apparatus_channel
Статистикаمتاسفانه کانال قبلی آپاراتوس را از دست دادیم. از این پس با این کانال همراهمان باشید، و برای ارسال متن یا ارتباط با ما به آیدی زیر پیام دهید t.me/Apparatuss_s
- Последний пост
- 20 авг. 2024 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🕳 از کسی به هیچکس ✍️خورخه لوییس بورخس/ترجمهی حسین محمودی 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید 🕳 از کسی به هیچکس ✍️خورخه لوییس بورخس/ترجمهی حسین محمودی 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■www.apparatuss.com ■Instagram: https://www.instagram.com/apparatus.insta?igsh=MWdjNjA2aTd1NTl0Yg==
[...] در انتهای قرن پنجم، نویسندهی ناشناس مجموعهی دیونوسیوسی اظهار میکند که هیچ گزارهی اثباتیای مناسب خدا نیست. هیچچیز نباید او را اثبات کند؛ همهچیز میتواند نفی شود. شوپنهاور با طعنه مینویسد: «این الهیات تنها الهیات حقیقی است، اما هیچ محتوایی ندارد». اوراق و رسالات یونانی که مجموعهی دیونوسیوسی را تشکیل میدهند در قرن نهم خوانندهای مییابند که آنها را به لاتین برمیگرداند؛ یوهان اریوگنا یا اسکوتوس که همان یوهان ایرلندی است که نامش در تاریخ اسکوتوس اریوگنا[۱۰] یا ایرلندی ایرلندی است. او آموزهای مبنی بر طبیعت وحدت وجودی تدوین میکند: اموری خاص تجلیات خداوند (الهامات و نمودهای الهی)اند و پسِ آنها خدا است؛ کسی که تنها وجود است. «اما کسی نمیداند او چه است، برای آن که او چه نیست و برای خود و تمام اذهان درکناشدنی است». او دانا نیست، او ورای دانا است؛ اون خوب نیست، او ورای خوب است؛ او بهگونهای فهمناشدنی از تمام ویژگیها فراتر میرود و آنها را پس میزند. یوهان ایرلندی برای تعریف او از واژهی نیهیلوم (nihilum) استفاده میکند که به معنی نیستی است. [...]
این نسبتِ «در-چیزی-بودن» را از نظریههایِ علیت و قدرتِ اسپینوزا جداییناپذیر میسازد، و در نتیجه باید در کانتکستی فهم شود که الکساندر ماترون در «هستیشناسی قدرت» بر آن انگشت گذاشته است. 🕳 از مقالهی "برهانِ جهانشناختیِ اسپینوزا در اخلاق" ✍️ مونز لئاکه /ترجمهی مهدی رضاییان زاده" 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید 🕳 از کسی به هیچکس ✍️خورخه لوییس بورخس/ترجمهی حسین محمودی 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■www.apparatuss.com
در این مقاله در بابِ نسخهی برهانِ جهانشناختیِ اسپینوزا دربارهی وجود خدا بحث میکنم. از برهانِ جهانشناختی کلاً برهانی را میفهمم که به نحوِ پسینی وجودِ یک موجودِ ناوابسته و ضروری را –که عرفاً خدا نام میگیرد- استنتاج میکند، یعنی از این تجربه که موجوداتِ دیگری، مثلاً نفسِ خودمان، وجود دارند که وجودشان وابسته به این موجودِ ناوابسته و ضروری است. به طورِ کلی از نسبتِ وابستگیای بحث خواهم کرد که هر برهانِ جهانشناختیای، در اصطلاحِ «وابستگیِ وجودی»، بر آن استوار است. این نسبتِ وابستگی را میتوان عِلی ، مفهومی و غیره در نظر گرفت. بیشترِ مطالبِ پیشِرو بدین موضوع میپردازد که برهانِ جهانشناختیِ اسپینوزا را چه نسبتِ وابستگیِ وجودیای راهبری میکند. برهانِ جهانشناختی همانطور که خواهیم دید، به معنایِ دقیقِ کلمه به نسبتِ «در-چیزی-بودن» میپردازد (یعنی به این واقعیت که همهی اشیاءِ متناهی به نحوی داخل در خدا هستند و خدا داخل در خودش است). نشان خواهم داد که کانتکستِ برهانِ مذکور،
