاهراً میدانِ انرژیِ خاصی در درونِ سفینه وجود داشت. تنها میتوانستم حدس بزنم که هدفِ آن، جدا نگه داشتنِ محیطِ بیرون از درون است. اما اینک هیچ اثرِ ناگواری حس نمیکردم. چون قدم به درون گذاشتم، انتظار داشتم همان موجوداتِ والامقامِ جهانهای دیگر که در سفرهای پیشینِ ما را به ماورای زمین برده بودند، به پیشوازم بیایند. اما به جای «آن قامتبلند» یا «آن فراخپیکر»، فضای درونِ سفینه تهی بود. هیچ فرمان یا دستگاهی از هیچ دست ندیدم. در عوض، نوری سپید که منشأِ مشخصی نداشت، چنان محیط را پر کرده بود که جز آن چیزی نمیتوانستم دید. گویی در درونِ لولهای فلورسنت قرار داشتم، با این تفاوت که این نور تند و زننده نبود، بلکه خوشایند و آرامبخش مینمود. ناگهان صدایی دلنشین طنین انداخت و گفت: از حضورِ تو سرافرازم، لوبسانگ رامپا. در حالی که مقابلِ آن صدای ناپیدا سر فرود میآوردم، پاسخ دادم: منم که سرافرازم. بودن با شما در این سفینه جادویی، امتیازی بزرگ است؛ اما آیا بر من نمایان نمیشوید؟ صدا پاسخ داد: سپاسگزارم دوستِ من. اما تو همین الان هم مرا میبینی، چراکه من پیرامونِ توام. من میزبان و مرکبِ سفرِ امشبِ تو هستم. این سخنان کاملاً منطقی بود. حسی که در بیرون داشتم — مبنی بر اینکه در حضورِ موجودی زنده هستم — بس درست بود. این شیء صرفاً ابزاری مکانیکی یا ماشینی شگفتانگیز ساختهشده از فلزات و پلاستیکهای نادر نبود، بلکه موجودی زنده و شگفتانگیز، فراتر از هر آن چیزی بود که در مخیله میپروردم. با تردید پرسیدم: اگر پررویی نیست، میتوانم بپرسم شما از چه سنخ موجودی هستید؟ @thelostbook
مرکبی شگفت به نجوا فرا میخواند چون مقدماتِ رخصت و سفر را میچیدم، هفته به سرعتِ باد سپری شد. با یکی از دوستانِ همدل — که ضرورتِ سفرهای پیدرپیام را فرامییافت — قرار گذاشتم تا در خانه بماند و از آن پاسداری کند. البته حیاتیترین وظیفه او نگاهبانی از گربههای نازنینم بود؛ همآنانی که هرگز درنمییافتند چرا در سفرهایم جسارت ورزیده و آنان را تنها میگذارم. با این همه، سرانجام فراغت یافتم و زمانِ باقیمانده را به نیایشِ آرام و مراقبه گذراندم. در سکوت و تاریکیِ باغم ایستاده بودم؛ هوای اسفندماه هنوز با یادآوریِ سرمایِ افسرده زمستان، سوزناک و بران بود. بر پهنه روستای به خوابرفته مینگریستم و به آسمانِ شب که از ستارگانِ بیشمارش شعلهور بود، میاندیشیدم. در طولِ این حیاتِ شگفتانگیز، چندان رازها دیده و کشف کرده بودم که چون به سرآغازِ بسیار متواضعانه و محقرانهام میاندیشیدم، باورکردنی نمینمود؛ گویی تمامِ زندگیام خوابی بس جادویی و زیباست که هر لحظه امکان دارد از آن برخیزم و خود را دگربار در میانِ دهشتهای روزگارِ دیرینم بازیابم. من مردی اندوهگین بودم که در تاریکترین دمِ حیات، چه بسا چراغِ زندگیاش را — که مالکِ آن نبود تا خاموشش سازد — فوت میکرد. اما به جای آنکه در بیکرانگیِ نیستی بلعیده شوم و بلافاصله برای آغازی دوباره متولد گردم، گوهر و وجودِ «لوبسانگ رامپا» در تن و روانم حلول کرد. ما یکی شدیم و رسالت و مقصودِ خویش را در این حیاتِ خاکی دریافتیم. آنجا که روزگاری تنها