فرويد ، روانکاوی و خودشناسی
Статистикаهيچكس به اندازه خودش براي خود غريبه نيست. #نیچه 🔻اینجا بدون هزینه میتونی خودتو بشناسی و زخماتو درمان کنی @Sigmundfreud0098 تبلیغات و ارتباط با ادمین جهت سوال ، انتقاد و...: @Rmin1374
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 53
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Психология (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 347
- 1/48двое суток
- 397
- 1/72трое суток
- 428
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✉️ نامهای از مادر یک همجنس گرا چند سال بعد از انتشار کیس «دختر جوان»، نامهای به دست فروید رسید که پاسخ او به آن، بعدها به یکی از مشهورترین نوشتههای کوتاه او درباره همجنسگرایی تبدیل شد. سال ۱۹۳۵ بود. مادری به فروید نامه نوشته بود و از او خواسته بود پسرش را درمان کند؛ پسری که همجنسگرا بود. نگرانی مادر کاملاً روشن بود: آیا فروید میتواند پسرش را تغییر دهد؟ فروید میتوانست پاسخی مطابق انتظار آن زمان بدهد؛ یعنی همجنسگرایی را بیماری بداند و وعده درمان بدهد. اما پاسخ او چنین نبود. فروید در پاسخ نوشت که همجنسگرایی نه مایه شرمساری است، نه رذیلت و نه بیماری. او برای توضیح دیدگاهش به تاریخ اشاره کرد و گفت افراد بسیار محترم و حتی برخی از بزرگترین شخصیتهای تاریخ همجنسگرا بودهاند. فروید همچنین تأکید کرد که آزار و مجازات افراد به دلیل همجنسگرایی ناعادلانه است. این حرف در سال ۱۹۳۵ اهمیت زیادی داشت؛ زیرا در بسیاری از جوامع آن زمان، همجنسگرایی هنوز با زبان بیماری، انحراف اخلاقی یا جرم توصیف میشد . اما فروید یک نکته مهم دیگر هم داشت: او قول «تغییر گرایش» نداد. فروید توضیح داد که روانکاوی نمیتواند تضمین کند که فرد همجنسگرا را به فردی دگرجنسگرا تبدیل خواهد کرد. از نگاه او، اگر قرار باشد درمانی انجام شود، هدف میتواند کمک به فرد برای شناخت بهتر خودش، کاهش رنج و حل تعارضهای روانی باشد؛ نه یک وعده قطعی برای تغییر گرایش جنسی. 🔍 پس آیا فروید همجنسگرایی را کاملاً طبیعی میدانست؟ فروید هنوز در چارچوب نظریه روانکاوی خودش درباره چگونگی شکلگیری گرایش جنسی صحبت میکرد و معتقد بود تمایلات جنسی انسان مسیر رشدی پیچیدهای دارند. بنابراین نباید دیدگاه او را دقیقاً برابر با دیدگاه روانشناسی امروز قرار داد. اما در یک موضوع، موضع او بسیار روشن بود: فرد همجنسگرا را نباید به خاطر گرایشش تحقیر، مجازات یا مجبور به تغییر کرد. مضمون حرف فروید به مادر این بود: «همجنسگرایی بیماری نیست و دلیلی برای شرمساری وجود ندارد.» و در ادامه، او بر این نکته تأکید کرد که حتی اگر روانکاوی بتواند در زندگی فرد تغییری ایجاد کند، نمیتوان از پیش قول داد که این تغییر به دگرجنسگرایی منجر شود. 🌱 فروید در سال ۱۹۳۵ چه تفاوتی با بسیاری از همعصرانش داشت؟ شاید جالب باشد بدانیم فروید در همان دورهای که هنوز درباره «منشأ روانی» گرایش جنسی نظریهپردازی میکرد، از نگاه مجازاتگر و اخلاقی نسبت به همجنسگرایی فاصله گرفته بود. بنابراین تصویر سادهای مثل: «فروید همجنسگرایی را بیماری میدانست و میخواست آن را درمان کند» تصویر دقیقی از دیدگاه او نیست. اما از طرف دیگر، این هم درست نیست که بگوییم: «فروید دقیقاً همان چیزی را میگفت که روانشناسی امروز میگوید.» او متعلق به یک چارچوب نظری کاملاً متفاوت بود. 🔬 و علم امروز چه میگوید؟ امروزه روانشناسی و روانپزشکی، همجنسگرایی را اختلال روانی نمیدانند. بنابراین هدف رواندرمانی مدرن، تغییر گرایش جنسی فرد نیست. اگر فرد به دلیل فشار خانواده، تبعیض، طرد اجتماعی، اضطراب یا تعارضهای شخصی دچار رنج شده باشد، رواندرمانی میتواند به او کمک کند با این مشکلات کنار بیاید. اما خودِ گرایش جنسی موضوع درمان نیست. به همین دلیل، تلاش برای تغییر اجباری گرایش جنسی، از نظر علمی و اخلاقی با رویکردهای معاصر رواندرمانی سازگار نیست. و اینجا یک سؤال جالب باقی میماند: در کیس «دختر جوان»، پدر میخواست دخترش تغییر کند. در این نامه، یک مادر از فروید میخواست پسرش تغییر کند. اما فروید در هر دو موقعیت با یک مسئله اساسی روبهرو بود: آیا درمانگر باید خواسته خانواده را اجرا کند، یا به خواسته و تجربه خودِ مراجع توجه کند؟ شاید اهمیت تاریخی این نامه فقط در دیدگاه فروید درباره همجنسگرایی نباشد. بلکه در یک اصل مهم رواندرمانی باشد: «مراجع، انسان است؛ نه پروژهای برای تغییر دادن مطابق خواسته دیگران.» ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098
🛋 پرونده مشهور فروید | دختر جوان در سال ۱۹۲۰، فروید یکی از بحثبرانگیزترین پروندههای تاریخ روانکاوی را منتشر کرد: «بررسی روانشناختی چگونگی شکل گیری همجنسگرایی در یک زن» داستان درباره دختر جوانی ۱۸ ساله، باهوش و متعلق به خانوادهای مرفه بود که عاشق یک زن شده بود؛ زنی حدود ده سال بزرگتر از خودش. دختر بهشدت به این زن دلبسته بود؛ برای دیدنش منتظر میماند، برایش هدیه میفرستاد و بخش زیادی از ذهنش درگیر این رابطه بود. اما یک نکته بسیار مهم وجود داشت: خود دختر این علاقه را بیماری یا مشکل نمیدانست. مشکل اصلی، نگاه خانواده بود. --- پدر میخواست دخترش تغییر کند. پدر دختر از رابطه او با این زن بهشدت ناراضی بود و میخواست او را از این رابطه و علاقهاش به زنان دور کند. پس از یک بحران شدید و اقدام به خودکشی دختر، خانواده او را نزد فروید بردند. پدر امیدوار بود روانکاوی بتواند دخترش را به سمت ازدواج با یک مرد و زندگی دگرجنسگرایانه سوق دهد. اما فروید خیلی زود متوجه شد که مسئله پیچیدهتر از این حرفهاست. دختر خودش تمایلی به تغییر گرایشش نداشت. او بیشتر به خاطر خواسته پدر و مادرش در درمان شرکت میکرد. --- 🧠 فروید درباره همجنسگرایی چه فکر میکرد؟ اینجا باید بین دیدگاه فروید و علم امروز تفاوت بگذاریم. فروید همجنسگرایی را با نظریه رشد روانی ـ جنسی خودش توضیح میداد. او به عواملی مانند: • رابطه کودک با والدین • عقده ادیپ • رشد روانی ـ جنسی • تجربههای کودکی • و نحوه شکلگیری انتخاب «ابژه عشق» توجه داشت. بنابراین از نظر نظری، فروید همجنسگرایی را پدیدهای میدانست که میتوانست تکوین روانی و رشدی داشته باشد و آن را در چارچوب نظریه روانکاوی خود بررسی میکرد. اما این نکته بسیار مهم است: فروید همجنسگرایی را گناه، جرم یا فساد اخلاقی نمیدانست. در این پرونده فروید به پدر وعده نداد که دختر را دگرجنسگرا خواهد کرد. --- 🔬 اما علم امروز چه میگوید؟ اینجاست که فاصله میان فروید و روانشناسی و روانپزشکی معاصر کاملاً مشخص میشود. امروزه همجنسگرایی بیماری روانی یا اختلال روانی محسوب نمیشود. روانشناسی و روانپزشکی معاصر شواهدی ندارند که نشان دهد همجنسگرایی نتیجه یک رابطه خاص با پدر یا مادر، تربیت نامناسب، عقده ادیپ یا یک تعارض روانی حلنشده است. گرایش جنسی انسان پدیدهای پیچیده است و پژوهشها از نقش مجموعهای از عوامل زیستی و رشدی حمایت میکنند؛ نه یک علت روانشناختی واحد. بنابراین: ❌ همجنسگرایی نیازمند «درمان» نیست. ❌ هدف رواندرمانی مدرن تغییر گرایش جنسی فرد نیست. ❌ تلاش برای تبدیل فرد همجنسگرا به دگرجنسگرا پشتوانه علمی معتبر ندارد و میتواند آسیبزا باشد. اگر فرد به دلیل فشار خانواده، #تبعیض، #اضطراب، #افسردگی یا #تعارضهای شخصی دچار رنج باشد، موضوع درمان، رنج و مشکلات روانشناختی اوست؛ نه خودِ گرایش جنسی. --- پس فروید چه کرد؟ فروید در نهایت نتوانست( و البته ادعا هم نکرد) که گرایش دختر را تغییر دهد. او متوجه شد که انگیزه اصلی دختر برای درمان، خواسته خودش نیست؛ بلکه فشار خانواده است. به همین دلیل، درمان پیش از آنکه به نتیجه کامل برسد، متوقف شد. پس این پرونده یک «موفق درمانی» برای تغییر گرایش جنسی نبود. اتفاقاً اهمیت تاریخی آن در چیز دیگری است: فروید نشان داد که وقتی خواسته مراجع با خواسته خانواده متفاوت باشد، نمیتوان بهسادگی درمان را بر اساس خواسته خانواده تعریف کرد. --- ⚠️ یک تفاوت مهم میان فروید و نگاه امروزی فروید میپرسید: «این گرایش چگونه در روان و رشد فرد شکل گرفته است؟» علم امروز درباره خودِ گرایش جنسی میگوید: «این گرایش به خودی خود اختلال نیست که نیاز به اصلاح داشته باشد.» یعنی اگرچه نظریه فروید درباره منشأ همجنسگرایی امروز از نظر علمی پذیرفته نیست، اما این بدان معنا نیست که او همان نگاه اخلاقی و تحقیرآمیز رایج در زمان خودش را داشته است. --- 💭 و شاید مهمترین سؤال این پرونده: اگر یک انسان خودش احساس نکند که چیزی در او مشکل است، اما خانوادهاش بخواهند آن را تغییر دهند... چه کسی باید هدف درمان را تعیین کند؟ مراجع؟ یا خانواده؟ پرونده «دختر جوان» فروید، فقط یک داستان درباره همجنسگرایی نیست؛ داستانی است درباره مرز میان خواسته خانواده، آزادی فرد و هدف واقعی رواندرمانی. ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098
بنابراین چرا مهربانی، مهربانی نمیآورد؟ از منظر فرویدی، پاسخ سادهای وجود ندارد. زیرا انسان به رفتار ما صرفاً با یک واکنش رفتاری پاسخ نمیدهد؛ بلکه با تاریخچهی روانی، امیال، تعارضها و فانتزیهای ناهشیار خودش پاسخ میدهد. و از طرف دیگر، مهربانیِ ما نیز همیشه آنقدر که تصور میکنیم ساده و بیغرض نیست. گاهی پشت مهربانی، میل به عشق وجود دارد. پشت فداکاری، ترس از طرد. پشت بخشش مداوم، ترس از دست دادن. پشت «همیشه خوب بودن»، خشم واپسرانده. و پشت انتخاب مکرر آدمهای نامتناسب، اجبار به تکرار یک الگوی قدیمی. بنابراین پرسش روانکاوانه شاید این نباشد: «چرا مهربانی من، مهربانی دریافت نکرد؟» بلکه پرسش عمیقتر این است: ««در مهربانی من چه میلی نهفته است؟ من از دیگری دقیقاً چه میخواهم؟ و چرا بارها در رابطهای قرار میگیرم که در آن این میل برآورده نمیشود؟»» روانکاوی از همین نقطه آغاز میشود: جایی که فرد به جای تحلیل دیگری، به ناهشیار خود بازمیگردد. ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098
چرا «مهربانی» الزاماً «مهربانی» به همراه نمیآورد؟ خوانشی عمیقتر بر اساس دستگاه روانکاوی فروید در سطح آگاهی، رابطهی انسانی گاهی ساده به نظر میرسد: «اگر با دیگری خوب باشم، او نیز با من خوب خواهد بود.» اما روانکاوی فرویدی این معادله را زیر سؤال میبرد؛ زیرا رابطهی انسان با دیگری تنها در سطح رفتارهای آگاهانه شکل نمیگیرد. پشت هر رابطه، شبکهای از میل، لیبیدو، دفاع، تعارض، فانتزی و نیروهای ناهشیار فعال است. از این منظر، مهربانی یک رفتار ساده و خنثی نیست؛ میتواند حامل میلهای ناهشیار متعددی باشد. ۱. مهربانی و میل به دریافت عشق در نظریهی فروید، لیبیدو صرفاً به معنای میل جنسی در معنای محدود آن نیست؛ بلکه انرژی روانیِ مرتبط با پیوند، عشق و سرمایهگذاری عاطفی نیز در این حوزه قرار میگیرد. وقتی فرد به دیگری محبت میکند، ممکن است بخشی از سرمایهگذاری لیبیدویی خود را متوجه او کرده باشد. اما این سرمایهگذاری الزاماً با پاسخ مشابه همراه نمیشود. فرد ممکن است در سطح آگاهانه بگوید: «من بدون هیچ توقعی