این متن ترجمهی یک فصل از کتاب “ اسپینوزا و مسئلهی بیان” نوشتهی ژیل دلوز است. [...] فصلی که ترجمهش در پی میآید عمدتا به موجودات متناهی، مشخصاً انسان، میپردازد. انسان در بدنمندیاش مدام تحت تاثیر یا متاثر از اشیاء و اجسام بیرونی است و دستخوش احوال میشود ( موجود متناهی از حیث تقررش در صفت امتداد فیزیکی در مکان برونگستر)، و تصور و ایدهی این تاثرات بدنی، نفسانیات او را تشکیل میدهد (تحولات روحیِ انسان که در صفت فکر تقرر دارد، و اشتدادهای او در این بُعد نفسانیِ درون°گستر). بدین ترتیب، تحولات نفسانی مقارن و موازی جسمانیات و تحولات بدن رخ میدهد. و به همین منوال،سویهی شناختی(تصورات و ایده های فکر) و سویهی عاطفی ( مربوط به تاثرات و احوال بدن) در هم تنیده اند و متناظراً یکدیگر را در آستین و در لفافه دارند، و به همدیگر پاسخ میدهند. 🕳 بدن چه میتواند کرد؟ ✍️ ژیل دلوز/ ترجمهی احمدرضا میرناصری 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید: ■www.apparatuss.com
عذابی که بر سرنت نازل شد در سرزمین منار دریاچهی وسیع و راکدی است که هیچ رودی به آن جاری نمیشود و هیچ رودی از آن جریان نمییابد. ده هزار سال پیش در کرانهی آن دریاچه شهر معظم سرنت قرار داشت، اما سرنت دیگر در آنجا نیست. نقل است که در ایامی بسیار دور، هنگامی که جهان هنوز جوان بود، پیش از آنکه مردمان سرنت به سرزمین منار گام نهند، شهری دیگر در کرانهی دریاچه قرار داشته است. شهری معمور از سنگ خاکستری به نام اِب ، که قدمتش هماندازهی خود دریاچه بود و موجوداتی در آن سکونت داشتند که ظاهر مطبوعی نداشتند. این موجودات همچون اغلب موجوداتی که به جهانی بدوی و بی سر و سامان تعلق دارند، بسیار غریب و کریهالمنظر بودند.[...] 🕳 دو داستان از اچ.پی. لاوکرافت ✍️ اچ.پی.لاو کرافت /ترجمهی محمدهادی فروزشنیا 👁 این دو داستان را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■www.apparatuss.com ■ apparatus.insta #ادبیات #لاوکرافت
خدایانِ غیر خدایان زمین بر فراز رفیعترین قلل زمین سکنی دارند و هیچ انسانی را جسارت آن مقدار نیست که ادعا کند بر ایشان نظر افکنده. آنان پیشتر بر قللی کوتاهتر ساکن بودند. اما مردمان کوهنشین به مرور دامنههای سنگلاخی و برف پوش کوهها را در نوردیدند و خدایان را به کوهسارهای بلند و بلندتر راندند، تا آنکه اکنون تنها رفیعترین قلل از برایشان باقی مانده است. نقل است که وقتی خدایان قلههای پیشینشان را ترک گفتند، هرگونه نقش و نشانی از خویش را معدوم نمودند جز یکی، که نقشی است حک شده در دل کوهی که نگرانِک میخوانندش. [...]
