صبغت الله عاکف هروی
Статистикаاستاد دانشگاه (IIUI) دانشجوی دکتری در بخش عقیده و فلسفه. علاقهمندِ حوزههای عقیده، فکر، علوم عقلی، ادبیات.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 584
- 1/48двое суток
- 669
- 1/72трое суток
- 721
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
در میان اهل علم و طلاب، وقتی گفته میشود این سخن تنها نظر من نیست و فلان عالم یا امام از گذشتگان نیز چنین گفته است، دستکم روشن میشود که مسئله، حرفی بیسابقه و بیپایه نیست؛ بلکه موضوعی علمی و یا دستکم اختلافی است که پیشتر نیز میان اهل علم مطرح بوده است. همین اندازه کافی است تا در خردهگیری و انکار، کمی محتاطتر باشند. اما اخیرا پیگیران رخصتها و پرچمداران تساهل و آسانگیری، آنقدر مسائل دینی را در میان عوام ساده و آبکی کردهاند که گاهی حتی انکار یک امر ثابت نیز برایشان به یک «نظر دینی» و قابل قبول تبدیل شده است. اگر آیهای را صریحا ذکر کنی، میگویند: «استاد فلانی در یوتیوب اینطور نگفته، اینطور گفته؛ تو آیه را به نفع نظر خودت تفسیر میکنی»! اگر در تفسیر آیه، حدیثی از پیامبر صلی الله علیه وسلم بیاوری، یا میگویند با عقل جور درنمیآید، یا میگویند ضعیف است؛ و اگر هیچکدام از این دو هم نباشد، باز برایشان قابل پذیرش نیست؛ چون «استاد فلانی» خلاف آن گفته است! اگر بگویی من تنها به این نظر نیستم و امام فلانی نیز در این مسئله یا در تفسیر این آیه چنین گفته است، پاسخ میآید: «او کیست؟ حتما از همان ملاهای افراطی است که شما قبولشان دارید! استاد فلانی دین را آنگونه معرفی میکند که شما ملاها سالها از ما پنهان کرده بودید. چیزهایی از دین میگوید که شما نمیگویید و فقط سختگیری میکنید»! امروز برای یکی از دوستان که در علوم دینی تخصصی ندارد، مسئلهای را با زبان ساده و با دلایل قرآنی توضیح دادم. وقتی نپذیرفت، برای استحکام سخن، اقوالی از امام طبری، امام قرطبی و چند عالم دیگر را نیز نقل کردم. پاسخ همان بود: «استاد فلانی چنین میگوید؛ تو هم آمدهای نظر ملاهای افراطی مثل خودت را نقل میکنی»! آخر کار، برای اینکه آن امامان بزرگوار آماج چنین بیاحترامیهایی نشوند، از راه دیگری خواستم مسئله را برایش روشن کنم؛ اما وقتی دیدم اقوال برخی سهلانگارانِ عامهپسند بیشتر با ذوق و هوای نفسش سازگار است و هرچه میخواهد از دین بشنود در همانجا پیدا میکند، فهمیدم مسئله دیگر فهمیدن حق نیست؛ مسئله این است که کدام سخن بیشتر میل او را توجیه میکند. پس رهایش کردم تا خودش بماند و «استاد فلانی» و دینی که مطابق میلش برایش روایت میکند. البته این مورد را بارها در میان برخی کسانی که خود را ناقد ابن تیمیه میگیرند نیز دیدهام. برای طرف گفته شده است که این مورد تنها نظر ابن تیمیه نیست، و بعد دیدگاههای برخی از اهل علم گذشتگان نیز نقل شده است؛ آخر با بیحرمتی تمام در حق آنان نیز گفته است: آنان نیز تکفیری و تندرو و مجسمه و حشویه و فلان بودهاند. صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
