فردین علیخواه
Статистика▪️نوشته هایی به دور از قلمبه سلمبه گویی دربارۀ زندگی روزمره ایرانی ارسال نظر مستقیم: ✅ @alikhahfardin ▪️شیوۀ حمایت مالی از فعالیت ها: از طریق سایت حامی باش: https://hamibash.com/fardinalikhah
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Экономика (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 1 198
- 1/48двое суток
- 1 372
- 1/72трое суток
- 1 480
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دوست داشتم از پادگان مدرسه بگریزم تا شاید در مقابل تلویزیون آرام بگیرم، ولی افسوس، تلویزیون هم تداوم همان ایدئولوژی مدرسه بود... صورت مجریان برنامۀ کودک مهربان بود، ولی بهشکل محسوسی مراقب بودند مهربان به نظر نرسند! لباسهای تیره، صورتهای بیلبخندی که انگار چند روزی میشد خواب به چشم ندیدهاند، و متنی که مانند کتابهای مدرسه فقط قرار بود ما را «پرورش» دهد! هیچ اثری از زیباییهای زندگی و لطافتهای کودکی در آنجا نبود. •• درحسرت زندگی نزیسته | فردین علیخواه - سفارش کتاب از تلگرام (@Info_derang) @derang_pub
کتاب در حسرت زندگی نزیستهبهتازگی از سوی نشر درنگ منتشر شده است. کتاب در باب پدیدههایی است که هرروز در زندگیمان بدانها برمیخوریم و اغلب بیآنکه متوجهشان شویم، مسیر زندگیمان را برای همیشه تغییر میدهند؛ دربارۀ دلخوشیهای کوچکی است که از کف میروند و سالها بعد در قالب حسرتی گزنده به جانمان میافتند؛ دربارۀ شکاف میان آنچه بهراستی زیستهایم و آنچه میتوانستیم زندگیاش کنیم. بریدههایی از آن را باهم ببینیم: •• ما ایرانیها هرروز بیشتر از دیروز نگرانیم. امروزمان از فردایمان بهتر، ولی از دیروزمان بدتر است! ریشۀ این سراسیمگیها، وجود اختلال، عدمقطعیت و پیشبینیناپذیری است. این روزها ثبات برای ما به نوستالژی بدل شده است. آنچه در زندگی روزمرۀ ما قابلپیشبینی است فقط وقوع اختلال جدیدی است که تازه نمیدانیم دقیقاً چیست و چه زمانی بر زندگی ما هوار خواهد شد، ولی یقین داریم که دیر یا زود خواهد آمد. •• وقتی سن آدم بالا میرود، داشتن آن چیزی که زمانی با سماجت در پیاش بودی بیمعنا میشود ولی خیال آن خواسته، همچنان با سماجت به تو چسبیده و رهایت نمیکند... هر آدمی در جایی و در زمانی از زندگیاش چیزی را جا گذاشته است، و گاهوبیگاه برمیگردد و با حسرت به آن نقطه از زندگی نزیستهاش خیره میشود. •• همانطور که جای خالی آدمهای ازدسترفته را هیچچیزی نمیتواند پُر کند و همیشه غم فقدانشان همراه ماست، جای خالی اشیایی که در زمان مناسب به دست نیامدهاند هم بهسختی پُر میشود. بعضی وقتها گویی اشیای لعنتی هم جان دارند، زندهاند و آدم با آنها ارتباط عاطفی و حسی برقرار میکند. •• دوست داشتم از پادگان مدرسه بگریزم تا شاید در مقابل تلویزیون آرام بگیرم، ولی افسوس، تلویزیون هم تداوم همان ایدئولوژی مدرسه بود... صورت مجریان برنامۀ کودک مهربان بود، ولی بهشکل محسوسی مراقب بودند مهربان به نظر نرسند! لباسهای تیره، صورتهای بیلبخندی که انگار چند روزی میشد خواب به چشم ندیدهاند، و متنی که مانند کتابهای مدرسه فقط قرار بود ما را «پرورش» دهد! هیچ اثری از زیباییهای زندگی و لطافتهای کودکی در آنجا نبود. •• در دهۀ شصت معلمان همواره توصیه میکردند که از ضمیر «من» استفاده نکنیم. میگفتند «من» نشانۀ غرور و تکبر است و این در حالی بود که من مغرور نبودم، بلکه فقط میخواستم فردیت داشته باشم؛ قصد داشتم تا در فشار سنگین سرکوب اجتماعی برای شبیه بودن همه باهم، وجود خودم را اعلام کنم تا حداقل تمایزم از دیگری مشخص شود. به یاد