tgindex
Soudabe.farzipour

Soudabe.farzipour

Статистика
@soudabe_farzipourКнигиперсидский
Последний пост
19 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 238
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 685
21 постов
Вовлечённость
136,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 19 февр.1 2137722

    . چهل روز گذشت. و به‌گمانم در هیچ دوره‌ای از تاریخ، دل‌های ما این‌طور کنار هم نایستاده بودند. هیچ‌وقت این‌قدر همدل نبوده‌ایم، این‌قدر هم‌درد، این‌قدر هم‌زخم، این‌قدر هم‌عزا، این‌قدر هم‌وطن. هیچ‌وقت این‌قدر «منم همین‌طور» نگفته بودیم. هیچ‌وقت این‌قدر «منم همین‌طور» نشنیده بودیم. – من مدام فکم رو منقبض می‌کنم، به خودم می‌آم می‌بینم دارم دندون‌هامو به هم فشار می‌دم. – منم همین‌طور. – اشکم بند نمی‌آد، بی‌دلیل، وسط خیابون، پشت چراغ قرمز، وقت خواب... – منم همین‌طور. – وسط هر کاری که هستم یهو دست می‌کشم، خیره می‌شم به دیوار، به سقف، به گوشی، به هیچی… – منم همین‌طور. – هنوز باورم نمی‌شه چی به ما گذشت. – منم همین‌طور. – از صداهای ناگهانی می‌ترسم. – منم همین‌طور. این «منم همین‌طور»ها، پل‌هایی شدند بین ما؛ بین خانه‌هایی که همدیگر را نمی‌شناسند، بین آدم‌هایی که شاید هرگز همدیگر را ندیده‌اند. چهل روز است که سوگ، ما را از هم جدا نکرده؛ برعکس، ما را به هم دوخته است. ما انگار یک بدن شده‌ایم؛ اگر جایی زخم می‌شود، دردش همه‌جا می‌پیچد. اگر مادری گریه می‌کند، اشکش فقط در خانه‌ی خودش نمی‌ریزد. هیچ‌وقت این‌طور انگشتان گره‌شده‌ی یک مشت نبوده‌ایم. هیچ‌وقت این‌قدر از هم خبر نداشته‌ایم؛ این‌قدر حال هم را نپرسیده‌ایم، بی‌آنکه نام هم را بدانیم. چهل روز گذشت. و ما، در دل این اندوه، کشف کردیم که چقدر به هم شبیهیم. شاید این بزرگ‌ترین حقیقت این چهل روز باشد: ما تنها نبودیم. ما تنها نیستیم. و شاید همین آغاز تغییر باشد؛ همین که ما تماشاگر نبودیم، گواه هم بودیم، همین‌که هیچ‌وقت ایرانی‌تر از این نبوده‌ایم؛ این‌طور که در این چهل روز... https://www.instagram.com/reel/DU2q8FUjiB-/?igsh=NjMwZWJyZm5uYzUy

  • 6 дек.1 3007018

    . گاهی حس می‌کنم ما مردم، یک‌جور «طفلکیِ جمعی» داریم؛ انگار همیشه باید قدردان چیزهایی باشیم که خودمان هم نمی‌دانیم چیست، قدردانی از یک "خالیِ بزرگ" است انگار. انگار همیشه باید منت چیزی که نیست، که لمس نمی‌شود روی سرمان باشد. حس می‌کنم شبیه کسی هستیم که همسایه‌ای کاسه‌ای خالی نشان‌مان می‌دهد و می‌گوید "می‌خواستم توی این کاسه برات آش بیارم، اما چون از بقالی ممدآقا خرید نمی‌کنم، پس کاسه خالی آوردم" و ما هم باید بگوییم: "مرسی... مرسی! دست شما درد نکنه!" خانم گوگوش، من تهِ دلم می‌دانم که اگر این صدا توان داشت، اگر رمقی مانده بود، اگر آن لرزش آشکار در گلو نبود، هیچ‌وقت چنین جمله‌ای گفته نمی‌شد. هیچ‌وقت نخواندن تبدیل به پرچم مبارزه و حق‌طلبی نمی‌شد.‌ شما صاحب صدایی هستید که تا همین چند ماه پیش روی صحنه بود، اجرا می‌رفت، و حتی در همان روزهایی که دلمان آتش بود و جوان‌هایمان را از دست داده بودیم باز هم با خیال راحت آوازش را می‌خواند. هیچ‌وقت هم نگفت: «به احترام درد شما، نمی‌خوانم.» نه. برای ما شرایط دوزخی بود، اما برای شما چیزی تغییر نکرده بود انگار، همه‌چیز طبق معمول بود. من دیگر نمی‌خواهم زیر منت چیزی که نیست بروم، من که نه تصمیم‌گیرِ این رفتن‌ها هستم، نه شریک این انتخاب‌ها. یک حقیقت ساده بود، کاش نمی‌پیچاندین آن را: "توان خواندن رفته. تمام شده. پایان طبیعی یک مسیر طولانی." و برای ما یک جمله کافی بود: "دوست‌تان دارم، خسته‌ام، وقت رفتن است." گاهی یک "خداحافظ" ساده، بیشتر از همه‌چیز احترام دارد. نه منت، نه ژست، نه نقش قهرمانی که نخواندنش را هدیه‌ای به مردم و ایستادن در صف مردم جا بزند. ما مردم به اندازه کافی درد داریم؛ دیگر لازم نیست بارِ خداحافظی و خانه‌نشینی دیگران را هم با تشکر و شرمندگی حمل کنیم. #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/reel/DR6gJgyEdrV/?igsh=MXFzYnJlZnFwa3Q3NQ==

