تاریخانه: تاریخ معاصر به روایت علی مرادی مراغهای
Статистика«هیچ ملتی از سایههای گذشتهاش رها نمیشود، مگر آنکه با آنها رو به رو شود.» (توماس مان) ارتباط با من: @amoradym کتابهای اینجانب را تنها از انتشارات سپهر تهیه فرمائید: تبریز،میدان ساعت، خ ارتش شمالی 09143169514 و 04135263552
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 204
- 1/48двое суток
- 2 525
- 1/72трое суток
- 2 724
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
💥کاریکاتور جایزه صدهزار تومانی برایِ سر محمدعلی شاه! ✍️علی مرادی مراغه ای محمدعلی شاه کوتاهترین دوره پادشاهی را داشته یعنی در حدود سه سال. اما در طول این سه سال پادشاهی اش، هرگز، لحظه ای از توطئه و دسیسه بر علیه مجلس و مشروطه خواهان غافل نشد، بارها قسم خورد و پشتِ قرآن را امضا کرد و قول داد که دیگر توطئه بر علیه مجلس نخواهد کرد اما بلافاصله توبه اش را شکست و سرانجام نیز همین غرور و عنادش، کار دستش داد و مجلس را به توپ بست. عضدالملک از او پرسیده بود چطور با آن قسم هایی که خورده بود آنها را زیر پا گذاشته و برخلافش عمل کرده ؟! محمدعلی شاه پاسخ داده بود: «من در موقع قسم خوردن ناپاک(جنب) بودم و قسم در این حالت اعتباری ندارد» عضدالملک هم گفته بود پس در آن حالت ناپاکی، چطور قران را لمس کردی؟!... منبع:تاریخ مشروطیت ایران، مهدی ملک زاده...جلد۱.۲.۳ص۵۵۱ پس از به توپ بستن مجلس اول و آغاز قیام تبریز، قوای مشروطه خواهان شمال و جنوب، در تیر ۱۲۸۸ش.وارد تهران شده و پایتخت را فتح کردند. محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کرده و پسرش احمدمیرزای ۱۲ساله را به تخت نشاندند. محمدعلی شاه که به سفارت روسیه پناهنده شده بود پس از ۵۲ روز توقف در سفارت، از آنجا خارج و عازم روسیه شده و در شهر ادسا اقامت گزید، اما دوسال بعد یعنی در۱۲۹۰ش.او به تحریک روس ها برای بازگشت به تاج و تخت به کمک برادرانش، رهسپار ایران شده اما شکست خورده و فرار کرد. در این زمان به نوشته کسروی، مجلس ایران قانون شگفتى تصویب کرده و آنرا چاپ كرده و در همه جا پخش کرد، بدينسان: «كسانيكه محمدعلي ميرزا را اعدام يا دستگير نمايند يكصد هزار تومان به آنها داده ميشود...» ( کسروی، تاریخ هیجده ساله آذربایجان...ص ۱۷۳) اما آنچه جالب است، کاریکاتور نشریه ملانصرالدین است که شماره ۲۰آگوست ۱۹۱۱م . را به این جایزه ۱۰۰هزار تومانی محمدعلی شاه اختصاص داده. در این تصویر، محمدعلی شاه مخلوع پس از فرار بر روی چمدانهایش نشسته و آینه را در دست گرفته و با خنده می گوید: برای این سر، ۱۰۰هزار تومان جایزه؟! خیلی جای تعجبه...! ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما ◀️کاریکاتور مجله ملانصرالدین را در زیر ببینید:
https://www.youtube.com/watch?v=o5nHBSNmYwA عبرت از تاریخ: بخش دوم در این ویدیو به بررسی دقیق جنگ چالدران و علل شکست سنگین ایرانیان در این نبرد سرنوشت ساز تاریخی میپردازم. این ویدیوها برای علاقمندان تاریخ طراحی شده است تا با مرور جزئیات جنگ چالدران، درسهای کلیدی و عبت انگیز این واقعه را مرور کنند. با شناخت دقیق حوادث تاریخی ایران، میتوانیم نگاهی عمیقتر به ریشههای تحولات گذشته و حال داشته باشیم. در چالدران، در یک طرف قشونِ عثمانی مجهز به ارابه و توپخانه آتشین و در طرفی دیگر، قزلباشان صفوی مجهز به هم، شمشیر، گرز و خنجر و شور و غیرت...! صف آرایی دو لشکر، در دشت چالدران دقیقا شبیه صفت آرایی ژاپن نو و سنتی در فیلم آخرین سامورایی به کارگردانی ادوارد زوئیک بود. تاریخنویسی صفوی، علل شکست ایرانیان را به اراده خدا نسبت داده و چون تحلیلی عقلانی از آن شکست به دست نداد پس موجب عبرت ایرانیان در آینده نگردید. در نتیجه، ایرانیان دیگرباره آن شکست را تکرار کردند و در جنگ با روسها سر از ترکمنچای در آوردند... برای دسترسی به تحلیلهای هفتگی درباره تاریخ ایران و بررسی وقایع گذشته، کانال را دنبال کنید. به نظر شما مهم ترین عامل شکست در این نبرد چه بود؟ در بخش نظرات بنویسید. ✅دوستان نازنین ضمن دیدن فایلهای تصویری جهت حمایت، کانال یوتیوب ما را از اینجا سابسکرایب فرمایند.
https://www.youtube.com/watch?v=8vPl6xyl1Gk در این فیلم شرح می دهم که چگونه می توان از حواث تاریخی عبرت گرفت.؟! در تاریخ ایران همیشه در راس سلسله ها یک نابغه وجود دارد اما در ته آنها یک مردی ضعیف، چاق و چله و غرق در عیش و تجمل قرار دارد که تا آنچه راس سلسله با درایتها و قاطعیتش رشته، پنبه کند! نمونه هایی آورده ام: از اسماعیل صفویِ نابغه که در چهارده شاه سال ایران را یکپارچه و بر قدرت چنگ زد تا ته آن سلسله آن یعنی شاه سلطان حسین پیرمردی چاق و چله در اصفهان که برای دفع افغانان، به نذری شلّه زردِ زنان حرمسرایش متوسل شده و در نهایت نیز با دستان خود، تاج را به محمود افغان تحویل داده میگوید تقدیر چنین بوده است...! از آقامحمدخان نابغه، چابک و ورزیده در راس قاجاریه که با مرگ کریم خان تا گرگان را بدون توقف می تازد تا ته آن سلسله احمدشاه ۱۳۰ کیلویی، که دارای بیماری غددی و بزرگترین مشکلش اینکه نمی توانسته حرکت کند! و در آن زمان، قدرت در آن وسط افتاده بود و یکی باید برمی داشت و رضاخان که زرنگ و فرصت طلب بود برداشت! حتی در سلسله پهلوی نیز رضاخانِ بیسواد اما زبر و زرنگ و میرپنچِ لاقبا را با ته سلسه یعنی نوه اش الان مقایسه کنید...! حتی کافیه به بدنهای سرسلسله ها و ته سلسله ها بنگرید! به طرز خوراک و تجمل، فساد، عیش و نوش... من یک آدم چاق در راس سلسله ها ندیده ام اما در ته سلسله ها نیز یک آدم لاغر ندیده ام! ته سلسله ها با شکمهای گنده و بزرگ شده در رفاه و عیش و عشرت و... این مجموعه با عنوان:عبرت از تاریخ سه بخش است فعلا بخش اول مربوط حمله محمود افغان و زوال صفویان را ببینید. ✅دوستان نازنین ضمن دیدن فایلهای تصویری جهت حمایت، کانال یوتیوب ما را از اینجا سابسکرایب فرمایند.