دارم که روزی یکی از معلمان به همکلاسیام که از ضمیر «من» استفاده کرده بود گفت: «تو نهتنها "من" بلکه "نیممن" هم نیستی!» از نگاه آنها آدمها فقط به شکل «ما» وجود داشتند و «من» بودن جرمی نابخشودنی محسوب میشد. •• در دوران اتحاد جماهیر شوروی، پروپاگاندای حزب کمونیست مدام کارتنخوابان آمریکا را نشان میداد و بهنوعی فریاد میزد که «ای مردم شوروی! ببینید آمریکا چقدر کارتنخواب دارد.» مردم شوروی آن فیلمها را میدیدند و درعینحال دچار پرسشی جدی میشدند: چرا کارتنخواب آمریکایی شلوار جین پوشیده است؟ نکته آنکه، در آن زمان شلوار جین در شوروی جزو کالاهای قاچاق و بسیار گرانقیمت محسوب میشد. تلویزیون حکومت کمونیستی هرقدر هم تلاش میکرد تا نشان دهد مردم آمریکا فقیرند، بینندگان دوباره با حسرت به شلوارهای جین همان فقرا چشم میدوختند. •• ما با دیدن هر رویداد یا هر منظرۀ زیبایی بیآنکه تصمیم بگیریم، تلفن همراهمان را درمیآوریم و با آن مشغول فیلمبرداری یا عکسبرداری میشویم. در چنین موقعیتی دیگر در حال تماشا کردن نیستیم، بلکه انگار این تلفن همراهمان است که دارد از تماشای پدیدهها لذت میبرد و ما فقط به نگاه او چشم دوختهایم. •• گویی هر شیئی داستان منحصربهفردی به همراه دارد. برخی اشیا بهراستی یادآور دورانی از زندگی ما هستند و دوست نداریم آنها را کنار یا داخل سطل زبالۀ شهرداری بیندازیم. برخی اشیای دیگر را با خشم و حتی با عصبیتی جنونآمیز دور میاندازیم چراکه بدینترتیب میخواهیم هیچ نشان یا یادگاری از واقعه یا دورانذخاصی از زندگیمان وجود نداشته باشد. آن اشیا را از خودمان دور میکنیم تا درواقع خاطرات بد را از خود برانیم، خاطراتی که به یادآوردنشان کاممان را تلخ و حالمان را بد میکند. ما با داشتن یا نداشتن اشیا میکوشیم خاطرات بخشی از زندگیمان را حفظ، و بخشی دیگر را محو کنیم. - میتوانید کتاب را طریق یکی از روشهای زیر سفارش دهید: - پیام به تلگرام ما (@Info_derang) - دایرکت اینستاگرام ما (Derangpub) - مراجعه به وبسایت ما (derangpub.com) @derang_pub
دوستان خوبم، اگر در این سالها جستارهایم درباره زندگی روزمره ایرانی و جامعه ایران را خواندهاید و دوست داشتهاید یا برایتان مفید بوده، شاید «در حسرت زندگی نزیسته» هم برایتان خواندنی باشد. اگر کتاب را خواندید و با آن ارتباط برقرار کردید، خوشحال میشوم آن را به دوستانتان هم معرفی کنید. این همراهی و حمایت شما برای من واقعاً دلگرمکننده است. ممنونم از محبت و همراهیتان. ❤️ در پست بعدی نحوه سفارش کتاب آمده است👇🏽👇🏽👇🏽
نسخه طولانی تری از یادداشت قبل را می توانید در لینک زیر بخوانید: khabaronline.ir/xqcQt
کتابفروشی و حساب بانکی؛ مسأله این است فردین علیخواه 🔺ایده این نوشته را در گفتوگو با یکی از دانشجویانم پیدا کردم. داشت درباره خانواده و مسیر رشد خودش حرف میزد که جملهای گفت و توجهم را جلب کرد: «من سرمایه فرهنگی را از مادرم گرفتهام و سرمایه اقتصادی را از پدرم.» 🔺جمله کوتاهی بود، ولی به نظرم ایده جالبی در خودش داشت. با خودم فکر کردم که گاهی زن و مردی زندگی مشترکشان را با شرایطی نسبتاً شبیه به هم شروع میکنند، ولی چند سال بعد، وقتی به زندگیشان نگاه میکنید، انگار هر کدام در یک مسیر متفاوت حرکت کردهاند. یکی بیشتر به سمت کار، کسبوکار و افزایش درآمد رفته و دیگری بیشتر به سمت تحصیل، مطالعه، کتاب و تجربههای فرهنگی. در ظاهر هر دو در حال پیشرفتاند، ولی سؤال این است که آیا هنوز در یک جهان زندگی میکنند؟ 