عیار
Статистикаکانال فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و تاریخی ارتباط با مدیریت کانال: @Behrooz_1900
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Политика
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 472
- 1/48двое суток
- 540
- 1/72трое суток
- 583
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
یادی از علامه زریاب خویی بیستم مردادماه، زادروز دانشمند فقید، استاد دکتر زریاب خویی است؛ عالمی جامعالعلوم با ذهنی درخشان و نبوغی کمنظیر. زندهیاد دکتر احمد تفضلی درباره زریاب میگوید: «هنینگ، استاد نابغه ایرانشناس، به دومناش که یکی از اجله علمای ایرانشناس فرانسه بود، نوشت که مرحوم تقیزاده یک دانشمند ایرانی را برای تدریس بدو معرفی کرده است که درست همانند مینوی است... هنینگ دانشمندی بود سختگیر و به دست آوردن پسند خاطر او کاری بس دشوار بود. او نابغه بود و از دیگران انتظار نبوغ داشت.» تقیزاده، که خود دانشمندی بینظیر بود، در کتابی که در ابتدای جوانی زریاب به او هدیه کرده بود، نوشته بود: «علامه زریاب خویی». زریاب به زبانهای انگلیسی، عربی، فرانسه و آلمانی مسلط بود و آثار گرانبهایی در فلسفه و کلام و تاریخ و ادبیات و نسخهشناسی و خطشناسی از خود برجای گذاشت. بیجهت نیست که تقیزاده وی را «علامه» میخواند. این گوهر تابناک آسمان علم و ادب ایران را پس از انقلاب از دانشگاه اخراج و تمام حق و حقوقش را پایمال کردند. البته زریاب چون سرو ایستاد و خم به ابرو نیاورد. با وجود پیشنهادهای بسیار در خارج از کشور، از جمله دانشگاه برکلی، چون خانلری، ماندن در ایران را به مهاجرت ترجیح داد و تا آخر عمر در این خاک مقدس زندگی کرد. یادش گرامی و نامش جاودان باد. @ayarenaghd
без подписи
سایهای که ماند، کینهای که ثمر داد امروز سالروز درگذشت امیرهوشنگ ابتهاج، متخلص به سایه، است. او یکی از بزرگترین شعرای معاصر بود و غزلهای درخشان و ماندگاری سرود. سایه از شاگردان و مریدان شهریار بود و به گفته خودش، عصرها تا شب، هنگامی که شهریار مشغول چسباندن حقه وافور بود، به حضورش میرسید تا تلمذ کند. ابتهاج در عمر طولانیاش هیچگاه منظم کار نکرد. زمانی، به واسطه عمویش، ابوالحسن ابتهاج، که رئیس سازمان برنامه بود، کاری به دست آورد، ولی بر سر کار درست حاضر نمیشد. زمانی هم که در رادیو مسئول شد، حضور مستمری نداشت. در گفتوگویی که با میلاد عظیمی با عنوان پیر پرنیاناندیش انجام داده ــ که صدالبته بیشتر مجیزنامهای از طرف عظیمی است ــ مفصل به لاابالیگری خویش پرداخته و بدان مباهات کرده است! او از تودهایهای بنام و از رفقای مرتضی کیوان بود. زمانی که برنامه «گلهای تازه» به وی سپرده شد، به دلیل تنگنظریهای ایدئولوژیکش و همچنین نداشتن سواد موسیقیایی و مدیریت ناسالم، باعث رنجش، قهر و قطع همکاری هنرمندان بسیاری با برنامه گلها شد؛ از جمله فرهنگ شریف و اکبر گلپایگانی. امیرهوشنگ در سال ۵۷، پس از ۱۷ شهریور، به همراه لطفی، شجریان و علیزاده از رادیو استعفا داد. به هنگام ورود آقای خمینی به ایران نیز شعری برای ایشان سرود، به این مضمون: «در بگشایید شمع بیارید عود بسوزید پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب شاید این از غبار راه رسیده آن سفری همنشین گمشده باشد.» اگرچه ابتهاج تا لحظات آخر رژیم پهلوی از آن منتفع شد و در رادیو و تلویزیون پست گرفت و به قلع و قمع منتقدینش پرداخت، ولی انقلاب ۵۷ برایش به مثابه ضیافت و سورچرانی بود که به عیش و نوش در آن میپرداخت؛ و صدالبته بساط این عیش و نوش، حمله به گذشته و ستیز با غرب بود. ابتهاج، در جهت برپا کردن هرچه باشکوهتر ضیافت انقلابی، پس از انقلاب به همراه شجریان و لطفی گروه چاووش را تأسیس نمود و برای انقلاب، با سرودن آثار گوناگون، سنگ تمام گذاشت. همچنین در دفاع از حکومت وقت میداندار شد و سیاستهای حزب توده را نعل به نعل پیش میبرد. همین رفتار باعث اخراج او و بهآذین، کسرایی، تنکابنی و برومند شد. ولی ماهعسل وی با دولت انقلابی دیری نپایید و به دلیل حمایت از حزب توده دستگیر و روانه زندان شد. برای آزادیاش، شهریار پادرمیانی کرد و به رئیسجمهور وقت نامه نوشت. پس از آزادی نیز، اگرچه دلشکسته بود، ولی همواره از سیاستهای ضدغرب سیستم حاکم حمایت مینمود. اواخر عمرش، در گفتوگویی با مهرنامه، هنوز از شوروی سابق حمایت میکرد و در دفاع از سوسیالیسم گفت: «من به سلامت تئوریک سوسیالیسم باور دارم؛ هنوز باور دارم که هیچ راهی جز سوسیالیسم پیش پای بشر نیست!» ابتهاج اگرچه شاعری فوقالعاده بود، ولی فردی کینتوز و مستبد نیز بود. بیژن فرهودی عنوان کرده که استاد گلپایگانی در صحبتی خصوصی به وی گفته است: «یکی از مهمترین کسانی که پس از انقلاب در خانهنشینیاش تأثیرگذار بوده، سایه است!» او هم از اندیشه چپ حمایت میکرد و هم در رژیم منبعث از انقلاب، مورد توجه رسانهها بود. هرچقدر