💥شاعری که ستایشگر خون و خشونت انقلابی بود! ✍️علی مرادی مراغه ای ✅امروز ۱۹ مرداد سالروز درگذشتِ هوشنگ ابتهاج است. برخی دوستداران شاعر شاید از این نوشته برنجند، شاید غزلهای زیبای استادشان را به رخ بکشند. من هم غزلهای استاد را دوست دارم اما غزل چه ارتباطی به تاریخنگاری دارد؟! جامعه ما هنوز مریدبازی را دوست دارد تا نقد علمی را. و نقد را برابر با تخریب می داند! ♦️در کتاب جانهای شیفته(دانلود اینجا)، من سازمانهای چریکی و خانه های تیمی را «دیکتاتوری کوچک» در شکم «دیکتاتوری بزرگِ» حکومت محمدرضاشاه نامیده ام. امروزه با گذشت زمان، بسیاری از آن چریکها از چریک بازی، سلاح و سیانور فاصله گرفته، گذشته خویش را نقد کرده اند، البته خصم آنها یعنی محمدرضاشاه نیز به صدق یا به کذب در فیلمی که اعتراف میکرد صدای انقلاب را شنیده تقریبا به نقد خود پرداخت. بگذریم که امروزه برخی از طرفداران دوآتشه اش آنرا نیز منکر و ناشی از فروتنی او می دانند! اما در این شکی نیست که شاعر ستایشگر خون و خشونت انقلابی، عمری طولانی کرد ولی تغییری نکرد و همچنان در پیرانه سری نیز با ریشی انبوه به هیئت موسی در فیلم ده فرمان، همچنان از خون، انقلاب و چریک گفت و گفت و رفت! ♦️حتی وقتی سیاوش کسرایی از طریق شجریان به او پیغام داد که«این پدرسوخته ها(روسها) هیچ در بساطشان نیست و عمری دروغ گفته اند...» (این پست) باز در نگرش شاعر هیچ تفاوتی نکرد و تنها گفت که سیاوش کسرایی آدمی بود که زود قضاوت می کرد! تجدید نظر در باورها اگر در جوانی سخت ترین کار باشد بدون شک در بزرگسالی، حکم ناممکن و جان کَندن را دارد...! ♦️خسرو روزبه قاتل محمد مسعود بود، جنایات متعددی را مرتکب شده و اگر بیشتر زنده می ماند معلوم نبود چه جنایات دیگری نیز انجام می داد! اردشیر آوانسیان که خود استالینیست دوآتشه بود در مورد روزبه می نویسد که به کرات به او مراجعه کرده و می گفت چرا به او اجازه نمی دهیم «برای حزب پولی از جائی بلند کند، چرا اجازه نمی دهیم نخست وزیر قوام السلطنه و یا دیگران را ترور کنند...»!؟ عجیب تر اینکه، پس از کودتا ۲۸مرداد، هوشنگ ابتهاج، خسرو روزبه را در خانه خود پنهان کرده بود تا دستگیر نگردد و در ستایش وی سروده بود: «بهارا گلِ تازه را یاد ده ز سروِ کهن، خسروِ روزبه شبی با رفیقی درآمد به راز درِ خانه کردم به رویش فراز...» شما را بخدا برای لحظه ای اعاظمِ فرهنگی ما را ببینید! شاعری برجسته، خسرو روزبه یعنی قاتلِ روزنامه نگار محمد مسعود را در خانه خود پنهان می کند! و آن روزنامه نگار(محمد مسعود) نیز قبل از به قتل رسیدنش، یکصد هزار ریال برای کشتنِ نخست وزیر قوام السلطنه در روزنامه اش جایزه تعیین کرده بوده! تصویر جایزه برای کشتن قوام ♦️هوشنگ ابتهاج قبل از انقلاب که رهبر کانون فرهنگی و هنری چاووش بود پیوسته بر طبل خشونت انقلابی می کوبید، پس از انقلاب نیز در زمان رهبری نورالدین کیانوری و تندرویهای حزب توده، در همسویی با حزب، مثنوی «خون بلبل» را در اسفند ۱۳۵۸ سروده و همچنان خشونت انقلابی را تقدیس کرده و سرانجام نیز شاعر به تبعیت از اوامر حزب و کیانوری، در مقابل کانون نویسندگان ایستاده و مخالفت با اجرای شبهای شعر و تخریب و ضربه به کانون نویسندگان به تشویق احسان طبری... ♦️هنگامی که در سال ۶۱ حمله به حزب توده از سوی حکومت آغاز شد، هوشنگ ابتهاج نیز به مانند دیگر اعضای آن راهی زندان گردیده و تحمل یکسال زندان و شعرهای زندانش، از فرازهای فاخر حبسیه سرایی تاریخ شعر فارسی است: دلِ شکسته ی ما همچو آینه پاک است بهای دُر نشود گم اگر چه در خاک است ز چاکِ پیرهن یوسف آشکارا شد که دست و دیده ی پاکیزه دامنان پاک است... سرانجام، شهریار نامه ای به ریاست جمهوری وقت نوشته و واسطه آزادی شاعر می گردد، شهریار نوشته بود: «وقتی شما سایه رو زندانی کردید، فرشته ها بر عرش الهی گریه می کنند، من با سایه زندگی کردم، او عارف است...» اما عارفِ ستایشگرِ خون و خشونت انقلابی! ♦️بیش از نیم قرن پیش، چریکها و توده ای ها در یک طرف و پهلویچی ها در طرف دیگر با هم درافتادند، پس از مرگشان نیز، رسانه ها و تاریخنویسی هر دو، با همدیگر درافتاده و این هر دو تاریخنویسیِ مطلق گرایانه را ثمری نیست بقول عبید زاکانی معرفتی بنگی است و «هر معرفتی که مردِ بنگی گوید بر ک...خری نویس و در کونش کن»! آن دو نوع رسانه و تاریخنگاری مطلق گرایشان، بازتاب و محصولِ یک جامعه ی عقب مانده چون ایران است که در آن، همه چیزش مانند در و تخته به هم جور می آید از شاهش و لیدرش تا چریکش تا حزبش و تا سیاست ورزی شاعرش... شبیه همدیگر میگردند که هر کدام در صندلی حق نشسته طرف مقابل را باطل می داند! اهالی هنر باید مستقل باشند وقتی بقدرت و حزبی نزدیک میشوند چون اهل احساس و شورند نه شعور و عقلانیت، پس، زود بازیچه شده مورد سواستفاده قرار می گیرند... ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما
💥تاریخ ما بی قراری بود! ✍️علی مرادی مراغه ای ظل السلطان فرزند ناصرالدین شاه ۳۴ سال حاکم بلامنازع اصفهان بود در اوج اقتدارش، ۱۷ ایالت یعنی ثلث ایران تحت فرمانش بود که کم کم ناصرالدین از افزایش قدرت او بیمناک بود. خطه اصفهان را دو نفر باهم میخوردند: ظل السلطان و شیخ محمدتقی آقانجفی! گاهی بین شان دعوا می شد اما دعوایشان ربطی به مردم نداشت بر سر تقسیمِ ثروت و قدرت بود! اعتمادالسلطنه در مورد ادرار کردن او در طفولیت مى نويسد: «شاهزاده(ظل السلطان) جور غريبى ادرار فرمودند؛ پيشخدمتى گلدان در دست داشت، دكمه شلوار را در حضور من باز كردند، پيشخدمت باشى، كه به ابراهيم خليل خان موسوم است، احليل شاهزاده را گرفته در گلدان نهاد، شاهزاده ادرار كردند، همان پيشخدمت باشى آب ريخت، طهارت گرفت. خيلى من تعجب كردم.» (روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه...ص۶۲۳) وقتی هنوز طفل بود «خواجه ها و كنيزها را وادار به گرفتن گنجشك كرده و او با ميخ و چاقو چشم گنجشكها را درآورده در هوا رها میكرد و لذت میبرد. يكبار ناصرالدین شاه او را دیده تنبيه سختی نمود». (شهیدی، سرگذشت تهران...ص ۲۹۳) قساوتش بحدى بود كه مظفرالدين شاهِ دلرحم، هر وقت میخواست كسى را به قساوت مثل بزند می گفت: «اين آقا عينا مثل ظل السلطان است»! حالا در نظر بگیرید که این طفلی که لذتش درآوردن چشم گنجشکان بود در بزرگسالی در اصفهان سرنوشت هزاران مردم در دستش بوده! مثل آب خوردن آدم می کشت و اموال را مصادره می کرد. مستر بنجامين می نویسد: «او از تاجری پول زيادى گرفت پس نداد تاجر به تهران پیش شاه رفت و شاه به ظل السلطان نوشت که پول تاجر را بدهد، تاجر بيچاره اميدوار به اصفهان برگشته دستخط شاه را به ظل السلطان داد ظل السلطان با دیدن آن، بطور استهزا گفت: تو باید دل شجاع و بزرگى داشته باشی. به نوکرها گفت میخواهم دل اين شخص را ببینم. نوكرها شكم تاجر را پاره كرد و قلبش را در سينى پيش شاهزاده بردند». (تاریخ لرستان : روزگار قاجار...ص ۱۵۱) وقتی تفنگی تازه به حضورش آوردند او برای امتحانِ کارایی آن تفنگ، زن رختشویی را نشانه گرفت و با شلیک، او را زخمی ساخت! در بالا نوشتم که مال و جان مردم اصفهان و اطراف آن در دست دو نفر بود: ظل السلطان و شیخ محمدتقی آقانجفی! شیخ آقا نجفی همان روحانی ثروتمند، متنفذ، ضد مشروطه و طرفدار شیخ فضل الله نوری بود که گویند کتاب مثنوی معنوی را با چنگگ برمی داشت و به بخاری می انداخت تا دستش نجس نگردد!. این دو نفر، چنان به هم نزدیک بودند که «ظل السلطان، شیخ آقا نجفی را حضورا و غیابا اخوی خطاب میکرد» (مقدمه ای بر جامعه شناسی اصفهان، هرمز انصاری...