مهربانم.» اما در سطح ناهشیار، میل دیگری فعال باشد: «مرا ببین، مرا انتخاب کن، مرا دوست داشته باش و ارزش محبت مرا تأیید کن.» بنابراین، آنچه ظاهراً «بیچشمداشت» است، ممکن است در سطح ناهشیار حامل یک مطالبهی عاطفی باشد. --- ۲. اصل لذت و ناکامی دستگاه روانی، در نظریهی فروید، گرایشی اساسی به کاهش تنش و دستیابی به رضایت دارد. اما رابطهی انسانی دائماً با ناکامی مواجه است. ما نمیتوانیم دیگری را مجبور کنیم همان چیزی را بخواهد که ما میخواهیم. از همینجا یکی از تعارضهای مهم شکل میگیرد: میل به دریافت عشق از دیگری، در برابر استقلال میلِ دیگری. من میتوانم محبت کنم، اما نمیتوانم با محبتکردن، میل دیگری را کنترل کنم. به همین دلیل، مهربانی نمیتواند بهعنوان یک قانون روانشناختی، پاسخ متقابل را تضمین کند. --- ۳. نارسیسیسم؛ وقتی محبت دیگری تبدیل به تأیید خود میشود یکی از مفاهیم مهم در نظریهی فروید، نارسیسیسم است. در برخی روابط، فرد تنها به خودِ دیگری عشق نمیورزد؛ بلکه چیزی از خودش را نیز در دیگری جستوجو میکند: تأیید، ارزشمندی، دوستداشتنیبودن و تصویری مطلوب از خویشتن. در این حالت، وقتی دیگری پاسخ عاطفی مورد انتظار را نمیدهد، مسئله فقط «بیمهری» نیست؛ بلکه ممکن است زخم نارسیسیستیک ایجاد شود. فرد احساس میکند: «پس من به اندازهای که تصور میکردم ارزشمند نیستم.» در نتیجه، خشم میتواند در پشت احساسِ رنج و طرد قرار بگیرد. --- ۴. چرا بعضی افراد دائماً بیشتر میدهند؟ اینجا مفهوم اجبار به تکرار اهمیت پیدا میکند. فروید در آثار متأخر خود نشان داد که انسان همیشه صرفاً به دنبال لذت نیست؛ گاهی به شکل ناهشیار، تجربهها و روابط دردناک گذشته را نیز تکرار میکند. ممکن است فردی در گذشته برای دریافت محبت مجبور بوده باشد: خودش را نادیده بگیرد، نیازهایش را سرکوب کند، بیش از اندازه سازگار باشد یا برای جلب توجه دیگری تلاش کند. این الگو میتواند بعدها در روابط بزرگسالی تکرار شود. فرد بارها محبت میکند، بارها میبخشد، بارها از نیازهای خودش میگذرد و بارها با همان نتیجه مواجه میشود: «باز هم من بیشتر دادم و کمتر گرفتم.» اما نکتهی روانکاوانه اینجاست: آنچه تکرار میشود، الزاماً صرفاً یک «انتخاب اشتباه» نیست؛ ممکن است بازگشت یک سازمان روانی قدیمی باشد. --- ۵. مهربانیِ افراطی و واپسرانی پرخاشگری فروید در نظریهی روانکاوی، پرخاشگری را نیز یکی از نیروهای مهم روانی میداند. گاهی فرد برای اینکه تصویر «آدم خوب و مهربان» را حفظ کند، خشم و پرخاشگری خود را واپس میراند. او «نه» نمیگوید. اعتراض نمیکند. مرز نمیگذارد. نیازهای خودش را بیان نمیکند. اما این هیجانات از بین نمیروند. ممکن است بعدها به شکل رنجش، احساس قربانیبودن، کنایه، شکایت، سردی عاطفی یا فوران ناگهانی خشم بازگردند. در چنین حالتی، جملهی: «من همیشه با همه خوب بودم و هیچکس با من خوب نبود» ممکن است تنها یک توصیف از رفتار دیگران نباشد؛ بلکه نشانهای از یک تعارض ناهشیار باشد. --- ۶. انتقال؛ چرا گاهی از آدم امروز، پاسخ آدم گذشته را میخواهیم؟ یکی از مهمترین مفاهیم روانکاوی، انتقال است. در انتقال، احساسات، انتظارات و الگوهای رابطهای شکلگرفته در روابط مهم گذشته، میتوانند در رابطهای جدید دوباره فعال شوند. به همین دلیل، ممکن است فرد از شریک عاطفی، دوست یا حتی یک رابطهی جدید، چیزی را طلب کند که در واقع ریشه در رابطهای بسیار قدیمیتر دارد. مثلاً: «این بار میخواهم کسی آنقدر دوستم داشته باشد که ثابت کند بالاخره دوستداشتنی هستم.» در این وضعیت، رابطهی فعلی تنها رابطهی فعلی نیست؛ گذشته نیز به شکلی ناهشیار وارد آن شده است. ---
فروید این خیالها را در کنار رابطه هانس با مادرش و رقابت با پدرش قرار داد و از آنها برای توضیح ساختار روانی او استفاده کرد. در جریان درمان، پدر هانس با پرسشهایی که از فروید میگرفت، با پسرش صحبت میکرد و تلاش میکرد ترسهای او را روشن کند. یکی از اتفاقات مهم این بود که فروید در دیدار مستقیم با هانس، تفسیری درباره احساسات او نسبت به پدر و مادرش ارائه کرد. به تدریج هانس توانست درباره ترسها و خیالهایش آزادانهتر صحبت کند. فروید معتقد بود زمانی که کودک بتواند اضطراب پنهانشده پشت فوبیا را بشناسد و درباره آن صحبت کند، دیگر لازم نیست اضطراب خود را فقط از طریق علامت فوبیک نشان دهد. در نهایت، ترس هانس از اسبها کاهش یافت و او توانست دوباره از خانه خارج شود. اما داستان هانس یک پایان جالبتر هم دارد. سالها بعد، در سال ۱۹۲۲، مرد جوانی نزد فروید آمد و گفت: «من همان هانس کوچولو هستم.» فروید او را بعد از سالها دوباره دید. او گزارش کرد که هانس به یک مرد جوان سالم تبدیل شده و هیچیک از پیشبینیهای فاجعهآمیزی که مخالفان روانکاوی درباره سرنوشت او مطرح کرده بودند، اتفاق نیفتاده است. این دیدار برای فروید اهمیت زیادی داشت، زیرا نشان میداد کودکِ موضوع یکی از مشهورترین پروندههای روانکاوی، بعدها زندگی عادی خود را ادامه داده است. اما امروز، پرونده هانس کوچولو را نباید صرفاً بهعنوان «اثبات عقده ادیپ» خواند. پژوهشگران بعدی نشان دادهاند که عوامل دیگری نیز ممکن است در فوبیای او نقش داشته باشند؛ از جمله رابطه هانس با مادر، تولد خواهر، تنشهای خانوادگی و حتی کیفیت رابطه والدین. برخی پژوهشهای بعدی همچنین به جنبههایی از زندگی خانوادگی هانس اشاره کردهاند که در روایت کلاسیک فروید کمتر مورد توجه قرار گرفته بودند. به همین دلیل، امروزه این پرونده بیشتر بهعنوان یک نمونه تاریخی مهم از شکلگیری فوبیای کودک و تاریخ روانکاوی مطالعه میشود، نه یک اثبات قطعی برای نظریه فروید. با این حال، اهمیت تاریخی «هانس کوچولو» انکارشدنی نیست. این پرونده یکی از نخستین نمونههای ثبتشده روانکاوی کودک بود و نشان داد که از نگاه فروید، علائم کودک نیز میتوانند معنای روانشناختی داشته باشند. ترس هانس از اسب، از نظر فروید، فقط ترس از یک حیوان نبود؛ بلکه نقطهای بود که در آن ترس، عشق، حسادت، رقابت، کنجکاوی جنسی، رابطه با والدین و اضطرابهای کودکانه در یک علامت واحد به هم گره خورده بودند. و شاید همین پرسش هنوز هم درباره بسیاری از علائم روانی جالب باشد: آیا چیزی که از آن میترسیم، واقعاً همان چیزی است که ذهن ما از آن میترسد؟ یا فقط جایگزینی برای ترسی عمیقتر است؟ ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098
پرونده مشهور فروید | هانس کوچولو؛ پسربچهای که از اسبها میترسید در سال ۱۹۰۹، فروید یکی از متفاوتترین پروندههای تاریخ روانکاوی را منتشر کرد؛ پرونده پسربچهای پنجساله که فروید او را «هانس کوچولو» نامید. هانس در ابتدا کودکی کنجکاو و سرزنده بود، اما کمکم ترسی شدید از اسبها در او شکل گرفت؛ ترسی که بهقدری شدید شد که دیگر حاضر نبود از خانه بیرون برود. ترس اصلی او فقط «اسب» نبود. هانس مشخصاً میترسید اسب به او گاز بزند یا آسیب بزند و بهخصوص از اسبهایی که ممکن بود زمین بخورند یا تقلا کنند وحشت داشت. همین ترس باعث شده بود آزادی رفتوآمدش محدود شود و خانوادهاش دائماً نگران وضعیت او باشند. اما ماجرا از کجا شروع شد؟ هانس از حدود سهسالگی علاقه و کنجکاوی زیادی نسبت به اندام جنسی خودش و دیگران نشان میداد. او درباره تفاوت بدن دخترها و پسرها سؤال میکرد و حتی برای این موضوع از واژه کودکانه خاصی استفاده میکرد. در همین دوران، اتفاقی که بعدها برای فروید اهمیت زیادی پیدا کرد رخ داد: مادر هانس به او هشدار داده بود که اگر زیاد با اندام جنسی خود بازی کند، ممکن است پزشک آن را قطع کند. فروید بعدها این تجربه را یکی از زمینههای شکلگیری اضطراب اختگی در هانس دانست. در همان سالها، مادر هانس باردار شد و خواهر کوچکتری برای او به دنیا آمد. تولد خواهر، برای هانس فقط آمدن یک عضو جدید خانواده نبود؛ او ناگهان با این واقعیت روبهرو شد که دیگر تمام توجه مادرش متعلق به او نیست. او نسبت به خواهر کوچکش احساسات متناقضی داشت؛ گاهی از او مراقبت میکرد و دوستش داشت، اما در عین حال از اینکه نوزاد توجه مادر را به خودش اختصاص داده بود ناراحت میشد. حتی درباره اینکه نوزاد از کجا آمده و چگونه متولد شده، سؤالهای فراوانی میپرسید. این کنجکاوی درباره تولد، بدن و تفاوتهای جنسی، بعدها بخش مهمی از تحلیل فروید شد. اما نقطه عطف زمانی بود که هانس شروع به ترسیدن از اسبها کرد. پدر هانس که خود با فروید ارتباط داشت، مشاهدات روزانه کودک را ثبت میکرد و برای فروید میفرستاد. بنابراین برخلاف تصور رایج، فروید شخصاً هر روز با هانس جلسه نداشت؛ بخش عمده اطلاعات از طریق پدر کودک به فروید منتقل میشد و فروید درمان را هدایت و تفسیر میکرد. فروید شخصاً تنها در یک دیدار مهم با هانس و پدرش ملاقات کرد. فروید به تدریج متوجه شد که ترس هانس از اسب، بسیار پیچیدهتر از یک ترس ساده از حیوان است. هانس درباره اسبهای مختلف حرف میزد و جزئیات خاصی از آنها برایش اضطرابآور بود؛ مثلاً اسبهایی که بار میکشیدند، اسبهایی که زمین میخوردند و حتی مردانی که کنار اسبها دیده میشدند. در یکی از اتفاقات مهم، هانس شاهد افتادن اسبی در خیابان بود. این صحنه برای او بسیار تکاندهنده شد. از آن پس، ترس او از اسبها شدت گرفت و بیرون رفتن از خانه برایش دشوارتر شد. فروید تلاش کرد بفهمد چرا ذهن کودک، اضطراب خود را به «اسب» منتقل کرده است. پاسخ فروید به رابطه هانس با پدرش و مادرش مربوط میشد. از نگاه فروید، هانس مادرش را بسیار دوست داشت و تمایل داشت توجه و محبت او را کاملاً برای خودش داشته باشد. در عین حال، پدرش را نیز دوست داشت اما او را رقیبی برای دریافت محبت مادر تجربه میکرد. این همان چیزی بود که فروید آن را در چارچوب عقده ادیپ تحلیل کرد. اما هانس نمیتوانست مستقیماً نسبت به پدرش خشم یا خصومت خود را تجربه و بیان کند. بنابراین، از دید فروید، اضطراب او به شکل دیگری ظاهر شد: پدر → اسب یعنی ترس از اسب، در سطح #ناهشیار میتوانست جایگزینی برای #ترس و #اضطراب مربوط به پدر باشد. این تفسیر وقتی برای فروید مهمتر شد که هانس به ویژگیهایی در اسبها حساسیت نشان داد که فروید آنها را با ویژگیهای پدر مرتبط میکرد؛ از جمله وجود سبیل و عینک. فروید معتقد بود کودک در #فوبیا، بخشی از اضطراب خود را از یک شخص مهم به یک شیء بیرونی منتقل میکند. به این ترتیب، کودک به جای اینکه از چیزی در رابطه با پدرش بترسد، از اسب میترسد. و این جابهجایی یک فایده دارد: دشمنِ بیرونی را میتوان از او دوری کرد؛ اما تعارض درونی را نمیتوان. هانس میتوانست از اسب دور بماند، از پنجره خیابان را نگاه کند و بیرون نرود. اما مشکل اصلی همچنان در ذهن او باقی میماند. یکی از بخشهای جذاب پرونده، گفتوگوهای هانس درباره خیالپردازیهایش بود. او درباره اسبها، تولد بچهها، خانواده و روابط میان اعضای خانواده داستانهایی میساخت که فروید آنها را صرفاً تخیل کودکانه نمیدانست؛ بلکه معتقد بود این خیالپردازیها راهی هستند که کودک از طریق آنها تعارضهای عاطفی خود را بیان میکند. هانس حتی خیالهایی درباره بچهدار شدن و داشتن فرزند داشت.
