کانال رسمی مدافِعان سُـنَّت
Статистика⚜ڪانــال رســمۍ مــجــمــوعــه مدافــعــان ســنــت⚜ 📢پی دی اف ڪنفرانس ها و منـاظـرات: @Arshef_Sonat 🔗لینڪ گـروه #مـدافـعـان_سـنـت: https://t.me/joinchat/npIv1pGg235jMmYx
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 45
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 150
- 1/48двое суток
- 171
- 1/72трое суток
- 185
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هم اکنون گروه را باز خواهیم کرد و اگر کسی از دوستان سوالی در مورد این کنفرانس دارد در خدمت هستیم
قسمت دهم :نتیجه گیری در قسمت آخر، قرار است یک نتیجهگیری کلی در مورد مباحث داشته باشیم. ابتدا ما یک مقدمه بیان کردیم که طرف مقابل، یعنی مدعی، باید یک دلیلی بیاورد بر اثبات عقیدهاش؛ و گفتیم که گاهی اوقات نه تنها برای یک عقیده دلیل نیست، بلکه ممکن است دلیلی باشد برای عدم آن عقیده. وقتی که چنین حالتهایی رخ میدهد، دیگر از آنجا که در دین تناقضی نیست، طبق محال بودن اجتماع نقیضین، میفهمیم که این دلایلی که طرف مقابل میآورد یا ثابت نیست یا دلالتی بر ادعا ندارد. در مرحله بعد، ما دلیل خودمان را به عنوان برهان اتمام حجت بیان کردیم و ثابت کردیم که طبق این دلیل، نمیتواند امامت الهی توسط الله تشریع شود. سپس به سوره بقره آیه ۱۲۴ پرداختیم و آن را از نظر اصولی بررسی کردیم که نمیتواند یک نص محکم باشد. ما گفتیم که تأسیسات شرعی باید دلالتشان محکم باشد نه متشابه؛ و ما آمدیم سوره بقره آیه ۱۲۴ را بررسی کردیم و دیدیم هیچ دلالت محکمی بر ادعای شیعه نداشت. و ادعا و استدلال شیعه بر یک فرض استوار بود که چون یک احتمال وجود دارد، پس مراد همان است؛ و ما گفتیم طبق قاعده عقلی، وقتی که احتمالات دیگری باشد، اصل استدلال از بین میرود. و بیان شد که مراد حقیقی لفظ امام، دلالت لفظ میشد پیشوایی و دلالت معنا میشد همان نبوت. دلیل دیگری که شیعه به آن استناد میکرد، سوره مائده آیه ۵۵ بود که ادعا میکرد در شأن امیرالمؤمنین نازل شده و مرادش افرادی از مؤمنین بودند که در حال رکوع زکات میدادند. که این هم چند فرض داشت: این که این آیه در شأن امیرالمؤمنین نازل شده است؛ این که اینجا "الذین" برای مقید کردن مؤمنین است، و صفاتی هم که بیان شده، از نوع صفات لازمه است؛ که ما گفتیم چون احتمالات دیگری وجود دارد، پس شیعه نمیتواند آیه را از سیاقش منحرف کند و باید سیاقش حفظ شود و منظور از "ولی" طبق سیاق آیات، بحث دوستی بود. مورد سوم، سوره نساء بود، آیه ۵۹ که بحث اطاعت از الله و رسول و اولی الامر بود که ما گفتیم این هیچ دلالت محکمی بر امامت ندارد و حتی نمیتواند عصمت را برای اولی الامر اثبات کند. و به فرض هم اگر اثبات کند، عصمت نمیتواند دلیلی برای امامت باشد. مورد بعدی حدیث غدیر بود که گفتیم دلالتش متشابه است و از طبق قرائنی که وجود دارد، منظور دوستی بوده؛ و شیعه میخواست به قرائنی استناد کند که ثابت کند این نص باید نص تأسیسی باشد، در صورتی که لفظ متشابه بود و این یعنی ایراد وارد کردن به کلام رسول الله ﷺ و باطل است. مورد بعدی حدیث منزلت بود که گفتیم هیچ دلالت محکمی بر امامت ندارد و بحث هم در مورد خلافت موقت سیدنا علی بود. و مورد آخر که دلیل عقلی بود، [برهان لطف] که بر چند فرض استوار بود: این که الله دارای لطف است و بندگانش را هدایت میکند و برای هدایت بندگانش یک مرشدی را انتخاب میکند. و گفتیم نتیجهای که دارد این است که باید الان یک مرشدی باشد تا مردم را هدایت کند، در صورتی که این با واقعیت منطبق نیست. و این نشان میدهد که مقدمه دارای اشکال است؛ و اشکال هم این بود که فرض را بر این گرفته بودن که مرشد باید حتماً یک انسان باشد، در صورتی که گفتیم انسان یک مرشد آلی هست نه غایی، و غایی همان آثار نبوت است که الله آن را در بین ما قرار داده است. در نتیجه، نه تنها شیعه هیچ دلیلی نداشت برای اثبات عقیدهاش، بلکه ما دلیل داشتیم برای رد آن. و طبق آن متوجه شدیم که شیعه آن چیزی را که به عنوان دلیل ارائه میدهد، چون در دین تناقض نیست، صد درصد باطل است. و تکتک مهمترین دلایلشان را بررسی کردیم و دیدیم که هیچ دلالت محکمی بر ادعاشان نداشتن و مراد حقیقی روایات و آیات چیز دیگری بود. امیدوارم که مفید واقع شده باشد. والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
без подписи
قسمت نهم:برهان لطف (دلیل عقلی) در این قسمت قرار است دلیل عقلی شیعه را بررسی کنیم. عقل نمیتواند یک مصدری برای تشریع باشد، از این جهت که چون عقل به این چیز حکم میکند، پس اراده الله نیز به این حکم تعلق میگیرد؛ خیر، عقل تنها میتواند این را اثبات کند که چون به این مورد حکم میکند، پس باید این مورد در شریعت باشد. چون مصدر تشریع، قرآن و سنت است؛ مصدر تشریع وحی است نه عقل. عقل تنها میتواند این نتیجه را بگیرد که چون عقل به این مورد حکم میکند، پس لازم است که این مورد در وحی باشد؛ یعنی اگر در وحی نباشد، ایراد وارد کردن در وحی است. و میدانیم که بین وحی و عقل تضادی نیست؛ وقتی که چنین حالتی رخ بدهد، میفهمیم که آن چیزی که فکر کردیم عقلانی است، عقلانی نبوده. یعنی عقل