- Последний пост
- 29 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 325
- 1/48двое суток
- 2 664
- 1/72трое суток
- 2 873
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تکانهها pinned an audio file
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیش از دی ماه ۱۴۰۴، به نظرم رسید همخوانیِ «رسالهی سیاسی» اسپینوزا میتواند فایدههایی داشته باشد و کارهایی بکند. با جمعی شروع به خواندن کردیم و با تمام مصیبتها و قطعشدن راههای ارتباطی و بمبارانها سعی کردیم ادامهاش بدهیم. اینها، بهترتیب، صداهای ضبطشدهی جلساتاند. این چند جلسه به تشریح مقدماتی و مختصر چند مفهوم کلیدی، پیشنیازها، ارجاعها و همخوانیِ دو فصل اول رسالهی سیاسی گذشت. باقی فصلهای کتاب را بعد از آشنایی با این مقدمات میشود تنهایی خواند و پیش رفت. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«بهرِ آن آمدهام تا بسیاری را از گلّه بیرون کشانم. مردم و گلّه از من خشمگین خواهند شد و شبانان زرتشت را دزد خواهند نامید.»* بیزاری از رمهوارگی، کوشش برای بازپسگیری شأن فردیت، ایستادنِ تنهایی و ساختن ارزشهای نو، دقیقههای فراموششدهی زمانهی ما هستند. اراده به فردیت، از همهطرف، از راست و چپ، با تمام ترفندها زیر لگدکوب دائمی منطق رمهوارگی است. اما رمهوارگی چیست؟ رمهوارگی به این معناست که برای هر مسئلهای پیشاپیش پاسخهایی در کار است. پاسخهایی قطعی که پیش از طرح پرسش، جواب را معیّن و جهان را دستهبندی کردهاند. اما نسخهی مهلکتری از این منطق، مثل طاعون، عصر ما را فراگرفته: دیگر بحث وجود پیشاپیشِ جواب در کار نیست، در عصر ما ـــ عصر ترامپ و لبوبو و انافتی و سوپراستارهای ناشناس ـــ هر شکلی از پرسش ممنوع است، چه پاسخی در کار باشد، چه نه. منطق سرکوب پرسشگری همهجا پیداش میشود. هم جمهوری اسلامی پارانویای پرسش دارد، هم ترامپ، هم حامیان پهلوی، هم هیئت دولت، هم اعضای تیم ملی، هم فمنیستهای عصبیِ دیجیتالی، هم اساتید دانشگاه. خصلت مشترک همه، چه قدرت مستقر باشند چه ظاهراً داغدیده از قدرت مستقر، این است که تاب هیچ پرسش و تردیدی ندارند. هر تردیدی را تیرباران میکنند. بهجای پاسخگویی یا تلاش برای فکر کردن، طعنه میزنند، فحش میدهند، ترور میکنند. دست به هر کاری میزنند تا پرسشگر از شدت وحشت پرسشاش را پس بگیرد. هرجا مهلت و فضایی برای تردید نیست، هرجا که «هر» شکلی از پرسش ـــ حتا پرسش بلاهتبار، حتا پرسش سویهدار، حتا پرسش خشن ـــ پیشاپیش ممنوع و سرکوب میشود، با سازوکار تولید گلّه/رمه طرفایم. سازوکاری که با پرسشهای پیشبینینشده، یا با پرسشهای «خارج از عرف» یا با هر نام دیگری که روی پرسش میگذارند [درست با همان ترفند و همانطور که روی «پرسشگر» برچسب میزنند تا شجاعت پرسیدن را در دل او بکشند و اختهاش کنند] به لرزه میافتد. سنجهی اعتبار یک نظام فکری، تابآوریاش در برابر آزاردهندهترین پرسشهاست. اگر حتا «یک» پرسش خارج از دامنهی پرسشهای «مُجاز» قرار بگیرد، اگر حتا و فقط «یک» پرسش با زنجیرهنامهای طاعونیِ «غیرمجاز»، «اهانتآمیز»، «جانبدارانه»، «مضر» و «آشوبنده» نامگذاری شود، اگر حتا «یک» پرسش بهجای پذیرفتهشدن دفع شود، هیولای کودنِ گلّهوارگی از پوستین و نقابِ آرمانها و جنبشها و نظامهای فکری بیرون میآید و همهچیز را با قلبی انباشته از چرک و کینه لگدکوب میکند. پرسشِ ممنوعشده روزنهای کوچک است که چرکآب انباشتهشده در دملِ کینهتوزی را تخلیه میکند. چرکآب قلب بردگان؛ بردگانِ کینه. افتادن در چالههای تکراری تاریخ تهدید همیشگی ماست. نباید از یاد ببریم که اقسامِ فاشیسم خصوصیت مشترکی دارند که پیش از وقوعِ زلزلهی فاشیسم، فرارسیدناش را لو میدهد: همهی اقسام فاشیسم سازوکارهای تولید «باور»ند و باور [Dogma] چیزی نیست الّا ممنوعیت پیشاپیشِ هر امّا و اگر، و هر تردید و پرسش. چه جنبش فمنیستی عصبی و ابزارهاش تلقین کنند که «قدسی» و پرسشناپذیرند [منطق و ساختار و تبعات روایتگریهای دیجیتالی برای مثال]، چه اپوزسیون سلطنتطلب جمهوری اسلامی و ابزارهاش [کارناوالهای دیاسپورا، امضا جمعکردنها، یارکشیها و فحاشیهای اینترنتی]، چه خود جمهوری اسلامی و ابزارهاش [پنهانکاریهای سیاسی، تسخیر فضاهای عمومی، پروپاگاندای بیوقفه، سیاستهای آشکارا تبعیضآمیز] و چه هر مجموعهی دیگری، وقتی مورد پرسش قرار میگیرد، باید دید که در برابر پرسش چه واکنشی نشان میدهد: آیا با پرسش درمیآمیزد و کشاکشی را با این پرسش در راستای خود-آگاهی آغاز میکند، یا پرسنده را با نامگذاریهای خشونتآمیز و پارانوید [حامی آزار، آخوندبهکون، ضدانقلاب و...] طرد و سرکوب میکند تا در تنهایی خودش منبسط و متورم شود و تمام فضای ذهنی «باورمندان»اش را بیهیچ چون و چرایی اشغال کند. تا شبانِ گلّهای باشد که قرار است در وحشت بیوقفه از هر چیز خارجی، از هر «دیگری» پروار شوند، و درنهایت حق انحصاری ذبح و طبخ را به دستان پرمهر شبان واگذار کنند: «تنها اوست که حق دارد از کشتهشدن حفظمان کند، تا روزی که خودش بکشدمان.» ــــ به نامهای مطرودان و لگدکوبشدگان هرکدام از گلهوارگیهای مسلط اطرافتان نگاه کنید: همه هوادارانِ سابقِ منطق گلهاند، منطقِ پرهیز از تردید و پرسش، که حالا نوبت به خودشان رسیده تا زیر ساطور مشترکِ دمودستگاههای وحشت از «تردید» دراز بکشند. چه وقتی بیعبا و عمامه در استخر غرق میشوند، چه وقتی با پروندهی فساد مالی شاهزاده در تورنتو سلاخی میشوند، چه وقتی بعد از موجسواریای طولانی، یکباره یادشان میافتد «دادگاه دیجیتالیای که قاضی و شاکیاش یک نفر است راه به عدالت نمیبرد». * چنین گفت زرتشت- بخش ۹- پیشگفتار
تکانهها pinned a photo
محسن اماموردی، نویسنده و جستارنویس، فارغالتحصیل کارشناسی ارشد فلسفهی هنر و پژوهشگر دکتری فلسفهی محض است. موضوع پژوهش او «ژاک دریدا: معنا، اشباح و نااینهمانی»ست. از آثار او میتوان به در سایهی درختهای بادام (مجموعهداستان-نشر بان)، بازخوانی اعدام: از سرزمین محکومان (جستار نشانهشناختی- نشر چرخش)، آدابِ پنهانکردنِ آتش در پیراهن: زیباییشناسی اسپینوزایی (جستار فلسفی- در دست چاپ) تکیه دادن به تاریکی (رمان/جستار-در دست چاپ) و... نام برد. او تا به