Spirit_and_life_ | روانشناسی تحلیلی یونگ
Статистикаارتباط با ادمین: @sprit_and_life_admin
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 34
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Психология
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 214
- 1/48двое суток
- 1 214
- 1/72трое суток
- 1 214
Медиана по постам, которые мы застали свежими и померили через сутки.
Посты
без подписи
دوستان، پیامهاتون رو درباره دیدهنشدن پستها خوندیم و احتمالاً بخشی از ماجرا واقعاً به الگوریتم برمیگرده. اما یک بخش دیگه هم هست که باید صادقانه دربارهش حرف بزنیم. ما برای تولید هر محتوا زمان زیادی میذاریم؛ تحقیق میکنیم، مطالب دستاول پیدا و ترجمه میکنیم و چیزهایی رو رایگان در اختیارتون میذاریم که تهیه و آمادهکردنشون واقعاً ساده نیست. اگر محتواها ایرادی دارن، لطفاً بهمون بگید. اگر فکر میکنید خوب و مفیدن، پس با یک لایک، کامنت، ذخیره یا فرستادن برای دیگران کمک کنید بیشتر دیده بشن. ما نمیخوایم صرفاً برای خالی نبودن صفحه محتوا منتشر کنیم. این کار وقتی ارزش داره که از اون طرف هم یک نشونهای از همراهی ببینیم. اگر میخواید ادامه بدیم، این بار واقعاً کنارمون باشید. حتی یک واکنش سادهی شما میتونه انرژی ادامهی این مسیر رو به ما برگردونه. 🤍
دوستان، یه حرف صادقانه باهاتون داریم… مدتیه هر روز برای این صفحه وقت میذاریم؛ پست، استوری، محتوا و آموزش… اما نهتنها رشد نمیکنیم، بلکه ریزش هم داریم و مهمتر از همه، احساس میکنیم محتوایی که با عشق آماده میکنیم، خیلی ساده از کنارش رد میشه. اگر محتواها خوب نیستن، واقعاً بهمون بگید. اگر خوبن، پس چرا هیچ واکنشی نشون نمیدید؟ ما همیشه تلاش کردیم کنار شما باشیم؛ اما تولید محتوا بدون دیدهشدن و بدون هیچ بازخوردی، کمکم خستهکننده میشه. شاید اگر قرار باشه این مسیر فقط به «پست گذاشتن» ختم بشه، بهتر باشه مدتی فعالیت رو متوقف کنیم و به شکل دیگهای کنار هم باشیم. فقط میخوایم بدونیم: واقعاً ادامه بدیم؟ یا نه؟ 🙂
با تمام آنچه بر تو گذشته، با تمام زخمها، عشقها، فقدانها و لحظههایی که تو را ساختهاند... اگر تو را میکاشتند، چه چیزی از تو سبز میشد؟ "در کامنت بنویسید" ☀️🌱✍️
درک میکنم که ناامید کننده ست که با وجود این همه تلاش برای قرار گرفتن در مسیر آگاهی، متوجه بشیم سهم زیادی از زندگی ما، به طور خودکار، توسط الگوهایی هدایت میشن که بر مبنای گذشته شکل گرفتن، و در چنان عمقی هم جای گرفتن که شاید هرگز حتی از وجودشون آگاه نشیم، چه برسه به اینکه بخوایم اونها رو خاموش کنیم. اما به هرحال عقدهها وجود دارن و سهم بهسزایی هم در مشکلات مربوط به رابطهبا خود و دیگران، آشفتگی و هرج و مرج دنیا دارن! متاسفانه ما هرگز نمیتونیم کاملا بفهمیم، کدوم نیروهای شرطی شده از گذشتهی ما، ما رو شکل داده و زندگی الان ما رو داره هدایت میکنه. حتی عقدههایی که نسبت بهشون آگاه میشیم هم، اغلب مقاومت دارن در برابر همهی تلاشی که ما میکنیم برای کم کردن تاثیر و قدرتشون. مدار بعضی از اونها انقدر عمیقه که بخشی از کامپیوتر اصلی وجود ما شدن و حذف و نصب هیچ کدوم از برنامههاش هم بهمون راه نمیده تا بتونیم جلوی واکنشهای غیرارادیمون رو بگیریم. کار کردن با یک عقده و شفای اون مثل تلاش برای رها کردن یک اسب پیر عصاریه؛ اسبی که تا عمر داشته بستنش به اهرم آسیاب تا اونو بچرخونه و عُصارهی دونه ها گرفته بشه، یا گندما آسیاب بشن. این اسب عصاری در همهی عمرش، کاری جز رفتن و رفتن در یک مدار بسته و تحمل سنگینی سنگ آسیاب، انجام نداده. حالا ما میخوایم زین و برگش رو باز کنیم و منشور حقوق اسبها رو با لحنی حماسی براش قرائت کنیم و انتظار داشته باشیم که به یکی ازون اسبهای پینترستی زیبا تبدیل بشه که تو دشتهایی فراخ برای خودش آزاد و رها، یورتمه بره! اما وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار میشیم ، میبینیم که اون اسب خستهی سالخورده، با گردن خم، همچنان در همون مدار داره میچرخه! یعنی روز از نو روزی از نو! بله کارکردن با عقده، و شفا یافتن از اون، اگرچه تلاشی سخت و زمانبره، اما شدنیه. و بقول معروف گاو نر میخواهد و مرد کهن! در این رابطه جمله ای از تائوت چینگ نقل میکنم که میگه : اگر میخواهید یکپارچه باشید، قطعه قطعه شوید. اگر میخواهید رستاخیز یابید ، بمیرید. اگر میخواهید از آنِ شما باشد، هیچ نخواهید. هر چقدر هم که ما گذشته ی خودمون رو پشت سر بذاریم ، این الگوها چنان عمیق در ما ریشه دارن که بنظر میرسه هویت اصلی ما هستن، نه تاثیرات آنچه بر ما گذشته ست. و برای فراتررفتن از محدودیتهای گذشته، ما تنها یک انتخاب داریم؛ تحمل رنج…! رنج حاصل از پذیرش این دو گزارهی مهم: ۱.من، آنچه برای من اتفاق افتاده، نیستم ۲. من، آن چیزی هستم که تصمیم میگیرم باشم. 📩 برای دریافت درسنامه یونگ ، به آیدی زیر پیام بدید: @sprit_and_life_admin
رابرت بلای شاعر و نویسنده، سایه را به یک کوله پشتی نامریی تشبیه می کند که هر یک از ما بر دوش خود حمل می کنیم و در سال های رشد، آن ویژگی هایی را که مورد پذیرش خویشان و دوستانمان نیستند در این کوله بار می ریزیم. بلای معتقـد است که ما در چند دهه نخست زندگی به انباشتن این کوله پشتی مشغول هستیم و را به بیرون کشیدن آن چه انباشته ایم می گذرانیم تا شاید باری را که بر مانده عمر شانه هایمان سنگینی می کند، سبک کنیم. بیش تر افراد از رو به رو شدن با تاریکی وجـود خـود و در آغوش کشیدن آن می ترسند، اما شادمانی و رضایتی که فرد آرزو دارد، در همین تاریکی یافت می شود. در واقع ما با تلاش در راه کشف وجود یکپارچه خـود، دری به روشنایی حقیقی می گشاییم. یکی از عمده ترین مشکلات عصر اطلاعات، بیماری «من می دانم» است. بیش تر اوقات همین دانستن، مانع از تجربه و درک درون می شـود. کار کردن روی سایه، کاری فکری نیست، بلکه سفری از ذهن به سوی قلب می باشد. بسیاری از افرادی که در مسیر رشد شخصی گام برمی دارند، بر این باورند که کارشان را به پایان رسانده اند و مایل نیستند حقیقت وجود خود را ببینند. تلگرام⏬⏬⏬⏬⏬ @cognosteam @spirit_and_life به اینستاگرامِ ما برای دیدن مطالب بیشتر سر بزنید⏬⏬⏬⏬⏬⏬ instagram.com/cognosteam instagram.com/spirit_and_life_
