جرعه از چاهی | امین جباری
Статистикаارتباط با ادمین از طریق پیج زیر: @aminjabbari400
- Последний пост
- 30 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از تنهایی نترسد. ازدحام را دوست ندارد. پی آدمی نرود و از آدمی نگریزد. این است اصل معنی زندگی. برای او تفاوتی ندارد که روح او چندی بیشتر در قفس تن محبوس خواهد ماند یا کمتر. حالت او تا هنگامه فرارسیدن مرگ همیشه یکسان است. فقط زحمت او این میشود که فرمانپذیر عقل باشد و با ابنای نوع خود صلح ورزد. ازکتاب : تاملات ؛ پند نامه قیصر روم مارکوس اورلیوس ، ترجمه عبدالرحیم طالبوف @jabbariamin
هرگاه تو نفع خود را فقط در احتظاظِ قوای حیوانی میدانی ـ( یعنی لذت بردن از توانمندیهای غریزی مشترک با دیگر حیوانات مثل خوردن و آمیزش جنسی و ...)ـ ، پس در بادیه ظلمت سرگردانی! ازکتاب : تاملات ؛ پند نامه قیصر روم مارکوس اورلیوس ، ترجمه عبدالرحیم طالبوف #نتـکتاب @jabbariamin
وقت خود را در مباشری امورِ غیر، ضایع مکن ، مگر در عملی که متضمن اعانت ـ(یاری و کمک)ـ دیگران است وگرنه از مفتشی و صرافیِ قول و فعل اجانب، اصلاح امور خود را فرو میگذاری؛ و روح خود را از اِشغال اَعمال خویش مانع میشوی. از کتاب : تاملات ؛ پند نامه قیصر روم مارکوس اورلیوس ، ترجمه عبدالرحیم طالبوف پینوشت :همه این فراز را با این بیت مولانا میتوان توضیح داد: در زمین مردمان خانه مَکُن| کار خود کن؛ کار بیگانه مکن! #نتـکتاب @jabbariamin
چون عمروبن لیث و اسماعیل سامانی به یکدیگر رسیدند، مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عمروبن لیث به در بلخ شکسته شد و هفتاد هزار سوار او همه به هزیمت رفتند و چون او را پیش امیر اسماعیل آوردند، بفرمود تا او را به یوزبانان سپردند و این از عجایب روزگار است. چون نماز…
چون عمروبن لیث و اسماعیل سامانی به یکدیگر رسیدند، مصاف کردند. اتفاق چنان افتاد که عمروبن لیث به در بلخ شکسته شد و هفتاد هزار سوار او همه به هزیمت رفتند و چون او را پیش امیر اسماعیل آوردند، بفرمود تا او را به یوزبانان سپردند و این از عجایب روزگار است. چون نماز دیگر شد، فراشی که از آن عمروبن لیث بود در لشگرگاه می گشت. چشمش بر عمروبن لیث افتاد؛ دلش بر وی بسوخت. به نزد او رفت. عمرو او را گفت: امشب پیش من باش که بس تنها مانده ام. بعد از آن گفت: تا مردم زنده باشد، او را از قوت چاره نیست. تدبیر چیزی خوردنی کن که من گرسنه ام. فراش یک من گوشت به دست آورد و دیگی آهنین پیدا کرده، لختی سرگین خشک برچیده، کلوخی دو سه فراهم نهاد تا قلیه ای بکند. چون گوشت در دیگ انداخت و خود به طلب نمک شد، روز به آخر آمده بود. سگی بیامد و سر در دیگ کرد و پاره ای گوشت برداشت. دهنش بسوخت؛ سبک برآورد. حلقه ی دیگ در گردنش افتاد. از سوزش دیگ به آهنگ خاست و دیگ را ببرد. عمروبن لیث چون آن حال چنان دید، رو سوی سپاه و نگهبانان کرده، بخندید، گفت: عبرت گیرید که من آن مردم که بامداد مطبخ مرا هزار و چهارصد شتر می کشید و شبانگاه سگی برداشته است و می برد! و گفت: اَصبحتُ امیراً و امسیتُ اسیراً. #نیکلاسـمادورو 📍 #حکایات ۵ @jabbariamin