پرونده مشهور فروید | «دورا»؛ در میان تمام پروندههای زیگموند فروید، شاید هیچکدام به اندازه «دورا» بحثبرانگیز نباشد. این پرونده که در سال ۱۹۰۵ با عنوان تحلیل یک مورد هیستری منتشر شد، نهتنها به یکی از مهمترین آثار فروید تبدیل شد، بلکه بعدها خود او نیز اعتراف کرد که در جریان درمان، اشتباهاتی مرتکب شده است. دورا، نام مستعار دختری ۱۸ ساله بود که با علائمی مانند سرفههای عصبی، از دست دادن ناگهانی صدا، احساس خفگی، حملات اضطرابی، افسردگی، تحریکپذیری و افکار خودکشی به فروید مراجعه کرد. پزشکان علت جسمی مشخصی برای این علائم پیدا نکرده بودند و به همین دلیل، او نزد فروید فرستاده شد. اما ریشه مشکل فقط در علائم جسمی نبود؛ بلکه در روابط پیچیده خانواده نهفته بود. پدر دورا سالها با زنی متأهل، معروف به «خانم ک.»، رابطهای عاطفی داشت. در مقابل، همسر آن زن، یعنی «آقای ک.»، رفتوآمد زیادی با خانواده دورا پیدا کرده بود. دورا احساس میکرد خانوادهاش عملاً او را در این روابط پیچیده قربانی کردهاند. او برای فروید تعریف کرد که در چهاردهسالگی، آقای ک. او را ناگهان در آغوش گرفت و بوسید. چند سال بعد نیز، هنگام قدم زدن کنار دریاچه، آقای ک. به او گفت که همسرش را دوست ندارد و به دورا علاقهمند است. دورا با وحشت به صورت او سیلی زد و از آنجا فرار کرد. وقتی این ماجرا را برای پدرش تعریف کرد، نهتنها حرفش پذیرفته نشد، بلکه پدرش تصور کرد دخترش دچار خیالپردازی شده است. همین بیاعتنایی، احساس تنهایی، خشم و بیاعتمادی او را عمیقتر کرد. در طول درمان، فروید از دورا خواست هرچه به ذهنش میرسد، بدون سانسور بیان کند. بهتدریج، او دو رؤیای مهم خود را تعریف کرد؛ رؤیاهایی که بخش بزرگی از مقاله فروید به تحلیل آنها اختصاص دارد. در رؤیای اول، دورا خواب دید خانه در آتش میسوزد، پدرش او را بیدار میکند، مادرش میخواهد جعبه جواهراتش را نجات دهد، اما پدر میگوید: «من حاضر نیستم به خاطر جعبه جواهرات، خودم و دو فرزندم را بسوزانم.» سپس همه از خانه خارج میشوند. فروید این خواب را نمادی از تعارض میان امنیت، خانواده، میل، خطر و روابط عاطفی دانست و معتقد بود هر یک از عناصر خواب، معنایی ناهشیار دارند. رؤیای دوم پیچیدهتر بود. دورا خواب دید در شهری ناآشنا سرگردان است، از دیگران آدرس میپرسد، نامهای از مادرش دریافت میکند و سرانجام به خانه بازمیگردد. فروید این خواب را نیز تلاشی از سوی ناهشیار برای حل تعارضهای درونی او تفسیر کرد. یکی از مهمترین مفاهیم این پرونده، «انتقال» بود. فروید بعدها نوشت که متوجه نشده بود دورا بخشی از احساساتش نسبت به آقای ک. و پدرش را ناخودآگاه به رابطه درمانی منتقل کرده است. او اعتراف کرد اگر این انتقال را زودتر تشخیص میداد، شاید درمان مسیر متفاوتی پیدا میکرد. اما چنین نشد. پس از حدود یازده هفته، دورا ناگهان اعلام کرد که دیگر به جلسات درمان ادامه نخواهد داد و درمان را قطع کرد. این اتفاق برای فروید شکست مهمی محسوب میشد و بعدها بارها به آن اشاره کرد. با این حال، داستان به همینجا ختم نشد. حدود پانزده ماه بعد، دورا دوباره به دیدن فروید آمد. او گفت بسیاری از علائم جسمی، از جمله سرفههای عصبی و بیصدایی، برطرف شدهاند. همچنین خبر داد که پس از افشای رفتارهای آقای ک.، روابط میان دو خانواده از هم پاشیده و آقای ک. دیگر نتوانسته ادعاهای دورا را بهسادگی انکار کند. فروید این دیدار کوتاه را نشانهای از بهبود نسبی بیمار دانست، اما درمان هرگز از سر گرفته نشد و سرنوشت بلندمدت دورا بهطور دقیق مشخص نیست. امروزه پرونده دورا همچنان یکی از مهمترین متون تاریخ روانکاوی است؛ اما نه فقط بهدلیل نظریههای فروید، بلکه به این دلیل که بحثهای فراوانی درباره آن شکل گرفته است. بسیاری از پژوهشگران معتقدند فروید در برخی تفسیرهای خود بیش از اندازه بر امیال ناهشیار و جنسی تأکید کرد و تجربه آزار و احساسات خود دورا را کمتر از آنچه باید جدی گرفت. در مقابل، گروهی دیگر این پرونده را نقطه عطفی در شناخت انتقال، نقش روابط اولیه و اهمیت دنیای ناهشیار میدانند. شاید مهمترین درس پرونده «دورا» این باشد که درمانگر باید پیش از هر تفسیر، روایت بیمار را با دقت بشنود. همین پرونده بود که بعدها باعث شد خود فروید نگاه عمیقتری به مفهوم «انتقال» پیدا کند و آن را به یکی از ستونهای اصلی روانکاوی تبدیل کند. ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098
