کهربی - جنرالیست
Статистикаکلاژ آنچه تجربه میکنم. a person whose knowledge, aptitudes, and skills are applied to a field as a whole or to a variety of different fields (opposed to specialist).
- Последний пост
- 16 мая
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 47
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Психология (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وقتی یونگ میگوید انسان در کالبدی فاسد متولد میشود، در واقع دکترین کاتولیک را به عنوان فرض استدلال خود میپذیرد. موضع خود او، آنطور که من درک میکنم، این است که انسان واجد یک «سایه»، یک پسزمینهٔ تاریکِ حیوانی و دمِ سوسمارمانند است؛ در واقع، تمامی آن پتانسیلهایی که در سنت ما، به شکلی کهنالگویی در قالب ابلیس مسیحی تجسم یافتهاند. او همچنین دارای پتانسیلهای «خوب» است که در فیگور خدای مسیحی تجسم مییابند. خیر و شر در این سطح، مفاهیمی نسبی هستند. هر دو نمایندهٔ عناصر ساختاری در طبیعت بشرند و خدا و ابلیس برای تکمیل الگوی تمامیت، به یکدیگر تعلق دارند. انسانِ کامل شر را سرکوب نمیکند، بلکه خلاقانه از دلِ کثرتِ مبهم و پرتناقضِ طبیعت خویش زندگی میکند. میتوان ادعا کرد که او با این کار، در واقع به خیری والاتر دست مییابد. چنین افرادی نادرند، اما هرگاه ظهور کنند، به مراتب کمتر از مدافعانِ عذابوجدانزدهٔ ارتدکسی (سنتگرایی جزمی) ملالآورند؛ و چه بسا شخص عیسی نیز خود از زمرهٔ آنان بوده باشد. ~ یوجین رولف، دیدار با یونگ، صفحات ۱۳۲-۱۳۳ 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
جادهی خودشناسی مسیری هموار نیست، اما گام نهادن در آن به زندگی غنا میبخشد و بر ساحتِ جمعیِ وجود میافزاید. هرچه بیشتر با خویشتن آشنا شویم، برای درک دیگران گشودهتر خواهیم بود. تمامی اطلاعات در درون ما نهفته است، به شرط آنکه به آنها دسترسی یابیم. یونگ این منبع را نااهشیار جمعی نامید؛ قلمرویی که دربرگیرندهی رازها و معماهای حیات بشری است. هر یک از ما اسطورهای داریم که باید آن را بزییم و بخشی از جستجوی روانشناختی ما، گام برداشتن در مسیرِ تحققِ همین اسطوره است. همانطور که یونگ بیان میدارد: «در هر مرحلهی نوینی از تمایزِ هشیاری که تمدن بدان دست مییازد، ما با این وظیفه روبرو میشویم که تفسیری تازه و متناسب با آن مرحله بیابیم تا پیوند میان زندگیِ گذشته را که هنوز در ما جاری است، با زندگیِ اکنون که بیمِ گسست از گذشته در آن میرود، برقرار سازیم.» یونگ بر این باور بود که اسطورهها تجلیات نااهشیار جمعی و طبیعت بشر هستند. او مدعی بود که اسطورهها همهجایی (فراگیر) بوده و در فرهنگهای گوناگون با بنمایههای مشابه یافت میشوند. آنها کهنالگوها را به عنوان الگوهای مشترکِ روان بازنمایی میکنند و با پیوند دادن ما به نااهشیار جمعی، آگاهیِ کاملتری از آنچه فراتر از جهانِ شخصی ماست، پدید میآورند. یونگ میگوید: «با نفوذ به معابر زیرزمینی و مسدودِ روانِ خویش، معنای زنده و پویای تمدن کلاسیک را درک میکنیم و همزمان... به درکی عینی از بنیادهای وجودیِ خود دست مییابیم.» اسطورهشناسی، ابعادِ شخصی و کهنالگویی را به هم پیوند داده و متحد میسازد و معانی نمادین آنها به فرآیندهای بیزمانِ هشیار و نااهشیار اشاره دارد. این داستانها همواره فرجامی خوش ندارند و یادگیری معمولاً مستلزم رویارویی با آزمونهای گوناگون، دامها، شخصیتهای ناخوشایند و غلبه بر آنهاست تا در نهایت، فرد به «خویشتنِ» خویش بدل گردد. سوزان ای. شوارتز، روانکاو یونگی، کاوشی تحلیلی در عشق و خودشیفتگی: تراژدی انزوا و صمیمیت، فصل ۱. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