بدان که دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت میمیرند. بهرام بیضایی طومار شیخ شرزین
یکی را از علما پرسیدند که: یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب، چنان که عرب گوید: اَلتَّمْرُ یانِعٌ وَ النّٰاطورُ غَیْرُ مانِعٍ؛ هیچ باشد که به قوّتِ پرهیزگاری از او به سلامت بماند؟ گفت: اگر از مهرویان به سلامت بماند…
🔻 استغفار از یک الحمدالله و شکرگزاری! 🔺️ شوربختانه امروز بخشی از بازارچه شهید تیمورپور پارساباد مغان در شرارههایِ بیرحمِ آتش سوخت. حادثهای که بخاطر متضرر شدن کسبه بازار، دل انبوهی از شهروندان شهرمان را به راستی رنجاند. ضمن عرض تاسف و آرزوی تسلی و جبران…
... روزِ نوزادی که در درون توست بهخیر، روز سیاره و دوستی که در درون توست بهخیر خلیل. قلبت را میبوسم که کورهی زندگی است، و لمس آن مرا متبرک میکند. از نامه ماری به جبران خلیل جبران | با ترجمه جعفر نوعخواه 🦋 @jabbariamin
گفت: آدم مشهوری بودم، صاحبِ جایگاه و امکاناتی. با رانندهی اتوبوسی حرفم شد؛ با تکبر گفتمش: «اگر آدم بودی که راننده نمیشدی!» اما چندی نگذشت که زمانه چنان بر من تاخت و اوضاع مرا برآشفت که خود را پشتِ فرمانِ ماشینم، در حالِ مسافرکشی دیدم! البته که چون نان بهقیمتِ آبرو نخوردن، شرف است، راننده بودن هم، بیشک و تردید، شغلِ شریف و آبرومندی است که کار — از نوعِ حلال آن البته — عار نیست؛ و درکِ این حقیقت، شعور و فهمی فراتر از بدیهیات نمیخواهد؛ اما آنچه آمد، مرا یادِ این بیت از طالب آملی انداخت که: منی که نامِ شراب از کتاب میشُستم، زمانه کاتبِ دکانِ میفروشم کرد... آری، چنین است رسمِ روزگار، ای همخون؛ زمانه در آموختنِ درسِ فروتنی، سرانجام، درنگ نمیکند، و هر که در آینهی عبرت ننگرد، دیر یا زود، خود تصویرِ آن عبرت میشود. ا.ج 📍 @jabbariamin
بی شک یکی از تلخترین تجربهها برای آدمی، چشیدن عکسالعملهای منفی یا خنثی یا ناکافی دیگران در برابر ِ دغدغهمندی، مهرورزی و مهربانیهای ماست ؛ اما این سخن منسوب به جورج الیوت میتواند در چنین هنگامههای تلخ کامانهای همچون مُسکّنی بر روانمان بنشیند و یاس و آشوب درونیمان را آرامتر کند: "هنگامی که مرگ، این آشتی دهنده بزرگ از راه میرسد، ما از مهربانیهایمان پشیمان نمیشویم، از سختگیریهایمان پشیمان میشویم." اساسا خوبی و مهربانی را باید بهخاطر اینکه خودِ خوبی و مهربانی نیک است انجام دهیم؛ بیچشمداشت و امیدِ تقدیر و جبرانی؛ چنانکه افلاطون در جمهور میگوید : "انسانِ عادل کارِ درست را نه بهخاطر پاداش، بلکه از آنرو انجام میدهد که خودِ عدالت، در ذاتِ خود نیک است." و به قول درخشان و آموزنده اسپینوزا در کتاب اخلاق او "سعادت -(یا رستگاری)- پاداشِ فضیلت نیست، بلکه خودِ فضیلت است!" یعنی فارغ از نتایج و پیامدهای بیرونی، همینکه ما فاعلِ کنش اخلاقی شدهایم، برای سعادت و آرامش روحیمان بسنده است؛ خواه پاسخی نیک دریافت کنیم، خواه نه. اما چه کسی میتواند انکار کند که رسیدن به چنین جایگاه اصیل و شورانگیزِ اخلاقی، خاصه در روزگاری که سنجشگری و سودمحوری درونمایه و تمِ غالب آن است، چه اندازه دشوار است؟ امین جباری 📍 @jabbariamin