  • 5 дек.1 1134921

    . آن‌قدیم‌ها، همسایه‌ای داشتیم که پسربچه‌ای پنج‌شش‌ساله داشت به اسم امید. و امید یک جوجه‌اردک بامزه داشت که همه‌جا همراهش بود. هر صبح، بیدار که می‌شد صورت خودش و جوجه‌اردک را لب حوض حیاط می‌شست، بعد با هم می‌رفتند سر سفره صبحانه، بعد می‌رفتند توی حیاط، امید جوجه‌اردک را می‌گذاشتند روی زمین و این‌طرف و آن‌طرفش دو پاره‌آجر می‌گذاشت که یعنی دروازه‌ی فوتبال و پنالتی تمرین می‌کرد و تا شب که وقت خواب بشود و با جوجه‌اردک بروند زیر پتو، دوست و هم‌بازی و هم‌سفره‌اش همین اردک کوچک بود. یک روز وسط بازی، جوجه‌اردک، بی‌هوا دست امید را نوک زد. امید دستش را عقب کشید، با بُهت به دوست همیشگی‌اش نگاه کرد و بعد گفت: "فکر نمی‌کردم گاز بگیری!" بعد از آن، امید به جوجه‌اردک به چشم موجودی که "می‌تواند گاز بگیرد" نگاه کرد. و این نگاه کم‌کم تعمیم پیدا کرد به همه. وقت بازی با یک بچه‌ی دیگر، همان اول می‌پرسید: "تو که گاز نمی‌گیری؟" و باز، هرچند دقیقه یک‌بار دست از بازی می‌کشید و می‌پرسید: "مطمئنی که گاز نمی‌گیری؟" وقتی برای دادن شکلات صدایش می‌کردیم، چند قدمی‌مان می‌ایستاد و سوال تکراری را می‌پرسید: "گاز نمی‌گیری؟" برای امید همسایه‌ها، همبازی‌ها، فروشنده‌ها، دکترها، مربی‌های مهد، مردم، و همه‌وهمه، موجوداتی بودند که می‌توانستند گاز بگیرند. وقتی یارترین یارش، جوجه‌اردک می‌توانست، پس همه می‌توانستند. و امید باید گیرنده‌هایش را روشن و قوی نگه می‌داشت تا دوباره رکب نخورد. این روزها حس می‌کنم همه امیدیم. همه بی‌اعتمادیم و پریشان. تخم بدبینی و حیرانی‌ای در عمق قلب و ذهنمان کاشته شده که وقت معامله، وقت رفاقت، وقت معتقد شدن به کسی، وقت عشق‌بازی حتی، دلمان می‌خواهد دست نگه داریم، به چشم‌های دیگری نگاه کنیم و مطمئن شویم که به ما صدمه نمی‌زند، که دروغ نمی‌گوید، که سرمان کلاه نمی‌گذارد، که رکب نمی‌زند. خیلی از ما، دلمان می‌خواهد ساده‌دل و خوش‌باور و صاف بمانیم و خیال کنیم همه امن‌ هستند اما نمی‌شود. دل اگر یک‌بار بترسد، بعدش دستش را آهسته‌تر دراز می‌کند؛ با مکث، با تردید. ما یاد گرفته‌ایم هربار، و زیر لب—بی‌آن‌که کسی بشنود—بپرسیم: "تو که گاز نمی‌گیری…؟" و همین سؤال کوچکی که آدامس شده و چسبیده به دیوار ذهنمان، بین ما و جهان ما فاصله می‌اندازد؛ فاصله‌ای باریک، اما سرد، که هر بار دست جلو می‌بریم یادمان می‌آورد انگشتی روزی، جایی، درد گرفته بود. #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/p/DRtoC1dDJQ_/?igsh=ang2cWZ3Y3dtbTRy

  • 12 нояб.3 8447242

    مگر "جوانی" نباید حال خوشِ تازگی، طراوت، شور، آینده، امید را در آدم زنده کند؟ پس چرا این‌جا جوانی جگر می‌سوزاند؟ پس چرا جگرِ جوانی می‌سوزد این‌جا؟ این پسر، این جوان، هفته‌ی پیش شرمنده‌ی پدرش شد. آمده بودند دکه‌ی پدر را جمع کنند، پسر خواسته بود نگذارد، نتوانسته بود، جمع کرده بودند. و جوان، جوانی‌اش را سوزاند، چون دستش کوتاه بود و پایَش نرو؛ چون دنیا امیدهایش را سوزانده بود؛ چون خسته شده بود از این حجم از نشدن‌ها. خودسوزی بزرگترین انتقام از دنیاست. امروز که خبر آمد جوان، جوانی‌اش را گذاشته و رفته، جوان دنیا را با همه‌ی تلخی‌هایش و نشدن‌هایش و دکه‌های جمع‌شده‌اش گذاشته رفته، جگرم سوخت برای پدر، پدری که حالا نه دکه دارد و نه پسر. مگر جوانی نباید حال خوش امید داشته باشد و شور زندگی؟ در این دیار، چرا واژه‌ی "جوان" غم می‌گذارد به دل آدم؟ چرا یادآور تمام چشم‌های درخشانی‌ست که بسته شدند برای همیشه؟ سرزمینِ من روزی بازاری بود پر از رونق، پر از فریاد دستفروش‌ها، با شبنمی نشسته روی بساط‌ها، پر از زنبیل‌های پر... من این دکه‌ی تعطیل را نمی‌شناسم. چه ساختید از بازارها، از امیدها، از جگرها، از جوانی؟

