کتاب و نگاه
Статистикаکتاب بخوانیم، اگر شده روزی یک سطر ... گه گداری کتاب میخوانم، گزینهیی از آن و شاید چند خطی دربارهی خوانشهایم را در اینجا مینویسم؛ البته به احساس ... @M_QK58
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 152
- 1/48двое суток
- 174
- 1/72трое суток
- 187
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔅و فردا دوباره جنگ را از سر میگیریم! مسعود قربانی صرف نظر از محتوای کتاب، خودِ نامِ #هیچ_امیدی_در_جنگ_نیست میتواند گویای فراوان حرف ناگفتهیی باشد، که دیگر حتا نیازی نیست به جزئیاتش پرداخته شود! این نام، به تنهایی فریادِ هزارانْ هزار، گلوی از گلوله خُفته و خَفه شده است که ما را وادار میکند از خود بپرسیم که به واقع، در نزاعِ و درگیری چه سودی است که به آن دل بستهایم!؟ جای تاکید ندارد که جنگ، لزوما آنچیزی نیست که اکنون روزگارمان را پُر کرده است. هر نزاعی، چه با دیگری و حتا با خود، جنگ است و باید دانست در این جنگ، برایمان هیچ امیدی نیست! چه، اگر پیروزی را نهایت ببینیم؛ شکستِ دیگری، چه رضایتی میتواند برایمان بیآورد، اگر به واقع آدمی را، یکی چون خود فرض بگیریم!؟ 🔅به هر روی، کتابِ #هیچ_امیدی_در_جنگ_نیست اثر #شان_آشر ، با جمعآوری نامههای در جنگ، چه از سوی سربازان گمنامِ درگیر در معرکهی نزاع و چه آنان که در پشت جبههها بودهاند؛ از مادران، پدران، خواهران، برادران و عُشاقِ جنگجویان، تا بزرگان و معروفانِ عالم؛ میخواهد تاریخ را از پنجرهیی دیگر، یعنی نامهها، نامههایی که برخی، در آخرین لحظاتِ حیاتشان، در اوجِ ناامیدی و در میانِ هزاران حسرتِ از دسترفتهی زندگی نوشتهاند، بخوانیم! به قول مترجم کتاب، #احسان_طریقت این اثر به ما یاد میدهد «که جنگ فقط در میانِ نبرد رُخ نمیدهد؛ در دلِ آدمهایی هم جریان دارد که نمیتوانند به خانه برگردند».(ص10) مترجم از ما میخواهد که به گاهِ خواندن کتاب، لحظهیی مکث کنیم و جوهر قلمی را که خشک شده و [به جای ادامهی نوشتار] جای قطرهی اشکی بر کاغذش، پایانِ ناامیدانهی انسان درگیرِ جنگ را نشان میدهد را به خاطر آوریم. طریقت مینویسد: «اگر روزی جعبهیی از نامههای قدیمی پیدا کردید، پیش از آنکه دورشان بیاندازید یا به سادگی از آنها بگذرید، لحظهیی مکث کنید. در هر پاکت شاید سربازی خفته باشد، شاید مادری، شاید عشقی گم شده حضور داشته باشد. این کتاب به ما یادآوری میکند که نامهها فقط کاغذ نیستند، تکههایی از جاناند که از دل جنگ، از دل مرگ، از دل فراموشی عبور کردهاند تا همچنان چیزی بگویند... و شاید در پایان وقتی آخرین نامه را میبندیم، بفهمیم که همهی ما، در هر زمان و هر زبان، در جستجوی یک چیز بودهایم: آرامشی عمیق و صلحی پایدار.(ص11) #شان_آشر هم در پیشگفتار کتابش به نکتهیی اشاره میکند که جای تامل بسیار دارد. این اثر که با نام فرعیِ "نامههای ماندگار جنگ، از #مارک_تواین تا #آبراهام_لینکلن" جمعآوری شده و از ادوار مختلف تاریخ در آن، نامههای جنگ را میبینیم؛ گویی در همهاش ردّی از احساسِ مشترک را خواهیم یافت که با گذرانِ تاریخ از بین رفتنی نیست: «زمانی که نامههای به جا مانده از بریتانیای رومی را میخوانید، شگفتزده میشوید که چقدر شرح حال زمانهی ما است. احساسات تا ابد مدفون نمیمانند».(ص15) 🔅در میان نامهها، نامهی پدری را میبینیم که نمیخواهد پسرش به جنگ برود؛ چراکه در هرلحظه، به فرزندش نفرت از کشتن را آموخته است و انزجار از افرادی که کشتن را آسان و عقلانی نشان میدهند. او که پسرش را صلحجو و غیرجنگجو میخواهد برای مسوولان اعزام مینویسد: او نفرت نخواهد ورزید؛ او نخواهد کشت. این کار پوچ است. جنگ پوچ است»(ص19) نامهیی شگفتانگیز از مادری در آستانهی اعدام را میخوانیم که به فرزندش مینویسد: «از تو میخواهم که خوب باشی و بس. بسیار خوب، همیشه. همه را دوست داشته باش و هیچگاه نسبت به کسانی که پدر و مادرت را به مرگ محکوم کردند کینهیی به دل مگیر؛ هیچوقت. آدمهای خوب هرگز کینه به دل نمیگیرند...»(ص22) صحنهیی محیرالعقول را در نامهی افسری بریتانیایی به همسرش در جنگ جهانی اول و در شب کریسمس سال1914 میخوانیم. آنجایی که دو طرفِ درگیر جنگ، تصمیم میگیرند به پاسِ این شب، اسلحه را زمین بگذارند و با هم جشن بگیرند و آواز بخوانند. و چه شگفت وقتی دو دشمن، چهره در چهرهی هم میافکنند و اینبار به جای خصم، تصویر دو انسان، با دردها و رنجها و علایق و حسرتهایی شبیه هم را مییابند: «... از یک آلمانی که تک خوانی کرد خواستم یکی از ترانههای شومان را بخواند و او "دو گرنادیر" را بسیار عالی اجرا کرد. مردان ما با لذت شنوای آواز بودند... سپس برای هم شبی خوش و کریسمسی شاد آرزو کردیم و با احترام نظامی جدا شدیم . به سنگر برگشتیم. آلمانیها "دیدهبان راین" را خواندند. بسیار زیبا بود. سپس مردان ما "مسیحیهای بیدار" را خواندند و پس از شب به خیر، همه به سنگرهای خود بازگشتیم... عجیب است که فردا شب دوباره جنگ را از سر میگیریم...»(ص80) @MasoudQorbani7