ابن حزم رحمه الله میگوید: «در حقیقت اگر زمانِ دنیا را بهدرستی بررسی کنی، جز «اکنون» چیزی نمییابی؛ همان لحظهای که تنها مرز میان دو زمان است. اما آنچه گذشته و آنچه هنوز نیامده، هر دو معدوماند». این سخنی کوتاه، اما سرشار از مفاهیم است. اگر آدمی آن را عمیق دریابد و همواره پیش چشم داشته باشد، چه بسیار پردههایی که از برابرش کنار میرود، گرههایی که گشوده میشود، دلنگرانیهایی که پایان میگیرد، حقیقتهایی که آشکار میشود و پندارهایی که فرو میریزد؛ جدیت و عزم جای سستی را میگیرد، امروز و فردا کردن ریشهکن میشود، صبر و شکیبایی همراه انسان میگردد و بیتابی و ناآرامی از او فاصله میگیرد. از روشنترین سخنانی است که درباره زمان گفته شده؛ سخنی که میتواند اراده آدمی را اصلاح کند و او را به ارزش و غنیمتبودنِ «اکنون» متوجه سازد. @Sebghatullah_Akef
غیرت بر عقیده و وارونگی معیارها در جوامع مسلمان عرب، مردم نسبت به عقاید دینی خود غیرت دارند و در عین حال، مبانی فکری و اعتقادات مخالفانشان را نیز بهخوبی میشناسند. اگر کسی منحرف، سکولار، نواندیش یا ملحد شود، اهل علم هم از نظر علمی مبانی فکریاش را چنان نقد میکنند که سستی آن آشکار شود و هم از نظر اجتماعی اجازه نمیدهند مخالفت با دین، به آسانترین راه برای شهرت و مطرحشدن تبدیل شود، طوری که مخالف بهخوبی میفهمد یک فرد طردشده از اجتماع و کاملا بیگانه با باورهای جامعهٔ اسلامی است. البته من از دانشمندانی سخن میگویم که منسوب به مذاهب و مکتبهای عقیدتی و دینی مختلفی هستند، از پیروان یک مذهب یا یک مکتب حرف نمیزنم ندارم؛ کسانی که افکار جریانهای سکولار و نواندیشی و الحادی را درست میشناسند و به مراتب از بسیاری از ما و شما با اخلاق علمی و روش تعامل با مخالف نیز آشناترند. اما در جامعهٔ ما، گاهی ماجرا وارونه است. برخی جوانانی که خود را بهشدت دینی و غیرتمند میدانند، با چند پادکست و مطالعهٔ پراکندهٔ آثار سروش، شبستری، شریعتی، ملکیان و امثال آنان، چنان تحت تأثیر ادبیات نسبیت در عقیده و حقیقت قرار میگیرند که اگر کسی در برابر سکولار، نواندیش یا ملحد با صراحت از عقیدهٔ خود دفاع کند، او را متعصب و افراطی و جاهل و کمعمق و سطحینگر میشناسند. گاهی حتی کار به جایی میرسد که برای احترام به مخالف، خودت باید از دفاع عزتمندانه از باورهایت دست بکشی؛ و اگر چنین نکنی، همین مدعیان غیرت دینی تو را چنان علیل و ذلیل میکنند که گویی مشکل اصلی، نه مخالفت با دین، بلکه غیرتداشتن بر دین و افتخار به عقیدهات است. ادب و انصاف با مخالف لازم است؛ اما این هرگز به معنای خودباختگی در برابر او یا شرمساری از باورهای خود نیست. صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
ائمه و اهل علمی که اوقات خویش را با دانش و جهاد پُر کرده بودند، از زمانی که در غیرِ قرآن سپری کرده بودند، افسوس میخوردند؛ حالا کسی که تمام وقت خود را در امور بیهوده و باطل سپری کرده است، چه خواهد گفت؟! در کتاب «العلل ومعرفة الرجال» اثر امام احمد بن حنبل رحمه الله، از سفیان ثوری رحمه الله نقل شده است که میگفت: «ای کاش به قرآن بسنده کرده بودم». ابن تیمیه در آخرین بار زندانیشدنش میگوید: «در این نوبت، خداوند در این دژ، از معانی قرآن و اصول علم، مطالبی را بر من گشود که بسیاری از دانشمندان آرزوی آن را داشتند؛ و بر تلفکردن بیشتر اوقاتم در غیرِ معانی قرآن، پشیمان شدم». هنوز وقتش را داریم… @Sebghatullah_Akef
در روش نخست، پرسش این است که «این آیه در ساختار و غرض کلی سوره چه نقشی دارد؟»؛ اما در خوانش گزینشی، غالبا پرسش به این تبدیل میشود که «کدام آیه را میتوان برای اثبات دیدگاه و باورِ از پیش پذیرفتهشده به کار گرفت؟» البته این خوانش گزینشی، در بسیاری از افراد منسوب به مکتبها و فرقههای اسلامی نیز بهوفور وجود دارد.