نومیدی حکمفرما بود، اینک دانش، امید و هدف جای گرفته بود. از همین رو بود که اکنون تنها در دلِ شب ایستاده بودم و خاموشانه در انتظارِ آن شکوهمندی میزیستم که اینک زندگیام را عطرآگین ساخته بود. در میانِ آن آسمانِ مخملین، ستارهای بهخصوص میدرخشید. با رنگینکمانی از رنگهای تابناک و قزحگون به شدت میتپید و در دم، نظرم را به خود معطوف ساخت. گویی در حالی که بر محورِ عمودیِ خویش میچرخید، همچون گویِ درخشانی از نورِ سحابگون، رفتهرفته بزرگتر میشد. از تجربیاتِ گذشته میدانستم که این همان «سفینه نوری» است که مرا فرمانِ انتظارش را داده بودند. هر کسِ دیگری که این پدیده شگفت را به نظاره مینشست، اگر آن را «بشقابپرنده» یا شیء ناشناخته پرنده مینامید، محق بود. اما برای من، هیچچیزِ ناشناختهای در این مرکب وجود نداشت؛ میدانستم که این سفینه، ساختاری از جنسِ انرژی است که با نیرویِ ذهنیِ مجتمعِ وارستگان و روشنضمیران شکل گرفته است. حتی پیش از تجربیاتِ شخصیام با بشقابهای پرنده، همواره درباره ماهیتِ راستینِ آنها و احتمالِ هیجانانگیزِ دیدارِ موجوداتی از دیگر سیارات با ما، کنجکاو بودم. برخی از لاماهای دیگر مرا گفته بودند که پارهای از این بشقابهای پرنده، همان مرکبهای هواییِ باستانی هستند که به دستِ انسانهایی به پرواز درمیآیند که از سطحِ زمین گریختهاند تا در غارهای اعماقِ خاک زیست کنند. در آن روزگار، این سخن به چشمم باورنکردنی میآمد، چراکه درنمییافتم چرا باید کسی خواستارِ زیستن در چنین محیطهای تاریک و نموری باشد. با این حال، مرا اطمینان داده بودند که دیارهای بسیار در اعماقِ زیرِ پای ما وجود دارند که برای زیستن و بالندگی، بس زیبا و جانبخشند. بعدها دریافتم که دنیای حقیرِ ما نه تنها از سویِ مرکبهای دیگرِ جهانها و سیاراتِ کائنات، بلکه از ابعاد، واقعیتها و زمانهای دیگر نیز مرتباً مورد بازدید قرار میگیرد. سراسرِ جهانِ هستی لبریز از حیات و موجوداتِ هوشمند است و سیاره زمین نیز، همچون دیگر جهانهای مسکون، همواره کانونِ توجهِ این موجوداتِ شگفتانگیز بوده است. روزی فرا خواهد رسید که نوعِ بشر نیز در جستجوی بیکاهشِ خویش برای دانش و اشراق، با همین سفینههای نوری و انرژی در کائنات سیر خواهد کرد و به دیدارِ جهانها و زمانهای دیگر خواهد رفت. آن روزگار، زمانه سرور و شادمانیِ بزرگ برای همگان خواهد بود. همچنان که چشم دوخته بودم، آن «ستاره» آرامآرام در دلِ آسمان به رفتوآمد پرداخت؛ بیشباهت به ساعتِ جیبیِ آویزانی که در انتهای زنجیرش میتابد، نبود. همزمان، بزرگتر و درخشانتر میشد . بیتردید خطای دیدی حاصل از تقربِ شتابانِ آن به سوی من. شب به گونهای ماورایی در سکوت فرو رفته بود؛ گویی تنها موجودِ زنده این سیاره من بودم. احساس میکردم نه تنها از واقعیتِ مادی، بلکه در سطحِ اثیری نیز مجزا و ایزوله شدهام. چنین اثری را نخستین بار هنگامی که در «دره پنهان» با مرکبِ هواییِ آنجهانی مواجه شدیم نیز حس کرده بودم. اما اینک، در باغبُنه خویش، این حس تجربهای سراسر نو برایم به همراه داشت. @thelostbook