الاکلنگ پی. دی. اوسپنسکی یکی از شاگردان جی. آی. گورجیف، استاد معنوی روسی، در کتاب خود به نام «در جستجوی معجزه آسا» داستانی را تعریف می کند که گوناگونی هشیاری بشر را نشان می دهد. او می گوید: «بزرگترین اشتباه این است که تصور کنیم انسان همیشه یکی و همانند است. هیچ انسانی هیچگاه برای مدت درازی یکسان نمی ماند. او پیوسته در تغییر است و به ندرت حتی برای نیم ساعت یکسان باقی می ماند. فکر می کنیم مردی که ایوان نام دارد، همیشه ایوان است. به هیچ رو چنین نیست! او اکنون ایوان، دقیقه دیگر، پیتر و دقیقه پس از آن نیکلاس ، سرجيوس، متيو وسیمون است. همه شما فکر می کنید که او ایوان است. شما می دانید که ایوان کار خاصی را نمی تواند انجام دهد. برای نمونه، او نمی تواند دروغ بگوید. سپس متوجه می شوید که دروغ گفته است و از این کار او متعجب می شوید. درست است؛ ایوان نمی تواند دروغ بگوید، این نیکلاس بود که دروغ گفت. هنگامی که فرصتی پیش می آید، نیکلاس نمی تواند جلوی دروغ گفتن خود را بگیرد. اگر بدانید چند تن از این ایوانها و نیکلاس ها در وجود یک نفر زندگی می کنند، شگفت زده خواهید شد». یکایک ما مستعد فروتنی و خودبزرگ بینی، سخاوت و خساست و آرامش و خشونت هستیم. می توانید هر جفت از این متضادها را در دو سوی یک الاکلنگ تجسم کنید. هنگامی که یکایک مرزها را بپذیریم و در آغوش بکشیم، الاکلنگ متعادل است. اما وقتی یک مرز را سرکوب کنیم و تلاش داشته باشیم تا فقط جنبه روشن نقاب اجتماعی خود را به جهان نشان دهیم، زمانی که دست و پا می زنیم تا به جای آشتی کردن با تمایلات تاریک مان آنها را مهار کنیم، به گونه ای خطرناک از تعادل خارج می شویم. از آنجا که روان های ما همیشه در جستجوی تمامیت و تعادل است، دیر یا زود بخش تاریک ما سر زشت خود را بالا می آورد و تهدید می کند که کل موقعیتمان را سست و نابود نماید. همه ما این ویژگی ها را در سخت افزار خود داریم. در «دی ان ای» ما امکان وجود هر ویژگی که در دیگری می بینیم، محفوظ است. وضعیت بشر، وضعیتی دو قطبی است؛ یک تناقض است. نابینا بودن به این تناقض و منکر وجود حقیقی یا یکپارچه خود بودن - به خصوص انکار ویژگی هایی که درست در قطب مخالف آنچه دوست داریم درباره ما صادق باشد، قرار دارند - موجب درد و رنج ناگفتنی ما می شود و این احتمال را که زندگی مان را نابود کنیم، به شدت افزایش می دهد.
دوستانتمامی این موارد رو در درسنامه های یونگ توضیح مثال بالینی و با ادبیات عرفان خودمون گفتیم
یونگ مفهوم «enantiodromia» را معرفی میکند؛ یعنی زمانی که سوگیری روانی به یک جهت افراطی میرود، رواننها تلاش میکند فرد را به جهت متضاد بکشاند، که خود میتواند منشأ خشم ناگهانی یا ترس پنهان باشد . بدین ترتیب، احساسات میتوانند دارای یک لایه متافیزیایی باشند که با خود احساسات ثانویه – مانند «خشم از ترس» یا «ترس از ترس اولیه» – همراه باشند. برای خروج از این چرخههای معیوب، لازم است کمپلکسهای عاطفی شناسایی، تجربه و سپس در ساختار هشیار ادغام شوند @Spirit_and_life @Spirit_and_life @Spirit_and_life
مثال بالینی بهعنوان نمونه، فردی با افسردگی مزمن که علت آن خشم سرکوبشده است، به درمانگر مراجعه میکند. در طول جلسات، وقتی بیمار خشمش را در قالب خاطرات تعاملات تحقیرآمیز کودکی تجربه و بیان میکند، انرژی روانی مهارشده آزاد میشود و علائم افسردگی کاهش مییابد . این فرآیند که «ادغام سایه» نامیده میشود، با پذیرش شفقتآمیز خشم سرکوبشده در رابطه درمانی، سبب بروز احساس زندگی و شادابی در بیمار میگردد . نقلقول از یونگ • “Psychologically we would say: every affect tends to become an autonomous complex, to break away from the hierarchy of consciousness and, if possible, to drag the ego after