دقایق زبانی
Статистикаدر این کانال، با نگاه از دریچهٔ زبانهای دیگر، به نکتههای ظریف زبان فارسی میپردازم Ph.D. in TEFL (applied linguistics), English teacher, translator, editor, writer, copywriter @A_parsazadeh
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 22
- Всего постов
- 173
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Языки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 143
- 1/48двое суток
- 163
- 1/72трое суток
- 176
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تا آنجا که نگارنده میداند، هنوز برابر جاافتاده و درخوری برای copywriter و مشتقهای وضع نشدهاست. copywriter a writer of advertising or publicity copy (The Merriam-Webster Dictionary) 🔷 برای copywriter، پربسامدترین واژه همان «کپیرایتر» است و بعد از آن برابرهایی…
تا آنجا که نگارنده میداند، هنوز برابر جاافتاده و درخوری برای copywriter و مشتقهای وضع نشدهاست. copywriter a writer of advertising or publicity copy (The Merriam-Webster Dictionary) 🔷 برای copywriter، پربسامدترین واژه همان «کپیرایتر» است و بعد از آن برابرهایی…
تا آنجا که نگارنده میداند، هنوز برابر جاافتاده و درخوری برای copywriter وضع نشدهاست. copywriter a writer of advertising or publicity copy (The Merriam-Webster Dictionary) 🔷 برای copywriter، پربسامدترین واژه همان «کپیرایتر» است و بعد از آن برابرهایی مانند…
تا آنجا که نگارنده میداند، هنوز برابر جاافتاده و درخوری برای copywriter و مشتقهای وضع نشدهاست. copywriter a writer of advertising or publicity copy (The Merriam-Webster Dictionary) 🔷 برای copywriter، پربسامدترین واژه همان «کپیرایتر» است و بعد از آن برابرهایی…
تا آنجا که نگارنده میداند، هنوز برابر جاافتاده و درخوری برای copywriter وضع نشدهاست. copywriter a writer of advertising or publicity copy (The Merriam-Webster Dictionary) 🔷 برای copywriter، پربسامدترین واژه همان «کپیرایتر» است و بعد از آن برابرهایی مانند…
تا آنجا که نگارنده میداند، هنوز برابر جاافتاده و درخوری برای copywriter و مشتقهای وضع نشدهاست. copywriter a writer of advertising or publicity copy (The Merriam-Webster Dictionary) 🔷 برای copywriter، پربسامدترین واژه همان «کپیرایتر» است و بعد از آن برابرهایی…
سخنی با دوستان هماندیش و پارسیدوستم بارها دیدهام که در گروههای فجازی، دوستان فرهیختهٔ پارسیدوست با گرایشهای ناهمسان سرهگرایی بر سر موضوعی بحث کردهاند و نتیجهٔ آن جز ازهمپاشی و دلخوری چیز دیگری نبوده است. بر این باورم که اگر این دوستان با ذهنیت دگرسان روامدارانهتر با هم برخورد کنند، نتیجهٔ آن همافزاییای میشود که به بالندگی بیشتر زبان فارسی میانجامد. بشخصه از همهٔ دوستان پارسیدوست باسوادم سپاسگزارم؛ چه آنهایی که با بنده همداستاناند و چه آنهایی که دیدگاهی کمابیش پادسو دارند. 🌻🌱
بهنام خدای زبانآفرین واژههای «خودنمونه» (autological یا homological) به واژههایی گفته میشود که خود نمونهای برای معنایشاناند. برای مثال، verbify واژهای خودنمونه است، چراکه معنایش فعل ساختن از واژه (بهویژه اسم) است و verbify خود فعلی است که از اسم…
جرج
خودنمونه
الآن که نتیجهٔ نظرسنجی تقریباً روشن شده است، ذهنیت خودم را میگویم. بهنظرم، بیش از نود درصد افرادی که لوندر میگویند میدانند که آن معادل کهنواژهٔ اسطوخودوس است. ازاینرو، آگاه کردن فارسیزبانان از این تغییر کار به جایی نمیبرد. نکتهٔ دیگر این است که دلیل زبانیای پشت این انتخاب لوندر است. چرا فارسیزبانان زعفران و دارچین و ... را با معادلهای انگلیسی جایگزین نمیکنند؟ بر این باورم که راهکار ریشهای گزینهٔ ۳ است. در هر صورت، از تمام دوستانی که در نظرسنجی شرکت کردهاند، سپاسگزارم. 🌱🌻