روسپی مقدس در افسون خطاب به صمغ کاج که در فصل قبل نقل شد، گفته شد که «کوچولوها» توسط «یک روسپی مقدس» پدید آمدهاند. این جایگاه آیینی در جهان باستان کاملاً شناختهشده بود. معمولاً چنین فرض میشود که آن زن، خود را به عنوان شریک جنسی در نوعی تقلید مناسکی به خدمت خدا درمیآورد تا قوه زاینده خدای باروری را تحریک کند. بیتردید او در بسیاری از آیینها چنین نقشی داشته و در برخی اعیاد پیش محراب با کاتوزیان یا دیگر پرستندگان مرد آمیزش میکرده است. با این حال، اشاره نباتیِ افسونِ «کوکرو» نشان میدهد که این، تنها شکل خدمت یا حتی لزوماً کارکرد اصلی او نبوده است. در کتاب مقدس، این عنوان آیینی در یک مورد هنگامی به کار رفته که زن نقش یک فاحشه معمولی را بازی میکند؛ آنجا که تامار پدرشوهرش را در کنار جاده وسوسه کرد (پیدایش ۳۸)، اما در دیگر نقاط، روسپی مقدس نقش مذهبیِ شایسته خود را ایفا میکند و همانند خواهرش در افسون «کوکرو»، با تپهها و درختان پیوند دارد. از این رو، هوشع اسرائیلیان مرتد را به عنوان زانیانی توصیف میکند که «بر فراز کوهها قربانی میگذرانند و بر تپهها زیر درختان بلوط، سپیدار و بنه بخور میسوزانند، چرا که سایهشان نیکوست» (هوشع ۴: ۱۳). عهد عتیق همچنین از روسپیان آیینیِ مرد سخن میگوید که با نام «سگان» نیز خوانده میشدند. به احتمال زیاد این افراد همجنسگرا بودهاند، نه اینکه به عنوان همتای روسپیان آیینی زن به پرستندگان زن خدمت کنند. در این صورت، لقب «سگ» لزوماً یک واژه توهینآمیز نیست، بلکه صرفاً توصیفکننده نحوه آمیزش آنهاست. شاید معنیدار باشد که یکی از اصطلاحات سومری برای «کاهن-سرودخوان» واژه GALA است که در جایی دیگر به معنای «رحم» آمده و معادل معنایی آن USh-KU، لغتاً به معنای «آلت-مقعد» است. در نتیجه، هدف اصلی آنها ممکن است فراهم کردن یا استخراج منی برای مقاصد آیینی بوده باشد؛ بهویژه برای تدهین کاهن به عنوان یک «آلت رجولیت» نمادین در برابر خدا، یعنی یک «مسیح» (مسحشده). به هر روی، این کارکرد نباتیِ روسپی آیینی زن است که باید توجه اصلی ما را به خود جلب کند. در افسون «کوکرو»، زاییدن «کوچولوها» از «حیضِ» درخت (همان صمغ) به او نسبت داده میشود. با در نظر گرفتن شکل آلتمانندِ قارچ مقدس، منطقی است فرض کنیم وظیفه او این بوده که با نیرنگهای جنسی، آن «آلت» کوچک را از زمین «وسوسه» کرده و بیرون بکشد. ژوزفوس به ما میگوید برای اینکه گیاه مهرگیاه (ماندراگورا) «از لمس شدن رم نکند» و «آرام بماند»، لازم بود حیض و ادرار یک زن روی آن ریخته شود. در جایی که خودِ روسپی آیینی حضور داشت، این کار احتمالاً به صورت مستقیم و با نمایان ساختن فرج خود در برابر آن بخشی از زمین که پنداشته میشد قارچ در آن خفته است، انجام میشد. قارچ مقدس و صلیب پژوهشی در ماهیت و خاستگاه مسیحیت در میان فرقههای باروری خاورنزدیک باستان نوشته جان ام. آلگرو ترجمه : مهر https://t.me/thelostbook
کمک هرچند اندک هم میتونه گره گشای ما باشه 🙏
5892-1013-0598-8228 بانک سپه حمزه محمد پور همراهان عزیز برای سرپا ماندن و تداوم انتشار محتوا در کانال در حد توان بتوانید کمک کنید ممنون میشم 🙏 کمک های شما باعث بقا ما هست .