ص۴۸) البته برخی مواقع، میانه شان شکرآب می شد که ارتباطی به مردم نداشت، شیخ نجفی یکبار از ظل السلطان خواست کاری برایش انجام دهد اما ظل السلطان گفته بود: «من این کار را برای تو نخواهم کرد اگر قانع نمی شوی میتوانی به شاه بابام بنویسی تا مرا از حکومت اصفهان معزول کند» آقانجفی هم گفته بود: «چرا بنویسم شاه بابات ترا بردارد، می نویسم به امپراطور روس که شاه بابات را معزول کند»! البته قدرتِ آقا نجفی چنان بود که برای ناصرالدین شاه نیز تره خرد نمی کرد در اینجا نمونه ای را آورده ام. ثروت آقانجفی به كرورها مى رسيد، مالیات نمی پرداخت هر وقت هم او را به تهران احضار می کردند نمی رفت، او «در اصفهان قريب پنجاه شصت نفر از بابيه را شكم دریده و سر بریده بود»! (روزنامه خاطرات عين السلطنة...ج۲ص۱۶۱۶). مشروطیت که پیروزی شد ظل السلطان مشروطه طلب شد! او فرزند ارشد ناصرالدین شاه بود و شاهی را حق خود میدانست اما چون مادرش از طایفه قاجاری نبود پس مظفرالدین شاه انتخاب شد با پیروزی مشروطه، او نقاب مشروطه خواهی زده میخواست شاه مشروطه شود! عین السلطنه در مورد ادعای مشروطه خواهی او مینویسد: «هر وقت از هضم رابع گذشت باز همان ظالم، همان بدکار و خونخوار آدمکش است که زنها را جلوی سگهای«بول داگ» می انداخت و از تکه تکه کردن آنها قاه قاه میخندید بقدر موی سرش آدم کشته، ظلم و بیدادش از نمرود و فرعون و حجاج گذشته بود» (خاطرات عین السلطنه...ج۳ ص۱۸۹۶) جالبه که مردم اصفهان از دست ظلم و تعدی ظل السلطان و آقا نجفی در ۸ محرم ۱۳۲۵ه به وکلای آذربایجان در مجلس اول متظلم شدند. (اسناد مشروطیت...ص۳۴۶) با کوششهای مجلس، ظل السلطان عزل شد اما حاکمان جدید می ترسیدند به آن شهرها بروند که قبلا ظل السلطان حاکم آنها بوده! هر چه باشد ما از کبیر و صغیر و با قدرت و بی قدرت...حامل آن ژن های تاریخی هستیم و حتما صفاتشان بصورت بیولوژیکی به نسلهای بعدی و به ما منتقل گردیده است. مگر آنکه با تربیت اساسی و زیستی انسانی و دمکراتیک در دراز مدت آن صفات رو به خاموشی روند رو به فراموشی روند. بقول کانت: آدمی چیزی نیست جز آنچه تربیت از او می سازد... ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما ◀️تصویر ظل السلطان و آقانجفی
💥از غده های چرکین ما! ✍️علی مرادی مراغه ای ✅از ما میپرسند چرا همیشه انگشت بر عیبها و غده های چرکین میگذارم؟ پاسخ: چون دیر یا زود آن غده های چرکین دهان باز میکنند پس بهتره آنها را شناخته، شکافته، تا درمان گردند. برای ایرانی جماعت، منافع ملی مهم نبوده و همیشه به آسانی در پای منافع شخصی ذبح میگردد. نمونه ای عجیب ذکر میکنم: یکی از علل شکست ایرانیان در جنگ با روسها، برتری توپهای روسی بوده. پس، عباس میرزا در دارالسلطنه تبريز شروع به نوسازی کرد اما تخم آن گويى در شوره زارى سترون افتاده بود كه چندان به بار ننشست. با انعقاد معاهده فين كن اشتاين بين ايران و فرانسه، هيئت ژنرال گاردان به تهران آمد آنها پس از هشتاد روز راه پيمايى طولانی سرانجام در آذر ۱۱۸۶ش به دروازه تهران رسيدند، فكر میكردند راحت شدند اما كور خوانده بودند! ایرانیان و شاهشان بشدت به ستارگان معتقد بودند پس، براساس تقارن ماه و خورشيد، اين هيئت زودتر نباید وارد تهران میشد زيرا بديمن و نحس بوده و حادثه ناگوار رخ میداد پس در دروازه شهر اردو زدند تا تاريخ نحس سپرى گردد! ارتش ايران در جنگ با روس، توپخانه مدرن نداشت جمع كل پرسنل آن ۱۵۰ نفر بود چند لوله«زنبورك كوتاه» داشتند که بر روى شتر گذاشته و هنگام تيراندازى شتر میخوابيد، بيچاره حيوان نقش قنداق را بازى میكرد. سروان فابويه را فتحعلیشاه برای احداث توپخانه به اصفهان فرستاد اما فابویه در آنجا با مشكلاتى مواجه شده که در این نوشته آنرا یکی از غده های چرکین نامیده ام. آن زمان، محمدحسينخان امين الدوله اصفهانى هم وزارت ماليه و هم حاکم اصفهان بود كسى كه بعدا صدراعظم شد پسر او عبدالله خان نايب الحكومه و اصلان خان نيز رئيس توپخانه شهر اصفهان بودند و مشکل اصلی همین آدمها بودند! چون توپ سازی فابویه، باعث قطع درآمدشان میشد! سروان فابويه پس از ديدن اوضاع شهر مینويسد: «در اصفهان تنها سه چهار تن هستند كه مال مردم را می ربايند و اين مردم كسانى هستند كه از بيچارگى به ترك شهر توفيق نيافته اند. من در اين شهر در پيرامون خويش جز مردم مسكين چيزى نمی بينم و اگر مدتى در اينجا بمانم چين هاى اندوه و حسرت بر چهره ام نقش خواهد بست»! نايب الحكومه به دستور شاه ملزم بود مخارج سروان فابويه اعم از كارگاه، مصالح توپ ريزى را در اصفهان تامین کند اما همين انسان رذل، خودش خرابكارى میکرد! سروان فابويه که از کمکهای نایب الحکومه محروم میگردد مجبور میشود از ابتدايی ترين ابزار براى تراش و سوراخ توپها استفاده كند يك مته و يك چرخ تراش ساخته، حتى براى احداث ساختمانها، بنايى میکند! وقتى براى مفرغ به قلع و مس نیاز داشته، نایب الحکومه دستور میدهد ديگهاى مسى مردم را به زور بگيرند! فابويه می نويسد: «مردم فقير لوازم مطبخ خود را با چشمان گريان تحويل كارگاه می دادند» فابويه از قبول آنها پرهيز كرده با خشم، نايب الحكومه را تهديد میكند كه فوراً به تهران رفته دسيسه هاى وى را به شاه خواهد گفت! در اثر اين تهديد، نايب الحكومه اصفهان ترسيده چند شمش مس براى رفع نيازهاى كارگاه میفرستد. سروان فابويه با هزار زحمت از بقاياى كوره های برجای مانده انگليسىها، كارگاه را به راه انداخته اما كم كم اتفاقات عجيبی رخ میده! نايب الحکومه اصفهان و اصلان خان رئيس توپخانه به كسانى رشوه میدهند تا شبها مخفيانه خرابکاری کرده و ابزارها را ناقص كنند! از آن شب به بعد، فابويه مجبور میگردد در صحن كارخانه چادرى افراشته منزل خود را بدانجا منتقل کند! نايب الحكومه ضمن خرابكارى در كارگاه توپ ريزى، از طرف دیگر مرتباً به فتحعلیشاه گزارشها میفرستد که فابويه تخصص ندارد او را به باید تهران احضار كند! فابویه بايد تا پايان سال ۵۰ توپ آماده میكرد اما پول ابزار كار و مواد اوليه را نمیدادند، براى دريافت چوب، زغال، مس و لوازم ديگر هر چه دوندگى كرد فايده نداشت، حتی مزد كارگران را نداشت پس، كارگران دست از كار كشيدند. در اين زمان حاکم اصفهان به فابويه قول مساعد دادند اما هفته ها گذشت خبری از کمک نشد، سرانجام نوزده خربزه براى قابويه فرستاد! با گذشت زمان اوضاع مالى چنان شد كه فقط دو كارگر مانده و مزدشان را فابویه از جيب خود میداد. فابويه به برادرش مینويسد: «..از نظر مالى وضع من بهتر نيست چون حاکم اصفهان مزد كارگران مرا نداده و مبلغ ۴ هزار فرانك از جيب خود دادم تا زرادخانه زيبائى براى شاه ايران تأسيس كنم» عمق شوربختى بين! مقامات در اصفهان زمانى زير پاى فابويه را در ساختن توپها خالى میكردند كه سربازان ایرانی فاقد توپ، با توپهاى روسى لت و پار میشدند و روسها در تمام مناطق پيروز شده خاننشينهاى قفقاز را يكى پس از ديگرى تسخير میکردند! ♦️آيا در کشورهای دیگر هم چنین دیده شده؟! من همیشه می پرسم از آن زمان تاکنون مردم و دولتمردان ما فرق کرده!؟ و با کدام تربیت سیاسی...؟!