  • 2 нояб.1 3803711

    без подписи

  • 30 окт.1 7405630

    اولین رسم از رسوم رجزخوانی این است که خودت را معرفی کنی؛ بگویی تهمتنی، بگویی پورِ که هستی، از کجایی، چه کردی، دل و مغز دیو سپید کَندی، ببُردی ز ایرانیان لشکری؛ کاوس و گیو و گودرز و طوس را از بند بیاوردی... رجز هم می‌خوانی اصولی بخوان، رستم‌گون بخوان... این‌که تو می‌گویی قلدریِ کوچه‌خلوت هم نیست. بگو چه داری در خودت، از خودت؟ چه پیشینه‌ای، چه کارنامه‌ای...؟ کجا بودی تا حالا؟ با "دختران ایرانم" که نمی‌توانی برای خودت اسم‌ورسم بسازی. ما نمی‌گذاریم. نمی‌گذاریم دور از ادبی مثل تو، بی‌هنری مثل تو نماینده‌ی دختران ایران باشد. "دختران ایران" سخت و زیبا همزمانند، نجیب و حق‌گو همزمانند، کارنامه‌ی این سال‌های دختران ایران را بار شتر کنی، کمر خم می‌کند. میدان مبارزه‌ی دختر ایران، آنجایی نیست که تو می‌جنگی. در جبهه‌ی تو، بی‌ادبی، خفنی‌ست! و فقط یک سوال برایم باقی مانده: لباس رزمی که برای خشتک پرچم کردن می‌پوشی دقیقا چه‌شکلی است؟

  • 28 окт.1 3408

    без подписи

  • 28 окт.1 4154522

    . . شخصیت کتاب عقاید یک دلقک، می‌توانست بوها را از پشت تلفن حس کند؛ او مشروب، غذا و عطر را از پشت تلفن بو می‌کشید... گاهی حس میکنم توانایی این را دارم که صداهای چیزهایی را که صدا ندارند بشنوم؛ چند روز پیش پیرزنی را دیدم که وقت راه رفتن لق می‌زد. نزدیکش که شدم صدای تحلیل‌رفتن مفصل‌هایش می‌آمد. صدای قژقژ لولای زنگ‌زده می‌داد. من صدای ریختن دل مادرم را وقتی که می‌ترسید می‌شنیدم... صدایی بود شبیه صدای افتادن توپ توی استخر آب. غنج‌رفتن دل عاشق، صدای قلپ‌قلپ پختن رُب گوجه می‌دهد در دیگی بزرگ! سوزش معده‌ی یک گرسنه، شبیه صدای کشیده‌شدن گچ است روی تخته‌سیاه یا صدای پنجول‌کشیدن گربه روی دیوار. برق چشم یک برنده، شبیه صدای افتادن تاس‌هایی‌ست که جفت‌شش نشسته باشند. موفقیت بعد از تلاش زیاد، صدای آمدن برق می‌دهد، صدای پت‌پت مهتابی بعد از خاموشیِ طولانی. گرانی، صدای آژیر می‌دهد؛ تنهایی، صدای پیچیدن هوا در لوله‌ی آب خالی می‌دهد، دلتنگی صدای سوختن هیزم را دارد... و "درک شدن" صدایی‌ست شبیه ریختن آبشار از ارتفاعی زیاد و شتک‌زدن قطرات آب روی صورت داغ از گریه‌ی زیاد... صدای باز شدن درِ نوشابه‌ی خنک و صدای ترق‌تروق ترکیدن دانه‌های اسفند... درک‌شدنِ واقعی، مجموعه‌ایست از صداهای خوب و اغلب کمیاب... درک شدن، صدای شلپ‌شلوپ آزاد کردن ماهیِ دورمانده از آب می‌دهد، در رودخانه. درک‌شدن صدای نفس‌عمیق می‌دهد. شما چه صداهای بی‌صدایی را با گوش دلتان می‌شنوید؟ #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/reel/DQRBEVBjHfR/?igsh=Ymc4NnYxbXExaHcx

  • عناوین دوره: اپیزود اول: زندگینامه‌نویسی اپیزود دوم: از کجا تا کجا؟ اپیزود سوم:  از کدوم پنجره نگاه می‌کنی؟ اپیزود چهارم:  بزنگاه‌ها و نقاط عطف زندگی اپیزود پنجم: چطور صدای شخصی‌مون رو پیدا کنیم؟ اپیزود مستقل: ژورنال‌نویسی اپیزود ششم: پیدا کردن نخ احساسی و زنده کردنش در صحنه اپیزود هفتم: فلاش‌بک، گذشته‌ی زنده در زمان حال اپیزود هشتم: صادق باش، ولی قربانی نباش اپیزود نهم: ایجاد کشش و جذابیت داستانی اپیزود دهم: اشتباه‌های رایج و دام‌های روانی اپیزود یازدهم: همذات‌پنداری؛ چطور دل مخاطب را بلرزانیم؟ اپیزود دوازدهم: شخصیت‌پردازی در روایت شخصی اپیزود سیزدهم: فصل‌بندی و اسم‌گذاری روی فصل‌ها اپیزود چهاردهم: فصل‌بندی در روایت فلاش‌بکی اپیزود پانزدهم: حافظه یا خیال؛ مرز بین واقعیت و بازسازی اپیزود شانزدهم: دیالوگهای واقعی در زندگی من اپیزود هفدهم: اشیاء خاطره‌انگیز؛ چیزهایی که قصه می‌گویند اپیزود هجدهم: چطور روایتت رو جمع‌وجور کنی؟ اپیزود نوزدهم: پای صحبت دیگری؛ تکنیک‌های مصاحبه اپیزود بیستم: تو حالا نویسنده‌ای.