نمیتواند مثل یک آیه قرآن کار کند، مثل یک حدیث نبوی کار کند که فلان چیز را حرام کند یا فلان چیز دا حلال کند؛ فقط میتواند میتواند نتیجه بگیرد چون به این مورد عقل حکم میکند، پس باید این حکم در قرآن یا حدیث باشد؛ اگر نباشد، یعنی تعارض بین عقل و نقل؛ و میدانیم که تعارضی بین نقل و عقل نیست. در نتیجه متوجه میشویم که آن دلیلِ عقلی دارای مشکل است. حالا به اصل استدلال شیعه میپردازیم. این استدلال بر چند مقدمه استوار است؛ اول اینکه الله متعال دارای لطف به بندگانش است. دوم اینکه الله متعال به خاطر این لطف بندگانش را هدایت میکند در نتیجه برای همیشه یک کسی است که از طرف الله انتخاب شده برای هدایت مردم؛ این نتیجهگیری شیعه است. این ستدلالی که شیعه بیان میکند، اصلاً قابلیت تطبیق را ندارد؛ از چه نظر؟ در حال حاضر چه کسی از طرف الله انتخاب شده تا مردم را ارشاد میکند؟ آیا مردم در حال ارشاد هستند توسط آن شخص ؟هیچ کس. همین برای باطل بودن استدلال شیعه کافی است؛ دلیل عقلی شیعه میگوید باید چنین کسی باشد. اولاً که چنین کسی نیست، این یعنی ایراد وارد کردن به امر الهی؛ در نتیجه میفهمیم که استدلال شیعه عقلی نیست. حالا نتیجهای که مشکل دارد، ناشی از یک مقدمهای است که مشکل دارد. مقدمه اول که الله نسبت به بندگانش لطف، این درست است. مقدمه دوم که الله بخاطر این لطف، بندگانش را هدایت میکند، این هم درست است. پس مشکل از این است که فرض را بر این گرفته که باید یک مرشدی باشد از جنس انسان. مرشد یا آلی است، یعنی وسیله است، یا غایی است، یعنی هدف و مقصود؛ تمام انبیا خودشان که هدایت نبودند، بلکه بیانکنندهٔ هدایت بودند؛ مثلاً رسول الله ﷺ قرآن را بیان کردند، احادیث را بیان کردند. اینها هدایت غایی بودند. یعنی رسول الله ﷺ وسیله بود، خودش غایت نبود. غایت، آثار نبوت بود. اینجا جواب این اشکال استدلال این است که لزوماً قرار نیست یک مرشد از جنس انسان باشد؛ خیر، لزوماً قرار نیست که مرشد آلی باشد. بلکه هدف ، همان مرشد غایی است. هدایت غایی که همان احادیث و قرآن هستند. و چون الان اینها در بین ما هستند و الله اراده کرده است که دیگر مرشدی نفرستد، اعلام ختم نبوت کرده است. اثر رسول الله ﷺ در بین ما است، ولی خود رسول الله ﷺ در بین ما نیست. حالا شاید یک شبههای ایجاد بشود؛ خب الان که قرآن و حدیث در بین ما است، پس چرا این همه فرقههای باطل ایجاد شده است؟ اینها به این استناد میکنند، میگویند چون فرقههای مختلفی پیدا شده است، پس وجود فقط مرشد غایی که همان قرآن و حدیث است، کافی نیست.(نعوذبالله) جواب:اولاً، خود نبوت هم اگر بود، باز هم یک گروه منحرف بودند از نبوت؛ پس نمیشود بگویی چون یک گروه منحرف هستند، پس این کافی نیست. رسول الله ﷺ هم آمد، یک گروه از نبوت رسول الله ﷺ منحرف بودند. پس این دلیل نمیشود که بگوییم کافی نیست. مورد دوم این است که تمامی این فرقههای باطلی که ایجاد شدهاند، به خاطر دوری از کل قرآن و حدیث است. یعنی یک بخشی را گرفتند و یک بخشی دیگر را رها کردند، و این باعث شد که گمراه بشوند. ما میگوییم هر کسی که به قرآن و حدیث، به تمام آنها تمسک کند، محال است که گمراه بشود. و نتیجهٔ این همه فرقههای مختلف، دوری از تمام قرآن و حدیث است. خلاصه: دلیل عقلی نمیتواند فی نفسه این عقیده را برای ما تشریع کند، بلکه میتواند این را اثبات کند که باید این عقیده در قرآن و سنت باشد، و اگر نباشد، یعنی تناقض بین آن دلیل عقلی و وحی؛و از آنجا که نقصی در وحی نیست، پس بدون شک آن استدلال عقلی دارای خطا هست، چون انسان ممکن است در تعقلش خطا کند. و گفتیم که این دلیل عقلی هم بر چند مقدمه استوار است، که نتیجهاش یک نتیجهای میشود که با واقعیت منطبق نیست، و این عدم انطباق هم ناشی از یک فرض غلط در مقدمه است که مرشد را فقط حصر در انسان دانسته، در صورتی که انسان میتواند فقط یک مرشد آلی باشد، یک وسیله باشد نه هدف غایی.
قسمت نهم:برهان لطف (دلیل عقلی)
چون رسول الله ﷺ در قسمت اول فرمود تو مثل هارون برای من هستی، از آن جهت که شاید توهم این ایجاد بشود که سیدنا علی هم نبوت دارد، رسول الله ﷺ این قسمت را جواب میدهد، میگوید تو نبی نیستی. یعنی میگوید تو برای من مثل هارون برای موسی هستی که بر بنی اسرائیل خلیفه موسی شد، ولی تو مثل هارون نبوت نداری. حالا ما آن قسمتی که گفتیم شاذ هست را بررسی میکنیم: «أنت ولیّ فی کل مؤمن بعدی» ما اگر این را هم در نظر بگیریم، متوجه میشویم که منظور رسول الله ﷺ از «کل مؤمنین» همه مؤمنینی بود که در شهر مدینه بودند، و منظور از «بعدی» هم بعد از رفتن رسول الله است نه بعد از مرگشان؛ همانطور که هارون بعد از موسی خلیفه شد. این «بعد» منظور بعد از مرگ نیست، بعد از رفتن است، بعد از ترک مردم است. پس به فرض اگر ما «أنت ولیّ فی کل مؤمن بعدی» را بپذیریم، باز هم دلالتی بر عمومیت و خلافت نمیدهد، و فقط میگوید که تو سرپرست همه مؤمنینی که در شهر مدینه هستند بعد از من هستی. یعنی بعد از رفتن من، تو سرپرست همه مؤمنین شهر مدینه میشوی. خلاصه: اولاً یک نص تأسیسی نمیتواند باشد، دوما گفتیم طبق قرائن، منظور از نسبت هارون و موسی در این حدیث همان خلافت است؛ سوما گفتیم طبق قرائنی که وجود دارد منظور خلافت مطلق نیست بلکه مقید به آن زمان خاص بوده است این سه موضوعی که بیان کردیم محور اصلی بحث بود، و گفتیم «الا» در اینجا منقطع هست، و اگر ما «أنت ولیّ فی کل مؤمن بعدی» را در نظر بگیریم، باز هم اینجا منظور خلافت بعد از رفتن رسول الله ﷺ بر تمام مؤمنین شهر مدینه است. که به فرض و صحت این اضافه، ما این موضوع را بیان کردیم
