- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 033
- 1/48двое суток
- 2 329
- 1/72трое суток
- 2 512
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
همسرم، چند روزیست در سوگ یکی از عزیزانش نشسته است! میدانم که میداند آن چیزی که به خاک سپردیم، آن عزیز نیست. برای همین است که توانستیم به خاک بسپاریمش. "مجتبی" هرگز در خاک دفن نشد. مجتبی، همهی آن خاطراتی است که از او باقی مانده است. مجتبی، همهی "دریافتهایش" بود که با مرگ، به خلوص رسید. مرگ، این آخرین امکانِ ما، برای خالص شدن است. یعنی "دریافتِ خالص". آلمانیها این دریافت را Wahrnehmen مینامند. وارنِیمِن، خودِ ما هستیم و ما اساسا و بطور بنیادین وارنِیمِن هستیم. این بدان معناست که ما بهمثابه انسان، نه جسمیم، نه روحیم و نه ترکیب این دو، بل "بدنی" هستیم که همان وارنِیمِن است. مرگ، توقف این وارنِیمِن است. وارنِیمِن به کجا تعلق دارد؟ نمیدانیم. پس از مرگ، چه میشود؟ نمیدانیم. اما آنچه مسلم است، وارنِیمِن به خاک سپرده نمیشود، بل باقی است به بقایِ متعلقات خود. وارنِیمِن، به حیث التفاطی، امکان نابودی ندارد. هست و خواهد بود. بیهیچ محدودیتی. آنچه به خاک سپرده شد، نه یک "بدن" (der Leib)، بل "جسدی" (der Körper) بود که مانند هر ابژه یا جسمی است که نه امکانی برای "دریافتن" (Wahrnehmen) دارد و نه گشودگی برای "بودن" (Seine). این یک افسانهی کهنه و کهنی است که جسم را با بدن یکی میداند. این افسانه را باید فراموش کنیم. بدن هرگز یک جسم و جسد نیست. جسم نمیخندد اما بدن میخندد. جسم نمیگرید، اما بدن گریه میکند. جسم رنج و شادی و غم نمیداند اما این بدن است که همه این احساسات را تجربه میکند. درباره تفاوت بدن با جسم، در آثار پدیدارشناسانی مانند مرلوپونتی و هیدگر بیشتر میتوانید بخوانید. https://t.me/drakbarjabari
آیا یک دیندار میتواند روانکاو شود؟ مقاله حاضر برای کسانی که دنبال روانکاو میگردند ضروری است. https://t.me/drakbarjabari
📝 آیا اروپا در حال اسلامیزه شدن است؟ ✍ اکبر جباری در طول چند دهه اخیر، حاکمان کشورهای اسلامی، سرمایهگذاریهای کلانی در اروپا کردهاند. این سرمایهگذاریها محدود به حوزه اقتصاد نبوده، بل تا سطوح سیاسی نیز پیش رفته است. خرید سیاستمداران فاسد اروپایی با دلارهای مسلمانان، عملا راه ورود اسلام به اروپا را هموار کرده است. امروزه وقتی در لندن قدم میزنی، به وضوح احساس میکنی در یکی از شهرهای مراکش یا مصر هستی. این وضعیت محدود به لندن نمیشود. تقریبا اغلب کشورهای اروپایی، شکل و شمایل اسلامی یافته و مسلمانان دیگر اقلیت محسوب نمیشوند بل به قدرتی تبدیل شدهاند که میتوانند تا سطوح بالای سیاسی نفوذ کنند. حال به نظر میرسد اروپا در معرض "اسلامیزه شدن" است. اما واقعیت این است که اروپا در حال «ازدستدادنِ روحِ خود» است، و این مسخ شدگی، نه از مساجد و مهاجران مسلمان، بل از ناتوانیِ خود در بازتولیدِ عقلِ زنده و انساندوستانه برمیخیزد. «اسلامیزه شدن» اروپا، نشانهٔ مرگ آرمانِ اروپایی نیست؛ بل نشانهٔ خیانتِ اروپا به آرمانِ خود در طول تاریخ است. در حقیقت آنچه اروپا را تهدید میکند، اسلام یا مهاجران مسلمان نیستند، بل «خطرِ بزرگتر، خودِ تکنولوژیِ مدرن» است. هیدگر در مقالهٔ «پرسش از تکنولوژی» هشدار میدهد که تکنولوژی، کلِ کرهٔ زمین (از آمریکا تا مراکش) را به «انبارِ ذخیرهٔ ایستاده» (Bestand) تبدیل کرده است. از این منظر، مهاجرانِ مراکشی نیز قربانیانِ همین تکنولوژیاند؛ چون خشکسالی، وابستگیِ اقتصادی و جنگهایِ نیابتی، همه محصولِ «طرحافکنیِ محاسبهگرِ» غرب است. بنابراین، «اسلامیزه شدن» اگر هم رخ دهد، تنها یک واکنشِ نیهیلیستیک به نیهیلیسمِ بزرگتری به نام «تکنولوژی» است. هیدگر برخلاف هوسرل، یونان را مبدأِ «عقل» نمیداند، بل آن را سرآغازِ «فراموشیِ وجود» میشمارد. از این منظر، اسلام نیز دقیقاً همان مسیرِ متافیزیکی را دنبال میکند (تنها با نمادهایِ متفاوت: خدا به جای عقلِ محض). به عبارتِ هیدگری، اروپا و اسلامِ بنیادگرا، هر دو در یک خطا شریکاند: حقیقت را به «حضورِ تمامعیار» (چه در قالبِ علم، چه در قالبِ شریعت) تقلیل میدهند و «رازِ وجود» را نادیده میگیرند. بنابراین، خطرِ اروپا «اسلامیِ» شدن نیست؛ خطر، «متافیزیکیِ» باقیماندنِ هردو است. اگر بخواهیم از منظر هیدگر