جایی خوانده بودم که سیوطی رحمه الله از برخی متأخران نقل کرده بود که برای شناخت تناسب میان آیات، یک روش کلی را مطرح کردهاند، این روش بر سه مرحله استوار است: ۱. توجه به غرض و هدف کلی سوره؛ ۲. توجه به مقدماتی که آن غرض به آنها نیازمند است و نیز بررسی مراتب این مقدمات و میزان ارتباط و نزدیکی یا دوری آنها با غرض اصلی؛ ۳. توجه به اقتضائات و لوازمی که از آن غرض و مقدمات برمیآید و ذهن مخاطب را به سوی احکام و نتایجی سوق میدهد که از نظر بلاغی، ذکر آنها در سیاق آیات ضروری یا مقتضی است. این روش نشان میدهد که اگر فردی بخواهد بدون تفسیر پیامبر صلی الله علیه و سلم، سلف و اهل علم قرآن را بفهمد و از آن تفسیری داشته باشد؛ باز هم فهم یک آیه را نمیتواند صرفا با جدا کردن آن از سیاق و انتخاب گزینشیِ بخشی از قرآن به دست آورد؛ بلکه باید غرض سوره، مقدمات تحقق آن غرض، مراتب ارتباط میان آیات و نیز لوازم و نتایج برخاسته از آنها در نظر گرفته شود. از همینجا میتوان یکی از مشکلات روشهای خوانش گزینشی قرآن در برخی جریانهای نواندیشی را فهمید: هنگامی که یک آیه یا تعبیر قرآنی از شبکهٔ معنایی سوره و از ارتباط آن با آیات پیش و پس از خود جدا شود و تنها مطابق با یک پیشفرض فکری معاصر تفسیر گردد، دیگر سخن از فهم «سیاق قرآنی» نیست، بلکه با نوعی گزینش متن برای تأیید پیشفرض روبهرو هستیم. در روش نخست، پرسش این است که «این آیه در ساختار و غرض کلی سوره چه نقشی دارد؟»؛ اما در خوانش گزینشی، غالبا پرسش به این تبدیل میشود که «کدام آیه را میتوان برای اثبات دیدگاه و باورِ از پیش پذیرفتهشده به کار گرفت؟» البته این خوانش گزینشی، در بسیاری از افراد منسوب به مکتبها و فرقههای اسلامی نیز بهوفور وجود دارد. صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
«تو مجبور نیستی کاری را ادامه دهی که به آن باور و اطمینان نداری؛ سختیِ بیرون آمدن از یک مسیر اشتباه، آسانتر از درد و رنج عاقبت آن است.» •عبدالله الشهری @fanus9 | فانوس
استاد بزرگوار ما، مولوی صاحب محمد طاهر، میگفتند: در شهرستانهای گذره و شافلان (پشتونزرغون کنونی)، مردم در کنار دروازهٔ باغها بساطی از میوه را بهصورت رایگان پهن میکردند تا در اختیار مردم باشد؛ بهگونهای که در آن بساط، از هر نوع میوهای که در داخل باغ یافت میشد، وجود داشت. هر روز صبح یا عصر، باغبان با خانوادهاش از باغ میوه میچید و بر روی بساط پهنشده میگذاشت. از اینرو، باغها همیشه باروَر و پُربرکت بود، مردم چشم و دل و شکمشان سیر بود. با وجود بازبودن دروازههای برخی باغها، کسی وارد باغ نمیشد و دیوارهای باغها همیشه سالم و نو باقی میماند؛ زیرا کسی از دیوار وارد باغها نمیشد. کسانی که باغ نداشتند نیز برای استفاده از میوه با مشکلی روبهرو نبودند. مردم وقتی باخبر میشدند که یکی از زنان همسایه باردار است، به همسران و دختران خود سفارش میکردند که جستجو کنند او به چه نوع میوه یا حتی خوراکی میل دارد تا اگر خانوادهاش توان تهیهٔ آن را نداشتند، برایش فراهم کنند. مردم یک روستا مانند اعضای یک خانواده بودند؛ معرفت و بزرگواریشان را نمیشد در کتابها یافت. چشم طمع به مال، ناموس و عزت یکدیگر نداشتند. استاد ما وقتی این سخنان را در میان درس تفسیر بیان میکرد، بوی عطر زیبای معرفت آن مردم به مشامم میرسید. ما چقدر از خویشتن دور شدهایم! صبغت الله عاکف