امروز در نشریات و سایتهای گوناگونی چون تیر، ادبیات اقلیت، پیرنگ، تعمق و ... قلم زده است. اماموردی درسگفتارهای متعددی را در حوزهی نشانهشناسی و فلسفهی قارهای معاصر در مؤسسهها و نهادهای فرهنگی گوناگون برگزار کرده و درحالحاضر سردبیر جستارهای فلسفی نشر بان است. برای شرکت در این دوره لطفا از طریق یکی از راههای ارتباطی زیر با ما در تماس باشید. شمارهی تماس و واتس اپ: ۰۹۳۸۱۳۶۰۶۹۴ ۰۲۱-۸۸۸۹۱۸۴۳ سایت: www.bidar.school ایمیل: institutebidar@gmail.com تلگرام: t.me/bidarschool اینستاگرام: bidar.school کانال یوتیوب:Bidar School آدرس: مدرسهی بیدار، خیابان نجاتالهی، کوچهی چهره آزاد، پلاک ۴، طبقهی همکف شرقی @bidarschool @bidarcourses
این رابطه اما در زمانهی ما ـــ زمانهی مصرفِ هذیانی جهان، زمانهی مرگ معنا ـــ تحریف میشود و به رابطهی پورنوگرافیک با دیگری تبدیل میشود. رابطهای که معطوف به گشودگی دربرابر دیگربودگی و تفاوتهای فروکاستناپذیر دیگری نیست، بلکه در کارِ متورّمکردنِ اگوی من است؛ در کارِ پرورش بیرَویهی خودشیفتگیِ مرضیِ من. بیونگ-چول هان در کتابچهی «احتضار اروس»، بهپشتوانهی آرای لویناس دربارهی «دیگریِ مطلق»، دست به تحلیل چیستیِ «رابطه»ی من با دیگری [و نه تحلیل چیستی او به تنهایی، یا چیستیِ من بهتنهایی] میزند. او در سرگیجهی همگانی عصر ما بهدنبال راههای نجات دادن «عشق» بهعنوان تنها راه گشودگی بیقیدوشرط دربرابر دیگری میگردد. آیا او موفق میشود که عشق [اروس] را از زیر لگدکوب پورنوگرافیکِ جهان مصرفی بیرون بیاورد؟ عشقی که درنهایت دریچهای برای شنیدنِ قهقههی دیگری بهمثابه شکلی از موسیقی، و نه همچون شکلی از اضطراب صوتی، است. موسیقیای که من را برعکس راوی رمان سقوط از خودم تهی نمیکند تا پوستهی خالیام روی پلهای تاریک از بادهای وحشت بلرزد، بلکه جهان را میان من و دیگری تقسیم میکند؛ مرزی موسیقایی که سهم دیگران را از من و از جهان به من گوشزد میکند. دربارهی مدرس👇
امّا چه کسی قهقهه میزند؟ صاحب قهقهه کیست؟ کجا ایستاده است؟ به چه دلیل میخندد؟ آیا لحظهی بیاعتنایی راوی به خودکشی زن، در حافظهی صاحب قهقهه هم باقی مانده است؟ آیا او حافظهی جهان است که دهانی برای خندیدن به دست آورده؟ این پرسش [پرسش از کیستی دیگری ناپیدا، یا بهتعبیری پرسش از چیستیِ دیگری] پرسشِ محوریِ این دوره خواهد بود. «دیگری» در ناشناسبودن محضاش، چگونه از راه خواهد رسید و با چه نیرویی به هستی من اصابت خواهد کرد؟ او کِی خواهد رسید و با چه شیوهای فهم من از جهان و شناخت من از خودم را دگرگون خواهد کرد؟ پنج چهره [فردریش نیچه، ادوارد مونک، امانوئل لویناس، آلژریداس ژولین گرمِس و بیونگ-چول هان] با پنج متن روبهروی این پرسش خواهند ایستاد تا هرکدام در مرئیکردن دیگریِ مطلق بکوشند، بهطرف دیگریِ ناپیدایی که در تاریکی پلها قهقهه میزند نور کوچکی بتابانند، یک پرتو/تکنگاری. ۲. جلسهی دوم: گرمِس با کتاب کوچکِ «نقصان معنا» نقطهی صفر حرکت را در اختیار ما میگذارد. با بازخوانی کتاب، جعبهابزاری مفهومی برای تحلیل چیستیِ صاحب قهقهه