تا کنون ما تقابل سنتی میان بیرون و درون را ترسیم کردهایم. اما دیلتای به نقطهای میرسد که «تجربهی زیسته» را به جهت قابلیت آن برای دربرگرفتن هر دو معنای درون و بیرون ترجیح میدهد. در مقالهی «خاستگاه باور ما در واقعیت جهان بیرونی و توجیه آن» در سال ۱۸۹۰ دیلتای استدلال میکند که منشأ دسترسی ما به جهان بیرون نه بر مبنای استنتاج عقلانی بلکه بر مبنای احساسی از مقاومت در برابر اراده است. واقعیت جهان در اصل از درون به منزلهی مهار قصدهایمان احساس میشود. حتی ابژههای تجربهی بیرونی نیز زمانی که در زندگی ما نقشی بازی کنند، میتوانند واجد معنای درونی باشند. از این رو دیلتای تصویر گوته در مطالعاتش را تجربهای درونی توصیف میکند؛ زیرا به خاطر میآورد که تصویری از گوته در خانهی پدرش، پیش از آنکه دیلتای خانه را به ارث ببرد، آویخته میشد. تا حدی که این تصویر به بخشی از تاریخ زندگیِ ذهنی(سوبژکتیو) او بدل شد 🕳 از مقالهی "دیلتای، هرمنوتیک و نوکانتگرایی" ✍️ رودولف مکریل ترجمهی مهدیه دهاقین 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید www.apparatuss.com https://www.instagram.com/apparatus.insta?igsh=MWdjNjA2aTd1NTl0Yg==
[...] مفهوم رخداد، ژیل دلوز، فیلسوف فرانسوی، را در بیشتر دوران حرفهایاَش به خود مشغول کرد و در طی آن، او سنت متافیزیکییی را که از رواقیون تا لایبنیتس، و از برگسون به وایتهد امتداد داشت، «تجدید و بازآفرینی کرد». دلوز از رواقیون بین دو نوع موجود تمایز قائل می شود. از یک سو اجسامی هستند که در مکان و زمان (در زمان حال) با «وضعیتهای امور» متناظرشان وجود دارند، در حالی که از سوی دیگر موجودات غیرجسمانی یا دگرگونیها وجود دارند. دلوز می نویسد که موجودات غیرجسمانی اشیاء یا واقعیات نیستند، بلکه رخدادها هستند. ما نمیتوانیم بگوییم که آنها بَوِش [وجود] دارند. بلکه باید بگوییم که مانِش [تقرّر] دارند یا در اینجا هستند. برای مثال، آنها در بیان گزارهای که دلوز معنا مینامد، یعنی «وجودی غیرجسمانی، پیچیده و تقلیلناپذیر، در سطح اشیا، و رخدادی ناب» مانِش [وجود] دارند یا هستند. [...] 🕳 از مقالهی "رخداد" ✍️ مریم فریزر / ترجمهی شهابالدین قناطیر متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■www.apparatuss.com ■instafram: apparatus.insta #دلوز #برگسون #بدیو #رخداد #رواقی ##فلسفه #معنا #منطق #منطق_معنا #لایبنیتس #فلسفه
[...] پازولینی به عنوان یک فیلمسازْ مشهور است؛ به طور خاص، طی دهههای 1960 و 1970، او قرائتهای تصویری معاصر عمیقی را از دو سنت بزرگ فکری غرب کارگردانی کرده است: یونان باستان در فیلمهایی نظیر مدهآ و اودیپوس، و مسیحیت یهودی در فیلم انجیل به روایت متی و یک فیلمنامهی به غایت پیچیده درباره زندگی پل قدیس. مجموعهی همهی اینها، تفکری دشوار را درباره نسبت میان تاریخ، اسطوره و دین شکل میدهد. پازولینی همزمان هم یک مارکسیست انقلابی بود و هم مردی که برای همیشه تحت تأثیر کودکی مذهبیاش قرار داشت. به همین دلیل پرسش اصلیاش چنین بود: آیا صیرورت انقلابی تاریخ، همان منفیت سیاسی، در حکم تخریب زیبایی تراژیک اسطورههای یونانی و یا تخریب وعدهی صلحآمیز مسیحیت است؟ یا اینکه باید آنجا که در یک جهان مساواتطلب نو، مصالحهی تأییدگرانهی زیبایی و صلح ممکن میشود، از یک کسر سخن به میان بیاوریم؟[...] 🕳 از مقالهی "تخریب، نفی، کسر: دربارهی پییر پائولو پازولینی" ✍️ آلن بدیو/ ترجمهی برنا حدیقی 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید: ■www.apparatuss.com