افراد خودشیفته سادیستوار میکوشند کسانی را که مورد حسد آنها هستند تحقیر کنند؛ درست همانگونه که تحقیرِ خودشان، بازتولیدِ دوران کودکی سرشار از نابسندگی، فقدان تکیهگاه درونی یا کمبود عزتنفس است. در چنین وضعیتی، شخصیت شکننده باقی میماند و از یافتن ثبات درونی باز میماند. «ملانی کلاین»، روانکاو بریتانیایی، حسادت را به عنوان جلوهای از پرخاشگری انسانی (۲۰۰۲) مطرح کرد. او معتقد بود حسادت در اوایل زندگی شکل میگیرد و بر این اساس، احساسات و واکنشها را به دو دستهی «پستان خوب» و «پستان بد» تقسیم کرد. وی فرد حسود را به مثابه شخصیتی خشمگین تعریف کرد که تصاحب میکند، میرباید، تباه میسازد و ویران مینماید. این امر از دنیایی درونی نشأت میگیرد که مملو از بازنماییهای گسستهی «خویشتن» و احساسات بیرحمانهی شرم و تحقیری است که بهجای عشق، از سوی مراقبان به فرد القا شده است. در این فرآیند، به «دیگری» تعرض میشود، همانگونه که پیشتر به فرد حسود تعرض شده یا نادیده انگاشته شده و حقوقش پایمال گشته است. «نیروهای لیبیدویی (یا روانی) با نیروهای مخرب درهم میآمیزند و به نظر میرسد نیروهای مخرب، ساحت لیبیدویی را نابود میکنند» (هینشلوود، ۲۰۲۳). در اینجا عشق و نفرت متمایز باقی نمیمانند. فرد در جمود و کرختیِ یک زیستِ نیمهجان یا نیمهمرده گرفتار میشود و در حالی که از فقدان دردناک پیوند رنج میبرد، تواناییِ پذیرش، درونیسازی و تبلورِ قدرت (پوتنسی) خویش را انکار میکند. فرد حسود از تصویر خود در آینهی شخصِ مورد حسد، احساس عذاب میکند؛ آینهای که میانمایگی، محدودیتها و کاستیهایش را به او یادآور میشود. حسودان از این آینهای که در آن مینگرند، در رنج و هراساند؛ آنها از این نگریستن هیچ اطمینانخاطری کسب نمیکنند، بلکه تنها با محدودیتها و نواقص روبرو میشوند. آنها تاب تحمل این وضعیت را ندارند و سایهی شومِ تباهی بر وجودشان مستولی میگردد. سوزان ای. شوارتز، روانکاو یونگی، کاوشی تحلیلی در عشق و خودشیفتگی: تراژدی انزوا و صمیمیت، فصل ۳. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
خودشیفتگی ما را به تامل در باب ماهیت و ساختار هویت وامیدارد. خودشیفتگی «برای کسانی که بخشی از نارسیسیسم خود را رها کرده و در جستجوی عشق به ابژه (دیگری) هستند، جذبهی وافری دارد. بخش بزرگی از جذابیت یک کودک در خودشیفتگی، رضایت از خویشتن و دسترسناپذیری او نهفته است» (فروید، به نقل از جاکوبی، ۱۹۹۱). در این وضعیت، بخشهای آسیبدیده و درمانگرِ شخصیت از یکدیگر گسسته شده و نوعی محرومیت و کمبود بهجای میگذارند. جاکوبی (۱۹۹۱) با جزئیات به تبیین دیدگاه کوهوت دربارهی بلوغ «خود» از طریق تحولِ خودشیفتگی پرداخته و این رویکرد را با فرآیند «تفرد» یونگ همسو میداند. سوزان ای. شوارتز، روانکاو یونگی، «خودشیفتگی در اندیشهی یونگی»، کاوشی تحلیلی در عشق و خودشیفتگی: تراژدی انزوا و صمیمیت، فصل ۸. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
هرچند خودشیفتگی (نارسیسیسم) محور اصلی کاوشهای تحلیلی یونگ نبوده است، اما فرآیند «تفرد» در روانشناسی یونگی، مفهوم «خود» (خویشتن) را به عنوان یک اصل بنیادین در مرکز توجه قرار میدهد. با این حال، در اینجا تذکر نکتهای در باب تعریف «خود» ضروری است؛ کاربستِ ویژه این واژه در روانشناسی تحلیلی یونگ، واجد اهمیت بسیار بوده و بر ارزش این پروژه میافزاید. در این دیدگاه، «خود» صرفاً معادل «ایگو» یا «هشیاری» نیست، بلکه ساحت نااهشیار، جهان نمادها و قلمروهایی را که به سادگی و به زودی قابل ادراک یا تصور نیستند نیز در بر میگیرد. این مفهومی است منحصربهفرد که تا یگانگیِ ماده و معنا، تن و روان، فردی و جمعی، و جزء و کل گسترش مییابد. «خود» به زندگی انسان جهت، هدف، معنا، غنا