  • . انگار این روزها بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم به چیزی باور داشته باشم. انگار می‌خواهم خودم را، احساسم را، بدنم را به چیزی بیاویزم تا نروم ته‌تر، قعرتر، عمیق‌تر. انگار که می‌خواهم چنگ بزنم به طنابی که مرا بکشد بیرون از این چاه تاریک. انگار یک شرقیِ غمگینم که بعد از حمله‌ی مغول، تحقیرشده و بی‌غرور پناه برده به تصوف. انگار یک مال‌باخته‌ام که منتظر است خدا بزند پس گردن دزد. انگار دنبال دست مادر می‌گردم زیرِ چادر نامادری. می‌خواهم باور کنم هفده رکعت نماز رستگارم می‌کند، می‌خواهم باور کنم سنگ ماه تولدم آرامم می‌کند، می‌خواهم باور کنم شراب فراموشی می‌آورد، می‌خواهم باور کنم همه راست می‌گویند، می‌خواهم باور کنم دوستم دارد... باید خودم را کوک بزنم به باوری تازه، به فریبی که کار کند. واقعیات این دنیا دارد پوستم/ پوستمان را می‌کند، می‌خواهم بیاویزم به یک دروغ رنگی‌رنگی. اصلا صادقانه‌اش این است: یک پالان نو خریده‌ام، یکی بیاید خَرم کند! #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/p/DPlrLg1EZm9/?igsh=MTZ1MzcxejRwYXE2cw==

  • من اعتقاد دارم هر آدمی باید در زندگی‌اش یک پروژه شخصی داشته باشد، چیزی که او را از روزمرگی، از دنیای تکراری، از زندگی اجباری جدا کند و این حس را بدهد که دارم کاری برای خودم، برای ارتقای خودم، برای قشنگیِ درون خودم انجام می‌دهم. نوشتن زندگینامه می‌تواند همان پروژه‌ی شخصی باشد؛ یک‌جور قرار عاشقانه گذاشتن با خود. پیشنهاد می‌کنم یک‌بار خودت را امتحان کنی و نگذاری لحظه‌ها و تجربه‌های ناب زندگی خودت یا کسی که خوب می‌شناسی‌اش مثل بخار محو شود و از بین برود. نوشتن متن اپیزودهای این دوره و ضبط آن‌ها، حدودا هشت ماه زمان برد. تمام تلاشم را کردم که آموزش‌ها جامع و کاربردی باشند و لذت نوشتن را به‌تمامی بچشانند. برای اینکه لینک دو اپیزود اول را رایگان دریافت کنی، لطفا کلمه‌ی زندگی را کامنت کن.

  • . چند روز پیش، پشت میز آشپزخانه داشتم می‌نوشتم که از پنجره‌ی باز، یک یاکریم آمد تو. پرسروصدا دوری زد و بعد نشست روی میز. من از پشت لپ‌تاپ نگاهش می‌کردم که روی میز قدم می‌زد، طوری که انگار برای پیاده‌روی عصرگاهی‌اش میز من را انتخاب کرده باشد. بعد لپ‌تاپ را دور زد، آمد، نشست روی دسته‌ی کاغذهای من و آرام چشم‌هایش را بست. حس خوبی بود. یاکریمی از شلوغی و باد پناه آورده بود به امنیت میز کار من. به کارم ادامه دادم، سعی می‌کردم تق‌تقِ دکمه‌های لپ‌تاپ را طوری یکنواخت نگه دارم که خوابش آشفته نشود. حس مادری را داشتم که نوزادش را خوابانده و حالا در آرامش نفس‌های شیرین کودکش دارد می‌رسد به کار موردعلاقه‌اش. از اینکه به من اعتماد کرده بود و من را امن دیده بود، قدردانش بودم. کمی که گذشت، دوباره نگاه کردم. از جایش حتی ذره‌ای تکان نخورده بود، چشم‌بسته، با بدنی جمع‌شده و بالهایی که انگار بقچه شده بودند همان‌جا مانده بود. ناگهان ترس بَرَم داشت؛ نکند مرده باشد؟! نکند از بین تمام درخت‌ها، تراس‌ها، پشت‌بام‌ها، زیر کولرها، لانه‌ها... اینجا، روی دسته‌ی کاغذهای من را برای مردن انتخاب کرده باشد؟ حالا حس مادری را داشتم که از خواب طولانی نوزادش هول کرده باشد. انگشت کشیدم روی سر یاکریم. تکان نخورد. نوکش را نوازش کردم. هیچی. دست گذاشتم پشتش و دمش را کمی به جلو تکان دادم، مثل وقتی که می‌خواهی کسی را بیدار کنی. تکان نخورد. خودم را تصور کردم که بدن سرد و خشک پرنده را می‌پیچم در پارچه‌ای سفید و دفن می‌کنم توی باغچه. انگار چشم‌های بسته‌ی پرنده، برایم یادآور همه‌ی عزیزانی بود که در آخرین خاطره‌ام چشم‌هایشان بسته بود. دستم را که یخ کرده بود بردم زیر شکمش، و بالاخره چشم باز کرد. زنده بود. قلبم که نمی‌زد، شروع کرد به کوبیدن. از خوشی با صدای بلند خندیدم. یاکریم بال‌هایش را پوش داد و پر گرفت. تصویر بیرون رفتنش از پنجره، انگار قشنگ‌ترین سکانسِ پایانی یک فیلم بود. دست گذاشتم روی گرمای تنَش که هنوز روی کاغذهایم بود و به این شادیِ قشنگ فکر کردم. به اینکه زندگی از پرنده‌ای که تا همین نیم‌ساعت پیش اصلا نمی‌دانستم وجود دارد، برایم شادی و آرزوی دوام تدارک دیده بود. حس کردم چقدر محتاجم به شادی، چقدر محتاجیم به شادی، چقدر آرزومندیم به دوام آوردن و باز پر گرفتن. در خوشیِ این لحظه‌ی کوتاه، نه فقط برای خودم، برای همه‌مان، همه‌ی این ملت طفلکیِ ترسیده‌ی سرگردان، آرزوی یک جان دیگر و یک پنجره‌ی باز کردم. این را خطاب به مرغ آمین می‌نویسم، که شاید در راه باشد: از این روزهای کوفتی حتی خاطره‌ای نمانَد؛ آمین. https://www.instagram.com/p/DPGkiUTjKQY/?igsh=MXBkY3ZncHdtd2JzZQ==