به دست خواهیم آورد. به این خواهیم اندیشید که «حضور پیشبینیناپذیر»، «رخدادوارگیِ دیگری» و «تصادفِ اثرگذارِ مواجهه با او» چه کیفیتها و مختصات روایتشناختیای دارد. به اینکه ساختار روایت چگونه [بهتعبیر گرماس] قِسمی روایت مبتنی بر «زیباییشناسی حضور» است و این شکل از حضور روایی چه تفاوتی با شیوههای روایت کلاسیک دارد. درنهایت خواهیم کوشید دیگری ناپیدا را با نامِ «رخدادِ نامترقبه» بخوانیم تا دستکم یکی از وجوه هستی او را نشاندار کنیم: اینکه او همچون صاعقهای بدون ابر، صاعقهای ناخوانده جلوی پای ما به زمین خواهد خورد. ۳. جلسهی سوم: فردریش نیچه و ادوارد مونکِ نقاش با «چنین گفت زرتشت» و مجموعهای بههمپیوسته از چندین پرده نقاشی، راهنمای ما در قدم دوّم خواهند بود. با این دو، به محل وقوعِ قهقههی دیگری خواهیم پرداخت؛ به «پل». پل کجاست؟ چه خصوصیاتی دارد؟ چرا دیگری و قهقههاش، بهجای تمام موقعیتهای مکانی ممکن، روی «پل» به وقوع میپیوندند؟ آیا انسان روی پل، تفاوتی با انسان روی زمین دارد؟ ــــ در واکاوی تمثیلِ «پل» در متن «چنین گفت زرتشت» و تعقیب زنجیره پلهای ادوارد مونک [که پیوند محکم و درعینحال رمزواری با آرای نیچه دارند] وجه دیگری از هستی دیگریِ ناپیدا را لمس خواهیم کرد؛ موقعیتمندی و مکانِ وقوعِ دیگری را، بهمثابه شرط تحقق او. ۴. جلسهی چهارم: کتاب بعدی در این موازیخوانی، برای لمس دیگریِ ناپیدا، برای لمسکردنِ فیلِ در تاریکی، کتاب مختصرِ «زمان و دیگری» لویناس است: فیلسوفِ «دیگری». با او به سراغ دیگری در دیگریبودنِ مطلقاش خواهیم رفت. دیگریای که نه به چنگ شناخت میآید، نه ما را از خود به در میآورد و ازخودبیگانه میکند. این دیگری مطلق، این رازِ بهدستنیامدنی که همجنس با مرگ و آینده و امتناع است، در گذار از تحلیل مفاهیمِ وجود، موجود، زمان و دیگربودگی ما را به سفری چشمبسته روی پلِ رمان سقوط میبرد. سفری در تاریکی محض برای ادای نیایشی خطاب به صاحبِ قهقهه؛ رازونیازی با هستی نامفهوم او. با کتاب کوچک لویناس وجهی بنیادین از هستی دیگری مطلق پیش چشمان ما روشن خواهد شد: چهرهی او، که جهان را در جبههی مواجهاش با «من» نمایندگی میکند. ۵. جلسهی پنجم: از رهگذر بازخوانی «زمان و دیگری» لویناس، به رابطهی اروتیک در مقام صورتی از ارتباط با دیگری میرسیم که دیگری را نه همچون دارایی من یا موضوع شناخت من، بلکه بهعنوان حضوری رازواره و غیرقابلنفوذ در جهان بازشناسی میکند. حضوری که تنها در تماسهای محدود [برای مثال در نوازش] بر من آشکار میشود. ادامه👇
«فروپاشیدن در حضور دیگران»؛ پرسش کامو دربارهی «شکستن انزوا» پیشِ روی پنج چهره بههدایت محسن اماموردی از ۱۳ تیر ۱۴۰۵، شنبهها ۱۸:۳۰ تا ۲۰:۳۰(۵ جلسه) ۱. جلسهی اوّل: آلبر کامو در رمان «سقوط» لحظهای را توصیف میکند که زنی خود را از پل میاندازد . توی رودخانه غرق میکند. راوی بیاعتنا به سقوط زن میگذرد. سالها بعد، در تاریکی، روی همان پل، قهقههای از پشتسر راوی را متوقف میکند. او برمیگردد امّا هیچکس روی پل نیست. تاریکی محض. در هیچ خطی از متن سرنخی از اینکه