🔺این تفاوت را میتوان با دو تصویر ساده نشان داد: کتابفروشی و حساب بانکی. برای بعضی از مردان، افزایش درآمد، توسعه کسبوکار، خرید خانه و دستیابی به امکانات بیشتر، نشانه پیشرفت و موفقیت است. در مقابل، برای بعضی از زنان، ادامه تحصیل، خواندن کتاب، رفتن به کتابفروشی، شرکت در کلاسهای فرهنگی، دیدن فیلم و تئاتر و تجربههای تازه، نشانه رشد و پیشرفت است. 🔺البته این تقسیمبندی مطلق نیست. زنان بسیاری هستند که در فعالیت اقتصادی موفقاند و مردان بسیاری هم اهل مطالعه و فعالیت فرهنگیاند. مسئله این نیست که زنان فرهنگیاند و مردان اقتصادی. مسئله این است که گاهی زن و مردی که زندگیشان را کنار هم شروع کردهاند، به مرور زمان در دو مسیر متفاوت رشد میکنند و این دو مسیر، کمکم بر نوع نگاهشان به زندگی اثر میگذارد. 🔺در جامعهشناسی از مفهومی به نام «سرمایه فرهنگی» صحبت میشود. سرمایه فرهنگی فقط مدرک دانشگاهی نیست؛ کتابهایی که خواندهایم، چیزهایی که یاد گرفتهایم، آدمهایی که با آنها معاشرت کردهایم و تجربههایی که داشتهایم، به مرور جهان ذهنی ما را میسازند. در مقابل، کار، درآمد، پسانداز، خانه، ماشین و کسبوکار، سرمایه اقتصادی ما را شکل میدهند. 🔺مسأله از جایی شروع میشود که این دو نوع سرمایه در یک زندگی مشترک با سرعتهای متفاوت رشد کنند. ممکن است مردی هر روز بیشتر کار کند، درآمدش افزایش پیدا کند و بیشتر با آدمهای محیط کار و کسبوکار معاشرت داشته باشد. همسر او هم ممکن است در همین سالها درس بخواند، کتاب بخواند، در کلاسهای مختلف شرکت کند و با آدمهای تازه آشنا شود. هر دو در حال رشدند، اما تجربههایشان دیگر شبیه هم نیست. 🔺بعد از مدتی ممکن است زن درباره کتابی صحبت کند که خوانده و مرد چندان نفهمد چرا این کتاب باید اینقدر مهم باشد. مرد درباره یک معامله یا موفقیت کاری حرف بزند و زن نفهمد چرا این موضوع باید تا این اندازه ذهن او را مشغول کرده باشد. یکی بگوید: «این فیلم را دیدی؟» و دیگری بگوید: «آخرش چه فایدهای دارد؟» یا یکی بگوید: «برای بچه ها کتاب بخریم»، و دیگری پاسخ دهد: «چرا پول را حرام می کنی؟» 🔺کمکم مسئله فقط تفاوت در علاقهها نیست. دو نفر دارند با دو معیار متفاوت درباره «زندگی خوب» فکر میکنند. یکی بیشتر با مفاهیمی مثل امنیت مالی، درآمد و امکانات زندگی درگیر است و دیگری بیشتر با معنا، مطالعه، هنر و تجربه. حتی دوستانی که هر کدام در این مسیر پیدا میکنند نیز ممکن است متفاوت باشند. یکی بیشتر با آدمهای محیط کار و دیگری با آدمهایی که از طریق دانشگاه، کتاب، کلاس و فعالیتهای فرهنگی با آنها آشنا شده است. 🔺گاهی زوجها تصور میکنند مشکلشان این است که دیگر همدیگر را دوست ندارند. شاید همیشه اینطور نباشد. گاهی هنوز عشق وجود دارد، اما تجربههای مشترک کمتر شده است. دو نفر هنوز زیر یک سقف زندگی میکنند، اما هر کدام با بخشی از جهان زندگی میکنند که دیگری کمتر میشناسد. 🔺به باور من، داشتن سرمایه اقتصادی یا فرهنگی، هیچکدام به خودی خود مسئله نیست. هر دو ارزشمندند. مشکل از جایی شروع میشود که میان این دو جهان پلی از گفتوگو و کنجکاوی ساخته نشود. زندگی مشترک فقط کنار هم بودن نیست. شاید مهمتر از همه این باشد که دو نفر بتوانند جهانهایی را که در طول زندگی ساختهاند، دوباره با هم به اشتراک بگذارند. 🔺حساب بانکی میتواند زندگی را راحتتر کند و کتابفروشی میتواند جهان ذهنی آدم را بزرگتر کند. مسأله این نیست که کدامیک مهمتر است. مسأله این است که اگر یکی فقط حساب بانکیاش را بزرگ کند و دیگری فقط کتابخانهاش را، آیا هنوز چیزی میان این دو جهان باقی مانده است که هر دو دربارهاش با هم حرف بزنند؟ @fardinalikhah