💥مرثیه ایی برای سالروز صدور فرمان مشروطیت ✍️علی مرادی مراغه ای ✅۱۲۰ سال پیش که بخش اعظم جهان و آسیا، رعیت و برده وار در زیر سلطه حکومتهای استبدادی می زیستند ایرانیان خود را آماده مترقی ترین جنبش تاریخ شان ساختند، میخواستند از جامه مندرس صغارت و رعیتی بدرآمده، جامه فاخر شهروندی پوشیده، دارای حق طبیعی گردند. در آن زمان، درآمریکا مجله ایی در بخش اعلانات خود به مزایا و مرغوبیت یک شانه سری پرداخته بود که از استخوان جمجمه انسان سیاهپوست ساخته شده بود! ۱۲۰ سال پیش، ایرانیان با هزار امید، کعبه آمال خود را در زیر بالهای منحوسِ دو قدرت استعماری در بهارستان برپا ساختند تا با پارلمان خود، شاه مستبد را در پوست گردو کرده و خودشان برای اولین بار، مقدرات خود را بدست گیرند. و انصافا نیز آن مجلس، قبل از اینکه طعمه توپهای لیاخوفی و اعوانش گردد در اندک مدت، کاری کرد کارستان! وقتی آن مجلس تصمیم گرفت برای استقلال اقتصادی و دفع تسلط بیگانگان، «بانک ملی» تاسیس نماید و برای سرمایه آن، از مردم کمک خواست، زنان النگوها و طلاب کتابهایشان را فروختند! از باکو نامه به آن مجلس فرستاده تشکر کردند که هرچند خودشان دیگرجزو ایران نیستند و در ایران نیستند اما مجلس با این کارش، اجساد نیاکانشان را که در ایران دفن شده شاد کرد! و زمانیکه دانش آموزان مدرسه اقدسیه، دست جمعی وارد مجلس شده و یکصد تومان پول توجیبی شان را برای تشکیل بانک ملی تقدیم کردند تمامی نمایندگان مجلس شروع کردند به گریستن...! اما در آن مجلس، مستشارالدوله ها، تقی زاده ها، مصدق ها، وکیل الرعایاها و...نماینده بودند که وقتی داستانِ فروش دختران قوچان توسط آصف الدوله را شنیدند همگی گریستند! چون نوامیش مردم را ناموس خود می دانستند، چون غرورشان لکه دار شده بود... اما آن مجلس به توپ بسته شد، آرزوهای مشروطه خواهان برباد رفت پس با شکستِ انقلابشان، آرزوی استبدادِ منور کردند و استبدادِ منور آمد و تک تک شان را خفه کرد! حتی یک نفر از رهبران و سرداران آن انقلاب عاقبت بخیر نشدند، چون سرنوشتِ غم انگیزشان جدا از سرنوشتِ انقلابِ به گِل نشسته شان نبود. اما این گناه آنان نبود، آنان صلیبِ عقب ماندگی صدها ساله جامعه شان را به دوش می کشیدند آنان مصداق سخنِ رافائل چیریس بودند: «این گناه ما نیست که عدالت لختی تأمل کرد و آنگاه مصمم گشت تا از این کره خاکی روی برتابد و تعطیلات تابستانی اش را در مریخ، زهره یا خدا می داند در کدام نقطه ی دیگر بگذراند. ما به آنچه می خواستیم دست نیافتیم بگذار به آنچه داریم و آنچه نمی خواستیم خوش باشیم....» ♦️در افسانه های آذربایجان صحبت از «آل» رفته که به سراغ زنان زائو می آمده تا به زن زائو آسیب رسانده یا نوزادش را دزدیده و با خود می برده. اما در این افسانه آمده که این «آل»ها و یا «اجنه» ها بدجوری از اشیا فلزی می ترسیدند و اگر انسانها، زرنگی بخرج داده سوزنی یا سنجاقی فلزی در بدن آن آل یا جن فرو میکردند، دیگر آن آل، قدرت ماورایی خود را از دست داده و برای تمامی عمر به خدمت انسان در می آمد، مطیع و رام انسانها گشته تمام عمر به هر گونه رنج و مشقتی تن می داد، چون آن جن یا آل نمی توانسته آن سنجاق را بیرون کشیده خود را رها و آزاد سازد...! یکصدوبیست سال است که شبیه آن آل گشته ایم و گرفتار آن سنجاق! به هر مرارتی و مشقتی تن داده، با هر رنجی ساخته و به هر گونه تلاشی دست یازیده ایم تا بلکه آن سنجاق را بکَنیم تا آزاد شویم، اما نتوانسته ایم! حتی بعضا به هر عامل بیگانه نیز پناه برده ایم به انگلستان به روسیه و ارتش سرخ...بلکه از آن سنجاق رها شویم اما سرانجام، خسته، شکست خورده و زخمی و مایوس بازگشته ایم... نسلِ قبل از ما می خواست ژاپن گردد، نسل ما آرزوی کره جنوبی و نسل بعد، آرزوی کدام کشور آفریقایی...؟! زمانی پدران مان در مشروطه آرزو میکردند فلک را سخت شکافته طرحی نو دراندازند اما اکنون آرزوهای ما کوچک و کوچک تر شده است! شبیه داستانِ روباهِ خلیل جبران خلیل شده ایم که در هنگام طلوع خورشید، از لانه اش بیرون آمد و به سایه بزرگش نگاه کرد و گفت : امروز شتری خواهم خورد. سپس تا ظهر تلاش کرد چون شتری نیافت و گرسنه تر شده سایه اش نیز کوچکتر گشته پس آنگاه گرسنه و درمانده دوباره به سایه کوتاهش نگریست و گفت : صد البته که یک موش هم برای من کافی است! ✅از تلاشهای نافرجامِ عباس میرزا برای تجدد ایران، ۲۰۰سال میگذرد در این مدت ایرانیان نتوانستند آن سنجاقِ عقب ماندگی را از سینه شان برکَنند. چون آن سنجاق از بیرون بر ما زده نشده که آسان بیرون آید بلکه، خود از اعماق درون ما و کنهِ وجود ما برآمده و تنها با تربیت صحيح و طولانی مدت ممکن میگردد. چنین است که بیش از ۱۲۰سال، تلاش، تکاپو و دویدن همچنان، خسته، زخمی و پریشیده: دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را... ◀️آهنگ مشروطه با صدای گیتی پاشایی، شعر و نغمه از عارف قزوینی:
💥برای درگذشت معلم فداکار و زحمتکش مشگین شهر ✍️علی مرادی مراغه ای ✅در کمال ناباوری خبردار شدم دوست عزیزمان عسگر موسوی معلم فداکار و زحمتکش، دار فانی را وداع گفته است. در طول آشنایی و دوستی ده ساله مان، او یکی از شریفترین معلمان این مرزوبوم بوده و می توانم بگویم او صمدِ مشگین شهر بوده است. درگذشت او را علاوه بر خانواده گرامی اش باید به دانش آموزانش تسلیت گفت که استاد و پدر معنوی خودشان را از دست داده اند کسی که سالها در پایِ استعلا و شکوفایی شان زحمت کشیده و دینِ بزرگی بر گردنشان دارد. قبل از این، چند سطری برای مادری سوگوار نوشته بودم که آوردنش اینجا شاید بی مناسبت نباشد: «مادران تنها یکبار درد زایمان را متحمل شده اند اما هزاران بار دردی جانکاه تر یعنی از دست دادن فرزندانشان را متحمل می گردند. امروزه پزشکی آن درد زایمان را کاسته اما ای کاش بجای اینهمه سلاحهای کشتار جمعی، یک علمی وجود می داشت تا درد از دست دادن فرزند را بکاهد! البته پدران هم در سوگ فرزندانشان کمرشان شکسته میشود اما دردِ مادران از لونی دیگر است، آنها موجوداتی متفاوت اند، ژرفای اندوه را تا مغز و استخوان تجربه می کنند. شاید بدترین زمان برای آنها وقتی است که صبح از خواب بیدار می شوند، بلافاصله جای خالی فرزندشان را می بینند! در واقع، آنها هر روز صبح خودشان، یکبار مرگ را تجربه می کنند و آرزو می کنند که کاش بیدار نمی شدند... مانندِ مریم هستند بقول سنت آگوستین خطاب به مریم: ای بانو، کجایی؟ نزدیک صلیب؟ نه، بر روی صلیب، تو با پسرت مصلوب شدهای... مسیح که مصلوب شد، مادر نیز مصلوب شد....» ◀️تصویرِ عزیز از دست رفته مان، معلم فداکار مشکین شهر:
💥آنا آخماتووا و سیصد ساعت انتظارش! ✍️علی مرادی مراغه ای در آن سالها تنها مردگان لبخند میزدند خشنود از اینکه آرمیدهاند: و لنینگراد همچون زائدهای بیمصرف کنار زندانهایش آویخته بود...! ♦️گورهای دسته جمعی زیادی از دوران استالین کشف شده اما یکبار در حفاری جهت لوله کشی گاز به گورهایی برخوردند که بیش از هزار اسکلت بیرون آمد و شگفتی اینکه این اسکلتها جفت شده در کنار هم بودند یعنی دژخیمان استالین برای صرفه جویی در گلوله هر دو نفر را به همدیگر جفت کرده و با شلیک یک گلوله دو نفر را باهم کشته بودند! در دوران استالینیزم بیش از ۲۲ میلیون نفر اعدام و گرفتار اردوگاهها شدند و ۱۵۰۰ نفرشان شاعر و نویسنده بوده، استالین برعکس هیتلر که از یهودیان و از بیگانگان کشت از مردم شوروی کشته! آمار دقیق محکومین اردوگاهها را از منابع روسی به ترتیب سال قبلا در کانال آورده ام و همچنین، آمار به خاک افتادگان ایرانی و کشورهای دیگر را در آن سالها در شوروی به تفکیک آورده ام. ♦️در آن دوران وحشتناک، سرگئی یسنین و ولادیمیر مایاکوفسکی خود را کشتند، اوسیپ ماندلشتام در اردگاه زندانیان جان سپرد، مارینا تسوتایوا در همین سالها خود را حلق آویز کرد و... اما شگفت انگیز است که وقتی میلیونها انسان در اردوگاهها با مرگ تدریجی دست و پنجه نرم میکردند نویسندگانی از کشورهای جهان مانند پابلو نرودا، برنارد شاو، رومن رولان، ژان پل سارتر، رافائل آلبرتی، هانری باربوس، امیل لودویگ، لویی آراگون، اچ. جی. ولز و کثیری از نویسندگان و شاعرانی ایرانی در ستایش از حاکمیت تاواریش استالین قلمفرسایی کرده و میکوشیدند به چهره ضدانسانی آن سیستم، صورتی انسانی ببخشند!. ♦️در اوج تصفیه ها، آنا اخماتووا ابتدا طرد شد، دبیر حزب در یک سخنرانی او را به عنوان یک فاحشه محکوم کرد و او از اتحادیه نویسندگان شوروی اخراج شد، تمام کتابهایش جمع آوری گردید و انتشارشان ممنوع شد... این شاعره دستگیر نشد در عوض شوهرش و پسرش را دستگیر کردند وضعیت او چنان وحشتناک شد که دوستانش به آخماتووا توصیه کردند برای عفو پسرش شعرهایی در ستایش استالین بنویسد و او برای نجات جان پسرش تن به خفت داد! استالین را ستایش کرد، سرزمین مادری را تجلیل و از زندگی شاد در شوروی نوشت...! اما جلاد(استالین) آنها را به اندازه کافی صمیمانه تشخیص نداد و ترتیب اثر نداد! آنا آخماتووا بعدا در این زمینه چنین سرود: آه پسرم! هفده ماه صدایت کردهام که به خانه بیایی، به پای جلاد افتادهام آه پسر من، دهشت من! ♦️آنا آخماتووا در مدت ۱۷ ماه ۳۰۰ ساعت در سرما و یخبندان و در گرما در مقابل زندان انتظار کشید تا بلکه خبری از پسرش بیابد اما نیافت و شعر ماندگار «مرثیه» را در همین صفِ انتظار مخفیانه سرود بیآنکه آن را بنویسد یا چاپ کند، شعر را تنها به خاطر سپرده و برای دوستان معدودش میخواند تا به خاطر بسپارندش. نیم قرن طول میکشد تا در ۱۹۸۷ در روسیه این شعر منتشر می شود که در واقع وصیتنامه آخماتووا است. او در پایان شعر میگوید اگر زمانی بخواهند برایش تندیسی به افتخارش بسازند، تنها به یک شرط بدان رضایت خواهد داد که آنرا کنار همین زندان بسازند، همینجا که به همراه میلیونها خانواده زندانیان، ۳۰۰ساعت ایستاد تا آن در گشوده شود و گشوده نشد: و اگر روزی در این کشور تصمیم بگیرند که تندیسی برای من برپا کنند من تنها به یک شرط بدان رضایت می دهم آنرا نه کنار دریا، یا جایی که به دنیا آمدم و نه در باغ سلطنتی در نزدیکی درخت کاج عزیز فقط اینجا، جایی که من سیصد ساعت ایستادم و هرگز درها را برای من باز نکردند.... ♦️ژرفای اندوه این ۳۰۰ ساعت انتظار در تصور نمیگنجد که زن باشد که شاعره باشد که مادر باشد و خشونتِ بی انتهای استالینیزم...! اما سرانجام طبق روال تاریخ، شعر ماند و دیکتاتور رفت و این تندیس برنزی با ارتفاع سه متر در حدود نیم قرن پس از مرگِ دیکتاتور پلید در ۲۰۰۶ در جلوی همان زندان ساخته شد! یک شاهکار است تصویر تندیس را در زیر آورده ام: مانند شمعی در حال ذوب شدن است، یک دست در سینه و در دستی دیگر تسبیح قرار دارد به نشانه محبوبترین کتاب شعرش که بنام «تسبیح» است. تندیس سرش را چرخانده به عقب و به همان درِ زندانی نگاه می کند که ۳۰۰ساعت نگاه کرده بود و یادآور همسر لوط به روایت تورات است زمانی که سدوم نابود شد، به لوط و خانوادهاش دستور آمد برای نجات، از آنجا خارج شوند و به عقب نگاه نکنند، اما زن لوط به عقب نگاه کرد و تبدیل به ستونی از نمک شد! و این لحظه همسر لوط قبلا یکی از شعرهایش بوده: زمانی هست، میتوانی همچنان به گذشته نگاه کنی در برجهای قرمز سدوم که در آن متولد شده اید جایی که در آن آواز می خواندی، می چرخیدی جایی که زندگی فرزندان بوده او نگاه کرد و از درد متحیر شد بدنش به نمک نیمه شفاف تبدیل شد چگونه، برای یک نگاه، او جان داد...؟! ❇️لینک تلگرام ◀️تندیس آنا آخماتووا:
💥لعن و نفرین بر تحریف کنندگان تاریخ! ✍️علی مرادی مراغه ای ✅کسانیکه دست به تحریف تاریخ می زنند تنها به نسل فعلی خیانت نمی کنند بلکه به نسلهای آینده نیز خیانت می کنند و امروزه متاسفانه گروههایی هستند که تمام اوقات مشغول تحریف تاریخ هستند و غالبا نسل جوان که متخصص در تاریخ نیستند به تورِ این جاعلان می افتند. یکی از دوستان نمونه ای از تحریف روزنامه اطلاعات مورخه ۹ شهریور ۱۳۳۰ش برایم فرستاده و نظرم را خواسته. تصویر اصلی روزنامه را به همراه تصویر جعلی در زیر این نوشته آورده ام تا ابتدا هر دو را ببینید و در اینجا شرح می دهم که جاعل چکار کرده: شرح و مقایسه دو تصویر: آن تیتر در هر دو تصویر وجود دارد اما جائل نوشته های زیر تیتر را عوض کرده تا کلا معنی عوض شود! دیدار مصدق به همراه سنجابی وزیر فرهنگ با مفتی اعظم پاکستان است که در آن انعام الله خان مفتی معظم پاکستانی، نخست حسن نیت مردم پاکستان و عموم کشورهای اسلامی را ابلاغ نموده و اظهار می دارد که دنیای اسلام از نهضت مقدس ملت ایران در ملی کردن نفت خود پشتیبانی می کنند و سپس اضافه کرده در پاکستان، عموم طبقات و اقلیتهای سیاسی و مذهبی، نهضت ملی شدن صنایع نفت ایران را ستوده و از آن پشتیبانی کرده اند، حتی این مسئله را یک امری مربوط بخود دانسته اند... آقای دکتر مصدق از پشتیبانی مردم پاکستان ابراز تشکر و سپاسگزاری کرده اظهار داشت: نفت ایران تنها متعلق به ایران نیست بلکه بملل اسلامی تعلق دارد و پاکستان می تواند نفت ایران را بهای ارزانتری بخرد...». جاعل تصویر، تمام این قسمتها و مخصوص جمله «پاکستان می تواند نفت ایران را بهای ارزانتری بخرد» را حذف کرده تا معنی تیتر چنین افاده گردد که هدف مصدق اینست که نفت