حشرهی عظیمالجثهی گرگور سامسا (همانطور که کافکا در نامه به پدرش اشاره میکند، حیوانی که نهتنها طعمهی خود را نیش میزند، بلکه خون بدنش را نیز میمکد.) هوس گردن عریان خواهر گریت را میکند. جوزف ک، تحقیرشده و مورد تعرض قرارگرفته، به نوبهی خود مانند حیوانی تشنه به فرولین برستنر حمله میکند و با زبانش به صورت او نیش میزند و پیش از بوسهی طولانی بر گردن، درست بر گلوی او، لبهایش را برای مدتی طولانی بر گردن او میگذارد. دراکولای برام استوکر نیز ظرفیت مسحورکنندهای را برای مسخ یا دگردیسی نشان میدهد، سیالیت شبحواری از وجود که میتواند خود را به شکل سگ، خفاش، گرگ و در نخستین تجلی تماشایی از ویژگیهای ماوراطبیعی خود بهمثابه یک مارمولک غولپیکر که از دیوار قلعه، مانند سامسا پایین میرود، نشان دهد[...] 🕳 از مقالهی "سایهی مدرن:ارواح گوتیک در درکولای برام استوکر و آمریکای کافکا" ✍️مارک ام اندرسون/ترجمهی معین رسولی 👁متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■Apparatuss ■Instagram ■Telegram ■Youtube
[...] از لحاظ تاریخی بازسازی و شبحوارسازی روایت گوتیک با ظهور نویسندگان زن، افزایش خوانندگان زن و با محوشدن تدریجی هویتهای جنسیتی ثابت مرتبط است. در این زمانه جالب است بدانیم که استوکر و کافکا هر دو تمایلات همجنسگرایانه داشتند و هر دو از موضع اقلیت درباب فرهنگ غالب مینوشتند (استوکر ایرلندی بود و کافکا یک یهودی اهل جمهوری چک). آیا این یکی از دلایلی است که آنها هر دو به سمت روایتهای «قربانی» گرایش پیدا کردهاند، به سمت متونی که از دیدگاه دلوز و گتاری آن را «قلمروزدایی» و «مازوخیستی» مینامند: حاشیهای، بیپناه، فرودست نسبت به دیدگاههای کودک، قانونشکن، خارجی، حیوان؟ نامهها و داستانهای کافکا بهوفور شاهد چنین واژگونیهایی از فاتح جستجوگر غربی به شکل یک پخمهی منفعل، پسر اخته شده یا حیوان قربانی آیینی است. شاید تعجبآور نباشد که امیال اغلب در نوشتههای او بهمثابه فیگور انگلوار و خونآشامی پرخاشگری و همزمان فداکاری به تصویر کشیده میشود.
[...] دلوز جایی گفته بود «من احساس میکنم که فیلسوفی کاملاً کلاسیک هستم»، «من به فلسفه به منزلهی یک سیستم باور دارم…(اما) برای من، سیستم نه تنها باید در ناهمگونی مدام باشد بلکه باید تکوین ناهمگونی نیز باشد؛ ناهمگونیای که تا پیش از این آزموده نشده باشد.» تکوین ناهمگونی، به تبعیت از مایمون، بدین معناست که سیستم باید بنیانی برای تکوین ناهمگونیها، آفرینش تفاوت و تولید امر نو به حساب آید. دومین پرسش ما این خواهد بود: سیستم دلوزی که با اصطلاحات کانتی قابل شرح باشد، چه شکلی خواهد داشت؟ من مایلم در اینجا به طور خلاصه و با به کارگیری پنج سرفصل کانتی مطابق با ساختار معمارانهی سیستم خودِ کانت یعنی دیالکتیک، استتیک، تحلیل، اخلاق و سیاست به بررسی عمیقتر موضوع بپردازم [...] 🕳 از مقالهی دلوز، کانت و میدان استعلایی ✍️ دنیل اسمیث/ترجمهی مهدیه دهاقین 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید: ■www.apparatuss.com