it.” – Carl Jung, 1926 . • “Affects always have a disturbing influence on consciousness, as they place undue emphasis on feeling‑toned thought‑processes and thus obscure any others that may be present.” – Carl Jung, 1904 . • “Complexes are in truth the living units of the unconscious psyche, and it is only through them that we are able to deduce its existence and its constitution.” – Carl Jung . نقلقول از نویسندگان یونگین • «وقتی محتوایی از ناخودآگاه نادیده گرفته میشود، از آن جا که ذهن هوشیار آمادگی جذب این محتواها را ندارد، انرژی آنها به عرصههای عاطفی و غریزی جریان مییابد و ممکن است به صورت تحریکپذیری، بدخلقی یا انفجارهای عاطفی (خشم) بروز کند.» – جامعه روانشناسی تحلیلی (Jungian Center) . • «فرآیند ادغام سایه به آگاهی از خشم سرکوبشده اجازه میدهد آزاد شود؛ این امر نه تنها منجر به رهایی از افسردگی میشود، بلکه به توسعه خودپذیری و مسئولیتپذیری فردی کمک میکند.» – The Society of Analytical Psychology . • “The best result . . . is that he shall become in the end what he really is, in harmony with himself. We yield too much to the ridiculous fear that we are at bottom quite impossible beings.” – Carl Jung, 1913 . • «Jungian psychology explores the integration of the conscious & unconscious mind to achieve personal growth & self-actualization.» . @Spirit_and_life @Spirit_and_life @Spirit_and_life
در روانشناسی تحلیلی یونگ، احساسات نه تنها تجربههای روانی هستند، بلکه میتوانند خود بهصورت ساختارهای عاطفی مستقل (کمپلکسها) عمل کنند که پویایی خاص خود را دارند . وقتی یک احساس – مانند خشم یا ترس – سرکوب میشود، این انرژی عاطفی میتواند به شکل یک کمپلکس خودمختار در ناخودآگاه انباشته گردد و تنها از طریق تجربه مستقیم و ادغام در آگاهی آزاد شود . یونگ تأکید میکند که برای رشد روانی، این کمپلکسها باید «کاملاً تجربه» شوند تا اثر مخربشان بر آگاهی کاهش یابد . بهعنوان مثال، فردی که خشم سرکوبشده دارد ممکن است دچار افسردگی یا علائم جسمانی شود تا زمانی که این خشم را بشناسد و بیان کند . این ایده زمینهساز تکنیکهای درمانی یونگین برای ادغام «سایه» و دستیابی به خودپذیری و شکوفایی روانی بوده است . توضیح پدیده یونگ بیان میکند که «هر affect (تأثیر احساسی) تمایل دارد به یک کمپلکس خودمختار تبدیل شود، یعنی مجموعهای از خاطرات، احساسات و تصاویر ذهنی که از سلسلهمراتب آگاهی جدا میشوند و تلاش میکنند Ego را با خود همراه سازند» . این کمپلکسها «تأثیر مخربی بر آگاهی دارند، زیرا بر فرایندهای تفکر با بار عاطفی تأکید میکنند و سایر فرایندها را محو میسازند» . ضمن اینکه وقتی ترس سرکوب میشود، در سایه ناخودآگاه باقی میماند و تنها زمانی بیرون میآید که فشار انباشتگی آن بیش از حد شود @Spirit_and_life @Spirit_and_life @Spirit_and_life
به نظر عجيب ميرسه ولي احساسات هم واسه خودشون احساسات دارن!چون بخشي از ما هستن ميفهمن كه خواستني نيستن. ترس ميره قايم ميشه، عصبانيت وانمود ميكنه وجود نداره! توضیح و مثال بالینی 👇👇👇👇👇👇👇👇