#پیشنهاد_مطالعه: #هیچ_امیدی_در_جنگ_نیست نامههای ماندگار جنگ از مارک تواین تا آبراهام لینکلن گردآورنده: #شان_آشر مترجم: #احسان_طریقت نشر #خوب ۱۲۵صفحه @MasoudQorbani7
🔅شراب نیز در فرهنگ ایرانی، همبالین خرد بود. به گمانِ گذشتگانمان «شراب، خرد را تیزتر میکرد و خردمند را در چارهاندیشی یاری میداد».(ص81) این نگاه آنچنان در این فرهنگ ریشه داشت که در سور و ماتم و زایش و مرگشان هم همراهشان بود و به اندازهی آتش، شیفتهاش بودند و حتا «سختگیریهای اسلام نیز، در باب ناروایی شرابخواری، نتوانست ایران را از باور خویش در اینباره بگرداند».(ص82) هستهی یگانهی آتش و شراب در جنگ با اهریمن، که یکی پلیدیهای بیرون را میسوزاند و آندیگری دشمن اهریمنِ درون بود؛ «خردمند را یاری میداد تا بنیاد غم براندازد و نیرومندتر و پالودهتر به نآوردگاهِ جهان پای نهد...»(ص87) حالا با برافروخته شدن شعلهی عشق، و به پشتوانهی یک فرهنگ، «آتش و شراب، ناگزیر، همدمان همیشگیِ عشق بودند. آتش، تن را گرما و زندگی میداد و شراب، جان را شعلهور میکرد و عشق، جان و تن را...»(ص88) «شراب و آتش و عشق، بعدها به گونهی تثلیثی مقدس، در ادب عرفانی راه یافتند و مهمترین نمادهای معرفت شدند و البته، در نزد عارفان ایرانی، اصالت با عشق بود و شراب و آتش هر دو زاییدهی عشق...»(ص89) برگرفته از نوشتار قدمی چند با وسوسهی عاشقی از دکتر محمد دهقانی @MasoudQorbani7
ذهن، حضور و رهایی خوانشی از کتاب نیروی حال اثر اکهارت تُله مسعود قربانی 🔅معمولا موضعگیریها در مواجههی با کتابهایی چون #نیروی_حال یا در نفی کامل و یا در تایید بیچون و چرای آن، در رفت و آمد است! آنچنانکه #اکهارت_تله خود در پیشگفتار کتابش به این مساله اشاره دارد: میشنوم که خیلیها بعد از چند صفحه خواندن کتاب مایوس شده و کنارش میگذارند و حتا مجلهیی چون تایم آنرا "مشتی چرندیات" میخواند! اما تله ریشهی این نوع برخوردها را در "نفهمیدن پیام کتاب" و رویکردی که فرد در نوعِ خوانش کتابش بر میگزیند، میبیند: «هرکسی هنوز خویش را با صدای ذهنش، یعنی جریانِ تفکرِ مداوم و غیر ارادی، به طور کامل یکی میداند، بیتردید پیام کتاب "نیروی حال" را دریافت نخواهد کرد».(ص21) ولی از آنسو، او از هزاران نامه و پیامی که از سراسر دنیا برایش فرستاده شده؛ از مردمان عادی گرفته تا راهبان بودایی، راهبههای مسیحی، زندانیان منتظر اعدام و بیماران لاعلاج و... نیز میگوید که مضمونشان، تحولی بنیادین و شگرف، بعد از خواندنِ نیروی حال، در زندگی ایشان بوده است. شاید همین دوگانگی شدید در واکنشها، یکی از نشانههای تاثیرگذاریِ این کتاب باشد؛ کتابی که کمتر خوانندهیی را در موضعی خنثا باقی میگذارد. به هر روی، کمترین کار در مواجههی با این نوع بازخوردها، مورد اعتنا قرار دادن و خواندن دقیق این کتاب تاثیرگذار و پرفروش است، که تقریبا به تمامی زبانهای زندهی دنیا ترجمه شده. 🔅اکهارت تله با تاکید بر عدم علاقهاش در برگشت به گذشته، وقتی از منشا و چگونگی شکلگیری کتاب میگوید، از روزهای استیصال و سردرگمی و میل به خودکشیاش یاد میکند که چگونه نیمهشبی در بیست و نه سالگی با حسی وحشتناک از خواب میپرد. "دیگر نمیتوانم با خودم زندگی کنم!" این همان جملهیی بود که چون زنگی در مغزش میلولید و چون خوره به جانش افتاد. همانجا بود که از خود پرسید: "من یکی هستم، یا دوتا؟" به نظر میرسد تمام دستگاه فکری تُله، از دل همین پرسش ساده، اما بنیادین بیرون میآید: اگر من با خودم زندگی نمیکنم، پس آن "من" و آن "خود" چه نسبتی با یکدیگر دارند؟ تحول در تله از همین نقطه آغاز میشود. از همین آشنایی با خود واقعی، که اکنون در قامت تماشاگرِش، بر او، خود را مینمایاند. تر و تازه، اینگونه دوباره زاده میشود و تلاش میکند آن حالِ شگرفِ بعد از واقعه را دوباره بازیابد. آنجایی که به قول خودش بیزمانی و بیمرگی را به صورت خلأ، احساس کرده و حالا میخواست بدان "آگاه" باشد. 🔅نیروی حال محصول و عصارهی ده سال تلاش معنوی نویسندهی آن است که در قالب پرسش و پاسخ، از همایشها و جمعهای علاقمند به آن فضایی که تُله ترسیم میکند، بیرون آمده. تلاشی برای آزادی آدمی از اسارت ذهن و ورود به ساحت آگاهی، و شاید بتوان گفت باقی کتاب، شرح و بسط همین تمایزِ آگاهی و ذهن باشد. تله میگوید: «بارها و بارها کوششم بر این بوده است که شما را همراه خود به درون آن حالت بیزمانیِ ناشی از حضورِ آگاهانهی عمیق در "لحظهی حال" ببرم تا مزهی روشنبینی را به شما بچشانم».(ص28) او که آموزههایش را «تکرار امروزینی از تعالیم بیزمانِ معنوی، که جوهر تمامی ادیان است»،(ص30) فرض میگیرد؛ از خوانندهی کتاب میخواهد که تنها با ذهنش آنرا نخواند، بلکه «مراقب هر "احساس ــ واکنش» و حس شناختی که از ژرفای درونِ»(ص29) فرد، سرریز میشود نیز باشد. تله میخواهد که به درونِ خود بنگریم. همآنجا که مامن و جایگاه واقعی آدمی است. محلِ «کشفِ سرشتِ راستینتان، فراسوی نام و شکلِ ظاهر»(ص32) راهش چیست؟ "بودن" را بیابیم! 🔅بودن از جمله مفاهیم کلیدی است که در نگاه تُله با آن میشود آرامش حقیقی را به فراچنگ درآورد. بودن، در قامت کلمات نمیگنجد. باید که به تمامه فهمش کرد! ولی اگر محدودیت خویش در انتخاب واژگان و ناچاری خود در استفادهی از آنها را در نظر داشته باشیم، آنگاه شاید با این تعاریف به بودن نزدیک شویم: «بودن یعنی آن هستیِ یگانهی همیشهی حاضر و ابدی، فراسوی هزاران شکل از حیات، که تابع تولد و مرگ هستند. با این حال بودن نه تنها فراسوی هرچیز، که در ژرفنای آن، به عنوان درونیترین نادیدنی و جوهر لایزال آنچیز[هم هست]».(ص33)«واژهی بودن مانندِ واژهی پروردگار توصیف کنندهی چیزی نیست...»(ص34) @MasoudQorbani7 ادامه در لینک https://tg.pe/eQr