ادامه جستار: وقتی آینده جای اکنون را میگیرد ▪️افق، چیزی است که مسیر را نشان میدهد. هیچکس به سمت افق راه نمیرود تا روی آن زندگی کند. افق قرار نیست خانه ما باشد؛ فقط جهت را نشان میدهد. اما ما، بیآنکه متوجه شویم، آینده را از افق به خانه تبدیل کردهایم. همه اسباب زندگی را بردهایم آنجا و امروز را خالی گذاشتهایم. برای همین است که گاهی آدمهایی را میبینیم که به همه هدفهایشان رسیدهاند، اما نمیدانند با زندگیشان چه کنند. سالها دویدهاند، اما دویدن؛ خودِ زندگی شده است. مقصد که میرسد، باز مقصد دیگری از راه میرسد. ▪️شاید به همین دلیل، جمله عیسی اینقدر تکاندهنده است. او نمیگوید از تمرین خسته شدهام یا دیگر فوتبال را دوست ندارم. او از چیز دیگری حرف میزند؛ از لحظهای که آینده، دیگر امید نیست؛ باری است که بر دوش اکنون افتاده است. از خودم میپرسم چند سال از زندگی ما صرف آماده شدن برای زندگی شده است؟ و اگر روزی به آن آیندهای که اینهمه برایش دویدهایم برسیم، آیا هنوز چیزی از امروز برای زندگی کردن باقی مانده است؟ ▪️قصد داشتم این جستار را ادامه بدهم؛ از اینکه چگونه گاهی گذشته هم میتواند اکنون آدمها را نابود کند، از خاطرات، حسرتها و زخمهایی که به جای آنکه پشت سر بمانند، در لحظهی حال زندگی میکنند. اما گفتن از این موضوع را به جستاری دیگر میسپارم. @fardinalikhah *منتشر شده در گیل خبر
وقتی آینده جای اکنون را میگیرد ▫️فردین علیخواه ▪️چند شب پیش، در حال تماشای سریال امتیازات «Privilèges» ساختۀ ماری مونژ و ولادیمیر دو فونتنه، محصول فرانسه (۲۰۲۶)، بودم که جملهای مرا از ادامه داستان جدا کرد. از آن جملههایی که ناگهان دیگر تصویر را نمیبینی؛ فقط کلمات در ذهنت میمانند و شروع میکنند به راه رفتن. چند روزی بود که عیسی حال و روز عجیبی داشت. بیشتر وقتها روی مبل مینشست، ساکت بود و کمتر حرف میزد. انگار چیزی در درونش خاموش شده بود؛ احساس میکرد آرامآرام از زندگی خودش فاصله گرفته است. عیسی برای مسابقات فوتبال به فرانسه آمده و رؤیای پیوستن به پاریسنژرمن را دنبال میکند. ▪️ادل، یکی از خدمتکاران هتل، متوجه حال او میشود. در یکی از همان لحظهها، نگاهش به میز عسلی کنار مبل میافتد؛ جایی که بطری مشروب و قرصها دیده میشود. به آنها اشاره میکند و با نگرانی به عیسی میگوید: «داری زندگی و آیندت را تباه میکنی.» و عیسی جواب میدهد: «آیندم داره زندگیم رو تباه میکنه. خانوادم رو نمیبینم، هیچکس رو نمیبینم. فقط دارم میدوم؛ نمیدونم برای چی.» چند دقیقه بعد، دیگر حواسم به سریال نبود. همان یک جمله، ذهنم را به جاهای مختلف برد: ▪️اول، به سالها پیش. به عکسی که از نفر اول کنکور تجربی منتشر شده بود. دختر نوجوانی وسط اتاق نشسته بود و دور تا دورش را کتابهای تست گرفته بودند؛ کتابهایی که گفته میشد همه را سطر به سطر خوانده است. آن عکس برای خیلیها تصویر موفقیت بود. من اما هر بار که آن را میبینم، نگاهم از چهره دختر میگذرد و روی کتابها میایستد. به این فکر میکنم که چند بهار، چند عصر تابستان، چند مهمانی خانوادگی، چند کتاب غیردرسی و چند قدم زدن بیهدف، زیر آن انبوه کتابها دفن شدهاند. ▪️بعد ذهنم به سمت برخی دانشجویان پزشکی رفت؛ دانشجویانی که در سالهای اخیر با آنها گفتگوهای طولانی داشتهام و در میان بعضی از آنها، با سایهی سنگین فکر خودکشی روبهرو شدهام. آنچه در این گفتگوها برایم تکاندهنده بود، فقط ترس از شکست یا ناکامی نبود؛ تعارضی عمیقتر بود. آنها میان دو نیروی قدرتمند گرفتار شده بودند: از یک سو ترس از اینکه به اندازه کافی موفق نشوند، انتظارات را برآورده نکنند یا آیندهای را که سالها برایش