به ماجرای هجوم مراکشیها به اسپانیا بنگریم، مهاجرت به مثابه نوعی «بیخانمانیِ وجودی» (Heimatlosigkeit) است هیدگر مفهومِ «خانه» (Heimat) را نه در یک سرزمین، بل در نسبتِ اصیلِ انسان با وجود میفهمد. از این منظر، مهاجرانِ مراکشی و اسپانیاییهایِ مدرن، هر دو «بیخانمان» هستند. اگر مهاجران، خانهٔ جغرافیاییِ خود را از دست دادهاند، اسپانیاییها نیز خانهٔ وجودیِ خود را (به دلیلِ تفکرِ محاسبهگر) گم کردهاند. پس «اسلامیزه شدن»، در اصل، برخوردِ دو بیخانمانی است. هیدگر میگوید راهِ نجات، نه ساختِ دیوار، که «شعرورزی» و «سکونتِ اصیل» در کنارِ یکدیگر است؛ یعنی زیستنی که در آن، «دیگری» نه به عنوانِ تهدید، که به عنوانِ «آشکارگیِ متفاوتِ وجود» پذیرفته شود. هیدگر صراحتاً میگوید: «اروپایی که میترسد اسلامیزه شود، پیشتر خود را از دست داده است». چون هویتِ اصیل، چیزی نیست که با دیوار حفظ شود؛ بل در «مواجههٔ خطرناک» با دیگری زنده میماند. او معتقد است که اروپا برای نجاتِ خود، نباید به «یونانِ افلاطونی» یا «عصرِ طلاییِ مسیحیت» بازگردد، بل باید جرأتِ «رهاکردنِ خود» را داشته باشد تا در این رهابودگی، حقیقتی تازه بر او مکشوف شود. حتی اگر این مکاشفه از طریقِ «چشمانِ یک مهاجرِ مراکشی» رخ دهد. «اسلامیزه شدن» اروپا، نه یک فاجعه، که یک فرصتِ وجودشناختی است تا اروپا از خوابِ متافیزیکیِ خود بیدار شود و بفهمد که «خطرِ واقعی» نه در مساجد، که در ایستگاههایِ سوختِ هستهای و الگوریتمهایِ هوشِ مصنوعی نهفته است. مسلمانان در بدترین حالت، نیهیلیسمی را نمایش خواهند داد که اروپا سالیانی است با آن درگیر است. از همینرو، اروپا چارهای ندارد جز اینکه به بنیاد بیاندیشد و دوباره آن پرسش مغفول را طرح افکند. نیهیلیسم فعال غربی، از نیهیلیسم منفعل اسلامی، یک قدم جلوتر است، اگر بتواند از تقدیر متافیزیک رهایی یابد. https://t.me/drakbarjabari
✅️ دوره آموزشی تربیت دازاینکاو به پایان رسید ❇️ مدرس: دکتر اکبر جباری ❇️ جلسه اول: ✔️ اتاق درمان دازاینکاوی چگونه است؟✔️ مراجع دازاینکاوی کیست؟ ✔️شنیدن دازاینکاوانه چگونه است؟ ❇️ جلسه دوم: ✔️ ویژگیهای تفسیر دازاینکاوانه✔️ پرسش بهمثابه ایجاد گشایش ✔️ تداعی آزاد بهمثابه توانایی روایتهای گوناگون ✔️ حسسایتزدایی و تولید معنا، دو مرحله از درمان✔️ گفتگوی فلسفی بهمثابه ورود به ساحت اونتولوژی ❇️ جلسه سوم: ✔️ انسان بهمثابه بدنی که به جانب دیگری جهت میگیرد✔️ بدن بهمثابه تکلیف ✔️ احساسات بهمثابه موقعیتهایی که بدنمندی را نشان میدهد ✔️ درباره درد، تهوع، شرم ❇️ جلسه چهارم: ✔️ خودِ دازاین و منِ او چه تفاوتی دارند؟✔️ چرا خود، رنج است؟ ✔️ تحلیل خود در سه ساحت فردی، اجتماعی و تاریخی✔️ رابطه خود و دیگری ❇️ جلسه پنجم: ✔️ غرایز، نه بهمثابه محرکهای درونی در ساحت بیولوژی، بل به عنوان امکانهای وجودی است✔️ امکانهای وجودی، نحوه مواجهه دازاین با دیگری را آشکار میسازد ✔️ احساسات، نه چون رنگآمیزی جهان، بل چونان بودن در جهان، جهان را به نحو خاصی آشکار میسازد ❇️ جلسه ششم: ✔️ رنجهای بدنمندی و تفاوتهای آن با رنج جسمانی و رنجهای سایکوسوماتیک✔️ فروید، اندیشمند آغاز و هیدگر، متفکر پایان ✔️ درافتادگی آغاز و پایان✔️ نسبت میان غریزه مرگ فروید و هستی-بسوی-مرگ هیدگر ✔️ اجبار به تکرار بهمثابه گشوده نبودن به پایان ❇️ جلسه هفتم: ✔️ اجبار به تکرار از نظر فروید✔️ اجبار به تکرار به مثابه خدمت به ایگو✔️ اجبار به تکرار بهمثابه سائق مرگ✔️ اجبار به تکرار از منظر دازاینکاوی ✔️ اجبار به تکرار و ساختار سه وجهی زمانمندی دازاین ❇️ جلسه هشتم: ✔️ میل و اضطراب✔️ میل یا آرزو و تمنا و تفاوت wunsch فروید و desire لکان✔️ میل یا آرزو از منظر روانکاوی فرویدی ✔️ میل و آرزو از منظر دازاینکاوی ✔️ میل اصیل و میل غیراصیل در دازاینکاوی ✔️ میل و زمانمندی و تاریخمندی انسان ✔️ میل و اضطراب و پروای دیگری ❇️ جلسه نهم: ✔️ ناخودآگاه از منظر روانکاوی کلاسیک✔️ ناخودآگاه به مثابه پنهان بودگی از منظر دازاینکاوی✔️ ناخودآگاه بهمثابه خودفریبی ✔️ ناخودآگاه و مفهوم انتقال در روانکاوی ❇️ جلسه دهم: ✔️ تحلیل رویا از منظر دازاینکاوی و مقایسه تطبیقی با تحلیل رویا در روانکاوی ❇️ جلسه یازدهم: ✔️ معنای رنج در دازاینکاوی ✔️ تحلیل رنج نوروتیک ✔️تحلیل رنج سایکوتیک ✔️ تحلیل شایعترین رنجهای نوروتیک (اضطراب) ❇️ جلسه دوازدهم: ✔️ درباره احساس گناه ✔️ درباره شرم ✔️ درباره افسردگی✔️ درباره سایکوز ❇️ جلسه سیزدهم: ✔️ سایکوز و جهان خصوصی ✔️ گامهای ششگانه ورود به جهان سایکوتیک ✔️ آرزوهای سایکوتیک✔️ اسپلیتینگ بهمثابه تخلیه بار هستی ❇️ جلسه چهاردهم: ✔️ فضای تایمیک ✔️ افسردگی در فضای تایمیک ✔️ مانیا در فضای تایمیک ✔وسواس اجباری در فضای تایمیک ❇️ جلسه پانزدهم: ✔️ نظریه فروید درباره نارسیسیسم ✔️ نظریه کوهوت درباره نارسیسیسم ✔️ نظریه کرنبرگ درباره نارسیسیسیم ✔ رویکرد دازاینکاوی به نارسیسیسم https://t.me/drakbarjabari