و تاروپود میبخشد و منجر به تعلیق و تمایز عناصر روانشناختی در الگویی پویا میگردد که در عین حال فاقد ساختاری صلب است. از منظر رویکرد یونگی به روان، بیتوجهی به این ساحت و ارج ننهادن به حضور آن، یا عدم پیوند با جوهر آن در فراتر از مرزهای ایگو، به مثابه طردِ «خود» است. در واقع، ناتوانی در زیستنِ الگوی حقیقیِ خویشتن است که به اشکال حادِ خودشیفتگی و آنچه امروزه «اختلالات شخصیت خودشیفته» نامیده میشود، میانجامد. «خود» بازنمای تمامیتِ وجودی ما و یکتایی هر انسان است. این مفهوم متضمن چیزی فراتر از هستیِ محدود ماست؛ رویکردی معنوی که از طریق رؤیاها، عقدههای روانی، تنشها، جنگ، و تجربیات عادی و خارقالعاده زندگی قابل دسترسی است. همانطور که یونگ در یکی از تفاسیر متعدد خود بر این مفهوم آورده است: «خود... دربرگیرندهی ایگوی هشیار، سایه، آنیما و نااهشیار جمعی در گسترهای تعیینناپذیر است. خود به عنوان یک تمامیت، مصداقِ "جمع نقیضین" (تلاقی اضداد) است؛ از این رو، هم روشن است و هم تاریک، و در عین حال هیچکدام نیست» (یونگ، ۱۹۶۳). همچنین او بیان میدارد: «خود، انسانِ تمامعیار و فرای زمان است... که مظهرِ یکپارچگیِ متقابلِ هشیار و نااهشیار است» (یونگ، ۱۹۴۶). خودشیفتگی، در حالی که میتواند مانع از برقراری پیوند شود، همزمان واجدِ امکانِ اتصال به «خود» نیز هست. اغلب این پرسش مطرح میشود که چرا یونگ بهطور مستقیم به موضوع خودشیفتگی نپرداخته است. «اِلی هامبرت»، روانکاو یونگی فرانسوی (۱۹۸۰)، استدلال میکند که یونگ با این پدیده (در شکل مدرن آن) مواجه نشده بود. تبیین هامبرت از خودشیفتگی این است که آن پدیدهای است که ناظر را از «بیرون» تحت تأثیر قرار میدهد. «نارسیس» (نرگس) داستان خود را روایت نمیکند، بلکه شخص ثالث یا یک ناظر است که روایتگر اوست. اگر فردی از خودشیفتگی سخن بگوید، در واقع دیدگاهی بیرونی اتخاذ کرده و به ناظرِ خویشتن و روابطش با تصویرِ منحصربهفردِ خود بدل شده است. نارسیس نگاه را به سوی خود به عنوان یک «ابژهی روانی» برمیگرداند و دلبستگیاش را به جهانی ابراز میدارد که تنها با آن هویت یافته است (هامبرت، ۱۹۸۰). سوزان ای. شوارتز، روانکاو یونگی، «خودشیفتگی در اندیشهی یونگی»، کاوشی تحلیلی در عشق و خودشیفتگی: تراژدی انزوا و صمیمیت، فصل ۸. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
خوانندهی سادهانگار شاید چنین بپندارد که با ناپدید شدنِ جنبههای تاریک، آنها در واقعیت نیز از میان رفتهاند؛ اما تجربه نشان میدهد که ابداً چنین نیست. آنچه در حقیقت رخ میدهد این است که منِ هشیار توان مییابد تا خود را از جذبهی شر رها سازد و دیگر ناگزیر نیست که به شکلی وسواسی و جبری، آن را بزید. تاریکی و شر دود نشده و به هوا نرفتهاند، بلکه صرفاً به دلیل از دست دادنِ انرژی، به نااهشیار عقبنشینی کردهاند و تا زمانی که وضعیتِ هشیاری بسامان باشد، در همانجا نااهشیار باقی میمانند. اما اگر هشیاری در موقعیتی بحرانی یا تردیدآمیز قرار گیرد، بهسرعت عیان میگردد که سایه در عدم حل نشده، بلکه تنها در انتظار فرصتی مناسب است تا بار دیگر در قالب یک فرافکنی بر همسایه (دیگری) ظاهر شود. اگر این نیرنگ موفقیتآمیز باشد، بلافاصله میان آنها جهانی از تاریکیِ نخستین پدید میآید که در آن هر آنچه ویژگیِ حیلهگر (تریکستر) است، میتواند به وقوع بپیوندد؛ حتی در عالیترین سطوح تمدن. بهترین نمونههای این «میمونبازیها» — تعبیری عامیانه که بهدرستی توصیفگرِ وضعیتی است که در آن همهچیز به خطا میرود و هیچ عمل هوشمندانهای رخ نمیدهد مگر بر حسب تصادف در آخرین لحظه — را طبیعتاً میتوان در عالم سیاست یافت. انسانِ بهاصطلاح متمدن، «حیلهگر» را از یاد برده است. او