تلاش کردهاند از دست بدهند؛ و از سوی دیگر، اندوهی خاموش از اینکه در این مسیر، بخشهایی از زندگی اکنون را از دست دادهاند. در حرفهایشان میشد غمِ ندیدن دوستان، عقب انداختن شادیهای ساده، احساس گناه هنگام استراحت و حسرت سالهایی را شنید که قرار بود روزی برای زندگی کردن برسند. انگار میان آیندهای که باید ساخته میشد و اکنونی که داشت از دست میرفت، گرفتار شده بودند. ▪️بعد ذهنم به سمت برخی و شاید اندک ایرانیانی رفت که از کشورهای توسعهیافته به ایران بازگشتهاند. نه چون آیندهای نداشتند، بلکه چون احساس میکردند آینده، همه چیز را بلعیده است. در روایت بعضی از آنها، چیزی مشترک شنیدهام؛ اینکه کیفیت زندگی فقط با درآمد بیشتر، شغل بهتر یا اضافه کردن تجربهها و سوابق درخشان به صفحهی لینکدین سنجیده نمیشود. گاهی انسان دلش برای چیزهایی تنگ میشود که در هیچ نمودار موفقیتی اندازهگیری نمیشوند؛ برای بوی غذای مادر که در راهپله خانهی والدین به مشام میرسد، برای لحظهای که یکی از اعضای خانواده را در آغوش میگیرد یا خودش در آغوش آنها آرام میگیرد. برای دور هم نشستن کنار میز ناهارخوری، حرف زدن از چیزهای ساده، و قاهقاه خندیدن با دوستان و اقوام. برای همان لحظههایی که شاید در رزومه، صفحهی لینکدین یا فهرست دستاوردها جایی نداشته باشند، اما بخش بزرگی از معنای زندگی را میسازند. @fardinalikhah ▪️اینها را کنار هم که میگذارم، احساس میکنم جمله عیسی فقط درباره فوتبال نیست. درباره زمانه ماست. زمانهای که از کودکی به ما یاد میدهد برای آینده زندگی کنیم. آینده، واژه مقدسی است که کمتر کسی جرئت میکند دربارهاش سؤال بپرسد. همه چیز به نام آینده توجیه میشود؛ فشار، اضطراب، رقابت، خستگی، فرسودگی. آنقدر این واژه را تکرار کردهایم که گاهی فراموش میکنیم آینده قرار بود به زندگی معنا بدهد، نه اینکه جای آن را بگیرد. شاید تراژدی دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که آینده، به جای افق زندگی، جایگزین زندگی میشود. ادامه مطلب در صفحه بعد👇🏽👇🏽👇🏽
khabaronline.ir/xqbNz برای خواندن مطلب در یک متن واحد و یک پست می توانید روی instant view بزنید.
✅آنچه مسلم است این است که آموزش عالی در حال تجربه تحولی جدی است که فقط به فناوری محدود نیست، بلکه معنای مفاهیمی مانند «استعداد»، «شایستگی» و «ارزیابی عادلانه» را هم زیر سؤال میبرد. اگر این واقعیت را نادیده بگیریم، فقط بحران را عقب انداخته ایم. ✅میدانید مسئله چیست؟ قبلا در این خصوص نوشته ام. ما دچار شکلی از «آنومی» شدهایم؛ مفهومی که امیل دورکیم، جامعه شناس فرانسوی از آن گفت: وضعیتی که قاعدههای قدیمی دیگر جواب نمیدهند و قاعدهی تازهای هم هنوز شکل نگرفته است. این روزها استادان هم نمیدانند راه درست کدام است. فرض کنید فناوری آمده و یک کار مشخص را در یک روز، حتی یک ساعت، انجام میدهد. باید به خودمان و دانشجویان بگوییم از آن استفاده کنند، یا بگوییم استفاده نکنند؟ تردید در این خصوص بسیار زیاد است؛ و شاید همین بلاتکلیفی، خودش بخشی از همان بحرانی است که پیشتر از آن حرف زدم. 🔺و شاید صادقانهترین جملهای که میشود در پایان این یادداشت نوشت همین باشد: در مسیری هستیم که میدانیم دارد چه اتفاقی میافتد، ولی هنوز نمیدانیم باید چهکار کنیم. 🔵صفحه نویسنده در تلگرام و اینستاگرام @fardinalikhah