#پیشنهاد_مطالعه: #نیروی_حال رهنمونی برای روشنبینی معنوی نویسنده: #اکهارت_تله مترجم: #هنگامه_آذرمی انتشارات: #کلک_آزادگان ۲۷۲ صفحه @MasoudQorbani7
🔅ضرورتِ دمیدن در صلح! مسعود قربانی در زمانهیی که از زمین و زمان فریاد جنگ و خون و انتقام میآید و شعارِ بزنی، میزنم! همهجا فراگیر شده است؛ دردمندی به نام #نعمت_اله_فاضلی همهی همَّش را بر صلح گذاشته و با قبول و خرید هر خردهیی که بر او بَرَند! خود و بیست اندیشمند دیگر را حول مفهوم #صلح_ایرانی گرد آورده، تا این مهم را از ویترین شیک و زیبا و دهانْ پُرکنش بیرون کشد و در عرصهی واقعیت و جامعه، خاصه ایران، ببیند و کارکردش را بسنجد. البته که فاضلی عقیده بر صلح دارد و به مثابهی امید بدان مینگرد و در همان حین، یکی از جدیترین الزاماتِ حالِ حاضرِ ایرانِ امروز را پرداخت به صلح میداند و در آن هیچ شک نمیورزد؛ ولی او میخواهد به صلح، اندیشورزانه و از پنجرههای گوناگون نیز نگریسته شود؛ از اینرو از متخصصان هر حوزه میخواهد، روایتِ صلحِ خود را از دریچهی سیاست هم بتابانند و دری به نام صلح فرهنگی هم بگشایند و صلح اجتماعی را روزنی بیایند و در انتها صلح از منظر اقتصاد را نیز بکاوند. 🔅نعمتالله فاضلی خود در دیباچهی کتاب که عنوان صلح به مثابهی امید گرفته، با تاکید بر واهی نبودن صلح، بر ایستادگی درآن و از ضرورتش میگوید و آنرا امیدی راستین و اتوپیای واقعی میخواند. او صلحاندیشی را نیازی برای همه میبیند و البته خود اذعان دارد که متقاعد کردن خیلِ مردم به آن دشوار است: آنجایی که جهان چنان در اذهان به تباهی نشسته و دیگر کاری از کسی بر نمیآید؛ صلح اندیشی چه حاصل؟ یا اویی که صلح و صلحاندیشی را نقابی ایدئولوژیک میبیند و فریبی در دست سیاستمداران و لفظی دهانپر کن برای تبلیغاتشان... دیگرْ برای او، پرداخت به آن یعنی چه؟ یا آن زیستشناس و عصبشناسی که اثبات میکنند، آدمی به سرشتْ شرور و خشونتورز است، دیگر تقلای صلح برای اینان، به چه معنااست؟ در کنار این همه انکار، ایران با وخامت اوضاعش، کار را برای اغنای مردمانش به صلح بسیار دشوار کرده است: «در فضایی که جامعهی ما با چالشهای ساختاری بزرگ زیستمحیطی، تبعیض، فقرِ فراگیر، فساد، خشونت و محدودیتهای گوناگون سیاسی و اجتماعی درگیر است، بسیاری راه برونشد از وضعیت را نه در صلح و نه در اندیشهورزی، بل در عمل و اقدام متهورانه جستجو میکنند...»(ص16) حالا فاضلی دم از صلح و آن هم ایرانیاش میزند! او در همان شروع میگوید که در این مباحث دنبال دفتری شاعرانه و ادیبانه در ستایش صلح نباشیم! کتاب دانشگاهی مرسوم با نظریات و نقد تئوریهای علمی هم اینجا به آن صورت قابل یافت نیست؛ و در پی اثبات تاریخیْ، صلحطلبانه از ایران و ایرانی هم نمیباشد... این کتاب در پیِ «اندیشههایی دربارهی چیستی، چرایی و چالشها و چگونگی تحقق و ارتقای صلح در ایران است».(ص20) و جمعی از اندیشمندان و محققان، ایدههایشان را برای گسترش صلح و کاهش خشونت در ایران قلمی کردهاند. ایشان میخواهند: افق فکری جامعهی ایران را به صلح حساستر کنند... «صلح ایرانی، چشمانداز و افقی فکری است که میکوشد از سویی جامعهی ایرانی را از منظر ناصلح مسالهمند سازد و افقی بگشاید، که تنشها، تعارضها و تضادهای خشونتزا را رویتپذیر سازد و از سویی دیگر راهبردهایی برای مواجههی فعال و خلاقانه و سازنده برای تحقق صلح در ایران ارائه دهد».(ص21) 🔅نویسندهی دیباچه، چنان به صلح ایمان دارد که لازم میداند همهی رشتههای دانش درگیرِ صلح و اندیشهورزی در خصوص آن شوند؛ او مشکل را نشنیدن صدای صلح ، خاصه از سوی کسانی که نقش تعیینکننده در جامعه دارند، میداند. او میگوید برخی صلح را با انفعال اشتباه گرفتهاند و این خود یکی از موانع همهگیر شدن و نشنیدن و بیثمر ماندن فعالیت صلحطلبان است. از دیدِ او راهی که برای شکستن این نوعِ نگاه است؛ ترسیم تصویر آیندهیی همراه با صلح است. فاضلی از زبان لیکاف و جانسون، در مقابله با گزارهی "بحث، جنگ است" مینویسد: «تلاش کنید فرهنگی را تجسم نمایید که در آن بحث، پیوندی با جنگ ندارد؛ جایی که کسی برنده یا بازنده نیست؛ جایی که حمله کردن یا دفاع کردن، تصرف کردن یا از دستدادن، مفهومی ندارد. فرهنگی را تصور کنید که به بحث بهمانند یک رقص مینگرد، شرکتکنندگان رقصندهاند و هدف از بحث کردن، رقصیدنی موزون است که از نظر زیباییشناختی خوشایند باشد. در چنین فرهنگی نگرش [و تجربهی] مردم نسبت به بحثها متفاوت است...»(ص28) نعمتالله فاضلی ناظر به دیدگاههای نویسندگان کتاب از صلح به مثابهی فرهنگ میگوید و معتقد است... ادامه در لینک زیر https://tinyurl.com/29v82r6y @MasoudQorbani7