«فردیت، چالشبرانگیز است و ما را به مبارزه میطلبد» یعنی شما برای یافتن خودِ اصیل باید از نقابی که جامعه و خانواده بر چهرهتان زده عبور کنید. • این ماسک (پرسونا) گاهی بهقدری سنگین است که سالها دردی درونی را، بدون آنکه شما بدانید، بهصورت علائم جسمی یا اضطراب نشان میدهد. • بحرانهای درونی نقطهی شروع فردیتاند؛ اینکه در شرایطی بیراهحل گرفتار شوید، ناخودآگاه شما را وامیدارد تا از دلِ نقشهای ظاهری بیرون بپرید. • ترکِ نقشِ پیشین، ابتدا احساس گناه و اضطراب بهدنبال دارد ولی این «جرم تراژیک» مقدمهی آزادسازی نفس و شروع سفر قهرمانی شماست. • در این سفر، مانند یک اسطوره، باید با ترسهای درونی و سایههای پنهان مبارزه کنید تا نمادِ «خودِ واحد» در شما شکل گیرد. • اگرچه ممکن است اطرافیان (خانواده یا دوستان) از تغییر شما احساس نارضایتی کنند، حفظ اصالت شخصیت، بالاترین بهای این مسیر است. ⸻ با این توضیحات، روشن میشود که «همیشه هر گام رو به جلو در مسیر فردیت تنها به قیمت رنج به دست میآید»؛ رنجی که ما را از قفس نقشها آزاد میکند و به هویتِ مستقل و معنا میرساند @Spirit_and_life @Spirit_and_life @Spirit_and_life
مثال بالینی شرح حال: • مراجعهکننده: آقای X، ۳۵ ساله، مدیر کسبوکار خانگی، با شکایت از اضطراب شدید و سردردهای مزمن که تفسیرهای پزشکی ارگانیک برای آن یافت نشد . • پرسونا: او سالها در قالب «مدیر موفق و بیخطا» زندگی کرده بود اما درونش احساس بیکفایتی و تنهایی داشت که بهصورت سردرد نمایان میشد . • بحران بدون راهحل: یک تصمیم شغلی پیچیده (انتخاب ادامه کسبوکار یا تغییر مسیر) او را در تعارض مطلق قرار داد؛ هر دو گزینه بهنظر اشتباه میرسیدند و این فتنهی درونی آغاز فردیتش بود . • رنج و گناه تراژیک: با کنار گذاشتن نقش «مدیر بینقص»، احساس گناه و ترس از قضاوت دیگران به سراغش آمد که این خود جرم تراژیک بود . • مداخله درمانی: 1. تحلیل پرسونا و شناسایی ماسک نقشِ مدیر 2. جلساتِ رویارویی با سایه (پردازش هیجانات سرکوبشده) 3. تمرینات خودپذیری و بیان نیازها 4. یافتن معنا در تعارض و تلفیق تضادها • نتیجه: پس از ۸ ماه درمان، اضطراب و سردردها بیش از ۷۰٪ کاهش یافت و آقای X توانست با پذیرش واقعیت درونی، تصمیمی مبتنی بر خودِ حقیقی بگیرد @Spirit_and_life @Spirit_and_life @Spirit_and_life
فردیت و رنج نقش پرسونا و جامعه ما از کودکی تحت تأثیر انتظار والدین و قواعد اجتماعی قرار میگیریم و برای پذیرفتهشدن، خود را با نقشهای ازپیشتعیینشده هماهنگ میکنیم. این «نقاب پرسونا» (Persona) سیستمی است که روابط ما با جامعه را تنظیم میکند، اما اغلب چهرهی حقیقیمان را پنهان میسازد . لزوم تعارض و بحران یونگ میگوید آغاز فردیت در یک بحران بدون راهحل رخ میدهد؛ هنگامی که هیچ تصمیمی درست بهنظر نمیرسد، این وضع «جرقه»ی لازم را برای مواجهه با خودِ پنهانمان ایجاد میکند . جرم تراژیک و فداکاری در این مسیر، ترک انطباق و وفاداری به پرسونا احساس گناه بهوجود میآورد؛ یونگ این را «جرم تراژیک» مینامد و میگوید تنها از طریق خدمت به بشریت میتوان این گناه را تا حدی جبران کرد رنج بهمثابه مسیر تعالی رنج فردیت، نه بارِ سنگین بیفایده، بلکه «دروازهای به روح» است که ما را به خودشناسی عمیقتر و معناجویی سوق میدهد @Spirit_and_life @Spirit_and_life @Spirit_and_life