▪︎عوامل خطر و ارتباط با سلامت روان مطالعات منتشرشده در پایگاه هایی مانند پاب مد و مرور نظاممندی که در سال 2025 در نشریه علوم اعصاب بالینی منتشر شد، نشان می دهند فلج خواب با عوامل متعددی مرتبط است: کمبود خواب یا خواب نامنظم، تغییرات مکرر در برنامه خواب، استرس و فشار روانی شدید، خوابیدن به پشت، و کار شیفتی. نکته مهمی که این مرور به آن اضافه می کند, ارتباط قوی میان فلج خواب و اختلالات روانپزشکی است؛ تحلیل های روانپزشکی نشان می دهند پیوندی معنادار میان فلج خواب و شرایطی مانند اختلال استرس پس از سانحه، اضطراب و افسردگی وجود دارد. این یافته اهمیت دارد چون نشان می دهد فلج خواب، در برخی افراد، صرفاً یک رخداد فیزیولوژیک منفرد نیست، بلکه می تواند نشانه ای از آسیب پذیری روانیِ زمینه ای نیز باشد. همچنین فلج خواب می تواند در برخی افراد همراه با نارکولپسی دیده شود؛ اختلالی که در آن تنظیم مرز میان خواب و بیداری، به دلیل کمبود اورکسین، دچار اختلال جدی می شود. ▪︎آیا فلج خواب خطرناک است در بیشتر موارد، فلج خواب پدیده ای خوشخیم و گذراست و آسیب فیزیکی ایجاد نمی کند. بااین حال، تجربه آن می تواند از نظر روانی بسیار شدید باشد و برخی افراد پس از تجربه مکرر آن، دچار ترس از خوابیدن یا اضطراب شبانه می شوند. ▪︎چرا نباید هر بیحرکتی هنگام خواب را فلج خواب دانست اگرچه مکانیسم فوق، توضیح شناخته شده فلج خواب است، اما مشاهده فردی که در خواب بیحرکت است یا به محیط پاسخ نمی دهد، به تنهایی برای تشخیص کافی نیست. شرایط دیگری مانند حملات تشنجی هنگام خواب، اختلالات حرکتی خواب، اختلالات عصبی و اختلالات تنفسی شدید خواب می توانند علائم مشابهی ایجاد کنند. بنابراین اگر فردی برای نخستین بار دچار چنین وضعیتی شود، حملات طولانی یا غیرمعمول داشته باشد، یا علائم دیگری مانند از دست دادن هوشیاری یا حرکات غیرارادی شدید داشته باشد، ارزیابی پزشکی ضروری است. ▪︎فلج خواب؛ پنجره ای به معماری آگاهی از دیدگاه علوم اعصاب، فلج خواب تنها یک اختلال خواب نیست، بلکه آزمایشی طبیعی برای فهم رابطه میان مغز، بدن و تجربه ذهنی است. این پدیده نشان می دهد آگاهی، حرکت و احساس کنترل بر بدن، اگرچه در تجربه روزمره کاملاً یکپارچه به نظر می رسند، در واقع حاصل تعامل چندین شبکه عصبی مستقل هستند— از مدارهای ساقه مغزی تنظیم کننده آتونی، تا مسیرهای مولکولی سروتونرژیک سازنده پندار، تا نورون های هیپوتالاموسیِ تثبیت کننده بیداری. فلج خواب، در واقع لحظه ای است که مرز میان خواب و بیداری، رویا و واقعیت، ذهن و بدن برای چند دقیقه از هم جدا می شود؛ و همین جدایی موقت، آن را به یکی از جذاب ترین پدیده ها برای مطالعه آگاهی تبدیل کرده است. —Arva Biological Science
¶ فلج خواب؛ زمانی که مغز بیدار می شود اما بدن هنوز در خواب باقی مانده است یکی از عجیب ترین تجربه های مرتبط با خواب، حالتی است که در آن فرد برای چند ثانیه تا چند دقیقه احساس می کند هوشیار است، اما توانایی حرکت یا صحبت کردن ندارد. این پدیده که در علوم اعصاب و پزشکی خواب با عنوان فلجخواب شناخته می شود، نمونه ای کم نظیر از ناهماهنگی موقت میان دو سامانه بنیادی مغز است: سامانه ایجادکننده آگاهی و بیداری، و سامانه کنترل کننده وضعیت عضلات در خواب. در حالت طبیعی، چرخه خواب انسان شامل چند مرحله است که یکی از مهم ترین آن ها خواب حرکت سریع چشم است. مرحله REM زمانی است که بخش بزرگی از رویاهای واضح و داستان گونه رخ می دهند. در این مرحله، فعالیت مغز از بسیاری جهات به بیداری شباهت پیدا می کند؛ اما هم زمان مکانیسمی محافظتی در ساقه مغز فعال می شود که باعث مهار گسترده فعالیت عضلات اسکلتی می شود. مطالعه ای که در سال 2025 در مجله بینالمللی علوم مولکولی منتشر شد، مکانیسم دقیق این مهار را روشنتر کرده: هایپرپولاریزاسیون نورون های حرکتی، از طریق فعال سازی هم زمان گیرنده های متابوتروپیک گابا بی و گیرنده های یونوتروپیک گابا آ و گلایسین رخ می دهد؛ یعنی فرایندی مولکولی که مسیر عصبی حرکتی را به طور موقت خاموش نگه می دارد. این فرایند، که آتونی عضلانی REM نام دارد، سازوکاری فرگشتی و محافظتی است؛ مغز عمدا مسیرهای حرکتی نخاع را مهار می کند تا فرد نتواند حرکات رویاهای خود را در دنیای واقعی اجرا کند. در فلج خواب، مشکل اصلی نه در بیدار شدن مغز، بلکه در هماهنگی زمانی میان بیداری و خروج از REM است. پژوهشی که در 2026 منتشر شد، جزئیات دقیق تری از این ناهماهنگی ارائه می دهد: ناحیه ساب کورولئوس در ساقه مغز، عامل اصلی محرک آتونی REM است و سیگنال های نزولی آن، اینترنورون های مهاری نخاع را فعال نگه می دارند؛ اگر این سیگنال ها هم زمان با بیداری مغز پیشین ادامه یابند، فلج همچنان باقی می ماند، درحالی که نواحی مغز پیشین مانند تالاموس و قشربینایی، آگاهی حسی را بازمی گردانند. نقش نورون های اورکسین یا هیپوکرتین در هیپوتالاموس حائز اهمیت است؛ این نورونها به تثبیت وضعیت بیداری کمک می کنند، و هرگاه ورودی آن ها ضعیف شود، کنترل حالت مغزی ناپایدار شده و احتمال نفوذ ناخواسته REM به بیداری افزایش می یابد—همان مکانیسمی که در نارکولپسی، به دلیل کمبود اورکسین، به وضوح دیده می شود و توضیح می دهد چرا فلج خواب در این بیماران شایع تر است. ▪︎چرا فلج خواب این قدر ترسناک تجربه می شود؟ یکی از ویژگی های مهم فلج خواب، همراهی آن با احساس ترس شدید و ادراک های غیرمعمول است. طبقه بندی علمی این پندارها، که در ادبیات پزشکی خواب مستند شده، دو نوع اصلی را از هم متمایز می کند: پدیده مزاحم، که شامل ادراک حضور فردی خطرناک یا موجودی ناشناخته در اتاق است، و پدیده اینکیوبوس، که با احساس فشار شدید بر قفسه سینه همراه با ادراک اعمالی پرخاشگرانه یا حتی جنسی همراه است. پژوهش های علوم اعصاب نشان دادهاند این تجربه ها احتمالاً حاصل تعامل چند سیستم مغزی هستند. در هنگام بیدار شدن ناقص از REM، هسته های ساقه مغز که مسئول تنظیم REM هستند، در خاموش کردن آمیگدالا ناکام می مانند و همین امر پاسخ ترس را تشدید می کند. همزمان، هایپرفعال شدن قشرهای حسی بینایی و شنوایی، پندارهای هیپناگوژیک تولید می کند. اما پژوهش تازه ای, لایه مولکولی دقیق تری به این تصویر افزوده است: مسیرهای گیرنده سروتونینی نوع 5-HT2A، نقشی محوری در ایجاد این پندارها ایفا می کنند، و پروتئینی به نام بتا آرستین—ⅱ، که در تنظیم این گیرنده ها دخیل است، اکنون به عنوان مسیر مولکولی نوظهوری برای توضیح فیزیولوژی این توهمات مطرح شده است؛ نکته ای که نشان می دهد اگرچه مکانیسم آتونی عضلانی به خوبی شناخته شده، فیزیولوژی دقیق خودِ پندارها همچنان موضوع پژوهش فعال است. —Arva Biological Science 1/2
«واقعاً چه کسی تصمیم میگیرد؛ شما یا مغزتان؟» وقتی عصبانی میشوی و ناگهان داد میزنی... وقتی عاشق کسی میشوی... وقتی از یک نفر خوشت نمیآید، اما دلیلش را نمیدانی... یا وقتی مدام یک اشتباه را تکرار میکنی... آیا واقعاً این «تو» هستی که تصمیم میگیری؟ یا بخشهایی از مغزت، قبل از اینکه خودت آگاه شوی، تصمیم را گرفتهاند؟ جالب است بدانی مغز یک فرمانده واحد نیست؛ بلکه مجموعهای از سیستمهای مختلف است که گاهی با هم همکاری میکنند و گاهی با هم در تعارضاند. بخشی از مغز به دنبال بقاست. بخشی به دنبال لذت و پاداش. بخشی تلاش میکند منطقی تصمیم بگیرد. و بخشی هم خاطرات و هیجانهای گذشته را به زمان حال میآورد. برای همین است که گاهی میگویی: «میدانستم نباید این کار را بکنم... اما انگار دست خودم نبود!» یکی از مهمترین بازیگران این ماجرا، #آمیگدال است؛ ساختاری کوچک در عمق مغز که مثل یک سیستم هشدار عمل میکند. وقتی احساس #خطر، #تحقیر، #طرد شدن یا حتی یک #خاطره دردناک را تجربه میکنی، آمیگدال در چند هزارم ثانیه فعال میشود؛ خیلی سریعتر از بخشی از مغز که مسئول فکر کردن و تحلیل منطقی است. به همین دلیل، گاهی قبل از اینکه فرصت فکر کردن پیدا کنی، عصبانی میشوی، فرار میکنی، گریه میکنی یا حرفی میزنی که چند دقیقه بعد از گفتنش پشیمان میشوی. در بسیاری از موقعیتها، مشکل این نیست که «آدم بیمنطقی» هستی؛ مشکل این است که آمیگدال، زودتر از عقل تو، دکمه واکنش را فشار داده است. ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098
پرونده مشهور فروید | مرد موشی (قسمت سوم) فروید در جریان درمان به این نتیجه رسید که افکار وسواسی بیمار، صرفاً نتیجه شنیدن داستان «شکنجه با موشها» نبود؛ آن داستان فقط جرقهای بود که #تعارضهای قدیمی و حلنشده او را فعال کرد. به باور فروید، بیمار از کودکی…
پرونده مشهور فروید | مرد موشی (قسمت دوم) در جریان درمان، بیمار برای فروید تعریف کرد که هنگام خدمت سربازی، یکی از افسران داستان شکنجهای بسیار هولناک را برای او تعریف کرده بود؛ شکنجهای که در آن از موشها برای آزار قربانی استفاده میشد. از همان لحظه، ذهن…
فرويد ، روانکاوی و خودشناسی pinned «سلام و درود دوستان تمایل دارید پست های مربوط به مقالات که خیلی طولانی هستند یکباره ارسال شوند یا بصورت بخش بخش و طبق روند قبلی؟»
без подписи
پرونده مشهور فروید | مرد موشی (Rat Man) - قسمت اول سال ۱۹۰۹، فروید یکی از معروفترین پروندههای درمانی خود را منتشر کرد؛ پرونده مردی که بعدها با نام «مرد موشی» شناخته شد. او مردی جوان، تحصیلکرده و باهوش بود؛ اما زندگیاش زیر سایه افکار وسواسی میگذشت. …
پرونده مشهور فروید | مرد موشی (Rat Man) - قسمت اول سال ۱۹۰۹، فروید یکی از معروفترین پروندههای درمانی خود را منتشر کرد؛ پرونده مردی که بعدها با نام «مرد موشی» شناخته شد. او مردی جوان، تحصیلکرده و باهوش بود؛ اما زندگیاش زیر سایه افکار وسواسی میگذشت. ذهنش مدام پر از تصاویری بود که عزیزانش، بهویژه پدرش و زنی که دوستش داشت، گرفتار اتفاقات وحشتناک میشوند. او بارها قفل در را چک میکرد، در تصمیمگیری درمانده میشد، به افکارش شک میکرد و از این افکار رنج میبرد؛ در حالی که خودش هم میدانست بسیاری از آنها غیرمنطقیاند. اما چرا ذهن یک انسان باید چنین شکنجهای برای خودش بسازد؟ این همان سؤالی بود که فروید تلاش کرد به آن پاسخ دهد... ادامه در پست بعدی ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098