#پیشنهاد_مطالعه: #صلح_ایرانی در جستجوی مسیرهای صلح در ایرانٍ امروز به کوشش: #نعمتاله_فاضلی انتشارات: #همرخ ۵۲۵ صفحه @MasoudQorbani7
🔅میر دروغین؛ #محمد_دهقانی با الهام از شعر "آن میر دروغین بین..." که در آن مولوی با هجوی طنازانه، در واقع چهرهیی تمسخرآمیز از سران و امیران مستبد، ترسیم میکند؛ شخصیت مسعود غزنوی را مصداق "آن میر دروغین" مییابد و معتقد است با همهی تمجیدی که بیهقی از مسعود کرده، تاریخ بیهقی ستایشنامهی او نیست بلکه بعد از خواندن کتاب، به تصویری هجوآمیز از همان میرِ دروغینِ مولانا خواهیم رسید! نویسنده با شرح فشردهیی از اقدامات نابخردانهی مسعود، تلاش دارد چهرهی ناموزن این پادشاه را روشنتر نمایان سازد: از انتخاب اشتباه وزرایی چون بوسهل زوزنی که اعدام حسنک را در پیداشت و نیز هولناکترین اشتباه او در حملهی پرهزینه و بیثمر به گرگان و مازندران و خطای بزرگش در لشکرکشی به هند به بهانهی جهاد با بتپرستان... همه نُمایشی است از چهرهی این میر دروغین! که این همه معلوم میکنند «در پس شخصیت به ظاهر شجاع و ستیزهجوی مسعود، ترس و بدگمانی شدیدی نهفته بود».(ص96) دهقانی یادآور میشود که مسعود نیز چون همهی حاکمان «چشم به دهان کسانی دوخته بود که از او ستایشهای مبالغهآمیز میکردند و همراه با این ستایشها، اغراض خود را هم، که به آرزوها و جاهطلبیهای شاهِ جوان همخوانی داشت، پیش میبردند».(ص96) در خوی استبدادی مسعود همین بس که بیهقی بیش از ده بار از خودرایی و خودسریاش که منجر به نتایج نسنجیده گردید، یاد میکند و این خصلت را تا بدانجا فاجعهبار مییابد که حتا دیگر او تاب شنیدن اندرزی شاعرانه را هم نداشت! میردروغین، ترسویی بود که زدن و کشتن ضعیفان و بیخطران را هنری بزرگ میپنداشت و در همانحال، با جنونِ خودبزرگبینیاش، نهیب میزد که «وحشت ما بزرگ است!»(ص102) و جالبتر آنکه باز چونان همهی حاکمان این دیار، شجاعتِ اخلاقی قبول مسوولیتِ کارهایش را نداشت. «در جریان اعدام حسنک، صحنه را خالی گذارد و قصد "نشاطِ سه روزه کرد"».(ص103) اما ماحصل این همه هیاهو و آتش، به گفتهی نویسنده «چیزی جز خرابه و خاکستر نبود».(ص109) 🔅قسمتی از نوشتار قدم زدن در کوچههای تاریخ با بیهقی و دهقانی @MasoudQorbani7
🔅قدمزدن در کوچههای تاریخ با بیهقی و دهقانی! مسعود قربانی از نگاه دکتر #محمد_دهقانی پیشیگرفتن فرهنگ منظوم بر فرهنگ منثور، از مهمترین عوامل شکلگیری ساخت و پیکرهی اندیشگی اکنون این دیار است، که در آن عقل و استدلال حاشیهیی بر شاعرانگی و تخیّل شده است! او معتقد است اگر آثاری چون #تاریخ_بیهقی اینقدر مهجور و تنها نمیماند و کار بزرگِ خالقِ این تاریخ شگرف، از سوی نویسندگان دیگر پیْ گرفته میشد؛ شاید شاهد سیمای دیگری از فرهنگ ایران میبودیم که در آن، با پایی در زمینِ واقعیت، به درک عمیقتری از جهانِ واقع میرسیدیم. دهقانی بر همین اساس است که سوای مقصودی که در تحلیل و بررسی موشکافانهی تاریخ بیهقی از منظرهای مختلف داشته؛ تجلیل از او، به عنوان اندیشمندی که در تقویت فرهنگ منثور در هزار و اندی سالِ پیش، یکتنه ایستاده و کوشیده است را یکی از مهمترین انگیزههای نگارش کتابش، #حدیث_خداوندی_و_بندگی میداند. کتابی که در مقدمهیی پُر و پیمان، نخست جوانب مهم کار بیهقی به لحاظ ادبی، اجتماعی و روانشناختی را مورد بررسی قرار داده و بعد با معرفی اصلیترین بازیگران آن تاریخ، سعی در آشنا کردن خوانندگان با این شاهکار ادبی را دارد. 🔅خواست دهقانی ورودِ آگاهانهی علاقمندان، از دریچهی این کتاب به متن اصلی است؛ چراکه معتقد است، همچنان آن روحیات و خلقیات و رفتارها در امروزه نیز قابل رصد است و «بیهقی شاید راوی صادقی برای خلقوخو و رفتار سیاسی و اجتماعی ما امروزیان هم باشد».(ص5) مقدمه با زندگینامهی بیهقی و تاسف نویسنده از اطلاعات اندک و پر از ابهامی که ما از الشیخ ابوالفضل محمد بن الحسین الکاتب البیهقی داریم آغاز میشود. اینکه حارثآباد _ دهی در نزدیکی سبزوار _ زادگاهش بوده و کارش را با دبیری بارگاه سلطان محمود غزنوی آغاز و... ادامه در لینک https://tg.pe/6jr @MasoudQorbani7
#پیشنهاد_مطالعه: #حدیث_خداوندی_و_بندگی تحلیل تاریخ بیهقی نویسنده #محمد_دهقانی نشر #نی ۴۹۶ صفحه @MasoudQorbani7