کدام دانشجویان من استعداد دارند؟ فردین علیخواه ✅چند وقت پیش با تعدادی از همکاران دانشگاهیام دربارهی تجربههای تدریسمان حرف میزدیم. این نوشته از دل همان گفتوگوها بیرون آمد؛ دغدغهای که فکر میکنم این روزها بسیاری از معلمان و مدرّسان با آن درگیرند، هرچند کمتر دربارهاش حرف زدهایم. ✅یکی دو سالی است که آموزش عالی با مسئلهای جدی روبهرو شده است، جدیتر از نگرانیهای قدیمی دربارهی تقلب دانشجویی. با آمدن ابزارهای هوش مصنوعی برای تولید متن، دیگر نمی توان مانند قبل با اطمینان فهمید کدام دانشجو واقعاً بااستعداد، و کدام یک فقط از این ابزارها کمک گرفته است. ✅بگذارید مثالی بزنم که در بیشتر گفتوگوهایم با همکاران مطرح میشود: در امتحانات مجازی چند ترم اخیر، موضوعی که بیش از هر چیز توجه را جلب می نماید شباهت عجیب پاسخهاست. دانشجویانی که در کلاسها، سطوح بسیار متفاوتی از مشارکت و دقت داشتند، در برگه امتحان جوابهایی میدادند که از نظر جملهبندی، کلمهها، و حتی منطق استدلال، عجیب شبیه هم بود: جملههایی یکنواخت، فهرستهایی مرتب، لحنی صاف که هیچ فراز و نشیبی نداشت. انگار متن هیچ رد پای شخصیای ندارد. ✅مسئله این است که این پدیده، «تقلب» در نوع قدیمی آن نیست. امکان ردیابی تقلب، در نوع قدیمی آن وجود داشت، متن با منبعی مشخص مقایسه، و در نهایت اثبات می شد. اما آنچه اکنون اتفاق میافتد، شکل دیگری دارد: پاسخها آنقدر شبیه هم شدهاند که مرز بین «فهمیدن» و «کپی کردن» مبهم شده است. دانشجویی که جواب روان و منسجمی تحویل میدهد، ممکن است واقعاً مطلب را فهمیده و فقط برای پالایش نوشتهاش از فناوری کمک گرفته باشد؛ یا ممکن است هیچچیز نفهمیده باشد و همهچیز را مستقیم از هوش مصنوعی دریافت کرده باشد. با ابزارهایی که اکنون در دست داریم، تشخیص این دو حالت عملاً سخت و چالش برانگیز شده است. ✅چالش دیگر چیست؟ پیش از این یکی از راههای مهمی که با آن دانشجو را میشناختیم، خواندن نوشتهاش بود؛ نوشتهای که فقط توانایی فردی را نشان نمیداد، بلکه شکلی از سرمایهی فرهنگی و زبانی را هم نشان میداد که دانشجو در طول تحصیلش یاد گرفته بود. از لغزشهای نوشتاری، تکرارها، جملههای ناقص یا ساختارهای دستوپاشکسته، پی می بردیم که دانشجو در کدام نقطه از مسیر یادگیری نوشتن است و چه توصیهای باید به او بدهیم؛ برای مثال بگوییم جملههایش را کوتاهتر کند، یا استدلالش را منظمتر بچیند، یا در انتخاب کلمه دقیقتر باشد. هر نوشتار، بیانگر ذهنیت و مهارت دانشجو به شمار می رفت. ✅اما اکنون کم کم به سمتی پیش میرویم که ناگهان نوشتهی اغلب دانشجویان تمیز و بینقص شده؛ آنان غالبا متنی یکدست، بدون غلط، از نظر ساختاری بیعیب تحویل می دهند. این تمیزی ناگهانی، بهجای آنکه نشانهی پیشرفت باشد، بیشتر مایهی نگرانی است. و درست همینجاست که آن ابزار قدیمیِ تشخیص، یعنی خواندن نوشته برای شناخت دانشجو، دیگر کاربرد ندارد. دانشجویی که واقعاً بااستعداد است و دانشجویی که فقط یاد گرفته چگونه از هوش مصنوعی سؤال بپرسد، ممکن است در نهایت نمرهی یکسانی بگیرند، درحالیکه دو نوع کاملاً متفاوت از توانایی را نشان میدهند. ✅عمق مسئله وقتی بیشتر روشن میشود که کل مسیر آماده شدن اثری دانشجویی را، از ایده تا ارائه، مرور کنیم. امروزه هوش مصنوعی میتواند ایدهی اولیه یک موضوع پژوهشی یا تکلیف را پیشنهاد بدهد؛ منابع مرتبط را معرفی کند؛ همان منابع را خلاصه و دستهبندی کند؛ نوشتن متن را شروع کند؛ بعد از نوشتن، ویرایشش کند؛ اسلایدهای ارائه را بسازد؛ و حتی نحوهی ارائهدادن مطلب را برای فرد شبیهسازی کند تا پیش از کلاس تمرین کرده باشد. وقتی هر کدام از این مراحل را یک ابزار هوشمند تهیه میکند، این سؤال پیش میآید که دیگر از «یادگیرنده» در محصول نهایی چه چیزی مانده؟ و اگر بیشتر این زنجیره را فناوری انجام میدهد، اصلاً نقش استاد در این میان چیست؟ @fardinalikhah ✅آنچه تا اینجا گفتم بیشتر دربارهی دانشجویان بود؛ ولی باید صادق باشم، این نوشته دربارهی استادان هم هست. همان چالشی که در ارزیابی دانشجو با آن روبهروییم، در کار علمی خودمان هم هست. مثلاً هوش مصنوعی اکنون میتواند در زمانی بسیار کوتاه ترجمهی یک کتاب را آماده کند؛ بعد با دقت، همان ترجمه را ویرایش کند و کار نهایی را تحویل دهد. آیا استادانی که کتاب ترجمه میکنند، از این ابزارها استفاده نمیکنند؟ و اگر استفاده میکنند، باید برای چنین فعالیتی همان امتیازی را بگیرند که قبلاً برای یک ترجمهی کاملاً دستی در نظر گرفته میشد؟ اساسا آیا باید نام خود را به عنوان «مترجم» بر روی جلد کتاب بیاورند یا به عنوان «ناظر ترجمه»؟ داریم به سمت شرایطی میرویم که در بسیاری از معیارهای ارزیابیمان، چه برای دانشجو چه برای استادان، باید تجدیدنظر کنیم. ادامه در صفحه بعد👇🏽
نشر درنگ به زودی منتشر می کند: در حسرت زندگی نزیسته تأملاتی جامعه شناختی درباب زندگی روزمره https://t.me/derang_pub
فایل صوتی سخنرانی 🔵عنوان: دلبستگی به هوش مصنوعی: پرسش هایی درباره ارتباط انسان و ماشین 🔵ارائه: فردین علیخواه 🔵مکان: دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی تهران(بیمارستان روزبه) 🔵سه شنبه 9 دی-1404 ▫️سپاس از دکتر علاقه بند راد که زمینه برگزاری این نشست را فراهم کردند، و دکتر آذرخش مکری که در سالن میزبانم بودند.
حیات جشن در زندگی روزمره دههی شصت ایران https://socialstudy.ihcs.ac.ir/article_9898.html این مقاله برگرفته از رساله دکتری خانم دکتر لطفی در رشته جامعه شناسی فرهنگی است. امیدوارم به مطالعه آن علاقه مند باشید.نسخه pdf مقاله در سایت معرفی شده قابل دانلود است. در این مقاله بحث های جالبی در خصوص جشن در دهه شصت و تحولات آن آمده است. من، دکتر عباس کاظمی و دکتر محمدامین کنعانی راهنما و مشاور این رساله بودیم. مجدداً به دکتر لطفی تبریک می گویم 🙏🏽
🔴فراخوان دریافت پروپوزال تحلیل ثانویه دادههای«پیمایش ملی سبک زندگی ایرانیان(سال ۱۴۰۲)» 🔷امور پژوهشی کمیته ارتباطات و همکاریهای علمی انجمن جامعهشناسی ایران، در همکاری با مرکز طرح های ملی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به منظور تعمیق وتوسعه پژوهش های حوزه اجتماعی و با هدف بازتولید و درخصوص تهیه گزارش های تحلیل ثانویه بر مبنای گزارش « پیمایش سبک زندگی ایرانیان(سال ۱۴۰۲)»، از پژوهشگران و دانشگاهیان علوم اجتماعی دعوت به همکاری مینماید. 🔷تاریخ نهایی ارسال پروپوزال: ۳۰تیرماه۱۴۰۵ 🔷ارسال پروپوزال از طریق ایمیل: M.fekri@yahoo.com 🔷شماره تماس هماهنگی: ۰۹۱۰۲۳۴۷۵۸۳ 🔷پژوهشگران میتوانند یکی از حوزههای پیشنهادی را برای تحلیل ثانویه انتخاب کنند: 🔹اوقات فراغت، گردش، مصرف فرهنگی و رسانه 🔹بازیهایرایانهای، رسانه تعاملیوفرهنگدیجیتال 🔹سلامت، بدن و سبکزندگی سلامتمحور 🔹روابط خانوادگی، ازدواج و سبک تعاملات 🔹دینداری، مناسک، ارزشهای فرهنگی 🔹پوشش، مد و مصرف فرهنگی 🔹اقتصاد، کار، درآمد و مصرف 🔹الگوها و قهرمانان / سرمایه فرهنگی 🟦پژوهشگران میتوانند موضوعات دیگررا پیشنهاد دهند، منوط به اینکه داده های آن در «پیمایش سبک زندگی ایرانیان(سال ۱۴۰۲)»موجود باشد. 🔷الزامات تحلیل: توصیف وضعیت ملی موضوع، تحلیل و مقایسه استانی، تحلیل روندهای احتمالی تغییر (در صورت وجود دادههای زمانی)، تحلیل بر اساس متغیرهای فردی و اجتماعی از جمله: سن، جنس، وضعیت تاهل، محل سکونت، قومیت، دینداری، وضعیت اقتصادی و... 🟦متن کامل فراخوان را در سایت انجمن جامعه شناسی ایران ببینید.
