پروچیستا | ناعمه سجادی
Статистикаآموختن برایم نفس است تکنولوژی ابزارم و هنر پنجرهام. اینجا از هنر، تکنولوژی و یادگیری میگویم. www.naemehsajadi.com ارتباط با من: @Naemehsaj
- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 129
- 1/48двое суток
- 147
- 1/72трое суток
- 159
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
📌نقد در خلوت؛ تمرینی برای متخصص شدن معتقدم میزانِ تخصص، و عمقِ دانش و بینشِ افراد در موضوعی را، میتوان از نقدهایی که در حیطهی آن موضوع ارائه میدهند شناخت. تاکنون با کمتر شخصیتِ متخصص و قابلتحسینی آشنا شدهام که نقدِ هوشمندانه و همهجانبهای در بابِ موضوعِ تخصصش ننوشته باشد. اما متخصص چطور به نقدِ خوب میرسد؟ جطور باید منتقدِ درونمان را متوجهِ بیرون کنیم و چیزها را بهتر ببینیم؟ اصلاً اول باید متخصص شد و بعد نقد کرد، یا باید آنقدر در خلوت نقد کرد تا متخصص شد؟ چیز بدی که بهنامِ نقد جاافتاده، بدگویی و دشنام به یک فرد یا اثر، یا تحسین و مبالغه دربارهی آن، بدونِ ارائهی استدلالی منطقی و دقیق است؛ توضیحاتی کلی و مبهم دربارهی اثر یا موضوعی. پیشوای اعظمِ این مدل نقد هم که معرف حضورتان است؛ مسعود فراستی. البته مسئله، در اینجا، شخص فراستی نیست؛ بلکه استفاده از نمونهی او برای دیدن مرزی است که میان نقد، سلیقه، داوری و بدگویی وجود دارد. حالا تصور کنید شما بهعنوان یک متخصص بخواهید موضوعی در حیطهی کاریتان را نقد کنید. هر حرفی که میزنید باید همراه با استدلال باشد و بتوانید برایش برهان و شاهد بیاورید. بنابراین یا باید آموختههایتان را به شکلی مناسب چهربندی کنید و بنویسید، یا مجبور میشوید منابع دیگری مطالعه کنید، مفاهیم را بیازمایید و در نهایت، نتیجهتان را بیان کنید. نباید حکمِ ارزشی بدهید، بلکه ناچارید موضوع را تحلیل کنید و دربارهی هر بخش، سخنِ مستدل بگویید. نمیتوانید سلیقهی شخصیتان را به عنوانِ معیاری موردِ قبولِ همه ارائه دهید. لازم است در بیان نقد خود اصولی را رعایت کنید و لحنِ متقاعدکننده و غیرتهاجمی داشته باشید. و مورد آخر که از همه مهمتر است اینکه، باید با دقتی مضاعف، موضوعِ موردنظر را بررسی و مطالعه کنید. دقت در نقد فقط به معنای مطالعهی بیشتر نیست؛ دقت یعنی دیدنِ جزئیاتی که در نگاه اول به چشم نمیآیند، تفکیکِ بخشهای مختلف یک موضوع، توجه به روابط میان آنها و واکاویِ دقیقِ شواهد. منتقد باید آنقدر با حوصله به موضوع نگاه کند که بتواند از کلیگویی فاصله بگیرد و نشان دهد دقیقاً چه چیزی، کجا و چگونه رخ داده است. همین واداشتنِ ذهن به مشاهدهی جزئیات و پرسیدنِ مداومِ «چرا؟» و «چگونه؟» است که نقد را از یک اظهار نظر شخصی جدا میکند و به تمرینی برای عمیقتر دیدن تبدیل میشود. همهی این مراحل، شما را وامیدارد، موضوعِ موردِ نقدتان را بهتر و عمیقتر بشناسید و در تخصصتان، گامی به جلو بردارید. پس میتوانیم به نقدِ افراد، موضوعات و رفتارهای حرفهایِ مرتبط با تخصصمان به چشمِ تمرینی برای شناختِ عمیقترِ حرفهمان بنگریم. نقد تنها محصول تخصص نیست. بلکه خودش میتواند ابزار عمیقتر شدن تخصص باشد. پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌تراوشات یک ذهنِ بیکارِ سرخوشِ سبکعقل بد مینویسی. میدانم. پس چرا مینویسی؟ چرا ننویسم؟ چون بهدردنخورند نوشتههایت. خب اگر ننویسم بهتر میشوند؟ حالا کی گفته اصلا باید بنویسی؟ ننویس. وقتی خوب نمینویسی، ننویس. بگذار آنها که بلدند بنویسند. مینویسم چون میخواهم بیاموزم. بیشتر بیاموزم. بهتر بیاموزم؛ عمیقتر. وقتی مینویسم بهتر میاندیشم؛ اندیشههایم وضوح پیدا میکنند. گیریم که اینطور باشد، خب در خلوتت بنویس و فکر کن. چرا منتشرشان میکنی؟ چرا منتشرشان نکنم؟ چون آبروریزیست این خزعبلاتِ مکتوبت. مگر کسی را به خواندنشان واداشتهام؟ بخواهند میخوانند، نخواهند رد میشوند. خب میخوانند و میگویند عجب بیکارِ سرخوشِ سبکعقلی. مینویسم که عقلم سنگینتر شود دیگر. الان نپرسیدم چرا مینویسی. پرسیدم چرا منتشر میکنی؟ که پایبندم کند به نوشتن. نشنیدی دوری کلارک در «بازی بلندمدت» چه گفت؟ چه گفت؟ «تقریبا همهی ما برای دست جنباندن و انجام دادن کاری، به ضربالجل نیاز داریم.» حتی شما دوست عزیز! وقتی میدانم میخواهم تا فلان موقع مَتنکی بنشرانم، محکمتر مینشینم پای کار. وقتی میدانم چند نفری متنم را خواهند خواند که برایم عزیزند و مهم، جدیتر قلم میرانم. وقتی میدانم خودِ آیندهام بازخواهد گشت به این نوشتهها، برایِ دیدوبازدید از منِ گذشته، عمیقتر خواهم اندیشید تا کمتر خجالت بکشم. در هر صورت این منم. پر یا خالی. اندیشمند یا نادان. من اینم. و میخواهم بهتر شوم. پس از خودم نمیگریزم. از نشان دادنٍ خودم نمیهراسم. چه کسی گفته همیشه باید اندیشمندترینها بنویسند؟ مگر من عضوی از این جامعه نیستم؟ چرا نباید دیدگاه و حتی روزمرهی زندگیِ تکتکِ مردمِ معمولیِ یک دوره، ثبت شود؟ مینویسم تا بگویم همچون منی هم زیسته این جهان را؛ این دوره را. مینویسم تا باشم. تا باشم و بیاندیشم و بیاندیشانم. اگر ذهنی با خواندنِ کوتهفکریهای من به تلاطم بیفتد، باز هم اندیشاندهام؛ غیر از این است؟ پس مینویسم تا باشم، بیاندیشم و بیاندیشانم. عجب بیکارِ سرخوشِ سبکعقلی هستی تو! پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