... روزِ نوزادی که در درون توست بهخیر، روز سیاره و دوستی که در درون توست بهخیر خلیل. قلبت را میبوسم که کورهی زندگی است، و لمس آن مرا متبرک میکند. از نامه ماری به جبران خلیل جبران | با ترجمه جعفر نوعخواه 🦋 @jabbariamin
تیغ اوکام (Occam’s Razor) یا اصل صرفهجویی در تبیینها یک قاعدهی منطقی و فلسفی است که میگوید: «در توضیح و تبیین پدیدهها، سادهترین فرض یا نظریهای که با شواهد موجود سازگار است،از بقیه محتملتر است.» اما تیغ انیشتن (Einstein’s Razor) کمتر شناختهشدهست، ولی آن نیز در خور توجه است! اینشتین جملهای داره که تبدیل به «تیغ انیشتن» شده: «هر چیز باید تا حد ممکن ساده شود، اما نه سادهتر از آن.» 🔹 یعنی سادگی ارزشمند است، ولی نباید به قیمت از بین رفتن دقت یا واقعیت تمام شود. ▪︎ #اصطلاح_شناسی 🔺️ @jabbariamin
“When you have a child, the world has a hostage.” — Ernest Hemingway وقتی بچهدار میشوی در واقع دنیا از تو یک گروگان دارد! ارنست همینگوی ▪︎ #تک_گفتار
🔻 پیوند افقی و پیوند عمودی و نقش اعتماد -(Trust)- در دیدگاه رابرت پاتنام پاتنام جامعه شناس و اندیشمند علوم سیاسی آمریکایی "سرمایه اجتماعی" را شبکهها، هنجارها و "اعتماد متقابلی" تعریف میکند که همکاری و کنش جمعی را در جامعه تسهیل میکنند. یعنی برخلاف سرمایه اقتصادی -(پول)- یا سرمایه انسانی -(دانش و مهارت)- ، سرمایه اجتماعی همان "چسب اجتماعی" است که مردم را به هم متصل میکند تا بتوانند با هم عمل کنند، نه علیه هم! سپس او بین دونوع سرمایه اجتماعی تمایز قائل میشود: ۱. پیوندهای افقی (Horizontal Ties) اینها روابطی هستند میان افراد و گروههایی که از نظر اجتماعی تقریباً در یک سطحاند: مثلاً دو همسایه، دو شهروند، یا دو انجمن مدنی. ویژگی این نوع پیوندها: ▪︎۱. مبتنی بر برابری و اعتماد متقابل است. ▪︎۲. به شکلگیری شبکههای همکاری داوطلبانه میانجامد. ▪︎۳. وباعث رشد اعتماد اجتماعی و انسجام مدنی میشود. 🔺️نکته کانونی اینجاست که پاتنام معتقد است دموکراسیهای کارآمد، دقیقاً بر اساس همین پیوندهای افقی ساخته میشوند. ۲. پیوندهای عمودی (Vertical Ties) روابطی هستند که بر پایه قدرت، سلسلهمراتب و وابستگی شکل میگیرند، مثل رابطه کارمند و رئیس، یا مردم و دولت. در جوامعی که پیوند عمودی غلبه دارد، اعتماد کمتر است و مردم به جای همکاری، بیشتر به تبعیت یا مصلحتاندیشی گرایش دارند. پاتنام میگوید جوامعی که پیوندهای افقی ضعیف دارند (مثل ایتالیا جنوبی یا بخشهایی از خاورمیانه)، معمولاً گرفتار بیاعتمادی اجتماعی، فساد اداری و ناکارآمدی سیاسی هستند. در این میان، اعتماد -(Trust)- در اندیشه پاتنام، هسته مرکزی سرمایه اجتماعی است. او سه سطح از اعتماد را توضیح میدهد: •۱.