tgindex
آزادیستان

آزادیستان

Статистика
@lesreferencesперсидский

چنل اول: https://t.me/koummar

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
865
+4 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
538
20 постов
Вовлечённость
62,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
359
1/48двое суток
411
1/72трое суток
443

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 8 авг.3331618

    شعر رمنده است. اگر ناگهان هجوم بیاوری و بخواهی به سبک آمریکایی و به روش تندخوانی زود قالش را بکنی، محو میشود، روزنامه یا رمان پلیسی نیست. باید دل بدهی و بگذاری تا کم‌کم در تو بروید. کاش به جای تندخوانی که سال‌ها حسرتش را می‌خوردم یک روش کندخوانی اختراع می‌کردند،…

  • 6 авг.405613

    من با زارزدن می‌خواهم کسی را تحت تأثیر قرار دهم، به کسی فشار بیاورم («ببین با من چه کرده‌ای؟»). شاید - چنان‌که معمولا چنین بوده - این دیگری باشد که وادارش می‌کنم همدردی یا بی‌اعتنایی خود را علناً ابراز کند؛ اما این کس می‌تواند خودِ من هم باشد: من خودم را به…

  • گوش کن وزش ظلمت را می‌شنوی؟ در شب اکنون چیزی می‌گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است ابرها همچون انبوه عزادارن لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند لحظه‌‌ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد. فروغ فرخزاد، از شعر «باد…

  • آفرین خدای بر جانت که چه شیرین لبست و دندانت هر که را گم شدست یوسف دل گو ببین در چه زنخدانت فتنه در پارس بر نمی‌خیزد مگر از چشم‌های فتانت سرو اگر نیز آمدی و شدی نرسیدی بگرد جولانت شب تو روز دیگران باشد کآفتابست در شبستانت تا کی ای بوستان روحانی گله از…

  • خصلت معماگونه‌ی محصولِ کار، آن‌گاه که شکل کالا به خود گرفته است، از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آشکارا از خود همین شکل. {به این‌نحو که هم‌هنگام، سه‌چیز شکل تازه‌ای پیدا می‌کنند. نخست:} یک‌سانی یا همانندی کارهای انسانی، شکل شیء‌وار محصولات کار را به خود می‌گیرد، آن‌گاه…

  • همچو بوتیمار مجروحی ـ نشسته بر لبِ دریاچه‌ی شب - می‌خورد اندوه شام‌گاه اندیشناک و خسته و مغموم. کاج‌های پیر تاریک‌اند و در اندیشه‌ی تاریک. من غمین و خسته و اندیشناک‌ام چون غروبِ شوم من چنان چون کاج‌های پیر تاریک‌ام که پنداری دیرگاهی‌ست تا خورشید بر جان‌‌ام…

  • 30 июл.1 123611

    من ساکتم، گاهی پیش می‌آید، نه، هرگز، حتی یک لحظه. مدام هم گریه می‌کنم. جریان بی‌وقفه‌ای است از اشک و کلمه. بی‌هیچ مکثی برای تفکر. ولی آرام‌تر حرف می‌زنم، هر سال کمی آرام‌تر. شاید. کندتر هم، هر سال کمی کندتر. شاید. گفتنش سخت است. اگر این طور بود مکث‌ها طولانی‌تر بود، بین کلمه‌ها، جمله‌ها، بخش‌ها، اشک‌ها، با هم اشتباه می‌گیرم‌شان، کلمه‌ها و اشک‌ها را، کلمه‌هایم اشک‌هایم هستند، چشم‌هایم دهانم. ساموئل بکت، از «متن‌هایی برای هیچ»، ترجمۀ علی‌رضا طاهری عراقی.

  • وقتی به معشوق‌مان نگاه می‌کنیم، از خود به در می‌شویم؛ اما این‌بار در آزاری پر تنش و سراسر از خود بیخود شده. احساسات ما، همچون فوجی پرنده‌ی خیره‌شده در تلألوهای زن محبوب‌مان پر و بال می‌زند. و همان‌طور که پرنده‌ها در کنجِ پر شاخ و برگ درختی پناه می‌گیرند، احساسات…

  • اختیار انتخاب موضوع گفتگو از دست رفته است. اگر در گذشته، دقت کردن به طرف صحبت چیزی کاملا طبیعی بود، امروز پرس و جو از قیمت کفش ها و چتر او جایگزین آن شده است؛ موضوع هر صحبت به طرزی اجتناب ناپذیر، وضع زندگی و پول شده است: صحبت، هیچگاه به نگرانی و درد و رنج…

  • یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست در عهد لیلی این همه مجنون نبوده‌اند وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست صاحبدلی نماند در این فصل نوبهار الا که عاشق گل و مجروح…

  • در گفت‌وگوهایی که با بازداشت‌شدگان دی ماه در زندان داشتم همه‌ی آنها تحت تأثیر سه روایت بودند که لااقل اکنون کذب بودن سومی در عمل به اثبات رسیده است: روایت اول – پیش از انقلاب ایران سرزمینی بهشتی بوده با رفاه و آرامش و آزادی کامل، روایت دوم- تنها بدیل جمهوری…

  • با توسعه‌ی مراکز خرید جدید مثل «پاساژ علاءالدین» تهران و صدها نمونه‌ی دیگر که تفاوت‌هایی اساسی در کالبد و از آن مهم‌تر در فرهنگ و روابط حاکم بر بازار سنتی داشت، این مراکز به‌تدریج جایگزین کالبد و نهاد سنتی پیشین شدند. در این فرایند با بهسازی و نوسازی شهرها،…

  • بی‌تردید هم دامنه‌ی جغرافیایی و هم تراکم تجمعات دی ماه از اعتراضات پیشین بسیار بیشتر بود. در حالی که برآورد شده بود که در جنبش مهسا حدود ۲۰۰ نقطه‌ی ایران درگیر اعتراضات بوده، شواهد نشان می‌دهد که در دی ماه دامنه‌ی اعتراضات به بیش از ۴۰۰ نقطه رسیده است. بنا…

  • در ایران از حدود ۲۴ میلیون جمعیت ۱۵ تا ۳۴ سال دست‌کم ۱۲ میلیون نفر یعنی ۱۴ درصد جمعیت کشور نه تحصیل می‌کنند و نه شاغل هستند. شواهد نشان می‌دهد که موتور اصلی اعتراضات دی‌ماه این گروه بودند. این جمعیت قابل‌توجه و پرانرژی در بستر اجتماعی زندگی می‌کنند که در آن…

  • بنا بر گزارش سخنگوی قوه‌ی قضاییه (۲۹/۱۱/۱۴۰۴) در جریان اعتراضات دی‌ماه در ۳۱ استان دست‌کم برای حدود ۱۰هزار و ۵۳۸ نفر بازداشت‌شده قرار جلب دادرسی صادر شد. در زندان فرصت یافتم با تعدادی از بازداشت‌شدگان دی‌ماه از نزدیک گفت‌وگو کنم. پس از آن هم گزارش‌هایی از…

  • برای مردمی که امروز در کوچه و خیابان می‌یبینم همه‌چیز تراژیک و فاجعه شده و نه طنز. چیزی برای خندیدن نمانده است. خاطرات کشتار فجیع و بی‌سابقه‌ی هزاران نفر در دی‌ماه در خیابان‌های شهرها و حتی روستاها از تهران بزرگ گرفته تا زیراب کوچک در شمال هنوز روح و ذهن همه‌ی…

  • برای مردمی که امروز در کوچه و خیابان می‌یبینم همه‌چیز تراژیک و فاجعه شده و نه طنز. چیزی برای خندیدن نمانده است. خاطرات کشتار فجیع و بی‌سابقه‌ی هزاران نفر در دی‌ماه در خیابان‌های شهرها و حتی روستاها از تهران بزرگ گرفته تا زیراب کوچک در شمال هنوز روح و ذهن همه‌ی مردم و نه فقط خانواده‌های داغدار را می‌آزارد. تورم سه‌رقمی مواد غذایی نفس بیش از ۵۰ درصد جمعیت زیر خط فقر را بریده و طبقه‌ی متوسط را در هراس از آینده قرار داده، بیکاری گسترده به‌ویژه بیکاری جوانان تحصیلکرده‌ی ایرانی رمقی برای آنها باقی نگذاشته ‌است. جنگ و سایه‌ی جنگ و خرابی‌ها و خسارات دو جنگ اخیر امید به بهروزی و آرامش را در چارچوب سیاست ها و ساختار کنونی تا اطلاع ثانوی برای ملت نابود کرده و نه تنها نظام حکمرانی بلکه همه‌ی مردم را با روزمرگی در وضعیت تعلیق قرار داده است. همان‌طور که گفته‌اید جامعه‌ی ایران دچار ترومایی ملی شده است. تقریباً اغلب دوستانی که پس از آزادی از زندان برای تجدید دیدار به سراغم آمدند یا تماس تلفنی گرفتند این جمله را تکرار کردند که «از زندان کوچک به زندان بزرگ خوش آمدی…». سنگین نمی‌شد این همه خواب ستمگران گر می‌شد از شکستن دل‌ها صدا بلند (صائب) سعید مدنی، از «تو باید جرئت ادامه‌دادن داشته باشی نه امید رسیدن؛ نامه‌ به آصف بیات».