✨ ریشهدان منم برای انتخاب، اول باید ریشهکن کنم. قبل از آن باید بشناسم؛ هر کلیشهای را در زبان و جهانم. بفهمم چهها در ذهنم، همچون قانونی نانوشته، ریشه دواندهاند؛ گاهی آنقدر قدیمی که نمیدانم انتخاب مناند یا میراثم. اصلاً چطور میشود نانوشته را شناخت؟ بعد از این همه سال بیتوجهی، چطور میشود گلهای قویریشهی ذهن را وارِسم؛ بفهمم بذر کدام را خودخواسته کاشتهام و بذر کدام را در دامانم انداختهاند؟ اصلاً فرض کن گلهای غیرخودی را شناختم. بعضی ریشهها چنان دورِ گلدان پیچیدهاند و پیچیدهاند که گویی دیگر بخشی از گلداناند. اگر بخواهم بِکَنَمشان، چه معلوم که گلدان آسیب نبیند؟ میشکند. اصلاً گیرم گلدان نشکند. چطور از ریشه بِکَنَمشان که دردم نیاید؟ میآید؛ ریشهدان منم. یا اگر دردم نیاید، چطور دلم بیاید؟ عادت کردهام هر روز با آنها خوشوبش کنم. یا اگر دلم بیاید، جواب مردم را چه بدهم؟ که: «چطور توانستی؟ حالا که گل داده؟ حالا که ریشه دوانده؟». و اگر نترسم، مگر این ریشهها به این راحتیها وا میدهند؟ و تازه، فرض کن وا دادند. چه میخواهم جایشان بکارم که گلدان خالی و بیروح نماند؟ که اگر خالی بماند، چهها که بر سرم نخواهد آمد. پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
شعر من، اسب بالدار من .pdf
کتابچهی «شعر من، اسب بالدار من» شعر و متنهایی برای شعر لادن شایانفر @ladanshayanfar
📌 خودپوشانی؛ سمِ مهلکِ مخفی گاهی فکر میکنم یکی از عمیقترین زخمهایی که سالهاست بر روان ما نشسته، عادت به خودپوشانی است. اینکه هر روز بخشی از خودم را پنهان کنم و بخشی را کمرنگ. هیچ حس خوبی ندارم وقتی ناچارم تظاهر کنم، حتی اگر بدانم راه دیگری پیش پایم نیست. مدتهاست به این میاندیشم که ما ایرانیها از کِی اینقدر به دورویی عادت کردهایم. نه، منظورم دورویی به معنای اخلاقیاش نیست. منظورم همان چیزی است که جامعهشناسان از آن با عنوان double life یا «زندگی دوگانه» یاد میکنند؛ وقتی میان آنچه هستی و آنچه اجازه داری نشان بدهی، شکافی عمیق بیفتد. عقیدهات را بپوشانی، پوششت را بنا به مصلحت تغییر دهی، واژهای را فروبخوری، چیزی را بدانی و خودت را به ندانستن بزنی، یا چیزی را ندانی و ادای دانستن دربیاوری. بهقدری به این کار عادت کنی که گاهی متمول بنمایی تا کم نیاوری، گاهی ناتوان شوی تا امتیازی بگیری. پیش از هر حرف و هر رفتار، ناخودآگاه حسابوکتاب کنی که اینجا کدام نسخه از من دردسر کمتری میآفریند. محمد قائد در جستار «مفهوم آینده در ادبیات قدیم و در تفکر اجتماعی معاصر» این مسئله را دوپارگیِ ذهن میخواند و در توضیح دوپارگیِ ذهنِ عرفانشناسانِ امروز میگوید: «شخص با نوعی ژیمناستیک فکری میتواند در ساعات رسمی ماتریالیست، راسیونالیست، کاپیتالیست یا هر چیز دیگر باشد، اما در اوقات فراغت به مکتب عرفان بگرود.» او در ادامه میگوید: «وقتی فکر دوپاره شده باشد، هر دو نیمه ارزش خود را از دست میدهد.» این دوپارگیِ ذهن، رنج عمیقیست اما به گمانم مسئله فقط خودِ این رنج نیست، عادی شدنِ آن است. وقتی سالها در چنین فضایی زندگی کنی، دیگر فقط برای حفظ امنیت نقش بازی نمیکنی، خودِ نقش میشوی. حتی جایی که هیچ خطری در کار نیست، باز هم نقاب را برنمیداری. انگار ذهنت روی حالت پیشفرضِ تظاهر تنظیم شده است. دیگر لازم نیست کسی مجبورت کند. خودت، پیش از همه، خودت را سانسور میکنی. خودپوشانی، کمکم به عادت بدل میشود. این برای هر انسانی فرساینده است. آدم را از خودش دور میکند. مرز میان «بودن» و «نمودن» را برمیدارد. آنقدر پوست میاندازی که گاهی خودت هم یادت میرود پوست اصلیات کدام بود. اما اگر شغل تو معلمی باشد، این زخم فقط بر جان خودت نمینشیند. این یادداشت را از جایگاه کسی نمینویسم که بیرون گود ایستاده و دیگران را سرزنش میکند. سالهاست خودم هم همین زیست را تجربه میکنم و این روزها، بیش از همیشه، از آن فرسودهام. دغدغهام اما فقط حال خودم نیست. دغدغهام، حال دانشآموزهایی است که هر روز روبهروی ما مینشینند. ما معمولاً خیال میکنیم معلم، کتاب را تدریس میکند، در حالی که خودِ معلم پیش از کتاب، درس است. در علوم تربیتی مفهومی هست به نام Hidden Curriculum؛ «برنامهٔ درسی پنهان». یعنی آنچه دانشآموز، بیآنکه در هیچ کتابی نوشته شده باشد، از مدرسه میآموزد. از نگاه معلم، از پوششش، از رفتارش، از سکوتش، از ترسش، از واکنشش به قدرت و از قوانین نانوشتهای که بر مدرسه حاکم است. کودک فقط معلم را نمیشنود، او را میخواند. وقتی شاهد است معلمش با ورود مدیر یا بازرس، ناگهان نسخهی دیگری از خودش را رو میکند، شاید دلیلش را نفهمد، اما پیامش را میگیرد. وقتی میبیند پوشش معلم در مدرسه با بیرون از مدرسه زمین تا آسمان فرق دارد، وقتی درمییابد بعضی عقیدهها فقط پشت درهای بسته گفته میشوند، وقتی میفهمد که بعضی واژهها فقط در جمعهای امن به زبان میآیند، ذهنش آرامآرام الگویی میسازد؛ الگویی که هیچکس آن را مستقیم آموزش نداده است. او یاد میگیرد که حقیقت، همیشه گفتنی نیست. میآموزد که اصالت، همیشه سودی ندارد. که برای پذیرفته شدن، گاهی باید خود واقعیاش را کنار بگذارد. یاد میگیرد پیش از آنکه بپرسد «من چه فکر میکنم؟»