تنها زمانی که از بیکفایتیِ خویش به تنگ میآید، به شکلی نمادین و استعاری از او یاد میکند و از بازیهای سرنوشت یا افسونزدگیِ امور سخن میگوید. او هرگز گمان نمیبرد که سایهی پنهان و بهظاهر بیخطرش، واجد خصوصیاتی است که خطرناک بودنشان از دورترین خیالپردازیهای او نیز فراتر میرود. به محض آنکه انسانها در تودهها گرد هم میآیند و فردیتِ خویش را مستحیل میکنند، سایه بسیج شده و همانگونه که تاریخ نشان میدهد، حتی میتواند شخصیت یافته و تجسد یابد. این ایدهی مصیبتبار که همهچیز از بیرون به روانِ انسان وارد میشود و او به صورت یک «لوح نانوشته» (تابولا رسا) متولد شده، مسئول این باور نادرست است که در شرایط عادی، فرد در نظمی کامل به سر میبرد. در چنین حالتی، او برای نجاتِ خویش چشم به «دولت» میدوزد و جامعه را وادار میکند تا بهای بیکفایتیاش را بپردازد. او میپندارد که اگر خوراک و پوشاک به رایگان درب منزلش تحویل داده شود، یا اگر همگان صاحب اتومبیل باشند، معنای وجود کشف خواهد شد. اینها همان اباطیلِ کودکانهای هستند که جایگزینِ یک سایهی نااهشیار شده و آن را نااهشیار نگاه میدارند. در نتیجهی این پیشداوریها، فرد نسبت به محیط خود احساس وابستگی مطلق میکند و تمام توانِ خویش را برای دروننگری از دست میدهد. بدینسان، نظام اخلاقیِ او جای خود را به دانشی دربارهی امور مجاز، ممنوع یا دستوری میدهد. در چنین شرایطی، چگونه میتوان انتظار داشت که یک سرباز، فرمانِ دریافتی از مافوق را در معرضِ واکاویِ اخلاقی قرار دهد؟ او هنوز بدین کشف نائل نشده است که شاید خود تواناییِ تکانههای اخلاقیِ خودانگیخته و عمل به آنها را داشته باشد؛ حتی زمانی که هیچ چشمی نظارهگر او نیست. کارل گوستاو یونگ، دربارهی روانشناسی کهنالگوی حیلهگر، مجموعه آثار، جلد ۹ (بخش اول): کهنالگوها و نااهشیار جمعی، بندهای ۴۷۷-۴۷۹. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
تضادهای درونیِ انسان از آنجا نشأت میگیرد که فرد یا حدس میزند و یا به قطعیت میداند که دو شخصیتِ متخاصم در وجود او زیست میکنند. این پیکار ممکن است میانِ «انسانِ غریزی» و «انسانِ معنوی»، و یا میانِ «ایگو» (منِ هشیار) و «سایه» باشد. این همان حقیقتی است که فاوست با بیانِ این جملات به آن اشاره میکند: «دریغا، که دو روح در سینهی من مأوا گزیدهاند.» در واقع، روانرنجوری چیزی جز گسست و شکافِ شخصیت نیست. کارل گوستاو یونگ، مجموعه آثار، جلد ۱۱، بند ۵۲۲ 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
سخنان منسوب به «سِنِکا»، فیلسوف باستان را به یاد آورید: «هر آغاز نوینی، از پایانِ آغازی دیگر سرچشمه میگیرد.» هر آغاز تازه (یعنی تغییر)، به معنای رها کردن (یعنی پایان بخشیدن به) امری دیگر است. تغییر اغلب پدیدهای شگفتانگیز به نظر میرسد؛ همهی ما فانتزیهای خود را داریم و تصور میکنیم با تغییرِ رویکردهایمان چقدر سعادتمند خواهیم شد. اما چالش اصلی در این نهفته است که پدیدهها را با دیدی نو بنگریم؛ چرا که تنها راهِ نگریستنِ ما، همان شیوهای بوده که تاکنون به جهان نگریستهایم! نگرش ما برآمده از کیستیِ ماست، و همین امر، پارادوکسِ «تغییر روانشناختی» را آشکار میسازد. «یونگ» دریافت که «نااهشیارِ» ما، برترین آموزگار ماست. هرچه باشد، نااهشیار نیز خودِ ماست، اما پدیدهها را متفاوت از ذهنِ «هشیار» میبیند و دقیقاً به این منظور چنین میکند تا تفکر ما را تعدیل و تنظیم نماید. نکتهی ظریفی که در تمام این مسیر در حال واکاوی آن بودهایم، این است که ما نمیتوانیم نااهشیار را بهطور مستقیم مشاهده کنیم. مورگان استبینز، روانکاو یونگی، رویکردی یونگی به تحول وسواس: راهنمای بالینی و نمادین برای اختلال وسواس فکری-عملی، ص ۱۴۳.