صاحب قهقهه کیست پیدا نمیکنیم. او چهره ندارد. نام ندارد. از تمام هستی او تنها قهقههای به راوی و ما میرسد. این قهقهه مثل زلزلهای عظیم تمام شاکلهی زندگی راوی را از هم میپاشد. نظم زندگی راوی که ظاهراً بهعنوان کارمندی قضایی در خدمت اجتماع بود، در هم میشکند. او از قهقهه به بعد، در تعلیقی بهتزده ـ- مثل بندبازی روی بند، انگار تا ابد روی پل - به زندگیاش ادامه میدهد؛ هرچند نه به همان زندگی قبلیاش. اطلاعات بیشتر👇
تکانهها pinned a file
تمام راههای انتشار داستان کوتاه به فارسی بسته شده است. بنبستها مختلفاند؛ از ناشرها که داستان فارسی چاپ نمیکنند، تا ارشاد که هنوز مشغول قیچیکردن و لگدکردن متنهاست و اوضاع اقتصادی و قیمتهای مبهوتکنندهی کتاب. ـــــ با همهی این چیزها تصمیم گرفتهام داستانهای کوتاهام را یکییکی، خودم، مستقلاً منتشر کنم. داستان کوتاه «شبِ شکارِ ماه»، یکی از داستانهای مجموعهداستانیست که از سال ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳ مشغول نوشتناش بودم، مجموعهداستان «رامکردن ابرها». میتوانید بعد از خواندن داستان، لینک پایین را لمس کنید. دو روش خرید [با مبلغ دلخواه] از داخل و خارج از ایران را اینجا نوشتهام: ـــ راههای خرید داستان «شبِ شکارِ ماه»
۳. اگر «جنگ است» P باشد، P~ به ما میگوید «جنگ نیست». اما اگر یک عملگر نفی دیگر به P~ اضافه کنیم به چه گزارهای دربارهی وضعیت دست پیدا میکنیم؟ P~~ به زبان طبیعی میگوید «اینطور نیست که جنگ نباشد». به این سر و ساختار گزاره میگویند نفی مضاعف [Double negation]. نفی مضاعف یکجور شعبدهبازی در هزارتوهای تاریک عقل زبانیمنطقی است؛ اتاق تاریکی که پس از پیچوخمها و راههای سردرگمِ زبان به آن میرسیم: یک ابهام عقیم. نفی مضاعف وضعیتی است که در آن ردّ یک گزاره ناممکن است، بیآنکه خود گزاره اثبات شده باشد. «اینطور نیست که جنگ نباشد.» یعنی یک وضعیت داریم، که این وضعیت البته در یک نفی و سلب، اینطور «نیست» که در آن جنگی وجود «نداشته باشد». خب، پس چطور «است» و در آن چه چیزی وجود «دارد»؟ درست نمیدانیم. ما فقط میدانیم یک محوطهی زبانی هست، که نمیدانیم داخلاش چی هست. آیا میشود از چنین وضعیتی برداشت کرد که پس «جنگی در کار است»؟ نه. ما فقط میدانیم «اینطور نیست که جنگ نباشد.» اما خب جنگ هم نیست. اما وضعیت بیجنگ هم نیست. اینکه بگوییم «اینطور نیست که جنگ نباشد» در «منطق شهودی» هرگز راه نمیبرد به اینکه «پس جنگی در کار است.» از تاریکی آن نفی مضاعف، هر نتیجهای ممکن است بیرون بپرد. «اینطور نیست که جنگ نباشد»: ما صرفاً نمیدانیم جنگ هست یا نه، اما میدانیم «عدم جنگ» قابل اثبات نیست. هرچیزی. ما تنها یک چیز میدانیم. اینکه «اینطور نیست که جنگ نباشد». حالا هرچیزی که هست، باشد. ما چیز دیگری نمیدانیم. ما حتا دربارهی اینکه جنگ هست یا نه هم چیزی نمیدانیم. این گزاره صرفاً شبیه حصار کشیدن دور تاریکی است. ما از داخل تاریکی خبر نداریم. ما در یک وضعیت نفی مضاعف، دنبال چیزی که نمیدانیم چیست، در تاریکی میگردیم. این نفی مضاعف میتواند