توضیح استوری و مثال بالینی فردیت ، چالش برانگیز است و ما را به مبارزه میطلبد. فردیت وظیفه ای بر دوشِ قهرمان است نه بزدل یا کسی که نمیتواند خلاف جمعیت بایستد و متفاوت باشد . همیشه هر گامِ رو به جلو در مسیر فردیت تنها به قیمت رنج به دست می آید . چرا چنین سختی ای مستلزم مسیر فردیت است ؟ یونگ چند دلیل ارائه میکند . اول اینکه ما تحت نظر والدین و جامعه بزرگ می شویم و تلاش میکنیم تا به آنچه از ما انتظار می رود ، تبدیل شویم و نتیجه همان چیزی است که یونگ آن را پرسونا یا نقاب نامید . در بسیاری از موارد ، پرسونا ، خودِ حقیقی ما نیست !ما مجبور به سازش ، تطبیق و حتی گاهی خیانت به ذاتِ اصیل و ماهیت حقیقی خود شدیم ، فرایند فردیت نیازمند شناختِ این ماسک است یعنی رویارویی با این واقعیت که ما سالها ( اگر نه دهه ها ) به شیوه ای دروغین و فریبنده زندگی کرده ایم به گونه ای که نشان ندادیم واقعاً کیستیم یا در حقیقت چه احساسی داریم! و پس از آن باید از این دروغ دست برداریم ، ماسک را پایین بیاوریم و شروع به تغییر دادن زندگیمان کنیم طوریکه در هماهنگی بیشتری با وجودِ اصیل و حقیقی خود زندگی زندگی کنیم . بدیهی است که چنین تغییراتی ، اغلب ، طعنه یا حتی اعتراض از جانب دیگران ، کسانی که ما را میشناسند یا کسانی که به شدت روی کسی که قبلاً بودیم حساب باز کردند ، به همراه دارد. این افراد یا افرادی مثل خانواده و دوستان نزدیک ما احتمالاً بیشتر تحت تأثیر تغییر پارامتر های زندگی روزمره ی ما قرار میگیرند . @Spirit_and_life @Spirit_and_life @Spirit_and_life
همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را، بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم.. حوصله کن ! پايان کتاب را با هم خواهيم خواند ... حالا بخواب ... تا فردا صبح فرصت براي گريستن بر اين روزگار بسيار است ! سید علی صالحی✍ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ امشب هم بشنویم از ونگلیس بزرگ آرامشبخش و تلخ.... همچون "ماه تلخ" آهنگی بی نهایت عمیق که انگار موج های آب در پس زمینه صدای پیانو در حال جدال با غم و اندوه هستند... 🎼🎹🌊 و شب بخیر💖 چون هیچکس نباید بدون شب بخیر بخوابه🌙
۴ درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطرابها و تنشهای زندگی، این موارد هستند: • اول اینکه هرچه هستید و هرکه هستید، تمام همّ و غمتان را به کار بگیرید و بهطور منظم با خودتان خلوت کنید و تنها بمانید، تا ببینید که اولا تنها ماندن ترس ندارد و دوما فقط در تنهایی با عظمت خودتان میتوانید مواجه شوید و زبان کهنالگویی خودتان را پیدا نموده و خردمند شوید. • دوم اینکه از دیدن سایهها یا همان بخشهای ناجور شخصیتیتان نترسید و انکارشان نکنید تا از طلسم آنها رهایی پیدا کنید و حاکم سرزمین خودتان شوید. • سوم اینکه اگر عاشق شدید، هیچوقت طرف مقابل را خدا نبینید و بار او را هم سنگینتر نکنید. اگر عشق خداگونه میخواهید بروید سراغ خود خدا و در معنویت این عشق را پیدا کنید و عشق زمینی را بگذارید همانطور معمولی و بدون زرق و برق بماند. یعنی شیفته خوبیها و زیباییهای کسی نشوید تا بتوانید احساس رهایی داشته باشید و او را هم به بند نکشید. • چهارم هم اینکه برای رها شدن از کابوسها و خوابهای تکراری و مسائل آزاردهنده به سراغ تخیل فعالتان بروید و از آن کمک بگیرید. هدی قاسمی کارشناس ارشد روانشناسی