@Buyingbook
جلد سوم گل حیات نسخه کامل درونوالو ملچیزدک مترجم : محمد حسین لشگری تهیه از : @nibiru01 @Buyingbook
5892-1013-0598-8228 بانک سپه حمزه محمد پور همراهان عزیز برای سرپا ماندن و تداوم انتشار محتوا در کانال در حد توان بتوانید کمک کنید ممنون میشم 🙏 کمک های شما باعث بقا ما هست .
قاعدگی، به طور کاملاً طبیعی، با ماه پیوند خورده بود؛ «ملکه ستارگان» که افزایش و کاهش دورهایِ آن، خون انسانها و شیره گیاهان را کنترل میکرد. همانطور که پلینی میگوید: «به درستی باور بر این است که ماه، ستارهی روح است... که با نزدیک شدنش زمین را سیراب میسازد و بدنها را پر میکند و با رفتنش آنها را خالی مینماید... حتی خون انسانها با نور آن کم و زیاد میشود و برگها و گیاهان... به آن حساس هستند و همان نیرو در همه چیز نفوذ میکند.» اگر ترشح حیض زمانی رخ میداد که ماه دیده نمیشد، آن خون دارای نیرویی غیرقابل کنترل به شمار میرفت: اگر این نیروی زنانه زمانی جاری شود که ماه یا خورشید در گرفتگی (خسوف یا کسوف) باشند، آسیبهای جبرانناپذیری به بار خواهد آورد؛ و همینطور هنگامی که ماهی در آسمان نیست. در چنین زمانهایی، آمیزش جنسی مرگ و بیماری را برای مرد به همراه میآورد. در اساطیر کتاب مقدس، این فکر درباره قدرتمندیِ نخستین و آخرین حیض، در داستانهای قهرمانانی متولدشده از مادران کهنسال، پیشتر نازا یا باکره تجلی مییابد؛ مانند اسحاق (پیدایش ۱۷)، سموئیل (اول سموئیل ۱) و عیسی. عهد جدید، خدای-قهرمان را نیز همانند هستیا، «نخستین و آخرین، آغاز و پایان» (مکاشفه ۲۲: ۱۳) و «نخستینزادهی تمام آفرینش» (کولسیان ۱: ۱۵) توصیف میکند. عیسی همچنین «نخستینزاده از برادران بسیار» است (رومیان ۸: ۲۹)، زیرا مشارکت در رازِ خوردنِ «قارچ-عیسی»، بهرهمندی از نیروی حقِ نخستینزادگیِ او بود. قابل درک خواهد بود که این بکارتِ مقدس — که تا حدی ناهماهنگ به الهههایی نسبت داده میشود که بیشتر زندگی اساطیری خود را صرف پریدن به بستر خدایان و آدمیان یا بیرون آمدن از آن میکنند — در درجه اول یا حتی ذاتاً ربطی به داشتن پرده بکارت دستنخورده ندارد. «بکارت» آنها در نیروی رحمشان برای تولید فرزندی نهفته بود که برتریاش از خون حیضی نشأت میگرفت که همواره در نیرومندترین حالت خود قرار داشت. قارچ مقدس و صلیب پژوهشی در ماهیت و خاستگاه مسیحیت در میان فرقههای باروری خاورنزدیک باستان نوشته جان ام. آلگرو ترجمه : مهر https://t.me/thelostbook
5892-1013-0598-8228 بانک سپه حمزه محمد پور همراهان عزیز برای سرپا ماندن و تداوم انتشار محتوا در کانال در حد توان بتوانید کمک کنید ممنون میشم 🙏 کمک های شما باعث بقا ما هست .