قسمت هشتم :حدیث منزلت در این قسمت قرار است به حدیث منزلت بپردازیم. متن این روایت به این شکل است که «أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی، اِلّا أنهُ لانَبیَّ بَعدی» این قسمت مورد اتفاق است و شکی در صحتش نیست، اما یک قسمت دیگه ای هست «أنت ولیّ فی کل مؤمن بعدی» این قسمت توسط ابی بلج روایت شده است؛ ابی بلج یک راوی صدوق ولی دارای خطاست و خفیف ضبط است و اصل حدیث دارای طرق متعددی است، حتی توسط روافض و متروکین هم روایت شده است؛ اما هیچ کدوم به این اضافه اشارهای نکردند. در نتیجه از تفردات ابی بلج است و با توجه به خطاکار بودن ابی بلج و طرق متعدد این روایت که این اضافه هیچ اشارهای بهش نشده، متوجه میشویم که این قسمت شاذ است و مردود. اما به قسمت دیگه که مورد اتفاق هست از نظر اصولی میپردازیم، ببینیم آیا میتواند یک نص تأسیسی برای امامت باشد یا خیر. نسبت هارون به موسی دو نسبت بود؛ یکی نسبت خویشاوندی بودوون هارون برادر موسی بود ، و دیگری نسبت نبوت بود که هارون وزیر موسی علیه السلام بود و بر بنی اسرائیل سرپرستی داشتند بعد از موسی از این جهت که پیامبر بودند، اما رسول الله ﷺ نبوت رو استثنا میکند در حدیث . در نتیجه چیزی که برای ما ظاهر میشود آن رابطه خویشاوندی است ، یعنی خود اصل متن این روایت هیچ دلالت محکمی بر امامت الهی ندارد؛ پس نمیتواند یک نص تأسیسی باشد. حالا ما این متن رو در اون فضایی که بیان شده بررسی میکنیم که ببینیم مراد حقیقی رسول الله ﷺ چیست؛ رسول الله ﷺ برای جهاد قصد سفر داشتند و سیدنا علی را در مدینه جانشین خود قرار میدهند؛ و از آن جایی که سیدنا علی دوست داشتند در رکاب رسول الله ﷺ جهاد کنند، از این تصمیم رسول الله ﷺ ناراحت میشوند و رسول الله ﷺ برای دلداری دادن به ایشان میفرمایند: «أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی، اِلّا أنهُ لا نَبیَّ بَعدی.» میفرمایند تو برای من مثل هارون برای موسی هستی مگر این که بعد از من نبی ای نیست. اگر به این فضایی که حدیث نقل شده نظر کنیم و به آیات قرآن توجه کنیم که موسی علیه السلام برای رفتن به میعادگاه قصد ترک قوم خودش را داشت و هارون علیه السلام را جانشین خود بر بنی اسرائیل قرار میدهد؛ متوجه میشویم که منظور خلافت سیدنا علی است. حالا شاید یک شبهه ای ایجاد بشه که از این حدیث بخواهند خلافت حضرت علی را به صورت مطلق اثبات کنند، یعنی بگویند همانگونه که بعد از موسی کسی که شأنیت این را داشت که جانشین موسی بشود هارون بود، پس هر وقت رسول الله ﷺ نباشد و سیدنا علی باشد، پس سیدنا علی باید خلیفه شود. جواب: اولا خلافت با امامت الهی تفاوت دارد و خلافت در ذیل امامت هست و اثبات خلافت نمیتواند امامت را اثبات کند دوما حدیث را باید با احادیث دیگر تطبیق داد؛ یعنی این حدیث را باید با توجه به احادیث دیگه تفسیر کرد. رسول الله ﷺ در اواخر عمر خود قصد نوشتن خلافت سیدنا ابو بکر را داشتند، اما فرمودن چون الله و مؤمنین بر خلافت کسی جز ابو بکر راضی نیست، از نوشتن آن منصرف شدند. همچنین در احادیث دیگری است که در اواخر عمر رسول الله ﷺ شخصی میاد به نزدشان و سوالی از ایشان میپرسد، میگوید که اگر من بعدها آمدم و تو را نیافتم،(یعنی فوت کردی) به سراغ چه کسی بروم؟ رسول الله ﷺ فرمود: «به سراغ ابوبکر برو.» طبق این احادیث متوجه میشویم که منظور رسول الله ﷺ مطلق نیست، فقط مربوط میشود به آن فضایی که روایت بیان شده است. یعنی جانشینی موقت سیدنا علی در مدینه، همانند جانشین موقت هارون بر بنی اسرائیل است که در قرآن به آن اشاره شده . پس منظور رسول الله ﷺ خلافت بوده، خلافت سیدنا علی همانند خلافت هارون، و موقتی هم بوده است نه مطلق، همانند خلافت هارون علیه السلام. «اِلّا أنّه لا نَبیَّ بَعدی» این را هم از باب فایده یک توضیح بدهم. اینجا دیگر «الا» از نوع منقطع خواهد بود نه متصل؛ فکر کنید من میگویم همه شهرهای ایران را دوست دارم بجز شهر تهران. میدانیم که شهرهای ایران شامل تهران، سنندج، زاهدان، اهواز و شهرهای زیادی میشود؛ وقتی که من تهران را از آن استثنا میکنم، یعنی از همه شهرها یکی را از آن خارج کردم؛ این میشود از نوع متصل. حالا من میگویم من همه شهرهای ایران را دوست دارم بجز استانبول؛ میدانیم که استانبول شهری از ایران نیست؛ یعنی من منظورم این است که همه شهرهای ایران را دوست دارم ولی شهر استانبول را دوست ندارم، اینجا استثنا از نوع منقطع است. وقتی که رسول الله ﷺ منظورشان از «أنت منی بمنزلة هارون من موسی» همان خلافت موقت علی در مدینه است، میفهمیم که «الا» چون چیزی را از این خلافت استثنا نکرده است و قسمت دوم به یک موضوع دیگری میپردازد: «الا أنه لا نبی بعدی» اینجا از نوع منقطع است نه متصل.