«این است شادی راستین در زندگی: وقفِ هدفی شدن که خود آن را هدفی بزرگ میدانی؛ پیش از آنکه به زبالهدانی تاریخ افکنده شوی، یکسره فرسوده شدن؛ نیرویی از جنس طبیعت بودن، نه خردهگِلِ خودبیمار و تبدارِ گلایهمند که از این شکوه دارد که جهان خود را وقف خوشبختیِ او نمیکند... میخواهم آنگاه که میمیرم، یکسره مصرف شده باشم، زیرا هر چه سختتر کار کنم، بیشتر زندگی میکنم.» جرج برنارد شاو «انسان و ابرمرد» 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
در سال ۱۸۴۸ میلادی، کارل مارکس و فریدریش انگلس با انتشار «مانیفست کمونیست»، نظریهای دربارهی استثمار ارائه کردند که بر «نظریهی ارزش کار» استوار بود. در چارچوب فکری مارکس، تنها «کار» است که ارزش میآفریند. از این منظر، سود زمانی حاصل میشود که کارگران به دلیل عدم مالکیت بر ابزار تولید، ناگزیر نیروی کار خود را به سرمایهداران بفروشند و آنها نیز بخشی از تولیدِ کارگران را به نفع خود مصادره کنند. مارکس و انگلس کارگران را به تسخیر ابزار تولید و بازپسگیری کنترل زندگی خویش فراخواندند؛ ایدههایی که بعدها الهامبخش جنبشهای انقلابی در سراسر جهان شد. با این حال، تلاشهای قرن بیستمی برای پیادهسازی این الگو، غالباً به فروپاشی اقتصادی، سرکوب سیاسی و رنج گستردهی انسانی منتهی گشت. اما ماه فوریه مصادف با زادروز کارل منگر (متولد ۲۸ فوریه ۱۸۴۰) نیز هست. در همان دورانی که مارکس در حال پیریزی نظام فکری خود بود، منگر نظریهای بنیادین و کاملاً متفاوت دربارهی ارزش تبیین میکرد. او با نارضایتی از تبیینهای کلاسیک، استدلال کرد که منشأ ارزش، «کار» نیست؛ بلکه برعکس، مردم به این دلیل کار میکنند که برای کالاهای حاصل از آن کار، ارزش قائلاند. افراد نیازهای خود را به صورت «ذهنی» اولویتبندی کرده و تلاش خود را معطوف به اموری میکنند که از نظر آنها اهمیت بیشتری دارد. بنابراین، ارزش از ترجیحات انسانی نشئت میگیرد، نه از ساعات صرفشده برای کار. این نگرش، روایت علّی مارکس را دگرگون ساخت. اگر ارزش بازتابدهندهی قضاوت مردم دربارهی واحدهای نهایی (نهاییگرایی) کالاها و خدمات باشد، سود زمانی پدید میآید که کارآفرینان نیازهای مصرفکننده را پیشبینی کرده و منابع را به شیوهای ارزشمندتر با یکدیگر ترکیب کنند. در این دیدگاه، سود نه حاصل استثمار نظاممند از کارگران، بلکه نتیجهی هماهنگی، کشف فرصتها و نوآوری است. اوژن فون بوهم-باورک با تکیه بر مبانی فکری منگر، یکی از نخستین نقدهای جدی را بر مارکس وارد کرد. او نشان داد که نظریهی مارکس مستلزم نرخ سود بالاتر در صنایع «کاربر» (با نیروی کار متراکم) است؛ پیشبینیای که با واقعیتِ بازارهای رقابتی در تضاد است، چرا که بازارها تمایل دارند بازدهی را در بخشهای مختلف همتراز کنند. اگرچه مارکس متوجه این تناقض بود و کوشید آن را مرتفع سازد، اما اکثر اقتصاددانان راهکار او را ناموفق قلمداد میکنند. ترجمه: محمد کهربی 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
