- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 56
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 21
- 1/48двое суток
- 24
- 1/72трое суток
- 25
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کاغذهای خط خطی در جمعه های خط خطی در روزگاری خط خطی آیا جز این است... که به زبان افکار من سخن می گویند؟! از کجا می آیند!!؟ به کجا می برندم!!؟ این خطوط سیاه، مبهم و پیچ در پیچ....... من به دنبال طلوع آفتابم آفتابی که بیدار کند آفتاب گردان های سرزمینم را در کدام سوی این جهانی!!؟؟؟ هر کجا که هستی نگاه کن مرا ببین... چطور چشم ها را دوخته ام به راه که بیایی و از این تاریکی که بدل به کابوسی هراس انگیز شده است و تنهایمنمی گذارد برهانی و به روزنی از نور میهمانم کنی. چشم دوخته ام به راهی بس طولانی..... که بیایی و بمانی بمانی و بمانی در من جاودانه تا دلم شاد شود #سروده_الهام_شیرازی شبتون آروم ...... https://t.me/arrif96
دوست دارم به کودکی های مادرم بروم ، چهره ی معصومانه اش را ببینم ؛ وقتی که دارد با دست های کوچکش از چشمه ، آب بر می دارد ، در آغوشش بگیرم ؛ وقتی که کوزه از دستش رها می شود ، و اشک های داغش را پاک کنم ؛ وقتی که هق هق کنان به تکه های کوزه ی شکسته نگاه می کند ... دوست دارم ببویمش ، ببوسمش و کنارش بنشینم ؛ وقتی عروسک پارچه ای اش را کنار باغچه ، خواب می کند و برایش با لحن و صدای نازک کودکانه ، لالایی می خوانَد . دوست دارم آرام در گوشش بگویم ؛ الهی من فدای تمام دخترانگی و شیطنت هایت ؛ مرا ببخش که آمدم و تو را از دنیای کودکی ات کم کردم ، مرا ببخش که با خودم برایت نگرانی های تازه آوردم ، مرا ببخش ... #نرگس_صرافیان_طوفان https://t.me/arrif96
بگذار آفتاب من پیرهنم باشد و آسمان من آن کهنهکرباس بیرنگ بگذار بر زمین خود بایستم بر خاکی از بُرادهی الماس و رعشهی درد بگذار سرزمینم را زیر پای خود احساس کنم و صدای رویش خود را بشنوم #احمد_شاملو درودها ....... پگاهتون عاشقانه 🌹💐♥️ https://t.me/arrif96
در گذرگاهى چنين باريك در شبى اين گونه دل افسرده و تاريك كز هزاران غنچهی لب بستهى اميد جز گل يخ، هيچ گل در برف و در سرما نمى رويد من چه گويم تا پذيراى كسان گردد من چه آرم تا پسندِ بلبلان گردد من در اين سرماى يخبندان چه گويم با دل سردت من چه گويم اى زمستان با نگاه قهر پروردت با قيام سبزه ها از خاك با طلوع چشمه ها از سنگ با سلام دلپذير صبح با گريز ابر خشم آهنگ سينه ام را باز خواهم كرد همره بال پرستوها عطر پنهان ماندهى انديشههايم را باز در پرواز خواهم كرد. سياوش كسرايى شبتون آروم ...... https://t.me/arrif96
❤️
زندگی جریانی است که منتظر هیچ کس نمی ماند. مردی بود که بیست سال تمام، بدون حتی یک روز وقفه، پیش از سپیده دم بیدار میشد، شال و کلاه میکرد و مسیر سخت و پر پیچ و خم قله کوه را بالا میرفت تا به تماشای باشکوهترین اتفاق هر روزه جهان، یعنی طلوع خورشید بنشیند. برای او، این یک عادت نبود، بلکه یک نیایش خاموش بود؛ لحظهای که در آن با تمام هستی یگانه میشد. روزی، یکی از آشنایان پرهیاهو و پرمشغلهاش که آوازه این کار او را شنیده بود، به سراغش آمد و گفت: «من هم امروز با تو میآیم تا ببینم این خورشیدی که بیست سال است برای دیدنش از خوابت میزنی، چه تفاوت عجیبی با بقیه خورشیدها دارد!» مرد پیر با آرامش پذیرفت و هر دو در تاریکی و سکوت مطلق شب به سمت قله به راه افتادند. وقتی به بالاترین نقطه کوه رسیدند، آسمان کمکم شروع به تغییر رنگ کرد. نواری از رنگهای ارغوانی، طلایی و نارنجی بر لبه افق کشیده شد و خورشید با عظمتی وصفناپذیر شروع به رخنمایی کرد. در همان لحظه که سکوت و شکوه کوهستان به اوج خود رسیده بود، مرد تازهوارد سکوت را در هم شکست. او که از دیدن این منظره به شدت هیجانزده شده بود، شروع کرد به حرف زدن و قدم زدنهای عصبی: «وای خدای من! چقدر قشنگه! اون سایه درخت کاج رو روی صخره ببین! گوشیم کجاست؟ باید یه عکس بگیرم... نه تار شد، بذار یکی دیگه بگیرم. البته خب، تو که بیست ساله داری میای اینجا دیگه مخ برات نمونده، حتماً این چیزا برات خیلی عادی و تکراری شده! ای وای، کاش زنم رو هم با خودم میآوردم، اون عاشق این منظرههاست. کاش به رفیقم هم میگفتم بیاد... اصلاً باورم نمیشه، باید از این زاویه هم یه ویدیو بگیرم که بفرستم توی گروههامون...» او بیوقفه از این طرف به آن طرف میدوید، دکمه دوربینش را فشار میداد، حسرت نبودن دیگران را میخورد و مدام حرف میزد. در تمام این مدت، مرد پیر در گوشهای نشسته بود، چشمهایش را به افق دوخته بود، نسیم خنک صبحگاهی را روی پوستش حس میکرد و در سکوتی عمیق، طلوع را «مینوشید». چند دقیقه بعد، خورشید کاملاً از افق جدا شد، رنگهای جادویی آسمان جای خود را به نور تند و سفید روز دادند و آن لحظه سحرآمیز به پایان رسید. مرد پیر آرام از جای خود بلند شد، نگاهی عمیق و پر از ترحم به آشنایش که هنوز درگیر تنظیمات دوربین گوشیاش بود انداخت و با صدایی محکم اما آرام گفت: «چقدر حرف زدی... چقدر دویدی... تمام شد!» مرد تازهوارد با تعجب سرش را بلند کرد و پرسید: «چی تمام شد؟» پیرمرد گفت: «طلوع خورشید! آن لحظه جادویی شکافتن تاریکی، کلاً دو دقیقه بود. و تو در تمام این دو دقیقه، به جای آنکه آن را با چشمانت ببینی و درونت حس کنی، درگیر لنز دوربینت بودی، حسرت کسانی را خوردی که اینجا نبودند، و درباره زیباییِ چیزی حرف زدی که اصلاً نگاهش نمیکردی. تو تمام این زیبایی را از دست دادی، چون اینجا نبودی؛ جسمت روی قله بود، اما ذهنت در گذشته و آینده پرسه میزد. «زندگی» ما انسانهاست. زندگی دقیقاً مانند همان طلوع خورشید است؛ کوتاه، گذرا، بینهایت زیبا و به شدت بیتفاوت نسبت به حواسپرتیهای ما. اگر حواسمان نباشد، در همان لحظاتی که درگیر حواشی هستیم، تمام میشود. ما انسانها اغلب فراموش کردهایم که چگونه زندگی کنیم. ما مدام در تلاشیم تا زندگی را به چنگ بیاوریم، آن را ثبت کنیم، برای دیگران تعریفش کنیم یا برای فردایی که هنوز نیامده برنامهریزی کنیم. در لحظاتی که باید صرفاً «باشیم»، درگیر «شدن» و «دویدن» هستیم فردی که در یک رستوران زیبا، خوشمزهترین غذای ممکن را میخورد، اما در تمام طول صرف غذا، ذهن درگیر قسطهای ماه آینده یا دعوای روز گذشته با همکارش است. او غذا را میجود، اما طعم آن را هرگز نمیفهمد. زوجی که به زیباترین نقطه طبیعت سفر میکنند، اما به جای گوش دادن به صدای رودخانه و پرندگان، تمام وقتشان را صرف بحث بر سر این میکنند که چه کسی مقصر مشکلات گذشته است یا از چه زاویهای عکس سلفی بگیرند که در شبکههای اجتماعی بهتر دیده شود. زندگی در لحظاتی که حواست نیست، در لحظاتی که درگیر گذشته و آیندهای، به سرعت برق و باد میگذرد. زندگی جریانی است که منتظر هیچکس نمیماند. اگر تو درگیر به چنگ آوردن آن باشی، اگر بخواهی آن را تحلیل کنی، اگر بخواهی مدام دربارهاش حرف بزنی، درست در همان لحظه از دستش دادهای. قانون هستی بسیار ساده و در عین حال قاطع است: زندگی در «بودن» است، نه در «داشتن» و نه حتی در «ثبت کردن». زندگی در شاهد بودنِ زیباییهاست، بدون آنکه بخواهی آنها را تصاحب کنی. کاش بشه کاش بشه اینو درک کنیم. https://t.me/arrif96
سپیده ازمشرق خواهد دمید آشفته وبی پروا پیش ازآن که طوفان زیبا وسرسخت نور در رسد برآنم که روان شوم دوشادوش مادرتمامی آب های جهان برآنم خمیازه کشان محوشوم درجریان تیره وابریشمین آبها وسوسن های بلند خواب را گرد هم آورم #مری_اولیور درودها ..... پگاهتون عاشقانه 🌹💐♥️
من فکر میکنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ: احساس میکنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای چندین هزار چشمهی خورشید در دلم میجوشد از یقین؛ احساس میکنم در هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأس چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان میروید از زمین. آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز در برکههای آینه لغزیده توبهتو! من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛ از برکههای آینه راهی به من بجو! من فکر میکنم هرگز نبوده دستِ من این سان بزرگ و شاد: احساس میکنم در چشمِ من به آبشرِ اشکِ سُرخگون خورشیدِ بیغروبِ سرودی کشد نفس؛ احساس میکنم در هر رگم به هر تپشِ قلبِ من کنون بیدارباشِ قافلهیی میزند جرس. آمد شبی برهنهام از در چو روحِ آب در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه گیسویِ خیسِ او خزهبو، چون خزه بههم. من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس: «ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمینهم!» احمد_شاملو سال۱۳۳۸ https://t.me/arrif96
تا زمانی که خدا هر روز صبح تورو بیدار میکنه، همچنان برات برنامه داره "بهش اعتماد کن" صبحتون بخیر .