قسمت هشتم :حدیث منزلت
قسمت هفتم :حدیث غدیر در قسمت هفتم قرار است به حدیث غدیر بپردازیم: «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِی مَولاهُ» لفظ «مولا» مجمل است، یعنی متشابه است؛ پس این حدیث نمیتواند یک نصِ تأسیسی برای عقیده امامتِ الهی باشد شیعه میرود به قرائنی استناد میکند که، به فرض ثبوت این قرائن، آن چیزی که دلالت میکند این است که رسول الله ﷺ عقیده امامت الهی را بر ما تأسیس کردند. یعنی این قرائن این نتیجه را میخواهد بدهد که امامت تاسیس شده است لازمهاش این است که باید آن نص، نص محکم باشد، ولی ما میدانیم که نص حدیث متشابه است. در نتیجه این یعنی ایراد وارد کردن به کلام رسول الله ﷺ ، و چنین چیزی باطل است. در نتیجه متوجه میشویم که آن قرائنی که شیعه به آن استناد میکند، یا ثابت نیستند، یا دلالتی بر تاسیس امامت نمیدهند پس الان ثابت شد که حدیث غدیر نمیتواند یک نص تأسیسی باشد، چون محکم نیست. حالا شیعه میرود به قرائنی استناد میکند که گفتیم به فرض اثبات این قرائن، باز هم نتیجه میشود ایراد وارد کردن به کلام رسول الله ﷺ که این هم باطل است. تمام این قرائن توسط برادران اهل سنت بررسی شدند. مِن باب مثال، مثلاً یک روایتی است که بیان میکند که الله تعالی آیه را بر رسول الله ﷺ نازل میکند که ای پیامبر، آن وظیفهای که داری یعنی آن رسالتی که داری را ابلاغ کن وگرنه وظیفه ات را انجام نداده ای. سپس رسول الله ﷺ میرود این حدیث را بیان میکند، «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِی مَولاهُ» و بعد از آن الله آیه نازل میکند که «من دین را کامل کردم». تمام این دو روایتی که بیان شد، ضعیف است از نظر سندی. و صحیح آن است که در روز عرفه آیه اکمال دین نازل شده است و میدانیم که غدیر خم بعد از عرفه بوده است. در نتیجه میفهمیم که دیگر دین، بعد از نزول آیه اکمال دین چیزی به آن اضافه نمیشود. پس حدیث «مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِی مَولاهُ» که بعد از روز عرفه بود، یک نص تأسیسی نبوده، چرا؟ چون قبلش دین کامل شد. حالا مراد حقیقی از این حدیث چیست؟ در هنگامی که رسول الله ﷺ به حج میروند، سیدنا علی و عدهای از اصحاب را به یمن میفرستند، و بین سیدنا علی و اصحاب یک اختلاف ایجاد میشود و ناراحتی پیش میآید، و اصحاب نزد رسول الله ﷺ از دست امام علی شکایت میکنند. و در مسیر غدیر خم که رسول الله ﷺ و باقی اصحاب در حال استراحت کردن بودند، این شکایات بیشتر و بیشتر شد؛ و رسول الله ﷺ مجبور شدند که این حدیث را بیان کنند و از اصحاب خواستند که نسبت به سیدنا علی بغض و ناراحتی نداشته باشند؛ و خود اصحاب هم از این حدیث دوستی را متوجه شدند. حالا در بعضی از طرق یک اضافاتی هست که رسول الله ﷺ میفرماید: «الهی دوست بدار هرکه را که علی را دوست دارد و دشمن بدار هرکه را که علی را دشمن میدارد»، اگر ما این قسمت را در نظر بگیریم، دیگر دلالت سیاق محکم است از این جهت که دلالت بر دوستی میدهد؛ و ما لفظ «مولا» را بر این اساس حمل میکنیم که لفظ مجمل بر دلالت سیاق حمل میشود. ما یک حدیثی داریم که نص محکمی است که دلالت بر دوستی میدهد. حالا اگر ما آن قسمت دیگر را در نظر نگیریم، ما یک نص متشابه داریم که با توجه به قرائن، متوجه میشویم مسئله ناراحتی از سیدنا علی باعث صدور این روایت شده است و رسول الله ﷺ از اصحاب خواستند که بغضی را نسبت به سیدنا علی نداشته باشند. اینجا فقط خواستیم یک کلیتی از حدیث غدیر بگوییم: این که نص متشابه هست، و قرائنی که شیعه میخواهد به آن استناد کند در آخر میخواهد این را اثبات کند که باید نص محکم باشد، که نص متشابه هست و این ایراد وارد کردن به کلام رسول الله ﷺ است. در نتیجه میفهمیم که قرائنی که شیعه میخواهد به آن استناد کند، یا ثابت نیست یا دلالتی بر ادعایشان ندارد. لینک بررسی موضوع غدیر 👇 https://t.me/rodoud_elmi/2699
قسمت هفتم :حدیث غدیر یمن ✅ مدینه ❌ لینک بررسی موضوع غدیر 👇 https://t.me/rodoud_elmi/2699
قسمت ششم: سوره نساء آیه ۵۹ در قسمت ششم قرار است یکی دیگر از دلائل شیعه را برسی کنیم؛ سوره نسا آیه 59 الله میفرماید "أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ" ای مؤمنین از اللہ اطاعت کنید و اطاعت کنید از رسول و اولی الامری که از شما مؤمنین هستند. یک: لفظ اولی الامر یعنی صاحبان امر، و هیچ دلالت آشکاری بر امامت ندارد؛ پس در نتیجه نمیتواند یک نص تأسیسی برای امامت باشد دو: شیعه میخواهد در این آیه عصمت را برای اولی الامر اثبات کند و سپس از این طریق برود امامت را اثبات کند. اصلا بر فرض عصمت را برای اولی الامر اثبات کردند؛ آیا میتوانند امامت را برایش اثبات کنند؟ یک مثال: من میگویم لامبورگینی چهارچرخ دارد من یک خودرویی دارم که چهارچرخه است پس این خودرو لامبورگینی است؛ نه لزوما، درست است که صفت لامبورگینی چهارچرخ بودنش است ولی هر چهارچرخی که لامبورگینی نیست. یکی از صفات امامت درست است که عصمت است ولی لزوما هر معصومی که امام نیست. یعنی از طریق عصمت نمیشود امامت را اثبات کرد. خب اگه بر فرض هم بتوانند برای اولیای امر عصمت را اثبات کنند نمیتوانند از این طریق امامت را اثبات کنند. حالا به خود آیه میپردازیم که ببینیم آیا اولی الامر معصوم هستند یا خیر؛ علماء گفتند که در این آیه آمده که "أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ" هم برای الله هم برای رسول لفظ اطیعوا آمده به صورت جداگانه؛ این دلالتی قرینه است بر این که هر کدوم از اینا مصدر جدا هستند اما اولی الامر را معطوف کرده بر اطیعوا الرسول این نشان میدهد که اطاعت از اولی الامر در ذیل اطاعت از رسول است در ذیل اطاعت از الله است یعنی مصدر جداگانه نیست. این نشان میدهد که اولی الامر معصوم نیست.یعنی با توجه به جدا ذکر شدن اظاعا از الله و رسول و معطوف شدن اطلاعات از اولی الامر ،(درست هست که اطاعت از اولی الامر اطاعت از الله و رسول هست از این جهت که الله و رسول امر کردن از اولی الامر اطاعت کنیم )با توجه به این قرینه ،اولی الامر معصوم نیست سپس الله میفرماید: فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ؛ یعنی اگر شما در چیزی نزاع کردید(چه کسانی؟مؤمنين؛ "أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ" یعنی اولی الامری که از مؤمنین هستند و اینجا شامل مؤمنينی میشود که اولی الامر هستند و مؤمنينی که اولی الامر نیستند) آن را به الله و رسولش برگردانید؛ در حدیث صحیحی هست که این آیه در شأن یک صحابی نازل شده است که امیر یک گروهی بود و با سربازانش دچار اختلاف میشود، سپس سربازان نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم شکایت میبرند؛ رسول الله میفرمایند که در معروف باید از امیر خودتان اطاعت کنید که کاملا شأن نزول هم نشان میدهد که اولی الامر معصوم نیست، بلکه ممکن الخطاست و این خطای آن اولی الامر بوده است که باعث شده این آیه نازل بشود. اگر دچار نزاع شدید آن را به الله و رسولش برگردانید، اینجا نشون میدهد که معصوم قرآن و حدیث است نه امر اولی الامر یک: اولی الامر معطوف شده است و به صورت جداگانه ذکر نشده است در صورتی که برای الله و رسول جداگانه ذکر شده که این قرینه ای است بر این که اولی الامر معصوم نیست بلکه عصمت در کلام الله کلام رسولش است؛ دوم: اگر دچار اختلاف شدید شما(که هم شامل مؤمنینی است که اولی الامر هستند و هم مؤمنینی که اولی الامر نیستن) آن را به الله و رسولش برگردانید که آنجا نیز قرینه ای است بر اینکه اولی الامر نمیتواند معصوم باشد.
قسمت ششم: سوره نساء آیه ۵۹
در نتیجه، آنچه که ثابت میماند این است که لفظ مجمل "ولی" بر دلالت سیاق حمل میشود که در باب دوستی است؛ پس ثابت کردیم که به صورت اصولی این آیه نمیتواند نص تأسیسی باشد برای امامت. اگر این آیه بر فرض هم در شأن امام علی باشد، باز هم نمیتواند دلیلی باشد که آن را از سیاق منحرف کند، بلکه اینطور تفسیر میشود که الله و رسولش و مؤمنین ولی شما هستند، همان کسانی که مثل علی بن ابی طالب در حالت رکوع زکات میدهند و نماز برپا میدارند. امام باقر هم در یک روایت صحیح، این آیه رو اینطور تفسیر میکند: یک شخص میاد پیش امام باقر میگوید منظور از «وَالَّذينَ آمَنُوا » چیست؟ امام باقر میگوید یعنی کسانی که ایمان آوردند. این نشون میدهد که مراد آیه عام است، پس این به یک گروه خاصی مقید نیست؛ مطلق است برای کل مؤمنین. در ادامه آن شخص میگوید به من خبر رسیده است که این آیه در شأن امام علی نازل شده است. امام باقر میگوید علی هم از کسانی است که ایمان آوردند. این به صورت ضمنی رد میکند که این آیه در شأن امام علی نازل شده باشد؛ در واقع میگوید امام علی چون مؤمن است، پس شامل آیه میشود، نه این که این آیه در شأن ایشان نازل شده باشد؛ این یک تفاوت مهم است که باید بهش توجه کرد.
یا مثال دیگر، سوره بقره آیه 2: «ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ». این "الذین" اینجا بیان کننده صفت متقین و مؤمنين است. میدانیم که ما هیچ مؤمنی نداریم که کافر به غیب باشد، همه مؤمنین به غیب ایمان دارند؛ پس اینجا صفتشان را بیان میکند، نه این که مقیدشان کند پس اینجا "الذین یقیمون الصلاة" فرض گرفتند که برای مقید کردن است. در صورتی که میتواند برای بیان صفت باشد، و مادامی که آنها نتوانند دلیل بیاورند برای مقید کردنش، پس نمیشود آن را از سیاق منحرف کرد، چون اصل بر حجیت سیاق است، اصل بر حفظ سیاق است، و چون اینجا دلیلی ندارند و هیچ دلیل قانع کنندهای نیاوردند که این برای مقید کردن است نه برای بیان صفت. مورد بعدی این است که«يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»اینجا فرض گرفتند که صفت از نوع صفت لازم است، نه صفت کمال؛ صفت گاهی اوقات از نوع لازم است، یعنی باید آن را داشته باشی که مثلا مؤمن باشی، ولی بعضی صفات هستند که کمال اند؛ اگر داشته باشی، ایمانت کمال پیدا میکند. مثلاً سوره بقره آیه 2 الله میفرماید: «الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»، چون هیچ مومنی نداریم که به غیب کافر باشد. اما در سوره مثلاً فصلت آیه 6 میفرماید: «وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ»، وای بر مشرکان، «الَّذِينَ لا يُؤْتُونَ الزَّكاةَ» یعنی کسانی که زکات پرداخت نمیکنند؛ اینجا هم "الذین" مقید نمیکند، بیان صفت است، ولی زکات ندادن صفت لازمه مشرک بودن نیست، بلکه صفت کمال است، یعنی کفرشان را غلیظ تر میکند. چون آیه در شأن گروهی نازل شده است که صفتشان این بود که زکات نمیدادند، و مشرک بودند؛ حالا الله میفرماید وای بر مشرکان، اینجا منظور تمام مشرکین است. در این آیه صفتی آمده که صفت کمال است، چون در شأن کسانی نازل شده است که زکات نمیدادند. یا مثلاً در سوره مومنون آیه 1 میفرماید: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ»، براستی که مومنان رستگار شدند، «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ» کسانی که در نماز هایشان خاشع هستند، اینجا "الذین" بیان صفت است؛ نه مقید کردن. هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ. کسایی که در حالت نماز خاشع هستند میدانیم که صفت خشوع حتی برای نماز شرط لازم نیست، بلکه شرط کمال است، چه برسد به ایمان؛ یعنی کسی که در نمازش خشوع نداشته باشد، دلیلی بر کافر بودنش نیست، فقط کمال ایمانش کم و زیاد میشود. پس اینجا هم صفت، صفت کمال است نه صفت لازم. در سوره مائده آیه 55، چون شیعیان فرض گرفتند که فقط یک احتمال است، پس مراد همین است، طبق قاعده عقلی «إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال». پس اگر یک احتمال دیگری باشد، اصل استدلال از بین میرود. و دیگر نمیتوانند آن را دلیلی بگیرند برای منحرف کردن آیه از سیاق. یعنی الله اینجا میفرماید: «ولی شما [یعنی دوست شما] الله و رسولش و مؤمنین هستن»، و کسانی که ایمان آورده اند. جمله بعدی این است که «الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلاةَ وَيُؤتونَ الزَّكاةَ وَهُم راكِعونَ»، آن کسانی که مثل علی ابن ابی طالب نماز میخوانند و در حالت رکوع زکات میپردازند. من این را به فرضی میگیرم که آیه در شأن امام علی نازل شده است الله میفرماید که در حالت رکوع زکات میدهند. در صورتی که تفسیر درست نزد اهل سنت اینه که الله اینجا میفرماید ولی شما، دوست و یاور شما فقط الله و رسولش و کسانی هستند که ایمان آوردند، نه آن کفار، نه اهل کتاب؛ این مؤمنین کسانی هستند که نماز را برپا میدارند و زکات میپردازند در حالی که خاشع هستند. چرا اینجا رکوع را به معنی مجازیش حمل کردیم؟ چون این «وَهُم راكِعونَ» هم به «يُقيمونَ الصَّلاةَ» برمیگردد و هم به «يُؤتونَ الزَّكاةَ»، و میدانیم که رکوع جزئی از نماز است نه کلش، برای همین آن را حمل بر مجاز میکنیم. تفسیر اهل سنت، همین است. زیرا ما گفتیم اصلاً ثابت نیست که این آیه در حق امام علی نازل شده است، و به فرض اگر ثابت باشد، اینجا نمیتواند دلیل باشد برای منحرف کردن آیه از سیاق، چون «الذین» فقط از باب مقید کردن نیست، بلکه از باب بیان صفت هم است، و چون احتمالی وجود دارد، پس اصل استدلال شیعه از بین میرود. و همچنین «الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلاةَ وَيُؤتونَ الزَّكاةَ وَهُم راكِعونَ» اینجا صفاتی است که فقط محتمل بر صفت لازم نیست، بلکه محتمل بر صفت کمال هم میتواند باشد، و طبق قاعده عقلی «إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال»، باز هم اصل استدلال شیعه از بین میرود. پس هیچ دلیل قانعکننده ای برای منحرف کردن آیه از سیاق ندارند.