«اگر در رفتار یا منشِ کودک، موردی وجود دارد که خواهانِ تغییر دادن آن هستیم، نخست باید آن را بهدقت بررسی کنیم و ببینیم که آیا آن موضوع، در حقیقت چیزی نیست که بهتر است در "خودمان" تغییر یابد؟» — کارل یونگ کتاب «یکپارچگی شخصیت» 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
«پیچیدگیِ زمانمندی بدین قرار است: علیت، خطیبودنِ زمان، ابدیت، بیزمانی، نسبیت، "کرونوس" (زمان تقویمی) و "کایروس" (زمان کیفی)؛ همگی متعلق به آن "دستنامهی زمانمندی" هستند که ما انسانها از آغازِ زمان، در حال نگارش آن بودهایم. ... برخی نظریات صرفاً محدود به یک نوع زمانمندی هستند که رایجترین آنها "علیت" است. اما این امر در مورد روانشناسی تحلیلی صدق نمیکند؛ چرا که این مکتب قائل به وجودِ اصلی بهجز علیت در طبیعت است. طبق نظریهی یونگ، اصل "همزمانی"، همان "اصلِ مضاف" بر علیت است که اگر بخواهیم درک درستی از روان و کلِ کیهان داشته باشیم، ناگزیر به لحاظ کردن آن هستیم. همزمانی حاکی از آن است که لحظاتی در زمان وجود دارند که میتوانیم از میان «پردهی نازکِ نا-مکان و نا-زمان» عبور کرده و نگاهی گذرا به آرایشِ زمانیِ متفاوتی از رویدادها، فراتر از زمانِ متعارف، بیندازیم. دلبستگیِ وافرِ یونگ به مفهوم همزمانی، منجر به بسط نظریهی او و درکی عمیقتر از سازوکار و پیوندِ متقابل میان روان و جهان گشت. از این رو، همزمانی یکی از مهمترین پدیدههایی قلمداد میشود که ماهیت روان و کیهان را آنگونه که یونگ توصیف کرده، آشکار میسازد: «[در همزمانی] مسئله بر سرِ علت و معلول نیست، بلکه سخن از یک "انطباق زمانی" یا نوعی همزمانی (Simultaneity) است. بهدلیل همین ویژگیِ همزمانی، من اصطلاح "Synchronicity" (همزمانی) را برگزیدم تا معرفِ عاملی فرضی باشد که از حیث جایگاه، به عنوان یک اصلِ تبیینگر، همرتبه با علیت است.» (یونگ، "همزمانی: یک اصلِ رابطِ غیرعلی" در کتاب "ساختار و پویایی روان"، مجموعهآثار، جلد ۸: بند ۸۴۰). چه احتمالی وجود داشت که دقیقاً در همان لحظهای که مراجعِ یونگ در حال روایتِ رؤیای خود دربارهی یک سوسکِ سرگینگردانِ طلایی (اسکاراب) بود، سوسکی واقعی به پنجرهی اتاقِ یونگ ضربه بزند؟¹ همانطور که یونگ اشاره کرده است، این واقعه ــ همچون تمام رخدادهای همزمانانه ــ با منطق علیت قابل درک نیست: رؤیا باعث نشده است که سوسک به پنجره بکوبد، و قطعاً حشره نیز عاملِ دیدن آن رؤیا نبوده است. با این حال، این دو رویداد ــ یعنی رویدادِ "درونی" (رؤیا) و رویدادِ "بیرونی" (حضور حشره پشت پنجره) ــ برای یونگ و مراجعاش به شکلی معنادار با یکدیگر پیوند داشتند. برای آنکه هر دو ناظر بتوانند معنایی به این واقعه نسبت دهند، این دو رویداد میبایست همزمان رخ میدادند. به تعبیر یونگ، این یک "انطباق در زمان" بود. اگر این وقایع در زمانهای جداگانهای رخ میدادند ــ برای مثال اگر سوسک دو هفته بعد به پنجره میکوبید ــ دیگر برای یونگ یا مراجعاش پیوندِ معناداری ایجاد نمیکردند.» ¹ «روزی مقابل او نشسته بودم، پشتم به پنجره بود و به جریانِ کلامِ فصیح و پرشورِ او گوش میدادم. او شب قبل رؤیای اثرگذاری دیده بود که در آن کسی به او یک سوسکِ طلایی ــ قطعهای جواهرِ گرانبها ــ داده بود. در حالی که او همچنان مشغولِ بازگویی این رؤیا