  • . می‌گویند امروز روز پسر است؛ ۲۶ شهریور زادروز کمبوجیه، پسر کورش. من یک پسر دارم، یک پسر در عالمی دیگر. پسری که هیچ‌وقت دعوتش نکردم به وجودم. هیچ‌وقت نیاوردمش به دنیا. در خیالم گاهی آیدین صدایش می‌زنم و گاهی فراز. من بارها وسوسه شده‌ام پسرم را بیاورم به دنیا، بارها حس مادرانه‌ام، تصویر پسرکی در لباس بارسلونا روی زمین چمن، تصویر خودم که پشت دوچرخه‌ی پسرکم را گرفته‌ام تا نم‌نم رکاب زدن را یاد بگیرد، قلقلکم داده‌اند بیاورمش به دنیا و بشوم "ام‌البن"! اما نیاورده‌ام‌. من ترسیده‌ام؛ از آینده‌ی پسرکم ترسیده‌ام؛ از دست‌وپا زدن برای نان، از رفتن و نرسیدن، از ناامیدی‌ها، از اینکه نتوانم حداقل‌ها را برایش فراهم کنم، از اینکه نتواند به حداقل‌ها برسد، از صف کنکور و سوهان‌کشیده شدن بر روانش، از مدام قیمت سکه و دلار چک کردن، از حسرت ازدواج، خانه، ماشین، از شرایط، از شرایط، از شرایط، از "برای حسرت یک زندگی معمولی"... پسرم ماند در عالمی دیگر و فرصت نکرد روی چمن بدود، فرصت نکردم وقت بالا انداختنِ کلاه فارغ‌التحصیلی قربانِ قدش بروم. شاید تنها دلخوشی‌ام این باشد که من با نیاوردنش برایش مادری کرده‌ام. و حالا برای همه‌ی پسرکانِ این گربه‌ی خسته آرزو دارم روزگاری بیاید که مرد شدن و مرد به دنیا آمدن یک موهبت باشد، نه بلای بی‌بازگشت. آیدین یا فرازِ من... نشد که بیایی. ولی روزت مبارک. #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/p/DOs_q0QDHYx/?igsh=NGJsdG9ta2RlOG03

  • . می‌گفت توی یک مهمانی خانوادگی از مراحل غذا خوردنِ خواهرزاده‌ام تایم‌لپس گرفتم. شد فیلمی یکی‌دو دقیقه‌ای از قاشق‌قاشق غذا برداشتن یک بچه‌ی دو ساله‌ی تپلی و نم‌نم خالی شدن بشقابش. می‌گفت پدرم عاشق این ویدئو شد، بارها آن را دید، قربان‌صدقه‌ی نوه‌اش رفت و درآخر خواست یادش بدهم چطور تایم‌لپس بگیرد. می‌گفت یادش دادم و پدرم فردا فیلمی پنج‌دقیقه‌ای برایم فرستاد. می‌گفت پدرم در فاصله‌ی یک صبح تا شب کار کردنش در اسنپ فیلم‌های پراکنده گرفته بود. فیلمی روی دور تند از لحظه‌های دنده عوض کردن، فرمان گرداندن، حرف زدن با مسافر، خیره شدن به آسمان پشت چراغ قرمز، به فکر رفتن پشت فرمان، در انتظار مسافر تازه لقمه‌ی ناهار خوردن، یله دادن به در ماشین، توی ترافیک ماندن، بطری آب سر کشیدن، خسته شدن، خسته شدن، خسته شدن. می‌گفت انگار داشتم به مراحل پیر شدن یک انسان در گذر عمر نگاه می‌کردم. می‌گفت صبح صورت پدرم بازتر بود، کم‌کم حین فیلم، پیشانی‌اش چین خورد، چروک‌های گوشه‌ی چشم‌هایش عمیق شد، سبیلش خاکستری‌تر شد، نور از چشم‌هایش رفت، صورتش کمرنگ شد. می‌گفت این غم‌انگیزترین فیلم جهان را بارها دیدم. اصلا شبیه یک صبح تا شب نبود، شبیه سالیان تلخ و سیاهِ یک قربانیِ خستگی و کار بود. می‌گفت فیلم با نگاه خیره‌ی پدرم به دوربین تمام می‌شد، نگاه درمانده‌ی یک مرد شصت‌وچندساله‌ی بازنشسته، در غروب غلیظ تهران. می‌گفت انگار داشتم به قاشق‌قاشق تمام شدنِ یک انسان نگاه می‌کردم. #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/reel/DOIqbZmjmGq/?igsh=MXFxbXhxdmE3ejR5ZQ==

