tgindex
آبی‌ِنجات

آبی‌ِنجات

Статистика
@abeynejatперсидский

تقدیم‌ به‌ یونس‌ پیامبر‌ که‌ هرگاه‌ در دلتنگی‌ها وبن‌بست‌ها دعایش‌ را در دل‌ تکرار میکنم‌ به‌ یکباره‌ تمام‌ آب‌های‌ جهان‌‌ مهربان‌تر می‌شوند و راهی‌ از نور حتی‌ در دل‌ ژرف‌ترین‌ دریاها برایم باز میشود ارتباط با ادمین : @asemany1393

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
21
Всего постов
37
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
844
+16 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
150
37 постов
Вовлечённость
17,8%
к подписчикам
Постов в день
3,0
всего 37
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
84
1/48двое суток
96
1/72трое суток
103

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • و سلام بر"تو"، به عددِ تمامِ ستاره‌هایی که شاهدِ بیداری ات برای هدایتِ نوع بشر بودند. صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • سلام بر" تو" به وزنِ رحمت وبخشایش پروردگارِ مهربانی که چون خستگی چشم‌ها و رنجِ جانت را دید با نوایِ «فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ» بر تو و بر تمامِ رهروانِ خسته‌ات تا پایانِ دنیا، آسان گرفت... صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • سلام بر "تو" به بزرگی و زیبایی قلب دریایی‌ات که در برابر طعنه‌ها، مَنیَّت‌ها و نامهربانی‌های زمانه، وسعتِ یافت و با «هَجْرًا جَمِيلًا» (دوری گزیدنی زیبا و بی‌کینه)، رسمِ مدارا، صبر و عبورِ کریمانه را جاودانه ساخت. صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • سلام بر "تو" به پاکی وصفای آن اشک‌ها و زمزمه‌هایت در دلِ تاریکی، آن‌گاه که آیات هدایت را با سوزِ دل «تَرْتِيلًا» می‌خواندی تا انسان غفلت زده را از اسارتِ تاریکی‌ها برهانی. صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • سلام بر "تو" به شیرینی آن خواب و بستر آرامی که واگذاشتی تا بارِ عظیمِ آن «قَوْلًا ثَقِيلًا» (سخن سنگین) را برای بیداریِ جان‌های یخ زده وخواب‌آلوده به دوش بکشی. صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • سلام بر "تو" به سنگینی و وقارِ آن شب‌هایی که از جانب پروردگار با نوای «يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ» خطاب می‌شدی صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّم ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • 13 авг.4482118