قسمت پنجم:سوره مائده آیه ۵۵ در قسمت پنجم قرار است یکی دیگر از دلائل شیعه را بررسی کنیم. سوره مائده آیه 55: الله میفرماید: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ». شیعه به این آیه استناد میکند و میگوید که امام علی در حال رکوع به یک شخص فقیری انگشتری را بخشید و الله این آیه را نازل میکند و بیان میکند که سرپرست مؤمنین فقط الله و رسولش و آن مؤمنينی هستند که نماز را برپا میدارند و در حالت رکوع زکات میدهند. اول این آیه را به صورت اصولی بررسی میکنیم، سپس به اصل استدلال شیعه هم بهش میپردازیم. لفظ "ولی" یک لفظ مجمل است، یعنی دارای چندین دلالت است که هیچ کدامشان بر دیگری ظاهر نیست. اگر ما به سیاق آیه نگاه کنیم،( به آیه 51 تا 54 )میبینیم که بحث در مورد دوستی و دشمنی با کفار است. الله در آیه 54 میفرماید: ای مؤمنين اگر از دین خودتون برگردید یعنی با کفار دوستی کنید، الله قومی را میآورد که آنان را دوست دارد و آنها نیز الله را دوست دارند و در مقابل مومنین فروتن هستند و در مقابل کفار جهاد میکنند. «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» پس دلالت سیاق اینجا بحث دوستی است. دلالت لفظ مجمل است و اصل بر این است که لفظ بر سیاق حمل میشود یعنی آن چیزی که دلالت لفظ را برای ما آشکار میکند، دلالت سیاق است. پس آن چیزی که ظاهر است بحث دوستی است؛ یعنی "ولی" اینجا معنای دوستی پیدا میکند؛ اصل بر همین است. حالا شیعه میخواهد یک دلیلی بیارود که این آیه را از سیاقش منحرف کند، اگر به فرض بتوانند این کار را بکنند، آیه دیگر محکم نیست، متشابه میشود و نمیتواند دیگر نص تأسیسی باشد. قرار بود یک نص تأسیسی بیاورند؛ به این آیه استناد میکنند، در صورتی که آن چیزی که از این آیه ظاهر است بحث دوستی است. اگر بخواهند یک دلیل دیگری بیاورند و آن را از دوستی منحرف کنند به بحث سرپرستی، نص دیگر متشابه است، نه محکم و نص تأسیسی نمیتواند باشد؛ این یک نکته خیلی مهم هست . حالا به اصل استدلال شیعه میپردازیم. استدلال شیعه چند تا فرض داره: اول اینکه این آیه در شأن امام علی نازل شده است؛ هیچ روایت صحیح در این زمینه نیست. درست است که بعضی از مفسرین این اعتقاد را دارند،اما تمام طرقی که در این زمینه است همه ضعفشان شدید است؛ پس تعدد طرق نمیتواند دلیلی باشد برای تقویتشان و چه برسد به این که ادعای تواتر کنند؛ چون من دیدم عده ای از شیعیان که ادعای تواتر میکنند، این نشان میدهد که نسبت به حدیث و علوم حدیث آشنایی ندارند. گاهی اوقات شهرت یک روایت در نزد یک گروه خاصی و اون هم با ضعف شدید میتواند قرینه بر جعلی بودن باشد، چه برسد به این که بخواهند دیگری را تقویت کنند. این روایت بر مدار کوفیون است، کوفیون هم در بینشان شایعه بود است که روایات خیلی زیادی که نکارت دارند در فضائل اهل بیت بیان کردند. همچنین قرینه دیگری نیز است، اینکه امام باقر در یک روایت صحیح که در آخر به آن میپردازیم به صورت ضمنی رد میکنند که این آیه در شأن امام علی نازل شده است. پس یک؛ شهرت این طریق، برمدار کوفیون، ضعف شدید کل طرق و رد ضمنی امام باقر که از اهل بیت امام علی هستند، خود اینها قرینه هستند نه تنها بر ضعفشان بلکه بر جعلی بودنشان. حالا ما فرض میگیریم که باشد، در شأن امام علی نازل شده است، یعنی منظور از « الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» این است که امام علی در حالت رکوع زکات دادند؛ آیا این دلیل میتواند باشد بر اینکه این آیه رو از سیاقش منحرف کنیم؟ یک فرض دیگه هم دارند شیعیان، اینکه "الذین" دوم برای مقید کردن مؤمنين است، یعنی مؤمنينی که نماز برپا میدارند و زکات میدهند در حالت رکوع؛ این فرض خودش بر این فرض استوار است که چون یک احتمال است پس دیگر باید منظور همان باشد؛ در صورتی که طبق قاعده عقلی اگر احتمال دیگری باشد، پس اصل استدلال شیعه فرو میریزد. «إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال» یعنی زمانی که احتمالی بیاد استدلال باطل میشود. "الذین" گاهی برای مقید کردن میاد، گاهی هم برای بیان صفت میاد. مثلا سوره مائده آیه 44 الله میفرماید: «يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا». الله در این آیه میفرماید که انبیای بنیاسرائیلی به تورات حکم میکردند، اون کسانی که اسلام آورده بودند؛ اینجا دیگر الله مقید نکرده است، صفت انبیا را بیان میکند، میگوید اینها مسلمان هستند. هیچکس نمیگوید گروهی داریم از انبیا که مسلمان بودند، گروهی دیگر هم داریم که غیر مسلمان بودند؛ همه در مقابل الله تسلیم بودند. پس اینجا "الذین" بیان صفت است.