🔅هنر ظریف بیخیالی! مسعود قربانی نگریستن به زندگی همچون یک اثر هنری، که درآن کامیابی و شادکامی الزام و ضروری نیست؛ بلکه زیستنی که ارزشش را داشته باشد، مسیر آن است؛ هدف مجموعهی "خوب زیستن" انتشارات #کرگدن است. جایی که معتقد است «بهترین تمرینِ خوب مردن، خوب زیستن است." زیستنی که نظام آموزشی ما، چه در خانواده و چه درمدرسه، به آن اعتنایی ندارد و به ما نمیآموزد که چگونه میشود زندگی راعمیقتر دید و در راهِ خلقِ خویشتن، یافتش! #هنر_ظریف_بیخیالی کتابی است ازاین مجموعه، که درآن نویسندهاش #مارک_منسون ، رویهیی برای زیست پیشنهاد میدهد که درآن، بیخیالی! را هنری به سوی خوب زیستن تصور میکند. از دید او بیخیالی هنری است که باید آنرا آموخت و دانست که درکجاها از آن استفاده نمود و به کار بست. باید دانست که چه چیزهایی اساسا در زندگی مهماند و ارزشمند، و بعد از شناخت آن هنرِ ظریف، چگونه میشود به ترسناکترین و سختترین چالشهای زندگی زُل زد واقدام کرد! 🔅او میخواهد به کتابش «به چشمِ راهنمایِ "چگونه رنج بکشیم" یا "چگونه بهتر رنج بکشیم"»(ص21) نیز نگاه کنیم. اینکه چگونه رنج بردنمان همراه با معنا و شفقت و تواضع بیشتری باشد. منسون اضافه میکند: «این کتاب به شما یاد نمیدهد چگونه به دست بیآورید یا برنده شوید، بلکه یاد میدهد چگونه ببازید و رها کنید. به شما یاد میدهد کولهپشتی زندگیتان را بردارید وجز چند چیز مهم، بقیه را بیرون بریزید».(ص21) 🔅شادکامی دراین نگاه خود به یک مشکل تبدیل میشود! البته مشکلی اجتناب ناپذیر. چراکه شادکامی از حلِ مشکلات به دست میآید و راهحلِ مشکلات امروز، سنگِ بنای مشکلات فردا را میگذارد. «راز موفقیت در حل کردن مشکلات است، نه دراینکه از اول هیچ مشکلی نداشته باشید».(ص30) پس باید این اصل را فراموش نکرد که مشکلات برگشتپذیر و اجتنابناپذیرند. ازدواج بادعواهای بعدش معنا مییابد! خانهی مورد علاقه، تعمیرات میخواهد. شغل خوب، استرسزا هم هست و دریک جمله «هر چیزی که حالمان راخوب میکند، ناگزیر، حالمان را بد هم خواهد کرد».(ص35) 🔅تو خاص نیستی! درنگاه نویسنده ممکن است این موضوع به زبان من و تو بیاید، ولی در عمل همگی به نوعی خود را تافتهی جدا بافتهیی در هستی میبینیم! ما خیلِ متوسطانی هستیم که جهان را پر کردهایم! ما خاص نیستیم! از نگاه نویسنده حال که دربازی رسانه، متوسط بودن معیاری برای شکست شده است تو باید برای سلامت روانت هم شده، رژیم بیمزهی حقایقِ رُک و پوستکندهی زندگی رااجرا کنی: «حقایقی مثل اینکه "اعمالتان در نگاه کلی، تاثیر خیلی زیادی در جهان ندارد" یا"بخش عمدهی زندگیتان کسل کننده و بیارزش است، وایرادی هم ندارد". 🔅مارک منسون در ادامه، به ارزشهای نامتعارفی درزندگی میپردازد که جملگی از قانون نتیجهی عکس پیروی میکنند؛ یعنی منفیاند و «همهشان مستلزم رویارویی با مشکلات عمیق هستند...».(ص87) مسوولیتپذیری یکی ازاین ارزشها است. ما مسوول زندگیمان هستیم؛ به ویژه شکستهایش! نویسنده با تمیز بین دومفهوم تقصیر و مسوولیت، که اولی متعلق به گذشته و تصمیماتش و دومی، نتیجهی انتخابهایی است که درحال حاضر در پیش میگیریم؛ از ما میخواهد که مسوولیت مشکلاتمان را به عهده بگیریم. چراکه در این لحظه است که بهبودی حاصل میشود. درست است که ما این زندگی را انتخاب نکردهایم، اما چگونگی دست و پنجه نرم کردن با آن، به انتخابهای ما بر میگردد. از دید نویسنده روند زندگی از غلط به سوی درست نیست! وقتی چیزی یاد میگیریم ازغلط، به کمی غلط حرکت کردهایم. چراکه «باورهای ما مثل موم نرم و شکلپذیرند و خاطراتمان به شدت غیرقابل اعتماد».(ص126) ابزار مواجهه با مغزی که ملغمهیی از بیدقتیها است، تردید است. وقتی مابدترین نُظارهگر خویشیم و آخرین نفری هستیم که افعالِ بدمان رامیبینیم، «به جای تلاش برای رسیدن به یقین و قطعیت، بایددائما در جستجوی تردید باشیم».(ص117) او میگوید برخی آدمها آنقدر روی اشتباه نکردن درزندگی وسواس دارند که در نهایت هیچوقت زندگی نمیکنند. منسون باتاکید چندباره براین مهم که راه پیشرفت از شکست میگذرد، بریک اصل پافشاری میکند: کاری بکن! او میگوید: «عمل کردن، صرفا نتیجهی انگیزش نیست، بلکه علت آن نیز است».(ص158) اما دراین میان به نکتهیی هم نگاه ویژه دارد،"نه گفتن" او دربارهی توانایی متعهد بودن به خویش توضیح میدهدو به خود اشاره دارد که «انتخاب کردم به همه چیز به جز بهترین آدمها و تجربهها و ارزشهای زندگیام جواب رد بدهم».(ص186) و اما توجه به فناپذیریمان واپسین ارزشی است که نویسنده بدان توجه دارد. مرگی که به آدمی کمک میکند ارزشها را درجای درست زندگی قرار دهد. دراین دید، مرگ است که «تمام ارزشهای مزخرف، شکننده وسطحی را در زندگی محو میکند...»(ص204) @MasoudQorbani7
#پیشنهاد_مطالعه: #هنر_ظریف_بیخیالی نویسنده: #مارک_منسون ترجمه: #رشید_جعفرپور ویراسته: #بابک_عباسی انتشارات: #کرگدن ۲۱۲ صفحه @MasoudQorbani7
🔅ایرانشهری، پیامبری ایرانی! مسعود قربانی پیمودن راهی که در آن تنها چند چراغِ کمسو، چشمک میزند، آسان نیست. آنهم چراغهایی که روشنای آن نه از خود، که نور را از جایی دیگر بر آن میتابانند! #ابوالعباس_ایرانشهری آن چراغِ کمنوری است که تقریبا هیچچیز ازاو نمیدانیم، جز چند صفحهیی، که آنهم نه نوشتاری ازخودِ او، که دربارهاش و در نقدِ دیدگاههایش. نقلقولهایی که ناصر خسرو و ابوریحان بیرونی از ابوالعباس ایرانشهری آوردهاند، مبنای پژوهش ارزشمند #عبدالرضا_ناصر_مقدسی دربارهی این نخستین فیلسوف و منجم و ریاضیدان ایرانی بعد از حملهی اعراب، که دین جدیدی هم آورده، شده است. نویسنده با بررسی این متون کهن ودر کنارش انگشتشمار نوشتههایی که اساتیدی چون #مجتبا_مینوی، «به عنوان اولین کسی که به شکل ساختارمند به معرفی ابوالعباس ایرانشهری پرداخته»(ص26) #مهدی_محقق، داریوش کارگر، #نصراله_پورجوادی واز همه کاراتر، کسی که دربازسازی وجه فلسفی ایرانشهری پژوهیده، #حمید_حمید، سعی داشته فهم خود از پنداشتهای این نابغهی ایرانی و مفهوم سترگ هستی در دستگاهِ اندیشگری اورا در کتابش صورتبندی نماید. 