بلافاصله پس از توصیف گیاه غولپیکر «سداب» و مقایسه آن با درخت انجیر، یوسفیوس میگوید که در درهای در شمال شهر در قلعهای، گیاهی جادویی یافت میشد که نام آن برگرفته از نام همان منطقه بود. آنچه او درباره این گیاه میگوید، از برخی جهات با روایات سنتی درباره «مهرگیاه» (ماندراگورا) مطابقت دارد؛ گیاهی که ما آن را همان «گیاه مقدس» یا قارچ مقدس شناسایی کردهایم. یکی از روشها برای بیرون کشیدن ایمن آن از خاک، بستن سگی به آن و سپس صدا زدن حیوان بود تا به دنبال صاحبش برود. حیوان برای اطاعت میجهید و با این کار مهرگیاه را از خاک بیرون میکشید و بلافاصله میمرد؛ قربانیِ جانشینی، به اصطلاح، برای کسی که قصد برداشت گیاه را داشت، چرا که پس از آن دیگر کسی از دست زدن به آن بیمی نداشت. قربانی کردن سگ کاملاً ارزش این جایزه را داشت، زیرا دارای فضیلتی است که به خاطر آن ارزشمند شمرده میشود؛ چرا که بهاصطلاح دیوها — به عبارت دیگر، ارواح مردمان شرور که وارد بدن زندگان میشوند و اگر کمکی نرسد آنها را میکشند — با صرفِ قرار دادن این ریشه بر روی بیماران، بلافاصله بیرون رانده میشوند. آنچه جلب توجه بیشتری میکند، روش جایگزینی است که برای گرفتن این ریشه ارائه شده است: «از دست کسانی که با قصد کندنش به آن نزدیک میشوند میگریزد، زیرا منقبض میشود و تنها با ریختن ادرار و خون حیض زن بر روی آن میتوان آن را بیحرکت ساخت.» بدین ترتیب، عاملهای رهاسازی مهرگیاه همانهایی بودند که برای قیر (بیترومن)ِ بحرالمیت به کار میرفتند. بهعلاوه، سداب که برخی از ویژگیهای دارویی و سقطکننده قیر را دارا بود، در دوران باستان به عنوان پادزهری برای سموم، بهویژه سم مارها و قارچها، بسیار مورد توجه بود. بنابراین میتوانیم حدس بزنیم یوسفیوس با ذکر چشمه آب گرم ماخروس، سداب غولپیکر و مهرگیاه در یک متن، به آرامی در حال بیان یک باور رایج بوده است؛ اینکه این مکان خاص در کنار بحرالمیت، ارتباط ویژهای با گیاه مقدس و پادزهر آن داشته است. قارچ مقدس و صلیب پژوهشی در ماهیت و خاستگاه مسیحیت در میان فرقههای باروری خاورنزدیک باستان نوشته جان ام. آلگرو ترجمه : مهر https://t.me/thelostbook
موقعیت سازندگان یا معماران کیهانها، همانطور که کُلداسیها آنها را معمار مینامند، در ارتباط با فراآگاهیهای پلاسمایی یا همان ۹ (The Nine) (🗣️النا دانان در کتابهای قبلی خود به این موجودات که دستیاران مبدأ هستند بطور مفصل پرداخته است.م) چیست؟ هیچ مرتبهای بین ۹ و منبع (مبدأ-خداوند.م) وجود ندارد، بنابراین این موجودات باید جایی بین ۹ و بقیه مخلوقات باشند. جالب اینجاست که جزئیاتی که مُنیری در وادی نقاشیهای صخرهای در صحرای کُلداس ارائه داده است، اشاره میکند که معماران پوستی سبز و درخشان داشتهاند. دقیقاً مثل یکی از اعضای ۹ که در اولین دیدار من با آنها در نوامبر ۲۰۲۱ به شکل انسان برای من ظاهر شد. این عجیب است. و من به شدت گمان میکنم که این موضوع تصادفی نیست. با این حال، آنها با سفینههای فضایی به این دنیا آمدند، بنابراین آنها یک تمدن فضایی فیزیکی هستند و نه ابرآگاهیهای پلاسمایی مانند ۹. آنها باید از یک دنیای فیزیکی و از یک مکان مشخص آمده باشند. از کتاب در دست ترجمه: کلداس- فراتر از نپتون النا دانان ترجمه: هادی ناصری https://t.me/thelostbook
برای خرید به لینک زیر مراجعه کنید https://t.me/Buyingbook https://t.me/spiritual_ancient_persian