با حاکمیت انقلابی بر سر مهر بود، با رژیم پهلوی و مظاهر مدرنیته بر سر ستیز. زمانی که در همان رژیم مسئولیتی دولتی داشت و از بیتالمال کشور ارتزاق مینمود، اینچنین سرود: «بشنو ای جلاد میرسد آخر روز دگرگون: روز کیفر روز کینخواهی روز بارآوردن این شورهزار خون زیر این باران خونین سبز خواهد گشت بذر کین وین کویر خشک بارور خواهد شد از گلهای نفرین. آه، هنگامی که خون از خشم سرکش در تنور قلبها میگیرد آتش برق سرنیزه چه ناچیز است! و خروش خلق هنگامی که میپیچد چون طنین رعد از آفاق تا آفاق چه دلاویز است! بشنو ای جلاد! میخروشد خشم در شیپور میکوبد غضب بر طبل هر طرف سر میکشد عصیان و درون بستر خونین خشم خلق زاده میشود طوفان...» البته بذر کینهای که سایه و رفقایش کاشتند، ثمر داد و نتیجهاش را همگان دیدند. سایه رفت؛ شعرش ماند. اما سایه دیگری نیز بر بخشی از تاریخ معاصر ایران افتاد؛ سایهای که نمیتوان با زیبایی غزلهایش پاکش کرد! #بهروز_حسینی@ayarenaghd
без подписи
زندهیاد فریدون آدمیت در پاسخی دندانشکن به او نوشت: «این خود نظرگاهی است و نویسنده در اندیشه خویش آزاد؛ همچنانکه هستند اقران فاشیستمشربی که آزادی را زهرِ مُهلکِ اجتماع و دموکراسی را بدترین نظامهای جهان میشمارند. ولی مشروطیت، یعنی حکومت عقلانی با اصول؛ یعنی حکومت مسئول در برابر خودکامگی فردی و دولت نامسئول. و تنها به همین مأخذ، نظر نویسنده را طرد میکنیم... لاجرم، اگر عاقبت تعلیمات فلسفی آن استاد (فردید) از تلامذه حکیم هَیدگر به اینجا میرسد که "روششناسی علمی" جدید را "خوابهای بیربط" بشماریم و "علوم انسانی آشفته و پریشان غربی" را به هیچ بگیریم و "عقل غربی" را سراسر پلید و ویرانگر بدانیم؛ و بالاخره نظام مشروطیت را در قیاس با طاعون استبداد آسیایی، "دفع فاسد به افسد" بشناسیم، پس به تعبیر سید جمالالدین اسدآبادی: "خاک بر سر اینگونه حکیم و خاک بر سر اینگونه حکمت..."؛ حکمتی که به قدر چراغ موشی نیز روشنی نبخشد.» احمد اشرف مخالفان نهضت مشروطیت را به دو دسته تقسیم میکند: گروه نخست، محافظهکاران سنتی و مذهبی، که افرادی چون محمود محمود و ابراهیم صفایی در شمار آنان قرار میگیرند؛ و گروه دوم، چهرههایی چون شیخ فضلالله نوری. وجه مشترک هر دو گروه آن است که مشروطیت را به انگلستان نسبت میدهند و گروه دوم، افزون بر این، آن را مخالف شرع مبین میپندارد. اکنون، پس از گذشت بیش از یک سده از پیروزی جنبش مشروطیت، عدهای مکلافکلی قد علم کردهاند و در پسِ شعارهای فریبنده دموکراسی و آزادیخواهی، به جنگ همان مشروطهای میروند که بنیان نظری آن بر حکومت قانون، آزادی و مساوات آحاد ملت در پیشگاه قانون استوار است. اگر این نوگلان عرصه مشروطهستیزی دچار غرض و مرض نباشند، بیشک سفیهانی سادهدل و بیگانه با مفاهیماند. زندهباد مشروطیت. زندهباد حکومت قانون. #بهروز_حسینی@ayarenaghd
به عبارتی، شیخ، به سبب تأکید مشروطهخواهان بر آزادی و عدالت، به تکفیر آنان میپردازد. در جایی دیگر نیز مشروطه را به انگلستان نسبت داده و میگوید: "اگر مقصود تقویت اسلام بود، انگلیس حامی آن نمیشد." مشروطیت تأثیرات سیاسی، اجتماعی و ادبی فراوانی، نهتنها در ایران، بلکه در سراسر منطقه بر جای گذاشت. در بُعد سیاسی، برای نخستین بار ملت ایران از رعیتی بیاختیار و موجودی «مکلف» که صرفاً تکالیفی بر دوش داشت و میبایست در برابر سلطان اطاعتی بیچونوچرا کند، به انسانی «محق» و برخوردار از حق و حقوق بدل شد؛ انسانی صاحب حق که آزادی و مساوات را مطالبه میکند و برای نخستین بار از حاکمان خود پرسش میپرسد. انسانی که در طلب مشروطه و حاکمیت قانون است، نه حاکمیت شخص. مقدرات او در مجلس شورای ملی، بهوسیله نمایندگان منتخب، تعیین میشود، نه سلطانی با اختیارات نامحدود بر جان، مال و ناموس رعایا. در بُعد اجتماعی نیز، برای نخستین بار شاهد حضور قابلتوجه زنان در عرصه اجتماع بودیم. اگرچه تا تصویب حق رأی برای زنان، قریب به نیمقرن از صدور فرمان مشروطیت سپری شد، اما بهتدریج زنان از ابژهای بیاختیار به سوژهای کنشگر در اجتماع بدل شدند. شمس کسایی از حضور بیحجاب خود در تبریزِ پس از مشروطیت حکایت میکند. حتی در ادبیات ما نیز زنان به سوژهای قابل بحث تبدیل شدند. میرزاده عشقی در سه تابلو مریم، هرچند در قالب تمثیل، و عارف در داستان خویش، زنان را به سوژه اصلی روایت بدل میکنند. جعفر شهری نیز در کتاب رمان مخوف از منظری اجتماعی به زندگی روسپیان میپردازد و برای نخستین بار، مصائب زنانی را که به این کار اشتغال دارند، روایت میکند. در بُعد ادبی نیز شاهد تأثیرات شگرف انقلاب مشروطه هستیم. پس از مشروطه و همزمان با حوادث آن، درونمایه شعر شاعران دچار چرخشی اساسی شد و از پرداختن به رخ یار و پیچوتاب موی دوست، به مفاهیمی چون وطن، آزادی، مدنیت غربی و نقدهای اجتماعی و سیاسی گرایش یافت. عشقی سرود: آبروی و شرف و عزت ایران قدیم نکبت و ذلت ایران کنون میریزد و یا