زین پس کلیه دورههای آموزش فلسفه و روانکاوی من که در قالب فایلهای صوتی و تصویری است، از طریق این کانال یوتیوپ منتشر خواهد شد تا به شکل رایگان در اختیار علاقهمندان به فلسفه و روانکاوی قرار گیرد. مدیریت کانال بر عهده سرکار خانم آرام فرزین است. سپاسگزار زحمات ایشان هستم. https://youtu.be/7frwcbefhM8?is=oesDi83YxoC4XX6z
درباره ناجوانمردی نزدیکان آنچیزی که در خیانت و ناجوانمردی نزدیکان، تروماتایز است، نه خود آن خیانت یا ناجوانمردی، بل فروپاشی جهان است که درد دارد. در خیانت عزیزانمان، گویی جهان بر سر ما آوار میشود و معنای خود را از دست میدهد. خیانت یک «اتفاق» است، اما آنچه ما را فلج میکند، «فروپاشی روایت» زندگیمان است. عزیزان، لنگرگاههای معنای ما هستند؛ وقتی آنها خیانت میکنند، نه فقط به ما، بل به جهانی که با آنها ساخته بودیم پشت کردهاند. این همان «مرگِ یک جهان ممکن» است که دردناکتر از خودِ خیانت است. انسان برای تابآوری، نیاز به عدالت در جهان دارد. خیانت نزدیکان، این فرض را میشکند که «آدمهای مهم زندگیمان، بخشی از امنیت ما هستند». در یک لحظه، جهان از یک «خانهی امن» به «مکانی دهشتناک» بدل میشود و این شوک، هویت و اعتماد به نگاهمان به واقعیت را متلاشی میکند. بخشی از فروپاشی جهان ما در خیانت عزیزانمان، به این بازمیگردد که مجبور میشویم تمام خاطرات شیرین گذشته را با لنز جدیدی بازبینی کنیم. هر لحظهی خوب، حالا میتواند نشانهای از «نادیدهگرفتنِ نشانهها» یا «سادهلوحی» باشد. این بازنویسیِ اجباریِ تاریخچهی عاطفی، خود نوعی سوگ سنگین است. ما خیانت و ناجوانمردی نزدیکانمان بسیار آسیب میبینیم، چراکه آنها بخشی از «خودِ گسترشیافته»ی ما بودهاند. در خیانتهای بیرونی (مثلاً همکار یا غریبه)، جهان فرو نمیپاشد، چون آنها تعریفکنندهی هویت ما نبودهاند. پس عمق این فروپاشی، نسبتی مستقیم با میزان «در همتنیدگی وجودی» با خائن دارد. دردِ اصلی، فقدانِ معناست، نه فقدانِ وفاداری. چون وفاداری را میتوان با دیگری ساخت، اما جهانِ فروپاشیده را سخت بتوان دوباره سرهم کرد. در حقیقت، خیانتِ نزدیکان، یک «ضربهی عاطفی» نیست؛ بل یک زلزلهی معرفتشناختی است که ما را وادار میکند از زیر آوارِ معنایِ ازدسترفته، دستی برای ساختنِ جهانی تازه (با تعریفی تازه از اعتماد) بیرون بیاوریم. @drakbarjabari
به عنوان مخالف جمهوری اسلامی که طعم زندانش را نیز چشیدهام، و چپ و راست و اصولگرا و اصلاحطلبش را از بالا تا پایین فاسد و مفسد و نادان و عقبمانده میشناسم، و معتقدم ظلمهای بیشماری این حکومت انجام داده که تقاص آنها را باید حالا حالاها پس دهد، فکر میکنم، جمهوری اسلامی اگر بتواند مساله رابطه با آمریکا و سپس مساله اسرائیل را حل کند و متمرکز شود بر روی توسعه کشور، برغم همه کینههایی که از این نظام داشتم، برایش آرزوی موفقیت میکنم. برای من هیچ اهمیتی ندارد که چکسی و با چه دین و مسلکی میشود حاکم این مملکت. برای من فعلا مهم این سه مساله است: ۱- برقراری رابطه با آمریکا ۲- حل مساله دشمنی با اسرائیل ۳- تمرکز بر توسعه کشور الباقی چیزهایی است که بعد از این سه موضوع خودبهخود درست خواهد شد. اکبر جباری @drakbarjabari
❇️ یک داستان و سه روایت ✍️ نویسنده: امجد جباری 🎤 گوینده: امجد جباری 🎻 تدوین: محیالدین جباری @drakbarjabari