  • . نمی‌دانم اهل مستند دیدن هستید یا نه؟ من عاشق مستندم و مستند "تنها" از بهترین‌هاست. قصه‌ی ده‌نفر که در قسمت‌های مختلف جزیره‌ای بدون سکنه، بدون تکنولوژی، بدون خانه و غذا، دور از هم و دور از همگان رها می‌شوند و هرکس بیشتر دوام بیاورد برنده‌ی مسابقه است. من در حد مسابقات جام‌جهانی پیگیر این مستندم. مردان و زنانی که وقتی می‌رسند به جزیره، بزرگیِ مسیری که انتخاب کرده‌اند چند لحظه لال‌شان می‌کند و بعد می‌افتند به‌ تکاپو، به شناختن قلمرو، به ساختن پناهگاه، و به پیدا کردن غذا. و این پیدا کردن غذا می‌شود بزرگ‌ترین چالش‌شان. گاهی تا چند روز گرسنگی می‌کشند، گیاهی که بشود خورد پیدا نمی‌شود، ماهی‌ها به‌ قلاب نمی‌افتند، تله‌ها عمل نمی‌کنند... انصراف‌دهنده‌ها بیشتر از گرسنگانند، کسانی که ضعف و درد تحملشان را تمام می‌کند و تلفن ماهواره‌ای را که برای این مواقع در اختیارشان گذاشته‌اند برمی‌دارند و می‌گویند سلام من جاناتانم، من سوزی‌ام، من جیمی‌ام، من جسی‌ام... بیاین منو ببرین. توی قسمت اولِ یکی از این سری مستندها که ده نفر تازه‌نفس‌ آمده بودند به جزیره، خودم با خودم شرط بستم که مایکل برنده می‌شود؛ مردی که بدن ورزیده‌ای داشت، خوش‌روحیه بود، خلاق بود و کلی ایده داشت برای ماندن و تاب آوردن. مایکل روز بیستم انصراف داد؛ وقتی که هنوز یک ماهیِ درسته داشت برای خوردن، پناهگاهش سرپا بود، اجاقش گرم بود و تازه در برکه حمام کرده بود. مایکل در یکی از بهترین روزهایش تلفن را برداشت؛ گفت سلام من مایکلم، نیاز دارم به یکی محبت کنم. من دکمه‌ی پاز لپ‌تاپم را زدم. به مایکل خیره شدم و تلفن ماهواره‌ایِ توی دستش، به دو متر قد و شانه‌های قوی‌ای که دلتنگ همسر و فرزندش بود، به دست‌هایی که نیاز داشت به جای قلاب در آب انداختن و چوب آره کردن، حمایت کند و دوست بدارد. او نگفته بود نیاز دارم کسی دوستم داشته باشد، محبت‌دانِ دلش برای دادن خالی بود، نه گرفتن. مایکل باعث شد شرط خودم به خودم را ببازم. اما شبیه کسی نبودم که روی برزیل شرط بسته باشد و شاهد هفت گل خورده‌ی زردپوش‌ها باشد. من و مایکل دو تایی برنده بودیم. او برای اینکه مردی بود حامی و دوست داشتن را بلد بود، و من برای اینکه روی یک حامیِ بازنده شرط بسته بودم، نه روی یک خودشیفته‌ی برنده. امروز، روز جهانی محبت کردن و محبت دیدن است و من تا به این مفهوم فکر کردم یاد این مرد افتادم. روزت مبارک مایکل! پی‌نوشت: یک چیزی هم درباره گُل‌گویه‌های خانم جولی بگویم. یک زنِ واقعی زنی‌ست که خودش هم لایق چنین مردی باشد. بعضی زن‌ها، مردانِ مرد را حیف می‌کنند. https://www.instagram.com/reel/DN5H6-QjOjI/?igsh=b2dwaHZrM3BldGZh

  • . من آدم فالگوش ایستادنم. بهش افتخار نمی‌کنم، اما به حرف آدم‌ها گوش می‌کنم. چند سال پیش، رادیوضبط بزرگ قدیمی‌ام را گذاشته بودم توی آشپزخانه، وقت درست کردن شام رادیو گوش می‌کردم. یک موج پیدا کرده بودم که می‌افتاد روی تلفن اهالی یک محله‌ آن‌طرف‌تر، و من در جریان همکلامی دختر و پسر عاشقی بودم که دختر در کارخانه‌ی قابلمه‌سازی کار می‌کرد و پسر شاگرد مکانیک بود. این‌ها را گفتم که بگویم آدمِ بی‌اخلاقی هستم و به‌ حرف‌هایتان گوش می‌کنم! پس، اگر همسایه پایینیِ من هستید، تلفن‌به‌دست نیایید توی تراسِ زیرِ تراس من، پشت تلفن نگویید آمده‌اید توی تراس تا بچه‌ها صدایتان را نشنوند، به آن‌طرفِ خطی نگویید که قرار است آن‌یکی سینه‌تان را هم ببُرند، با خنده نگویید حالا به سوتینِ دوکاسه مصنوعی نیاز دارید، غم نیاید توی صدایتان وقتی که می‌گویید هنوز زخم آن‌یکی خوب نشده، در جواب یکی از بچه‌هایتان که صدایتان می‌زند نگویید "جانم مامان!" با صدایی آرام‌تر آن‌طرفِ خطی را دلداری ندهید که سینه عضوِ ضروری بدن نیست، حتی زائد است مثل آپاندیس. وقت خداحافظی نخواهید برایتان دعا کند، بعد از خداحافظی بلند آه نکشید... چون درست است که من آدم مزخرفی‌ام و حرف‌هایتان را گوش می‌کنم اما درد را هم می‌فهمم، و تصویر زنی می‌آید جلوی نظرم که هر روز با دست‌هایی به سفیدی برف، گلدان‌های لبه‌ی تراسش را آب می‌دهد. تا حالا بغض کردن دل را تجربه کرده‌اید؟ چشم نمی‌گرید، یعنی اگر بخواهد بگرید، انگار یکی می‌زند توی دهانش و می‌گوید: "به تو چه آخه؟!" اما دل بغض می‌کند و حتی هق می‌زند. دل من امروز، ساعت سه بعدازظهر، در تراس خانه‌ام هق زد. این حال را چند سال پیش هم تجربه کردم. چند سال پیش که وقتِ سرخ‌کردن کتلت، شنیدم دختر با صدایی که نا نداشت به پسر گفت که یکی از قابلمه‌ها از زیر دستگاه در رفته و لبه‌ی تیزِ هنوز سنباده‌نخورده‌اش ساعد دستش را بریده، به قاعده‌ی هفده بخیه... و گفت که نصف حقوق این ماهش خرج این هفده پای مورچه روی دستش شده... از من به شما نصیحت؛ گوش نکنید به آدم‌ها. به‌تعداد آدم‌ها، دردِ استخوان‌سوز هست و شما یک دل بیشتر ندارید. پی‌نوشت: مدت‌هاست تصمیم گرفته‌ام از غم ننویسم، تصمیم گرفته‌ام درد نگذارم روی دردهایتان؛ اما حس می‌کنم گاهی گفتن و "نوشتن" از درد و غم انسانی، درد و غمی که فقط دلسوزی برای خود نیست، دل را جلا می‌دهد، زلال می‌کند. #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/reel/DNS6fbHMQCq/?igsh=ZnphOXExaWRpang=