بهار سرود: ای خطه ایران، میهن، ای وطن من ای کشته به مهر تو عجین جان و تن من ... و امروز همی گویم با محنت بسیار دردا و دریغا وطن من، وطن من سعید تقدیری در این باره مینویسد: «وطنیات در شعر مشروطه بازتابدهنده دگرگونی بنیادین مفهوم "وطن" از یک جغرافیای شخصی یا دینی، به مفهومی سیاسی و مدرن، یعنی سرزمین، ملت و قانون است. این اشعار بر محورهایی چون آزادیخواهی، مبارزه با استبداد و بیداری ملی استوارند.» جنبش مشروطیت ایران در کشورهای عربی و نشریات آنان نیز بازتابی گسترده یافت. شهره گلسرخی در پژوهش ارزشمند خود، به بازتاب انقلاب مشروطه در مطبوعات عربی پرداخته است. انقلاب مشروطه در کشورهای عربی و مطبوعات آنها نیز بازتابی درخور داشت. در مقالهای که در نشریه المنار، به مدیریت رشید رضا، منتشر شد، مظفرالدینشاه به سبب تمایلش به برقراری حکومت مشروطه در ایران مورد تحسین قرار گرفته است. در همین مقاله ادعا شده است که شاه، در سخنانی که در برابر چهارصد مقام دولتی ایراد کرده، مخالفت خود را با حکومت استبدادی اعلام داشته است. همچنین، پس از پیروزی مشروطهخواهان و گشایش دوباره مجلس، مجله الهلال نوشت: «بالاخره قانون اساسی دوباره به دست ایرانیان مترقی افتاد... ایرانیانی که از کشور گریخته بودند، بازگشتند و در طرفداری از آزادی سهیم شدند.» اگرچه جنبش مشروطه تأثیرات خود را بر تمامی شئون زندگی ایرانیان بر جای نهاد، مخالفان این جنبش نیز در طول بیش از یک سده، لحظهای از تخطئه و تخریب آن دست برنداشتند. احمد فردید، که به باور بسیاری تأثیر اندیشههای او و پیروانش، از جمله جلال آلاحمد، هنوز بر جامعه ایران سایه افکنده است، درباره مشروطیت چنین میگوید: «مشروطیت دفع فاسد به افسد است. صدر تاریخ ما، مشروطیت، ذیل تاریخ غرب است. مشروطیت بالکل و بالتمام غربزده مضاعف است. ماسونیتزدگی و از آنجا یهودیتزدگی، بهطور کلی، از لوازم مشروطه و انقلاب مشروطه بود که در حکومت قلدری پهلوی تکامل حاصل کرد.» ادامه👇👇👇
مشروطه؛ قصه ناتمام حکومت قانون چهاردهم امرداد، سالروز صدور فرمان مشروطه است. در سیزدهم امرداد، این فرمان به خط زیبای قوامالسلطنه نگاشته شد، به توشیح مظفرالدینشاه رسید و در روز بعد، فرمان رسمی تشکیل مجلس شورای ملی صادر شد. مشروطیت را میتوان مهمترین حادثه معاصر در تاریخ آزادیخواهی و قانونطلبی ایرانیان دانست. سالها پیش، منورالفکران و شماری از علما بذر اندیشه مساوات و حریت را در اذهان مردم کاشتند و سرانجام در سال ۱۲۸۵ خورشیدی، این نهال به ثمر نشست. کسانی چون مستشارالدوله در رساله یک کلمه، کنستیسیون، یا همان مشروطیت، را طلب میکرد؛ آخوندزاده و میرزاآقاخان کرمانی به روشنگری پرداختند و در رد استبداد رسالهها نگاشتند؛ ملکمخان و چند تن دیگر نیز در امر روشنگری پیشقدم شدند تا معنا و مفهوم مشروطیت در اذهان و قلوب قاطبه ملت جای گیرد. بخشی از علما نیز در این راه کوشیدند و از پیشگامان این نهضت شدند. کسانی چون بهبهانی و طباطبایی در عرصه مبارزه عملی برای استیفای حقوق ملت گام برداشتند و افرادی چون آخوند خراسانی، نائینی و سید عبدالعظیم عمادالعلما خلخالی رسالههایی در تأیید مشروطیت نگاشتند و به مصاف قلمی با استبدادیون رفتند. سید عبدالعظیم خلخالی رسالهای درخشان در تأیید مشروطه نگاشت و در آنجا چنین مینویسد: "...یک وقتی سلطنت در دنیا بظلم و جور و تعدی و زور و به قتل ارحام و اقارب و یغما و چپاول نمودن اموال اجانب و به خراب نمودن آبادی و به کندن چشم و قطع ایادی استوار بود. مقتضی آن قرن چنین بود، گذشت. امروزه در این قرن و عصر خصوصاً دراین زمان سلطنت به عدل و انصاف و به قواعد مساواتی مبتنی است، کما اینکه از اروپائیان مشهود است. اهالی ایران بواسطه مسافرت به ممالک خارجه و معاشرت باملت دول متمدنه و مباشرت به خواندن کتب و رسایل سیاسیه و مطالعه نمودن روزنامههای خارجه و داخله و اطلاع یافتن بسلوک سلاطین متمدنه با ملت متبوعه خود و آگاه شدن برحسن و فوائد سلطنت مشروطه گوش ایشان فراز و چشم ایشان باز و زبان ایشان دراز شده است... متحمل بار ظلم و تعدی دیگر نخواهند شد قطعاً و یقیناً. اگرچه در روز یکهزار نفر از ایشان کُشته شود یا آنکه تمام مایملک ایشان را غارت بنمایند، دست از مسئله مشروطیت سلطنت برنمیدارند." وعاظی چون سید جمالالدین واعظ، پدر جمالزاده، و دیگر خطیبانی چون ملکالمتکلمین، از منبر بهعنوان رسانهای مؤثر برای روشنگری و شوراندن مردم علیه استبداد، بهرهای کافی و وافی بردند. منبر، در کنار روزنامهها، نقشی مهم در پرورش افکار عمومی در اوان مشروطه ایفا کرد. قدرت کلام سید جمالالدین در منبر چنان بود که لرزه بر اندام استبدادیون میانداخت و کینهای عمیق از وی در دل آنان میپروراند؛ تا آنجا که در دوران استبداد صغیر، به دستور مستقیم محمدعلیشاه، در باغشاه به قتل رسید. خطبههای او غرا و آتشین بود و مردمان را به متابعت از قانون فرا میخواند: "ایهاالناس، هیچ چیز مملکت شما را آباد نمیکند مگر متابعت قانون، مگر ملاحظه قانون، مگر حفظ قانون، مگر احترام قانون و بازهم قانون و ایضا قانون، اطفال باید از طفولیت در مکاتب و مدارس قانون بخوانند و بدانند که هیچ معصیتی در شریعت و دین بالاتر از مخالفت قانون نیست، معنی معصیت یعنی خلاف قانون عمل کردن، مذهب یعنی قانون. آقاجانم، قانون، قانون، بچهها باید بفهمند، زنها باید بفهمند که حاکم قانون است و بس و هیچکس در مملکت حکمش مجری نیست مگر قانون، وکیل یعنی کسی که قانون تدوین کند، مجلس مقننه و قوه مقننه یعنی مجلسی که قانون وضع میکند، وزیر یعنی مجری قانون، سلطان یعنی رئیس قوه مجریه قانون، سرباز یعنی حافظ قانون، استقلال سلطنت یعنی احکام قانون و خلاصه اینکه آبادی مملکت، شیرازهبندی ملیت و قومیت هر ملت منوط است به اجرای قانون." در سوی مقابل، جناح طرفدار استبداد نیز ساکت ننشست و جد و جهد بلیغی در کند کردن حرکت آزادیخواهانه ملت ایران به خرج داد. در عرصه عملی، به مقابله با آزادیخواهان پرداخت و با کمک دولت روسیه درصدد سرکوب آنان برآمد؛ و در عرصه نظری نیز، کسانی چون حاجی شیخ فضلالله نوری، با نگارش رسالههایی در حرمت مشروطیت و تکفیر مشروطهخواهان، به مقابله برخاستند. شیخ فضلالله در رساله تذکره الغافل و ارشاد الجاهل، که ردیهای بر مشروطیت است، چنین مینویسد: "ای برادر عزیز، اگر مقصودشان اجرا قانون الهی بود و فایده مشروطیت حفظ احکام اسلامیه بود چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حریت قرار دهند که هر یک از این دو اصل موذی خراب نماینده رکن قویم قانون الهی است" ادامه👇👇👇
без подписи
اما پس از قریب نیم قرن و با چرخشی در گفتار روشنفکران، شیخ از شخصیتی منفور تبدیل به اسطورهای برای بخشی از روشنفکران شد. جلال آل احمد درباره وی نوشت: "از روز اعدام مرجع شهید شیخ فضل الله نوری بود که نقش غرب زدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمی می دانم که به علامت استیلای غرب زدگی پس از دویست سال کشمکش بر بام سرای این مملکت، افراشته شد." پس از انقلاب هم که شیخ جایگاه رفیعی پیدا کرد و اندیشههایش را گرامی داشتند و اسمش را معزز. شیخ مخالف تام و تمام مشروطیت بود. با مدارس سبک جدید عناد میورزید و آن را مصداق کفر میدانست. برابری را مخالف اسلام میدانست و درباره آزادی معتقد بود: "اگر از من میشنوید، لفظ آزادی را بردارید که عاقبت این حرف ما را مفتضح خواهد کرد!" حاجی فضل الله معاملهگر خوبی هم بود. یحیی دولت آبادی میگوید شیخ قبرستان مسلمین را که زمین وقفی بود به روسها به مبلغ کلان ۷۰۰ تومان فروخت. زمانی که منافعش اقتضا میکرد همگام با مشروطهخواهان شد و در استبداد صغیر حکم به تکفیر و قتل آنها داد. اگرچه مشهور است که فرزند شیخ از مشروطه خواهان بود و در اعدام وی سهمی داشته ولی نوادگان وی گام در راه شیخ نهادند و تیشه به ریشه ایران زدند، البته هر کدام به سبک و سیاقی. سیدحسین نصر تبدیل به تئوریسین سنت گرایان شد و مخالف قسم خورده مدرنیته، و نورالدین کیانوری دبیرکل حزب توده شد و نوکر شوروی. اما میراث شیخ، نفی مشروطیت وحکومت قانون، هنوز بر گرده ملت ایران سنگینی میکند و امروز مُکلاهایی سه تیغه گام در راه شیخ نهادهاند و به نفی مشروطیت میپردازند! یاد و نام و میراث شیخ فضل الله فراموش. #بهروز_حسینی@ayarenaghd
نعشی که بر گرده ملت سنگینی میکند! امروز سالروز به دار آویخته شدن شیخ فضل الله نوری است. یکی از مخالفان قسم خورده مشروطیت که جد و جهد فراوان نمود برای نابودی آن. کسروی در مورد همراهی شیخ فضل الله با محمدعلی شاه در سرکوب آزادی خواهان و تعطیلی مجلس و ستیز با مشروطیت میگوید:" حاجی شیخ فضل الله و دیگران آواز بلند کردند که مشروطه با شریعت سازگار نیست" که متعاقب این معرکه گیری شیخ، محمدعلی شاه خطاب به جنابان مستطابان حجج اسلام سلمهم الله تعالی نوشت: "چون علمای ممالک...حکم بر حرمت محلس نمودهاند، دراین صورت ما هم از این خیال بالمره منصرف و دیگر عنوان همچو مجلس نخواهد شد" پس از فتح تهران به دست مشروطهخواهان به خانه وی ریختند و شیخ را بازداشت و محکوم به اعدام و چند روز بعد به دار آویختند. شیخ ابراهیم زنجانی دادستان محکمه شیخ فضل الله بود. درخاتمه جلسه محاکمه به پا میایستد و میگوید:" جناب حاجی شیخ فضل الله بر طبق فتوا و حکم حجج اسلام نجف اشرف که سواد آن در همه ایران منتشر شده مفسد فی الارض است" اعضای محکمه پس از یک ساعت مشاوره به اتفاق رای میدهند که چون حاجی شیخ فضل الله نوری قیام بر ضد حکومت ملی نموده و سبب قتل هزارها هزار نفوس و خرابی بلاد و غارت و فساد گردیده و حجج اسلام نجف هم او را مفسد فی الارض تشخیص داده اند محکوم به اعدام است. کسروی و ناظم الاسلام کرمانی صحنه به دار آویختن شیخ فضل الله را به زیبایی به تصویر میکشد: «طرف عصر یک ساعت به غروب مانده شیخ فضل الله را از بالای عمارت توپخانه پایین