видео или голосовое, без подписи
انسان دچار ابتلا میشود، و پیوسته باز هم دچار ابتلا میشود، تا بداند که هر آنچه در وجود اوست، چیزی جز امانتی از عالم غیب نیست. آنچه خدا بخواهد، سود میرساند؛ حتی اگر در ظاهر سببِ زیان باشد. و آنچه خدا بخواهد، زیان میرساند؛ حتی اگر در ظاهر چیزی جز منفعت نباشد.…
آیا اخلاص و نیت نیک کافی است؟ چرا انسان باید پیش از ورود به میدان عمل، نخست راه را بشناسد، بیاموزد و روش درست را پیدا کند؟ چرا ابتدا نفهمیم و نیاموزیم و بعد اقدام کنیم، نه اینکه نخست دست به عمل بزنیم و پس از آن در پی توجیه اشتباهات یا یافتن راه درست باشیم؟ عمل، پس از فهمیدنِ راهِ عمل معنا پیدا میکند. اخلاص و نیت خوب، هرچند ضروریاند، جای دانش و روش درست را نمیگیرند. ممکن است کسی صادقانه قصد خیر داشته باشد، اما چون نمیداند چگونه باید عمل کند، با همان نیت خیر به نتیجهای نادرست برسد. عمل پسندیده، در کنار اخلاص، بر پایهٔ دانایی، فهم و روشمندی است. ابن ابی زید قیروانی رحمه الله میگوید: «أرجى القلوب للخير ما لم يسبق الشر إليه» (امیدبخشترین دلها برای خیر، دلی است که پیش از آن، شر به آن راه نیافته باشد). این سخن را میتوان در عرصهٔ فهم و عمل نیز دید. کسی که پیش از شناختنِ منابع هدایت، خود را در معرض شبههها، خطاها و برداشتهای نادرست قرار میدهد، ممکن است چنان به یک تصور یا روش دل ببندد که بعدها آموختن برایش نه کشف حقیقت، بلکه توجیه انتخاب پیشینش باشد. شاید خیلی از اشتباهات عملی و اعتقادی و روشی ما به بزرگشی اشتباه خوارج نرسد؛ اما برای توضیح نکتهٔ مورد نظر میگویم که اخلاص و صداقت و نیت نیک و بندگی خوارج را هیچکسی در زمانشان نداشت؛ به قول خود پیامبر صلی الله علیه و سلم، صحابه باید عبادات خود را در مقابل عبادات خوارج حقیر میشمردند؛ اما این بندگی و اخلاص و صداقت و نیست پاک آن را نجات داد؟ آیا روش نادرست و باورها و کردارهای زشت شان را توجیه و تایید کرد؟ آیا صحابه گفتند: بهجا انتقاد، تشویقشان کنید تا بهتر شوند؟! پس چرا پیش از عمل نیاموزیم؟ چرا پیش از اظهار نظر مطالعه نکنیم؟ چرا پیش از اصلاح دیگران، روش اصلاح را نشناسیم؟ اقدامِ بدون دانش و روش، شجاعت نیست؛ در بسیاری موارد، بیپروایی است. و کسی که هنوز نیاموخته است، نباید انتظار داشته باشد که بهخاطر کار اشتباهش تشویق شود. تشویقِ کسی که «ادای دانایی» درمیآورد، بهجای آنکه او را به آموختن سوق دهد، نادانیاش را تثبیت میکند. باید انسان را به یادگرفتن تشویق کرد، نه به وانمودکردنِ دانستن. از ابوبکر صدیق رضی الله عنه نقل شده است که دربارهٔ تفسیر قرآن میگفت: اگر دربارهٔ کتاب خدا به رأی خود سخنی بگویم، حتی اگر سخنم درست باشد، باز هم خطا کردهام. این سخن نشان میدهد که درستبودنِ نتیجه، لزوما به معنای درستبودنِ مسیر نیست. ممکن است کسی به نتیجهای درست برسد، اما از راهی نادرست. اگر صرفِ درستیِ نتیجه، روش نادرست را توجیه کند، دروازهای باز میشود تا هرکس هدف درست خود را بهانهای برای استفاده از هر وسیله و روشی نادرست قرار دهد. چهبسا روشی در چند تجربه نتیجهٔ مطلوب بدهد؛ اما در دهها تجربهٔ دیگر، منشأ خطا و مفسده شود. روش درست را نمیتوان با چند موفقیت سنجید؛ باید دید آیا ذاتا سنجیده و قابل دفاع است و در مجموعهٔ تجربهها به کاهش خطا و فساد میانجامد یا نه. پس برای رسیدن به حق، تنها خواستنِ حق کافی نیست؛ باید حق را شناخت و راه رسیدن به آن را نیز درست پیمود. اخلاص، جهل را به علم و نیت نیک، بیروشی را به روش درست تبدیل نمیکند. صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