، بپرسد «دیگران از من چه میخواهند؟» و شاید خطرناکترین پیام همین باشد؛ اینکه قطبنمای درونی کودک، آرامآرام از کار بیفتد و قطبنمای بیرونی جایش را بگیرد. از آن پس، تصمیمهایش را نه بر پایهی باورهایش، بلکه بر پایهی پاداش و تنبیه تنظیم کند. به جای اینکه خودش را زندگی کند، نقش مناسب هر موقعیت را بازی کند. این فقط یک رفتار نیست، یک شیوهی زیستن است و شیوهی زیستن، از هر درس دیگری ماندگارتر. شاید سالها بعد، دانشآموزم فرمولهای ریاضی را فراموش کند، اما بعید میدانم آن درس پنهان را از یاد ببرد؛ درسی که هر روز، بیصدا، در کلاس جریان داشت: برای دوام آوردن، خودت نباش. نسخهی مناسبِ موقعیت را عرضه کن. همین است که این روزها بیش از هر چیز نگرانم میکند. میترسم ناخواسته، بزرگترین درسی که به نسل بعد منتقل کنیم، نه ریاضی باشد، نه ادبیات و نه علوم. «خودپوشانی» باشد. پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌 میخواهم بوی آدم بدهد این روزها بسیار به این میاندیشم که چه کنم نوشتارم انسانیتر شود و از نوشتههای هوش مصنوعی متمایز بماند. چه کنم رنگ و بوی انسانی بگیرد. واضح است که پیش از هر چیز، باید بکوشم فرم و لحن خاص خود را بیابم؛ و برای رسیدن به آن، بهقدری بنویسم تا پیکرهی نوشتارم از دلِ خراطیهای زبانیام خود را بنمایاند. میخواهم اصطلاحات روزمرهی بیشتری بیاموزم و در گفتار و نوشتارم به کار ببرم. چیزهایی که در زبان مردم جاری است یا مدتی ترند میشود و همه به کارش میبرند. برای این منظور، نیاز دارم در جامعهی زندهی کشورم زندگی کنم؛ زندگی، به معنای هشیار بودن در معاشرتها، وبگردیها و مطالعهها. باید این اصطلاحات را بجویم و یادداشت کنم. زبانزدها و ضربالمثلهای کاربردیِ قدیمی هم رنگ ویژهای به متن میبخشند. زبانزدی که هنوز کار میکند، باید به کار گرفت. مثلاً ضربالمثل «این هفت صنار غیر از آن چارده شاهی است» شاید امروز چندان درک نشود، اما زبانزدی چون «نرود میخ آهنین در سنگ» هنوز هم کاراست. همچنین استعارههای خاص، جذاب و منحصربهفرد را در جایی ثبت کنم. شاید روزی، در موقعیتی متفاوت اما با بستری مشابه، همان استعاره به کار بیاید. گذشته از این، ذهنم را باز میکند و آن را برای زایش ایدههای تازه آماده نگه میدارد. استعارههای هوش مصنوعی، وقتی نمونههای زیادی ازش میخواهی بدک نیست، ولی بسیار خام است و هنوز یک جای کار میلنگد. باید باحوصله روی پیشنهاداتش کار کنی تا چیزی قابل، ازش دستگیرت شود. پرهیز از حشو و زایدنگاری و تلاش برای مغزدار نوشتن؛ یعنی جملهی پوک نداشته باشم. هر جمله را که بشکنی، مغزی از آن بیرون بیفتد، ترجیحاً درجهیک. نه اینکه فقط تعدادی کلمهی قلمبهسلمبه را برای تأثیرگذاری، یا کش دادنِ بیدلیلِ موضوع و پر کردن پاراگراف، کنار هم ردیف کرده باشم. تجربههای شخصیام را بیشتر، و با جزئیاتِ مرتبط، در دلِ نوشته بکارم. چیزی که متن را واقعاً متعلق به من میکند، همین تجربههایی است که هیچ ماشینی از آنها خبر ندارد. نقلقولهای معتبر اما کمتر شناختهشده هم میتوانند بر ارزشِ متن بیفزایند. بهتر است نقلقولی باشد چون مرواریدی کمیاب، نه جملهای که از فرطِ تکرار، نقل هر محفلی شده است. وقتی جملهای را که خودت از دلِ کتاب، مجله یا مصاحبهای بیرون کشیدهای بازگو میکنی، برای مخاطب ارزشمند است؛ چون او را به سرنخی برای پیگیری وصل میکنی که خودت ریشهاش را میشناسی. ناگفته پیداست در بسیاری از این بخشها، هوش مصنوعی بهعنوان همکاری خستگیناپذیر ولی بیدقت و پر از سوتی، کنار ماست تا از کمکهای فوقالعادهاش بهره بگیریم. شما چه راههای دیگری برای نوشتن متنهایی انسانیتر سراغ دارید؟ پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌خواندن یا خاندن؟ مسئله این است متنی که دیشب از کانال فرشته برگی بازنشر کردم، برای تعدادی از همراهانم این پرسش را برانگیخت که آیا استفاده از «خاندن» و «خاستن» به جای «خواندن» و «خواستن» عمدی بوده است؟ و اگر بله، چرا بعضی نویسندگان چنین رسمالخطی را انتخاب میکنند؟ این موضوع بیشتر از آنکه یک مسئلهٔ درست یا غلط باشد، یک اختلاف در فلسفهٔ رسمالخط فارسی است. بحث اصلاح خط فارسی، پیشینهای دستکم از دورهٔ مشروطه دارد؛ اما از دههٔ ۱۳۴۰ به بعد، این دیدگاه بیش از گذشته وارد آثار ادبی، ترجمهها و برخی نشریات شد و شماری از زبانشناسان، نویسندگان و مترجمان کوشیدند خط فارسی را از وابستگیهای املایی عربی دور کنند و آن را تا حد امکان به تلفظ امروز فارسی نزدیکتر کنند. در مقابل، گروه دیگری معتقد بودند که رسمالخط فقط ثبتِ تلفظ نیست؛ بلکه تاریخ، ریشه و خویشاوندی واژهها را نیز حفظ میکند. این اختلافنظر را میتوان در چند نمونهٔ شناختهشده دید؛ از جمله تنوین («تقریباً» یا «تقریبن»)، الف مقصوره («حتی» یا «حتا») و واو معدوله («خواهر» یا «خاهر»). این موارد، پشتوانهای نظری دارند و صرفاً یک سلیقهٔ شخصی نیستند. هرکدام از این سه مورد داستان متفاوتی دارند. ۱. تنوین: «تقریباً» یا «تقریبن»؟ دو دیدگاه اصلی وجود دارد. دیدگاه رسمی (فرهنگستان) تنوین بخشی از هویت واژهٔ عربی است. نوشتن «َن» به جای «اً» اطلاعات ریشهشناختی واژه را از بین میبرد. ممکن است این « َن» با «ن» معمولی اشتباه شود. داریوش آشوری در مقالهٔ معروف «داستان تنوین» مینویسد که تبدیل «تقریباً» به «تقریبن» نه تنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه ابهام خط فارسی را بیشتر میکند. او همچنین یادآور میشود که این شیوه نخست به شکل طنز در کتاب «وغوغ ساهاب» صادق هدایت دیده شد و بعدها بعضی نویسندگان آن را جدی گرفتند. دیدگاه آوایی گروهی معتقدند: ما «تقریبن» تلفظ میکنیم نه «تقریبا». پس بهتر است همان چیزی نوشته شود که خوانده میشود. این کار یادگیری خط را آسانتر میکند. در دهههای گذشته ناصر وثوقی از نخستین کسانی بود که این شیوه را به طور منظم در مجلهٔ «اندیشه و هنر» به کار برد. ۲. الف مقصوره: «حتی» یا «حتا»؟ اینجا نیز دو نگرش وجود دارد. طرفداران «حتا»، «موسا»، «کبرا» و... میگویند: در فارسی صدای پایانی «ا» است، نه «ی». نوشتن با الف، تلفظ را روشنتر میکند. بسیاری از واژهها قبلاً نیز چنین تغییری را پشت سر گذاشتهاند؛ مثلاً «تقوی» به «تقوا» و «مبتلی» به «مبتلا» تبدیل شدهاند. به همین دلیل، در نشریاتی مانند آدینه و دنیای سخن و میان برخی نویسندگان مستقل، «حتا» و «موسا» بسیار دیده میشود. ۳. واو معدوله: «خواهر» یا «خاهر»؟ اختلاف نظر دربارهٔ واو معدوله، ریشه در همان پرسش بنیادین دارد: آیا خط باید تاریخ واژه را حفظ کند یا تلفظ امروز آن را؟ طرفداران حفظ «خواهر» میگویند واو معدوله بخشی از تاریخ واژه است و حذف آن میتواند میان واژههایی که امروز همآوا هستند، ابهام ایجاد کند. برای مثال، اگر «خوار» و «خار» هر دو به صورت «خار» نوشته شوند، دیگر از روی شکل نوشتاری نمیتوان آنها را از هم تشخیص داد. اما گروهی از طرفداران رسمالخط مبتنی بر آوا، مانند فرشته برگی، این استدلال را قانعکننده نمیدانند. آنها میپرسند: مگر امروز میان «شیر» (جانور)، «شیر» (خوراکی) و «شیر» (وسیلهٔ آب) تفاوت نوشتاری وجود دارد؟ با این حال، خواننده تقریباً هیچگاه در فهم آنها دچار مشکل نمیشود، چون معنا را از بافت جمله درمییابد. آنها معتقدند حفظ واو معدوله صرفاً به دلیل پیشینهٔ تاریخی آن، الزاماً توجیهی برای نگه داشتنش در خط امروز نیست و بافت جمله در بیشتر موارد برای رفع ابهام کافی است. در سدهٔ اخیر، برخی نویسندگان و اهل قلم در آثار خود از شکلهایی متفاوت با رسمالخط رسمی بهره گرفتند. احمد کسروی از نخستین چهرههایی بود که به اصلاح بنیادین خط فارسی میاندیشید و پس از او کسانی مانند ناصر وثوقی، عباس نعلبندیان، بهرام بیضایی، بیژن الهی، یدالله رویایی، رضا براهنی و برخی دیگر، هر یک به شیوهای متفاوت، به تجربهٔ شکلهای تازهای از نوشتار پرداختند. امروز سه رویکرد عمده وجود دارد: ۱. رسمالخط رسمی (فرهنگستان): «حتی»، «تقریباً»، «خواهر». ۲. رسمالخط فارسیگرا: «حتا»، «تقریبن»، «خواهر». ۳. رسمالخط مبتنی بر آوا: «حتا»، «تقریبن»، «خاهر» و نزدیک کردن هرچه بیشتر نوشتار به تلفظ. هیچیک از این سه رویکرد را نمیتوان صرفاً «غلط» یا «درست» دانست؛ هر کدام بر فلسفهای متفاوت دربارهٔ نسبت زبان گفتاری، تاریخ واژهها و کارکرد خط استوارند. اختلاف اصلی، در واقع، این پرسش است که خط فارسیِ امروز ما قرار است حافظ گذشتهٔ واژهها باشد یا بازتابدهندهٔ شیوهٔ سخن گفتن امروزمان. پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
ای جوان فلکزدهی ایرانی، بگو ببینم تو چرا کتاب میخانی؟ این روزها بیشتر به کتابخانی میپردازم و چرا؟ بیکارم؟ نه، چون میدانم بیکار نخاهم شد و کتاب برای من سرگرمی وقت بیکاری نیست.(-ژووون.) «زندگی شجاعانه» را میخانم، گاهی با کیفیت ۴۸۰ و گاهی ۷۲۰ و گاهی ۱۰۸۰. کیفیت مهم است؟ صگ در صگ، اما بین یا «نمیخانی» یا «باکیفیت میخانی» احتمال میل به اولی بیشتر است و خود را در این بازی ننداختم. حتا به بازیهای دیگر هم تن ندادم. که ای وای من، چه قدر کند میخانی و چرا تندتند کتاب تمام نمیکنی، ماراتن است مگر؟ ترم نمیدانم چندم بود و هر ترم مسابقهی کتابخانی داشتیم. از این مسابقهها که کتاب میدادند و میگفتند بخان و امتحانی بود و مبلغی جایزه. من هم شرکت میکردم و سعی میکردم بخانم و آنجا هم خاطرات جالبی برایم داشت. یکبار از لج کسی خاندم و برنده شدم و فقط همان یکبار بود که بله. چون بهم مزه داده بود گفتم بگذار دفعهی بعدی را هم بخانم و نشستم و دقیق خاندم ولی فقط یکبار خاندم و چه شد؟ آناناس. فکر میکردم کارمای دل شکستهی او یقهام را گرفته ولی واقعیت این بود که با یکبار خاندن هر چه قدر هم زور بزنی نمیشود. سی درصد سوالها را دیگر ترکانده بودم و درست زدم. البته این یکبار خاندن با فاصله بود، یعنی خاندم و حدودن دوسههفته بعدش امتحان دادم. (خاستم بگویم آنقدرها هم خنگ نیستم، دیدید؟) این ماجرا یادآورم میشود که مهم این است رابطهام قطع نشود و به خاندن ادامه دهم، چون کیفیت چیزی نیست که بشود به این زودیها انتظار داشت. و اصلن من چرا کتاب میخاندم؟ چه انتظاری داشتم؟ برگردیم به فلسفهی کتابخانی. ای جوان فلکزدهی ایرانی، بگو ببینم تو چرا کتاب میخانی؟ آبت کم نیست که هست، نانت کم نیست که هست، جانت کم نیست هست، هست دیگر، تو چرا این یکی را گرفتهای و ول نمیکنی؟ بچسب به آب و نان و جان، اسکلی؟ راستش این روزها، کتاب تنها راهی است که میتوانم با آن ارتباط امیدوارانهای با دنیا بگیرم. ارتباطی که به من نشان دهد و نه اینکه فقط بگوید، این را بیاورد جلوی چشمهایم که میشود مسئله داشت و نمرد و میشود خیلیخیلی مسئله داشت و ناامید نشد و میشود تا گردن توی گه بود و باز پرسید و میشود شجاعانهتر زیست و آگاهانهتر، حتا اگر جوان بیچارهی ایرانی باشی و اصلن کتاب برای بیچارههاست، و نویسنده هم بیچارهای بوده که دنبال چارهای گشته و بعد با ذوق آن را برای دیگر بیچارگان نوشته است. وقتهایی که دور میشوم از خاندن این را میپرسم که الان چرا باید بروی سراغ کتاب؟ و سراغ چه کتابی؟ و هربار پاسخی نو میابم، و هر بار رشتهای محکمتر بافته میشود. فرشته برگی #یادداشت_روزانه