🔅مقدسی که با همین اندک داده از ایرانشهری، حیرتزدهی تفکر او است، مینویسد: «هرچه جلوتر رفتم، ایرانشهری برای من همان استادی شد که سالها درپیاش بودم. کسی که نقبی ازعالم انسانی به عالم وجود زده وتوانسته از هستی درکی متفاوت به دست آورد. من هم دراین جست وجو جرعهیی از اقیانوس تفکر اورا نوشیدم. هستی دیگر امری دست نیآفتنی نبود. میشد به عنوان انسان تجربهیی ازهستی داشت؛ تجربهیی که جان و روان انسان رامتاثر از خود نماید؛ درس مهمی که ایرانشهری به من آموخت».(ص2) 🔅در این پژوهش معلوم میشود: تولد ایرانشهری درنیشابور، پیشزمینهیی بوده برای اندیشههای بعدیش که ویژگیهای فکری وسیاسی خراسان و شرق ایران مبنای آنها است. او با فلسفهی یونان، به ویژه فلسفهی ارسطویی آشنایی درستی داشته و بر زبان عربی و در پیاش قرآن ومعارف اسلامی چیره بوده است. ایرانشهری آشنایی عمیق باادیان پیش از اسلام به خصوص مانویت و زرتشتی داشته ونیز از علم هیات وریاضی آگاه بوده است. از جنبهی اعتقادی، اوبه هیچ دینی باور نداشته وتاکید براین اصل دارد که حقیقت همه ادیان یکی است. باارزشترین تلاش او درارایهی نظریهیی فلسفی است که بر قدیم بودن زمان، مکان، ماده وخداوند پافشاری دارد و سعی میکند ارتباط این چهار مقوله را با هم نشان دهد. دراین میان، حفظ جایگاه خداوند به عنوان صانع و وابستگی آن سه دیگربه خدامورد تاکیدش است. اما دین ابوالعباس ایرانشهری در نگاه نویسنده واجد حداقل سه ویژگی است: 1. دینی برای ایرانیان بوده، 2. به او وحی میشده و 3. نام مجموعهی این وحی هستی بوده که میتوانسته نام دین یا کتابش هم بوده باشد. 🔅نویسنده براین احتمال نیز اصرار میورزد که کیهانشناسی ایرانشهری، همان کیهانشناسی فلسفیاش راتشکیل میداده و اینگونه «با انتزاع مفاهیم اصلی از اسطورهها سعی دریکی کردن ادیان، فارغ از تفاوتهای ظاهری آنها مینماید».(ص46) «هستی درنظر ایرانشهری به معنای وجود بوده واو وجود را در ساختار همان چهار جوهر قدیم تبیین میکرده است».(ص46) 🔅نویسنده دربخش دوم کتابش به دنبال ارایهی چگونگی شکلگیری آیین ایرانشهری است وبا بازسازی اندیشهی اوبا استفاده از منابعی چون بندهش سعی داردبه منظومهی فکریاش نزدیک شود. او با تاکید بردور بودن اندیشهی ایرانشهری به نگاهِ زُوروانی، براین گمان است که «بندهش، یکی از مأخذهای مهم او برای کیهانشناسی فلسفیاش بوده است».(ص62) مقدسی تلاش ایرانشهری برای اصلاح وتقلیل سیستم اسطورهیی به عناصری محدود را، حرکتی درجهت خودبسنده نمودن ورفع تناقضاتی که این دید دارد میبیند واینچنین«بسیاری از ایرادات منطقی اسطورهی آفرینش را مرتفع کرده است. دراین مرتفع کردن دیگر نامی از اهریمن نیست وآن نظام ثنویِ ازلی که غیرقابل توضیح است ازکیهانشناسی فلسفی او حذف میشود. درعین حال، او خداوند را همیشه صانع فرض میکند ودر عین صنعِ همیشگی عناصر هیولی، زمان و مکان را نیز قدیم دانسته وچه بسا برای توضیح منطقی چگونگی آنها[...]آنها راصفتها یا تجلی خداوند فرض مینماید؛ اماصفتی که به نظر میرسد خداوند برای همان صانع بودن به آنها نیازمند است؛ همانند هرمزدی که به آفریدگان خود نیاز دارد».(ص79) درنگاه نویسنده، ایرانشهری درست است تجربهی اسطورهیی را به کیهانشانی فلسفی تقلیل داد ولی چون دغدغهی درک هستی را داشت در آن معنایی الوهی یافت؛ پس معنایی بدان افزود. اینچنین «درکی اسطورهیی و مذهبی از آن اتفاق افتاد و در این درک جدید، هستی به او وحی نمود و او پیامبر هستی شد؛ پیامبری که به قول مؤلف بیانالادیان جان خود را بر این جستوجوی هستی شناختی خود گذاشت...»(ص83) @MasoudQorbani7
#پیشنهاد_مطالعه: #ابوالعباس_ایرانشهری پیام آوری از هستی نگاهی به اندیشههای پیامبری ایرانی بر اساس اسطوره شناسی عصبی - تکاملی نویسنده: #عبدالرضا_ناصر_مقدسی انتشارات: لوگوس ۸۵ صفحه @MasoudQorbani7
بهتر و تأثیرگذارتر از این تکّهٔ فیلم «باشو غریبهٔ کوچک» چیزی نمیشناسم که کارکرد زبان فارسی برای تقویت انسجام ملّی را نشان داده باشد. سخن بیضایی تمام است و هیچ کم ندارد. عصارهٔ اندیشهٔ بزرگترین ادیبان و رجال سیاسی فرهنگمدار و ایراندوست است. تصویر کرده آنچه را آنان گفتهاند و میخواستهاند که بگویند. تصویرکرده که زبان فارسی معبر همدلی ماست. ابزار مفاهمهی ماست. تا به هم سنگ نزنیم و با هم حرف بزنیم. تا درد هم را بشنویم. بر گریهی هم نخندیم. به هم نزدیک شویم. از حال هم بپرسیم. اشکی را بستریم. مرهم شویم. لبخند شویم. همدم شویم. خویشکاری زبان فارسی این است. فریاد درد مشترک است. کوچهباغ آشتیکنان است. پیوندمان میدهد به کتاب؛ به خاطرهٔ مشترک ملّی؛ به یاد پدر اندر پدر اندر پدر ما. پیوندمان میزند به مهر مادری؛ به ایران... با زمزمهای به دلاویزی لالایی مادر به گوشمان نجوا میکند که: «ایران سرزمین ما اَست... ما از یک آب و َ خاک هستیم... ما فرزندان ایران هستیم». ما نگفتیم تو تصویرش کردی ای استاد بیضایی بزرگ! درود سرمدی ملّت ایران نثارت. https://t.me/n00re30yah