آورده با نهایت احترام و وقار او را به طرف دار آوردند. از قرار مذکور عده ای از تجار محترم آن جا بودند، رو به آنها کرده و گفت: ما رفتیم خداحافظ. همگی جواب دادند: به درک اسفل. نزدیک دار یک نفر از مجاهدین عمامهٔ او را از سرش برداشته، طناب دار را انداختند به گردن او. دست خود را آورد طناب را به دو دست گرفت. چون احتمال شاید بخواهد حرفی بزند طناب را سست کردند. همین قدر گفت چه خوب و چه بد رفتیم. طناب را کشیدند بالا. چند دقیقه دست و پا را حرکت داده و جان به جان آفرین تسلیم نمود.... در میدان توپخانه که مملو بود از تماشاچیان احدی به حالت او ترحم نکرده همه از او بد میگفتند. همهٔ مردم در فرح و سرور و ازکشتن او اظهار مسرت و خوشحالی میکردند. اول شب نعش او را پایین آورده تسلیم ورثه نمودند. احدی متعرض لباس و ردای او نشد. فقط عمامه او را که قیمتی هم نداشت از سرش برداشتند.» و کسروی میگوید: "یک کار شگفت این بود که شیخ مهدی پسر حاجی شیخ فضل الله از پدرش رو گردانید" این عمل مورد تایید اکثریت مطلق روشنفکران آن زمان بود. عارف بیست روز پس از این حادثه کنسرتی برگزار کرد و این شعر را به مناسبت به دار آویختن شیخ خواند: به صوفیان خرابات مژده ده امروز که شیخ شهر حریفان ز اعتبار افتاد ایرج میرزا هم زمانی که شیخ برای برهم زدن اسباب مشروطیت به قم رفته بود هجویهای برای وی سرود: حجت الاسلام کتک میزند بر سر و مغزت دگنک میزند. حالا در حضرت عبدالعظیم شیخ دارد دوز و کلک میزند إن شاء الله دو روز دگر خیمه از آنجا به درک میزند روزنامه حبل المتین هم در دفاع از اعدام شیخ نوشت: «اذا فسدَ العالِمُ فسدَ العالم» . همینطور نسیم شمال برای وی سرود: حاجی، بازار رواج است رواج کو خریدار؟ حراج است حراج! میفروشم همهٔ ایران را عرض و ناموس مسلمانان را… دشمن فرقهٔ احرار منم قاتل زمرهٔ ابرار منم شیخ فضلالله سمسار منم و یا در شماره ۴۸ نسیم شمال چنین گفتند درباره شیخ: شیخ نوری دستگیر فرقهٔ احرار شد خوار شد، مقتدر بردار شد و آن مفاخر گشت حلقآویز، بر کیفر نگر درنگر، عالمی دیگر نگر علی اکبر دهخدا هم در طعنهای به حاجی شیخ فضل الله در شماره ۳ صوراسرافیل نوشت:«… جناب مستطاب حاجی … چون این روزها یک چندهزار تومان از حاجیآقا محسن و یک … هزار تومان از حشمتالملک، یک … هزار تومان از آصفالدوله، یک … هزار تومان از قوام به فاصله چند روز پخته نپخته روی هم میل فرمودهاند تخمه کردهاند و سدّهای روی دلشان پیدا شده… خداوند درد و بلای این نوع علمای ما را بزند به جان ما شیعیان.» ادیب الممالک فراهانی هم در قطعهای بنام «در هجو شیخ معروف به خن و خون» که درباره شیخ فضل الله است به نقد و طعن او میپردازد: تا ندانی ره حرام و حلال نشمرد کس ترا ز اهل کمال شاد باش ای هیون آخته یال هیکل کوه کوب و هامون مال ادامه👇👇👇
без подписи
کمونیستها که تبلیغاتچیهای ماهری بودند، بهسرعت موضوع الاغها را تحریف کردند و از عادت ایرانیان به تمسخر برنامه اصل چهار بهره بردند. ستونهای بسیاری از روزنامههای حزب توده نوشتند: "آه! ایالات متحده بزرگ برای کمک به ایران میآید؛ و چه چیزی میآورد؟ چند الاغ. مردم گرسنهاند؛ اما نتیجه وعدههای امپریالیست توانگر چیست؟ چند الاغ."» هر اقدام اصلاحی که قرار بود در این مملکت انجام شود، با پروپاگاندا و سمپاشی این حزب زیر ضرب میرفت و به حاشیه رانده میشد. القصه، سه دهه از نابودی حزب توده میگذرد، اما ملت ایران همچنان با میراث شوم سیاسی و فکری آن دستبهگریبان است. یاد و نام و میراثشان فراموش. #بهروز_حسینی @atarenaghd
روحالله عباسی، افسر متخصص توپخانه و یکی از اعضای سازمان نظامی حزب توده، در گفتوگو با علی میرفطروس تأکید میکند: «به خاطر همان اعتقادات انترناسیونالیستی ـ کمونیستی، بسیاری از ما حاضر بودیم که بیهیچ مقاومتی مرزهای ایران را به روی سربازان ارتش سرخ بگشاییم و...» پس از سرکوب حزب توده و فروپاشی سازمان نظامی، حزب طی دو دهه در شوروی و آلمان شرقی به فعالیتهای تبلیغی علیه رژیم پهلوی روی آورد، ریزشهای زیادی را متحمل شد و همچنین ساواک ضربههای کاری بر این حزب وارد کرد؛ از جمله ماجرای شهریاری که نفوذی ساواک در درون حزب بود. در تمام این مدت، حزب توده از همکاری با دشمنان ایران هیچ ابایی نداشت و همواره نسبت به تجزیه ایران بیتفاوت بود. حزب در انقلاب ۵۷ حمایت تام و تمامی از اسلامگرایان کرد؛ به طوری که نورالدین کیانوری، دبیرکل حزب، میگفت: «تودهای هستم و همراه امام، ماندگارم که زمان است به کام!» حزب در تهییج انقلابیون برای اعدام افسران ارتش و پاکسازی آنان نقش بسزایی ایفا کرد. در واقع، نقش کلیدی در اعدام ارتشیان را حزب توده بر عهده داشت. پس از طرح حجاب اجباری، مریم فیروز، همسر کیانوری و از اعضای ارشد حزب، همراه با دیگر اعضای حزب توده، از این طرح حمایت کردند و خواستار حفظ حجاب توسط تمام زنان شدند. حزب همچنین از حمله به سفارت آمریکا استقبال