برخی گمان میکنند اصلاحگری یعنی در برابر هر عقیده، فکر، روش یا رفتاری که از یک مسلمان میبینند، سکوت کنند؛ مبادا نقد و مخالفت با آن، با اصلاحگری و مدارا ناسازگار تلقی شود. اما اگر قرار باشد در برابر خطا سکوت کنیم، از حق و حقیقت دفاع نکنیم و نسبت به درستی و نادرستیِ امور حساسیتی نداشته باشیم، اساسا چه چیزی را میخواهیم اصلاح کنیم؟ چگونه اصلاحگر هستیم؟ اصلاحگری نه به معنای عیبجویی و مخالفت با هرکس و هرچیز است و نه به معنای سکوت در برابر خطا. اصلاحگر باید هم حق را بشناسد، هم با حکمت و انصاف دربارهٔ آن سخن بگوید و هم در برابر باطل و انحراف، بیتفاوت نباشد. طبیعی است که وقتی اشتباهات و ناروایی زیاد شود، مخالفت هم زیاد میشود؛ این عیب نیست. عیب مدارا و سازش و کنارآمدن است. به تعبیر یکی از استادان، کسی که میخواهد اصلاحگر باشد، باید سه ویژگی داشته باشد: نسبت به حق، بصیرت و شناخت داشته باشد؛ نسبت به حق و حقیقت، غیرت و محبت داشته باشد؛ و نسبت به باطل، نفرت و بیزاری داشته باشد. بدون شناخت، غیرت ممکن است به تعصب تبدیل شود؛ بدون محبت به حق، اصلاحگری به یک بازی لفظی بدل میشود؛ و بدون بیزاری از باطل، اصلاحگر سرانجام به تماشاگرِ خطا تبدیل خواهد شد. صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
در نشستها و گفتگوهای دینی، اجتماعی و سیاسیِ گذشته، دهها سخن و نظر از دانشمندان نقل میشد و هرکس بر اساس مطالعاتی که داشت، دادهای برای تحلیل و گفتگو در دست داشت. کمتر کسی پیدا میشد که بگوید: «نظر من این است»! زیرا همه میدانستند که «نظر داشتن» در مسائل جدی، حاصل سالها مطالعه، پژوهش، تأمل، تحلیل و نتیجهگیری است؛ نه صرفا چیزی که آدم همین حالا به ذهنش رسیده باشد. حالا در روزگاری که بخش بزرگی از مغز، زمان، توان و تمرکز جوانان جامعه را کلیپهای کوتاه مجازی و پیامبازی میبلعد و بعضیها روزی بیست صفحه کتاب هم نمیخوانند، یکی از آغاز تا پایان گفتگو میگوید: «نظر من این است… به نظر من… این هم یک نظر است…»! کارم به جایی رسیده که هر وقت در گوشهای از گفتگو طرف نام «نظر» خودش را به میان میآورد، دلم میخواهد پتویم را از روی شانه بردارم، تکانش بدهم، دوباره روی شانه بیندازم و راه بیفتم و بگویم: «عزیزم! اگر امری نیست، من دیگر میروم؛ شما لطف کنید روی نظر خودتان کمی فکر کنید». صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