این درست است که در حیات اجتماعی نزاع و کشمکشی وجود دارد برای اینکه هر فرد به قدرت بیشتری و در نتیجه لذت بیشتری برسد، و در فلسفه اسپینوزا فضیلت و سعادت و خیر و کمال مترادف و حتا برابر با قدرت و کوشش برای به فعلیت رساندن قدرت خود است، اما این تلاش و کوشش که بر اساس مفهوم کناتوس توضیح داده میشود، به معنای حذف «دیگری» نیست[...] 🕳 از مقالهی "اسپینوزا: اخلاق معطوف به دیگری" ✍️ عنایت چرزیانی 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■Apparatuss ■Instagram ■Telegram ■Youtube
[...] در این نوشتار تلاش میکنم در فلسفهی اسپینوزا مفهوم کناتوس را در نسبت با اخلاق بخوانم. اینکه نشان دهم چگونه در فلسفهی اسپینوزا مفهوم کناتوس، در متافیزیک سیاسی او جای میگیرد و چگونه میتوان از این مفهوم در زندگی اجتماعی خود از حیث گشوده بودن به «دیگری»، به مثابه یک لحظهی اخلاقی بهره برد. علاوه بر این نکتهی اساسی این است که طبیعتگرایی اسپینوزا را در صورتبندی مفهوم کناتوس منطبق با نظریهی سیاسی او در مفهوم دموکراسی بخوانم. به این معنا، کناتوس یک فایدهگرایی «فردی» و «ضد دیگری» نیست، که در پرتو آن فرد تنها به فایده و سود خودش اعتنا کند و در رقابت سود و زیان با دیگری قرار بگیرد. این نوع نگاه به مفهوم کناتوس، اسپینوزا را تبدیل میکند به نظریهپرداز بازار و روانشناسی نهادینه در آن. مفهوم کناتوس در فلسفه اسپینوزا دلالت به فردگرایی و فایدهگرایی فردی ندارد.
نخستین صورت بندی روانکاوانه مالیخولیا توسط فروید در مقاله «ماتم و مالیخولیا» مطرح می شود. او میان ماتم (mourning) به منزله کنش سوژه در قبال از دست دادن ابژه که نهایت آن نوعی مصالحه و آشتی با جهان است و مالیخولیا (melancholia) که در آن سوژه پس از دست دادن ابژه همچنان میل به یکی شدن با آن را حفظ می کند، تمایزی برقرار می کند. به بیان فروید فرد مالیخولیایی در تقابل با فرد عادی که پس از کنار آمدن با از دست رفتن ابژه، انرژی لیبیدویی اش را معطوف به ابژه های دیگر می کند، لیبیدو را درونی کرده و به خود (ایگو) معطوف می دارد. نتیجه چنین درونی سازی شکل گیری نوعی نارسیسیزم ( خودشیفتگی) است که در آن فرد از ابژه های جهان بیرون چشم پوشیده و منزوی می شود. نکته کلیدی در این جا این است که این نارسیسیزم در عین حال نوعی نفرت از خود را نیز به همراه دارد زیرا او در نهایت به جای ابژه از دست رفته، شیفته بخش آرمانی شده ای از ایگویش شده است. 📝 مالیخولیا و خودکشی از منظر روانکاوی فروید و لکان ✍️ مهدی ملک 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■Apparatuss ■Instagram ■Telegram ■Youtube
كرئون: خیالتان راحت باشد. فقط مشاوران كرئون كه همگی از معتمدين هستند. جارچي: (خارج از صحنه) بگوش باشيد، به هوش باشيد! شاه با مادرش رو هم ريخته، مشروح اخبار در ساعت یازده. اديپوس: آه چه روز شومي! آه زندگي نفرين شده! چگونه ميتوان روح را از وحشتناكترين اعمال بري نمود؟ فقط يك راه وجود دارد! بايد بلافاصله چشمانم را از حدقه در بياورم! (اديپوس سعي ميكند چشمانش را دربياورد، اما كرئون دستانش را ميگيرد.)[...] 📝 از نمایشنامهی "اُدی" ✍️ ریچ اورلف/ ترجمهی روناک رنجی 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■Apparatuss ■Instagram ■Telegram ■Youtube