مدرسه مهرآیین: چرا می خواهم به کمک مردم یک معلم مستقل باقی بمانم و تبدیل به یک .......فرهنگی نشوم " وزن من عشق من است" سنت اگوستین ۱. نوشتن این یادداشت برخلاف تمام اصول اخلاقی ست که سالها به عنوان یک معلم برای خود تعیین کرده بودم. من از نگاه خودم معلمی سخاوتمند بودم که می کوشیدم هر آنچه می دانم را بدون هیچ چشم داشتی در اختیار دانشجویان و مخاطبانم قرار دهم. شاهد این ماجرا همین صفحه تلگرام است که همه مطالب، جزوه ها و فایل های موجود در آن را بی هیچ چشم داشت مادی منتشر کردم تا مورد استفاده دانشجویان و افراد علاقمند قرار گیرد. من در جاهای بسیاری تدریس کرده ام که هنوز بعد از سالها حق التدریس آن را نگرفته ام. پایان نامه ها و رساله های بسیاری را راهنمایی یا داوری کرده ام که حتی بخاطر ندارم برای آنها یک ریال دریافت کرده باشم و یا حق الزحمه آن ها را پیگیری کرده باشم. اما اکنون شرایط زندگی را چنان برای من رقم زده اند که یا باید تبدیل به یک ...فرهنگی شوم و به تمامی عقاید و باورهای خود پشت پا بزنم تا با گرفتن حداقل حقوق بتوانم زندگی معمول خود را بگذرانم و یا آنکه بواسطه مشکلات اقتصادی که بدلیل نداشتن شغل با آن روبرو میشوم نتوانم هیچ یک از فعالیت های لازم برای کار معلمی چون کتاب خریدن و کتاب خواندن و فکر کردن و خلوت داشتن و....را انجام دهم و تبدیل به فردی عاطل و باطل شوم. ۲. چندین سال پیش در ابتدای دهه نود که موسسه " رخداد تازه" را با انگیزه تشکیل جلسات فرهنگی با کمترین هزینه تاسیس و مدیریت میکردم، یکی از استادان برجسته کشور که به لحاظ سنی بسیار از من فاصله داشت از من درخواست مبلغی به عنوان قرض کرد. اولین واکنش من به این درخواست بغض بود. پرسید آقای مهرآیین چرا ناراحت شدید؟ گفتم ناراحتم چون استادی چون شما از من که در حد دانشجوی شما هستم درخواست کمک مالی میکند. به من رو کرد و با صدایی که نشان از نصیحت داشت گفت از من یاد بگیر که به همان میزان که کمک کردن به دیگران کاری اخلاقی ست، کمک گرفتن از دیگران هم کاری اخلاقی ست و اگر اکنون من استاد از تو کمک خواسته ام احساس شرم و تقصیر نکن. این ماجرای قرض دادن و پس دادن قرض زمان زیادی طول نکشید اما این جمله استادم در ذهن من باقی ماند که " کمک گرفتن همچون کمک کردن کاری اخلاقی ست". ۳. من اکنون بر همین مبنا میخواهم از مخاطبانم کمک بخواهم اما نه کمکی مجانی، بی دلیل و بی بها. از این به بعد مدرسه مهرآیین که همین صفحه تلگرام مکان مجازی اجرای فعالیت های آن است، محیط ارتباط من با مخاطبان و دانشجویانم است. من از این به بعد در کنار فایل های صوتی و تصویری و نوشتارهایی که تاکنون در کانال تلگرامی مدرسه مهرآیین منتشر کرده ام، با تولید فایل های صوتی و تصویری در حوزه مباحث مربوط به علوم انسانی، خصوصا در حوزه های نظریه های جامعه شناسی، جامعه شناسی فرهنگ، جامعه شناسی احساس، روش شناسی کیفی، فلسفه اگزیستانسیال و پدیدارشناختی، روانکاوی، و نقد ادبی که از اندکی دانش در آن ها برخوردارم، در همین فضای مجازی معلمی خواهم کرد. فرم این فعالیت ها البته فقط بصورت درسگفتار نخواهد بود و ژانرهای دیگری همچون سخنرانی، مصاحبه، گفتگو با دیگر استادان و دانشجویان، مشاوره دانشجویی، ترجمه، و تالیف نیز شامل خواهد شد. از این به بعد مدرسه مهرآیین هم شغل من و هم بیانگر عشق من به مردمم خواهد بود. من چیزی جز فکر کردن، مطالعه کردن و سخن گفتن و نوشتن نمیدانم. البته که به قول آن ....من میتوانم بروم کارگری و حمالی کنم تا بفهمم که دیگر نباید در حوزه سیاست سخن بگویم. اما معلم بودن معنای زندگی من یا به زبان اگوستین عشق به معلمی وزن من است و من برای حفظ این عشق به زبان لویناس فروتنانه رو به سوی دانشجویان و مخاطبانم میکنم و از آن ها میخواهم با همراهی خود مدرسه مهرآیین را برای من و خودشان زنده نگه دارند. ازاینرو از همه مخاطبان میخواهم که از این پس آنان حامی زندگی این معلم باشند و در قبال آنچه از من می آموزند( البته اگر واقعا چیزی از من آموختند و سخنان و نوشتار من سخنان و نوشتار بی معنایی نبود)، به اختیار خود و در حد توان خود و بدون هیچ اجبار اخلاقی، برای آنچه می آموزند، به معلم خود کمک کنند تا "دیگری بزرگ" نتواند از او یک ....فرهنگی یا یک انسان بی خاصیت بسازد.به زبان پاسکال، "اگر نتوانیم کاری کنیم که آنچه عادلانه است قوی باشد، کاری کرده ایم که آنچه قوی است عادلانه باشد". ۴.این شماره کارت بانکی اگرچه نام من بر خود دارد، اما به زبان آن فیلسوف شما آن را آغاز سنتی در جامعه بدانید که می کوشد به طور مدنی از علوم انسانی و معلمان علوم انسانی حمایت کند تا آنان تبدیل به پیروان مکتب "فردید و آیت و بیژن و ...." نشوند، اگر چه هیچ تضمینی برای این ماجرا وجود ندارد. تنها باید امیدوار بود که مهرآیین و امثال مهرآیین تبدیل به " تاجر خواب و توهم" نشوند. 6219861863240882