هر زنی برای زیباتر شدن ؛ باید یک مردِ عاشق، داشته باشد . زنها استعدادِ عجیبی در شیطنت و دلبری دارند؛ اگر آنی که باید باشد، باشد ! در زیباییِ آفرینشِ زنها شکی نیست ! اما مردانِ عاشق، میتوانند با یک نگاه و احساسِ ناب؛ روی این مرغوبیتِ ذاتی، تشدید بگذارند ... شک ندارم تمامِ زنانِ شاد و موفق، جایی از دنیا مردِ عاشقی دارند؛ که وجاهت و استعدادشان را تحسین میکند ... زنان، بزرگترین معجزهی آفرینشَند؛ باید یادشان آورد، باید تحسینشان کرد، باید عاشقشان بود ! #نرگس_صرافیان_طوفان https://t.me/arrif96
رفته بودم دکتر مردک دیوانه مثل من شاعر بود گفت حالت خوب است؟! من از او پرسیدم دکتری آیا تو؟! رنگ رخساره ی من حالت چهره چطور؟ برق چشمانم چی؟ همگی نرمال است؟ گفت حالت خوش نیست... دفترش را باز کرد نسخه را آغاز کرد صبح ها یک غزل ناب بخوان ظهرها قبل اذان یک دو بیتی کافی است عصرها سعدی و حافظ که بخوانی با دو فنجان چای یا قهوه ترک قبل تاریکی روز رنگ رخساره عوض می گردد حالت چهره ولی دست تو نیست عاشقی آیا مرد؟ دکتر از من پرسید من نگاهش کردم و نمی دانستم پاسخ سخت سوال ساده را گفت قبل از خواب باید بنویسی هر شب و به موسیقی ایرانی اصل گوش جان بسپاری جان مریم خوب است یا بهار دلکش کلا اثار بنان هم عالی ست برق چشمانت هم ساده درمان می شود دوستانت را ببین گل بگو گل بشنو و به اندیشه ی پنهان درونت هدیه کن یک گل سرخ و کمی دورتر از باغچه ی خانه ی خود تک درختی تو بکار و حواست باشد که رهایش نکنی نگذاری که بگیرد آفت من کمی گیج شدم دکتر اما خندید به گمانم فهمید من دیوانه چو او شاعری در به درم که اگر صبح شود یا نسیمی بوزد و دعایی نکنم یا که خورشید سلامم بکند و جوابی ندهم بی گمان می میرم نسخه را برداشتم مو به مو و خط به خط پیش رفتم تا شعر پیش رفتم تا دوست پیش رفتم تا گل دو سه روزی که گذشت حال من بهتر بود تو چرا غمگینی؟ تو مگر شعر نمی خوانی دوست؟ صبح ها یک فنجان غزل تازه ی سعدی قبل خواب شعر نو از سهراب شک نکن یار عزیز کمتر از یک هفته دهد این نسخه جواب نسخه باشد از من از تو یک همت ناب "مسعود معظم جزی " https://t.me/arrif96
✅ امروز سه شنبه 💫 ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ 💫 ۲۷ صفر ۱۴۴۸ 💫 ۱۱ اوت ۲۰۲۶ 🌷آنی که ز صبح خنده بر لب دارد 🍃بر قلب کسان بذر محبت کارد 🌷هر روز بخند و شاد باش ای دوست 🍃بگذار جهان بر تو محبت آرد سلام 🌺🍃 صبحتون بخیر و نیکی امروزتون پر از اتفاقات خوب
امشب ... کنارِ غزلهایِ من .... بخواب ...! شاید جهانِ تو ... آرام تر شود ...؟! #افشین_یداللهی شبتون آرووم .....