📌 رازِ خواندنی شدنِ یک کتاب آموزشی بعضی کتابها فقط «اطلاعات» نمیدهند؛ کاری میکنند که آدم دلش بخواهد یاد بگیرد. هنگام خواندنِ «یادگیریِ یادگیری»، مدام حواسم به این بود که چه چیزهایی باعث شده متن، اینقدر روان، نزدیک و درگیرکننده باشد؛ طوری که حتی مفاهیم علمی و آموزشی هم خشک و دور از ذهن به نظر نرسند. این یادداشت، تلاشیست برای نگریستن به چند تکنیکِ ساده اما هوشمندانه در طراحی آموزشیِ این کتاب؛ تکنیکهایی که شاید بتوانند نگاه ما را به نوشتن و آموزش، کمی تغییر دهند. لینک یادداشت: واکاویِ تکنیکهای جذابِ «یادگیریِ یادگیری» پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌 راهِ کتابخوان شدن از لذت میگذرد برای اینکه مطمئن شویم بچههایمان باسواد و کتابخوان میشوند، سادهترین راه، این است که به آنها خواندن یاد بدهیم و نشان دهیم که خواندن لذتبخش است. واقعاً کاری ندارد؛ کافی است کتابهایی پیدا کنیم که از آنها لذت ببرند، آن کتابها را در اختیارشان بگذاریم و بگذاریم آنها را بخوانند. به نظر من اصلاً «کتاب کودک بد» نداریم. هر از گاهی مجموعهای از کتابهای کودکان، یک ژانر، یا گاهی نویسندهای، بین بعضی بزرگسالان سر زبانها میافتد و اعلام میشود بد هستند و نباید اجازه داد بچهها آنها را بخوانند. بارها شاهد چنین اتفاقی بودهام. گفتهاند انید بلایتون نویسندهی بدی است. همینطور آر.ال. استاین و یکدو نویسندهی دیگر. کامیکها به عنوان بانی بیسوادی به باد انتقاد گرفته شدند. چه چرندیاتی! نفرتانگیز و احمقانه! اگر نویسنده بد باشد که بچهها دوستش نخواهند داشت و میل به خواندن و دنبال کردن کتابهایش نخواهند داشت. بچهها عین هم نیستند و هر بچهای داستانهایی را که بهش نیاز دارد پیدا میکند و دلش را شاد میکند. یک فکر پیش پا افتاده و کهنه، برای کسی که برای اولین بار با آن مواجه میشود، پیش پا افتاده و کهنه نیست. طبیعتاً شما هم بچهها را از خواندن منع نخواهید کرد، به خاطر اینکه به گمان شما، در انتخاب کتاب اشتباه کردهاند. چون هر داستانی که باب طبع کسی نباشد، پیشدرآمدی است برای خواندن کتابهای دیگری که از آنها خوشش خواهد آمد. بهعلاوه، همهی آدمها همسلیقهی من یا شما نیستند. 📚از کتاب افاضات تماشاچیِ صندلی درجه سه نوشتهی نیل گیمن @procheasta
تـأمـلی در تـربیتِ نـجّارانه؛ و تـردید در سـرنوشتِ بـذرها #گـمانهورزی در کاربردِ مفاهیمی چون «ادب» و «تربیت» برای گونهی بشر، تقریبن همیشه مبتلا به نوعی دافعهی درونیام. برای من، این واژگان بیش از آنکه برازندهی ساحتِ انسانی باشند، یادآورِ مکانیزمهای شرطیسازی در حیواناتِ خانگیاند. موافقِ کاربستِ این دو برای انسان نیستم؛ چراکه «تربیت» در آن مفهومِ رایج و عامهپسندی که سالهاست مشاهده و تجربه کردهایم، معمولن در عمل چیزی نبوده جز کوششی برای همسانسازی و تحمیلِ الگوهای زیستیِ پیشینیان بر اکنونیان و آیندگان. عقاید و باورهایی که اغلب مروّجان و مربیانش نیز در هضم و درکِ عمیقِ آن زحمتی نکشیدهاند، اما با سماجت میکوشند تا به ضرب و زورِ تکرار، آن را بهعنوانِ خطمشیِ قطعیِ زندگی و قطبنمای سعادت دیکته کنند. سرانجامِ این رویکردِ «اهلیسازی» (بهجای انسانسازی)، غالبن امیدوارکننده نبوده است. قابل مشاهده است که افراد، به محضِ یافتنِ مجالی برای گریز، از آن سوی بام میافتند. و درست در همین نقطه است که فردی چون صرفن نمیخواهد «حاملِ» عقاید و مسلکِ اَسلاف و مِهتَرانش باشد، بهسادگی مُتّصِف میشود به صفتِ: «بیادب» یا «بیتربیت». اینکه خیلیها خود را برحق میدانند انسانِ دیگری را با استانداردهای ذهنیِ خود «ادب» کنند، برایم محل پرسش و تردیدهای بسیاری بوده است. شکستِ فاحشِ این پروژهها نیز مشهود بوده؛ اما آیا همیشه از سرِ جهالت یا لجاجت بوده که نسلِ تازه پشتپا زده؟ چه میشود اگر این وادادگی، ریشه در رشدِ اندیشهشان داشته باشد؟ فرزندان و شاگردان، گاه دقیقن بهواسطهی «رشدِ تفکر» و بلوغ، از پذیرشِ اصولِ ناکارآمدِ والدین و مربیان سر باز میزنند. تلقی و برداشتِ یکسویه از «ادب» -بهویژه در تقابل نسلها- که اطاعتِ محض را معادلِ اخلاقمداری میپندارند، چه اندازه قابل دفاع است؟ چهبسا «نافرمانی» در برابرِ یک خواستهی غیرمنطقی و ناعادلانه، خودْ عینِ «رعایتِ آدابِ اندیشهورزی» باشد. بهعنوان مثال: فردی که تصمیم میگیرد مسیرِ خودش را بجوید و برای سرنوشتش بیندیشد، بیادب نیست؛ استقلالطلب است و دارد به وُسعِ خودش قد میکشد. این ادبیاتِ تربیتی، غالبن در ساختارهای سلسلهمراتبی (نهادهایی چون: خانواده، مدرسه، پادگان) تولید و بازتولید میشود. جای تعجب ندارد اگر «پرسشگری» در چنین فضاهایی کمرنگ شود؛ اما مگر نه اینکه دقیقن همین نقاط باید محلِ اِعمالِ تردیدهای زمخت و بنیادین باشند؟ در برابرِ آن نگاه نجارانه به تربیت، مفهومِ برازندهی ردای آدمیت، برای من «پروردن» است [اگرچه در فرهنگ لغت مترادفاند]. تفاوت در اینجاست: در آیینِ تربیتِ رسمی، گویی نجارانه بخواهیم چوبی را طبقِ یک الگو و به شکلی دلخواه بتراشیم؛ حالآنکه در سرشتِ انسانی، از منظرگاهی، با بذری روبهروییم که هویتش در مسیرِ «شدنها» آشکار میشود. خطای راهبُردیِ دستگاههای تربیتی شاید آنجاست که بذرِ سیبزمینی میکارند و با ابزارهای تنبیه و تشویق، از آن انتظارِ ثمردهیِ میوهی آناناس و برگهای نخل و قامتِ سرو دارند. حتا اگر قائل به استعداد یا رسالتی ذاتی برای هر انسان باشیم، این گوهر نیز با «خودپروری» صیقل مییابد، نه الزامن با «دِگرتربیتیِ» محض. و تراژدیِ ماجرا آنجاست که نهادهای بسیاری با تابلوی فریبندهی «پرورش»، اعتماد عمومی را جلب کردند، اما در عمل، ابزارهایشان تمامن در خدمتِ همان «تربیت» به مثابهِ «رامسازیِ» انسان بوده است. شاید حقیقتِ تلخ این باشد که ما پرورده نشدیم؛ تنها کوشیدند ما را مؤدب و باتربیت (بخوانید مطیع) بار بیاورند. و پرسش و مفروضِ محوری همچنان پابرجاست: اگر انسان هویتی بذرسان داشته باشد نه چوبین، چرا هنوز از او انتظار شکلپذیریِ نجارانه داریم؟ 🗯 @Paazaaniibs | واژبـاره