✔️جهت ثبتنام از طریق آیدیهای معرفی شده در پوستر اقدام نمایید @drakbarjabari
باز هم ژیژک: Žižek has once again written something about Iran, but this time in his own defense. Yet he has once more shown that he knows very little about Iran and that his knowledge does not go beyond that of domestic reformist journalists. Linking the state and violence to philosophy was a projection by a group of power-holders and politicians who had been deprived of the spoils of the revolution. They carried out this projection, of course, with the help of their hired pen-pushers in order to show that they had played no part in the regime’s violence. We know these people in the political arena as “reformists” and in the realm of cultural production as “religious intellectuals.” In reality, not only did the state and its overt and covert violence have nothing to do with philosophy and philosophers, but they took shape and advanced in complete detachment from philosophy and thought. It has always been this way; no government has ever had any relation to philosophy—not even to philosophies that were opposed to freedom and democracy. Governments, even if their leaders have studied philosophy, derive their directives from the rituals of power, not from philosophy, because philosophy essentially does not issue directives. Philosophy, in its essence, poses questions, and even if a philosopher gives an inhumane answer to that very question, it again creates an opening for further questioning. This is the essence of philosophy, which is bound up with “freedom.” A philosopher may submit to power and become a beast of burden for the master of politics, but this servitude has nothing to do with philosophy, just as he can engage in any activity, even run for president and seize power. But Žižek, like the reformist jesters, with astonishing naivety conflates philosophy with the actions of the philosopher and, in his analyses, sinks to the level of an Iranian reformist journalist. Perhaps Mr. Žižek should directly read some works of Iranian philosophers, although I doubt he is capable of understanding certain philosophical discussions of our contemporary thinkers. In any case, my suggestion is that instead of searching news sites, he read the works of people such as Seyyed Javad Tabatabai, Aramesh Doustdar, Reza Davari Ardakani, and Seyyed Ahmad Fardid, and not merely content himself with the political statements of these thinkers. Yours sincerely, Akbar Jabbari @drakbarjabari
✅ دازاینکاوی گروهی (فقط برای اهالی استان گیلان) 🟩 جهت دریافت شرایط حضور به آیدی ذیل در "بله" پیام بدهید: @Daseinsanalysis و یا در تلگرام به آیدی ذیل پیام بدهید: @fardayebeht
✔️ درباره جنگ ✍️ اکبر جباری برای من مخالفت یا موافق بودن با جنگ، امری مهمل و پوچ است، از همینرو، این پرسش که "آیا تو موافق جنگی؟" را هرگز پاسخ نمیدهم. جنگ مانند طوفان است. آیا کسی میپرسد، تو موافق طوفانی!؟ ما آدمهای معمولی در شکلگیری جنگ، همانند وقوع طوفان، هیچ عاملیتی نداریم، و در چیزی یا جایی که هیچ نقش و عاملیتی وجود ندارد، موافقت یا مخالفت چه معنایی دارد؟ آری، میتوان پرسید "تو جنگ را دوست داری یا نه؟" به گمانم هیچ انسانی جنگ را دوست ندارد، حتی آنهایی که فریاد جنگ سر میدهند. اما "دوست داشتن" و "موافق بودن"، دو چیز متفاوت است. موافق یا مخالف جنگ، هیچ معنایی ندارد. جنگ، همانند طوفان، گرچه میتواند خلقالساعه همه چیز را ویران کند، اما خلقالساعه شکل نمیگیرد، بل پروسهای است که آرام آرام، در مناسبات سیاسی میان دولتها شکل میگیرد و شهروندان نگونبخت هیچ اراده و عاملیتی در آن ندارند. حتی آن شهروندی که در خیابان فریاد "جنگ، جنگ تا پیروزی" سر میدهد، او نیز هیچکاره است! جنگها میآیند و میروند و فقط انسانهای نگونبختی که هیچ نقشی در آن نداشتهاند آسیب میبینند. در دولتشهرهای مدرن قرار بود، پروسه شکلگیری یک جنگ به رای و نظر عموم مردم جامعه دمکراتیک برسد، اما این نیز توهمی بود که هرگز رخ نداد. لویتان دولت مدرن، هیچ وقعی به نظر توده مردم نمیگذارد و بنابر خواست و ارده خود پیش میرود. لویتان دولت، جنگ را همانند امر استثنا، از حوزه اراده عمومی خارج میسازد و خود را متولی و متکفل با صلاحیت آن میپندارد. از همینرو کارل اشمیت میگفت: "حاکم کسی است که در باب استثنا تصمیم بگیرد". دولت مدرن، تصمیمگیری درباب جنگ را در صلاحیت توده مردم نمیبیند و هرگز آنرا به رای و همهپرسی نمینهد. توده مردم در بهترین و ایدهآلترین شکل دمکراتیک، تنها میتوانند درباره انتخاب آدمهایی رای بدهند که قرار است کسوت لویتان دولت را بر تن کنند. این ماهیت حقیقی دولتشهرهای مدرن است و واضح و بدیهی است که شرح این قصه پر غصه هیولای دولت مدرن، به هیچ وجه اثبات یا تایید دولتها و حکومتهای غیر مدرن نیست. @drakbarjabari
In 2009, Žižek wrote an article defending the Green Movement and opposing the Islamic Republic, in which he spoke of the cat falling to the bottom of the valley. But today, less than two decades later, he speaks of his deep alliance with "religious populist fundamentalists" against capitalism. I suspect that, in this case, lived experience plays a more important role in adopting such a view than intellectual and philosophical foundations. Perhaps, on the one hand, his lived experience in communist systems and, on the other, his lack of lived experience in religious fundamentalist systems are the main reasons for such a stance. A proverb among Iranians captures this situation perfectly: Žižek's defense of religious fundamentalism is "not out of love for Ali, but out of hatred for Muawiyah." #اکبر_جباری @slavojzizeks https://www.instagram.com/p/DYJxaGgsOPs/?igsh=MWFqemloYzBnbHNsNQ==
بسیاری از دوستان با ارسال یادداشت آقای دکتر آذرفام، جویای نظر من شدند. حدس میزنم چرا چنین مطالبهای از من دارند. چون از یکسو بیژن عبدالکریمی را دوست من میشناسند و یحتمل مایلند نظر مرا به عنوان دوست بدانند، از دیگرسو، بواسطه برخی از آثار تالیفی و ترجمههایم از هیدگر گمان بردهاند که باید به عنوان وکیل مدافع او، نظری داشته باشم!!! در خصوص ارتباط دوستی با عبدالکریمی، باید بگویم چنین ارتباطی مانع از دیدن حقیقت نمیشود. او دیرگاهی است که از اقلیم فلسفه به برهوت سیاست کوچیده و چیزی از آن اقلیم با خود به این برهوت نیاورده، از شیرمرغ تا جان آدمیزاد سخن میگوید و با ارباب قدرت نرد عشق میبازد. پس لامحاله دیگر نسبتی میان ما نیست. اما درخصوص وکالت از هیدگر، بینی و بینالله، این حدیث مکرر و ملالآوری است که از دهه ۶۰ برخی متکلمین بدان علاقه نشان میدادند ولی اکنون از قبض و بسط شریعت خود، پناه اوردهاند به وجود و زمان تا بلکه در دکان خود چیزی برای عرضه داشته باشند. من و امثال من نیز به عنوان "هیدگریهای ایران" (چه عنوان مضحک و پوچی) میبایست در قامت وکیل از فیلسوف دفاع کنیم! و البته این نیز طنزی است که به گمانم فقط در ایران یافت میشود! ولی ظاهرا آقای دکتر آذرفام، کمی دیر به این معرکه رسیدهاند و یحتمل این بواسطه صغر سن ایشان باشد که البته حرجی نیست. صرفا این نکته را از باب یادآوری به ایشان و مخاطبان عرض کردم تا بدانند، نسبت دادن فاشیستهای ایرانی به فلسفه هیدگر، در این سراچه نومیدی، سابقه دیرینه دارد و چیز جدیدی نیست. با اینحال برای ادای احترام به دوستان متقاضی، این چند خط را صرفا بهمثابه ملاحظاتی مجمل مینویسم و کاری هم به موضوع نوشتار که بیژن عبدالکریمی است ندارم، و صرفا به نسبت دادن رفتارهای این فلسفه خوانده به فلسفه هیدگر میپردازم. امابعد؛ مشکل روششناختی این قبیل تحلیلها این است که نه فلسفی است و نه روانشناختی. انطباق رفتار یک انسان با یک فلسفه، چه معنایی دارد؟ آیا چنین انطباقی یک تحلیل روانشناختی است یا یک تحلیل فلسفی؟ روانشناختی نیست، چون مطالعه رفتار و گفتار یک انسان، میبایست از یکسو براساس دادههای دقیق و کامل باشد (که چنین تحلیلهایی فاقد این اطلاعات و دادههای دقیقی هستند) و از دیگرسو میبایست بر طبق یک نظریه روانشناختی صورت گیرد. فلسفی هم نیست، چون معطوف به امر جزئی است و میکوشد رفتار و گفتار یک فرد جزئی را تحلیل کند. در حالیکه تحلیل فلسفی و اساسا فلسفه با امر کلی سر و کار دارد. از همینرو نه شناختی از رفتار و گفتار عبدالکریمی بدست میدهد، و نه کمکی به فهم فلسفه هیدگر میکند. البته برای دنیای ژورنالیسم خوراک خوبی است تا آنهایی که میخواهند از دور دستی بر آتش فلسفه هم داشته باشند، در محفلهای روشنفکری حرفی برای گفتن داشته باشند. به هرحال هیدگر هم مد زمانه است و خیلی بیکلاسی محسوب میشود یک روشنفکر چیزی از هیدگر نداند! شاید نویسنده مدعی شود که تلاش کرده ریشههای فلسفی، گرایشات توتالیتاریستی عبدالکریمی را نشان دهد. یعنی مواضع سیاسی عبدالکریمی، ریشه در فلسفه هیدگر دارد! خوب. دو مشکل اینجا پدید میآید. نخست اینکه اگر ریشههای کنش سیاسی یک فاشیست ایرانی، فلسفه مارتین هیدگر باشد، آنگاه چگونه میتوان مبانی فلسفی کسی دیگر (از جمله خود مرا) که ضد توتالیتاریسم هستم و از قضا با فلسفه هیدگر نیز همدل و همزبانم، را نشان داد؟ آیا آزادیخواه بودن امثال من که همدل با هیدگر هستیم نیز ریشه در فلسفه هیدگر دارد؟! مشکل دوم این است که مواضع ضد حاکمیتی و ضد فاشیستی عبدالکریمی در گذشته، چگونه تحلیل میشود؟ عبدالکریمی همان موقع هم مترجم و نویسندهای هیدگری محسوب میشد. ان عبدالکریمی ریشه در کجا داشت؟ واقعیت این است که نه آن مواضع و نه مواضع کنونی، هیچکدام ریشه در هیچ فلسفهای ندارد، بل آدمها صرفا براساس خلقیات و اقتضائات زیستی و نفسانیات شخصی خود، تصمیم میگیرند چه رفتار و کنش سیاسی از خود نشان دهند .به قول "کانت" کدام حماقت است که نتوان جامهی فلسفهای بیکرانه بر آن پوشاند؟ و در واقع گاهی غم نان، از هزار فیلسوف و فلسفه پر زورتر است. https://t.me/drakbarjabari
رقص بر مزار عزیزان، چنان سهمگین و دشوار است که تهیمغزان قادر به فهمش نیستند. این سنگدلانِ بیمعرفت را سخن عطاملک جوینی کافی است که میگفت: "خاموش باش! باد بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست." اما برای صاحبدلانِ بامعرفت پیداست که رقص در سوگ (خاصه برای جوانان) در آیینهای فولکلور و سنتهای شفاهی اقوام ایرانی (بهخصوص در زاگرس: لر، لک، بختیاری، کرد) سابقهٔ کهن دارد: در رقصِ رارا یا رقص عزا در مراسم چَمَر، زنان و مردان با سرنا و دهل بر مزار جوانان از دست رفته خویش میرقصیدند و گریه نمیکردند. این آیین را برخی پژوهشگران به سوگ سیاوش و سنتهای پیش از اسلام مرتبط میدانند. در فرهنگ بختیاری، برای مرگ نابهنگام جوانان، موسیقی «چَپی» یا «مخالف» مینوازند و میرقصند. برخی منابع معاصر این رفتار را ادامهٔ آیینهای باستانی میدانند که در آن مرگ جوان با مظاهر زندگی (رقص، کلکشیدن، شبیهسازی عروسی) همراه میشد تا روح را یاری کند یا دادخواهی را فریاد بزند. تاریخ این سرزمین مشحون از ظلم ظالمانی است که گاهی شاعر بلندآوازهای چون "انوری" را به استمداد از بیگانه (خاقان) واداشته تا بسراید: به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامهٔ اهل خراسان به بر #خاقان بر نامهای مطلع آن رنج تن و آفت جان نامهای مقطع آن درد دل و سوز جگر نامهای بر رقمش آه عزیزان پیدا نامهای در شکنش خون شهیدان مضمر نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر تا کنون حال خراسان و رعایا بودهست بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر؟ نی نبودهست که پوشیده نباشد بر وی ذرهای نیک و بد نه فلک و هفت اختر کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون وقت آن است که راند سوی ایران لشکر خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود در همه ایران امروز نماندهست اثر خبرت هست کز این زیروزبر شومغزان نیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر بر بزرگان زمانه شده خردان سالار بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر شاد الا به در مرگ نبینی مردم بکر جز در شکم مام نیابی دختر کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان بیند از بیم خروشید نیارد مادر به خدایی که بیاراست به نامت دینار به خدایی که بیفراخت به فرت افسر که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا زین فرومایهغز شومپی غارتگر وقت آن است که یابند ز رمحت پاداش گاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر #اکبر_جباری https://www.instagram.com/p/DVAmpdIDCjr/?igsh=MWJna2RqMHAzNGFlcg==