مدتی بود از افزایش مدارس دینی کمکیفیت در کابل میشنیدم و از این بابت بسیار نگران بودم. با خود میاندیشیدم که بخشی از مفتیها و عالمان آیندهٔ کشور، فارغ تحصیل همین مدارس خواهند بود؛ آیا در مسیر فراگیری علوم، به اندازهٔ کافی تمرین علمی، دقت عقلی و توانایی استنباط و تحلیل را کسب میکنند تا بعدها بتوانند میان نصوص شرعی و واقعیتهای زندگی جمع کنند و در برابر مسائل تازه، پاسخهای علمی و سنجیدهای ارائه دهند؟ آیا درمانگرانِ آسیبها و بیماریهای دینی در جامعه، در آینده فارغان همین مدارس خواهند بود؟ فضای چبتری دانشکدههای شرعیات، به اندازهٔ کافی افراد وهمی به جامعه تقدیم کرده بود که احساس میکردند اهل علم و فن و فتوی شدهاند؛ سرانجام مفاسدی عقیدتی و فکری نیز وارد جامعه کردند. حالا مدارس خصوصی که قبلا در آن علوم دینی بود؛ اگر چه واقعشناسی دینی نبود، نیز وضعی وخیمتر و بدتر از دانشکدههای شرعیاد دارند. هرگاه به استادان زحمتکش، دلسوز و شایستهای فکر میکردم که با وجود همهٔ دشواریها، هنوز با جدیت به آموزش و تربیت طلاب مشغولاند، اندکی امید در دلم زنده میشد و خوشحال میشدم که هنوز چراغهایی روشن است. چند روز پیش با یکی از دوستانم در هرات صحبت کردم. او نیز از افزایش مدارس دینی کمکیفیت در هرات سخن گفت. از شنیدن این وضعیت بسیار متأثر شدم. واقعیت این است که بسیاری از مراکزی که امروز با عنوان «مدرسه» فعالیت میکنند، اگر با معیارهای علمی و آموزشی سنجیده شوند، شاید زمانی حتی در حد یک مرکز جدی فرهنگی و دینی نیز تلقی نمیشدند. صرف داشتن نام مدرسه، چند اتاق درس، چند کتاب و چند مدرس، بهتنهایی نمیتواند ضامن تربیت عالم و فقیه باشد. مدرسه زمانی میتواند نقش واقعی خود را ایفا کند که در کنار آموزش محفوظات، قدرت فهم، تحلیل، نقد، استدلال، تحقیق و مواجههٔ مسئولانه با مسائل جدید را نیز در طلبه پرورش دهد. امشب به نکتهٔ دیگری فکر میکردم: دیگر نباید به نویسندگانی که پس از هوش مصنوعی نویسنده و مترجم شدند و کتاب نوشتند و ترجمه کردند و نوشتههای پس از هوش مصنوعی، نباید توجه کرد و بهایی داد، چراکه دیگر صرفا از روی حجم نوشتهها، تعداد کتابهای منتشرشده یا ظاهر علمی یک فرد نمیتوان او را دانا گفت و کتابهایش را به دیگر توصیه کرد. کسی ممکن است با کمک هوش مصنوعی در مدت کوتاهی دهها متن تولید کند و حتی کتاب منتشر کند، بیآنکه درک عمیقی از موضوع داشته باشد. سپس به ذهنم آمد که شاید بشود از مسیر تحصیل و استادانی که یک فرد نزد آنان آموزش دیده است، دربارهٔ پشتوانهٔ علمی او قضاوت کرد؛ اما با توجه به تفاوت جدی میان کیفیت مدارس و مراکز آموزشی، این معیار نیز دیگر کافی نیست. پس باید دانا را از نادان، نه از طریق نوشتهها، بلکه بیش از هر چیز، از خودِ کار عملیِ علمیاش شناخت: از درس و بحثی که ارائه میکند، از شیوهٔ فهم و تحلیل متون، از قدرت کالبدشکافی یک مسئله، از توانایی نقد و ارزیابی یک استدلال، از نحوهٔ مواجههاش با پرسشهای دشوار و از قدرت حل مسائلی که پاسخ آمادهای برای آنها ندارد. اما درست در همینجا، یک نگرانی دیگر سر برمیآورد: هوش مصنوعی بهتدریج در بسیاری از این حوزهها نیز توانمندتر میشود. ممکن است روزی حتی تولید یک درس منسجم، تحلیل یک متن، خلاصهسازی یک کتاب و ارائهٔ پاسخی ظاهرا عالمانه نیز دیگر بهتنهایی نشانهٔ دانش واقعی یک انسان نباشد. شاید در آینده، پرسش مهمتر این باشد: انسانِ عالم، در جایی که ابزارهای هوشمند نیز میتوانند پاسخ تولید کنند و تدریس و تحلیل و کالبدشگافی متون کنند، چه چیزی دارد که ماشین ندارد؟ به گمان من، پاسخ را باید در فهم عمیق، قدرت داوری، تشخیص درست از نادرست، شناخت حدود ادعاها، توانایی مواجهه با امر ناشناخته و مسئولیت علمی و اخلاقی در استفاده از دانش جستجو کرد. بنابراین، مسئله فقط زیادشدن مدارس دینی نیست؛ مسئله این است که این مدارس چه نوع انسانی و چه نوع عالمی تربیت میکنند. اگر کمیت رشد کند اما کیفیت آموزش، روش تحقیق، قدرت تحلیل و تربیت علمی رشد نکند، افزایش تعداد مدارس لزوما افرادی را به جامعه تقدیم میکند که بیشتر از قدرت فریب زیادی با کار هوش مصنوعی برخوردارند؛ تا افرادی که به معنای واقعی علم و ریاضت و قدرت استنباط و تحلیل و کالبدشکافی شان افزایش یافته است. صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
تاج الدین سبکی میگوید: «من بررسی و تأمل کردم (و هیچکس مانند شخص آگاه، تو را از حقیقت آگاه نمیسازد) و درنیافتم که برای اهل زمانهٔ ما چیزی زیانبارتر و برای عقایدشان فاسدکنندهتر از مطالعهٔ کتابهای علم کلامی باشد که متأخران، پس از نصیر الدین طوسی، تألیف کردهاند». سخن تاج الدین سبکی را میتوان در چارچوبی گستردهتر فهم کرد: هرچه در تاریخ علم کلام به دورههای متأخرتر نزدیک میشویم، میبینیم دامنهٔ مباحث عقلی و اصطلاحات کلامی گستردهتر میشود و در برخی جریانها، فاصله از منبع نخستینِ تلقی دینی (یعنی کتاب و سنت و نصوص و فهم متقدمین) بیشتر میگردد. در چنین فضایی، عقلِ کلامی از ابزار فهم نص، به داورِ مستقل بر نص تبدیل شد؛ و آنگاه، هرجا میان مقدمات عقلیِ ساختهشده و ظاهر نص تعارضی پنداشته شود، بهجای بازنگری در مقدمات، نص به تأویل، صرف یا کنارگذاری سپرده میشود. از همینجا میتوان معنای تحول مفهوم «اهل رأی» به «عقلگرایان» در ادبیات معاصر را نیز بهتر فهمید. یعنی در میان معاصران، صرفا «اهل رأی» به معنای تاریخی و فقهیِ آن نیست؛ بلکه از جریانی سخن میگوییم که در آن، مفهوم «اهل رأی» به «عقلگرایی» تبدیل گردیده و بهتدریج از یک ابزار اجتهاد و فهم، به معیاری برای ارزیابی و حتی بازتعریف نصوص تبدیل شده است. همین مسیر یکی از راههای گشودهشدن دریچهٔ «نواعتزال» به سوی نواندیشی دینی است؛ مسیری که اگر از ضوابط نصوص و اصول میراث علمی جدا شود، در مراحل بعدی میتواند به خوانشهای سکولار و حتی نوعی الحاد خفی بینجامد. بنابراین، مسئله صرفا افزایش مباحث عقلی یا استفاده از استدلال نیست؛ مسئله آن است که «عقل» در چه جایگاهی قرار میگیرد: آیا خادمِ نص و در چارچوب آن است، یا به مرجعی تبدیل میشود که نص را میپذیرد یا رد میکند؟ از این منظر، هشدار سبکی تنها نقدی بر چند کتاب کلامی متأخر نیست؛ بلکه میتواند هشداری دربارهٔ یک روند معرفتی باشد: هرگاه فاصله از نصوص افزایش یابد و دستگاههای عقلیِ متأخر بر آنها حاکم شوند و مردم به نقل و روایات عقیدتی جاهلتر شوند، زمینه برای بازتعریف مفاهیم دینی بر اساس معیارهای بیرون از نص نیز گستردهتر خواهد شد. حالا دیگر مسئله را نمیتوان صرفا در چارچوب نزاعهای «سلفی و ماتریدی» یا «سلفی و اشعری» صورتبندی کرد. معرکهٔ اصلی در روزگار ما، در سطحی بنیادیتر، میان «اصالتِ نص و نصگرایی» و پدیدهٔ «عقلگراییِ نومعتزلی» است؛ عقلگراییای که در برخی قرائتهای معاصر، از ابزار فهم و استنباط فراتر رفته و به معیاری برای بازخوانی، تأویل و گاه کنارزدن نصوص تبدیل شده و از همین رهگذر، دریچهای به سوی نواندیشی دینی گشوده است. از این جهت، سلفی، اشعری و ماتریدی در برابر این پدیده، یک نقطهٔ اشتراک اساسی دارند: حجیت و مرجعیت وحی و عدم تبدیل عقل بشری به حاکم مستقل بر نص. بنابراین، نزاع امروز را نباید صرفا امتداد اختلافات مذهبی گذشته دانست؛ بلکه باید آن را در بخشی از موارد، تقابل میان سنتِ متکثرِ اسلامی با پروژهای دانست که میکوشد با تکیه بر عقلگرایی جدید، مفاهیم قطعی و ثابت دین را از نو تعریف کند. صبغت الله عاکف @Sebghatullah_Akef