چهارمین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: تخیل فعال دکتر جانسون شباهت عجیبی به یونگ داشت. او هم مثل یونگ درونگرا و کنجکاو بود و سرشار از انرژی برای کشف رازهای درون انسانها! رابرت، تخیل فعال را حلال خیلی از مشکلات میدانست. تخیل فعال یعنی وارد دنیای خیال بشوید و همزمان بتوانید در آن دنیای خیالی با تمام عناصر خیالتان شروع به گفتگو کنید. جالب نیست؟ این کار باعث میشود خودتان هم در خیالاتتان نقش فعال داشته باشید و صرفا یک تماشاچی منفعل باقی نمانید. بروید آن وسط و حرفهایتان را بزنید، از هرچیزی که ناراحتتان کرده، صحبت کنید و حتی سر موجودات خیالیتان فریاد بزنید و از آنها هم بخواهید که حرفهایشان را با شما بزنند. اگر یکبار این کار را انجام دهید و نتیجهاش را ببینید، آنوقت دیگر لازم نیست سر هر حرف و حدیث و فکر و تصوری مدام حرص بخورید و از خواب بیخواب شوید. خیلی ساده وارد تخیلتان میشوید و مساله را حل و فصلش میکنید. جوابتان را میگیرید و میآیید بیرون. البته اوایل مسیر، احتمالا حضور یک روانتحلیلگر هم لازم است. این کار هم مثل سه درس قبلی باعث رهایی از اضطرابها و تنشها میشود. گفتگو با شخصیتهای رویاها رابرت الکس جانسون در کتاب «تخیل فعال» مینویسد: «یکی از ابتداییترین کاربردهایی که یونگ برای تخیل فعال پیدا کرده بود، استفاده از آن بهعنوان ادامهدهنده رویا بود.» خب این یعنی چه؟ یعنی اگر مدام خوابهای آشفته تکراری میبینید یا با موضوعاتی مثل دزدی، فرار، قتل، سیل و زلزله و اینجور موارد در خوابهایتان روبرو هستید، با کمک تخیل فعال بهطرز فوقالعادهای میتوانید تمام این مسائل را رفع و رجوع کنید. او اشاره میکند: «تخیل فعال، واقعیتر از واقعیت است. واقعی نه فقط به آن معنا که دارای جنبه عملی و ملموسی است بلکه به این معنا که میتواند ما را به دنیای نیروهای فرافردی و ماورایی متصل کند.» بنابراین، از این بابت هم خیالتان راحت باشد که تخیل فعال یک بازی مسخره و کودکانه نیست و اتفاقا کاملا بالغانه و جدی، آمده تا به شما برای حل مسائل درونیتان کمک کند. پس در چهارمین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب میفهمیم که تخیل فعال، به ما امکان مشارکت آگاهانه در سرنوشت خودمان را میدهد. جان کلام رابرت الکس جانسون، روانکاو شهیر پیرو مکتب یونگ، یازده سال بیشتر نداشت که طی سانحهای هردو پایش را از دست داد. این اتفاق غمانگیز که برای هرکسی میتواند غیرقابل تحمل و طاقتفرسا باشد، اتفاقا برای رابرت کوچولو بهشدت حیاتی و سرنوشتساز شد. چون در زمان بیهوشی، قدم به جهان طلایی گذاشت که جهانی رویایی و سرشار از نور و زیبایی و سبکبالی بود. بعدها رابرت درگیر زندگی اجتماعی شد و شغلهای زیادی عوض کرد. مدتی هم به ملاقات کریشنامورتی در هند رفته بود و بعد از آن با روانکاوان یونگی شروع به معاشرت نمود تا اینکه خودش هم تصمیم گرفت مسیر روانشناسی یونگ را دنبال کند و تبدیل شد به یک روانتحلیلگر یونگی به تمام معنا خردمند و آگاه که کتابهایش بهسرعت از استقبال جهانی برخوردار شدند. هدی قاسمی کارشناس ارشد روانشناسی