без подписи
لب فرو بستم، زیان دارد زباندانی مرا چشم پوشیدم نمیزیبید عریانی مرا شانه و زلف تو یادی میدهد از جان من بیتو زینسان در میان دارد پریشانی مرا نکتهسنجی چیست؟ عیب کس نفهمیدن بوَد میکند فهمیدگی تعلیم نادانی مرا یک دو گامی از سر کویش سفر خواهم گزید بازپس گر ناورد اشک پشیمانی مرا بندگی را در ره خدمت ز بس شایستهام میشود داغ غلامی خط پیشانی مرا گرچه خوارم عزتم این بس که در بیع نیاز میدهی خود را به من تا اینکه بستانی مرا گر چنین از بار غم خواهم فرو رفتن به خود شمعسان آخر کند دامن گریبانی مرا از خرابی کس نمیگردد به گرد خانهام پاسبانی نیست مشفقتر ز ویرانی مرا روشناس ابر رحمت گشتهام از فیض او عاقبت آمد به کار آلودهدامانی مرا گرم کردم جای خود در گوشه گلخن کلیم کی دگر از جا برد تخت سلیمانی مرا غزل از دیوان کلیم https://t.me/arrif96
مهربان كه باشی ، خورشید از سمتِ قلب تو طلوع خواهد کرد ! و صبح مگر چیست جز لبخندِ مهربانت ... درودها ...... پگاهتون عاشقانه 🌹💐♥️ ❤️
без подписи
بوی تو میدهد آغوش خالیام ای واقعیت عشق خیالیام مست توام که قنوتم ترانه شد چون مومن تو شدم لاابالیام «بعد از تو بی خبرم از خودم بگو این روزها چه شدم در چه حالیام» روزی یقین تو بودم ولی گذشت امروز فاجعهای احتمالیام شعرم شکفتن بارانی تو بود حالا فقط خبر خشکسالیام بی هیچ دلهره حال مرا بپرس روزی که من جسدی این حوالیام... #افشین_یداللهی https://t.me/arrif96 شبتون ستاره بارون ⭐️🌟✨💫
به سکوتت فکر میکنم به ادامهی سایهای ُسرخ که روی لبانت پرسه میزند! جایی که خیره شدهای جای مناسبی برای نگاه نیست که اینگونه رنگی به شکل ترس گلوی شهر را بغل کرده است و نیمنگاِه تازهای که از سمت پلکهایت به آسمان خیز برمیدارد! نمیشود تو را دید و چیزی نگفت نمیشود در تو چیزی را دید و آه نکشید نگاه کن! در بغداد گلوله میبارد، در غّزه راکت و در کابل هنوز زیر بوتههای خشخاش به اعتماد تجاوز میشود! من کشورهای زیادی دیدهام که سیاستمدارانش از ترسِ گریههای زن به اجبار راستگو شدهاند! #بهرنگ_قاسمی از #مجموعه_شعر " از صدایم عکس انداختهام" https://t.me/arrif96
🕊 " دربند نان" در روزگاری که نان، نایاب شده بود و بوی فقر در کوچهها می پیچید، نادعلی هر بامداد با شکمی تهی از خواب برمیخاست. گرسنگی چنان خلقش را تنگ میکردکه به زمین وآسمان میتاخت، و نامِ حاکم وپاسبان ومحتسب را چون ریگِ کفِ رودخانه، بیهیچ ملاحظهای از دهان بیرون می ریخت. روزی پاسبانان رسیدند، در فریادهای نادعلی بوی مخالفت شنیدند؛ گفتند:وقتی نان نباشد، هرگرسنه ای سیاسی میشود، لذا، بیدرنگ گریبانش گرفتند همچون مجرمی خطرناک، بردند ودر بند سیاسی زندان جای دادند؛ اوکه نه زندان دیده بود، نه اسمی از بندسیاسی شنیده. با نخستین لقمهٔ نانی که در زندان به اودادند، چنان جانی در رگهایش دوید که گویی ازمرگ بازگشته. باخوداندیشید: بی شک گرسنگی علت ازدیاد زندانیان سیاسی ست. نادعلی نمیدانست سیاست چیست. به زندانیان خاموشِ اطرافش مینگریست، مردانی که نگاهشان از دیوارها نیز عبور میکرد، لبخندی زدودر دل گفت: گرسنگی،خطرناک ترین اعلامیه سیاسی ست. و فقر و گرسنگیست که پای آدم رابه سیاست میکشاندو ... آدم سیر سیاسی نمیشود. شکمِ خالی،گرسنه رابه جنگی میبرد که خودش خبرندارد چرا درآن است. ✍کرات تلی۰۴/۱۰/۹ 🌷🌱 https://t.me/arrif96