امروز ۱۲ بهمن است و گویی آرام آرام توانایی نوشتن را باز مییابم! برای منی که با نوشتن نفس میکشم و در نوشتن سکنی گزیدهام، چهار هفته ننوشتن، یعنی چهار هفته آوارگی و در به دری. یعنی چهار هفته مردگی و جمود نعشی! چگونه میتوانستم بنویسم در حالیکه کلمهای نداشتم. در وحشتی بودم که هیچ زبانی قادر به بیانش نبود. وحشتی که به کلام نمیآمد. بییان از آن در نوزادان به "وحشت بینام" ("Nameless dread) یاد میکرد. مرگ هزاران نفر در دو روز!؟ مگر میشود؟ آری. میشود. شد. اما این وحشتِ بینام هرگز حیرتانگیز نبود و نباید آن را با "حیرت و بهت" یکی دانست. من وحشتزده بودم، اما هیچ تعجب و حیرتی نداشتم. گویی میدانستم چنین وحشتی محتمل است. آنجا که چیزی را از پیش محتمل میدانی، حیرت نخواهی کرد، اما وحشت چرا. تو میدانی گرگ درنده است، و اگر روزی در مقابلش قرار بگیری، حیرت نخواهی کرد، اما وحشتزده خواهی شد. این وحشتِ بینام را باید "نامید". باید به کلمه و کلام درآورد و الا ما را از پا در خواهد آورد. این وحشتِ بینام را نباید به سیاست و حتی روانشناسی تقلیل داد. این وحشتِ بینام، گسترهای به وسعت تاریخ و عمق جانهایی دارد که مرگ و تباهی را همواره ستودهاند و زندگی را خوار و خفیف داشتهاند. این وحشتِ بینام، در یک کلام فقدان و انکار زندگی است. پس باید زیستن و زندگی را در آغوش گرفت و اینگونه این وحشت را پس زد. پس شرم بر کسانی باد که میکوشند این وحشت را بازتولید کنند و ما را در شرم زندگی قرار دهند. شرم بر آنان باد و درود بر زندگی و همه کشته شدگان راه زندگی. #اکبر_جباری 😔🖤 https://www.instagram.com/p/DUNLd4IDH3S/?igsh=MWxscnFjbmt4d3d5OQ==
✅️ شروع دوره هفته آخر بهمن ماه. ✅ جهت ثبتنام و دریافت شرایط و توضیحات، به آیدی ذیل پیام دهید: 🔺️@Fardayebeht
(تقدیم به دوست فلسفه خواندهام که "بنده ابلیس" شده و مانند فاوست روحش را به شیطان فروخته) "بیناموس" فلسفیترین فحش در زبان فارسی است که شوربختانه در زبان روزمره ایرانیان بسیار بیجا بکار میرود. کلمه «ناموس» با واژه یونانی νόμος) nómos) اشتراک در لفظ و معنا دارد. نوموس در یونانی باستان به معنای "قانون"، "عرف"، "شیوه" بکار رفته است. ارسطو در کتاب سیاست خود، حکومت نوموس را بهتر از حکومت فردی میداند و معتقداست مردم تنها از طریق عادت دادن رفتار درست توسط نوموس به فضیلت واقعی دست مییابند. نوموس، قانون به معنای امروزی نیست، چراکه قوانین امروزه میتوانند از اراده یک فرد یا خدا نشأت گرفته باشند. نوموس آن قوانینی است که با طبیعت جامعه انسانی همخوان است و از همانجا نشأت گرفته است. از همینرو نوموس با عرفیات یک جامعه تناسب دارد. مرد بیناموس کسی است که وقعی به این عرفیات نمینهد و با طبیعت جامعه انسانی در ستیز است. او میکوشد به هرشکل ممکن، منویات خود را به کرسی بنشاند و بر جامعه تحمیل کند. https://t.me/drakbarjabari
(تقدیم به دوست فلسفه خواندهام که "بنده ابلیس" شده و ماند فاوست روحش را به شیطان فروخته) "بیناموس" فلسفیترین فحش در زبان فارسی است که شوربختانه در زبان روزمره ایرانیان بسیار بیجا بکار میرود. کلمه «ناموس» با واژه یونانی νόμος) nómos) اشتراک در لفظ و معنا دارد. نوموس در یونانی باستان به معنای "قانون"، "عرف"، "شیوه" بکار رفته است. ارسطو در کتاب سیاست خود، حکومت نوموس را بهتر از حکومت فردی میداند و معتقداست مردم تنها از طریق عادت دادن رفتار درست توسط نوموس به فضیلت واقعی دست مییابند. نوموس، قانون به معنای امروزی نیست، چراکه قوانین امروزه میتوانند از اراده یک فرد یا خدا نشأت گرفته باشند. نوموس آن قوانینی است که با طبیعت جامعه انسانی همخوان است و از همانجا نشأت گرفته است. از همینرو نوموس با عرفیات یک جامعه تناسب دارد. مرد بیناموس کسی است که وقعی به این عرفیات نمینهد و با طبیعت جامعه انسانی در ستیز است. او میکوشد به هرشکل ممکن، منویات خود را به کرسی بنشاند و بر جامعه تحمیل کند. https://t.me/drakbarjabari