سومین درس رهایی بخش رابرت الکس جانسون: مقوله عشق و رضایت درونی عشق زمینی هم از آن موضوعات همیشه جذابی است که اغلب افراد، دوست دارند حداقل یک بار مزهاش را بچشند و هزار بار دیگر هم از دیگران بشنوند. به قول حضرت حافظ: یک نکته بیش نیست غم عشق و وین عجب کز هر زبان که میشنوم نامکرر است البته بعضیها هم بارها و بارها مزههای مختلفی را از عشق میچشند و کلا امتحان کردن طعمها را دوست دارند!! با آنها فعلا کاری نداریم. اما نظر رابرت الکس جانسون این است که عشق زمینی یک نوع فرافکنی بیشتر نیست!! این یعنی چه؟ یعنی وقتی مرد یا زنی عاشق و واله و شیدای یک نفر دیگر میشود، درواقع به این خاطر عاشق شده که آن ویژگیهای خوب و قشنگ طرف مقابل را زیادی بزرگنمایی کرده و ویژگیهای نامطلوبش را هم احتمالا ندیده است! و تازه از این هم بدتر: اصلا متوجه نیست که آن ویژگیها دقیقا در خودش هم وجود دارند و فقط نمیتواند ببیندشان. همین است که میگویند عاشق، کور است!! خب این کوری هم مسلما کار دستش میدهد و بعد که تب عشق خوابید، تازه جار و جنجالهایش شروع میشوند … چرا؟ چون هیچ مرد یا زنی نمیتواند از طرف مقابلش انتظار داشته باشد که برایش نقش خدای بینقص رویاهایش را تا ابد بازی کند. پس چه کنیم؟ اینجاست که باید برویم و خودمان تبدیل به همان چیزی بشویم که برایش جان میدادیم. یعنی خودمان بتوانیم آن ویژگیهای درخشان را در درون خودمان پیدا و تقویت کنیم و اینبار به آرامش برسیم و از آن حالت خام کودکی عبور کنیم و بالغ شویم. این یعنی درس زندگی با عشق! خوبی دیگرش هم این است که اگر چنین اتفاقی بیافتد، احتمالا میتوانیم شخص شایستهای را که مطابق با نیازهای امروزمان است پیدا کنیم و قربانی نشویم. به این میگویند کار مسؤولانه و درست! در سومین درس رابرت الکس جانسون برای رهایی از اضطراب، وی معتقد است ظرفیت تحمل اساطیر یا همان خدایان رویایی فقط در بهشت وجود دارد و روی زمین جواب نمیدهد. او در کتاب «زن» مینویسد: «تمامی بهشتها محکوم به شکست هستند. در هریک، ماری است که آرامش موجود در باغ عدن را مختل میکند.» مار در اینجا همان وسوسههای درونی، پرسشهای نامعمول و پچپچههای آزارندهای است که از بیرون یا از درون ما به فرایند تخریب ناخودآگاه کمک میکنند. وقتی هم ناخودآگاه تخریب شود، یعنی گاومان زاییده و باید برویم دنبال پیدا کردن راه چاره که زیر بار این خرابهها، مدفون و مجنون نشویم. حالا چه میشود؟ بعد از شکست عشقی معمولا سقوط و درد زیادی را تجربه میکنیم. این درد و سقوط میخواهد ما را با جنبه الهیمان مواجه کند و به ما بفهماند که از ارتباطات انسانی نباید انتظارات بیشتر از حد انسان داشته باشیم. اما انسانها معمولا اشتباه دوم را هم مرتکب میشوند و برای روشن نگه داشتن آتش عشقشان به سراغ ازدواج میروند. این یعنی برای حل مساله عشق به ازدواج پناه میبرند و کار را از قبل هم پیچیدهتر میکنند. نتیجهاش هم چه میشود؟ درماندگی و احساس شکست!! چرا؟ چون فکر کردهایم که ازدواج یعنی رومانتیک بودن و خوشحال بودن دائمی! اما این چیزی است که فقط در ارتباط با معنویت ممکن است و نه در ارتباط با یک انسان خیلی خیلی معمولی مثل خودمان. رابرت الکس جانسون میگوید: «در عشق یک دیوانگی الهی وجود دارد. آنقدر حجم معنویت در عشق بالاست که ایگو نمیتواند آن را تحمل کند و نیاز به یک ظرف دارد اما ازدواج ظرف مناسبی برای عشق نیست.» حالا این سوال پیش میآید که پس ظرف مناسب عشق چیست؟ ظرف مناسب عشق، معنویت مذهب است که باعث آرامش و رهایی ما از دوگانگی عشق و ازدواج میشود. درمجموع، یادتان باشد که کشش عشق را نباید با میل به ازدواج قاطی کنیم. هدی قاسمی کارشناس ارشد روانشناسی