[...] اديپوس: واي بر من و خاندانم. من شاهي را كشتهام و به مردم وعدهی مجازات قاتلش را دادهام حتي گفتهام به هر قيمتي سر حرفم هستم اما صبركنید! هنوز يك چيز روشن نشده است. تايرسياس: ديگه داره به قسمت افتضاح قضيه ميرسه. اديپوس: اگر من پسر لايوس هستم و اگر لايوس با یوكاستا ازدواج كرده بوده، كه اكنون همسر من است، معنايش اين است... اين است كه... به اين معناست كه لايوس قبلاً همسر ديگري داشته درست است؟ كرئون: با عرض شرمندگي خير. اديپوس: پس سروگوشش ميجنبيده است. كرئون: هرگز. اديپوس: اهداي اسپرم؟ كرئون: نچ اديپوس: يعني شما دارين ميگين اين زن من همون... همون... تايرسياس: زدي تو خال! اديپوس: آه خدايان من! اوه خدايان من! من با مادرم ازدواج كردهام!!! تعجبي نداره اون هميشه ميدونه من صبحونه چي دلم مي¬خواد! اوه خدايان من! من پدرم را كشتهام وبا مادرم ازدواج كردهام! تايرسياس: ميتوانست بدتر از اين باشد. ميتونستي مادرت رو كشته باشي و با پدرت ازدواج كرده باشي اون موقع واقعاً به دردسر ميافتادي. اديپوس: کی دیگه از این موضوع خبر داره؟
[...] آیا میتوان بین هستیشناسی پیوندی سیموندون و وایتهد همسویی قائل شد؟ شباهتهای بین کار آنها آشکار است، اما تفاوتها نیز واضح است. سیموندون شاید سختگیرترین فیزیکالیست قرن بیستم باشد. وایتهد ایدهآلیسم پرانرژی یا احساسی عجیب را به ما ارائه کرد که در کنشمندیش کاملاً ملموس بود، اما شامل یک خدا و انبوهی از اشیاء ابدی بود. با کمک برایان معصومی، لوسیانا پاریسی و استیو گودمن، سعی خواهم کرد استدلال کنم که سیموندون و وایتهد هر دو هستیشناسیهای ریتمیک البته نه کاملاً صریح ارائه میکنند.[...] 📝 از مقالهی "از نهفتگی چند فازی تا عینیتِ چندریتمی: ریتم و رابطه در سیموندون و وایتهد" ✍️ وینیسیوس پورتلا کاسترو/ ترجمهی شهابالدین قناطیر 👁️ متن کامل را در وبسایت آپاراتوس بخوانید ■Apparatuss ■Instagram ■Telegram ■Youtube
[...] سر-و-کله زدنهایِ هنری جیمز با تئاتر ردّي اجرایی در آگاهیِ او به نثرش بر جا گذاشت و در یکي از دیباچههاش درام را بهمثابهیِ یک هیاهو برشمرد. در ایجازِ این واژه منظري تقریباً مولکولی به اجرا وجود دارد، مانندِ فورت/دایِ فرویدی، بازیِ ناپدیدی و بازگشت، با قرقره و بهدستِ کودک، که در آن اصلِ واقعیت با تعویقِ تکراریِ لذت خوش است. مطابقِ نظرِ فروید، این ناپدیدیِ در حالِ اجرا گسیلِ مادر از کودک است. فورت/دا هیاهویي است چرخان بر پاشنهیِ یک غیاب. از شکسپیر میدانیم که، در تئاتر، میتوان هیاهویِ بسیار برایِ هیچ ساخت؛ از بکت، و زئامی، میدانیم که میتوان غیابِ ظاهریِ یک هیاهو را درست بهصورتي اجرا کرد که هیچ نباید انجام داد[...] 📝 از مقالهی "عالمشمولهای اجرا یا بازی استهلاکی ✍️ هربرت بلاو /ترجمهی آرش پرنوسی و محمدعلی نراقی 👁 متن کامل را در وبسایت آپاراتوس ببینید ■Apparatuss ■Instagram ■Telegram ■Youtube