بود، صدایی از پشت سرم شنیدم که آرام به پنجره میزد. برگشتم و دیدم حشرهی پرندهی نسبتاً بزرگی است که از بیرون به شیشهی پنجره میکوبد و آشکارا تلاش میکند وارد اتاقِ تاریک شود. این به نظرم بسیار عجیب آمد. بلافاصله پنجره را باز کردم و حشره را در هوا در حال پرواز گرفتم. آن یک سوسکِ طلایی (Scarab) از خانوادهی سرگینگردانان یا همان سوسکِ گلخراشِ معمولی بود که رنگِ طلایی-سبزِ آن بیشترین شباهت را به سوسکِ طلاییِ رؤیا داشت. حشره را به مراجعم دادم و گفتم: "بفرمایید، این هم سوسکِ طلاییِ شما!"» (یونگ، "پیوست: دربارهی همزمانی" در کتاب "ساختار و پویایی روان"، مجموعهآثار، جلد ۸: بند ۹۸۲). — آنجلیکی یاسمیدس، تحلیلگرِ یونگی. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
تلاش برای رسیدن به آزادی همیشه تلاشی سخت و طاقت فرساست اما تاریخ جهان نشان داده است ملتهایی که برای رسیدن به آزادی حاضر به عبور از اختلافها و انجام تعهدات اجتماعی هستند پیروز خواهند شد. وقتی از تعهدات اجتماعی سخن میگوییم یعنی تلاشی فردی و مسئولانه برای داشتن یک خانواده، محله، مدرسه یا محل کار بهتر. ارتباط برقرار کردن با دیگران و گفتگو با دیگران، حضور در انجمنهای محلی و انجام کارهای عامالمنفعه، نافرمانی مدنی از قوانین تبعیض آمیز و متهعد بودن به اصول اخلاقی و انسانی. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
«تودهها همواره بسترِ زایشِ همهگیریهای روانی هستند. فرد تحت تأثیر تلقین، ظرفیتِ دروننگریِ خود را از دست میدهد و به سلولی صرف در یک ارگانیسمِ ناخودآگاهِ بزرگتر تبدیل میشود.» — کارل گوستاو یونگ، "خودِ ناشناخته" (۱۹۵۷) 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
«...فرد شجاع نه از اضطراب میگریزد و نه کمتر تلاش میکند آن را با هیاهو و آشفتگی از خود دور کند؛ بلکه به آن خوشآمد میگوید، با شادی از آن استقبال میکند، و همچون سقراط که جام زهر را بالا برد، خود را با آن خلوت میکند و همانطور که یک بیمار در آستانهٔ عمل دردناک جراحی به جراح میگوید، میگوید: "اکنون آمادهام."» — سورن کییرکگور، "مفهوم اضطراب" 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
«پیتاگوراس، ائورومنسِ ورزشکارِ اهل ساموس را تربیت کرد؛ کسی که با وجود جثهای کوچک، در المپیا به لطف دانشِ برترِ خود از حکمتِ پیتاگوراس به پیروزی رسید. در حالی که دیگر ورزشکاران، بنا بر سنتِ باستانی، از پنیر و انجیر تغذیه میکردند، ائورومنس به توصیهٔ پیتاگوراس هر روز گوشت خورد که نیروی بسیار به تن او بخشید. پیتاگوراس او را با حکمت خود آکنده ساخت و او را ترغیب کرد که نه به خاطر پیروزی، که به قصد تمرین و ورزش، پا به میدان مبارزه بگذارد؛ تا از تمرین بهره برَد و از حسادتِ ناشی از پیروزی دوری کند. زیرا پیروزمندان، هرچند با تاجهای برگین آراسته شدهاند، همیشه پاک و بیآلایش نیستند.» — فورفوریوس، "زندگی پیتاگوراس" 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
یک جمله از انقلاب آمریکا نقل شده: «ما باهم همدلتر و با دشمن سنگدلتر خواهیم بود، امروز کنارم بمان، و فردا مصممتر از امروز».