کرد. در انتخابات نخستین دوره مجلس نیز، نامزد حزب صادق خلخالی، قاضی شرع، بود که به واسطه خشونت و اعدامهای فلهای شهرت یافته بود. بنابر برخی گفتهها، طرح کودتای نوژه را هوشنگ اسدی، یکی از اعضای حزب و همسر نوشابه امیری، به مقامات وقت لو داد. این حزب همچنین همکاری تام و تمامی با دولت انقلابی در سرکوب دیگر احزاب و گروههای چپ داشت. ولادیمیر کوزیچکین، افسر فراری KGB، در خاطراتش به فرمانبری کیانوری و حزب توده از شوروی اشاره میکند. سرانجام تاریخ مصرف حزب توده نیز به پایان رسید و نیروهای انقلابی در دو نوبت سران آن را دستگیر کردند و آنان را وادار به اعترافاتی در اوج حقارت ساختند. نتیجه وطنفروشی چیزی جز حقارت و زبونی نیست. حزب توده اگرچه سرکوب شد، اما توابهای حزب و سمپاتهای آن هنوز در فضای فکری و سیاسی ایران حضوری چشمگیر دارند. مسعود فراستی، که این روزها به کارشناس محبوب سیستم حاکم تبدیل شده است، در مصاحبهای گفته است: «فرهنگ ایران به حزب توده مدیون است!» یرواند آبراهامیان و شاگردانش نیز درصدد سفیدشویی کارنامه این حزب هستند و میکوشند خیانت به منافع ملی را در کسوت روشنفکری بازتعریف کنند. برخی از فرزندان تودهایها نیز راه پدران و مادران خود را پیمودند. یکی از ارگانهای تبلیغی حزب توده، روزنامه مردم بود. چند سال پیش نیز گلشیفته فراهانی، دختر بهزاد فراهانیِ تودهای، بنیادی را با نام «بنیاد مردم» تأسیس کرد که همان مشی و مرام حزب توده را، البته در قالبی ریبرندینگشده، دنبال میکرد. یکی از نخستین انجمنهای صلح در ایران نیز توسط حزب توده تأسیس شد؛ «جمعیت هواداران صلح» که در واقع به دنبال شماتت آمریکا بود و با جنگافروزیهای شوروی هیچ کاری نداشت. فرزندان همان «جمعیت هواداران صلح» امروز جامه عوض کردهاند و در قالب فعالان حقوق بشر به فعالیت میپردازند. مفهوم «کثیرالمله» بودن ایران و حقوق اتنیکی، نخستین بار توسط حزب توده جعل شد. مرتضی اکتشافی، از افسران سازمان نظامی حزب، خاطره جالبی در این زمینه نقل میکند: «نخستین بار در مسکو، در سال ۱۹۵۷، با مسئله "کثیرالمله" بودن ایران مواجه شدم. کمیته مرکزی حزب توده در آن سال پرسشنامهای به اعضای حزب داد و از آنان خواست به پرسشهای آن پاسخ دهند، آن را امضا کنند و به حزب بازگردانند. در این پرسشنامه نوشته شده بود: "ایران یک کشور کثیرالمله است؛ فارسها، آذربایجانیها، کردها و غیره." این پرسشنامه با اعتراض وسیع و شدیدی مواجه شد. معلوم شد تدوینکنندگان آن احسان طبری و احمد قاسمی بودهاند و به تصویب کمیته مرکزی حزب توده در مسکو نیز رسیده است.» فرزندان همان تودهایها امروز از «ملیتهای ایرانی» و «اتنیکها» سخن میگویند و از ظلم سیستماتیک به ملیتهای ایران. حزب توده استاد پروپاگاندا و جنگ روانی بود. یکی از مثلهای رایج ایرانیان در توصیف فردی نادان و فاقد فهم، عبارت «خودمان خر داریم، از قبرس میآوریم» است؛ اما باید دید این مثل نخستین بار چگونه وارد زبان محاورهای ما شده است. ویلیام ای. وارن، رئیس سازمان اصل چهار، میگوید: «بنا به درخواست بنگاه دام، مؤسسهای از وزارت کشاورزی، همراه با نماینده بخش دام ما، جیمز دایسون، به نیکوزیا در جزیره قبرس اعزام شدند. جیمز در آنجا ده الاغ نر و ده الاغ ماده انتخاب کرد که به منظور اصلاح نژاد محلی و پرورش قاطرهای قویتر به ایران منتقل شوند. ادامه👇👇👇
معماران تباهی ایران؛ حزب توده، یک عمرخیانت تاریخ حزب توده را میتوان تاریخِ یک عمر خیانت دانست. حزب توده از بقایای گروه ۵۳ نفر در سال ۱۳۲۰ تشکیل شد. نام اولیهای که برای آن در نظر گرفته بودند، «حزب کمونیست ایران» بود، اما به دلیل حساسیتهای مذهبی جامعه، آن را کنار نهادند و «توده» را برگزیدند. در جامعه عقبافتاده آن زمان، با شعارهای فریبندهای چون عدالت و برابری، در ابتدا توانستند اقبال عمومی را به خود جلب کنند، ولی هرچه به پیش رفتند، ریزشها از این حزب بیشتر شد. در ابتدا، با پافشاری بر اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی، عیار سرسپردگی خود را نشان دادند و سپس با حمایت از فرقه تجزیهطلب پیشهوری به دستور شوروی، باعث استعفای شمار بسیاری از اعضا، از جمله خلیل ملکی، شدند. به هنگام تشکیل دولت دستنشانده پیشهوری در آذربایجان، حزب توده کمیته محلی خود در آذربایجان را منحل کرد و به تمام اعضایش دستور داد به دولت پیشهوری بپیوندند. کسی چون جهانشاهلو افشار که معاون پیشهوری بود، بدین ترتیب عضو دولت پیشهوری شده بود. یکی از سمپاتهای حزب در سال ۱۳۲۷ اقدام به ترور شاه کرد و پس از آن، حزب غیرقانونی شد. حزب، بنیانگذار ترور شخصیت در فضای سیاسی ایران بود. منتقدان و حتی دوستان سابق خود، چون خلیل ملکی، را آماج سخیفترین حملات قرار میداد. پس از استعفای خلیل ملکی از حزب، به دلیل حمایت حزب توده از حرکت جداییطلبانه پیشهوری، اعضای حزب شخصیت او را آماج تهمتهای فراوان قرار دادند. احسان طبری درباره