ایران مجانی مال کشورهای اسلامی است! در تصویر جعلی، تمام مطالب آن قسمت مشکی حذف و بجای مطالبی که عرض کردم عکس مصدق با کلاه شوروی(دال بر نزدیکی به کمونیزم) و البته همراه چفیه گذاشته شده. اما علاوه بر کار ناشایست جاعل عکس، باید کمی به اوضاع و کانتکست آن زمان پردازم تا بدانید چرا مصدق می گوید«پاکستان می تواند نفت ایران را بهای ارزانتری بخرد». این مربوط به زمانی است که نفت ایران از سوی انگلستان تحریم گردیده هیچ خریداری پیدا نمی شود و دولت مصدق حتی به شرکتهای ژاپنی پیشنهاد داده نفت ایران را با تخفیف بخرند و البته نمی خرند. خسرو شاکری می نویسد که در آن سالها وقتی این پرسش پیش آمد که چرا با وجود اینکه مصدق حاضر شده نفت را حتی با ۵۰ درصد تخفیف بفروشد شوروی از خرید آن امتناع کرده! شاکری می نویسد سالها بعد از کودتای ۲۸ مرداد وقتی مصدق در احمدآباد بازداشت بود در نامه ای از مصدق پرسیدم که آیا شما خواهان فروش نفت به شوروی نبودید یا آنها نخریدند؟ مصدق در ۲۳ بهمن ماه ۱۳۴۲ش از احمدآباد پاسخ داد: «مرقوم فرموده اید که میگویند این جانب صلاح نمیدانستم با دولت شوروی معامله فروش نفت بشود، عرض میکنم که خلاف محض است. آرزویم این بود که آن دولت از ایران خرید نفت کند و ما را در آن مبارزه که مملکت از فروش نفت عایداتی نداشت و مخارج دستگاه نفت هم تحمیل بودجه مملکت شده بود یاری نماید. چنانچه دولت اتحاد جماهیر شوروی نفت از ما می خرید، شرکتهای بیگانه و بی وجدان که ده می برند و یک می دهند هرگز نمی توانستند دست بریده ای را که ملت ایران با آن همه فداکاری و از خودگذشتگی به جای خود نصب کرده بود باز از جا برکنند و ملت ایران را مقطوع الید نمایند». منبع: کارنامه مصدق، خسرو شاکری، فلورانس ایتالیا، مزدک...ج دوم، ص ۸۰. اما شوروی نه تنها نفت ایران را نخرید بلکه نگذاشت کشورهای پیرو خود نیز بخرند! وقتی ایران با کاستن بهای نفت، ژاپن را موافق خرید نفت کرد اما ناگهان، دولت شوروی فروش نفت فراوان را با کاهش بها به بازار ژاپن پیشنهاد کرد و در نتیجه، داد و ستد نفتی ایران و ژاپن را برهم زد. در مورخه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۰ش روزنامه کیهان چنین خبر میدهد: پس از اینکه ایران حاضر شد به ژاپن تخفیف قیمت بدهد، شرکت شل انگلیس نیز ۲۰ درصد به ژاپن تخفیف قیمت داد و به دست و پا افتاد. اکنون خبر میرسد که دولت شوروی نیز وارد بازار نفت ژاپن شده و پیشنهاد کرده است که فعلا در حدود نیم میلیون تن نفت خام به ژاپن بفروشد...شوروی پیشنهاد کرده که با ۳۰ درصد تخفیف و همچنین در مقابل نفت از ژاپن، تور ماهیگیری، قایق و سیم دریافت کند». منبع: کیهان، مورخه ۲۷اردیبهشت ۱۳۳۰ش. ♦️دقت کنید که در این اوضاع و احوال، مصدق به مفتی معظم پاکستانی پیشنهاد می کند نفت ایران را (نه مجانی) بلکه ارزانتر بخرند. تا می توانید گذشتگان و مصدق را نقد کنید چون نقدِ گذشتگان، موجبِ استعلا و بلوغ فکری مان می گردد، اما تاریخ را تحریف نکنید! چون تحریف تاریخ نه تنها خیانت به نسل فعلی بلکه انتقام از نسل های آینده می باشد... ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما ◀️هر دو تصویر اصلی و جعلی را در زیر آورده ام:
💥ظروفِ مطلا...! ✍️علی مرادی مراغه ای ✅مصطفى فاتح، معاون ایرانی شرکت نفت انگلیس و ایران، در کتاب ذیقیمت خودش«پنجاه سال نفت» در صفحه ششم با عنوان «ظروف مطلا» چنین می نویسد: «.. و اما موضوع دوم که بدبختانه به واسطه ی کوته نظری متصدیان امر بر وفق مصالح ملی انجام نگرفت آن بود که هنگام تاجگذاری شاه فقید(رضاشاه)، شرکت نفت درصدد برآمد حسب المعمول هدیه ای تقدیم دارد آن ایام میان تهران و اهواز راه شوسه نبود و چنانکه میدانیم راه خرم آباد هم وجود نداشت. من فرصت را مغتنم شمرده به اولیای شرکت القاء کردم به جای هدیه ی خصوصی، راه تهران اهواز را شوسه کرده به شاه و ملت ایران اهداء نمایند. با اینکه پیشنهاد مزبور متضمن مخارج هنگفتی برای شرکت بود که تنها هزینه ی نقشه برداری و مطالعات مقدماتی آن به یکصد هزار لیره میرسید معذالک، پیشنهاد من یا موافقت ضمنی تلقی گشت و در مرحله اول، شرکت پیشنهاد مرا تعدیل کرده و به اولیای امور اطلاع داد که حاضر است به هزینه ی خود نقشه برداری و مطالعات مقدماتی راه مزبور را بنماید، عوض اینکه درباریان و رجال کوته نظر از پیشنهاد شرکت استفاده کرده و پافشاری نمایند تا همه ی هزینه ی ساختن راه را شرکت نفت قبول نماید مدعی شدند که بهتر است در چنین موقعی شرکت هدیه ی بخصوصی تقدیم دارد و صحبت نقشه برداری راه را به موقع دیگری محول نماید. نتیجه این شد که تملق گوئی و خودشیرینی بر نیت پسندیده ای غلبه کرد و شوسه کردن راه اهواز در اثر کوته نظری و دسایس آنها به چند تکه ظروف مطلا که برای تزیین میز ناهارخوری ساخته شده بود و چند هزار لیره بیشتر نمی ارزید تبدیل یافت و ملت ایران از یک استفاده رایگان محروم ماند... تا سررشته کار بدست اینگونه مردم بی وجدان بوده و هست. تمام راههای سعادت بر روی مردم ایران از هر جهت بسته می ماند و تا یک طبقه بخصوصی با این روح شریر و خبیث درصدد پایمال کردن حقوق مردم ایران می باشد نباید امیدی به اصلاح اوضاع کشور پیدا کرد...» منبع: پنجاه سال نفت ايران، نویسنده مصطفی فاتح...ص۶. این کتاب ذیقیمت را کتاب را از اینجا دانلود کنید. ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما
💥اقتصاددان ما و روایت ویسکی خوردن قصاب... ✍️علی مرادی مراغه ای دوستی این تکه فیلم را در گروهی گذاشته نظر مرا پرسیده اینجا میفرستم شاید خالی از طنز نباشد! زمانی کیهانِ شریعتمداری بر روشنفکران می تاخت الان، غنینژاد می تازد که باعث انقلاب شدند، قدرِ آن دوران طلایی را ندانستند! اول: در آن دهه ۵۰ که غنی نژاد دوران طلایی مینامد در اوجِ بریز و بپاشهای جشنهای ۲۵۰۰ساله بود یادم می آید بچه بودم بارها می دیدم در روستایمان وقتی گاوی میخواست دفع فضولات کند بلافاصله زنان فقیر روستا طشتی را برداشته فضولات گاو را در هوا میگرفتند تا زمین نیفتد. چون آب کشیده جوها و گندمها را برای مصارف دوباره از درون آن فضولات سوا میکردند. تقریبا تمام روستاهای اطراف ما چنین وضعی داشتند و نصف روستا نیز از بدبختی راهی حاشیه های تبریز یا تهران شده بودند. دوم: در اوضاع بد اقتصادی کنونی، عوامفریبانی که گذشته را طلایی نشان میدهند موفق میگردند چون اوضاع بد فعلی، بهترین فرصت برای فریفتن است. اما تاسف از کسی که متخصص اقتصاد است و بجای اینکه بصورت علمی و متکی بر اسناد و آمار بخواهد ادعای خود را به کرسی نشاند به قصه بافی عامیانه روی می آورد..