برخی از فارسیزبانان انگلیسیدان بهجای اسطوخودوس از «لوندر» (lavender) استفاده میکنند؛ بهویژه وقتیکه پای رنگ و عطر در کار باشد. توجیه این فارسیزبانان این است که لوندر خوشآواتر با لطافت این گل هماهنگتر است. به نظر نگارنده هم اسطوخودوس از لحاظ املایی…
برخی از فارسیزبانان انگلیسیدان بهجای اسطوخودوس از «لوندر» (lavender) استفاده میکنند؛ بهویژه وقتیکه پای رنگ و عطر در کار باشد. توجیه این فارسیزبانان این است که لوندر خوشآواتر با لطافت این گل هماهنگتر است. به نظر نگارنده هم اسطوخودوس از لحاظ املایی…
♦️ فهرستی از برخی صفتها که میتوانند برای توصیفِ گسترههای متنوع رنگها به کار روند: پررنگ، کمرنگ، پرمایه، کممایه، نیممایه، میانمایه، تیره، روشن، تاریک، تار، کدر، مات، سیر، تند، تیز، تلخ، ترش، شیرین، نیمرنگ، نیمسیر، نیمتند، نیممات، نیمبراق، نیمهروشن، نیمهپررنگ، شبدیز نیمزنگی، جیغ، یواش، چرکتاب، چرک، کثیف، براق، درخشان، رخشان، رخشا، تابان، تابیده، برقپریده، شفاف، زلال، صاف، صیقلخور، متالیک (بَرنَما،) خام، پخته، سوخته، سوز، کال، رسیده، باز، بسته، زنده، مرده، خاموش، کهنه، تازه، نو، غلیظ، ستبر، رقیق، نازک، تُنُک، سَبُک، ژرف، عمیق، کهن خالص، ناب، خالی، یکدست، آرام، ملایم، معتدل، متوسط، میانه، وسط، ملیح، لطیف، گرفته، متعادل دخترانه، مردانه، پسرانه، زنانه، بیرنگ، رنگپریده، کمحال، بیحال، خفه، غمناک، گرفته، افسرده، شاد، فانتزی، هنری، سفارشی، کلاسیک، ساده، مجلل، جلف، زننده، دلربا، جذاب، ناز، مَست محو، مِهی، مِهزده، سرد، گرم، خُنَک، خنثی، معمولی، عمیق، پژمرده، آشفته، شوریده، دیوانه، پیر، جوان، خسته، جهنمی، مذابی، سوز، رنگرفته، دودزده، لکدوش، یالودمشسته. شبدیز، شبگون ⏬⏬⏬ @JavidPajin 👈 فرهنگِ ریشهشناختیِ نوواژگانِ همگانی و دانشی ا👇👇👇
بهنام بِهنویس هستی معادل crown prince (مذکر) و crown princess (مؤنث) در فارسی «ولیعهد» است، واژهای که هنوز برابر سرهٔ جاافتادهای ندارد. 🔷 برای برابرِ سرهٔ ولیعهد، پیشنهاد واژهورزان بهقرار زیر است: شهبُد (کاربر میم میم در گروه واژهکده)؛ تاجبَر…
معادل فارسی puppeteer «عروسکگردان» است. هنر این عروسکگردان هوشربا است. 🔷 هوشربا برابر مفهومی و سرهام برای محیرالعقول است. 🔷 گرهخوردگی واژگانی ملموسی هم اینجا دیده میشود: ما در فارسی هم برای doll و هم برای puppet از عروسک استفاده میکنیم. گاهی هم…
معادل فارسی puppeteer «عروسکگردان» است. هنر این عروسکگردان هوشربا است. 🔷 هوشربا برابر مفهومی و سرهام برای محیرالعقول است. 🔷 گرهخوردگی واژگانی ملموسی هم اینجا دیده میشود: ما در فارسی هم برای doll و هم برای puppet از عروسک استفاده میکنیم. گاهی هم برای پرهیز از این گرهخوردگی از عروسک نمایشی (مصوب فرهنگستان) و عروسک خیمهشببازی (معادل رایج) برای برخی از انواع puppet استفاده میشود. بهگمانم.، برای puppet میتوانیم برابر یکتایی بسازیم. 🔷 برای معادل puppet، پیشنهادم فعلاً «بازینه»، «پیکرچه»، «تنک»، «تنچه» و «بیجانک» است. البته میتوان از بازیچه هم برای این واژه استفاده کرد. اما بازیچه معادل چندین واژهٔ انگلیسی دیگر هم هست. 🔷 پیشنهاد کاربر حبیب «ادمک» است. #سرهگرایی #فرهنگ_و_زبان #عروسک #هوشربا #puppet
видео или голосовое, без подписи
در جنوب ایران به شیوهی راه رفتن شتر، «لُکّه رفتن» میگویند. لُکّه رفتن استعارهای است از آدمی خسته و ناامید که با همهی فرسودگی، هنوز در جستوجوی آب است. گمانم این روزها همه لُکّه میرویم. وارش
«مِهنفش