▪️ استاد بهرام بیضایی ( ۵ دی ۱۳۱۷ - ۶ دی ۱۴۰۴) ▪️ ✍️ برای درگذشت استاد : از خانه کوچ کردم اینبار از خانهٔ جهان هم! #بهرام_بیضایی #بیضایی #bahrambeyzai ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ @Hanif_Shamim
چه جهان خالی است، وقتی تو دیگر در آن نفس نمیکشی .... بهرام بیضایی بزرگ هم رفت
🔅نواختن بیوقفه روی عرشهی کلاس* مسعود قربانی #نواختن_بیوقفه روایتهای معلمی است، عاشقِ معلمی، نوشتن و تاملِ عمیق؛ که کلاسهایِ درسیْ به ظاهر خشک چون فیزیک هم باعث نمیشود قلم را زمین گذارد و تنها متمرکز بر مشتی فرمول و نمودار، ساعتی را با دانشآموزانش سپری کند. #محمود_مقدسی در این جستارنویسیها، فضای کلاس و رفتارهای شاگردانش را به دقت زیر نظر دارد و از کُنشهای به ظاهر معمولی هریک از ایشان و از تعاملی که با معلم، یکدیگر و در کل، مفهومی به نام مدرسه دارند؛ دستمایهیی برای اندیشیدن و دوباره فکر کردن به این تکرارهای سرنوشتساز! میسازد. آنچنان که در شرح نام کتاب هم آمده؛ توجه، رابطه و مراقبت برای مقدسی اساس معلمی، و یادگیری، فرع بر آنها است. او میپندارد «کارش ایجاد حیریت، اشتیاقِ به یادگیری و کمک به برقراری رابطه است».(ص11) او در این اندیشه است که چگونه عنصر انسانی را محور کلاس و آموزش قرار دهد و متاثر از #مارتین_بوبر، با دانشآموزان، رابطهیی منوتویی و نه، منوآنی برقرار کند. هفتاد و شش جستار از تجربههای زیستهی دکتر محمودمقدسی در دوران تدریسش انتخاب شده تا هر کدام بهانهیی باشند برای تامل بیشتر «دربارهی خود، دیگری، رابطه، زندگی و آموزش».(ص12) نویسنده با قلمی توانا و گیرا و البته شیرین که در جاهایی خواننده را به یاد رمان #محبت ، نوشتهی #ادموندو_د_آمیچیس که در کشور ما با سریال بچههای مدرسهی والت ماندگار شده، میاندازد؛ هر بار موضوعی در کلاس برایش برجسته میشود و به نوشتن وا میداردش. 🔅این کتاب در وهلهی نخست برای معلمان و اولیای مدرسه پر از نکتههای آشنا است. کتابی که عمده موضوعات آن را زیستهاند و حالا میبینند که چگونه همهی آن مسائلِ هر روزهشان، به روایتی جذاب برای مشاهدهیی دوباره و تجزیه و تحلیل از ذهنی فلسفی و روانشناسانه، تبدیل شده است. روانشناسان و مشاورانی که خود با پیچیدگیهای مراقبت آشنا هستند، سوی دیگر گفتگوهای این کتاباند. ایشان با نمونههای مختلفی که در کتاب طرح میشود، گویی خود در کلاس نشستهاند. دانشآموز هم میتواند مخاطب جدی این کتاب باشد تا از پنجرهی دیدِ معلمانش بر خود نظری تازه افکند و به بازبینی دوبارهی مناسبات خود و مدرسه بپردازد. . و نهایتا همهی علاقمندان به کتاب، و پدران و مادران، با این کتاب میتوانند سفری به گذشتهی دور یا نزدیکشان در پشت میزهای مدرسه داشته باشند و از آن طریق، پایِ مباحثی علمی و قابل کاربست، در قامت روایتی تازه و دوست داشتنی بنشینند... تکههایی از کتاب: ▫️«بچهها از معلم توجه میخواهند... من اغلب به رفتار این بچهها توجه میکنم و به دنبال این میگردم که راهِ ارتباط با آنها و به رسمیت شناختنشان چیست...»(ص107) ▪️معلم باید مراقب میزان فاصلهاش با بچهها باشد و هنر درمیانه ایستادن را بلد باشد، و این اصلا کار آسانی نیست.(ص134) ▫️«گاهی اوقات با خود فکر میکنم، مگر ما خودمان چقدر تربیت شدهایم که بتوانیم این بچهها را تربیت کنیم. آیا این بچهها میتوانند خوشی و شادی بیشتری را تجربه کنند یا محدود میمانند به آنچه ما والدینشان به آنها دادهایم؟ آیا نگاه و عمل ما مشکلات شخصی و روانی خودمان را در آنها به یادگار نمیگذارد؟»(ص139) ▪️«میدونین آقای ایکس، ما باید به بچهها یاد بدیم همیشه برنده شدن بالاترین هدف نیست. اونها باید یاد بگیرن اصلا وارد بعضی بازیها نشن. باید بهشون یاد بدیم حال خوب داشتن و رضایت از زندگی خیلی وقتها مهمتر از بردن به هر قیمته...»(ص178) ▫️«گاهی اوقات حس میکنم وظیفهی ما معلمها فقط حیرتآفرینی و همراهی است. یعنی کاری کنیم که بچهها به ندانستنِ خودشان و پیچیدگیِ جهان پی ببرند، انگشت به دهان بایستند و و خیره و حیرتزده به آنچه پیش رویشان هست نگاه کنند...»(ص245) ▪️«گاهی اوقات فکر میکنم یکی از ویژگیهای کلاس ایدئال این است که بچهها و معلم با هم در مورد فضاهای خالی، خطوط سفید و آنچه من گهگاه کشمش توی کیک مینامم توافق داشته باشند... یک حالت خوب دیگر این است که معلم بتواند این احساس امنیت را برای بچهها ایجاد کند که حواسش به فضاهای خالی هست و به قاعده از آنها استفاده میکند... از کدام فضای خالی حرف میزنم؟ از فضای خالی بین درس دادن. آنجا که شوخی میکنیم. حرف غیردرسی میزنیم. خاطره تعریف میکنیم... این فضاهای خالی و خطوط سفید برای کلاس حیاتیاند...»(ص269) ▫️«در معلمی، چه در تعلیمش چه در تربیتش، خیلی وقتها معلم باید خودش را بکشد کنار؛ باید باشد، ولی بایستد و تماشا کند. باید صبور باشد، جلوی میل خودش به مداخله را بگیرد و خطاهای شاگردانش را تحمل کند».(ص293) ... بخوانیدش و لذت ببرید! -------------------------- *برگرفته از نام یکی از جستارهای کتاب @MasoudQorbani7