✨ آغوش نجاتبخش زنگ کلاس خورده بود. دمِ دفتر ایستاده و چشم دوخته بود به من. گفتم: «چرا نمیری کلاس؟» گفت: «صحبت دارم با شما.» نشست روی صندلی روبهرویم. ناگهان با حالتی انفجاری گفت: «من پشیمون شدم. اشتباه کردم اومدم اینجا. پولم رو بدید برم!» در دلم فکر کردم کدام پول؟ همان دو تومانی که برای یک سال اقامت در خوابگاه پرداخته؟ سعی کردم آرامَش کنم و گفتم: «درک میکنم. روزهای اول خوابگاه سخته...» اما اصلاً نگاهم نمیکرد تا بتوانم با او حرفی بزنم. فقط با حالتی عصبی و خودخورانه مشت میکوبید بر صندلی و تکرار میکرد: «من اشتباه کردم. میخوام برم خونه.» قطرات اشک کمکم بر گونهاش روان شد. در ذهنم همهی حالتهایی که مدرسهی جدید و زندگیِ خوابگاهیِ دور از خانواده میتواند چنین واکنشی را در یک دختر کلاس هفتمیِ ناشنوا برانگیزد، مرور شد. دستی بر شانهاش گذاشتم و گفتم: «بیا با هم بریم اتاق مدیر، ببینیم مشکل چیه.» گفت: «نه! من تصمیمم رو گرفتم. فقط اگه قول بدی پولم رو بدی که برم خونه، باهات میام. من توی مدرسه نمیتونم پیشرفت کنم، فقط پسرفت میکنم. من والیبال دوست دارم. باید هر روز تمرین کنم.» گفتم: «این که عالیه. تو یه مهارت خوب داری که میتونی پرورشش بدی.» کلی با او حرف زدم تا بالاخره راضی شد با من به اتاق مدیر بیاید. خیالش را راحت کردم که اگر بعد از صحبتها باز هم تصمیمش به رفتن بود، با او همکاری میکنیم. اما آنجا هم آش همان بود و کاسه همان. پایش را در یک کفش کرده بود که: «پولم رو بدید، میخوام برم. من از درسها هیچی نمیفهمم. من هیچی یاد نمیگیرم. همه چیز زود یادم میره. من به درد درس خوندن نمیخورم. همون بهتر که برم و فقط والیبال بازی کنم.» چشم در چشممان نمیدوخت تا بتوانیم گفتوگو کنیم. به هزار مصیبت مجابش کردیم که فقط کمی بشنود. مدیر از تجربههای مشابهِ خودش گفت. همینطور از اینکه خیلی از معلمها از عملکرد او در کلاس تعریف کردهاند. واقعاً هم اینطور بود. از بچههایی بود که سرپرستهای خوابگاه و معلمان راضی بودند از عملکردش. این جملهها انگار آبی ریخت بر آتش جانش. آرامتر شد، اما هنوز از خر شیطان پایین نیامده بود. گفتم: «تا آخر روز به حرفهامون فکر کن. الان آخر هفتهست و تعطیل. زنگ میزنیم بیان دنبالت. برو خونه استراحت، بعد دوباره بیا تا حرف بزنیم.» زنگ آخر که خورد، دیدمش. با کیفی بر دوش و لبخندی بر لب، به سمت خوابگاه میرفت. پرسیدم: «حالت چطوره؟» گفت: «خانم، پشیمون شدم. فعلاً مدرسه میمونم.» مدیر در آغوشش گرفت و تحسینش کرد. دخترک با حالتی آکنده از ذوق و شرم از آغوش مدیر جدا شد و با شوق به سمت خوابگاه رفت. درست است که پیگیریِ ماجرا کار میبرد، اما همینکه شدت خشمش فروکش کرد که تا آمدن خانواده در خوابگاه تاب ییاورد، برای آن روز کافی بود. گاهی، همدلی و تشویق تنها چیزیست که یک دلِ گرفته میطلبد. نیازهایی هست که شنیدنی نیست؛ در آغوش گرفتنیست. و آموزشهایی هست که بسیار مهمتر از سرفصل کتابهای درسیاند. 💫 پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌وقتی تغییر، معلم من میشود تابستان دلچسبی را گذراندم. بیش از هر سال خواندم و نوشتم. بیش از هر سال نقاشی کردم و خودم بودم. حالم بهتر از همیشه بود. تا اینکه سال تحصیلی نزدیک شد و نگرانی از اینکه دیگر نمیتوانم برای کارهایی که دوست دارم به اندازهی کافی وقت بگذارم. کارهای تدریس در مدرسه و پیش بردن مسائل آموزشگاه خودمان یک طرف، رسیدگی به زندگی شخصی و خانوادگی هم یک طرف. تمام وقتم پر میشد. داشتم برای حضور در کلاسهای ریاضیام آماده میشدم. چند روز باقیمانده به اول مهر، مدیر به منی که اصلاً در حال و هوای کارهای اینچنینی نبودم، پیشنهاد داد معاون آموزشی مدرسه باشم. اولش تقریباً مطمئن بودم که میخواهم معلم بمانم. من و سروکله زدن با آدمها!؟ اما بیشتر که اندیشیدم، دیدم ناعمه به یک تغییر فضای کاری برای بزرگ شدن نیاز دارد. درگیر بودنِ همیشگی با تدریس و بچهها، فرصتِ تعاملات اجتماعی در محیط کاری را از من گرفته بود. ناعمهی درونگرای تنهاییطلب نمیتوانست در چند دقیقهی زنگهای تفریح و فرصتهای اندکِ ارتباطی، چیزی از روابطِ همکارانه دریابد. در ساعتهای کلاس ریاضی هم، بهخصوص از زمانی که تدریس برای ناشنوایان را آغازیدم، چندان گفتگوها و روابط عمیق و متنوعی ایجاد نشدهبود. معمولاً ارتباط با بچههای ناشنوا در کلاس ریاضی به موارد درسی و بخشی از مشکلات روزمره و احساسات نوجوانانهشان محدود میشد. دلم میخواست جوانب دیگری از مسائلشان را بشناسم. طور دیگری ارتباط بگیرم. احساس کردم چیزی که در وجودم بیش از همه کم دارم، توانایی مواجهه با مسائل ارتباطی و اجتماعی است. فکر کردم اگر در سال تحصیلی، فرصت مطالعهی منابع نوشتاری کاهش مییابد، دستکم بتوانم آدمها و روابط را بیشتر مطالعه کنم. چالشهای بین فردی را بهتر بشناسم. به اطرافم عمیقتر دقت کنم. از تمرکز موضعی بر موضوعات بکاهم و به موارد گستردهتری توجه کنم. این تغییر شغل، به رشد فردیام کمک میکرد. تصمیم گرفتم در آن شیرجه بزنم. نگران بودم انتخاب اشتباهِ راه، شرایط را برای بازگشت غول سیاه به زندگیام فراهم کند. اما دلم گرم بود به مدیری که میدانستم همراه است و دلسوز. و همکارانی همدل و مهربان. ده روز از سال تحصیلی گذشت و من در همین اولین روزهای تغییر سِمَت، با انواع چالشها مواجه شدم؛ بازدید معاون وزیر و رئیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی از خوابگاه مدرسه که تا پاسی از شب طول کشید، بردن بچهها به اردوی نیمروزی به مناسبت روز ناشنوایان، برگزاری جلسات مختلف با همکاران مدرسه، اولیای بچهها و همکاران اداره استثنایی و کلی مسئلهی کوچک و بزرگ دیگر که احتمالاً برای اینکارهها دمِدستی و راحت باشد، ولی برای من جدید و چالشبرانگیز بود. با اینکه برایم استرس داشت و حتماً در اجرا پر از خطا بودم، ولی این ده روز گذشت. و من از ارتباطِ بیشتر با آدمها نمردم. هنوز زندهام و احساس میکنم در همین ده روز کلی بزرگتر شدهام و آموختهام. و شاید مهمترین دستاورد این روزها همین باشد: فهمیدهام تغییر، هرچند دشوار، همیشه مرا به زندگی نزدیکتر میکند. 💫 پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