  • گاهی آرزوی مرگی خشن می‌کردم ـ مرگی که فریادزدن در آن، وقتی که روح پاره‌پاره می‌شود، معذور و بخشوده است. گاهی در رؤیای پایانی طولانی و همیشه روشن و شفاف فرو می‌رفتم، چنان‌که دست‌کم نتوان گفت غافلگیرانه بوده است ـ در غیاب من ـ اما آدم در این کره‌ی خاکی خفه می‌شود.…

  • مطلب طاعت و پيمان و صلاح از منِ مست که به پيمانه‌کشی شهره شدم روز الست من همان دم که وضو ساختم از چشمۀ عشق چارتکبير زدم يک سره بر هر چه که هست می بده تا دهمت آگهی از سرّ قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست کمر کوه کم است از کمر مور اين‌جا نااميد از…

  • 16 июл.1 516218

    می‌دانم که خیلی‌ها برای تو نوشتند. می‌دانم که واژه‌های نگاشته‌شده حقیقت اشیا را پنهان می‌کنند. خصوصا اگر زیسته و احساس شوند و به شکل فشرده و نادری که در دو هفتۀ گذشته تجربه کردیم بچکند... با این حال وقتی این برگه را برداشتم تا بنویسم، می‌دانستم تنها قادر به گفتن یک چیز هستم که از درستی و عمق و قوّت آن مطمئنم و چه بسا همراهی آن که بنظرم امری حتمی بوده و مانند سرنوشتی خواهد ماند که ما را ساخته است: دوستت دارم. اکنون عمق آن را بیش از پیش حس می‌کنم. تا همین یک لحظه پیش با سخت‌ترین وضعی روبرو شدم که ممکن است مردی همچون من با آن روبرو شود. و تمام شوربختی‌ام به‌سان بیانگری روشن برای این شوربختی‌ جلوه‌گر شد که آن را در لحظه‌ای چونان درخشش دشنه‌ای در تنی نابینا حس کردم... اکنون این کلمه را احساس می‌کنم، همان که به گفته‌ی خودت آن را لوث کردند. و حس کردم که باید با تمام توانم بکوشم که بعنوان یک مرد از لوث‌کردنش پرهیز کنم. دوستت دارم؛ و دردی که از آن متنفری - نه کمتر و نه بیشتر از احساس بیزاری‌ام - تمام استخوان‌هایم را می‌پوساند و چونان خزش مرگ در تمام مفاصلم نفوذ می‌کند. اکنون این عبارت را حس می‌کنم در حالی‌که آفتاب از ورای تلّ صاف و بی‌آب‌وگیاهی طلوع می‌کند و روبروی پرده‌‌ای قرار دارد که افق ایوانت را به تکه‌های بلندی خرد می‌کند... آن را حس می‌کنم و به یاد دارم که شب گذشته نیز خواب در چشم ترم شکسته بود، و زمانی‌که کنار ایوان خانه‌ام به انتظار طلوع آفتاب نشسته بودم - منی که روزی زیر ضربات شلاق و زجرشان در برابر گریه مقاومت کردم - با گریه‌ی سوزناکم غافلگیر شدم. با تلخی و مرارتی که حتی در روزهای واقعی گرسنگی آن را تجربه نکردم، با شوری تمامی دریاها و غربت همه‌ی مردگانی که از انجام هر کاری عاجزند، اشک ریختم... و از خود پرسیدم: این صدای هق‌هق گریه بود یا صدای فرودآمدن شلاق‌ها در نهاد من است؟ غسان کنفانی از نامه‌ای به غادة السمان، از کتاب «تپش‌های شیدایی»، ترجمۀ غسان حمدان.