💥داستان طول و درازِ جنازه رضاشاه ✍️علی مرادی مراغه ای ✅دیروز چهار مرداد سالروز درگذشت رضاشاه در غربت بود او نیز مثل اکثر شاهان معاصر ایرانی با شکوه آمد اما در نهایت خفت و خواری از ایران رفت... داستانِ جنازه اش حکایت طول و درازی داشته عینا مانند زندگیش. رضاشاه، پس از ۳ سال در تبعید در ۶۸ سالگی در ۴ مرداد ۱۳۲۳ به علت سکته قلبی در ژوهانسبورگ درگذشت. در صبح آنروز وقتی سیدمحمود خدمتکارش، طبق معمول منقل وافور و تریاک و سینی صبحانه اش را داخل اتاقش برد دید رضاشاه بیرون رختخواب بر روی زمین افتاده و تکان نمی خورد!. در دور جنازه، هیچکس نبود جز شمس و سه پسر کوچک ملکه عصمت. جنازه را به یک شرکت مومیایی سپردند چون در آنزمان، از خشم مردم جرات انتقال آنرا به ایران نداشتند! جنازه در دست خانواده اش مانده بود! به مصر منتقل کرده و شش سال در مسجد الرفاعی گذاشتند تا بلکه آبها از آسیاب بیفتد و سرانجام در ۱۳۲۹ش به ایران آوردند. ♦️آن زمان، اوضاع خانواده اش نیز اسف انگیز بود، هر سه ازدواجِ فرزندانش که با دستور دیکتاتور صورت گرفته بود به طلاق انجامیده و در بیرون نیز، مردم و صاحبان زمین و املاک غصبی با بیل و کلنگ حمله کرده ماموران را فراری داده بودند. برخی دستاوردهایش نیز وارونه شده بود! طرفدارنش به صف مخالفانش پیوسته، راه آهن اش در خدمت متفقین برای کمک رسانی به استالین گشته بود. حزب توده میداندار بود و حجاب را که از سر زنان برکشیده بود دوباره به جامعه باز می گشت و روزنامه ها پر بود از حمله به او و حتی معدودی از آنها که سطری تسلیت گفته بودند دوباره آنرا پس میگرفتند! و.... ♦️جنازه را که به مصر برده، مومیایی و به عنوان امانت ۶ سال در مسجد رفاعی نگهداری میکردند سرانجام در ۱۳۲۹ش تصمیم گرفتند به ایران آورند. برای خاکسپاری ، شمشیر طلای رضاشاه که مرصع به گوهرها و سنگهای گرانبها بود، به قاهره فرستاده شد تا طبق رسوم درباری، پیشاپیش جنازه حمل شود، ولی ملک فاروق بخاطر اختلاف و طلاق فوزیه از محمدرضاشاه، این شمشیر گرانبها را به کاخ سلطنتی برده به اصطلاح بالا کشید! مراجعات مکرر هیئت اعزامی ایران برای پس گرفتن آن بینتیجه ماند. فوزيه که در۱۳۲۷ در اثر اختلاف با محمدرضاشاه و از فشارهاى تاج الملوك و خواهران شاه به تنگ آمده ايران را ترك کرده بود طلاق می خواست! دکتر غنی که قبلا مامور خواستگاری فوزیه بود این بار فرستادند تا او را برگرداند اما نه تنها عروس برنگشت بلکه جسد رضاشاه را هم گروگان در قاهره نگهداشتند که: «طلاق نامه فوزیه را بفرستید تا جسد مومیایی را با شمشیر تحویل دهیم»! (خاطرات غنی... ص۱۱) ♦️خلاصه، داستان این جنازه تمام نشدنی بود و البته حتی پس از دفنش و داستانِ گورش نیز! در اردیبهشت ۱۳۲۹، در نخستوزیری منصور قرار شد جنازه را از مصر به ایران آورند، هواپیمای حامل جنازه، ابتدا به منظور طواف در مکه از قاهره به طرف جده پرواز کرد و در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۲۹ش، جنازه با هواپیما و سپس با قطار مخصوص به تهران حمل شد. دربار کوشید مراسم باشکوهی در تهران و قم برگزار کند اما همه جا تنها نظامیان بودند! جنازه را نظامیان به قم(حرم) بردند اما کسی از مراجع حاضر نشد بر آن نماز بخواند به تهران برگرداندند و سردترین تشییع جنازه سیاسی رخ داد و در آرامگاه ویژه اش در شاه عبدالعظیم دفن شد. اما بعدها نیز گورش گرفتار تندرویهای آقای خلخالی شد! پس از پیروزی انقلاب، خلخالی به همراه گروهی به طرف شاه عبدالعظیم راه افتادند، برای تخریب آرامگاه، هفته ها دست بکار شدند مقبره را تخریب کرده اما به جنازه نتوانستند دست پیدا کنند... ( خاطرات آیت الله خلخالی... ج۱، ص۳۴۲). در سالهای اخیر باز جنازه اش پیدا شد و باز ادامه داستان جنازه...! ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما
✍️علی مرادی مراغه ای 💥مشیرالسلطنه مردی جاهل ولی بشدت دیندار بود بقول صدرالاشراف«مسلمان ولى عامى و نفهم و مقلد مرحوم شیخ فضل الله نوری...بود». جالبه محمدعلی شاه با سه سال پادشاهی کوتاهترین دوره پادشاهی را داشته اما، دو بار مشیرالسلطنه را صدراعظم کرد! البته این تیپ آدمهای بشدت مذهبی اما جاهل، اگر قدرتی نیز داشته باشند بغایت خطرناک میشوند! امروزه مسجد مشیرالسلطنه در مولوی تهران از او مانده. وقتی مجلس به توپ بسته شد، قیام تبریز آغاز و اوضاع کشور در بدترین وضع بود صدرالاشراف از دیدارش با مشیرالسلطنه خاطره جالبی میگوید که ساعتها از اوضاع بد کشور گفتیم و چاره اندیشی: «آنوقت فصل مشبعی از کفایت خود گفت که از بس سخیفه قابل نوشتن نیست در آخر گفت من هر روز صبح که از خواب برمیخیزم اول نگاه باین شمایل مبارک کرده(اشاره ببالای سرخود که صورت قلمی از حرم حضرت امام رضا(ع) در طاقچه بود) و بعد از زیارت این شمایل، رو بقبله می ایستم عرض میکنم: یا امام زمان! من نادانم، من عاجزم، من خرم، تو مرا هدایت کن و مدد فرما و بحمدالله امام زمان مرا مدد کرده و از حسن کفایت من تا امروز ایران باین نظم و نسق نبوده». خاطرات صدرالاشراف...ص۱۹۵
💥پول در مملکت مثل خون است در بدن! ✍️علی مرادی مراغه ای ♦️«در قصر دیدم ناصرالدین شاه بر صندلی نشسته، بنده را نزدیکتر خواند، فرمود: شنیدم بسیار جای دنیا را دیده ای؟ عرض کردم بلی به قدری که ممکن بود. فرمود: حالِ آنوقت ایران با الان تفاوت کرده؟ با تمام توصیه ها که به من شده بود نتوانستم تقیه نموده گفتم، بگذار تا در مقابل تمام تملق گوییهای دیگران، یک نفر هم برای یکبار حقیقتی را به گوش او برساند... گفتم: بلی بسیار. یکی از تغییرات مهم در این چند سال که خوب به چشم میخورد، تنزل ارزش پول است، پول در مملکت مثل خون است در بدن که زندگی مملکت با حرارت و دَوَران آن است،می بینم در اندک زمان، این مشت نقد ایران شکسته و سوخته و فنا میشود و اینکار عاقبت خوشی ندارد... شاه روی به سپهسالار کرده فرمود: خوب! جوان است و قابل نگاهداری است نگاهش میدارم. عرض کردم: قابل هیچگونه نوکری نیستم. شاه فرمود: بهتر از گدایی است. عرض کردم: ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم با پادشه بگوی که روزی مقرر است. فرمود: کسی که اینقدر انگشت به کون دنیا کرده درویش نمی شود!» (خاطرات حاج سیاح...ص72) ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما
💥تکه ای از بخش دومِ پادکستِ: ایران یکی از بدهمسایه ترین کشورها ✍️علی مرادی مراغه ای در بخش دوم به تعرضات همسایه روسی به دوران پس از مشروطه، اخراج مورگان شوستر، اشغال تبریز، اعدام برجسته ترین مشروطه خواهان تبریز در روز عاشورا و همچنین دوران احمد شاه و پس از آن تا کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب ۵۷ پرداخته ام. برای دیدن کلِ این پادکست مراجعه شود به: لینک بخش اول لینک بخش دوم
https://www.youtube.com/watch?v=-7xReR-QHmQ 💥ایران یکی از بدهمسایه ترین کشور. بخش دوم ✍️علی مرادی مراغه ای در بخش دوم به تعرضات همسایه روسی به دوران پس از مشروطه، اخراج مورگان شوستر، اشغال تبریز و اعدام برجسته ترین مشروطه خواهان تبریز در روز عاشورا و همچنین دوران احمد شاه و پس از آن تا کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب ۵۷ پرداخته ام. تاریخ ۲۰۰ ساله ایران نشان می دهد میزان ضرباتی که روسیه بر ایران زده هیچ کشوری نزده است. چه در دوره تزاری و چه پس از انقلاب اکتبر۱۹۱۷. این ویدیو در دو قسمت به بررسی دقیق ادعای مطرح شده درباره روابط پرتنش و تاریخچه پیچیده ایران با همسایه روسی می پردازد. این ویدیو به شما کمک میکند تا با نگاهی متفاوت به تاریخ معاصر ایران و چالشهای همسایگی آن بنگرید. ✅دوستان نازنین ضمن دیدن فایلهای تصویری جهت حمایت، کانال یوتیوب ما را از اینجا سابسکرایب فرمایند....