ملکی چنین گفت: «ملکی جاسوس و خائنی است که سرانجام به زبالهدان تاریخ افتاد.» البته این رفتارهای تودهایها ناشی از ایدئولوژیای بود که بدان باور داشتند. آنان به مارکسیسم ـ لنینیسم باورمند بودند. لنین درباره نقد و شیوه آن میگوید: «زبان بخشهای نقدشده میباید در خواننده نسبت به کسانی که به اینگونه اقدامات دست میزنند، نفرت، دلزدگی و خشم برانگیزد. این زبان برای متقاعد کردن نیست؛ میخواهد صف دشمن را از هم بپاشاند. نمیخواهد خطای مخالفان را اصلاح کند؛ میخواهد آنان را نابود کند و زمین را از لوث وجودشان پاک کند. سرشت این زبان چنان است که بدترین اندیشهها و بدترین شک و تردیدها را نسبت به مخالفان در خواننده برمیانگیزد.» خلیل ملکی از رنج و آلامی میگوید که به واسطه ترور شخصیتش توسط دوستان سابق خود متحمل شده است: «رنج و شکنجه روحی که همرزمان سابق من (یعنی تودهایها) بر من تحمیل کردهاند، بسیار کشندهتر از شکنجههای جسمانی است که در زندان به من دادهاند یا میتوانند بدهند.» و آنجا که ترور شخصیت کارساز نبود، دست به حذف فیزیکی آنان میزدند. خسرو روزبه در اعترافاتش به قتل محمد مسعود و چهار تن دیگر، از جمله حسام لنکرانی که از رفقای خودشان بود، اعتراف کرد؛ این در حالی بود که سالها روزنامههای حزب، از جمله روزنامه مردم، این قتل را به دربار نسبت میدادند. حزب توده جنایت را به آن حد رسانده بود که چند قتل را صرفاً به عنوان آزمایشی برای کارهای بزرگتر انجام داد. پیرامون قتل محمد مسعود، نورالدین کیانوری، از رهبران حزب، در جلسهای حزبی بیان داشته است: «راستش این است که ما میخواستیم آزمایش کنیم که اگر روزی حزب توده بخواهد دشمنان خود را از میان بردارد، میتوانیم بدون آنکه حزب بدنام شود، بدان دست بزنیم یا نه؛ وگرنه با محمد مسعود دشمنی و کینهای نداشتیم. از این رو، این تنها یک آزمایش بود.» حزب سازمان نظامی داشت که پس از ۲۸ مرداد مشخص شد ۶۰۰ افسر در آن عضو هستند و هر لحظه مترصد فرصتی بودند تا با کودتا، ایران را تقدیم شوروی کنند. حسین فاطمی، وزیر خارجه فراری مصدق، نیز در خانه یکی از همین افسران تودهای بازداشت شد. نفوذ سازمان نظامی حزب توده در بدنه ارتش و شهربانی باورنکردنی بود؛ به طوری که سروان ماشاءالله ورقا ـ عضو سازمان افسران حزب توده و رئیس بخش مراقبت اداره اطلاعات شهربانی ـ مأمور حفظ و نگهبانی جان شاه و افراد خانواده سلطنتی در تشریفات رسمی و دیگر بازدیدها بود. همچنین ستوان یکم عبدالله مهاجرانی، از اعضای سازمان افسری، با واحد تحت فرماندهی خود محافظ سرلشکر زاهدی بود و شخص او را اسکورت میکرد. زیرکزاده، از رهبران جبهه ملی، در این باره میگوید: «از اواخر سال ۱۳۲۴ تا مرداد ۱۳۳۲، حزب توده هر وقت میخواست، میتوانست با یک کودتا تهران را تصرف کند.» اگر سرکوب بهموقع سازمان افسران نظامی حزب توده توسط فرمانداری نظامی انجام نمیشد، تودهایها در همان دهه ۳۰ ایران را به دامان شوروی انداخته بودند. ادامه👇👇👇
без подписи
مهندسی افکار عمومی؛ میراث K.G.B در دوران اتحاد جماهیر شوروی، یکی از مهمترین وظایف سازمان امنیت (KGB) کنترل افکار عمومی و خاموشکردن هر صدای مخالف بود. در عصر استالین، این مأموریت با مشت آهنین، تبعید به گولاگ و حذف فیزیکی مخالفان اجرا میشد. اما پس از مرگ استالین و با ریاست یوری آندروپف بر کا.گ.ب، شیوههای نرمتر و درعینحال مؤثرتری برای مهار مخالفان در پیش گرفته شد؛ شیوههایی که بعدها با عنوان «اقدامات فعال» (Active Measures) شناخته شدند. انتشار اخبار جعلی از زبان افراد معتبر، درج مقاله در روزنامههای شناختهشدهٔ غربی، و بهرهگیری از روزنامهنگاران و چهرههای مورد اعتماد برای تخریب مخالفان و ارائهٔ تصویری مطلوب از شوروی، از جمله این روشها بود. یکی از مرموزترین چهرههای این پروژه، ویکتور لویی بود؛ روزنامهنگاری که مدتی را در اردوگاههای گولاگ گذراند، اما پس از آزادی به بریتانیا رفت و برای نشریاتی چون ساندیتایمز و واشنگتنپست دربارهٔ شوروی قلم زد. سابقهٔ زندان و جایگاهش در رسانههای غربی، برای او اعتباری ویژه ساخته بود؛ اعتباری که بعدها آشکار شد بخش مهمی از آن در خدمت عملیات اطلاعاتی مسکو قرار داشت. لویی در تمام دوران فعالیتش، سوژهها و خطوط کلی نوشتههای خود را از کا.گ.ب دریافت میکرد. روزی الکساندر سولژنیتسین، نویسنده و منتقد سرشناس حکومت شوروی، هدف او قرار میگرفت. لویی در انتقال رمان بخش سرطان به غرب نقشی اساسی داشت، اما این اقدام بهگونهای طراحی شده بود که بعدها همان اثر در داخل شوروی به ابزاری برای متهمکردن سولژنیتسین به همکاری با غرب تبدیل شود. روزی دیگر، آندری ساخاروف را هدف قرار داد و با انتشار عکسهایی که بهوسیلهٔ دوربینهای مخفی از زندگی خصوصی او و همسرش در تبعیدگاه گورکی تهیه شده بود، کوشید چهرهٔ او را مخدوش کند. در سال ۱۹۷۷ نیز، پس از انفجار متروی مسکو که هفت کشته و دهها زخمی بر جای گذاشت، لویی در مقالهای این حمله را به مخالفان حکومت نسبت داد؛ روایتی که بخشی از رسانههای غربی نیز آن را بازتاب دادند، در حالی که ساخاروف آن را نمونهای از عملیات اطلاعات نادرست کا.