بیژن الهی
Статистика(July 07, 1945 — November 30, 2010) instagram.com/bijanelahi
- Последний пост
- 5 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 987
- 1/48двое суток
- 2 277
- 1/72трое суток
- 2 455
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خوارزم کجاست بیژن الهی یافتنی؟ آری و نه در نقشهی دیار. اما حقیقتِ خواستهها نگاه میدارد برابر چشمانداز؛ و چشم هرگاه که میپوشی، آسان هرگاه که میگیری، سخت میگیرد حقیقتِ نایافتهها؛ و سرآخر، نَفَسی که روی میگردانی خُنَکا گونه را کبود میکند. خوارزم کجاست؟ (اینک اینجا، آنک آنجا) آنجا که باد میوزد... —دیدن
این روزها همهاش ترانههای کوچهبازاری میخواندم در دلاوریهای یاغیانِ کَمَر. یادِ آن جنگها بهخیر. اینجور چیزها، هرچه باشد، خودیست، یونانی. همهاش گاگِریو میخواندم در سقوطِ شهر. «گرفتند شهر را؛ حیفِ قسطنطنیه، حیفِ سالونیک.» و همانطور که هر دو همنفس میخواندند، «شاه از چپ و بطْریق از راست»، صدایی به گوش رسید بس کنند، «مزامیر مخوانید کشیشان و اناجیل ببندید.» گرفتند شهر را؛ حیفِ قسطنطنیه، حیفِ سالونیک. ولی یکی بود، طرابوزانی، که از همه بیشتر تکانم داد، با همان لفظ شاذّ و با گرموگدازِ همان قومِ دور که ایمان داشت، بل که تا آخرش، که ما نجات مییابیم. ولی افسوس که آن مرغکِ منحوس «میاید از شهر»، با «سوادی در پَر، و نه بر تاکستان، و نه در بوستان، که رفت تا فرود آمد در بیخِ درختِ سرو.» اساقفه یارای آن ندارند (یا مگر میلِ آن) که بخوانند، و «اینک یحیاست، پسرِ بیوهزنک.» میگیرد و میخواند و میموید. «میخواند و، هُرّهست به دل، گریهاش در بر میشکند. وای ما، وای، که رومیّه ضبط شد.» | گزارشِ شعرِ کاوافی به نثر | بیژن الهی
| در ترجمه، شعری میمیرد و شعری دیگر زاده میشود | کیوان طهماسبیان | مجلهی مترجم، شمارهی ۸۹ این مقاله نسخهی کوتاهشدهایست از: Translating Persian Poetry and its Discontents, Kayvan Tahmasebian (2022), Translation Review, 114, 1-10.
گلیلیی مهتاب بیژن الهی یک در پس هر مهتاب جای خالیی پرندهییست. دو ابلیسی تشنه با دیدگان بومیی سبز هزار بطریی خالی و شبانها ـــهمگیـــ غرقه به نهر گشتهاند. سه گوسپندان را رهان کن ـــای چوپانـــ تا بامداد چرا کنند. بیا. به مهتاب دوشنبه کسی را به نام خوان که پیرهنش سرخ باشد. چهار بامداد خواب بویناک درختان را (که چون هزار زخمهی بیمار تکیه به سیمهای نور خواهد زد) تعبیر نخواهد کرد. پنج اختران نمکسود: خالههای جوانم (ای مهتاب، ای ترانهی مهتاب.) ابلیسی تشنه با دیدگان بومیی سبز و شبانها ـــهمگیـــ غرقه به نهر گشتهاند. —جوانیها
| «الهامیافته و تکثیرشده» | بحثی دربارهی ترجمهی مشترک شعر | ربکا روثگولد و کیوان طهماسبیان | مجلهی مترجم، شمارهی ۸۸ رسیدن به نقطهای که فرد دیگر نمیگوید «من»، رسیدن به نقطهای که دیگر برای فرد اهمیتی ندارد که بگوید «من». ما دیگر خودمان نیستیم [...] به ما مدد رسیده، به ما الهام شده، ما تکثیر شدهایم. | ژیل دلوز و فلیکس گتاری، هزار فلات (۱۹۸۰) این مقاله ترجمهایست از: Inspired and multiplied, Rebecca Ruth Gould and Kayvan Tahmasebian, published in Overland, Issue 237 Summer 2019.