  • . حس مادری را دارم که نشسته کنار بستر تب‌ولرز بچه‌اش، و زیر لب می‌گوید: "بلند شو شیطونی کن مامان! بلند شو آتیش بسوزون بچه‌م، فقط بلند شو، این‌طور مظلوم نخواب..." دلم از این سکوت منتشر در فضای وطنم گرفته راستش. از این بی‌حالی‌ای که انگار همه را در تاریکی و مه خوابانده، همه را در یک رخوت مزمنِ تب‌آلوده فروبُرده. این یأسِ لب‌فروبسته، نتیجه‌ی نشدن‌هاست، نتیجه‌ی آرمان‌های بزرگ، پاهای نَرو. نتیجه‌ی دلسردی‌ها، سرخوردگی‌ها، امیدهای نصفه‌ونیمه، و باز برگشتن به نقطه‌ای اول، به پیش از نقطه‌ی اول. می‌دانم. می‌فهمم. من هم خیلی چیزها میخواستم و نشد... شاید نشود فعلا. نمی‌گویم عقب‌نشینی کنیم، نمی‌گویم کلا نخواهیم، می‌گویم نخوابیم در بستر تب. می‌گویم آن آرمان بزرگ را تقسیم کنیم، رویاهایمان را تقسیم بر روزهایمان کنیم فعلا. امروز چه می‌خواهی؟ همین امروز... یک فصل خوب از یک رمان را بنویسی؟ یک قرمه‌سبزی جاافتاده بسازی؟ از پس این جلسه برییایی؟ این کتاب را تمام کنی؟ یک جشن تولد بگیری؟ کلکسیونر موفقیت‌های کوچک بودن، بهتر است از اصلا نرفتن، نخواستن، لحاف روی سر کشیدن... فعلا آن آرمان‌های بزرگ، آن‌ هدف‌های متعالی، دور است، خرماست بر نخیل... ولی درِ زندگی را نگذاریم. زندگی کنیم، طوری که انگار اینجا، اکنون، همین لحظه، دنیا یک مجلس رقص است و من از کل دارایی‌های دنیا، از همه‌ی بود و نبودش، هیچ نمی‌خواهم جز یک هم‌رقص... اکنون را برقصیم. چون در طلب آینده‌ای دور، در غم نشدن‌ها، امروزمان حراج شد، رفت، بی‌که بفهمیم چه شد، کجا رفت.... #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/reel/DM2ONnZMhUI/?igsh=MWNyZTU5aHp6dzdteQ==

  • . بیرونِ پنجره، یک نفر اَندی گذاشته و خودش هم دارد باهاش می‌خواند. من، در زندگی، یک چیز را خوب فهمیده‌ام؛ عمر ما اغلب به فواصل دو فاجعه خلاصه می‌شود. ما در فاصله‌ی پایانِ این مصیبت تا آغازِ عزای بعدی، فرصت زندگی داریم. این فرصت‌ها را باید حرمت نگه داشت، باید قدر دانست، باید زیست. دارم در ستایش "برگشتن به روتین" حرف می‌زنم. در ستایش اولین نفری که بعد از دوازده روز نگرانی و اضطراب و "چه می‌شود حالا؟"، کرکره‌ی مغازه‌‌ی زَلنگ‌زیلنگ‌فروشی را داد بالا تا دخترکان بیایند گوشواره‌های برقی‌برقی بخرند؛ اولین نفری که نشست پای لپ‌تاپ، به ادامه دادنِ پروژه‌ای نیمه‌کاره؛ اولین نفری که ملحفه‌ها ریخت توی ماشین تا خانه‌تکانی را شروع کند؛ اولین نفری که رفت سراغ دفتر نوبت‌دهیِ دورهمی‌های فامیلی... بعد از هر عزا، بعد از ازدست‌دادن یک عزیز، من اولین نفری را که لباس سیاهش را درمی‌آورد، زیرابرویش را برمی‌دارد و آهنگ دامبول و دیمبول می‌گذارد، می‌ستایم. نه برای اینکه اندوه نیست، نگرانی نیست، دل نگرفته؛ برای اینکه زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخشی‌اش را در جنگ و عزا بگذرانی و بخش دیگری‌اش را در پساجنگ و پساعزا. اولین کسی که بعد از توفان، شیشه‌ها را دستمال می‌کشد، شاید وقتِ کوبیده‌شدن باد به پنجره‌ی خانه‌اش بیشتر از بقیه ترسیده، اما حالا دارد راهی باز می‌کند برای برگشتن نور به دلِ تاریکی.‌ این را خطاب به کسانی می‌نویسم که هنوز در ترسِ آن‌چه رفت و اضطرابِ آن‌چه خواهد شد، اولین پفک بعد از جنگ را باز نکرده‌اند و انگشت‌های نمکی را نلیسیده‌اند! برگرد! برگشتن به زندگی خیلی جسورانه‌تر از ماندن در بُهت و ماتم است. ما اهل کفرانِ زندگی نیستیم، چون "ما هنوز زنده‌ایم." و "ما محکومیم به زندگی، حتی وقتی مرگ در همسایگی‌ست." #سودابه_فرضی_پور پی‌نوشت: من اسم و آدرس این گروه باحال را پیدا نکردم. لطفا اگر می‌دانید، توی کامنت‌ها بنویسید و منشن کنید. https://www.instagram.com/reel/DMX0pTpMXAr/?igsh=MWI3Z2cxcTh1MzRnMQ==

  • . روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشه‌ها لرزید. پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محله‌ای که انگار شوکی غریب، منتشر می‌شد در آن و پرده‌ی خانه‌ی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار. چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان. اول فکر کردم خیال می‌کنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیست‌وپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخی‌اش می‌گيرد. داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود. برایم آش آورده بود. کاسه‌ی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشت‌‌هایی با مفصل‌های متورم و خشک و خسته. جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد. گفتم: "نترسیدین که!" گفت داشته آش درست می‌کرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آن‌سوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده. خندیدیم. گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دل‌ودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم." من را می‌گفت "این دختر"! یک مادرانگیِ خالصِ خوش‌ترکیبِ خرج‌نشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگی‌ای که باید بچه‌‌ای را بگیرد زیر چتر تن، آن‌یکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچه‌ای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانه‌ی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه. وقتی رفت، دیدم دیگر نمی‌ترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگ‌های من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من. گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" می‌گوید. خیلی وقت‌ها در هول‌وهراس‌های زندگی، جایی که دل نخ‌کش می‌شود، یک نفر پیدا می‌شود که کم‌خرج، ساده، بی‌غش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه... این متن را برای آنان می‌نویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترس‌ها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده. اگر کسی را داشته‌ای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست. مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی. #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/p/DLmykKxM_v3/?igsh=eHZzcHYxdXNjbHJu

  • . نوشته: حالا همه تحلیل‌گر مسائل خاورمیانه شدن. پست گذاشته: بعضیا با همون عقلی که عشق ابدی رو تحلیل میکردن، دارن جنگ ایران و اسراییل رو تحلیل می‌کنن. توییت زده: ایران اگه به اندازه تحلیل‌گرهای سیاسی‌ش گاو داشت، رتبه اول صادرات شیر می‌شدیم. و من دارم به این فکر می‌کنم: کمی روادارتر هموطن! آدم‌ها وقتی می‌ترسند، سعی می‌کنند بفهمند. بیشترِ ترس‌ها ریشه در ناشناخته‌ها دارند و من وقتی نفهمم، وقتی نشناسم، وقتی مرجعی نباشد که تفسیر و تحلیلی بی‌غرض و مرض تحویلم بدهد، وقتی خبرها دستمالی‌شده به دستم می‌رسد، وقتی خبرها را دست‌چین می‌شوند، می‌افتم به خودتفسیری، آویزان می‌شوم به چیزی که بشود اسمش را گذاشت فهمیدن، تا از این چاه تاریکِ ترسناک بیایم بیرون یا لااقل حس کنم چراغ فتیله‌سوزی دارد این ظلمات مزمن را کمی نور می‌دهد. ما، مردم، ترسیده‌ایم و کسی نیست که به ما بگوید چه خبر است، چه دارد می‌شود، چه‌خاکی به سرمان قرار است بشود و حالا چی؟ بعد چی؟ پس؛ کمی روادارتر هموطن! تاب بیاور این تحلیل‌ها را که من هم قبول دارم اغلب سطحی هستند، اما باور کن از سطح نمی‌آید. این "بلدم بلدم‌ها" از جایی عمیق‌تر، از ژرفای ناکامی‌ها و ترس‌های بشری می‌آید، از حقی نادیده گرفته شده، از حق دانستن، و دریغ شدن این حق. گوش بده! کسی که دارد می‌گوید: ایران، اسراییل، جنگ، تحلیل، آینده‌ی سیاسی، خاورمیانه، جهان، ترامپ، کوفت... در واقع معصومانه دارد فریاد می‌زند: من ترسیده‌ام! دارد ناله می‌زند: نمی‌دانم. و از این ندانستنِ گس و چسبنده، پناه می‌برم به آگاهی‌های "مثلا می‌دانم"، "مثلا مسلطم به اوضاع"؛ "مثلا خبر دارم..." کمی روادارتر هموطن! دو گوش است دیگر. فعلا بدهید. کار دیگری که برای التیام دلِ رنجور و ترس‌خورده‌ی هم نمی‌توانیم بکنیم؛ گوش بسپاریم به هم فعلا! #سودابه_فرضی_پور https://www.instagram.com/p/DLXUpvjMEbc/?igsh=eHFyMThhaGttZmtw