گ.ب دانست. طنز ماجرا آن بود که همین روزنامهنگارِ مدعی استقلال، در ویلایی مجلل در پردلکینو با استخر، زمین تنیس و سونای اختصاصی زندگی میکرد و در پاسخ به پرسش دربارهٔ این زندگی اشرافی میگفت: «من از بقیهٔ روسها بیشتر کار میکنم؛ برای همین اینهمه دارایی دارم.» همین تناقض، او را در نگاه بسیاری از پژوهشگران به یکی از شناختهشدهترین عوامل عملیات اطلاعات نادرست کا.گ.ب بدل کرده است. سازمان امنیت شوروی از ظرفیت ویکتور لویی نهایت بهره را برد و توانست بر بخشی از افکار عمومی جهان آزاد اثر بگذارد. این الگو بعدها در بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا نیز به کار گرفته شد؛ حکومتهایی که دریافتند برای اثرگذاری بر افکار عمومی، گاه رسانههای آزاد بسیار کارآمدتر از رسانههای رسمی خودشان هستند. چند سال پیش نیز علی فلاحیان، وزیر اسبق اطلاعات، در گفتوگویی با حسین دهباشی مدعی شد که شماری از روزنامهنگاران و خبرنگاران با دستگاه اطلاعاتی همکاری دارند. فارغ از درستی یا نادرستی این ادعا، تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که نفوذ در رسانهها و بهرهگیری از افراد صاحباعتبار برای جهتدهی به افکار عمومی، یکی از شناختهشدهترین ابزارهای جنگ اطلاعاتی است؛ ابزاری که به یک کشور یا یک نظام سیاسی خاص محدود نمیشود. در سالهای اخیر، امارات متحده عربی با سرمایهگذاریهای گسترده در رسانهها، اندیشکدهها و شرکتهای روابط عمومی بینالمللی کوشیده است روایت مطلوب خود را در افکار عمومی جهان تقویت کند. عربستان سعودی نیز با توسعهٔ رسانههای فرامرزی و سرمایهگذاریهای کلان در صنعت رسانه، همین مسیر را دنبال کرده است. اسرائیل نیز از دیرباز دیپلماسی عمومی، رسانههای بینالمللی و فعالیتهای گستردهٔ اطلاعرسانی را بخشی از راهبرد امنیتی و سیاسی خود قرار داده است. به بیان دیگر، جنگ روایتها امروز به یکی از مهمترین میدانهای رقابت دولتها تبدیل شده است. به تعبیر لئو اشتراوس، گاه حقیقت را باید «میان سطور» جست؛ زیرا همیشه روشن نیست که با یک گزارش مستقل روبهرو هستیم یا با روایتی که در خدمت یک پروژهٔ تبلیغاتی یا اطلاعاتی قرار گرفته است. #بهروز_حسینی@ayarenaghd
شرحی از خیانتها و جنایتهای حزب توده هنگامی که از کشته شدن محمد مسعود سخن به میان آمد، چون سردسته کشندگان، یعنی آقای سیفی در نشست گسترده حضور داشت و جای انکاری نمانده بود، در پاسخ به پرسشها که کشتن محمد مسعود چه انگیزهای داشت و به سود چه کسی بود، آقای کیانوری گفت: «راستش این است که ما میخواستیم آزمایش کنیم که اگر روزی حزب توده بخواهد دشمنان خود را از میان بردارد، میتوانیم بدون آن که حزب بدنام شود، بدان دست بزنیم یا نه، و گرنه با محمد مسعود دشمنی و کینهای نداشتیم. از این رو، این تنها یک آزمایش بود.» اکنون به گفت یک آدمکش و سنگدل دیگر حزب توده که سبب کشتن محمد مسعود را بیان کرد، توجه فرما یید: سروان توپخانه آقای خسرو روزبه، یکی از سردمداران سازمان افسری حزب توده که در کشتن محمد مسعود، روش کشتن و گریختن را، (به گفتهٴ آقای سیفی)، به آنها آموخته و تپانچهها را نیز او در دسترس تبهکاران گذاشته بود، گفت: «ما میخواستیم هر جور که هست، دربار و شاه و خانوادهٴ او را بدنام کنیم و چون در آن هنگام محمد مسعود در روزنامهٴ خود به دربار و خانوادهٴ شاه میتاخت، ما او را کشتیم تا مردم گمان کنند که به دستور دربار کشته شده است و حساببمان هم درست از کار درآمد. چون سالها پس از آن و هنوز هم، همه گمان میکنند که به دستور شاه کشته شده است.» خاطرات دکتر جهانشاهلو افشار از نشست گسترده ۴ حزب توده در شوروی، ۵ تیرماه ۱۳۳۶ @ayarenaghd
https://telegra.ph/%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-06-23-3
ایران؛ مادری که بایست بر دیده نهاد « مملکت من شایستهٔ احترام است و من این احترام را همیشه نگهداشتهام. مملکت من سرزمینیست که نزدیک چهار هزار سال پیشروِ ممالک متمدن دنیا بوده است، و من این حرف را از روی خودپرستی نمیزنم. بلکه این حقیقت است. و چنین مملکتی را باید دوست داشت، باید نسبت به او متواضع بود، باید او را عزیز داشت و من [عزیز] میدارم. همین حالت در من هست به گفتهٔ آن شاعر عرب: «من او را در روزگار سخت، و در روزگار خوش، در هر دو دوست داشتم، و در هر دو به یادش بودم، و در هر دو [حال] او را محترم داشتم و دارم». مملکت ما مملکتیست که با فرهنگ عمیقش شایستگی این را دارد که هیچگاه، به هیچ وجه، به هیچ طریق، از یاد ساکنان خودش، و از یاد فرزندان خودش غافل نماند، و فرزندان آن هم موظفاند که چنین مادری را بپرستند، چنین مادری را احترام کنند، و چنین مادری را در حقیقت بر روی چشم بگذارند.» #بهروز_حسینی@ayarenaghd