در حالی که به بررسی رویاهایی میپردازیم که جنبههای روانی آینده و ناشناخته برای بیننده را پیشبینی میکنند، یونگ بر رویاهای کودکان که در این مقوله قرار میگیرند تأکید میکند، شاید برای ارائه مثالی چشمگیر. غیرمنطقی به نظر میرسد که چنین رویاهایی بتوانند فرآیند رشدی کودک را تا بزرگسالی پیشبینی کنند، زیرا چنین تصاویری آیندهنگر از یک حالت کامل، بهاصطلاح، نمیتوانند از پیش وجود داشته باشند. با این حال: «بهطرز عجیبی ... کودک ناخودآگاه از قبل تمام روانشناسی یک بزرگسال را داراست ... فرد همان چیزی است که خواهد شد ... چنین رویاهای اولیه از کلیت شخصیت سرچشمه میگیرند و به همین دلیل به ما اجازه میدهند چیزهای زیادی را ببینیم که بعدها در آن از دست میدهیم. بعدها، زندگی ما را مجبور به تمایزهای یکجانبه میکند.» (یونگ، ۲۰۰۸: ۲۰) بُعد زمانی درک یونگ از رشد شروع به آشکار شدن میکند: تمام داستان زندگی ما، کل شخصیت، در آغاز حضور دارد. آینده از قبل در حال حاضر وجود دارد و در انتظار گشوده شدن است؛ این معنا نسبی در رابطه با دیدگاه خطی زمان دارد. نمونههای پیششناخت قطعاً بر پایه علیت نیستند. ~ آنجلیکی ییاسیمیدس، دکترای تخصصی، زمان و بیزمانی: زمانمندی در نظریه کارل یونگ، صص ۳۶-۳۷ 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
«شری که در جهان وجود دارد، همواره از جهل سرچشمه میگیرد؛ و نیتهای خیر نیز اگر فاقدِ "درک و بصیرت" باشند، میتوانند به اندازهی بدخواهی و شرارت، آسیب برسانند.» — آلبر کامو، کتاب طاعون 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |
«در آثار یونگ نمونههای متعددی از "رؤیاهای آیندهنگر" (Prospective Dreams) به چشم میخورد. هانس بندر نیز در ملاقات با یونگ، مثالهای خود را ارائه داد که مورد توجه ویژهی او قرار گرفت. یونگ در این باره اظهار داشت: "این رؤیاها شایستهی بیشترین احتراماند و همواره برای من بسیار جذاب بودهاند... اما من همیشه گفتهام آنچه از این رؤیاها میتوان استنباط کرد، بیزمانیِ ناخودآگاه است؛ آن زمانِ نامتعارفی که با ناخودآگاه پیوند دارد. در واقع، محتوایی متعلق به آینده، احتمالاً در حال حاضر حضور دارد؛ یعنی پیشاپیش موجود است. اگر زمان نسبی باشد، آینده در واقع همین حالا حضور دارد. اکنون من متقاعد شدهام که زمان نسبی است. زمانِ مطلقی وجود ندارد؛ بلکه زمان، پدیدهای متعلق به حوزه آگاهی است. اما ناخودآگاه در عمل چنان رفتار میکند که گویی زمانِ معینی ندارد. یک رؤیا میتواند قبل یا بعد از واقعه رخ دهد؛ کاملاً خودسرانه. گویی ناخودآگاه پیشاپیش در آنجایی حضور دارد که ما هنوز بدان نرسیدهایم، یا هنوز در آنجایی باقی مانده است که ما دیگر در آن حضور نداریم" (شلنبرگ و همکاران، ۲۰۲۱). رؤیاهای آیندهنگر این حقیقت را که ناخودآگاه پیشاپیش "در آنجا" حضور دارد، آشکار میسازند. خطینگری مانع از آن میشود که ما "جلوتر" را، یعنی رویدادی را که در "آینده" رخ خواهد داد، ببینیم. با این حال، اگر نسبیتِ زمان را به مثابه همزیستیِ تمامی مرزبندیهای زمانیِ خطی (گذشته، حال و آینده) در نظر بگیریم، آن لحظه، "پیشاپیش در آنجا" حضور دارد. بر اساس این فرض، حضورِ رؤیا در آینده، به همان اندازه پذیرفتنی است که بازنماییِ گذشته توسط آن.» — آنژلیکی یاسمیدس و مارک ویتمن، «گفتگوی هانس بندر با کارل یونگ: مشارکت جادویی و پیامدهای آن برای درک ما از زمان و مرگ»، نشریه بینالمللی مطالعات یونگی، ۲۰۲۵. 🔺 - یک جنرالیست 🔻 @be_a_generalist | Twitter | Instagram | Telegram |