گزارهی شروع را در اختیار ما بگذارد. مثل اینکه کسی به مناسبت تولدتان به شما یک «حفره» در هوا هدیه بدهد. با دست دورتادورش را مشخص کند و بگوید «این برای تو.» و اینجا نقطهی شروع «منطقی فکرکردن» به وضعیت ایران ۱۴۰۵ است. باید برای سر و سامان دادن به آشفتگی مفهومی وضعیت، از این نقطهی باتلاقی کار را شروع کرد. از یک نفی دو لایه. ابهام مطلق. چیزی که زبان تنها مرزهاش را مشخص میکند، بدون اینکه ادعایی دربارهی آنچه درون مرزهاست و تفاوتاش با آنچه بیرون از مرزهاست داشته باشد. ما یک وضعیت منفی داریم [اینطور نیست]، که چیزی از آن کم شده است [جنگ نیست]. باید کار را از شکستن و تجزیهی این تومور منطقی آغاز کرد. از تبدیل گزارهای غولآسا و دیوانهوار به گزارهای تا حد ممکن شفاف، سرراست و موجز. نفی مضاعف یک برزخ قاببندیشده است. یک وضعیت فرسایشی که منبع بزرگ به بند کشیدن و استعمار جمعیتهاست: جمعیتی که نمیداند «مسئله» چیست و مشکلاش دقیقاً «کدام یکی» است، نه میتواند به راهحلها فکر کند، نه میتواند دست به اقدام مشخصی بزند. درنهایت، نفی مضاعف به این ترتیب است که تبدیل به سیاست راهبردی کلان جمهوری اسلامی میشود: چه در گفتار رهبر کشتهشدهی جمهوری اسلامی مبتنیبر «نه جنگ میکنیم نه مذاکره»، چه در سیاست نظامی تقابل با آمریکا، اسرائیل و کشورهای منطقه [اینطور نیست که جنگ نکنیم]، چه در سرکوب همزمان معترضان داخلی [اینطور نیست که نکشته باشیم]، چه دربارهی سرنوشت اینترنت [اینطور نیست که وصل نکنیم]، چه دربارهی آیندهی اقتصادی کوتاهمدت و بلندمدت [اینطور نیست که توافق نکنیم]. قدرت، با نگهداشتن گزارهها در وضعیت نفی مضاعف، امکان تصمیمگیری را معلق میکند: نه میتوان چیزی را بهطور قطعی انکار کرد، نه میتوان آن را بهطور قطعی اثبات کرد. تمام اجزای وضعیت به این شیوه در یک ابهام بنیادین نگه داشته میشود و این ابهامها در یک جمع غیرجبری به هم افزوده میشوند تا مردم را تبدیل به ارگانیسم اغمازدهی مبهوتی کنند که بهجای اینکه بهنحو طبیعی بپرسد «راهحل چیست؟» دائم در کابوس فریاد میزند «سؤال چیست؟»
«بیایید منطقی فکر کنیم.» سیاستِ تعلیق: وضعیتِ نفی مضاعف ۱. هر بار در موقعیتی ملتهب سرگردان میشویم، یا خودمان به خودمان میگوییم، یا دیگری [بزرگتری] پیدا میشود و به ما میگوید که برای مرتبکردن اوضاع «بیایید منطقی فکر کنیم.» منطقی فکرکردن معنا«ها»ی مختلفی دارد. به تعداد شاخههای دانش منطق میشود شیوههایی برای منطقی فکرکردن دم دست داشت. هرچند میشود گلایه کرد که تمام این انشعابها میل افسارگسیختهای به فرار از «واقعیت» زمینی، گریزپا، پویا و بیآراموقرار دارند و آنقدرها هم به کار روشنتر کردن وضعیت نمیآیند، بلکه مبهمترش میکنند. انشعابهایی که دائماً مشغول تاکسیدرمی کردن حرکت و جنبش واقعیت عینی جهان، با مجردسازی [Abstraction] هذیانیاش هستند، تا درنهایت به یک هستی خالصِ بیتغییرِ بلوری در پس بیقراریِ جهان برسند، که بنیاد چیزهاست. اما با همهی اینها، گرایش منطقی داشتن به جهان، اگر تبدیل به باوری جزمی [دگمایی] به همهفنحریفیِ اسطورهی «عقل» نشود، میتواند گرهخوردگیهای جهان را لااقل اگر باز نمیکند، توضیحپذیر کند. با این تصمیم به توضیحپذیر کردنِ منطقی وضعیتِ سرگردانی، آیا میشود فهمید گزارهای که ایران را در بهار ۱۴۰۵ گزارش میکند، چه ساختار و حالوهوای منطقیای دارد؟ آیا میشود نقطهی شروعی برای منطقی فکر کردن به «ایران ۱۴۰۵» پیدا کرد؟ ۲. باید شاملترین گزارهی ممکن دربارهی ایران را پیدا کنیم؛ در نقطهی صفر. این قدم اول منطقی فکرکردن است. اما خود «گزاره» یعنی چه؟ باید دنبال چی بگردیم؟ اول، باید دقت کرد که «گزاره/Proposition» با «جمله/Sentence» فرق دارد. جملههای «باران میبارد» و «از ابر قطرههای آب روی زمین میریزد» و «It's raining» همه درنهایت جملههای مختلف یک گزارهی واحدند. جملهها عملاً لباسهای کارِ گزارهها هستند، در زبان طبیعی روزمره. اما فایدهی «گزاره» چیست؟ اینکه میشود به درستی و نادرستیاش حکم داد. یعنی ارزش صدق دارد: یا صادق است یا کاذب. بنابراین دستورها، احساسات و سؤالها در زبان گزاره نیستند. گزاره وضع مشخصی از جهان را بیان میکند که میتوانیم درستی یا نادرستیاش را بررسی کنیم. ضمناً، گزاره را با P نشان میدهند. حالا، آیا بر سر یک گزارهی واحد دربارهی وضعیت ایران توافق داریم؟ آیا میتوانیم وضعیت ایران را در یک گزاره خلاصه کنیم؟ مثلاً بگوییم «جنگ است.» ــــ امّا آیا واقعاً جنگ است؟ اگر «جنگ است» یک گزاره باشد، که با P نشاناش بدهیم، گزارهی «جنگ نیست» را باید با P~ نشان بدهیم. این « ~ » عملگر نفی است. گزاره را تبدیل به نقیضاش میکند. آنوقت اگر خودِ گزاره صادق باشد، حتماً نقیضاش کاذب است، اگر هم گزاره کاذب باشد نقیضاش صادق خواهد بود. یعنی بالاخره یا جنگ است، یا جنگ نیست. عقل ظاهراً میگوید راه سومی نداریم. ــــ اما آیا واقعاً در ایران یا جنگ است یا جنگ نیست؟ اینطور به نظر نمیرسد. اوضاع یک لایه مبهمتر است. باید هنوز دنبال نقطهی شروع گشت: دنبال گزارهی صفری که بشود وضعیت ایران را در آن جاگذاری و توصیف کرد.
۲. وقتی چند گفتمان را در نقطهای با هم یکی میکنیم، بلافاصله تفکیکها و تفاوت از بین میروند. دقت تحلیلها پایین میآید. نتایج تحلیل تبدیل به دستوپا زدن برای مصادرهبهمطلوب میشوند. چرا که در این آلیاژ گفتمانی، هر گفتمان همواره بهواسطهی همآمیزی با گفتمانهای دیگر و ازطریق آنها فرصتی برای گسترش و تجاوز به حریمهای دیگر پیدا میکند. مشکل درست همینجاست. گفتمان براندازی در ایران، بهدلیل ماهیت ترکیبی و کولاژ بودن ذاتیاش، کمترین درجهی دقت نظری و مفهومی را در معرفی خود و گرفتنِ تصمیمهاش دارد. همهچیز در ذهنیت گفتمانی باسمهای و چهلتکه مغشوش است. برای مثال، «گفتمان انقلابیگری»، بهعنوان یکی از اندامهای قرضی کلانگفتمان براندازی، بهجای اینکه بهنحو ایجابی به توانها، صورتهای سازماندهی، آرمانها و راهکارهای خود مشغول باشد، وارد حریم «گفتمان جنگطلبی» میشود و تمام معناهای خود را زمین میگذارد و یک تساوی جعلی را به دست میگیرد و وانمود میکند که جنگطلبی برابر با انقلابیگری است. یعنی «مردم» باید در حکم قربانیهای