از عبدالله بن مسعود رضی الله عنه روایت است که فرمودند: «از بزرگترین گناهان نزد الله متعال این است که به بندهای گفته شود: از الله بترس/پروا کن؛ ولی او در پاسخ بگوید: تو به فکر خودت باش»! روایت نسائی با سند صحیح @Sebghatullah_Akef
دیگر حتی نفس کشیدن هم برایم دشوار شده است. بارِ این همه رنج، غم، بلاتکلیفی، تنهایی، دلتنگی و دوری از خانه و شهر و زندگی، کمرم را شکسته؛ آنقدر که هیچ گوشهای از این جهان، آرامشی برایم باقی نگذاشته است. انگار زمین و زمان در چشمم تیره شدهاند و هیچ روزنهای از روشنایی پیدا نیست. روح و روانم چنان ترک برداشته و فرو ریخته است که دیگر خودم را میان تکههای پراکندۀ خویش هم پیدا نمیکنم. خوب به الله متعال ایمان داریم! لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ. @Sebghatullah_Akef
از بزرگترین عوامل مرگ دلها و تباهی و بیچارگیِ معرفتی در این زمانه، بسیار دیدن و بسیار خواندن باطل؛ یعنی شبهات و شهوات است. این امر بر دل اثر میگذارد، حتی اگر انسان بداند که آن باطل است؛ چنانکه گفتهاند: «تماسِ مکرر، حساسیت را از میان میبرد». ابراهیم بن ادهم رحمه الله میگوید: «نگاهِ فراوان به باطل، شناختِ حق را از دل میزداید». کاملا مانند فرد چشمچرانی که دیدن بسیار زنان نامحرم، باعث میشود برای دیدن زیباییهای همسرش کور شود و او را نبیند. به حجم گستردهٔ انتشار باطل در رسانهها و شبکههای اجتماعی بنگریم تا دریابیم که یکی از علتهای از بین رفتن لذتِ دل از حق، و نیز ناتوانی بسیاری از مردم در درکِ حقایقِ روشن و بدیهی در این روزگار چیست. از خداوند، سلامت دل و پایداری در دین را میخواهیم! @Sebghatullah_Akef
«وَكَم مِّن قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا فَجَاءَهَا بَأْسُنَا بَيَاتًا أَوْ هُمْ قَائِلُونَ» (و چه بسیار شهرها و آبادیهایی که آنان را به هلاکت کشاندیم؛ سپس عذاب سخت ما، شبانه یا هنگام نیمروز که در خواب قیلوله بودند، بر آنان فرود آمد). در این آیه، خداوند نخست از «هلاککردن» سخن گفته و سپس از «فرارسیدن عذاب». چگونه ممکن است هلاکت پیش از عذاب سراغ شان بیاید؟ و اگر آنان هلاک شده بودند، آمدن عذاب چه سودی داشت؟ امام ابن جریر طبری یکی از صحیحترین وجوه تفسیر را چنین بیان میکند: «مراد از «هلاک کردن» این است که خداوند آنان را به سبب سرپیچیشان، از توفیق اطاعت خویش محروم ساخت و آنان را به حال خود واگذاشت تا راه پیروی از پیشوایان گمراهکننده را برگزینند و از فرمان پروردگارشان روی برتابند. و «بأس» یا عذاب، همان کیفر و مجازات کردار آنان است». پس در حقیقتِ «هلاکت» باید بیندیشیم که چیست؛ هلاکت حقیقی آن است که انسان از هدایت و توفیق طاعت الهی و عقیده و منهج صحیح محروم گردد، و عذاب، تنها نتیجه و پیامد آن هلاکت است. @Sebghatullah_Akef