اعتماد بینفردی (Interpersonal trust): اعتماد به دیگران در روابط روزمره. •۲. اعتماد نهادی (Institutional trust): اعتماد به نهادها و سازمانهای عمومی. •۳. اعتماد اجتماعی عمومی (Generalized trust): باور کلی که "اکثر مردم قابل اعتمادند." 📍در این بین، ناگفته پیداست که هرچه سطح اعتماد در جامعهای بالاتر باشد، هزینههای نظارت، قانونگذاری و کنترل کاهش مییابد. در واقع در همین معناست که پاتنام میگوید: "در جامعهای که اعتماد وجود دارد، قانون کمتر لازم است." 📍 @jabbariamin
در کتاب گریز از آزادی، اریک فروم اشاره میکند که برخی افراد در مواجهه با آزادی و مسئولیت، به شخصیتهای «اقتدارطلب» تبدیل میشوند: یا با قدرت یکی میشوند (تسلطجو = sadistic) یا خود را به قدرت تسلیم میکنند (تسلیمطلب = masochistic) هر دو حالت، نوعی «خود جعلی» را شکل میدهد: شخصی که خودش نیست، بلکه نقش بازی میکند. The authoritarian character admires authority and tends to submit to it, while at the same time he wishes to exercise authority over those weaker than himself. (Escape from Freedom, 1941, p. 160) «شخصیت اقتدارگرا اقتدار را تحسین میکند و تمایل دارد به آن تسلیم شود، در حالی که در عین حال میخواهد بر افراد ضعیفتر از خودش اقتدار اعمال کند.» (فرار از آزادی، 1941، ص 160) ▪︎ #نت_کتاب 📍 @jabbariamin
جملهی مشهور هگل که «تاریخ جهانی قربانگاه آزادی است» یکی از تلخترین و در عین حال پرمغزترین بازتابهای فلسفه تاریخ اوست. هگل در فلسفه تاریخ خود از مفهوم "تاریخ به مثابه کشتارگاه" سخن میگوید. او اذعان میکند که «تاریخ جهان، جایگاه سعادت نیست. دورههای سعادت، صفحات سفید و خالی آناند." وی باور دارد که «روح جهان Weltgeist» از طریق تاریخ در حال تحقق خویش است. اما این تحقق اغلب در قالب خشونت و سرکوب ظاهر میشود و النهایه افراد و ملتها در راه تحقق مقاصد کلی تاریخ قربانی میشوند – و اینجاست که تاریخ شبیه به یک «کشتارگاه» عمل میکند؛ کشتارگاهی که بهایِ خواسته آن با خون انسانهای عادی خریداری میشود. هگل مینویسد که شخصیتهای تاریخی مانند اسکندر، ناپلئون یا قیصر، ابزارهای روح جهاناند. آنها مأموریتهایی تاریخی دارند، اما مردم عادی که در مسیر این شخصیتها قرار میگیرند، معمولاً با جان خود بهای بازی آنها را میپردازند و قربانی میشوند. این افراد نامشان در تاریخ میماند، ولی میلیونها نفر دیگر به تعبیر رهبر دیکتاتور شوری سابق استالین که میگفت "مرگ یک نفر تراژدی است و مرگ میلیونها انسان آمار!" فقط به "عدد"ی در آمار مرگ و میر کشتارگاه تاریخ تبدیل میشوند. ا.ج 📍 @jabbariamin
دانیل دِفو رماننویس انگلیسی جملهای دارد که اتفاقا یکی از مفاهیم کلیدی رمان رابینسون کروز او نیز هست : Fear of danger is ten thousand times more terrifying than danger itself." " یعنی ترس از خطر ده هزاربار خطرناکتر از خود خطر است!" بگمانم نیازی به اثبات…