نگاهی روانکاوانه به آسیب خودشیفتگی فروید در مقالهی «دربارهٔ خودشیفتگی» (1914) توضیح میدهد که انسان بخشی از سرمایهگذاری روانی خود را متوجه خویشتن میکند؛ این همان چیزی است که او «لیبیدوی خودشیفته» مینامد. خودشیفتگی، در آغاز زندگی، مرحلهای طبیعی از رشد است. اما اگر این تحول بهدرستی طی نشود، فرد در بزرگسالی همچنان برای حفظ احساس ارزشمندی خود، به تأیید مداوم دیگران وابسته میماند. در چنین وضعیتی، دیگری کمتر بهعنوان یک «سوژه» با خواستهها، احساسات و استقلال خودش تجربه میشود و بیشتر بهعنوان «ابژهای» برای تنظیم عزتنفس و حفظ انسجام روانی به کار گرفته میشود. به همین دلیل، تا زمانی که تو تحسین میکنی، مخالفتی نداری، خواستههای او را بر نیازهای خودت ترجیح میدهی و تصویر ایدهآلی را که از تو ساخته حفظ میکنی، رابطه آرام به نظر میرسد. اما لحظهای که مرز میگذاری، «نه» میگویی، نقد میکنی یا استقلالت را نشان میدهی، تعادل روانی او ممکن است به هم بخورد. در روانکاوی، این وضعیت را «آسیب خودشیفتگی» (Narcissistic Injury) مینامند؛ یعنی زخمی که به تصویر آرمانی فرد از خودش وارد میشود، نه صرفاً به غرورش. چنین آسیبی میتواند احساسهایی مانند #شرم، #حقارت، #درماندگی یا #ترس_از_بیارزش_بودن را فعال کند. از آنجا که تحمل این تجربهها برای فرد دشوار است، دستگاه روانی به دفاعهایی مانند #فرافکنی، #انکار، #همهتوانی، #بیارزشسازی و #دونیمسازی متوسل میشود. در نتیجه، ممکن است: - تو را مقصر همهچیز بداند. - ارزش و صلاحیتت را زیر سؤال ببرد. - واقعیت را تحریف کند تا احساس گناه یا تردید در خودت ایجاد شود. - محبت را ناگهان با تحقیر یا خشم جایگزین کند. - یا رابطه را وارد چرخهی «آرمانیسازی و بیارزشسازی» کند. #کرنبرگ معتقد بود که پشت بسیاری از این واکنشهای پرخاشگرانه، ساختاری شکننده از «خود» قرار دارد که با کوچکترین ناکامی، انسجامش تهدید میشود. #کوهات نیز باور داشت که خشم شدید خودشیفته، اغلب واکنشی به فروپاشی تجربهی ارزشمندی خویشتن است، نه نشانهی قدرت واقعی. بنابراین، مسئله فقط این نیست که تو با او مخالفت کردهای؛ بلکه این است که دیگر نمیتوانی همان نقشی را بازی کنی که روان او برای حفظ تعادلش به آن نیاز داشت. از این منظر، تعارض از جایی آغاز میشود که تو از یک «ابژهی تأییدکننده» به یک «سوژهی مستقل» تبدیل میشوی؛ انسانی که حق دارد مرز داشته باشد، خواسته داشته باشد و گاهی «نه» بگوید. رابطهی سالم، رابطهای نیست که در آن یکی از طرفین برای حفظ آرامش دیگری، استقلال خود را قربانی کند. سلامت روان زمانی شکل میگیرد که هر دو نفر بتوانند دیگری را بهعنوان انسانی جدا، متفاوت و مستقل به رسمیت بشناسند؛ نه امتدادی از خود. ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @Sigmundfreud0098
زندگی، بیش از آنکه چیزی برای بخشیدن داشته باشد، نیازمند چشمانی است که بتوانند آن را ببینند. ما جهان را آنگونه که هست تجربه نمیکنیم؛ جهان را از خلال کیفیت حضور روانمان تجربه میکنیم. هرجا خویشتن(Self) زنده، منسجم و در پیوند است، همان جهان، سرشار از معنا، زیبایی و امکان میشود. و هرجا این پیوند در زخمهای رابطه و تحریفهای روان کم میشود، همان جهان، تهی و بیجان به نظر میرسد. از این رو، همیشه جهان نیست که از معنا تهی شده است؛ گاهی این ظرفیت ما برای اتصال به آن است که آسیب دیده است. و شاید معنای عمیقِ درمان همین باشد؛ نه ساختن جهانی دیگر، بلکه بازیافتن آن کیفیت حضوری که جهان را دوباره قابل دیدن، قابل تجربه کردن و قابل زیستن میکند. 🖌حامد توسلی (روانکاو و روانشناس بالینی) @sigmundfreud0098
🐺 روایتی از کیس های فروید | قسمت اول مرد گرگی؛ مردی جوان، ثروتمند و تحصیلکرده وارد مطب فروید شد. او سالها بود از افسردگی، اضطراب، وسواس و احساس پوچی رنج میبرد. پزشکان زیادی او را دیده بودند، اما هیچکدام نتوانسته بودند علت اصلی رنجش را پیدا کنند. فروید،…
🐺 روایتی از کیس های فروید | قسمت اول مرد گرگی؛ مردی جوان، ثروتمند و تحصیلکرده وارد مطب فروید شد. او سالها بود از افسردگی، اضطراب، وسواس و احساس پوچی رنج میبرد. پزشکان زیادی او را دیده بودند، اما هیچکدام نتوانسته بودند علت اصلی رنجش را پیدا کنند. فروید، برخلاف انتظار، از علائم بیماری شروع نکرد. از او پرسید: «اولین خوابی که هنوز به خاطر داری چیست؟» مرد مکثی کرد و گفت: «کودک بودم. نیمهشب از خواب پریدم. پنجره اتاقم باز شده بود و چند گرگ سفید روی شاخههای درخت روبهرو نشسته بودند. کاملاً بیحرکت... فقط به من خیره شده بودند. آنقدر وحشت کرده بودم که مطمئن بودم هر لحظه وارد اتاق میشوند و مرا میخورند.» شاید برای بسیاری از ما، این فقط یک کابوس عجیب باشد... اما فروید ساعتها روی همین خواب فکر کرد. بعد جملهای گفت که بعدها به یکی از بحثبرانگیزترین ایدههای تاریخ روانکاوی تبدیل شد: «اگر این خواب اصلاً درباره گرگها نباشد، چه؟» پاسخی که فروید به این سؤال داد، هنوز هم بعد از بیش از صد سال، موافقان و مخالفان سرسخت خودش را دارد. 📌 ادامه این پرونده را در قسمت بعد بخوانید... ✍️ الناز جلیلی روانشناس و درمانگر @elnaz_psy17 @sigmundfreud0098