https://rowzanehnashr.com/product/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85/
📢 *اطلاعیه برگزاری دوره آموزشی* 📢 *دوره آموزشی تخصصی آنلاین «دفتر سیاستگذاری و برنامهریزی فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری» با هدف ارتقای دانش تخصصی کارشناسان، برگزار میکند:»* 🎯 *دوره آموزشی: ارتباطات و تحلیل مخاطب با تأکید بر نسل زد* 👤 *مدرس:* فردین علیخواه 📚 *سرفصلهای کلیدی دوره:* 1️⃣ مبانی ارتباطات و مفهوم مخاطب 2️⃣ تحولات مخاطب در رسانههای سنتی و جدید 3️⃣ نظریههای مخاطب و خوانش پیام 4️⃣ نسل Z و مخاطب الگوریتمی - [ ] 🗓 *زمانبندی جلسات:* • ۱۸ و ۲۵ خردادماه • ۱ و ۸ تیرماه ساعت 10 صبح 🔗 *ثبتنام و دریافت گواهینامه:* ثبتنام در سامانه «فراخوان»(آدرس زیر) فقط برای کارشناسان فرهنگی و اجتماعی دانشگاههای سراسر کشورجهت شرکت در دوره و دریافت گواهی الزامی است: 👉 farakhan.dmsrt.ir -سایر علاقه مندان به شرکت در کارگاه می توانند از طریق لینک زیر در این کارگاه حضور داشته باشند: 🔗 zaya.io/ich3k
اگر حال و حوصله گوش کردن به پادکست و نسخه صوتی برخی نوشته های پیشین مرا دارید می توانید به صفحه « مکث در زندگی روزمره» بروید https://shenoto.com/channel/podcast/everyday-life
سلام واقعا کسی حوصله خواندن جستارهای مرا درباره زندگی روزمره ایرانی دارد؟ بنویسم؟ در تحلیل حال و حوصله مخاطب برای «خواندن» درمانده ام. این پرسشی است که این روزها زیاد از خودم می پرسم. 🤔🤔🤔 راستش خودم هم دیگر حال و حوصله گذشته را ندارم😕 دارم تلاش میکنم به روال گذشته برگردم، بتوانم تمرکز کنم و بنویسم. درست می گویند که نوشتن مانند ورزش است. اگر از آن دور شوی آغاز دوباره اش سخت است.
#سخنرانی_علمی_فرهنگی ❇️موضوع: دلبستگی به هوش مصنوعی:پرسش هایی درباره ارتباط انسان-ماشین ✅سخنران: #دکتر_فردین_علیخواه جامعه شناس - عضو هیات علمی دانشگاه گیلان 📆سه شنبه ۹ دی ماه ۱۴۰۴ ⏰ساعت:۱۱:۳۰ صبح آمفی تـٔاتر بیمارستان روزبه. لینک ورود👇🏻 https://www.skyroom.online/ch/virtualtums/psychiatry Telegram: @roozbehhospital Instagram.com/tums.roozbeh/ https://eitaa.com/roozbehhospital https://t.me/fanoos_roozbeh https://whatsapp.com/channel/0029Vb5YHdWF1YlWBbyOW829
در این دیدارها و گفتگوها با همکارانی مواجه شدم که پشت میزشان غالباً کج مینشستند که من آنان را «استادان کج نشین» می نامم. آنان وقتی از کلاس میآیند و روی صندلی مینشینند زانوهایشان را زیر میز قرار نمیدهند؛ بلکه زانوها معمولاً بیرون از فضای داخل میز قرار میگیرد. استادان کج نشین انگیزهای برای درست نشینی ندارند. این نوشته را در خبرآنلاین بخوانید یا روی INSTANT VIEW بزنید. ................................. khabaronline.ir/xpn5B