#پیشنهاد_مطالعه: #نواختن_بیوقفه روایتهایی دربارهی توجه، رابطه و مراقبت نویسنده: #محمود_مقدسی انتشارات: #خوب ۳۱۹ صفحه @MasoudQorbani7
🔅تردید در فرضیهی خاموشی علم مسعود قربانی پرسش محوری کتاب #ما_چگونه_ما_نشدیم؟ ناظر بر فرضیهیی است که خاموشی علم دراین دیار و سرزمینهای اسلامی رایکی از اسبابِ اساسی دور ماندمان از گردونهی توسعه و عقب افتادنمان درعالم میبیند. #امیرمحمد_گمینی نویسندهی کتاب با نظر به کتاب ماچگونه ما شدیمِ #صادق_زیباکلام و دیدگاههای دیگرانی چون رضا منصوری، نشان میدهد نهتنها افول وخاموشیِ علمی با آن شرحی که این روشنفکران ازتاریخ ارائه میدهند، قابل تایید نیست که حتابه فرض اثبات، باز سوآل اساسی این است: «از کجا میدانیم علم آنروزگار لزوما به مکانیک جدید منجرمیشد که بانظریهی افول بخواهیم پاسخ دهیم چرا به مکانیک جدید نرسیدهایم؟»(ص82) نویسنده که ازمنظر تاریخ علم براین فرضیه نظر افکنده است؛ در نقدنظر زیباکلام شواهدی میآورد که از طریق آن نه افول علم قابل شناسایی است و نه زمان آن! او معتقد است«علم در ایران و دوران اسلامی، تاقرن هجدهم یاحتا نوزدهم به مسیر عادی و بهنجار خود با اُفت و خیزهایی ادامه میداد تااینکه علم جدید از غرب آمد و آنرا به نابودی کشاند».(ص7) گمینی وقتی سوگیریهای روششناختی را در تاریخنگاری بر میشمرد؛ اولینش را در سوگیریِ ملیگرایانه میبیند؛ آنجایی که باملیگرایی افراطی، تاریخنگار معتقد میشود، «نظریات مهم علمی در جهان را آلمانیها، فرانسویها، لهستانیها، ایرانیها.. مطرح کردهاند و دیگران از آنها دزدیدهاند»(ص9) نویسنده احتمال میدهد فرضیه افول علم از همین سوگیری ناشی شده باشد که«علمِ درست ونهایی یا غایی را علمی میدانند که در اروپا به وجود آمده یا با آن پیوندی داشته باشد».(ص10) 🔅در بخش نظریهی افول، گمینی از ابنخلدون شروع میکند و ادعایی که اورا نخستین فردی که داستان افول را عنوان نموده، بررسی مینماید. به نظر نویسنده «ابن خلدون معتقد بودافول فقط در برخی شهرها اتفاق افتاده،نه درهمهی شهرهای جهان اسلام. بنابراین ابنخلدن را .. نمیتوان نظریهپرداز افول دانست».(ص16) درادامه نویسنده نظرات ارنست رنان که معتقد بود «اندک تولیدات علمی جهان اسلام کار شورشیانی چون ابنسینا علیه اسلام بود و به همین دلیل در نطفه خفه شد»(ص16) را مطرح میکند وبعد ازشرح دیدگاههای دیگر، به رضا منصوری میرسد. اویی که در بیشتر نوشتهها ومصاحبههایش پایان علم در ایران یا دوران اسلامی را قرون پنجم و ششم میداند. عبدالحمید صبره دیگر دانشمندی است که ازاو نام برده میشود که برخلاف زیباکلام و منصوری، قرن نهم تا یازدهم را زمان تقریبی نابودی علم در این دیار میبیند. دربارهی عوامل افول، صبره معنقد است: «رویکرد ابزارگرایانهی غزالی به علم جای رویکرد فلسفی به آنرا گرفت وشاید این یکی از عوامل افول باشد».(ص21) در ادامه دیدگاههای جورج صلیبا که در مقابل نظرات معتقدان به فرضیهی افول طرح شده آورده میشود؛ اومعتقد است: «بسیاری از دانشمندان جهان اسلام درواقع پس از غزالی ظهور کردند... و علم اسلامی تا قرن نوزدهم میلادی افول نکرده بود و فقط پس ازاینکه علم جدید اروپایی درتقابل و رقابت با آن قرار گرفت، اندکاندک کنار گذاشته شد».(صص22و23) 🔅در خصوص کتاب #ما_چگونه_ما_شدیم زیباکلام، نویسنده ضمن تایید این نکته که اثر یادشده باعث علاقمند نمودن خیل کثیری از کتابخوانها به تاریخ، به ویژه تاریخ اندیشه در جهان اسلام شده، ولی نقدهای تند و تیزی هم بر آن دارد. گمینی اساسااین کتاب رانه تنها اثری پژوهشی نمیداند که در آن ردپای نوعی کتابسازی مییابد. او زیباکلام را ناآشنا با تاریخ علم وبیخبر از دانشمندان دنیای اسلام میبیند و مینویسد: «به نظر میرسد ملاک او برای شهرت علمی، صرفا به شنیدهها بر میگردد».(ص29) نویسنده بابررسی اجمالی کتاب ونقد حرفهای اصلی آن، درانتها درخصوص ادعای مطرح شده درخصوص غزالی مینویسد: «چطور میتوان صرفا به دلیل مخالفت صریح [غزالی] بابخشی از آرای فلاسفهی ارسطویی، او راعامل افول علم ریاضی و نجوم و اپتیک و مانند آنها در جهان اسلام بر شمرد؟...[اما] مخالفت ویلیام اکام و نیکولاس کوزائی بافلسفهی ارسطویی در دوران رنسانس عامل شکوفایی علم؟ زیباکلام هیچگاه در خصوص این مسائل صحبت نمیکند..»(ص32) نویسنده سپس درفصلی مجزا باعنوان شواهد تردید درفرضیهی افول، با تمرکز درعلم نجوم و آوردن اسناد متعدد، تداوم این دانش رادر ادوار مختلف تارخیمان نشان میدهد وتوضیح میدهد که«در نیمهی اول تمدن اسلامی، دستآوردهای بسیاری در نجوم محاسباتی به دست آمد و، درنیمهی دوم، نهتنها نگارش زیجها همچنان ادامه یافت، بلکه رصدخانه تاسیس شد که قبل ازآن سابقه نداشت..»(ص56) او در انتها و براساس مستنداتی که ارائه میدهد، اتفاقا ازمدافعان فرضیهی افول میخواهد تاشواهدی برای اثبات نظریهشان ارایه دهند، نه کسانی چون او که منتقد افول هستند! @MasoudQorbani7