شتابزدگی در کاهش شتابزدگی همه میخواهند یاد بگیرند سرعت زندگی را کاهش دهند، و البته میل دارند این کار هرچه سریعتر انجام شود. کارل اونوره نویسندهٔ کتاب در ستایش آهستگی
📌 همیشه معلم؛ ثمینه باغچهبان قصهی این شمارهی رادیوتراژدی قصهی زنی است که از نوجوانی همراه پدرش، جبار باغچهبان، با تدریس به ناشنواها، آشنا شد. او از جوانی معلم بود؛ زنی که بعد از تحصیل در خارج از کشور، به ایران بازگشت و نقش مهمی در تدوین کتابهای درسی داشت. ثمینه باغچهبان علاوه بر آموزش به کودکان ناشنوا، تهیهی نوار و کتاب برای آنها و همکاری در تدوین و نگارش کتابهای دورهی دبستان، سالها مشغول تربیت معلم بود. او بعد از مهاجرت ناگزیرش در دههی شصت، بهخاطر عشقش به ایران، به کشور برگشت و کارش را با وجود سختیها ادامه داد. قصهی ثمینهخانم را در این شماره بشنوید. امروز، ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، زنگ آخرِ همیشهمعلم نواخته شد. https://fidibo.com/book/50022856-رادیو-تراژدی-54-ثمینه-باغچه-بان 💫 پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌 رصد نمونهها، کشف الگوها، خلق ایدهها این روزها جزییاتِ آموزشش، در مرکز توجهم است. در همهی کلاسهای اخیرش، تلاش میکند از گامهای کوچک بیاغازد. تواناییاش در پختنِ موضوعات و تبدیلشان به گامهای کوچکِ عملی تحسینبرانگیز است. با طراحیِ گامهای خُردِ اجرایی میخواهد همراهانش، مسیر را دقیق حس کنند. در طراحی گامها، از کوچک و ساده به بزرگ، واقعاً ماهر است. ذرهذره افراد را همراه میکند تا بتوانند در واقعیت اجرا کنند؛ نه اینکه از بزرگی کار بترسند و پا پس بزنند. ممکن است فراگیران، بعضی از کارهایی که میگوید را پیشتر به روشهای دیگری انجام داده باشند، اما برای جلوگیری از هرگونه پیشداوریِ آنها و احتمالِ انجام ندادن، بدونِ هیچگونه پیشتوضیحی کارِ کارگاهی از آنها میخواهد. همراه شدن با گروه باعث میشود همگی روشهای جدید را امتحان کنند و به نتایج تازهای برسند. اما کشف این گامهای کوچک توسط یک مدرس از کجا بدست میآید؟ به نظرم از تحلیل درستِ گامهای بزرگ. این دقت و تمرکز روی جزئیات، یکی از مهمترین درسها برای هر کسیست که میخواهد بیاموزد یا چیزی خلق کند. قبل از اینکه مستقیم سراغ نوشتن یا عمل برویم، لازم است موضوع را از زوایای مختلف ببینیم، نمونهها را مقایسه کنیم و از آنها الگو بیرون بکشیم. حتی کوچکترین مشاهدهها و تحلیلهای ظریف میتوانند مسیر حرکت ما را روشن کنند و ایدههای تازه به ذهن بیاورند. گاهی برای نوشتن یک مقاله یا محتوای آموزشی هم مهمترین کار، شروع سریع با قلم و کاغذ نیست. مهمتر آن است که اول به چشماندازهای پایهای در موضوع نگاه کنیم. این چشماندازها تنها با خواندن تئوریها به دست نمیآیند؛ بلکه از دیدن نمونهها و مقایسهی آنهاست که ذهن ما شکل تازهای پیدا میکند. به نظر میرسد رسیدن به دیدگاهی تازه و شخصی، پیش از هر چیز نیازمند دقت، نکتهبینی و صبر است. لازم است با گامهای کوچک و با نگاه دقیق به نمونهها و مقایسههای دقیق، روی موضوع موردنظرمان متمرکز بمانیم تا چشماندازهای پایهای روشن شوند و مسیر عملی و اجرا قابل درک گردد. 💫 پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌 زندگی همان جزییاتیست که نادیده میگیریم امروز در ساعتهای نوشتن و مطالعه، روی موضوع تخصصی و عمیقی متمرکز نشدم. تصمیم گرفتم فعالیتی روزمره که دغدغهی هر روزم است و با شروع سال تحصیلی، تبدیل به نگرانیِ سنگینتری میشود را در مرکز کار قرار دهم؛ تغذیهی هر روزِ خانه. برایم مهم است که سالمتر بخورم اما هنوز نتوانستهام سالمخوری را تبدیل به عادت کنم. به تجربه دریافتهام که با توجه به مشغلهی زیادم لازم است بخشهای زیادی از کار را از پیش برنامهریزی کنم. حتی باید وقتِ ویژهای را به آمادهسازیِ ملزومات اختصاص دهم تا هر روز زمان زیادی برای پختن یا حتی فکر کردن به اینکه چی بپزم تلف نشود. بارها هم برنامهی غذایی نوشتهام اما به کارم نیامده. اینبار اما به جای ایدهآلاندیشی، تصمیم گرفتم به چند دستورِ ساده که معمولاً میپزم و از نظر غذایی با سلیقه و پرهیزهای غذاییِ جفتمان هماهنگ است، بسنده کنم. موفقترین تجربهام از تغذیهی مناسب، مربوط به زمانی بود که آخر هفتهها را به آمادهسازیِ موادغذاییِ لازم در طول هفته و انجام بخشهایی از کارِ آشپزی میپرداختیم تا در طول هفتهای پرمشغله، کمترین زمان را صرف بشور و بپز کنیم. مثلاً گوشتها را در قطعات و شکلهای لازم برای غذای دلخواهمان تکهتکه کنیم، سبزیجات مورد نیاز را تهیه و در صورت نیاز بلانچ کنیم، برای رفع کمبودهای یخچال به خرید برویم و حتی مواد را به اندازهی خوراکِ هر وعده بستهبندی کنیم. انجام این کار باعث شده بود با کمترین صرف وقت بتوانم وعدههای غذاییِ سالم و خوشمزهای تدارک ببینم و به خاطر گرسنگی و کمبود وقت به گزینههای ناسالم پناه نبرم. اما همانطور که در موضوعات مختلفِ زندگی پیش میآید، این عملکرد درخشان، به دلیلی نامشخص، شاید سفری چند روزه، به باد فراموشی سپرده شد و دوباره برگشتیم به همان روزهای وقت تلفکنی برای تصمیم و اجرا. حالا اما ناچارم تغذیهام را جدیتر بگیرم تا فریادِ بدنم بلندتر از این نشده. خوشحالم که امروز چند ساعتی روی این سوژهی مهم متمرکز شدم. گاهی روزمرهترین کارها، کمترین توجهِ ما را میگیرند در حالیکه پراهمیتترینند. در زندگی شما چه موضوع مهمی هست که بهخاطر روزمره شدن، به چشمتان نمیآید؟ حسهایتان را تیز کنید و وقتی موضوع را یافتید، رهایش نکنید. شاید همین، پراهمیتترین موضوعِ این روزهایتان باشد. 💫 پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌 با هم میسازیم: مانیفست کلاس ما پیشتر دربارهی نوشتن مانیفست برای برند شخصی نوشته بودم؛ اینکه چطور داشتن مجموعهای از ارزشها و باورهای روشن، مسیر انتخابهایمان را مشخصتر میکند اما هیچوقت به ذهنم نرسیده بود چنین چیزی را برای کلاسهایم بنویسم. جرقهی این فکر از دیدن چکلیست آغاز سال تحصیلی فرزاد یوسفی در ذهنم زده شد. نکتهای در آن چشمم را گرفت و یادم انداخت که کلاس هم مثل یک برند، پروژهای شخصیست که نیاز به مانیفست دارد: مانیفست شخصی سال تحصیلی. از طرف دیگر، همکناریِ تجربهی رسم نقشهی ذهنی در حین مطالعه در کارگاه «تمرکزآر»، و بازخوانی «داستان تدریس و یادگیری» برایم راهی تازه باز کرد. طبق پیشنهادی که از ویکی گیل خواندم، تصمیم گرفتم پیش از هر چیزی ببینم بچهها از زندگی چه میخواهند؟ چه چیزهایی دوست دارند بیاموزند؟ هدفهایشان چیست؟ بعد مهارتهایی را که من انتظار دارم بچهها بدست آورند، روی کاغذ بیاورم. برای این کار، خوشهنویسی را انتخاب کردهام؛ روشی که ذهنم را باز نگه میدارد و اجازه میدهد بدون ترس، حتی ایدههای عجیب و غیرمنتظره را هم یادداشت کنم. به تازگی تجربهی نوشتن با ماژیکهای رنگی را هم آزمایش کردهام. یک بسته ماژیک کودکانه خریدهام و حالا دفتر طراحی بزرگم پر شده از خوشهها و نقشههای ذهنی رنگارنگ. همین بازی با رنگها باعث میشود فرآیند فکر کردن برایم زندهتر و لذتبخشتر باشد. بعد از این مرحله، نوبت به مشخص کردن واحدهای تدریس میرسد؛ همان بخشهایی که حتماً باید در آموزشهایم حضور داشته باشند و در بودجهبندی هم جایی برایشان در نظر بگیرم. سپس با تلفیق موردپسندهای بچهها و خواستههای خودم و کتاب، فعالیتهایی را طراحی خواهم کرد که دانشآموزان را گامبهگام به مهارت برسانند. نوشتن این موارد در قالب خوشهها و نقشههای ذهنی نسبت به قالب خشک قبلی خلاقیتم را شکوفاتر میکند. امسال میخواهم بیش از قبل نسبت به تجربههای جدید باز باشم؛ از کارهای دیگر مدرسان الهام بگیرم و تمرینهایی طراحی کنم که هم عمیق باشند و هم برای بچهها تجربهای جذاب و بهیادماندنی. اما بیش از همه ذهنم درگیر نوشتن مانیفست شخصی برای کلاس است: چه ارزشهایی برای من غیرقابل مذاکرهاند؟ کجا باید انعطاف نشان بدهم و کجا لازم است چارچوبهایم روشن باشد؟ ایدهام این است که مانیفست را فقط خودم ننویسم. میخواهم در شروع سال، جلسهای با بچهها داشته باشم و از آنها بپرسم: چه چیزهایی در کلاس برایتان مهم است؟ چه قوانینی کمک میکند این ارزشها حفظ شوند؟ ما همهی پیشنهادها را روی تخته مینویسیم، دستهبندی میکنیم، بعد نوبت من است که ارزشهای خودم را بگویم. در پایان، مانیفستی مشترک خواهیم داشت؛ چیزی که هم نگاه من در آن حضور دارد و هم بچهها سهمی در شکلگیریاش داشتهاند. همین «باهم نوشتن» است که مانیفست را از یک متن خشک به سندی زنده تبدیل میکند. اگر قرار باشد با گروهی (دانشآموزان، همکاران یا حتی خانوادهتان) مانیفست مشترکی بنویسید، اولین ارزشی که میخواهید روی تخته بیاورید، چیست؟ 💫 پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta
📌کارخانهی انسانپروری وقتی مفهوم «دینخویی» در دیدگاه آرامش دوستدار را دریافتم، در ذهنم مفهوم «مدرسهخویی» چهربندی شد؛ ترکیبی به معنای خو گرفتن ذهنی، فرهنگی و رفتاری به قالبها و ساختارهای مدرسهای، به گونهای که فرد فرصت فکر آزاد، کنجکاوی و تجربهی شخصی را از دست بدهد. فرد مدرسهخو بیشتر به انطباق با قواعد، نمره، برنامه و نظم اجباری عادت کرده و کمتر به یادگیری فعال، خلاقیت و تصمیمگیری مستقل میپردازد. اینجاست که دوستدار به «امتناع تفکر» اشاره میکند. امتناع تفکر یعنی خودداریِ آگاهانه یا ناخودآگاه از پرسشگری، تعمق و تحلیل شخصی، و خو گرفتن به مسیرهای از پیش تعیینشدهی فرهنگی، آموزشی، دینی یا اجتماعی. در واقع، فرد به جای تجربه و فهم شخصی، از قالبهای آماده و عادتهای جمعی پیروی میکند. چارچوبِ خشک و غیرمنعطف کتابهای درسی، بودجهبندی نامناسب محتوایی و زمانی برای آموزش، اهداف و ارزیابیهای مبتنی بر نمره، در نظر نگرفتن تلاشها، کنجکاویها، مشارکتها و تعاملهای سازندهی دانشآموزان به عنوان ارزش، بیارتباطی آموزش با دنیای واقعی، فضا و محیط فیزیکیِ نامناسب کلاسهای درس و مدارس، فاصلهی عاطفی آموزشگران از دانشآموزان، کنترلگری بهجای پرورش استقلال، استانداردسازی بیشازحد، تمرکز زیاد بر رقابت، مدارس و دانشگاهها را به کارخانههای انسانپروری تبدیل کردهاست؛ کارخانههایی که افراد در سن مشخصی به آن وارد میشوند، فرایند یکسانی را طی میکنند و در زمان مشخصی از آن خارج میشوند. دیشب در نشستی که با راوکیها داشتیم، نازلی از این گفت که از ۱۰ نفر همکلاسیِ ریاضیدوستش در مدرسهی فرزانگان، ۹ نفر به رشتهی تجربی هدایت شدهاند و فقط او با روحیهی جنگندهاش توانسته در مسیر دلخواهش یعنی رشتهی ریاضی ادامهی تحصیل دهد. همین اشارهی کوچک و روشن که بارها به چشم دیدهایم برای رسیدن به عمقِ سرکوبگریمان در فرهنگ عمومی و نهاد مدرسه کافیست. از تجربههایتان برایم بنویسید. و از اینکه در نگر شما، راه برونرفت از این چالش چیست؟ 💫 پروچیستا | ناعمه سجادی 🆔 @procheasta