ارتباط قیر با رحم، ما را به این انتظار میرساند که این ماده باید دارای خواص درمانی پنداشته میشده است. همانطور که یوسپوس میگوید: «[قیر] نه تنها برای درزگیری کشتیها مفید است، بلکه برای درمان بدن نیز به کار میرود و مادهای در ترکیب بسیاری از داروهاست.» دیوسکوریدس (Dioscorides) به تفصیل ویژگیهای درمانیِ asphaltos (قیر) را برمیشمارد، از جمله اینکه برای «گرفتگیهای رحم» مؤثر است، و اگر به همراه شراب و روغن کرچک مصرف شود، «خون قاعدگی را به جریان میاندازد». به گفتهی همین منبع، قیر طبیعی یهودیه بهترین نوع آن است و او خاطرنشان میکند که این قیر مانند ارغوان میدرخشد. ساکنان یهودیه باید بهخوبی آگاه بوده باشند که درهگسلِ فوقالعادهی دریای مرده (بحرالمیت) بسیار پایینتر از سرزمینهای اطرافش قرار دارد. در واقع، همانطور که میدانیم، زمین در آن منطقه پستترین نقطه روی کره زمین است که حدود ۱۳۰۰ پا (۴۰۰ متر) پایینتر از سطح دریا قرار دارد. بنابراین جای شگفتی نیست که تصور میشد ترشحات قاعدگیِ رحمِ زمینِ مادر، این مسافت نسبتاً کوتاه را تا سطح دریای مرده طی میکند و برای سست کردنِ گیرهی چسبناک آن، نیاز به استفاده از خون حیضِ رحمهای دیگر بوده است. شاید نزدیکیِ دریای مرده به مرکز زمین — و در نتیجه به جایگاه دانش و آگاهی — در شکلگیری سکونتگاهِ اسنیها در قُمران (Qumran) در طول سواحل غربی آن (که خاستگاه طومارهای دریای مرده است) نقش داشته است. مسلماً گرمای سوزان ماههای تابستان، همراه با این باور که انسان در آنجا بیش از هر جای دیگری به آتشهای ابدیِ هادِس (جهنم) نزدیکتر است، نقش بسزایی در شکلگیری اسطورههای سدوم و عموره و نابودی آنها با آتش و گوگرد داشته است (پیدایش ۱۹: ۲۴). شواهد بیشتری از اینکه زمین در این منطقه چقدر به گرمای جوشانِ مرکز زمین نزدیک است، در وجود چشمههای آب گرم در ضلع شرقی دریای مرده، در محلی به نام کالیرو دیده میشد. اینجا همان جایی بود که هیرودیس (هرود) در حال احتضار را به آنجا بردند تا شاید اندکی از دردهای پیکر استسقاءزده و گانگرنشدهاش (دچار سیاهمرگیگشتهاش) کاسته شود. حتی تا همین قرن گذشته، باور بومی بر این بود که آب گرم توسط ارواح خبیثه از اعماق زمین آزاد میشود، صرفاً برای اینکه مانع از دسترس بودن آن برای تسکین دردهای دوزخیان در جهنم شوند. افسانهی دیگری میگفت که سلیمان نبی (پادشاه) هنگامی که دریافت پوستهی زمین در این نقطه چقدر نازک است، خدمتکاری را فرستاد تا چشمهها را باز کند. اما با این حال، پادشاه دانا برای اینکه تهدیدات شیاطینِ زیرزمینی، پیامآورش را منصرف نکند، تدبیری اندیشید که او کاملاً کر و ناشنوا باشد. در همان نزدیکی، دژ-کاخِ بزرگِ هیرودیس به نام ماکروس قرار داشت و به گفتهی یوسپوس (ژوزفوس)، در زمینهای آن «گیاه سُداب (Rue) با اندازهای شگفتانگیز میروئید؛ بهطوری که از نظر ارتفاع و ضخامت، هیچ درخت انجیری به پای آن نمیرسید». سداب به عنوان مادهی اصلی سقطکننده شناخته میشد، همانطور که نامهای مختلف آن اکنون این موضوع را روشن میسازد. پلینی میگفت که این گیاه رحم را باز میکند، باعث تحریک قاعدگی میشود، جفت و جنینِ مرده را بیرون میکشد، برای «گرفتگیهای رحم» و اندامهای تناسلی و مقعد مفید است و زنان باردار به هر قیمتی که شده باید از آن پرهیز کنند. قارچ مقدس و صلیب پژوهشی در ماهیت و خاستگاه مسیحیت در میان فرقههای باروری خاورنزدیک باستان نوشته جان ام. آلگرو ترجمه : مهر https://t.me/thelostbook