💥ترقی معکوس: سه نسل سرگردان! ✍️علی مرادی مراغه ای برخی دیدار دوستانه مازیار جزنی، فرزند بیژن جزنی با رضا پهلوی و حمایت از او را نشانه بلوغ سیاسی دانسته اند. اما خواهم گفت که بلوغ سیاسی نیست بلکه بازگشت به گذشته و داستان آن سه نسل، نمادی از تاریخِ کج و معوج و پر حسرت و پرسنگلاخِ تجددِ ایرانی است... ♦️نسل اول: دوران كودكی بیژن جزنی، مصادف با ورود متفقين به ايران و سقوط رضاشاه بود، تمامی خانواده بيژن، پدر، مادر، دایی ها و عموهايش همگی عضو حزب توده بودند. حسين جزنی(پدر بیژن) با درجه ستوان یکمی، از افسران ژاندارمری بود كه وقتی بيژن نه ساله بود به فرقه دمكرات آذربايجان پيوسته، پس از شكست فرقه به آنسوی ارس پناهیده، ۲۰ سال در شوروی مانده، دکتری گرفته، ازدواج مجدد کرده و زنش عالمتاج كلانتری نیز در غیبت شوهر، در ایران فرزندان خردسالش را برداشته به خانه پدری در چهارصد دستگاه تهران نقل میرود. حسین جزنی(پدر بیژن) با منورخانم همسر جدیدش در ۱۳۴۵ش با درخواست عفو از شاه به ایران بازگشت. ♦️نسل دوم: اختلاف و تضاد بیژن با پدرش آغاز شد، در نامه ای پدرش را شماتت کرد. اسناد ساواك نیز اختلاف پدر و پسر را پس از بازگشت نشان می دهند. اما این اختلاف نه خانوادگی، بلکه بازتابی از تضاد بین دو نسل جوان و پیر در آن زمان بود. اختلاف اصلی بیژن به خاطر محافظه کاری پدر و نزدیکیش به حکومت بوده، چرا که پدرش با وساطت سپهبد مُبصّر ریاست شهربانی کل کشور از شاه، تقاضای بخشودگی کرده پس از بازگشت نیز به تدریس در دانشگاه پرداخته و همسر جدیدش هم در دانشکده ادبیات، زبان روسی تدریس میکرد در حالیکه بیژن سراسر زندگیش را صرف مبارزه با حکومت کرده بود. پدر پس از ۲۰ سال زندگی در خانه«دایی یوسف»، بر عبث بودن هرگونه یوتوپیا و مدینه فاضله تاکید میکرد، اما پسر و نسل جدید مشحون از شور و رادیکالیزم، میخواستند با سلاح و سیانور...فلک را سقف بشکافند و طرحی نو دراندازند... بیژن بدون شک برجسته ترین لیدر فکری جنبش چریکی بود. از کودکی در کوران مبارزه آبدیده شده و برخورداری از تجارب غنی فعالیت در سازمان جوانان حزب توده، شاگرد اول رشته فلسفه، مبارزاتش در دانشگاه، در جبهه ملی دوم و همچنین استعدادهای خلاقانه هنری اش...بدو شخصیتی ویژه می بخشند. بیژن و یارانش در ۱۳۴۶ش دستگیر و شکنجه شدند دادستان نظامی ابتدا برای آنها درخواست اعدام کرد، اما بخاطر فشار افکار جهانی، تلاشهای کنفدراسیون و برخی شخصیتهای جهانی مانند راسل...آنان از اعدام رسته به زندان محکوم شدند. در زندان بودند که دستگاه ساواک در ۲۹ فروردین ۱۳۵۴ش او و هشت زندانی را شبانه به تپه های اوین برده به رگبار بستند و فردایش، روزنامه ها نوشتند: «نه زندانی در حین فرار کشته شدند». اما پس از انقلاب، اعترافات یک ساواکی(بهمن نادری پور) پرده از جنایت حکومتی برداشت: «از اتوبوس پیاده کردند و همه را روی زمین نشاندند حتی چشمها و دستهایشان را بسته بودند حسین زاده فاتحانه پا پیش گذاشت گفت همانطور که رفقای شما در دادگاههای انقلابی خود همکاران و مقامات مختلف را محکوم به اعدام کرده اجرا میکنند، ما نیز شما را که از رهبران و تهیه کنندگان فکری آنان هستید محکوم به اعدام کرده و میخواهیم حکم را در مورد شما اجرا کنیم». همکاران پرویز ثابتی كه قبلاً شراب نيز خورده بودند، آنانرا به مسلسل بسته، سپس به هر تك تك آنها تير خلاص میزنند. ♦️نسل سوم: اما اکنون نسل سوم نه در وطن بلکه در غربت به دیدار هم رفته اند! هر نسلی صاحب اختیار است راه خود را انتخاب کند، مازیار جزنی نیز آزاد است چنین کند اینکه او پسر جزنی بوده نباید به نسبت خونی و ژن بچسبد و تفنگ بدست گرفته به راه پدرش رود. برای بلوغ، فرزندان باید پدران را نقد کرده پا بر شانه های پدران گذاشته فراتر روند، اما سوال اصلی اینست که در این میان پسرِ شاه چطور؟! آیا نباید او نیز بر عملکرد دیکتاتوری پدرش انتقاد کند؟! و از ژن پدر فاصله گرفته، زندانی کُشی پدرش در ۲۹ فروردین ۵۴ را محکوم کند تا در سطحی فراتر دست دوستی به دیگران دهد؟! اما پسر شاه چنین نکرده او مانند پرویز ثابتی همچنان زندانی کُشی پدر را منکر است، عذرخواهی نمیکند و لذا در زندان ژن و ژن پرستی بر اعمال پدر دیکتاتورش افتخار می کند!. هر نسلی باید راه خود را انتخاب کند اما یکی از آن دو، همچنان بر راه پدر چسبیده و دیگری دست بیعت بسوی فرزندِ قاتلِ پدرش دراز کرده! اگر چریک بازی کارساز نبوده و به دمکراسی ختم نمیگشت طرف مقابل نیز دیکتاتوری بوده که فضا را خفقانی کرده و دست به زندانی کُشی زده. منصفانه ترین قضاوت تاریخ در ارتباط باهم نگریستن اعمال پدران آن دو است، دشمنان از همدیگر تاثیر می پذیرند و چه بسا بقول نیچه به مرور شبیه هم میگردند. ◀️دو تصویر زیر: بازآفرینی جنایت تپه های اوین اثر آزاده اخلاقی دیدار دوستانه پسر جزنی با رضا پهلوی همچنین فیلم اینجا
💥فیلم فشرده و کم حجم ایران یکی از بدهمسایه ترین کشورها (قسمت اول) ✍️علی مرادی مراغه ای ✅تاریخ ۲۰۰ ساله ایران نشان می دهد میزان ضرباتی که روسیه بر ایران زده هیچ کشوری نزده است. چه در دوره تزاری و چه پس از انقلاب اکتبر۱۹۱۷. این زخمها و ضربات ۲۰۰ساله با قرارداد گلستان و ترکمنچای و تبعات جبران ناپذیر آنها آغاز شده و ایران به صورت نیمه مستعمره دو کشور روسیه و سپس انگلستان درمی آید و با قرارداد ۱۹۰۷ ایران به سه قسمت تقسیم می گردد. در جریان انقلاب مشروطه نیز قشون روسی به تبریز سرازیر شده و قیام تبریز در خون می نشیند و برجسته ترین فرزندن آن در روز روشن در عاشورا، توسط قوای روسی به دار آویخته می شوند. این ویدیو در دو قسمت به بررسی دقیق ادعای مطرح شده درباره روابط پرتنش و تاریخچه پیچیده ایران با همسایه روسی می پردازد. این ویدیو به شما کمک میکند تا با نگاهی متفاوت به تاریخ معاصر ایران و چالشهای همسایگی آن بنگرید... ❇️لینک یوتیوب و تلگرام ما
https://www.youtube.com/watch?v=jb7pz7k41n4 تاریخ ۲۰۰ ساله ایران نشان می دهد میزان ضرباتی که روسیه بر ایران زده هیچ کشوری نزده است. چه در دوره تزاری و چه پس از انقلاب اکتبر۱۹۱۷. این زخمها و ضربات ۲۰۰ساله با قرارداد گلستان و ترکمنچای و تبعات جبران ناپذیر آنها آغاز شده و ایران به صورت نیمه مستعمره دو کشور روسیه و سپس انگلستان درمی آید و با قرارداد ۱۹۰۷ ایران به سه قسمت تقسیم می گردد. در جریان انقلاب مشروطه نیز قشون روسی به تبریز سرازیر شده و قیام تبریز در خون می نشیند و برجسته ترین فرزندن آن در روز روشن در عاشورا، توسط قوای روسی به دار آویخته می شوند. این ویدیو در دو قسمت به بررسی دقیق ادعای مطرح شده درباره روابط پرتنش و تاریخچه پیچیده ایران با همسایه روسی می پردازد. این ویدیو به شما کمک میکند تا با نگاهی متفاوت به تاریخ معاصر ایران و چالشهای همسایگی آن بنگرید... ✅دوستان نازنین ضمن دیدن فایلهای تصویری جهت حمایت، کانال یوتیوب ما را از اینجا سابسکرایب فرمایند.