دانیل دِفو رماننویس انگلیسی جملهای دارد که اتفاقا یکی از مفاهیم کلیدی رمان رابینسون کروز او نیز هست : Fear of danger is ten thousand times more terrifying than danger itself." " یعنی ترس از خطر ده هزاربار خطرناکتر از خود خطر است!" بگمانم نیازی به اثبات حجیت این گزاره نیست چرا که در جهانِ آفاقی و پیرامونی بسیار دیده و حتی در زیست جهان انفسی و شخصی چه بسا چشیدهایم که ترس ذهنی غالبا موجب "فلج مغزی" ما آدمیان میشود و بدینسان سبب میشود که "اقدام و حرکت" در خور و "بهنگام" را از ما سلب کند و اینسان موجب شود که ما از کرختی و بیحرکتی و کندیِ در تصمیمگیریِ منشعب از ترس، بسیار بیشتر از خودِ ترس، آسیب ببینیم. تصور میکنم ازاین روست که چتربازها رویّه درستی جهت اجتناب از دچار شدن در این وضعیتِ منفعل را برای خود قاعده کردهاند: "چتربازی که از پریدن ترسیده، باید هرچه سریعتر دوباره بپره!" از اینرو شاید بیراه نباشد که در هنگامه بیمها و هراسها و تردیدها، با یادآوری سخن جرجبرنارد شاو بزرگ که میگفت "در این دنیا همیشه برای کسانیکه نگران خطرند، خطری وجود دارد!" ، از اضطرابِ تصمیمِ منشعب از ترس، بِرَهیم و از اَکت و عمل و حادثه، استقبال کنیم. امین جباری 🦋 @jabbariamin
دو جمله از نیکولا تسلا دانشمند و مخترع صربتبار ۱۸۵۶-۱۹۴۳ خواندم که هر دو قابل تامل بودند: یکی در ستایش "نفس ِ تفکر" و دیگری در ستایش "تنهایی" که بستر امنی است برای تفکر و شهود و کشف : ۱. «I am credited with being one of the hardest workers and perhaps I am, if thought is the equivalent of labour, for I have devoted to it almost all of my waking hours. But if work is interpreted to be a definite performance in a specified time according to a rigid rule, then I may be the worst of idlers.» — My Inventions «میگویند من از سختکوشترینها هستم و شاید همینطور باشد، اگر اندیشیدن معادل کار باشد؛ چون تقریباً همهٔ ساعات بیداریام را به آن اختصاص دادهام. اما اگر کار را به معنای انجام دقیق وظیفه در زمان مشخص بدانیم، شاید من تنبلترین آدم باشم.» — زندگی من ۲. «The mind is sharper and keener in seclusion and uninterrupted solitude. No big laboratory is needed in which to think. Originality thrives in seclusion free of outside influences beating upon us to cripple the creative mind. Be alone, that is the secret of invention; be alone, that is when ideas are born.» — From “An Inventor’s Seasoned Ideas”, New York Times (8 April 1934) «ذهن در انزوا و سکوت تیزتر و خلاقتر میشود. برای اندیشیدن، آزمایشگاهی بزرگ لازم نیست. اصالت در خلوت میبالد، جایی که از هجوم تأثیرات بیرونی در امانیم. تنها باش، راز اختراع همین است؛ تنها باش، آنگاه است که ایدهها زاده میشوند.» — مقاله در نیویورک تایمز، ۱۹۳۴ ▪︎ #تک_گفتار 🦋 @jabbariamin