    یادم می‌آید آن وقت‌ها که کله‌ام باد داشت و سرم بوی قورمه‌سبزیِ «یقین» می‌داد..! قاطعانه باور داشتم که تحت هیچ شرایطی نباید جلوی مهارت‌آموزی و علایق بچه‌ها ایستاد. با خودم می‌گفتم: «بچه دوست دارد، علاقه نشان داده پس باید برود دنبالش. هی توی بوق می‌کردم که: «بگذارید بچه‌ها دنیا را تجربه کنند. بگذارید بال و پر بگیرند.» نمی‌دانستم که این « دنبال کردن علایق»، وقتی بدون فیلتر باشد چه دُمَل چرکیِ عجیبی از آب درمی‌آید. با همین فرمانِ روشنفکرانه جلو می‌رفتم که ترمزِ دستی‌ام با دیدنِ صحنه‌هایی که منطقِ تربیتی‌ام را زیر سوال می برد کشیده‌شد. ماجرا از آنجایی شروع شد که مادری تعریف می‌کرد که کودکش را به دلیل علاقه به حرکات ریتمیک به کلاس نماهنگ وحرکات ریتمیک برده بلکه چهار تا بالا وپایین بپردو از کله اش بیافتد وتخلیه انرژی شود حالا دخترکِ ده‌ساله، نشسته است به نقشه کشیدن برای مهاجرت و رقاصه شدن ... میگفت با هزار بدبختی وترفند جورواجور بچه را از کلاس حرکات ریتمیک بیرون کشیده است. اینجا بود که فهمیدم علاقه و مهارت مثل باد و آتش‌اند وقتی به چیزی علاقه داری به سمت مهارت‌آموزی‌اش می‌روی و وقتی مهارتت بالا رفت این باد به آتشِ علاقه‌ات دامن می‌زند و چنان شعله‌ورش می‌کند که دیگر خاموش کردنش به این آسانی‌ها نیست. با حضور این آگاهی، اولین تَرَک، روی شیشهٔ باورهایم افتاد.متوجه شدم درِ هر مهارتی را نباید به روی بچه ها گشود.. بچه‌هایی که به اسم «استعداد ومهارت کلامی» و «سردرآوردن از دنیای دیجیتال» ادمینِ پیج‌ها و کانال‌های اینستاگرام شده‌اند و برای آدم‌بزرگ‌ها «تولید محتوا» می‌کنند! کودکانی اند که باید در دنیای معصومانه‌ی بازی‌ها سیر کنند، اما حالا درگیرِ لایک و بازدید و کامنت هستندو هر روز، بی‌دفاع و بی‌سپر، در فضای مجازی با سیلِ محتواهای نامناسبِ سنشان چشم در چشم می‌شوند محتوایی که روح و روانِ کوچکشان، ظرفیتِ هضمِ آن را ندارد واینگونه است که  غولِ بلوغ، کفش و کلاه کرده و رسیده به کلاس سوم و چهارم... بچه‌های ده‌ساله، حرف‌هایی می‌زنند که ما در هفده سالگی اگر به گوشمان می‌خورد، باید با آب‌قند به هوشمان می‌آوردند! بچه‌ها هنوز جدول‌ضرب را کامل حفظ نشده‌اند، اما درگیرِ طوفان‌های هورمونی شده‌اند.بدن‌ها هنوز کودک است اما ذهن‌ها انگار با کودهای شیمیایی پرورش یافته‌اند.دلیلش هم مواجهه هایی بوده که مناسب سن وسالشان نبوده است و تلخ‌تر از آن وقتی بود که مکالمه دو بچه کلاس دوم دبستان به گوشم خورد. یکی‌شان با غصه به آن یکی می‌گفت: «خوش به حالت... تو خوشگلی. کاش من انقدر زشت نبودم.» دوستش در جواب با یک اطمینانِ بزرگسالانه گفت: غصه نخور... یک کم دیگه که بزرگ شدی، برو دماغت رو عمل کن !» اینجا دیگر بحثِ «استعداد و مهارت» نیست.ما به اسمِ احترام به علایق بچه‌ها، آن‌ها را در معرضِ ویترینِ دنیای خودمان قرار داده‌ایم و نیاز به زیباییِ تصنعی، نیاز به دیده شدن را در آن‌ها بیدار کرده‌ایم ما با انبرکِ «رشد وتوسعه مهارت ها»، افتاده‌ایم به جانِ بچه‌ها و نیازهایی را بیرون کشیده‌ایم که هنوز نارس‌اند وبرای سن بچه ها حکم هیولا را دارند آری ما همراهِ این مهارت‌آموزی‌ها، «هیولاها» را هم بیدار کرده‌ایم. حالا که دوباره دست می‌کشم روی سرم دیگر آن بوی قورمه‌سبزیِ جاافتاده‌ی یقین نیست انگار کله‌ام حالا بوی « واقعیت » می‌دهد. واقعیتِ تلخی که می‌گوید:ما نه باغبان، که سارقانِ کودکی بودیم، ما خامی کردیم فکر کردیم اگر درِ دنیای پر زرق و برقِ بزرگسالان را به روی بچه‌ها باز کنیم آن‌ها فقط مهارت‌هایش را برمی‌دارند، نمی دانستیم تقویمِ طبیعتشان را دست‌کاری می‌کنیم ما بچه‌ها را پیش از آنکه آب‌بازی در حوضِ امنِ کودکی را تمام کنند به عمیق‌ترین و تاریک‌ترین اقیانوسِ دنیای آدم‌بزرگ‌ها پرتاب کرده‌ایم. حالا آن‌ها دارند زیر امواجِ سنگینِ دنیای بزرگترها دست‌وپا می‌زنند و ما بر ساحل ایستاده‌ایم، برایشان دست تکان می‌دهیم و اسم غرق شدنشان را گذاشته‌ایم  «مهارت و توسعه فردی » ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • 🎧 04- فواید و منافع شکرگزاری ⏱️ مدت زمان: 42 🎙 ارائه و توضیح: عبدالله شیخ آبادی بر اساس دروس دکتر کریم حلمی http://t.me/akseMahtab