به کوچکیی گل یخ بیژن الهی باید گفت. پشت این اشکها که میریزد باید گفت باید گفت. خورشیدی سیاه که میان شاخهها میدرخشد نگاه تو را آزرده نمیکند. از شیشهها دانهیی نور بچین به این شاخهها بیآویز. شاید با دیدگانم به موسم نارسیده بگویم گل یخ پیش از انتظارهای سپید شکفت. باید گفت. بیا کلید این خزان پیش من است من برف دارم و مرغابی من اشک دارم و تو را دارم. —جوانیها
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
در دوردست نیز اندوه خانگیست ـــــــ از شعرهای قدیمش آغاز میکنم که یادمان بیاید آن سالها کی چه مینوشت و عالیزاده از همان موقع چه زبان ساده و صمیمی و درستی در پیش گرفته بود. * شبی که یادم از این شعر آمد نه برف بود نه در شهر بودم. بعد عوارضی لب شانهی جاده ایستاده بودم نگاه نورهای شهر قزوین میکردم و دشت تاریک و آسمانی که چیزی نمانده بود روشن شود. آنطرف بین علما بر سر آچار یازده و دوازده اختلاف بود. یکی از سربازهای ایست بازرسی چکید آمد نزدیک گفت آتیش داری، گفتم نه قربان. با دست که اشاره کرد فهمیدم خود سیگار را منظور دارد. رفتنش را دیدم و برگشتم سمت دشت. عجیب است آدم در طبیعت یاد شعرهای عالیزاده بیفتد بس که همه چیزش در شهر رخ میدهد، و اگر طبیعتی هست از پنجرهی خانهای دیده میشود یا از چشم «سخنـگو»ی مرد یا زنی که حتماً امروزین و متجدد است. از شعرهای عالیزاده که حرف میزنیم نمیگویم و نباید گفت «راوی» شعر ـــبرخلاف شعرهای شاملو مثلاً که غالباً گویندهی شعر شخص شخیص خودش است. ولی اینجا نمیگوییم «راوی» چون شعرها ظاهراً گولزنک روایتی دارند ولی در نهان این روایت نیست بلکه «صدا»ییست... روایتِ روانبُد
میهمان بیژن الهی فراوان آستانهها که بر کلیدِــخانهــگُمــکرده برق میزنند... به پذیرند... یا به ریشخند؟.. نمیدانم... میدانی؟ مور میرمد که خیره خفتهای؛ خاک را اما به جویدن بگذار، که از تبارِ توست. و سپیده میزند. —دیدن
حالی که به سنگینیِ دنیایم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آن روز از سالن که بیرون آمدیم هوای غروب رسیده بود و روشناییِ اندکِ آسمان چنان مینمود که هوا ابری و خاکآلود باشد و نبود. با دوست عزیز و یگانهای پیاده راه افتادیم اول به قصد قهوهفروشیِ خلوت و بعد آن سرِ شهر. آن سرِ شهر یعنی که نیمساعتی راه بود ولی در آن ازدحام و چراغهای قرمز سبک سنگین کردیم بهتر دیدیم از کوچهپسکوچه راه ببریم که صدا به صدا برسد، گرچه فهمیده بود از آن روزهاست که حرف برنمیآید از من: این عمارت چه قدیمیست ندیده بودم ببین چه نردههایی... اینجا سابقاً بیمارستان شوروی بود، آجریِ عجیبی با شیروانیِ حلبی که از بیرون آرام و درونش پر دلهره بود یکبار که آخر شبی رفتیم نتیجه آزمایش... مردک! فقط یکبار کتابی ازش خریدم، کار باستانشناس آلمانیِ دیوانهای، نمیدانم چطور یکجلدش فقط دست این نتراشیده افتاده بود... عجب بابا! این کافه کی باز شده اینجا؟ ماه قبل اینجا بودم خبری نبود... کفشفروشی و کفاش پیرمرد این کوچه بغلی را بلدی لابد که میگویند کارش کفشهای کار فرنگ اعیان بوده از قدیم هنوز هم... قفسههای چوبی با یراق فلزیِ مقاوم، تنها راهش همین است، وگرنه آخرش زیر بار خم میشود میشکند... *** یک جور سبکی هست که خوش نیست، مثل پوکیست، انگار عضله و جان از دست دادهای، راه که میروی میترسی کلهپا شوی. در این چندوقتی که حس میکنم سبکم که یعنی توخالی و سنگینم انگار لنجی که «لحام» کرده باشد مدام یاد این چهار سطرِ معرکهی ب. الهی میآید انگار تازه بتوانم بفهمم چطور میشود در دو سطر هم «به سنگینیِ دنیا» بود هم حس کنی «مشتی خاک» از تو سنگینتر است. کاری به عنوان شعر و انجام آن ندارم، و کاری به اشاراتی که به اقوال دارد. همیشه داشتهام و حالا ندارم. روزهاست پیِ گرهگشایی از بند دومم، پردهی میانی. در نسخهای که دستم است میان «غروب» و «هرجایی» به نظر فاصله بیشتر از معمول است، نمیدانم چطور میشود معما را عوض کرد؟ میدانم یعنی چی «من دوست داشتم تنها به دیوارهی مغرب» «دور و دراز شوم» ولی هنوز معما را نمیدانم و طرز خواندنِ «هرجایی». ولی شب صدای اوست بر صحرا. [شعر، با عنوان «آواز انبیاء»، دور نیست از آخرین شعرهای ب. الهی باشد و در «القصه» آمده است.] روایتِ روانبُد
«منتهاش تشنگیست» فراوانست نامههای عشق و نامههای تسلیِ سوگ، اما نوعی نامه کمیابست که این هر دو را در خود دارد: نامههایی در سوگِ عشقی ازدسترفته. وقتی به سرم زده بود جُنگی در قطع پالتویی از این قبیل مکتوبات فراهم بیاورم... سوگ یک مسیر تدریجیست پس از سقوطی مهیب، اما عشق مسیری پرآشوب دارد و لاجرم باید احتمال فراق را هم در حساب آورد، روزی که عشقی نباشد... تا در کتاب گزیده از آثار ب. الهی برخوردم به این پارههای نامهای منتشرنشده، نامهای در منزلی از منازل آخر یک عشق... ــمیم. را ـــــ پارههای نامهای از بیژن الهی: گرمای منی تو. همیشه بمان برای من. مثل تابستانهای ذهنیِ آدم که در موجی ساکن باز میشود، عینِ بادبزن که توی دست هم که نیست در خودش حرکت دارد و، روی میز، باقیِ طبیعتبیجان را نوسانی فراخ و نرم میدهد، که لیموها، هر یک در تمرکزی عمیق توی خودش (از آنجا که زرد، خود، شامّهای کُرویست که با سقوطِ آزاد به مرکزش هرگز به ته نمیرسد)، برسند به بیخویشیِ آنگونهای که "طبیعت بیجان" غافل شود که جایی (هرجا جز اینجا) حضوری دارد غرق... متن کامل یادداشت و نامه در فایل PDF بالا، و در وبلاگ. روایتِ روانبُد
روزی طرف غروب، برف سالواتوره کوآزیمودو ترجمهی بیژن الهی دورِ دور، پشت درهای بسته، باز گریهی حیوانیی داغدارِ تو را میشنوم؛ پس، به دهکدههای بلند، زیر یک باد برف هوا میان آغل چوپانان مینالد. بازیی کوتاهِ یادستیز: برف فروریخته اینجا و بامها را میخاید، تاقهای کهنهی لاتسارتتو را میاماساند، و «خرس فلکی» غوطه میخورد سرخ در میانهی مهها. کجاست آن ران، رنگِ رودخانههای من، ابروی ماه در تابستان با پشتهی زنبورهای کشته؟ زاریی صدای افتادهات در ظلمتِ شانههای تو میماند، سوگوارِ غیبتِ من. —درّهی علف هزاررنگ
حلاج قطعه هوای تو کردم، نه در هوای ثوابی، هوای تو کردم بل از برای عِقابی؛ رسیدم ازین رَه به هرچه خواستم، آری، مگر به وجد: گو که لذتی ز عذابی! -۱۳۵۴- بیست و دوم به دل هوای تو کردم، نه در هوای ثوابی؛ به دل هوای تو کردم بل از برای عِقابی. هزار شُکر که آتش نه لاله شد، نه شقایق: چو من چه کس رسد آیا به لذَّتی ز عذابی؟ -۱۳۹۰- #بیژن_الهی
تنها بیژن الهی چیزی به دست نمیآری، چیزی نمیدهی از دست؛ تنها خطّی خون، تنها راهی برای اجتناب از واقع، سرخ، اما از اشتباهِ عاشقان. حتا به دست نمیآری، حتا نمیدهی از دست، بس که آهسته غرق میشود پروانهی سفید در شرابِ سنِ تو. —دیدن
خنده روی آب بیژن الهی و آب که با حرکت کشتی امکان میداد، از حرکت کشتی به شتک شیشههای کاژه را میپوشاند: نمیشد از تو بیرون را دید، تنها میشد حسی از حرکت داشت، حسی از حرکت به عقب یا به جلو چه فرق داشت؟ مرگ! خیلی از پیری مردند ولی میشد از جوانی هم مرد. —جوانیها
عصر که شد بیژن الهی و اینکه قند برنمیداری مال من خواهد بود، اینکه میخندی تا چمن سفیدِ آنورِ طارمی، و فوّارهی چرخانی که تا اینورِ طارمی نمنم میآید. عصر که شد، زیر فوّارهی محو، روی ایوانِ جلو، کور از شعاعِ یک شکوفه، کور چون شکوفهیی که باز خواهد شد. —دیدن