کُنجی در هیاهوی زمان
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 30
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 475
- 1/48двое суток
- 544
- 1/72трое суток
- 587
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بهم گفت: تو زبان خودمون وقتی که میخوایم قربون صدقه کسی بریم و لوسش کنیم و علاقه و دوست داشتن زیادمون رو بهش نشون بدیم، بجای بیا بغلم بهش میگیم «بیا تِرَ جان بزنم»، این یکی از قشنگترین قربون صدقههایی بود که تو عمرم شنیده بودم و قلبم پر از پروانهست.
بهم گفت: تو زبان خودمون وقتی که میخوایم قربون صدقه کسی بریم و لوسش کنیم و علاقه و دوست داشتن زیادمون رو بهش نشون بدیم، بجای بیا بغلم بهش میگیم «بیا تِرَ جان بزنم»، این یکی از قشنگترین قربون صدقههایی بود که تو عمرم شنیده بودم و قلبم پر از پروانهست.
`~°☆ این پیامو فوروارد کنید تا بگم اگه چنلتون آدم بود کدوم یک از نامه های نویسنده های معروفو به معشوقه اش میداد.
فائزهی خوش قلمم رو با کمک ۱۱ نفر خوشحال کنیم؟
سلام دوستان عزیز تو این روزهای سخت تصمیم گرفتیم برای چند خانواده نیازمند مواد خوراکی و یک ماشین لباسشویی تهییه کنیم،ممنون میشم مثل همیشه تا حداقل جایی که در توان دارید برای همکاری و همدلی تو این کار قشنگ کمک کنید. شماره کارت بنده: 5022291599305123 سجاد احمدی پور. @Ahmmadipour
✨
«من و من همیشه بیش از حد عمیق درحال مکالمه هستیم.»
ای بابا صباح جان… اگه بودی الان یه کافهی دنج نشسته بودیم؛ تو چاییتو بو میکردی، من قهوهامو، و ساعتها دربارهی زندگی، آدمها و هزار تا چیز بیربط و عمیق حرف میزدیم؛ نوشیدنیهامون شاید سرد میشدن، ولی حرفهامون نه.
ای بابا صباح جان… اگه بودی الان یه کافهی دنج نشسته بودیم؛ تو چاییتو بو میکردی، من قهوهامو، و ساعتها دربارهی زندگی، آدمها و هزار تا چیز بیربط و عمیق حرف میزدیم؛ نوشیدنیهامون شاید سرد میشدن، ولی حرفهامون نه.
видео или голосовое, без подписи
بهم گفت: یه آرامش خوبی داره حرف زدن باهات. از دور میشینه به قلب آدم.
تو که کارهای نیستی؛ روزگار میتونه حال امروزتو بههم بریزه، شبهاتو طولانی کنه، حوصلهتو سر ببره و یه مدت همهچیو جلوی چشمت برفکی کنه؛ ولی نمیتونه اون نگاه یواشکیتو به فردا از کار بندازه.
گاهی آدم جواب یک حرف رو همون لحظه میدونه. حتی لازم نیست فکر کنه؛ جواب آمادهست و فقط چند ثانیه با گفتنش فاصله داره. اما نمیگه. یک جایی توی ذهنش میگه: «ولش کن. بحث نکن. انرژیت رو نگه دار.» بعد که از اون موقعیت فاصله میگیره، تازه سؤالها شروع میشن. واقعاً ارزشش رو نداشت؟ واقعاً داشت از انرژیش مراقبت میکرد؟ یا فقط دلش نمیخواست وارد بحث بشه؟ نکنه اسم قشنگتری برای فرار از بحث پیدا کرده؟ دو صدا توی ذهنش با هم بحث میکنن. یکی میگه «قرار نیست به هر چیزی جواب بدی» و اون یکی میپرسه «پس چرا هنوز داری توی ذهنت جوابش رو میدی؟» سختترین قسمت ماجرا شاید همین باشه؛ اینکه آدم حتی دربارهی سکوت خودش هم مطمئن نیست. نمیدونه داره آگاهانه انرژیش رو نگه میداره یا یک الگوی قدیمی داره خودش رو به شکلِ آرامش بهش میفروشه.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
این انرژی زنانه هم یه گوهخوری جدیده واسه زنستیزی. آروم حرف بزن، جواب نده، تو خونه بشین آشپزی کن، لباس رسمی بپوش، با صدای بلند نخند. خفه شید.
میشه کمی از ۸۰ فاصله بگیریم؟ مثلا ۹۰ شیم
این نوشته ارتباط عاطفی-معنایی زیبایی با این شعر از وحشی بافقی داره: نیستیم از دوریت، با داغ حرمان نیستیم دل پشیمانست لیکن ما پشیمان نیستیم گرچه از دل میرود عشقِ بهجانآمیخته با وجود این وداعِ صعب گریان نیستیم جداکردنِ دل از خود برای رنجنکشیدن و کاری که وحشی بافقی توش استاد بوده: انکارِ درد. [پینوشت: این دو بیت ابیاتی از یک غزلاند که میتونبد اینجا بخونید.]
✨