  • 🎧 03- دین‌داری و سلامت روان ⏱️ مدت زمان: 50 🎙 ارائه و توضیح: عبدالله شیخ آبادی بر اساس دروس دکتر کریم حلمی http://t.me/akseMahtab

  • без подписи

  • ما آدم‌ها در تاریک‌خانه‌ی روانمان، استادِ بی‌بدیلِ «توجیه‌گری» هستیم. هر جا که منافعمان با اوامر و احکام اللهی تضاد پیدا میکندو یا هر جا که صبر برحق برایمان تلخ و طاقت‌فرسا می‌شود دست به دامنِ توجیه می‌شویم. با کلماتی زیبا و استدلال‌هایی که ظاهری فریبنده دارند خطاهایمان را توجیه می‌کنیم. به خودمان می‌قبولانیم که «شرایط زمانه عوض شده»، «اینجا موقعیت فرق می‌کند»، یا «من بهتر می‌فهمم الان چه چیزی به صلاحم است». اینجاست که در یک تکبر پنهان و خاموش، در برابر پروردگاری که خالقِ تمام پیچیدگی‌های روحِ ما و تار و پودِ روابط انسانی است می‌ایستیم. ما با توجیه‌هایمان، در واقع به خداوند می‌گوییم: «نعوذ بالله، تو این موقعیتِ خاص مرا ندیده بودی، اما من می‌بینم و خودم حکمِ جدیدی صادر می‌کنم!» آری درمانِ این دردِ مهلک توجیه گری، تنها بازگشتِ خاضعانه به دامن این آیه‌ی نورانی است: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» (فرمان و حُکم، تنها و تنها از آنِ خداست). این آیه، آبی است بر آتشِ منیّت و توجیه‌گری‌های ما. «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» یعنی پروردگارا، تو روانِ پر از تضاد مرا بهتر از خودم می‌شناسی. تو نیازهای جامعه و روابط پیچیده‌ی انسانی را پیش از آنکه من به دنیا بیایم، در علمِ بی‌نهایتت دیده‌ای. پس من کیستم که در برابرِ حکمِ تو، تبصره و ماده‌ی شخصی بسازم؟ تمام غربتِ دین در طول تاریخ، از همان روزی آغاز شد که آدم‌ها یاد گرفتند به جای «تسلیم» در برابرِ حکمِ خدا، آن را به نفعِ شرایطِ خود «تفسیر و توجیه» کنند. وقتی «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» در قلبِ ما کم‌رنگ شود، دین تبدیل به ابزاری می‌شود در خدمتِ نفسانیات ما، نه چراغی برای هدایتِ روانِ سرگشته‌مان. کاش دلهایمان آن‌قدر بزرگ و خاشع شود که در برابرِ هر سختی و هر موقعیتِ وسوسه‌انگیزی،نفسِ توجیه‌گر را خاموش کنیم و با تمامِ وجود زمزمه کنیم: پروردگارا، من نمی‌دانم... تو می‌دانی و فرمان، تنها ازآنِ توست. ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat

  • без подписи

  • سرم خم بود روی میز، غرق در صفحه مانیتور، فضای کتابخانه آرام بود، سکوتی که گاهی با صدای آرام ورق‌خوردن کتاب یا خش‌خش کفش‌ها روی کفپوش شکسته می‌شد.  در میان این سکوت، صدایی به نرمی نسیم صبحگاهی گوشم را پر کرد:  "ببخشید خانم مدیر؛ شما وقت دارید  کتاب‌های امانتی من رو ثبت کنید، لطفاً؟" سرم را بالا گرفتم. دختر کوچکی روبه‌رویم وپشت پیشخوان ایستاده بود بیشتر از ٩ سال نداشت. صورتی گرد و معصوم، گونه‌هایی کمی گل‌انداخته و نگاهی که همزمان هم کودکانه بود و هم به طرز غریبی متین. اما چیزی که قبل از هر چیز، نگاهم را میخکوب کرد، لباسش بود: جامه‌ای به رنگ آجری، ساده و یکدست، که از پیشانی تا روی پاهای  او را در بر گرفته بود. در این رنگ و طرح، وقاری نهفته بود که به سن و سالش نمی‌آمد.  همان لحظه، بی‌آن‌که خودم بخواهم، در عمق نگاهش تصویری دیدم: کودکی که انتخابی متفاوت کرده، انتخابی که شاید او را از دایره‌ی راحتی و تشابه همسالانش جدا کند. حس کردم شبیه شاخه‌ای جوان است که در مسیر نور، خلاف جهت باقی شاخه‌ها قد کشیده.با خود گفتم: این کودک، با این پوشش، در میان جمع همسالانش تنهاست.  بی‌اختیار به او لبخند زدم:  "وااای! چه‌قدر این لباس بر تن تو زیباست ... اما تحسین با کلمات کافی نبود. یک تصمیم، مثل جرقه، در ذهنم روشن شد: این لحظه باید در قلبش بماند، نه به‌عنوان یک اتفاق کوچک، که به ‌عنوان خاطره‌ای روشن و گرم. باید امروز را با این احساس به خانه برود که انتخابش نه‌تنها پذیرفته شده، بلکه تحسین هم شده است. این تأیید می‌تواند دیواری درونی بسازد که روزهای تردید، از او محافظت کند. می‌خواستم بذر این غرور پاک را بکـارم تا زمانی که بزرگ شد سر دو راهی‌ها، یادش بیاید روزی در یک کتابخانه، میان قفسه‌ها، کسی از دل و جان به خاطر لباسش او را ستوده بود فکر می‌کردم این لحظه باید فراتر برود، تا او با همه وجودش ببیند و حس کند که این انتخابش دیده شده فهمیده شده و ارزشمند است.بنابراین از پشت میز برخاستم، چند قدم جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم. آهسته گفتم:  "من واقعاً از این پوشش تو خوشم آمده است  با من بیا که تو را به همکاران نشان بدهم "  دست کوچکش را گرفتم؛ کوچک و گرم، شبیه چیزی که باید محافظتش کنی تا کوران سرما به آن نرسد. كنار میز همکاران ایستادیم و با صدای پرشور گفتم:  "ببینید… چه لباس پوشیده و زیبایی دارد! باید بپرسیم از کجا گرفته، ما هم بخریم." همکاران هم که متوجه منظورم شده بودند  از تایید و توجه و ابراز مهر کم نگذاشتند ... برق شادی در چشم‌های دخترک تابید. شادی‌ای که با شرمی کودکانه درهم‌تنیده بود. آن برق به‌اندازه‌ی یک دنیا حرف داشت. ولی همان موقع متوجه شدم که چند دختر دیگر همسن‌وسالش در اطراف ایستاده‌اند.سعی کردم بیشتر از این تاییدش را کش ندهم وپرشورتر نسازم ... وقتی کتاب‌هایش را گرفت، با لبخندی تشکر کرد. همان‌طور که دور می‌شد، لباس آجری‌اش میان نورکم رنگ کتابخانه، مثل شعله‌ای کوچک بود که آرام قد می‌کشید. دیدن پشت‌سرش برایم فقط خداحافظی ساده نبود انگار داشتم آینده‌ای را بدرقه می‌کردم که سال‌ها بعد، نسل‌هایی زیر سایه تصمیم‌هایش رشد خواهند کرد.   و من، همان جا میان قفسه‌های کتاب و بوی کاغذهای کهنه، حس کردم لباس آجری نه فقط بر تن یک کودک، که بر قامت فردا پوشانده شد فردایی که شاید من نبینم، اما می‌دانم از گرما و روشنی این لحظه آغاز شده است... ✍شایسته احمدی https://t.me/abeynejat .