بالقوهی جنگ، بدون هیچ عاملیتی، زیر موشکباران نیروهای خارجی بنشینند، تا «انقلاب» خودبهخود اتفاق بیفتد. این همان نقطهایست که دقیقاً خواست اصلی نیروهای رادیکال حامی جمهوری اسلامی با خواست گفتمان براندازی یکی میشود. هر دو شیفتهی جنگ و وضعیت جنگیاند. چراکه در وضعیت جنگی، اولین چیزی که از بین میرود، جریانهای اجتماعی، پیوندها و سازمانیافتگی جامعهی مدنی است. اینجاست که گفتمان براندازی، برای کشیدن خطی مرزی بین خود و حامیان جمهوری اسلامی که در تمامیتخواهی، گفتوگوناپذیری و جنگطلبی همزاد او به نظر میرسند، دست به دامن گفتمان «عرب/اسلامستیزی» میشود. تا با تولید تفاوت بین خود و «آنها» همزمان هویت خود را متعیّنتر کند. اما درست در همین لحظات، جمهوریاسلامی شروع به موشکباران کشورهای عربی میکند. کاری که گفتمان براندازی در شادترین رؤیاهایش هم توان اجراش را نداشت و تنها به غرغر دیجیتالی علیه جهان عرب بسنده میکرد. اینجاست که دوباره، مشابهتی میان گفتمان ترکیبی و بیدقت براندازی و گفتمان محوری جمهوری اسلامی پدید میآید. نسبت گفتمان براندازی با جمهوریاسلامی، از نظر گرایشهای روحیروانی و معنایی، مثل کسیست که دارد تقلا میکند، میدود، تا از سایهاش فرار کند. در مجموع «این» گفتمان چهلتکهی براندازی که امروز در کلام حامیاناش [ترولهای شیروخورشیدی توییتر] و بلندگوهای تلویزیونیاش [مجریهای کودن اینترنشنال]، نه ابایی از حماقت دارد و نه خجالتی از بیاخلاقی میکشد و نه احترامی برای زندگی قائل است، درست به همین دلیل راه به جایی نمیبرد: گفتمان براندازی، امروز، در بهار ۱۴۰۵ بهعنوان یک مسیر تجربهشده که به سرانجامی نرسید، باید بنبست اعلام شود. چرا که با فاشیسم نمیشود به جنگ فاشیسم رفت. با جنگطلبی نمیشود به جنگ جنگطلبان رفت. با بیدقتی مفهومی نمیشود به نبرد با یک آشوب معنایی به نام استبداد رفت. باید جسد سنگین براندازی لمپنی/رعیتی را از روی دوش فرسودهی مردم پیاده کرد. دفناش کرد. ناماش را به یاد سپرد و در مسیر تازهی گفتمانِ «تأسیس» بهجای گفتمان «براندازی»، بهنحو ایجابی به چیستی مردم، به خواستهای روشن مردم، به راههای دستیابی و تحقق و تأسیس این خواستها فکر کرد. ــــ به «یک» گفتمان شفاف، یکپارچه و ارگانیک که انداموارگیای ذاتی دارد و هیولایی پازلشده از اندامهای قرضی و نیابتی و امانی نیست. باید به نقطهی صفر زایشِ گفتمان براندازی برگردیم. به سال ۱۳۹۶. وقتی که از درون عبور از اصلاحطلبی و اصولگرایی، چیزی به نام گفتمان براندازی زاده شد. حالا که این گفتمان، پس از بلوغ کوتاهاش تبدیل به همزاد اصولگرایی در دشمنی با زندگی و مردم و در ستایش و شیوع مرگ و مرگخواهی، و درعینحال همدست اصلاحطلبی در بیعملی و ناتوانی شده است، وقتاش رسیده که مردم در شعار تازهی خود، که بازسازی شعار اصلی دی ماه ۱۳۹۶ است، عبور از این براندازی ویرانگر را هم با صدای بلند، در کنار عبور از دوقلوی شوم جمهوریاسلامی اعلام کنند. باید به آخرین سایهی هیولا هم خبر داد که ماجرا دیگر تمام شده است. ما فراموش نکردهایم علیه چه میجنگیدیم.