قسمت پنجم:سوره مائده آیه ۵۵
یک قسمت دیگر هم هست که این را از باب فایده توضیح میدهم. ابراهیم علیه السلام از خداوند میخواهد که در بین نسلهای خودش هم امامی قرار بدهد. خداوند میفرماید که من عهد خود را به ظالمان نمیرسانم. شیعه اینجا میگوید که ظلم در معنی لغویاش یعنی آن چیزی که در جای خودش قرار داده نشده است. شیعه اینجا معنی ظالم را معنی لغوی میگیرد نه معنی استدلالی. زیرا زمانی که میگوییم ظالم، منظور همان ظلم اکبر است، شرک و کفر است. ولی شیعه میگوید نه، منظور معنی لغوی است، یعنی هر خطا، هر چیزی که در جای خودش نباشد میشود ظلم. این را مراد گرفته است و میخواهد از این عصمت را اثبات کند. این ربطی به بحث امامت ندارد دیگر، ولی خب این را از باب فایده میخواهم توضیح بدهم. اگر این فرض را بپذیریم، پس دیگر خود ابراهیم علیه السلام باید هیچ کار خطایی انجام نداده باشد. در صورتی که در قرآن آمده که الله تعالی میفرماید به ابراهیم اقتدا کنید، مگر یک عملش که برای آزر طلب آمرزش کرد. خدا میفرماید به این کار او اقتدا نکنید. این نشان میدهد که کار ابراهیم علیه السلام درست نبوده است. طبق معنای لغوی این داخل در ظلم میشود، این چیزی است که در جای خودش نبوده است. اگر این حرف شیعه را بپذیریم که معنای لغوی منظور است، پس اولین کسی که دچار ظلم شده خود ابراهیم علیه السلام است، پس نباید امام میشد. از این طریق متوجه میشویم که منظور از ظلم اینجا ظلم اکبر است، یعنی کفر، یعنی شرک. همان طور که امام سعید بن جبیر این را بیان میکند. در آیهای از قرآن هست که خداوند میفرماید و نبوت و حکمت و کتاب را در ذریه ابراهیم قرار داده است؛ و اگر امامتی با آن معنای اصطلاحی منظور بود، باید به آن اشاره میشد، اما هیچ اشاره به آن نشده است؛ بلکه گفته آن چیزی که در ذریه است، نبوت و حکمت و کتاب است که همه در زیر نبوت قرار میگیرند، و هیچ حرفی از امامت اصطلاحی مورد زعم شیعه نیست. حالا یک شبهه دیگری می ماند این که لفظ الناس دلالت بر عمومیت میدهد و حضرت ابراهیم از بعد تشریعی برای همه مردم نبی نشده بود و از بعد تکوینی همه مردم به ایشون اقتدا نکردن پس اینجا دیگر نمیشود آن را معنای لغوی که دلالت معنای آن بر نبوت هست باشد در جواب باید گفت که ما برای لفظ امام یک معنای لغوی که موجود هست و اصل هست داریم و برای لفظ الناس یک معنای عمومیت که اصل هست و یک معنای مجازی که به آن اطلاق عام بر خاص میگویند داریم . پس برای لفظ الناس دو مورد داریم که موجوده و برای امام یک مورد که موجود است و معنای اصطلاحی برای امامت هنوز معدوم هست و شیعه میخواد از این شبهه امامت اصطلاحی رو اثبات کنه یک اصل هست که موجود بر موجود حمل میشود نه بر معدوم در نتیجه منظور از الناس اطلاق عام بر خاص هست یعنی کلمه دال بر عمومیت میدهد ولی مراد گوینده همه مردم جهان نیست بلکه از باب کثرت هست در نتیجه مادامی که بتوان معنای مجازی لفظ الناس را بر معنای لغوی امام حمل کرد نمیتوان آن مراد معدوم برای لفظ امام را اثبات کرد این هم داخل در همان قاعده عقلی هست : اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال
قسمت چهارم :سوره بقره آیه ۱۲۴ در این قسمت قرار است که یکی از دلائل شیعه که در قرآن به آن استناد میکنند را بررسی کنیم. سوره بقره، آیه 124. مضمون آیه این است که وقتی که خداوند ابراهیم علیه السلام را به وسیله کلماتی آزمایش قرار میدهد، و ابراهیم علیه السلام آن را به نحو احسن انجام میدهد، خداوند به ابراهیم علیه السلام میفرماید که من تو را امامی برای مردم قرار میدم. «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». سپس ابراهیم عليه السلام میفرماید: آیا در بین ذریه و فرزندان من هم کسی را امام قرار میدهی؟ خداوند میفرماید که «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» یعنی عهد من به ظالمین نمیرسد آن چیزی که از دلالت این آیه برای ما آشکار و ظاهر است این است که امام یعنی پیشوا. ابراهیم علیه السلام هم پیامبر بوده است، این صفت پیشوایی به تمامی انبیا تعلق میگیرد. پس آن چیزی که از این آیه برای ما ظاهر است این است که منظور از امامت، همان نبوت است زیرا ابراهیم پیامبر بوده است، امام هم یعنی پیشوا. و یکی از صفات انبیا همان پیشوایی است. حالا شیعه یک استدلالی را میچیند، که بعد نتیجه بگیرد که معنی امام نمیتواند معنای لغوی باشد، بلکه معنای اصطلاحی برایش جعل میکند ؛ بعد هم میخواهد با استدلال این را اثبات کند. وقتی که میخواهد به استدلال رجوع کند، این دلالت بر این میدهد که دلالت آیه ظاهر نیست. پس اگر به فرض بتوانند این را اثبات کنند آیه میشود متشابه؛ زیرا از ظاهرش عبور کرده؛ و گفتیم نص تأسیسی نمیتواند متشابه باشد. پس به فرض محال اگر بتوانند این را اثبات کنند، باز هم یک دور باطل است. حالا میخواهیم ببینیم واقعاً استدلال شیعه چیست و آیا درست است یا خیر. شیعه میگوید ابراهیم علیه السلام زمانی که مورد ابتلا و آزمایش قرار گرفت، پیامبر بوده است. اگر منظور از امامت اینجا نبوت باشد، یعنی خداوند به پیامبری گفته است من میخواهم تو را پیامبر کنم. این میشود چه؟ تحصیل حاصل و باطل است. میگویند پس در نتیجه باید معنای اصطلاحی برایش جعل کرد و معنای لفظ غیر از معنای لغویش هست. حالا جواب اهل سنت چیست؟ اولاً شیعه فرض کرده که زمانی مورد ابتلا قرار گرفته که نبی بوده است، این یک فرض که نیاز به اثبات دارد؛ و مادامی که نتوانید اثباتش کنید، یعنی یک احتمال باشد، همین محتمل بودن برای رد اصل استدلال کافی است. یک قاعده عقلی است که میگوید «إذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال» یعنی زمانی که یک احتمالی بیاد، اصل استدلال باطل میشود؛ این چه زمانی است؟ زمانی است که استدلال طرف مقابل بر این فرض است که تنها یک احتمال وجود دارد و به اجبار هم باید همون احتمال باشد؛ اما زمانی که ثابت بشود، فقط یک احتمال وجود ندارد و احتمالهای دیگری نیز است، اصل استدلال رد میشود . آنها فرض کرده اند که ابراهیم در زمان نبوتش مورد ازمایش قرار گرفته است، باید اثبات کنند که در زمان نبوتش بوده است. حالا اگر بر فرض اثبات کنند چه میشود؟ باز هم طبق آن قاعده عقلی، اصل استدلالشان رد میشود. چطور؟ در قسمت دوم خدا میفرماید که من تو را امامی برای مردم قرار میدهم. ما باید بفهمیم که جعل تکوینیه یا تشریعیه. تشریعی مانند این که الله میفرماید محمد ﷺ پیامبر است، باید به او ایمان بیاورید. این میشود جعل تشریعی؛ به صورت شرعی بر ما واجب کرده است که به نبوت محمد ﷺ ایمان بیاوریم. اما یک جعل دیگر هست به نام جعل تکوینی، ما پیامبرانی داریم که ممکن است کسی پیرو آنها نشده باشد. این پیامبر به صورت تشریعی نبی شده است ولی به صورت تکوینی کسی به او اقتدا نکرده است. چون این احتمال وجود دارد که جعل میتواند جعل تکوینی باشد یا جعل تشریعی، از این باب که دایره نبوت گسترش پیدا کرده است، پس طبق آن قاعده عقلی باز هم اصل استدلال باطل میشود، فرض میکنیم که، در زمان نبوتش مورد آزمایشش قرار گرفته است؛ حالا اینجا جعل چطوری بوده است؟ دو حالت دارد: یا دایره نبوتش گسترش پیدا کرده است، چون ابراهیم علیه السلام بعدها به شام میرود، به کنعان میرود، مصر میرود، حجاز میرود و این باز هم تعارضی ندارد با این که بگوییم در زمان نبوتش مورد ازمایش قرار گرفته است و یا میتواند منظور همان جعل تکوینی باشد، یعنی خداوند به ابراهیم علیه السلام وعده داده که مردم به او اقتدا میکنند.
قسمت چهارم:سوره بقره آیه ۱۲۴
قسمت سوم: اصول ابتدایی در تاسیسات شرعی بنده در این قسمت ، اصولی را بیان میکنم که برای بررسی دلائل شیعه مهم است، از این جهت که ببینیم آیا صلاحیت استناد دارند یا نه. و سپس حقیقت هر کدام از دلائل شیعه را از جهت مفهوم بیان میکنم. لفظ از نظر دلالتی به دو دسته کلی و چهار دسته جزئی تقسیم میشد. دو دسته کلی که شامل محکم و متشابه است؛ محکم دو دسته جزئی دارد که شامل نص و ظاهر است. و متشابه هم دو دسته جزئی دارد که در ذیل خودش است و شامل مجمل و مؤول است. نص آن لفظی است که یک دلالت دارد و برای ذهن دلالتی غیر از آن تداعی نمیشود. ظاهر آن لفظی است که چند مدلول دارد ولی یکیشان آشکارتر است. مجمل آن لفظی است که چند مدلول دارد و امکان ترجیح بینشان نیست، یعنی آن ترجیح در خود لفظ وجود ندارد. مؤول آن لفظی است که چند مدلول دارد و یک مدلول ظاهر دارد ولی مراد گوینده آن مدلولی است که غیر ظاهر است و این از طریق قرائن قابل فهم هست حالا با فهم این اصول قرار است ما بفهمیم که نص (منظورم اینجا از نص، دیگر آن نص در معنی اصولیاش نیست، منظور همان منقولات شرعیه، قرآن یا حدیث). نصوص یا تأسیسی هستند یا تأکیدی هستند. یعنی چه؟ خداوند برای بار اول که یک عقیدهای یا عملی را بر ما واجب میکند، یک نص و وحی میفرستد. آن چیزی که اول برای ما واجب کرده است، میشود نص تأسیسی. بعد نصوصی که بعدها فرستاده میشوند و تأکید میکنند بر نص تأسیسی، این میشود نص تأکیدی. پس نص تأسیسی از نظر زمانی مقدم است بر نص تأکیدی؛ یعنی تا زمانی که تأسیس نباشد تأکید هم نیست. آن چیزی که از نص تأسیسی برای ما کاملاً آشکار است این است که قابلیت مرجعیت و استناد دارد. در سوره آل عمران آیه ۷ آمده است که آیاتی یا متشابه هستند یا محکم؛ آن آیاتی که محکم هستند، ام الکتاب نام دارند، وآیاتی که متشابه هستند، افرادی که در قلبشان مرض است برای فتنهجویی به آن استناد میکنند.در حالی که آیات متشابه علمشان نزد الله هست (و یا راسخون در علم ) در نتیجه طبق دلالت این سیاق ،نشان میدهد که مرجعیت قرآن مربوط میشود به آیات محکم و مردم در مقابل محکمات ملزم هستند چون فهم آن برای همه ممکن هست و حجت خدا باید حجتی بر تمام مردم باشد ؛ و این شامل حدیث هم میشود، چون حدیث هم همان طور که قرآن مصدر تشریع است، حدیث هم مصدر تشریع است و از باب قیاس، آن حکمی که بر قرآن جاری است بر حدیث هم جاری میشود. یعنی همان طور که مرجعیت قرآن بر محکمات است، مرجعیت حدیث هم بر محکمات است. پس نص تأسیسی قابلیت مرجعیت دارد و در سوره آل عمران آمده است که مرجع کتاب آیات محکم هستند. پس این نشان میدهد که نص تأسیسی به عنوان مرجع باید قابلیت این را داشته باشد که از نظر دلالتی، محکم باشد یا نص باشد یا ظاهر باشد. و اگر نصوص تأکیدی هم محکم باشند از نظر دلالتی، باز هم قابلیت مرجعیت را دارند. حالا قرار است یک عقیده ای برای ما تأسیس شود و طبق ادعای شیعه آن امامت الهی است. ما باید برویم دنبال نص تأسیسی بگردیم یا به عبارتی آن نصی که قابلیت مرجعیت را داشته باشد، یعنی محکم باشد. اگر شیعه دلیلی بیاورد که بر امامت الهی دلالتش محکم نباشد، بدون شک این نمیتواند نص تأسیسی باشد و نمیتواند ادعا کند این نص تأکیدی هم است، چون اول باید نص تأسیسی را اثبات کند بعد برود دم از تأکید بزند. چون تاسیس مقدم بر تاکید هست پس یکی از شروط دلیل شیعه، باید محکم دلاله باشد، یا ظاهر باشد یا نص باشد.